<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_58461940</link>
        <description>ت ت  1950</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4586015/avatar/TlHZz5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_58461940</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به سمتِ تو می‌آیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%85-weybdf77aqvs</link>
                <description>در رویابا چند شاخه رز و لباسی از حریر سفیدبه سمت تو می‌آیمو این آمدن هربار در حال وقوع استولی هیچ‌گاهبه مقصد نمی‌‌رسمهنوز منِ رویاها نمی‌داندکه تو سرابی بیش نیستیو من تا همیشه در مسیر ما شدن مانده‌ام..</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمی آسودن..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%86-nhbbl9mlvmdw</link>
                <description>می‌دانم در این دیارامید را واژه‌ای مضحک می‌پندارند،و خیال‌بافی‌هایم،تاییدی بر آن واژه‌ی مضحک‌اند.چشمانم را می‌بندمغرق می‌شوم در دنیای ناشناخته‌ها،رویای رسیدن به زندگیبه همان معنا و مفهوم سادهو دمی آسودن.من می‌بافم،به هر دم  و بازدماین رویا و امید راو روزیبر تن این خاک خواهم پوشاند.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 22:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D9%85%D9%86-au3alndtrxo8</link>
                <description>سال‌ها با زیبایی‌ها در تضاد بودم. سال‌ها نوشتم و پاره کردم. در خاطرم نیست چه تعداد از دفترهایم را زمستان سال 92 وسط باغ مادربزرگ، نزدیک درخت صنوبر به آتش کشیدم و اشکی نریختم. نمی‌دانم چه تعداد فایل از نوشته‌هایم را شهریور سال 94 از آرشیو پاک کردم و پاییز سال 96 چند دفتر شعر را در انجمن شاعران به دوستی سپردم و خداحافظی کردم. هیچ‌گاه توان داشتن و دیدن زیبایی‌ها را نداشتم. باران مرا به وجد نمی‌آورد و هرگز گیاهان را سبز نمی‌دانستم و به روی عشق نمی‌خندیدم! چرا که صاحب تمام زیبایی‌ها بودم و از داشتنشان محروم. تمام افکارم خلاصه بود در حضورشان و .. بگذریم.همیشه نوشتم که پایان سختی‌ها رسیدن به زیبایی‌ست، به شرط ماندن و نفس کشیدن...</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش آوارگی را به جان می‌خریدیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-fdukpaihvp6x</link>
                <description>ذهنت را به هرچه گره بزنی، رها می‌شود و دقیقاً می‌چسبد به همان چیزی که قصد نداری حتی لحظه‌ای از خاطرت بگذرد؛ چه رسد به درهم‌تنیدنش با افکارت…کاش آوارگی را به جان می‌خریدیم و این‌چنین درگیر ذرات تهوع‌آور زندگی نمی‌شدیم.می‌گویم ذرات، چون به چشم کسی نمی‌آید؛ گاه حتی به چشم خودت. اما در زمان مناسبش، چنان بر جانت رخنه می‌کند که می‌خواهی هرچه زیستی را استفراغ کنی روی تمام خیال‌بافی‌های احمقانه‌ات.خط ممتدی برای زندگی‌ات وجود نداشت و ندارد.همیشه با شیب زیاد؛ یا رو به بالا یا رو به پایین.گاه نفس می‌بُریدی و گاه ترمز.هر بار جانت به لب رسید و باز برگشتی.هر بار به واژه‌ی حماقت می‌رسی و دوباره، میانش امنیتی می‌سازی؛از جنس خودت، برای خودت، به خیالِ خودت.کاش می‌شد زیر این میزِ چیده‌شده از تمام لحظات خوب و بد زد، همه‌چیز را بر هم ریخت و ناپدید شد.بود و نبودت یکی می‌شدو خلاص.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 07:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای آخر را با تو نوشیده‌ام..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-e36lirhyp8lg</link>
                <description>چای آخر را با تو نوشیده‌امو حرف‌های پایانی را در گوش‌های تو زمزمه کرده‌امبعد از من؛ فنجان‌ و ته‌ مانده‌ی چای با هم به گفتگو می‌نشینند و شنیده‌هایشان را بازگو می‌کنند.واژه‌ها زنده می‌مانندنترس!این منم که بارها مرده‌ام!</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار راه رسیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-co8dxka8mkgb</link>
                <description>هرچه می‌گذرد، بیشتر به این پی می‌برم که همیشه هم کسانی که فرار را برگزیدند، ترسو نبودند.هرچه به لایه‌های زیرین خودم برمی‌گردم، بیشتر به سوی فرار سوق داده می‌شوم، و هرچه بیشتر به فرار فکر می‌کنم، با خیال راحت‌تری قرار را انتخاب می‌کنم!در این تضادِ عقل‌ناپذیر گیر افتاده‌ام؛ نه راهِ پس دارم و نه راهِ... راهِ پیش دارم، اما همراه است با استرس، دوگانگی، نرسیدن، خستگی و پوچی.به گمانم اصلا نباید از ترسو خطاب شدن واهمه‌ای داشته باشیم؛ ناگزیر فرار را انتخاب می‌کنیم، چرا که در نهایت به قرار خواهیم رسید.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 19:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58461940/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-q2tozdyyuq8v</link>
                <description>این روزها، برخلاف همیشه، حس می‌کنم جلوتر از زندگی حرکت می‌کنم.نه از سرِ شتاب،از سرِ ناهماهنگی.پیش می‌روم و ناگهان متوجه می‌شوم بیش از اندازه جلو افتاده‌ام؛اینجا قرار نیست تند رفت.اینجا باید آهسته‌تر از همیشه حرکت کرد؛آن‌قدر آهسته که نفس‌ها قابل‌شمارش شوند،و قدم‌ها، تابعِ نفَس.هر قدم یک دم،و قدم بعدی بازدم.در این کندیِ تحمیلی‌ست که معلوم می‌شودبدن، هنوز تسلیم نشده.سیستمِ درونی بی‌وقفه کار می‌کند؛نه برای معنا،نه برای امید،بلکه فقط برای ماندن.هرچه بیرون کشنده‌تر می‌شود،درون، تقلا می‌کند تو را نگه دارد.ترس، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.ترسی آرام،اما ویرانگر:ترس از روزی که جهان دوباره آماده‌ی زندگی باشد،و این درونِ فرسودهدیگر حتی توانِ تقلا نداشته باشد.ما در چرخه‌ای عظیماز فرسودگیِ ناهماهنگ گرفتاریم؛جایی که زندگی جلو می‌دودو انسان،از درونجا می‌ماند.</description>
                <category>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</category>
                <author>نویسندهـ‌ی‌لعنتیـ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 15:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>