<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه بانو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_57877712</link>
        <description>نویسندگی نمی دانم. ولی تداعی کردن حس ها را دوست دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:35:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4811970/avatar/Cx8hCb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه بانو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_57877712</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رشته کوهی به نام دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-bb2ukl9qj0yv</link>
                <description>روزهای دلتنگی مندلتنگی اگر کوه بود، تیشه فرهاد هم ارثیه ی من بود.دلتنگی اگر دیو بود، دستانم با گرز رستم به جانش می افتاد.دلتنگی اگر دیوار سنگی بود، چون پیچکی دور تا دورش را در حصار برگهایم می فشردم.اما دلتنگی هیچکدام از این ها نیست...دلتنگی فقط درد کوچک و ظریفی ست که در شوره زار قلب می روید و آرام‌ آرام ریشه می دواند.تا جاییکه تسلیم شوی. تا ریشه هایش آرام آرام راه نفست را بگیرد.دلتنگی، نام دیگر سرگشتگی ست شاید...سرگشتگی برای کسی که حتی نمی دانی کجا باید به دنبالش باشی.برای حسی که نمی فهمی چه نام دارد. یا می دانی اما نمی خواهی نام گذاری ش کنی.گویی اگر به خودت اعتراف کنی که چقدر بی دلیل دوستش داشتی و چقدر بی شرمانه هنوز حسرت خیال آغوشش را می کشی، هر چه از خودت ساخته ای فرو بریزد.حسی که عقل رسوایی می نامدش. و دل چون کودکی لجباز با دمپایی های بزرگتر از خودش، به دنبال این رسوایی می دود.عقل می گوید شرم آور ست دل اما گوشش بدحرف این و آن نیست.دلتنگی آرام آرام می چکد روی قلبی که سنگ قبر رویاها شده، چکه چکه.. سینه سنگ را می شکافد.و تو برای اولین بار شاید چنین دردی را بیرحمانه دوست داری.خواهی نامش را بیاوری.</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 15:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارِ کوچک من، دور از تو غبار غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D9%85-bazqgutf76gs</link>
                <description>عجیب ترین آرامش این روزهایمنمی دانم این‌همه آرامش وسط یک جنگ فرسایشی، طبیعیست؟ یا شاید هم فقط حقه‌ی‌ ذهن من است. مکانیزمی برای بقا.اینکه وسط گریه برای بچه های پرپر شده مردم، خودت را با نوشتن آرام کنی، طبیعیست؟ وسط آوارِ خبرهای سیاه، توی روزهای تلخ، بنشینی کنار گلدان هایت و به‌جای فریاد، کلمه بنویسی.در این پنجاه‌ وچند روز دلبسته شدم، دلتنگ شدم، نویسنده‌ شده‌ام، با «ویرگول» آشنا شدم، پرچم به دوش شدم، مادرتَر شده‌ام، حتی کارمندی صبورتر...این روزها هر کلمه، یک بندِ نامرئی‌ست که من را محکم‌تر به زندگی گره می‌زند.با چند آهنگ تازه، به زندگی‌ام رنگ‌های جدید پاشیده‌ام. سبزه‌ی نارنجِ هفت‌سینم هنوز زنده است؛ که برای من – با آن سوابق درخشان در نگهداری گل و گیاه – خودش یک جور رکورد تاریخی‌‌ست!این مدت، همه‌چیز به طرز طرب‌انگیزی شفاف‌تر و عمیق تر شده. با اینکه مرگ، همین نزدیکی‌ها، دور و برمان پرسه می زند، من بیشتر از همیشه، به دامنِ زندگی چنگ زده‌ام.آدم‌ها برایم، ناگهان دوست‌داشتنی‌تر شده‌اند. مادرم زیباتر شده، رنگ موهایش انگار بیشتر می‌درخشد. دختر سه ساله م‌شیرین زبان تر شده. حتی دلم برای دوستانی که سال‌ها ندیدمشان، بیشتر از همیشه تنگ شده.دلم… برای بهارنارنج‌های شیراز تنگ شده؛ برای آن باغ‌های افسانه‌ای، برای آن بهشت کوچک و آرام «حافظیه».دلم برای آبی‌های جنوب تنگ شده. برای بوی نمک و دویدن نسیمش میان موهایم.ناخن‌های دخترکم را لاک می‌زنم. انگار دارم رنگِ زندگی را روی انگشتان کوچکش می‌پاشم. برایش شعر می‌خوانم و شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند، برایش قصه می‌بافم. از دنیایی بدون جنگ، بی‌اضطراب، بی‌غم.از دنیایی که صدای دریا، همان صدای صلح است.از زیبایی دنیای نه چندان دور برای او ...از زیبای آینده ای نه چندان دور برای او.</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 18:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدای آرامش؛ روشن‌ترین شبِ سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-svaybnlwvldg</link>
                <description>شب صحبت غنیمت دان، که بعداز روزگار ما..عمارت گرم بود. نه فقط از بخاری‌ها؛ از صدا، از خنده، از انارهایی که دانه‌دانه توی کاسه‌های کریستال می‌درخشیدند و هندوانه‌ای که قاچ‌هایش، مثل دلِ بازِ خانه، روی سینی مسی نشسته بود. یلدا همیشه در این خانه همین‌طور بود؛ شلوغ، قرمز و پر از زندگی. مثل هاله.آقاجون کنار عزیز نشسته بود، عینکش را روی پل بینی گذاشته بود و آرام حافظ می‌خواند. گندم با لبخند به فالی که آقاجون برایش گرفته بود گوش می‌داد. بزرگ‌ترها گرم صحبت بودند.امیرحسین روی مبلِ استیلِ همیشگی‌اش نشسته بود. با همان پیراهن سفید و اتوکشیده، اما آستین‌هایی که کمی تا زده بود. تماشاگر بود. تماشاگرِ این‌همه رنگ در تضاد با دنیای خاکستریِ بیمارستانش.ناگهان هاله از جا بلند شد. بی‌هوا، بی‌اینکه از کسی اجازه بگیرد، سمتِ او آمد. امیرحسین انتظار داشت روی دسته‌ی مبل بنشیند یا صندلی کنارش را بکشد.اما هاله قوانینِ خودش را داشت. کنارش جا باز کرد، نیمی از وزنش را روی زانوی او انداخت و سرش را به شانه‌ی مردانه‌اش تکیه داد. نه ناگهانی، نه نمایشی؛ انگار هزار سال است که جای او همان‌جا بوده.امیرحسین یک لحظه مکث کرد. نگاهی به آقاجون انداخت. اما بدنش، سریع‌تر از منطقش، واکنش نشان داد. دستش رفت دور کمر هاله و بی‌حرف، او را روی پاهایش نشاند. تا نیفتد.. مازیار خندید رو به عزیز: «باز شروع شد…» عزیز، در حالی که میوه تعارف می‌کرد، بی‌آنکه برگردد سرش را تکان داد: «ولش کن، بچه‌ست. بذار راحت باشه. هاله سرش را روی سینه‌ی امیرحسین جابه‌جا کرد و آرام گرفت. امیرحسین دستش را آورد روی شانه‌ی او. نه محکم، نه مردد. انگشت‌های کشیده‌اش آرام رفت توی موهای حالت‌دار و رهای هاله و همان‌طور که نگاهش هنوز به جمع بود، شروع کرد به نوازش. ریتمی آرام، در آن‌همه هیاهو. هاله دانه‌ای انار برداشت، بالا گرفت سمت دهان امیرحسین: «نوبت فال منه. بخور تا شیرین بشه.»امیرحسین انار را از دستش خورد. ترش و ملس بود، مثل خودِ هاله. آقاجون عینک ذره‌بینی‌اش را زد و بی‌تشریفات دیوان حافظ را باز کرد. صدایش لرزشِ پیری داشت، اما محکم بود:«شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار مابسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد»هاله خندید و رو به امیرحسین گفت: «یعنی الان خوبه، دیگه؟»امیرحسین لبخند زد. سرش را کمی خم کرد و کنار گوشش گفت: «یعنی همین الان مهمه. نه دیروز، نه فردا.» هاله کمی جابه‌جا شد وزنش را بیشتر روی او انداخت. سرش را عقب برد تا صورتش را ببیند:«پس چرا انقدر ساکتی؟» امیرحسین نگاهش کرد. لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست: «دارم نگاه می‌کنم.»—«چی رو؟»دستش لحظه‌ای در موهای هاله مکث کرد. بعد آرام گفت:«همین شلوغی رو. و تو رو که وسطش آرومی.»هاله مکث کرد. بعد خیلی ساده، طوری که فقط امیرحسین بشنود، گفت: «خوبه که هستی.»نه با تأکید. نه با معنای عاشقانه‌ی مرسوم. انگار جمله‌ای بود که باید گفته می‌شد و تمام. اما همان‌جا، بی‌صدا، چیزی در قلبِ دکتر امیرحسینِ صدر، پشتِ آن دکمه‌های بسته و صورتِ جدی، ترک خورد و جوانه زد. چیزی که هنوز اسم نداشت...لینک کامل رمان هم نبض: https://eitaa.com/Hamnabz(یک عاشقانه ی آرام. روایتِ عشقی که نبض داشت...)اما ریشه داشت.</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 11:32:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی های مجازی، پلی میان فرهنگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-jaez04xzqwun</link>
                <description>گاهی وسط یک گفت‌وگوی ساده با یک دوست خارجی، تمام تلاش‌مان را می‌گذاریم تا تصویری را که رسانه‌ها از کشورمان ساخته‌اند اصلاح کنیم؛ غافل از این‌که شاید آن‌ها هم درست در همین تلاش‌اند.فکر کنید اگر هیچ دوستی در مکزیک نداشته باشید، اگر اهل سریال‌های مکزیکی نباشید و هیچ‌وقت پای‌تان به مکزیکوسیتی نرسیده باشد… تصور شما از مکزیک چیست؟راستش را بخواهید، من هم پیش از آشنایی با کلودیا، ذهنم پر بود از همان تصویرهای تکراری:کارتل‌های مواد مخدر، آتشفشان‌های خشمگین، جشن «روز مردگان» با نقاب‌های رنگی، و تاریخ دور و تاریک آزتک‌ها و آیین‌های قربانی‌شان.اگر خیلی خوش‌بینانه نگاه می‌کردم، نهایتاً «ذرت مکزیکی» می‌آمد وسط—که هیچ ربط قابل‌توجهی هم به مکزیک ندارد ؛)اما همه‌چیز از روزی تغییر کرد که با کلودیا آشنا شدم؛ زنی راننده، مهربان و صبور، و مثل بسیاری از آدم‌های تپلی و دوست‌داشتنی که می‌شناسم، همیشه خندان.از پشت یک صفحه‌ی کوچک، مرا به خانه‌شان برد؛ خانه‌ای گرم با شش خواهر و برادر پرهیاهو و پدری پیر با چشمانی آرام.در آشپزخانه‌ی مجازی‌شان می‌شد بوی تاکوها و تاماله‌های بخارپز را حس کرد.سوبرینو— یا همان برادرزاده‌ی کوچکش که نامش را فراموش کرده ام—اندکی از دوقلوهای من بزرگ‌تر بود. صبح‌ها، درست مثل پسرهای من، شبیه یک کوآلای خواب‌آلود با اکراه برای مدرسه آماده می‌شد.کلودیا عاشق زبان فارسی بود. صبح‌ها بعد از پیاده‌روی، روی کاغذهای شطرنجی—چون مثل ایران، کاغذ خط‌دار ( تک خط) ندارند—خط فارسی تمرین می‌کرد. «الف»هایش کمی کج بود و «ن»ها را بزرگ‌تر از معمول می‌نوشت؛ اما شور و شوقش آن‌قدر زیبا بود که آدم دلش می‌خواست نوشتن را از نو شروع کند.او از جشن‌های انقلاب مکزیک برایم عکس می‌فرستاد، از چراغانی کریسمس، از بازارهای شلوغی که دست‌فروش‌ها در آن‌ها چورّوس داغ می‌فروشند و بچه‌ها با لباس‌های سنتی می‌رقصند.جشن ها و پرچم مکزیکدر عوض، من هم در سفرهایم برایش هدیه‌ای می‌فرستادم: عکس‌هایی از شیراز، کوچه‌های یزد و خانه‌های سنتی کاشان.این تبادل ساده، در ظاهر چیزی شبیه دوستی بود، اما آرام‌آرام تبدیل شد به پلی میان دو جهان.موسیقی سنتی مکزیک ( ماریاچی) با نوازندگانی با لباس های سنتی یا همان چارّواز کلودیا افسانه‌های مکزیکی را یاد گرفتم؛لا یورونا، افسانه ی روحِ زنی سرگردان که کنار رودخانه‌ها برای فرزندان ازدست‌رفته‌اش گریه می‌کند.( یکی از آهنگ های مربوط به این افسانه را اگر توانستم در ادامه می فرستم. )ال چاپولین کلورادو، قهرمانی طنزآمیز که نسل‌ها با او بزرگ شده‌اند؛و البته فریدا کالو… نه آن فریدای روی پوسترها، بلکه تصویری زنده از زبان زنی که فریدا برایش یک «نماد» نبود، بخشی از هویت تاریخی کشورش بود.فریدا کالومیان همه‌ی این‌ها، چیزی عمیق در من شکل گرفت:یک عشق بی‌مرز به انسان‌هایی که آن‌طرف کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و اغلب، ناآگاهانه، تنها از پشت قاب رسانه‌ها قضاوتشان می‌کنیم.اگرچه مدتی بعد با قطع و وصل های با بهانه و بی بهانه نت، عطای این دوستی مجازی به لقایش بخشیده شد اما گاهی فکر می‌کنم هر انسان، دریچه‌ای‌ست رو به جهانی از رنگ‌ها و فرهنگ‌ها؛و شاید—شاید واقعاً—اگر هر کدام از ما فقط کمی بیشتر با «یک نفر» در دوردست ارتباط برقرار کنیم، جهانی بدون جنگ آن‌قدرها هم دور نباشد.</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 13:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبی که جا ماند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-zow3ecalwhob</link>
                <description>*&quot;با دست‌هایی که بوی مرگ می‌داد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم...&quot;*بوی &quot;ضد عفونی&quot; و &quot;خونِ لخته شده&quot; حتی توی بافت لباسم نفوذ کرده بود.هفت ساعتِ تمام، قفسه‌ی سینه‌ی بازِ یک مرد پنجاه ساله جلوی چشمم بود. هفت ساعت جنگیدن با آئورتی که مثل کاغذ نازک شده بود و دریچه‌ای که دیگر نایِ تپیدن نداشت. صدای بوقِ ممتدِ دستگاه پمپِ قلب و ریه هنوز توی گوشم سوت می‌کشید. وقتی بالاخره قفسه‌ی سینه را بستم و صدای &quot;ریتمِ سینوسی&quot; و منظمِ قلب روی مانیتور برگشت، انگار خودم هم تازه توانستم نفس بکشم.از بیمارستان که زدم بیرون، آسمانِ رامسر بغضش ترکیده بود.بارانِ ریز و تندِ اسفندماه می‌بارید؛ نه آن‌قدر سرد که استخوان‌سوز باشد، و نه آن‌قدر ملایم که بشود نادیده‌اش گرفت. برف‌پاک‌کن‌ها با ریتمِ تندی روی شیشه می‌رقصیدند، اما حریفِ شلّاقِ باران نمی‌شدند.فرمان را با یک دست گرفتم و با دست دیگر شقیقه‌ام را ماساژ دادم. جاده‌ی خیس به سمتِ عمارت کش می‌آمد.دیروز که توی راهرو دیدمش، رنگش زیادی پریده بود. یه جور رنگ‌پریدگیِ خاص که ما بهش می‌گیم «پالور» (Pallor)؛ نشونه‌ی خوبی نبود. شاید کم‌خونی، شاید هم افت فشارِ ارتواستاتیک. یادم آمد چطور وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت، دستش را به نرده می‌گرفت و برای چند ثانیه مکث می‌کرد. تنگیِ نفسِ فعالیتی؟ یا فقط ضعفِ ناشی از بدغذایی؟باید مچ دستش را بگیرم. برای چک کردنِ نبضش. اگر «تاکی‌کاردی» (ضربان بالا) داشته باشد، باید جدی‌تر برخورد کنم. استرسِ این روزها سمِ خالصی بود که توی رگ‌های ظریفش تزریق می‌شد.وقتی ماشین را جلوی عمارت پارک کردم، صدای برخورد قطرات باران به سقفِ شیروانی و برگ‌های پهنِ درختان مرکبات، سمفونیِ عجیبی ساخته بود. بوی خاکِ نم‌خورده و عطرِ گل‌های بهاری باغ، جای بوی الکل و اتاق عمل را گرفت.نفس عمیقی کشیدم. هوای اینجا اکسیژنِ خالص بود.کلید انداختم و وارد شدم.سکوتِ عمارت، با سکوتِ سنگینِ بخشِ C.C.U فرق داشت. آنجا سکوت یعنی انتظار برای ایستِ قلبی، اینجا سکوت یعنی آرامش.کتم را روی مبل ورودی انداختم. آستین‌های پیراهنم را بالا زدم و ساعدم را که هنوز بوی اسکرابِ جراحی می‌داد، بو کردم. باید دوش می‌گرفتم، اما پاهایم بی‌اختیار مرا به سمت سالن کشید.آنجا بود.وسطِ سالن، روی قالیچه نشسته بود. بساطِ بوم و رنگ‌هایش پخش بود. صدای برخورد باران به پنجره‌های قدی سالن، پس‌زمینه‌ی کارش شده بود.شانه‌هایش کمی افتاده بود. گردنِ ظریفش خم شده بود روی بوم. پوستش زیر نورِ لوستر، شفاف اما همچنان رنگ‌پریده به نظر می‌رسید.تکیه دادم به چارچوبِ در.قلبِ من، که تمام روز نگرانِ تپیدنِ قلبِ دیگران بود، حالا با دیدنِ او ریتمِ خودش را تنظیم می‌کرد.**داشت با کاردک، رنگ‌های آبی و خاکستری را روی بوم می‌کشید. چنان با خشونت و در عین حال ظرافت این کار را می‌کرد که انگار دارد با رنگ‌ها می‌جنگد.او خودِ &quot;زندگی&quot; بود. برخلافِ بیمارِ امروزِ من که برای هر ضربانش به دستگاه نیاز داشت، هاله سرشار از نوسان بود.ناگهان متوجه حضورم شد. شاید تغییرِ جریانِ هوا را حس کرد. سرش را چرخاند.وقتی چشم‌هایش به من افتاد، آن اضطرابِ پنهان توی مردمک‌هایش فروکش کرد و جایش را به یک لبخندِ گرم داد.- «اومدی؟»قلم‌مو را رها کرد و خواست بلند شود. دستم را بالا آوردم.- «بلند نشو. کارتو بکن.»صدایم خش‌دار و خسته بود. جلو رفتم و روی همان کاناپه سبز همیشگی، روبروی بساطش نشستم.دلم می‌خواست جلوتر بروم. دلم می‌خواست دستش را بگیرم و همان‌جا نبضش را بشمارم. همان کاری که بلد بودم. اما فقط نشستم. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.- «می‌خوام یه کم همین‌جا بمونم.»صدای خش‌خشِ لباسش آمد. بعد بوی موهایش، عطر ملایم یاس. چشمانم بسته بود اما سرش را نزدیک آورده بود.- «دمنوش؟»- «می‌چسبه.»با فنجانی گرم برگشت. انگشت‌هایش برای یک ثانیه به انگشت‌های سردم خورد.برقِ ضعیفی از پوستم گذشت. نه از جنسِ شوک، از جنسِ اتصال به منبع تغذیه.چشم باز کردم.زانو زده بود کنارِ مبل و با نگرانیِ معصومانه‌ای نگاهم می‌کرد.- «خیلی بد بود؟»- «سخت بود.» جرعه‌ای نوشیدم. داغی‌اش گلویم را باز کرد. «ولی تموم شد.»گونه‌هایش گل انداخته بود. چشم‌هایش برق می‌زد. هیچ اثری از خستگی در او نبود. او سرشار بود. نگاهش کردم. به رگِ آبیِ کمرنگی که زیرِ پوستِ شفافِ گردنش می‌تپید.به عنوانِ یک جراح، می‌دانستم آن زیر چه خبر است. شریان کاروتید، ورید ژوگولار، گره‌های عصبی... اما به عنوانِ یک مرد، فقط زیبایی می‌دیدم.دوباره دراز کشیدم. پرسیدم: «تو چیکار کردی؟»فقط برای اینکه صدایش را بشنوم.دوباره برگشت سرِ جایش نشست و چهارزانو زد. با ذوق به بومش اشاره کرد.- «دارم سعی می‌کنم رنگِ آسمون امروز رو بسازم. یه طوسیِ عجیب بود که توش بنفش داشت... ولی در نمیاد.»خنده‌ام گرفت. یک خنده‌ی بی‌رمق اما واقعی.مشکلاتِ او... دغدغه‌ی رنگِ طوسی... چقدر دنیایش امن بود.- «در میاد...» زمزمه کردم و دوباره چشم‌هایم را بستم. «تو هر رنگی بخوای در میاری.»صدای کشیده شدنِ قلم‌مو دوباره شروع شد. این صدا برای من، بهترین لالاییِ جهان بود.با دست‌هایی که بوی مرگ می‌داد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم.همین کافی بود. همین‌که او نقاشی می‌کرد و من می‌توانستم نگاهش کنم، یعنی هنوز نباخته بودم. حتی اگر گاهی حس می‌کردم این آرامش، مثلِ آرامشِ قبل از طوفان است... اما فعلاً، طوفان پشتِ پنجره‌های دوجداره جا مانده بود._________به لینک کل رمان دسترسی داشته باشید:https://eitaa.com/Hamnabz</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زندگی قبلی‌ام کجای اسپانیا بودم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_57877712/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kkemq808stpo</link>
                <description>باغ‌های مسحورکننده‌ی کاخ الحمرا در گرانادا؛ جایی که شاید حافظه‌ی شرقی ما، بوی بهارنارنج‌هایش را به خاطر می‌آورد…درباره رازها می نویسم، از آن اتفاقاتی که پائولو کوئیلو در کتاب‌هایش اسمشان را می‌گذارد «نشانه‌های جهان»!راستش ، من درگیریِ عجیب و غریبی با زبان اسپانیایی دارم. قصه از علاقه و دوست داشتنِ ساده گذشته؛ ماجرا این است که من با کلمات اسپانیایی «آشنایم».یعنی وقتی یک کلمه جدید را می‌شنوم یا می‌خوانم، حس می‌کنم دارم خاطراتم را مرور می‌کنم نه اینکه یک زبانِ جدید یاد بگیرم. انگار روحم قبلاً این کلمات را زندگی کرده است.گاهی می‌گویم: « شاید در زندگی قبلی‌ام یک رقاصِ فلامنکو در کوچه‌پس‌کوچه‌های سِویا (Sevilla) بوده‌ام؟ یا شاید هم یک شوالیه‌ی خسته که بعد از جنگ، زیر سایه‌ی درخت‌های زیتونِ آندلس چرت می‌زده و چوروس (Churros_ چیزی شبیه بامیه خودمان) می‌خورده!»البته همان‌طور که احتمالاً می‌دانید، جنوب اسپانیا ( اندلس یا آندالوسیا ) قرن‌ها تحت حاکمیت مسلمانان و اعراب بوده است. وقتی در تاریخِ فتحِ اندلس قدم می‌زنید، می‌بینید که معماری، فرهنگ، موسیقی و از همه مهم‌تر «زبان» در آن منطقه، با روحِ شرقیِ ما گره خورده است. شاهکارهایی مثل کاخ «الحمرا» در گرانادا، با آن مقرنس‌کاری‌ها و حوض‌های فیروزه‌ای، چقدر شبیه به رویاهای شرقیِ خودمان است؟بسیاری از کلمات زبان اسپانیایی (حدود ۴۰۰۰ کلمه!) ریشه‌ی عربی و شرقی دارند. مثلاً وقتی یک اسپانیایی می‌گوید «Ojalá» (اُخالا) و منظورش «امیدوارم» است، در واقع دارد همان «ان‌شاءالله» را تلفظ می‌کند!انگار حافظه‌ی ژنتیکیِ ما شرقی‌ها، هنوز هم بویِ بهارنارنج‌های حیاطِ کاخ الحمرا را در کلماتِ اسپانیایی حس می‌کند. یک‌جور دلتنگی برای سرزمینی که شاید هرگز ندیده باشیم، اما در ناخودآگاهمان با آن زیسته‌ایم.شما چطور؟ تا به حال شده با یک زبان، یک شهر یا یک فرهنگِ کاملاً بیگانه، چنین حسِ آشناییِ عجیبی داشته باشید؟ برام بنویسید.</description>
                <category>الهه بانو</category>
                <author>الهه بانو</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>