<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های With me</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_58027853</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:06:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3078799/avatar/tWt3qM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>With me</title>
            <link>https://virgool.io/@m_58027853</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ققنوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-e8qegr4xoewn</link>
                <description>پرنده ای که از آتش زاده شدکمی شبیه من است که در آخرین نفس های آذر به دنیا آمدم، که با خلق و خوی آتشینم از کودکی همه را ذله کردم و حال، از آتش متنفرم. درست است، جمله آخر یک شباهت نبود. یک تفاوت بزرگ بود. حقیقت این است که من از آتش می ترسم. از خودش و همه امکاناتی که برای خراب کردن همه چیز دارد. در چشم من حتی ذغال کباب هم خانمان سوز است. عجیب است که چطور زندگی می تواند طی یک لحظه آدمی را از خوشبختی به بدبختی یا عکس بدل کند. همیشه رنج را مقدس و اندوه را عزیز می دانستم اما همواره حدود به خصوصی برایش قائل بودم. نزدیک به دو هفته از روز اول می گذرد. روز ها سنگین است و شب ها ، کوتاه. هرروز کمرم خم تر می شود و بغضم نزدیک تر. سخت است. از آن سختی هایی که می گذرد و واقعی نیست. که نباید نگرانش شد و همه روزی خاطره ای خوش می شود. اما باید جمله ای خطاب به خودِ سه ماه بعدم بگویم«تو حق نداری این روزها را خاطره ای خوش بشماری» این روز ها، روز های عذاب من است و از مقدسات است که عذاب آور بمانند. شاید حتی بهتر باشد هرسال در سالگرد این دو هفته عزاداری کنم و به عنوان عزاداری خودم را کل روز در اتاق حبس کرده، بدون گوشی و لپتاپ.تا یادم بماند سختی این روز ها را. به طرز عجیبی انتظاراتم هرروز پایین تر می روند. یادم است دو سال پیش با خود برای دانشگاه رویا می بافتم. سال قبل برای داشتن شغل رویا می بافتم و امروز، دست هایم به قدری درد می کند که توانایی بافتن چیزی جز اراجیف ندارم! حالا فقط به خواب فکر می کنم. خوابی طولانی حدود 2 هفته. خطاب به تاریخ 3 تیر میگویم«هرچه در چنته داری رو کن و جلو بیا. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. بیا و خیلی زود تمام شو. وقت ملاقات مهمی با تخت خواب و بالشتم دارم و باید سریعا به دیدار شان بروم»بماند به یادگار از روزهای قبل از کنکور 1403پ. ن: دلم برای مادرم، برادرم و خانه تنگ شده. دو هفته است که روزی یک ساعت دیدمشان و بس... </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 01:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%DA%A9%D9%85%D8%A7-c43ytbxtltjm</link>
                <description>سلام غریبه آشنامی دانم از من دلگیریخیلی وقت از آخرین دیدارمان می گذرد، اما از منی که خود را فراموش کرده بودم چطور انتظار داری تو را به یاد بیاورم؟ روزهاست که در کما فرو رفته ام. شاید هم یک هفته شده باشد... یا یک ماه...؟! واقعیت این است که سه سالی ست که در کما هستم. نمی دانم چه کار می کنم یا کرده ام یا قرار است بکنم. هرچه می گذرد و به قبل نگاه می اندازم، هیچ چیز نمی بینم... مطلقا هیچ چیز. نه حس خوبی، نه درسی، نه سرگرمی، نه استراحتی و نه حتی لبخندی. تو که مرا میشناسی. تو بگو... من چه کار میکنم؟ صبح و شبم خالی ست اما آن قدر پر است که وقتی برای هیچ کاری ندارم. نکند واقعا حسی درونم مرده باشد؟ می ترسم از اینکه شکست آن موقع اثرش زندگی نباتی حالم باشد. آخر سنم کم نیست برای مردن احساس؟ برای خستگی مطلق و مداوم؟ برای حس ناکافی بودن و اضافی بودن؟ من مغرورم. همه می دانند، تو هم می دانی. تو حتی می دانی چه کسی و کی به من ثابت کرد که مغرورم. اما انگار هیچ کس، حتی تو، نتوانست بفهمد چقدر دلبسته ام. من به تک تک آدم های خوب زندگی ام دلبسته ام. قلبم با غم تک تک شان کز می کند و با لبخندشان آرام می گیرد. هیچ کس این را نفهمید و من متهم شدم. متهم شدم به بی احساس بودن. حالا این بی حسی، شاید ناشی از همین اتهام هاست... ولی ای کاش نسبت به اطرافیان بی حس بودم اما، قلب تنها و غریب من، برای همه می تپد جز خود بیچاره اش. شاید آن قدر شنیده ام که تصمیم گرفتم کل روحم را روی اطرافیانم متمرکز کنم. اگر احساس کنم این نیز کافی نبود چه؟ نکند این کما ابدی شود و دیگر خود را نبینم؟ تو ولی نگران نباش. هرطور شده تو را نجات می دهم، حتی اگر به قیمت فراموشی همیشگی خودم باشد. تو باید حک شوی در همه جای ذهن آشفته ام. به غیر تو چاره ای ندارم. با این اوصاف فکر می کنم باید عادت کنی به رفت و آمد همیشگی من. گاه می آیم که خود را به یاد آورم و گاه می آیم که تو را فراموش نکنم. غافل از اینکه تو، شاید، خود منی. شاید من در پی خود می گردم. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 22:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-vup8isd1irlo</link>
                <description>پشت یک دیوار سنگیدو تا پنجره اسیرن.... امشب می خواهم در وصف پنجره بنویسم. واقعا پنجره چیست؟ قابی به دنیای بیرون؟ دریچه تبادل هوا؟ ضد مگس؟ نورگیر؟ یک کلماتی  در زندگی هست که مفهوم شان را نمی دانیم اما تا آخر عمر از آخر عمر ازشان استفاده میکنیم... مثل همین پنجرهاما تا آخر این طومار قول می دهم من برای خودم مفهومی درست درباره پنجره پیدا کنم! گوگوش عزیز، آهنگ معرکه «دیوار» تو مانند آغوشی گرم در هنگام دل گرفتگی هایم بوده است و شاید دغدغه معنی و مفهوم پنجره از همین آهنگ سرچشمه گرفته. دد پنجره که عاشق همند ولی هیچ وقت یکدیگر را </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 00:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>22 بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/22-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-fg08r9lo4skd</link>
                <description>رویا دود شدخنده خاکستر شدخورشید پیر شدماه تاریک شدستاره مردرود خشکیدجوانه زرد شدآسمان لرزیدزمین ویران شددرخت خمیدگل پژمرده شدسنگ باریدباغبان رفت و ماگل های پژمرده از بعد رفتن او فقط سکوت کردیمدرختان میوه ندادندبوته ها خار شدندو ما، گل ها بی صدا گریستیمبعد از باغبان، مردی آمدبا چهره ای مهربان و قلبی سنگینمی گفت سرمان بار اضافی ست روی سرمانسرمان را زدبه درخت گفت ریشه ات جای زیادی گرفتهریشه اش را زدبه بوته گفت برگ هایت را جمع کنبرگ هایش را زدهمه را فروخت... باغبان اما، با حسرت و اشکاز دور به ما می نگریستما هم سرمان را خود، می زدیم و در خاک پنهان میکردیمدرخت ریشه هایش را در هم گره میزد و جمع می کردبوته، برگ هایش را پشت خار هایش مخفی می کرد. تا آن روز! روزی که ما سرمان را به سمت مرد پرتاب کردیمدرخت با ریشه های در هم تنیده اش به او ضربه زدو بوته برگ هایش را به سمت مرد نشانه گرفتو مرد، با آتش به سمتمان آمدسوزاند... ما را سوزانددرخت را سوزاندبوته را سوزاندو هیچ نماند جز خاکستری ز مااز آن روز به بعد... ما ساکت شدیمخاکسترمان در هوا پخش شد و ماهیچ نگفتیمفقط از آن روز به بعددر روزی سیهدر سالگرد آمدن مرد دل سنگدر سالگرد رفتن باغباندر سالگرد مرگ روحماندر سالگرد سوختن عزیزانمانشیون سر دادیمسکوت پر صدایمان در آن روز به نغمه ای بلند و کر کننده بدل می شودهر سال... 22 بهمن</description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 22:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-gcfeappdt3xo</link>
                <description>دیدی چه شد جانم؟! در نوشته قبلی ام پارادوکس عجیبی ست که خنده آور و دردناک است. فکرش را بکن... من در یک پاراگراف از تو خواستم برگردی و در پاراگراف بعدی خواستم که بروی. خب تو که قطعا در فاصله دو پاراگراف سک سک نکردی، پس اشکال از حواس پرت و سردرگم من است. اشکال اصلی اینجاست که من از تو دلخورم اما دلخوری ام مدام از یادم می رود و خواستار برگشتت می شوم، بعد از گذشت یک پاراگراف دوباره یادم می آید و می خواهم که بروی. مشکل این  است که من با تو قهرم و خب... مشکل را حل می کنیم! من دیگر از تو نمی خواهم بروی یا بمانی. تو را حداقل به عنوان ناظر برای نوشته هایم نیاز دارم. پس باش یا برو، انتخاب با خودت است. من می خواهم کمی از زندگی ام با فردی خیالی درد و دل کنم، حالا می خواهد تو باشی یا نه... امروز ترسیدم! در یک آن دلم لرزید. نه از آن لرزیدن های خوب که به قول هندی ها نسیم صورتت را نوازش کند یا به قول انگلیسی ها پروانه در قلبم به پرواز در آید، من از ترس لرزیدم. ترس از جهالت عجیب است... نیست؟ می ترسم از این که چیزی که به وضوح می بینم را عده ای نمی بینند، آن هم کسانی که سنشان پنج برابر سن من است! از زمانی که یادم است دنبال دانستن بودم... اگر هم نمی دانستم به دنبال کسی بودم که می داند. چطور این جماعت از خود راضی و متظاهر نمی دانند و نمی خوانند و دنبال فهمیدن هم نیستند؟! خودشان از این همه تناقض بین حرف ها و رفتار و واقعیت ها خسته و نگران نمی شوند؟! ای کاش تو از آن جماعت نباشی... ای کاش نسل این جماعت منقرض شود تا آزاد شویم... ای کاش ظالم، مقابل چشمان مظلوم تقاص پس دهد... ای کاش من بتوانم گریه کنم... ای کاش رها شویم... . این احتمالا قسمت دوم طومار ذهن من است. مغزم خالیست و پر است و نمی دانم چگونه از بند این همه کلمه رها شوم... پس می نویسم! و تو باید بخوانی چرا که تنها یار غار  قدیمی من هستی و چرا که من می نویسم تا تو بخوانی. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-fwqst3pq415d</link>
                <description>من بچه غروبم. زمانی در غروبی دلگیر ، در ابتدای جبر و انتهای اوج، طرف های زمستان و در پیری پاییز به این دنیا آمدم. شاید برای همین است که احوال دلم همیشه مثل غروب، نارنجی و سرخ و گلگون بوده. شاید تو به کل برایم مهم نبوده ای و من به دنبال یک &quot;تو&quot; بودم تا بتوانم دلگیر و غم زده و عاشق باشم، مثل غروب. گفتم که من بچه غروبم! اما مثل همه سریال های ترکی درگیر عشق ممنوعه ای شدم! من عاشق طلوع  ام. طلوعی که شبیه غروب هست و نیست. تو طلوع نبودی! رک بگویم، تو هیچ وقت طلوع من نبودی... می دانی، همین الان غروب را سرچ کردم. به من نخندی ها... نوشته بود &quot;آفتاب پران&quot;.نخندی ها! ولی فکر نمی کنی شاید تو آفتاب من بودی؟! حالا که فکر می کنم رفتن تو بیشتر مثل پریدن کفتر بود تا چمدان بستن مسافر. اصلا تقصیر خودت است می خواستی نروی تا من هم تو را با کفتر مقایسه نکنم! در همین لحظه که می نویسم، آفتاب در حال لبخند زدن است. لحظه معجزه آسایی ست. انسان را بهت زده، خوشحال و غمگین می کند. چرا که اتمام ناپسند است و آغاز، هیجان انگیز. دیگر تا می توانم از تو نمی نویسم. وقتش است کمی از خود بنویسم و از خود بدانم. تو فقط همین قدر بدان که نبودت، عادت شده. پس خجالت بکش و برگرد! می دانی، من عاشق آغازم. عاشق طلوع و روز اول مدرسه و لحظه سال نو. حتی سال نو چینی ها هم برای من شگفت انگیز است. جایی در توییتر خواندم و حالا به یقین رسیدم که «من هم عاشق آغازم» و سال نو، بهانه ای برای هر آغازی ست. با این حال، از زمانی که به خاطر دارم در روز سال تحویل در غمگین ترین و منزوی ترین حالت زندگی بوده ام. گویی تمام غم آن سال در آنی از روحم رد شده است. این آخرین پاراگراف است که تند تند می نویسم. وقت کم است و از طلوع جا ماندم. وقتی برایت ندارم و در تمام وقت هایم هستی. اشکی برایت نمی ریزم و در تمام بغض هایم نشسته ای. آقای محترم لطفا سریع تر جمع کن و برو. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 06:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-o86gkj1xcsi9</link>
                <description>یک روز هایی در زندگی آدم هستند که احساس خاصی دارند، انگار آدم در آن روزها خودش را بیشتر دوست دارد. روزهایی به تراپی می روی؛ انگار برای یه روز تمام ارزشت دو برابر می شود. واقعیت هم همین است! مگر چند نفر در این جامعه به سلامت روان خود اهمیت می دهند یا حتی می توانند اهمیت دهند؟!روز هایی که باران می بارد؛ آدم می خواهد کل روز را با کتاب مورد علاقه اش و یک فنجان چای و پتو سر کند. روز هایی که برف می بارد؛ آدم حتی اگر در بستر بیماری هم باشد شفا می یابد تا فقط بتواند مشتی برف برداشته و در صورت دوستانش بکوبد. روزهایی فرشته ای در خانه ات می آید و با کالسکه کدو تو را راهی میهمانی پادشاه میکند؛ که شاید در ظاهر مختص سیندرلا باشد اما بیشتر که فکر کنی می بینی که نیست! برای من اما خاص ترین روز ها روزهایی ست که به تو فکر نمی کنم! تلخ است که به کابوس روز هایم تبدیل شده ای اما حالا در کمال تعجب چهار سال است که فکر به تو به جای بالا بردن ضربانم و عرق کردن دستانم و لبخند شیرین پنهانی ام ، باعث اندوه و یاد احوال بد گذشته ام می شود. تقصیر تو نیست ها! احتمالا تو به همان خوبی هستی که همیشه بودی. مشکل، مشکل من است. تو نمی دانستی که من رویایی هم قد و اندازه تو می بافم. سخن از رویا شد! او چطور است؟! اصلا آیا تا به حال رویایی در خیالت پرورانده ای؟ به یاد نمی آورم که حتی یکبار از رویاهایت با من سخنی گفته باشی. من اما روز و شب رویا می پرورانم. یادت می آید چقدر عاشق انشرلی بودم؟! گمانم من هم جا پای او گذاشته ام. یا نه! شاید هم حسرت جای او را می خورم. او گرین گیبلز سبز را داشت و یک گیلبرت. من تهرانی به رنگ خاکستری دارم و... تو را ندارم. می دانی چه اتفاقی افتاده است؟! تو دیگر در روزهای من نیستی! حتی در شب هایم هم به تو فکر نمی کنم! تو فقط تبدیل به یاری غار و قدیمی شده ای که تا می خواهم چند کلامی شرح حال بنویسم، نمی دانم از کجا، سر و کله ات پیدا می شود و ته نوشته هایم به ناچار و ناخودآگاه از تو می نویسم. حال که آمده ای به ناچار با تو هم تمام میکنم! لطفا از مغز آشفته و مندرس من دست بردار. می دانم باهوشم و مغز بزرگی دارم اما مغز همانی که می دانی برای تو جایگاه مناسب تری ست! نه اینکه خالیست! جای تو باز تر است. از من دلخور نشوی ها، این هم گلایه آخر من:دیس به همان که می دانی! راستی! یادم باشد به موقع اش با تو از رویاهایم بگویم. البته که نه! با تو نه! من با تو حرف نمی زنم، با خودم! </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 14:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیایی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-npcwdkzyznxe</link>
                <description>اگر می توانستید در دنیایی دیگر زندگی کنید، چطور زندگی داشتید؟ شاید بیشتر از هزار بار به این سوال فکر کرده ام. تقریبا بعد از حل هر یک سوال فیزیک. از وقتی یادم می آید همه چیز را دوست داشتم. ریاضی، شیمی، نقاشی، ادبیات، تاریخ و حتی در برهه ای از زمان دینی! بنابراین انتخاب رشته برای من رسما با ده بیست سی چهل کردن انجام شد و تا به خودم آمدم، وسط کوهی از تست های فیزیک گم شدم. پشیمان نیستم ولی... شاید اگر دست فلک بیشتر با من یار بود روح هنرپرستم را به اندک علاقه ام به ریاضی نمی فروختم. در دنیایی دیگر، یا شاید در زندگی دیگرم، من یک هنرمند بودم. از آن هایی که همه جور هنر را تجربه کرده اند؛ نقاشی، موسیقی، سفال گری، مجسمه سازی، منبت کاری و... . در این زندگی دختر خوشحال تری بودم. لباس هایم از آن تیپ های هنری و رنگی بود. حتما چندین بیت از اشعار مولوی را از بر بودم. شاید تا الان شاهنامه فردوسی را کامل خوانده بودم. شاید هم به جای این قلم ضعیف و ابتدایی، در نوشتن حرفی برای گفتن داشتم. از همه مهم تر، احتمالا استرسی به نام کنکور هیچ وقت مغزم را متلاشی نمی کرد. هیچ وقت پرش پلک نمی گرفتم. تنگی نفس و تپش قلب را تجربه نمی کردم.می دانم که تا به حال هرچه نوشته ام رنگ غم داشته، اما امروز واقعا دلم گرفته است... چرا آن زندگی نصیب من نشد؟ من هنوز خوشبخت هستم ها! با تمام بی پولی، خاورمیانه ای بودن، مشکلات اجتماعی و سیاسی، عرف غلط جامعه، مشکلات خانوادگی و...  باز خود را خوشبخت می دانم. هنوز هم ریاضی را دوست دارم و عاشق شیمی هستم. اما فقط گاهی دلم می رود برای زندگی که می توانستم داشته باشم، اگر کمی بی دغدغه تر بودم، اگر کمی به خودم مطمئن بودم، اگر کمی ، در حد چند کیلومتر دور تر به دنیا می آمدم. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 01:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%B9%D8%B4%D9%82-sm3fwr1lghhu</link>
                <description>من عاشقم! عاشق تو هم هستم ها! تو اولین قلب و ذهن و روح من هستی و خواهی بود؛ ولی فکر می کنم من روح عاشقی دارم، آن قدر عاشق که گاهی از شدت احساسات فروخورده فقط می توانم اشک بریزم. بگذار بیشتر برایت توضیح دهم... من عاشق پدرم هستم، او قبل قبل قبل تر از تو بوده و همیشه و همیشه و همیشه هم می ماند، مرد تر از او ندیدم و نیست. حتی فکر به فداکاری هایش گلویم را سنگین و چشم هایم را تر می کند. من عاشق مادرم هستم، فکر نمی کنم صبور تر از او برای من در کل این عالم وجود داشته باشد. او هیچ وقت به دل نگرفت ولی هربار دیدم که دلش را شکاندم. من عاشق زندگی هستم، عاشق کتاب، عاشق باران، عاشق گل، عاشق سبزی طبیعت، عاشق دویدن، عاشق فیلم، عاشق شیمی و... . می گویم که اگر خدایی ناکرده روزی چشمت به این نوشته های سرگردان افتاد و فکر کردی برایت آشناست، بدانی صاحب این نوشته ها بدون تو هم زندگی می کند، نفس می کشد، کتاب می خواند، زیر باران می دود، فیلم تماشا میکند و... . فقط... اگر تو باشی، همه چیز انگار رنگی تر است... آسمان آبی تر است، گل ها زیبا تر، فیلم ها عاشقانه تر، باران شاعرانه تر. من نمی گویم بدون تو می میرم، می دانی که زنده هستم و هنوز می خندم، فقط می گویم که با تو، باور کن که حتی خنده هایم قشنگ تر است. من خود را با تو زیبا تر می بینم. نمی دانم تو هم اینگونه هستی یا خیر، و شاید هرگز هم نفهمم... ولی قشنگی اش به همین است، مگر نه؟! من که به تو نگفتم و هرگز نمی گویم... اصلا من با تو لج کرده ام تا خود را ویران کنم، اما تو چرا نگفتی؟.نکند تو مثل من نبودی؟... اگر تو مثل من نبودی، پس چرا همه گفتند که هستی؟ ای کاش تو شهامت حرف ناگفته مرا داشتی، شاید اگر داشتی، این شب بارانی و شب ها و عصر ها و ظهر ها و صبح های بارانی دیگر حرام نمی شدند، می دانستی که ابر می گرید تا عاشقانی چون ما بهانه دیوانه بازی پیدا کنیم؟! عاشقانی چون ما؟! </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 20:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-c9ss4aqdobdj</link>
                <description>سر در گم؟ احساس می کنم واقعا سرم گم شده است. نمی دانم چند روز از روزی که قول دادم گذشته است، اما می دانم از آن روز به بعد به آن وفا نکرده ام. استرس مثل همیشه از گوشه ناخن و انگشت هایم می چکد و من مثل همیشه کاری برایش نمی کنم. برای خود بهانه می آورم... خسته ام... بی حالم... امروز سرم درد می کند... از فردا شروع می کنم... دیگر حتی خودم هم به خودم اعتماد ندارم. نمی دانم واقعا حالم خوب است یا نه، بنابراین عذاب وجدان مهمان همیشگیم شده که حتی نمی دانم از کی آمده و کی می رود. اصلا چرا باید بلند شوم در دنیایی که همه دنبال خوابند؟چرا مثل بعضی چشم هایم را نبندم ، خود را به خواب نزنم؟ برای آن ها که خوب جواب داده، چرا برای من ندهد؟ ته این دنیا چه می شود؟ من که قرار است بمیرم، تلاش به چه دردم می خورد؟ می پرسم و می نویسم و همزمان خود جواب خود را میدهم... چون تو دنبال خواب نیستی... چون تو در این زمانه چشم های از قبل بسته ات را با هر ضرب و زوری باز کردی و خواستی که بیدار باشی... چون هیچوقت برای تو خواب جواب نبوده... خودت می دانی که ته دنیا برایت بی ارزش است، تو به مسیر فکر می کنی نه انتها... چون بی تلاش، تو مثل برگ پاییزی فرسوده می شوی، چون بی تلاش سردرگمی! نشخوار های فکری ام امان می برند و من مثل یک دانش آموز درس خوان نت برداری میکنم. اما فکری جدید...مسیر سفر مهم است یا انتهای آن؟ یادم است هربار که شمال می رفتیم، بدون اعتنا به جاده و هوا و کوه و درخت، چشمم به دنبال دریا بود و بس.حال چگونه می توان گفت از مسیر لذت می برم؟ نکند هنوز هم خودم را نمی شناسم؟ اصلا اگر مسیر برایم مهم بود، چرا این مسیر سخت و پر و پیچ و خم و بی رنگ و رو؟ با خودم می جنگم... چون تو غم را می پرستی... چون تو بدون غم زندگی را تکراری و پوچ می بینی. به همین دلیل است که راه سخت و طوفانی را انتخاب کردی.اما... فکر جدید... آیا غم باید محترم شمرده شود؟ یادم است بچه ای بودم لوس و لجباز که به بچگی خود واقف بودم و از آن استفاده می کردم برای پوشاندن اشتباهاتم. در همان روز ها بود که تو آمدی و گویی که انتقام همه را گرفتی... کارم شد شب ها گریه و روزها تظاهر. بعد از آن، در یک شب بزرگ شدم. همان شبی که رفتی! لجباز نبودم، لوس نبودم، قهر نکردم. غم تو باعث شد بیشتر به خودم پناه ببرم. کنج خلوت و محفل آرامشم شد گوشه یک اتاق و فکر و خیال. من با غم بزرگ شدم، رشد کردم و بالغ شدم. اگر غم نبود، من همان بچه ای بودم که لوس و لجباز بود.پس غم محترم ترین برای من است. اما غم هم حد دارد، مگر نه؟! پشیمانم؟ از راهی که رفتم؟ از خودم که خود را نشناختم؟ از این نوشته طولانی که مانند طوماری از افکارم شده؟ از تو؟ نمی دانم... فقط می دانم از تو پشیمان نیستم... تو مرا بزرگ کردی... من با تو دیدن را آموختم... با تو یاد گرفتم فکر کنم...هرچند تو هیچ وقت نمی دانی من خوب می دانم بی تو هیچ نبودم. بدم می آید که همه حرف هایم به تو ختم می شود.پس خودم چه؟ می دانی در اصل من از خودم پشیمان نیستم، نه از تو! من از خود بیدار و سردرگم و غمگینم پشیمان نیستم. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 16:43:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58027853/%D9%86%D9%81%D8%B3-bwfv7b7mmw5h</link>
                <description>دوباره رفت... نفسم دوباره رفت. مراقب را صدا زدم. با طمانینه سمتم آمد و من، بی نفس ورقه را به او تحویل دادم. دویدم بیرون. باران امروز و مه هوا تصویر حال من بود. این بار پنجمی ست که نفسم سر امتحان قطع می شود.فکر میکنم... نکند سر جلسه کنکور هم این چنین شود؟ درد دارد که تلاش کنی و نفست برود و نرسی. این ها را گفتم که بگویم امتحان ما اینجاست... مهم است و سخت، اما بعضی وقت ها هرچه قدر هم که تلاش کرده باشی نفست می رود و تمام! امتحان من تو بودی؟! اگر آره که پس من حتما دانش آموز تنبلی بودم؛ تو را ندیدم، نخواندم، درک نکردم. شاید تو همان مبحث سخت و غیر قابل فهم زندگی ام بودی که مجبورم در امتحان حذفت کنم. اما نه... من با حذف تو خودم را نیز حذف کردم از برگه دلم. پس تو شاید همان نفس بودی. وقتی رفتی، نه منی ماند و نه امتحانی و نه تلاشی. بدون تو همه چیز و همه کس فراموش شد و من ماندم و جنب و جوش برای زندگی که نه، زنده ماندن. باز هم می نویسم. برای خودم که سکوت پیر و خسته ام کرده، برای تو تا هرگز این را نخوانی و شاید برای منی دیگر، تا حواسش بیشتر به تو باشد. </description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 16:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-e3caczwhg5c2</link>
                <description>گاهی فکر می کنم...بد که بود؟!وقتی دلت را شکستم، صدای شکستنش قبل از تو به گوش خودم رسید.وقتی گفتی نامرد، خودم را کم ترین دیدم در این دنیا.انگار که تو زبان یک دنیا شده بودی و من خودم را هرچه که تو میگفتی دانستم.با این حال نمی توانم خودم را بد ندانم...منی که از  شدت غرور نتوانستم بگویم چقدر پشیمانم.و ایا واقعا غرور چیز خوبی ست؟!در تمام عمرم دیدم و شنیدم وشکستم، اما کلمه ای به زبان نیاوردم...غرور دست وپای مرا برای گریه حتی در خلوت بست.ولی اگر نبود...شاید من هیچ بودم!با غرورم به ظاهر نادیده گرفتم و به واقع خود را تنها تر دیدم،منی که حتی خود را هم نداشتم.ولی مگر گریه مداواست؟!عادت داشتم به گریه...از سر درد، از سر تنهایی،از سر غم،از سر شادی.ولی چند وقتی ست که این چشمه اشک خشکیده، انگار نفرین تو اثر کرده است ، بعد از تو حتی اشک هم دلم را سبک نکرد.کار من شد روزها و روزها به دنبال بهانه گشتن برای قطره ای اشک، که شاید سبک شوم...اما دریغ. و  تو، که بودی؟!تو عشقی بودی کودکانه؟یا من، خود را در تو می دیدم؟منی که از خود بیزار بودم، به خود ترحم می کردم تو را شبیه خودم می دیدم.گویی تو را می پرستیدم تا شاید به خود برسم.اما ارزشش را داشت؟از من می پرسی،آری!کودکانه؟!آن روزها را یادت است؟می دویدیم و می خندیدیم.دختربچه ای لجباز و لوس بودم که پدر نازم را می کشید، و تو دلیلی شدی برا بزرگ شدن این کودک.نمی دانم یک ثانیه گذشت یا یک دقیقه...فقط می دانم از لحظه ای که در را پشت سرت بستی،از درد و دلتنگی و به ناچار، بزرگ شدم.آیا دل واقعا تنگ می شود؟!شب ها ،نماز شب می خواندم.نمازی بس طولانی...سر را که بر بالشت می گذاشتم،نماز شروع می شد.نماز من، یاد تو بود واشک و موسیقی.بقیه را نمی دانم،اما من،انگار واقعا قلبم کوچک تر می شد...آنقدر کوچک که غم تو از چشم هایم نشتی می کرد.دلتنگی،شب ها در لحظاتم جولان می داد و روزها، خود، دل به حال من بی نوا سوخته، رهایم می کرد.اما چرا یاد تو مرا هرگز رها نکرد؟!-1؟</description>
                <category>With me</category>
                <author>With me</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 23:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>