<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nima nozari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_58209017</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:38:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>nima nozari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_58209017</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی رمان شهر؛ روایت سکه‌ای که در فاضلاب افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58209017/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-xh7fqnf9mio6</link>
                <description>یک مرد معمولی در یک کافه با یک سکه نشسته و تصمیم می‌گیرد شیر یا خط بیاندازد تا  قهوه بخورد یا به خانه برود.اما سکه از دستش می‌افتد. به پای دیگران می‌خورد. از کافه بیرون می‌زند. در فاضلاب می‌افتد.شاید فکر کنید این شروع یک داستان ساده است. اما این «شهر» است؛ روایتی که در آن هر کس شهر را از دید خود می‌بیند و داستان خود را تعریف می‌کند. یک روزنامه‌فروش، یک آرایشگر، یک گلفروش، یک شهردار، یک کارآگاه، و حتی... یک تکه آسفالت شکسته، یک خط عابر پیاده، و یک سکه مغرور.هر راوی صدای خودش را دارد. هر کدام زخم خودش را. و همه با هم معمایی را پیش می‌برند که شاید هیچ‌کس نخواهد به راحتی حلش کند.«شهر» یک پازل است. آرام آرام، نشانه‌ها کنار هم چیده می‌شوند، گره‌ها گشوده می‌شوند، و فرم در مسیر محتوا پیچیده‌تر می‌شود.چرا این روایت اینقدر عجیب است؟شاید دلیلش در همان سکه‌ای باشد که ته فاضلاب افتاده و هیچ‌کس نتوانست بردارد.شاید دلیلش در پایان مشخص شود.اگر به دنبال روایتی خطی و ساده نیستی، اگر از قدم زدن در شهری که هر گوشه‌اش یک راوی جدید دارد نمی‌ترسی، «شهر» ممکن است همان کتابی باشد که منتظرش بودی.به زودی، با همراهی یکی از ناشرهای معتبر ایران.منتظرت می‌مانم.نیما نوذری</description>
                <category>nima nozari</category>
                <author>nima nozari</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر/بخش 1/داستانک 1/شیر یا خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58209017/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-1%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-1%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B7-a4zgi8uo2zl2</link>
                <description>در کافه بغل محل کارم نشسته‌ام. امروز برای کار نیامده‌ام. در شهر دور میزدم و می‌گشتم که راهم به اینجا خورد و تصمیم گرفتم در کافه بنشینم. بوی قهوه در همه جا پیچیده و رنگ دیوار یک دست قهوه‌ای است، درست مثل درختان جنگل اما درون شهر و میان ساختمان‌ها. نگاهی به فنجان خالی روی میز می‌کنم و چند لحظه به آن زل می‌زنم. قهوه‌ام تمام شده و من پول آن را حساب کرده‌ام. با خودم فکر می‌کنم یک فنجان دیگر بخورم. یک سکه از داخل کیف پولم در می‌آورم. با آن می‌توانم کرایه تاکسی را بدهم یا یک فنجان دیگر بنوشم و از باقی پول داخل کیفم برای کرایه استفاده کنم. چند لحظه فکر می‌کنم. سکه را به بالا پرت می‌کنم. شیر یا خط می‌اندازم. سکه می‌چرخد، به آسمان می‌رود، هر بار می‌گردد، روی دیگری از خود را به من نشان می‌دهد. در اوج می‌ایستد و بعد پایین می‌آید. دستم را جلو می‌آورم. سکه می‌چرخد، می‌چرخد، می‌چرخد. مسیرش کج می‌شود، به فنجانم می‌خورد، به سمت زمین می‌افتد، روی آن قل می‌خورد. دست‌پاچه می‌شوم و به سمت آن حرکت می‌کنم:(وای نه سکه‌ام)._بامبه پای گارسون می‌خورد. به آن سمت می‌روم.-به نظر منم خیلی قهوشون خوب بود بیا بازم بیایم از اینجا بگیریم…بام…به پای زنی با لباس شیک می‌خورد.-بام…به پای بچه‌ای مدرسه‌ای می‌خورد.-بام…به سمت در می‌رود.-زینگ…زنگوله در به صدا در می‌آید. در باز می‌شود و سکه خارج می‌شود. تمام وجودم را استرس فرا می‌گیرد. قلبم تند تند می‌زند. آه قهوه‌ام دارد قل می‌خورد و داخل خیابان می‌رود. آههههه نه من نمی‌توانم آن را از دست بدهم. باید آن را پس بگیرم.-زینگ…از در خارج می‌شوم. به دنبال سکه می‌دوم و …-آه…جلوی پاتو نگاه کن…-آه شرمنده‌ام ببخشید.به مردی برخورد می‌کنم. بعد سرم را می‌چرخانم و خم می‌شوم.-بام-بام-بامو سکه می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد و به سمت فاضلابی سر بسته می‌رود.-آه نه سکه‌ام باید آن را بگیرم.سریع به سمتش می‌دوم. سکه به جلو می‌رود. از سرعتش کم می‌شود. به سرعتم می‌افزایم. سکه به فاضلاب نزدیک می‌شود. در چند متری سکه‌ام که... سکه می‌افتد…-آه نه خدا من قهوه‌ام…می‌ایستم و کمرم را به عقب خم می‌کنم. به دور و برم نگاه می‌کنم. مردم بدون توجه رد می‌شوند. در ازدحام شهر گم می‌شوم. سرم را به سمت فاضلاب می‌اندازم. اخم‌هایم را در هم می‌کنم و بعد چیزی یادم می‌آید (آه خدا رو شکر کیف پولم هنوز می‌توانم قهوه بخورم. حالا یک قهوه کمتر چه می‌شود؟). دست به سمت جیب کتم می‌برم و دستم را داخل آن فرو می‌کنم. قلب می‌ایستد. کیف پولم کجاست؟ قلبم به شدت تند تند می‌تپد. استرس می‌گیرم. چشمانم زمین را می‌خورد. بر پیشانی‌ام عرق سرد می‌نشیند. این سمت و آن سمت، همه جا، همه‌جا را چک می‌کنم. به کافه برمی‌گردم. تمام اطراف را چک می‌کنم اما چیزی پیدا نمی‌کنم. و بعد خاطره‌ای به ذهنم خطور می‌کند…-آه…جلوی پاتو نگاه کن…-آه شرمنده‌ام ببخشید.آهههههه نههههه ای دزد بی‌شرف… بازدم عمیقی می‌کنم و به سمت فاضلاب می‌روم و از بالای آن به پایین نگاه می‌کنم. بعد سرم را به دور و بر می‌چرخانم و نگاهی به دور و اطرافم می‌کنم. از اینکه حتی برای پول تاکسی گدایی کنم شرم دارم. دوباره سرم را پایین می‌اندازم و سکه را از لای میلگردهای محافظ فاضلاب می‌بینم. آه عجب شانسی. این شهر یعنی…</description>
                <category>nima nozari</category>
                <author>nima nozari</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر/بخش 1/داستانک 2(مقدمه)/جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58209017/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4-1%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-2%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-r58ltqkukktp</link>
                <description>شهر تبری است که به ریشه درختان می‌زند. درختان می‌افتند. ساختمان‌ها می‌رویند. برخی می‌روند بالا، برخی پایین می‌مانند، برخی همیشه درجا می‌زنند. شهر لاستیک ماشینی است که روی آسفالت مرده به جای خاک زنده کشیده می‌شود. ریختن بتن، قیر گرم و رشد و نمو سازه‌ها، سبز شدن آسمان‌خراش‌ها و سایه‌بان و بالکن‌ها برای برگ. شهر صدای درهم تمام موجودات عابر پیاده است. شهر صدای روزنامه‌فروش، پسرک یتیم، گلفروش کنار پیاده‌رو، آرایشگر، شهردار و مردک احمق دنبال سکه است. شهر دیوارهای متحرک مردم و پیدا کردن راه بین جلویی و بغل‌دستی، گم شدن و مردم و ساختمان‌ها و اشیا و وسایل. و شهر یعنی…</description>
                <category>nima nozari</category>
                <author>nima nozari</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>