<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_58461940</link>
        <description>ت ت  1950</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:26:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4586015/avatar/TlHZz5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_58461940</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار بر این نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rnhiqt4afius</link>
                <description>دست سکوت بر گریبان آدم‌ها چنگ انداخته و هربار بیشتر می‌فشارد. تا جایی که خون بالا بیاوری و خس‌خس نفس‌هایت را بشنود و صدای خرد شدن دندان‌هایت آزارش دهد.صدای در گلو مانده‌ات آزاد می‌شود و تمام وجودت به لرزه می‌افتد و چشم‌هایت آخرین اشک را روی گونه‌هایت می‌لغزاند.. تو دنیا را با تمام عذاب‌هایش بالا آوردی و حالا همانند کودکی معصوم گوشه‌ی خالی ذهنت زانو به بغل کشیده و‌ برای همیشه بخواب.کاش همینقدر سهل و ممکن بود..کاش نکبت روزگار کمی سبک‌تر و آسان‌تر به انتها می‌رسید و ما در این دور باطلِ خیال‌بافی‌ها، دست و پا نمی‌زدیم..کاش بلدِ روزگار بودن را می‌دانستیم و به هر راه و بیراهه، انتهای به پوچی رسیده را نمی‌رفتیم.کاش پیچشِ سختِ واژه‌های حلقه زده در خیالم را می‌دانستم، می‌نوشتم و از این گردابِ تهی از معنا، رها می‌شدم..نیست..قرار بر این نیست به آسودگی برودنشد و نخواهد شد...</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 17:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرِ آوار..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-rdpgudbdjxfi-rdpgudbdjxfi</link>
                <description>تو را در میان دود و خاکسترلابه‌لای خرابه‌های شهرزیر آوارهمراه با ناله‌‌ی مادران به غم نشستهدر کنار خاک‌های به خون کشیده شدهزیر آوارتو را در میان خودِ گم شده‌ام در نبودنتگیسوان پریشان و چشم‌های به خون نشستهتو را در کجا جستجو کنم؟سکوت شب راه را برای شنیدن باز می‌کندزیر آوارصدایت را به کدام روزنه سپردیکه هیچ نسیمی را همراه نشدتویی که تمام نرسیدن‌ها را رسیدن بودیزیر آواربگو کدام سنگ و خاک را غرق در بوسه کنم تا به چشمانت برسم..تو را در کجا جستجو کنم؟من در این تاریکیِ سنگیندر این سرمای به استخوان رسیدهپشت اشک‌های سیل شدهسوی تماشا ندارمزیر آوارتو دستم را بگیرتو مرا از این کابوسِ بی‌انتهااز این بی‌چاره‌گی و بی تو بودنبِرَهان..تو بگواین زخم به دندان کشیده شدهاین پوچ و هیچِ مطلقِ جاری شدهاین دنیای بی ثبات‌ راچگونه و به چه بهانه‌ای به انتها برسانم...؟تو در زیر آوار و من...انتهای من اینجاستاینجا که تو نیستی و منِ لعنتی همچنان نفس می‌کشم...</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 08:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر گم شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-riaop7pvekau</link>
                <description>اگر تنها گمگشته ای در دو جهانم دوست دارم اینگونه مرا به خاطر بیاوریمرا در میان آغوشتلابلای تمام خستگی‌هاهمراه بغضی که گلوگیر شدهدر کنار چشمان همیشه منتظرتکه خیابان‌های تکراری شهر و کوچه‌های پر از خاطره رانشانه رفتهبه‌ یاد بیاورمرا در بین تمام افکار گره خورده و به هم تنیده‌در میان احساسات به مقصود نرسیدهجایی در اعماق درونتدر همان خلاء همیشگیبه یاد بیاورمرا در خواب، در بیداری، در حال خوب، در میان درد‌ها، بین خیال‌های کودکانه، در یواشکی‌های نوجوانی، شیطنت‌های بزرگسالی، مرا در بستر پیری، در جسم خسته و ذهن پر از خاطره‌ات، در خاطرتبه یاد بیاورمرا در جاده‌های پر از مهبابونه‌های دشت خراساندر کنار تک درخت فیروزکوهدر پیچ و تاب چالوسآرامشِ عصر‌های انزلیلابلای شلوغی‌های بازار ساریمرا در حکایت‌ خیابان‌های اصفهانمیان کویر و بادگیرهای یزدشب‌های شیرازدر آب‌های فیروزه رنگ جنوبمیان مرجان‌های پنهان شدهدر دستانت، دستانتبه یاد بیاورمرا در ساعات نیمه‌شبقدم‌های آهسته‌اتزیر نور زرد رنگ چراغ‌های خیاباندر نم باقی مانده از باران، در بارانبه یاد بیاورمرا در نگاه دخترک دستفروشبین گل‌های پژمرده‌جایی میان دست‌های خسته‌اشدر مهر درونت، با مهرتبه یاد بیاورمرا لابلای کاغذهادر میان داستان‌هایمبین خطوط جا افتاده در شعرمدر انتهایی‌ترین کتاب‌فروشی شهردر قفسه‌‌ی کاغذهای خاک گرفتهدر دست‌های لرزان فروشنده‌‌ی پیردر بافته‌های موی دخترکمرا در نگاه سرما زده‌ات، در نگاهتبه یاد بیاورمرا در تمام آینه‌هایی که تصویر تو را منعکس می‌کننددر تار و پود خیالتدر سایه‌‌های تلفیق شدهنفس‌های در هم تنیدهزیر باراندر چتری که جا گذاشته‌ایمبوسه‌های نکردهمرا در آغوش همیشه دورت، در آغوشتبه یاد بیاور...پ.ن: بعد از خواندن شعر جناب تهمتن که در ادامه‌ی شعر خانم مهسا با مضمون &quot;اگر گم شدم&quot; نوشتند، ترغیب شدم به نوشتن..</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 09:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط و نشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AE%D8%B7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-udnnskmtf8h2</link>
                <description>قلب مچاله شده‌ات را در دستانت بفشار!شاید خون‌ لخته‌ شده در رگ‌هایش که راه بندانِ نفس شده بیرون بزند، جاری شود و خطوط خیابان را ببلعد!تا دیگر کسی برایت از خط و نشان حرف نزند...</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابِ بی‌تابِ قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%82%D9%84%D9%85-ay36sly6f7ak</link>
                <description>مدت زیادی‌ست قلم‌ نای نوشتن ندارد!تمام واژه‌ها در میان دردِ تنیده شده در افکارت پنهان شدند و تا قصد گفتن می‌کنی دردها قد علم می‌کنند و تو می‌مانی و سرگیجه و سردرگمی در میان واژه‌ها و عدم توان در بیانشان و کشیده شدن رگ‌های سرت و خفقانی که در گلو حس می‌کنی و هزار حس دیگر که شما می‌دانید و من نمی‌دانم..! اگر بخواهم از شرح حال آن دقایقِ ناتوانی بنویسم تا طلوع خورشید می‌توانم برایتان بشمارم و هربار بر سنگینی این حال اضافه کنم..!هرچه هست قلم را خشکانده و کاغذ را و من را و تمام افکارم را در سردرگمی رها کرده..</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-znc0daizqfzb</link>
                <description>داستان سرایی نمی‌کنم، ولی تو ماجرایی هستی در دل داستان زندگی من! چگونه این گره‌ی باز نشده را در میان گفته‌هایم بگنجانم که ساختار روایی به خود نگیرد و باز تو مخاطب نباشی و قهرمان انتخاب نشوی؟!</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سمتِ تو می‌آیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%85-weybdf77aqvs</link>
                <description>در رویابا چند شاخه رز و لباسی از حریر سفیدبه سمت تو می‌آیمو این آمدن هربار در حال وقوع استولی هیچ‌گاهبه مقصد نمی‌‌رسمهنوز منِ رویاها نمی‌داندکه تو سرابی بیش نیستیو من تا همیشه در مسیر ما شدن مانده‌ام..</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمی آسودن..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%86-nhbbl9mlvmdw</link>
                <description>می‌دانم در این دیارامید را واژه‌ای مضحک می‌پندارند،و خیال‌بافی‌هایم،تاییدی بر آن واژه‌ی مضحک‌اند.چشمانم را می‌بندمغرق می‌شوم در دنیای ناشناخته‌ها،رویای رسیدن به زندگیبه همان معنا و مفهوم سادهو دمی آسودن.من می‌بافم،به هر دم  و بازدماین رویا و امید راو روزیبر تن این خاک خواهم پوشاند.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 22:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D9%85%D9%86-au3alndtrxo8</link>
                <description>سال‌ها با زیبایی‌ها در تضاد بودم. سال‌ها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد از دفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت صنوبر به آتش کشیدم و اشکی نریختم. نمی‌دانم چه تعداد فایل از نوشته‌هایم را شهریور سال 94 از آرشیو پاک کردم و پاییز سال 96 چند دفتر شعر را در انجمن شاعران به دوستی سپردم و خداحافظی کردم. هیچ‌گاه توان داشتن و دیدن زیبایی‌ها را نداشتم. باران مرا به وجد نمی‌آورد و هرگز گیاهان را سبز نمی‌دانستم و به روی عشق نمی‌خندیدم! چرا که صاحب تمام زیبایی‌ها بودم و از داشتنشان محروم. تمام افکارم خلاصه بود در حضورشان و .. بگذریم.همیشه نوشتم که پایان سختی‌ها رسیدن به زیبایی‌ست، به شرط ماندن و نفس کشیدن...</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش آوارگی را به جان می‌خریدیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-fdukpaihvp6x</link>
                <description>ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها می‌شود و دقیقاً می‌چسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظه‌ای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهم‌تنیدنش با افکارت…کاش آوارگی را به جان می‌خریدیم و این‌چنین درگیر ذرات تهوع‌آور زندگی نمی‌شدیم.می‌گویم ذرات، چون به چشم کسی نمی‌آید؛ گاه حتی به چشم خودت. اما در زمان مناسبش، چنان بر جانت رخنه می‌کند که می‌خواهی هرچه زیستی را استفراغ کنی روی تمام خیال‌بافی‌های احمقانه‌ات.خط ممتدی برای زندگی‌ات وجود نداشت و ندارد.همیشه با شیب زیاد؛ یا رو به بالا یا رو به پایین.گاه نفس می‌بُریدی و گاه ترمز.هر بار جانت به لب رسید و باز برگشتی.هر بار به واژه‌ی حماقت می‌رسی و دوباره، میانش امنیتی می‌سازی؛از جنس خودت، برای خودت، به خیالِ خودت.کاش می‌شد زیر این میزِ چیده‌شده از تمام لحظات خوب و بد زد، همه‌چیز را بر هم ریخت و ناپدید شد.بود و نبودت یکی می‌شدو خلاص.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 07:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای آخر را با تو نوشیده‌ام..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-e36lirhyp8lg</link>
                <description>چای آخر را با تو نوشیده‌امو حرف‌های پایانی را در گوش‌های تو زمزمه کرده‌امبعد از من؛ فنجان‌ و ته‌ مانده‌ی چای با هم به گفتگو می‌نشینند و شنیده‌هایشان را بازگو می‌کنند.واژه‌ها زنده می‌مانندنترس!این منم که بارها مرده‌ام!</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار راه رسیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-co8dxka8mkgb</link>
                <description>هرچه می‌گذرد، بیشتر به این پی می‌برم که همیشه هم کسانی که فرار را برگزیدند، ترسو نبودند.هرچه به لایه‌های زیرین خودم برمی‌گردم، بیشتر به سوی فرار سوق داده می‌شوم، و هرچه بیشتر به فرار فکر می‌کنم، با خیال راحت‌تری قرار را انتخاب می‌کنم!در این تضادِ عقل‌ناپذیر گیر افتاده‌ام؛ نه راهِ پس دارم و نه راهِ... راهِ پیش دارم، اما همراه است با استرس، دوگانگی، نرسیدن، خستگی و پوچی.به گمانم اصلا نباید از ترسو خطاب شدن واهمه‌ای داشته باشیم؛ ناگزیر فرار را انتخاب می‌کنیم، چرا که در نهایت به قرار خواهیم رسید.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 19:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-q2tozdyyuq8v</link>
                <description>این روزها، برخلاف همیشه، حس می‌کنم جلوتر از زندگی حرکت می‌کنم.نه از سرِ شتاب،از سرِ ناهماهنگی.پیش می‌روم و ناگهان متوجه می‌شوم بیش از اندازه جلو افتاده‌ام؛اینجا قرار نیست تند رفت.اینجا باید آهسته‌تر از همیشه حرکت کرد؛آن‌قدر آهسته که نفس‌ها قابل‌شمارش شوند،و قدم‌ها، تابعِ نفَس.هر قدم یک دم،و قدم بعدی بازدم.در این کندیِ تحمیلی‌ست که معلوم می‌شودبدن، هنوز تسلیم نشده.سیستمِ درونی بی‌وقفه کار می‌کند؛نه برای معنا،نه برای امید،بلکه فقط برای ماندن.هرچه بیرون کشنده‌تر می‌شود،درون، تقلا می‌کند تو را نگه دارد.ترس، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.ترسی آرام،اما ویرانگر:ترس از روزی که جهان دوباره آماده‌ی زندگی باشد،و این درونِ فرسودهدیگر حتی توانِ تقلا نداشته باشد.ما در چرخه‌ای عظیماز فرسودگیِ ناهماهنگ گرفتاریم؛جایی که زندگی جلو می‌دودو انسان،از درونجا می‌ماند.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 15:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>