<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_58587555</link>
        <description>برایِ آن روحِ آرامی که در غوغایِ دنیا،صدای برگ افتاده را شنید و مرا یادِ خانه‌ای انداخت که هرگز نداشتم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:11:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4807350/avatar/elJgqe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahoor</title>
            <link>https://virgool.io/@m_58587555</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرونده‌ی خانم شاعر گلستونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-zbfcqajcecjt</link>
                <description>سلام… اومدم یه عرض ارادت.. یه گلایه و یه جاج مختصر انجام بدم و برم. :)اول اینکه…آقا رسما غلط کردم امروز با این قومِ تاتار رفتم بیروندوستان چنان با نصایح دلسوزانه و نظرات کارشناسی در امر ارشاد و هدایت بنده، سنگ تموم گذاشتن و حسابی مورد عنایت قرارم دادن که تبعاتش همین دو دقیقه‌پیش دامن‌گیرم شد^^یه‌تیکه سوهانِ کوچیک چپوندم دهنم .‌.‌.لای دندون رفتنش همانا و به ملکوت‌اعلی پیوستنم از دندون‌درد همانا…یه تشکر ویژه هم از دوستان عزیز :هم فال بود، هم تماشا؛ هم روح بنده رو نوازش دادید، هم دندون بنده رو. دمتون گرم. ^^دوما اینکه… جاج کردنِ یگانه‌خانم اون‌قدری واجبه که فعلا دندون‌درد رو فراموش کنم و حسابشو برسم…خبببب…حالا بریم سراغ یگانه که انصافاً یه پرونده‌ی خیلی قشنگی داره:)آقا… این بشر تا همین چند وقت پیش هر بار اسم عشق و علاقه و کراش و این چیزا میومد؛منو جوری جاج میکرد انگار خودش از بدو تولد با دیسیپلین.‌. منطق و سه جلد کتاب روانشناسی به دنیا اومده:)بفرمایید تحویل بگیرید..! همین خانم هر بار بنده یه‌جمله درباره‌ی علاقه و اینا میگفتمسه ساعت سخنرانی .. چهار جلد کتاب و هفتاد و دو بند قانون ضد مرد جماعت تحویلم میداد …بللله… به من که میرسید ! مرد جماعت فلانن.. عشق و عاشقی بهمانه… وابستگی بده و هزار تا نسخه‌ی دیگه صادر میشدخب خانوم خانوما! حالا سوال بنده اینه ؛چیشد که خودتم وارد این بازی شدی؟!!!!!هرکی هم معتقده خانم هنوز روی مواضعش ایستادهبره یه نگاه به بیوی جدید بندازه بعد برگردهدرباره‌ی دیسیپلین و استقلال احساسی صحبت کنه^^واقعا خیلی دوست دارم بدونم همون خانومی که تا دیروز اسم از احساسات میومد رادارهاش ارور میداد و از سه کیلومتری ردفلگ تشخیص میدادچطور یهو به این نقطه رسیده:))))… چون تا جایی که بنده یادمهعشق و علاقه مخصوص بقیه بود و خانم صرفا در بخش جاج، تمسخر و صدور احکام ضد مرد جماعت فعالیت داشتن🧘🏻‍♀️اخ..! واقعا داشتم ایمان میوردم به اینکه ادعاهای هرکسی دقیقا نقطه‌ضعفشه و یگانه هم خیلی شیک و مجلسی زنده شد تا این قضیه رو برام ثابت کنه…قفل کردنش روی داداشه غول بی‌اعصابِ ما به کنار…این حرکتشو کجای دلم بزارم اخه..؟خب… نشسته بودیم داشتیم چت میکردیم که حرفِ این آقای جناب یخچالی … وسط اومدبنده هم صرفا در حد استایل و کاراکترِ گندش یه توضیح مختصر دادمو بعلله! واهای..! کاملا معلوم بود رادارهای خانم جهت عوض کردیعنی همون چند تا پیام کافی بود… که بفهمم چند لایه از دیسیپلین و شعارهای ضد مرد جماعتخیلی بی‌سروصدا از دسترس خارج شده^^آخه زنک!!! چطور تا فهمیدی استایل و اخلاقه مردک دقیقا همون تایپ سمی‌ایه که توهمش رو داشتیکلا دست و پات رو گم کردی😭اخه تویی که تا اسم لاو میومد آنتنات ارور میداد و برام انواع بیانیه‌های ضد عشق صادر میکردینههه.. واقعا نهههه! چطوری یهو روی همون ردفلگی که همیشه دربارش هشدار میدادی قفل کردی!!!!؟ :))( دیدی تو هم زود خر شدی^^ )و … حالا بماند که پشت‌صحنه چقدر آمار گرفتی و تا چه‌حد استاکر بازی دراوردی و چقدر نامحسوس پروژه‌ی جمع‌‌اوری اطلاعات راه انداختی…سیسی دیگه خودت بهتر میدونی چه سوتیایی دادی فعلا اینجا بازشون نمیکنم که آبروت حراج نشه:)))ولی دیسِ اصلی اینجاست؛ ظهرش داشتم پشت گوشی شعرِ خانم رو واسه آقا میخوندمطرف محل سگ نداد که هیچ …خیلی خونسرد برگشته گفته&quot; خانم شاعر گلستونی ! &quot; :))حالا هم نمیدونم دقیقا کدوم‌بخش وجودِ خانم با این جمله مورد عنایت قرار گرفت که ظرف کمتر از چند ساعتلقب مذکور رسما راهش رو به بیوی ویرگول باز کرد…یعنی واقعا هنوزم دارم پردازش میکنم که چطور یهخانم شاعر گلستونی؛ این حجم از تأثیرگذاری رو از خودش نشون داد:)))))نه شعر چاپ شد .. نه مراسمی برگزار شد ..نه انجمن ادبی تشکیل شد …صرفا یه جمله گفته شد و خانم همون‌لحظه تصمیم گرفتن این عنوان را تو اطلاع ثانوی ثبت رسمی کنند. :))خاک‌ تو سرت کلا ابهتت با همین یه حرکت رفت زیر تریلی هجده‌چرخ —خب! یگانه جان، بانو غزل‌سرای نوظهور..🗝️خلاصه اینارو نوشتم که حسابی دیسِت کنم و به این فروپاشیت بخندیم .از این به بعد ظاهرا برای گرفتن یه جواب ساده هم باید سه بار این لقب رو با لحن ملایم تکرار کنیم تا خانم عنایت بفرماینحالا بیا خودت توضیح بده ببینیم چطور با یه خانم شاعر گلستونی ؛ کل دیسیپلین و ابهتت از دسترس خارج شدشاید دلمون برات سوخت و بخشیدیمت خانم شاعر!این بخش هم بنا به درخواستِ :شخص‌خانم شاعر گلستونی جون نوشته شده منم از همین لحظه هیچ‌ چیزیو گردن نمیگیرم^^</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت یک &quot;کجایی بابا&quot; ، چند نام‌گمشده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l09slg7rlwau</link>
                <description>سلام؛بگذارید ابتدا از سکوت بگویم ..‌.از آن سکوتی که نه آرامش است و نه وقار..بلکه فریادی است که گلو زده شده و در دیوارهای سنگی .‌.‌. به دنبال راهی برای گریختن میگردد!در آن فضای خاکستری و سهمگین .‌.جایی که نور .‌. گویی از ترسِ برخورد با حقیقت ؛ لرزان بود و جسارت نمیکرد تا به گوشه‌های تاریک و نمور اتاق سرک بکشد؛مردی ایستاده بود .‌.‌!مردی که تمام جهانش..تمام خاطراتش و تمام امیدهای به جا مانده از یک عمر زیستن..حالا به یک تک‌ریزِ لرزان از امید بند شده بود…آنجا .. در آن سردخانه‌ی شوم و خاموش؛ هوا بوی آهن می‌داد..بوی تند و فلزیِ غیاب ..بویِ غمی که در گلو مانده بود و هرگز به فریاد تبدیل نشد ..بوی تن‌هایی که در میانه‌ی یک طوفان‌زمستانی، نفس‌هایشان را به زمین انداخته بودند و حالا .‌.‌.در خوابی ابدی .. از گرمای جهان دور شده بودند.مرد ؛ با پایی که انگار به زنجیرهای نامرئیِ اندوه بسته شده‌‌بودند … شروع کرد به گشتن !او در میانه‌ی ردیف‌های بی‌انتها از پیکرهایی که چون برگ‌های زرد و خشکِ پاییزی بر زمین‌سرد ریخته بودند ،به دنبال تکه‌ای از وجودش میگشت .‌.‌.او هر تن یخ‌زده‌ای را که می‌دید.. با دستان لرزانی لمس میکرد انگشتانش روی پوست‌های بی‌روح میلغزیدو هر بار که حس میکرد این دست‌ها ..این پیشانی ...‌.‌. این قامتِ &quot;او&quot; نیست ؛ تکه‌ای از روحش را در همان لحظه..در میانه‌ی آن سرمای مطلق جا میگذاشت.با هر نـهِ پنهان در دلش ..با هر لمس‌ سردی که به حقیقتِ غریب بودنِ آن جسد ختم‌ میشد .‌.‌. مرد کمی بیشتر فرو میریختانگار دیواری در درونش میشکست و آوار میشد بر سرش .‌.‌.در آن سکوت مطلق .. نامی را فریاد زد.نامی که برای او تمام‌معنای هستی بوداما حالا تبدیل به زخمی جاری در گلویش شده بود!او فرزندش را در جایی میخواند که هیچ پنجره‌ای به سوی خورشید نداشتو هیچ پرنده‌ای در آن سقف‌های سنگی پر نمیکشید …فریاد میزد و میپرسید :&quot; سپــِــهر! بابا کجآیـی؟ .‌.‌. &quot;اما پاسخ .‌. تنها اکویِ غم‌انگیزی بود که از میانه‌ی جسدها برمیخواست و با لحنی تمسخرآمیز در گوشش زمزمه میکرد :&quot; دیگر کسی نیست... همگی خوابند…همگی به خواب‌ابدی رفته‌اند... &quot;او با درماندگی .. تک‌تکِ صورت‌ها را میبوسید ؛لبه‌ی لباس‌های غریبه‌ها را نوازش میکرد ،و با هر جسدی که از کنارش میگذشت .‌.‌.سال‌های عمرش را یک‌به‌یک از دست می‌داد.زمان برای‌او متوقف شده‌بود اما اندوهش در هر ثانیه رشد میکردتا اینکه... در گوشه‌ی یکی از آن ردیف‌های لعنتی …نگاهش به چیزی افتاد که قلبش را برای یک لحظه متوقف کرد؛یک تکه لباس .‌.یک حالتِ آشنا در پیشانی .‌.یا شاید همان لبخندی که حالا در سکوت‌ابدی غرق شدهو در میانه‌ی یخ‌زدگی‌.‌.‌. منجمد شده بود ..!مرد .‌.‌. با تمام توانش دوید ؛دوید .. طوری که انگار میخواست با هر قدم،زمان را به‌ عقب برگرداندانگار میخواست با سرعتش .. مرگ را از مسیر بازگرداند.آه.‌.‌. روی زانوهایش ؛ در کنارِ پیکری افتاد که تمام جهانش در او خلاصه شده بود ..جوانی که بهار عمرش در همان زمستان‌سهمگین، یخ زده بود..در آن‌لحظه ، تمام صداهای دنیا خاموش شد ؛صدای باد .. صدای نفس‌ها‌ .. صدای تپش‌ها .‌.‌.همه رفتند و تنها صدای‌شکستن یک‌قلب در سکوت مطلق به گوش رسید …« صدای خرد شدنِ حقیقتی که دیگر هیچ راه بازگشتی نداشت. »او پسرش را در آغوش گرفت .‌.‌.چنان محکم ؛ چنان عمیق و چنان سهمگین .‌.‌.که انگار میخواست با فشار بازوهایش ..مرگ را از تن‌پسرش بیرون بیندازد .او پسرش را رها نکرد .‌.‌.حتی وقتی که سردی‌مطلق جسد .. چون سمّی یخ‌زده به استخوان‌های خودش سرایت کرد ؛و تمام گرمای‌ تنش را ربود .. باز هم او را ول نکرد .‌.‌.او را چنان به سینه‌اش میفشرد که انگار میخواست تمام ضربان‌های باقی‌مانده‌ی قلبش را ..تمام خون‌گرم و لرزانش را …به رگ‌های یخ‌زده‌ی فرزندش تزریق کند ،تا شاید .‌.‌.فقط برای یک ثانیه .‌.‌.فقط برای یک پلک‌زدن .‌.؛دوباره بوی نفس را در آن تن بی‌جان حس کند .&quot; پاشو پسرم... پاشو... ببین بابات اینجاست... من تو رو ول نمیکنم... هرگز... پاشو سپهرِ بابا… »این زمزمه‌ها ، این التماس‌های خرد شده .‌.‌.در گوش‌سرد پسرش پیچید …اما باز هم، پاسخ .‌.‌. تنها سکوت‌ابدی بود .‌.سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود!پدر .‌.‌. سر پسرش را روی شانه‌اش گذاشت و در میانه‌ی آن فضای خاکستری ؛ قسم خورد که هرگز او را رها نکند ..او را چنان در آغوش گرفت که انگار میخواست او را از چنگال مرگ بدزدد و به خانه‌ای ببرد که هنوز ؛بوی خواب‌های ناتمام …بوی کتاب‌های نیمه‌باز … و خنده‌های قدیمی را میداد.جسد پسرش در آغوشش سنگین بود …اما این سنگینی ، از تمام غم‌های تاریخ‌ بشر بیشتر بود .او را بلند کرد و در حالی که هر قدمش روی زمین …صدای یک‌شکستِ بزرگ بود و از میانه‌ی آن ردیف‌های مرگ عبور داد .‌.‌.رسید.. او را برد به تختی که هنوز بوی‌جوانی میداد .‌.اما حالا بوی خون و سرمای زمستان را به خود پذیرفته بود .‌.‌.او ساعت‌ها کنارش نشست ؛ در سکوتی که نفس‌گیر بود ..و با لبه‌ی پیراهنش؛ لکه‌های خون را پاک کرد .‌.‌.طوری که اگر آن لکه‌ها پاک شوند ..‌.اگر این ردِ مرگ محو شود .‌.‌.زندگی دوباره به آن چشمانِ شیشه‌ای و خاموش باز می‌گردد.و حال ... هر شب !در سکوتِ‌سهمگین خانه‌ای که دیگر هیچ صدای خنده‌ای در آن نمی‌پیچد و هر گوشه‌اش بوی فقدان می‌دهد .‌.‌.پدر به آسمانی بی‌ستاره نگاه میکند و نام‌گمشده‌اش را زیر لب زمزمه میکند .او هنوز هم .. در تاریکی‌شب .‌. حس میکند که بازوهایش دورِ پیکر پسرش حلقه شده است ؛چون او هرگز یاد نگرفت چطور ول کند .او در آن لحظه‌ی یافتن .‌.‌. بخشی از وجودش را در همان سردخانه‌ی خاکستری جا گذاشتو برای همیشه تبدیل شد به مردی که در آغوشش .‌.‌.تکه‌ای از آسمان را دارد ؛اما هرگز نمیتواند دوباره به سوی آن پرواز کند .‌.‌.سرمایِ شب .‌.‌. بوی خون ..و نامی که حالا تبدیل به یک زخم‌ابدی شده ؛ برای همیشه در تار و پودِ زندگی این پدر گره خورد.او حالا هر شب با خیالِ آن بغل‌ابدی میخوابد و هرصبح با این حقیقتِ تلخ و عریان بیدار میشود..که سخت‌ترین نوع بغل کردن ؛ در آغوش گرفتن کسی است که دیگر نفس نمیکشد ..‌.&quot; ما تا آخرین‌نقطه از این‌مسیر ،تا آخرین‌ کلمه‌ی این خشم ؛پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. &quot;_ مآهور.</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 15:09:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت یک تار مو ، چند گور بی‌نام و نشان است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ufdemalsvfpx</link>
                <description>یک تار مو... فقط یک تار مو!بگویید ببینم .‌.‌. ای مفلوک‌های تسبیح‌به‌دست که بوی‌خونِ دخترا به ریش‌هایتان پیچیده .‌.‌.یک تار مو ؛ چند جسد می‌ارزد؟یک‌‌تکه پارچه، چند قطره‌ی خون میطلبد تا شما بزدلان… احساس امنیت کنید؟!یک &quot;فریادِ آزادی&quot; چند سال زندان.. چند ضربه‌ی شلاق و چند شب‌انفرادی میخواهد تا در گلوی‌سرخ ما خفه شود؟!بگویید ببینم ... در این کشور خاکستری که حتی هوا هم بوی‌ سانسور میدهد ، چه‌کسی جرعت میکند به دخترانی تبریک بگوید که حالا در کفن‌های سفید؛ موهایشان را به باد سپرده‌اند؟چه کسی جرعت میکند به مادرهایی تبریک بگوید که به جای بوسه بر پیشانی دخترشان… حالا خاک‌سرد و نمناک قبرستان را میبوسند و از ته‌دل ؛ فریاد میزنند :&quot; بــَـرگــــَـــرد ! &quot; ؟چه کسی جرعت میکند به پدرانی تبریک بگوید که حالا هربار به آینه نگاه میکنند جای خالیِ یک‌ تکه از روحشان را در چشم‌هایِ دخترِ غایبشان میبینید؟— بیایید حساب و کتاب کنیم، ای حضرات پارازیت مذهب .. بیایید میان این خون‌ها چرتکه بیندازید .. لجن‌های ریش‌بلند..!بگویید برای هرسانتی‌متر مویی که از زیرِآن پارچه‌های اجباری بیرون لغزید.. چندگلوله در سینه‌ی یک‌جوان‌ و نوجوان نشست؟برای هر لبخندی که بوی حــَــق میداد ؛ چند شب‌انفرادی و چند صدای باز و بسته شدن قفل‌آهنی فاکتور کردید؟ برای هر رقص آزاد در خیابان .. چندنفر را به خاک‌سیاه سپردید تا لرزش تخت‌هایتان را متوقف کنید؟&quot; بنویسید ..! &quot;با همان مدادهایی که قراربود مشق شب‌دخترانِ این سرزمین‌ باشد اما حالا با آنها باید وصیت‌نامه‌ی‌ غنچه‌های‌ جوان را نوشت!با همان دست‌هایی که باید رنگ میزدند .‌.‌.با همان انگشتانی که باید پیانو مینواختند .‌.‌.اما حالا باید نام‌ لیست تلفات را ثبت کنند.بنویسید که چطور یک ملت را به سوادِ ترس رساندیدبنویسید که چطور به‌جای کتاب ؛ سنگر یاد دادید.امروز روز دختر است؟کدام دختر؟!آنهایی که حالا تنها نشانی‌شان یک سنگ سرد و بی‌روح در قطعه‌های دورافتاده‌ است؟!یا دخترانی که موهایشان پیش از آنکه در باد برقصد.. در دستان خشن و لرزان یک چلغوزِ بزدل گره خورد و پاره شد؟!دخترانی که حتی نامشان را در هیچ اخباری نیاوردید .. اما جای‌خالیشان در هر سفره‌ای.. در هر خنده‌ای و در هر تعطیلات.. مثل یک حفره‌ی‌سیاه ؛ تمامِ خانه را میبلعد .شما از یک، تار مو میترسید؟بله .. بله ..! حق دارید … باید هم بلرزید ؛چون آن تار مو ، طناب‌دارِ تمام خرافات و تخت‌های لرزان و بی‌ارزش شماست …شما نه از فساد میترسید و نه از کفر ..| شما از &quot; زن &quot; میترسید ! |از زنی که یاد گرفته ‌است به جای گریه در خفا، در خیابان فریاد بزند …از دختری که فهمیده است نجابت در پوشاندن‌مو نیست .‌.‌. بلکه در نپوشاندنِ حقیقت است!شما از زنی میترسید که میداند شما هیچ‌چیز نیستید جز یک‌مشت مترسک تو‌خالی که با نسیمِ خورشید آزادی، از هم میپاشید .آه از این دخترانی که؛ جاوید شدند...تصور کنید .‌.‌. دختری که شاید شب قبل از آن اتفاق ، با خودش فکر میکرد فردا چه لباسی بپوشد .. یا چه رنگ روبانی به موهایش ببندد ..؛حالا او کجاست ..؟!او حالا در سکوت‌مطلق خاک است ، اما موهایش... آن موهایی که شما میخواستید با زنجیر و شلاق مهار کنید .‌.حالا تبدیل به‌تارهایِ نامرئی شده‌اند که دورگردنِ شما پیچیده‌اند.هر تار موی رهای ما .. یک طناب‌دار برای شماست … هر لبخندِ ما … یک خنجر است بر پیکره‌ی توهمات‌شما.به این سگ‌های زنجیردار دین نگاه کنید ...کسانی که تسبیح در دست دارند و خون بر سر !شما که در نامه‌ی رسمی‌تان از حرمت میگویید … بدانید که هیچ حرمتی در دنیای شما نیست!— حرمت برای شما یعنی ؛ سکوتِ ما ..— عدالت برای شما یعنی ؛ مرگِ ما .. و بس!شما نه تنها قاتل جسم‌‌ما … بلکه قاتلِ رویاهای ما هم بودید. شما میخواستید ما را در اتاق‌های‌تاریک ترس زندانی کنید .‌.‌. اما ما یاد گرفتیم که چطور از تاریکی ، خورشید بسازیم ..!نگاه کنیـــد !‌!‌! خوب به چشم‌‌های‌ما خیره شوید .‌.‌.در چشم‌های ما .. دیگر نه شوقی هست و نه برقیفقط یک سیاهیِ غلیظ است؛ مثل همان‌شب‌هایی که بچه‌های ما را در کوچه‌های بن‌بست گیر انداختید و با &quot; یا الله &quot; گفتن؛ روی رویاهایشان آتش گشودید !در چشم‌های ما، تصویر تمام‌دختری است که کشتید . . . ؛تمامِ زنی است که زندانی کردید ،و تمام مادری است که به خاک سپردید.شما از رقصِ یک‌دختر در خیابان لرزیدید ،شما از خنده‌هایی که بوی‌ زندگی میداد وحشت کردید ؛اما نگاه کنید...خوب و بادقت نگاه کنید به این ویرانه‌هایی که ساخته‌اید …شما فکرکردید با کشتنِ ما .. حافظه‌ی این خاک را پاک میکنید!آه .‌.‌. ساده‌لوح‌هایِ مفلوک! شما فقط یاد گرفتید چطور بذرِ تنفر را در هر ذره‌ی خاک بکارید.حالا تعجب نکنید اگر این بذرها، تبدیل به شعله‌هایی شدند که تالارهای طلایی و قصرهای کثیفت‌تان را میسوزاند …واقعا خنده‌دار است!انگار میخواستید با آتش؛ یخ را آب کنید …اما یادتان رفت که خودتان هم از جنس پارافین هستید!شما میخواستید ما را پاک کنید اما خودتان در لجن‌زاری از خون غرق شده‌اید …تبریک میگویم! بالاخره به پاک‌ترین شکلِ ممکن ؛به کثیف‌ترین موجودات تاریخ تبدیل شدید .حالا در همان لجن‌زار .‌.‌. به تماشای سقوطتان بنشینید ؛ چون هیچ تسبیحی .‌. لکه‌ی‌خونِ روی دستانتان را نمیشوید.شما که از لذتِ مرگ میگوییدو از سعادت شهادت .. برای دیگران حرف میزنیدچرا خودتان نمیمیرید؟!چرا این همه برکت را برای خودتان برنمیدارید؟!آه .‌. ببخشید .‌. یادم رفت!شما فقط بلدید از خون بچه‌هامون، نردبان بسازید.شما پارازیت‌های‌ مقدسی هستید که روی فرکانس‌زندگی ما ، صدای ناله‌ی گورستان پخش میکنید …آه..! شما انگل‌هایی هستید که از رنج مردم تغذیه میکنید و حالا که میزبان شما بیدار شده .‌.‌. باید آماده‌ی بیرون‌انداخته شدن باشید!ننگ بر کلامی که از مروت با شما بگوید ،ننگ بر دستی که بخواهد با قاتلان خواهران و برادرانم دست‌دوستی بدهد .‌.‌.&quot; ما نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم ؛ما هرگز نمیبخشیم. &quot;ما لای هر تار مویِ رهایمان ، خشمِ هزاران ساله‌ی زنانی را گره‌زده‌ایم که شما سعی کردید در تاریخ دفن‌شان کنید …ما صدای تمامِ زنانی هستیم که زبانشان را بریدید ؛و حالا ما با هزاران زبان .‌.‌. نام شما را در فهرسترسوایی‌هایِ تاریخ مینویسیم!امروز .‌.‌. روز دختر نیستامروز .‌.‌. روز تجدیدِ عهد با خون است!عهد با هر قطره‌ای که روی آسفالت ریخت و یخ‌ زداما از یاد نرفت …عهد با هر دختری که در آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش .‌.‌. به جای‌ترس‌… در چشم‌های جلادش زل زد و آزادی را زمزمه کردعهد با تمام آن‌هایی که در سلول‌های تک‌نفره ..با ناخن روی دیوار نوشتند :&quot; زَن .‌‌. زِندِگی .‌.‌ آزادی .‌.؛مــَــرد .‌. میـهـَـن .‌. آبادی .‌.‌. &quot;قسم به هر قطره خونی که روی زمین ریخت ؛قسم به هر موی رهایی که در باد رقصید ؛قسم به هر اشکِ مادری که در تنهاییِ شب .‌. روی عکسِ دخترش جاری شد ؛که ما هرگز نمیبخشیم .‌.ما هرگز فراموش نمیکنیم!ما با هر لبخندمان .. با هر فریادمان .. با هر تار مویی که در باد رها میکنیم ؛ شما را به خاک‌سیاه میکشانیم ،&quot; شما که از لذت مرگ فرزندان ما میگویید، هم بدانید .‌.‌.هر نفسی که میکشید .‌.‌. دزدی از حق‌زندگیِ آن‌هاست ؛زنده‌‌بودن شما… بزرگ‌ترین جنایت این خاک استو ما از هر ثانیه‌اش متنفر و بیزاریم ..! &quot;ما منتظریم .‌.‌.منتظر روزی که توازنِ این زمین … شما را به همان جهنمی بکشاند که برای ما ساخته بودید …منتظر روزی که هر تسبیحی که با آن خون ریختید ، تبدیل به زنجیری شود که شما را به زمین میکشد.تماما خواهید شد!مثل تمام کابوس‌ها که با طلوع‌صبح تمام میشوند …و آن‌روز‌… نوبت ماست که روی ویرانه‌های ظلم‌ها و تفکرِ پوسیده‌ی شما ؛ بلندترین آواز آزادی را خواهیم خواند !آن روز … دیگر هیچکس نمیپرسد :&quot; چند گلوله برای رقصِ یک‌تار مو ؟.‌.‌.یابهای یک‌تار مو ، چند قطره خون است ؟… &quot;چون در آن‌روز .. تمام جسدهای‌تفکرات شما …در زباله‌دانِ تاریخ دفن شده‌اند و موهای ما ، پرچم دنیایی خواهد بود که دیگر بوی باروت نمیدهد !تا آن‌روز .. خشمِ ما .‌.‌. لالاییِ شب‌های‌لرزان شماست .بترسید...از دختری که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد .‌. بترسید ،از زنی که یاد گرفته‌است با هر زخم.. قوی‌تر شود .. بترسید ؛از ما که دیگر ترسی از مرگ نداریم ؛ چون شما زندگی را از ما گرفتید و ما حالا فقط آزادی میخواهیم.&quot; ما تا آخرین‌نقطه از این‌مسیر ،تا آخرین‌ کلمه‌ی این خشم ؛پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. &quot;_ مآهور.</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 20:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت یک‌نفس ، چند گلوله می‌ارزد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%AF-jq86aw9o4x6j</link>
                <description>به نام خدای رنگین‌کمان...خدایی که شاید شاید در برابر این‌همه سیاهی، چشم‌هاش رو بسته یا شایدم با ما خون‌گریه کنه…خدایی که شاید تنها دلیلِ اینه که هنوز میتونم رنگ‌هارو تشخیص بدم…چون دنیایِ‌ من.. شش‌ماهه که فقط بوی خون میده…آه... چی بگم؟ واقعا از کجا شروع کنم؟ دلم اون‌قدر پره که حتی کلمات هم زیر بارِ این همه غم، کمر میشکننمیخوام بنویسم، ولی دستام میلرزهمیخوام فریاد بزنم، ولی صدام توی گلودارهکلماتی که مینویسم، در اصل بوی خون میدن...بوی خونِ عزیزامون که حالا جاویدنام شدن.. ولی ما رو توی این زمین خشک و تشنه… تنها گذاشتن :))ما امروز اینجا جمع شدیم نه برای التماس، نه برای خواهش… بلکه برای تف‌کردن به روی کسی که فکرمیکنه میتونه روی خون عزیزامون بخوابه و راحت نفس بکشه…ما جمع شدیم… تا یه &quot;سقوط&quot; رو ثبت کنیم…سقوطِ هر چیزی که اسمش انسانیته؛ اونم وسط دستای کسایی که ادعای هدایت داشتن…ولی تنها چیزی که ازشون باقی موند… بوی باروت و طعم سرد آهن گلوله‌ها بود!۱۸ و ۱۹ دی‌ماه... این دو تا روز برای ما فقط دو تا عدد روی تقویم نیستن … یه مرزِ ابدین .یه گسستِ روانی که بعد از اون دیگه آدم‌های قبلی نشدیم…انگار هر تیری که شلیک شدنه فقط سینه‌ی یه جوون رو شکافت، بلکه آینده‌ی همه‌ی ما رو تکه‌تکه کردما هنوزم بوی اون روزها رو حس میکنیم؛بوی سرب که با مهِ‌سرد زمستون قاطی شده بود و صدای دادهایی که هیچوقت شنیده نشد …اونایی که رفتن و جاویدنام شدن، فقط یه اسم روی دیوار نیستن…اونا یه حفره‌ی خالیِ بزرگ تو قلب‌های ما هستن که با هیچ‌چیزی پر نمیشهانگار یه تیکه از وجود خودمون رو همون‌جا… توی اون سرمای دی‌ماه خاک کردیمخطاب به اونایی که روی صندلی‌های امن و گرم‌شون نشستن و با خونسردیِ تماااااام… اسم این فاجعه‌ی لعنتی رو گذاشتن &quot;برقراریِ نظم&quot; :شما هیچوقت حاکم نبودید … شما فقط مهندسای ترس بودیدکسایی که خوب یاد گرفتن چطور از روی رویاهای یه نسل رد بشن تا به مقصدشون برسن.این ریاکاری شما از هر گلوله‌ای بیشتر آدم رو میکشه؛ اینکه با دستای آلوده هنوزم از عدالت و حق حرف میزنید…این حالت تهوعی که ولمون نمیکنه… ماله همین لبخندهای مصنوع‌تونه وسط روزهای عزای ما…آره! ما داغونیم… تکه‌تکه‌ایم… اعصابمون خط‌خطیه… ولی همین ویرانی؛ واقعی‌ترین چیزیه که داریم.ما مثل یه آینه‌ی شکسته‌ایم که هر تیکه‌مون داره یه‌گوشه از این کابوس رو نشون میدهولی یادتون نره… وقتی آدم همه‌چیزش رو از دست میده دیگه ترس براش معنی نداره…ترس واسه ما خیلی وقته که تبدیل به یه شوخی شده ..!بشنوید!ای کسایی که توی اتاق‌های عایق‌کاری‌تون ، صدای فریادهای ما رو با موسیقیِ سکوت و بی‌خیالی خفه کردید.این نوشته یه بیانیه نیست… فورانه اون‌چیزیه که سال‌هاست داره توی گلومون میجوشه از هر کلمه‌ای که برای توجیه این تاریکی میگید.. حالمون بد میشه..و چقدر هنرمندانه بلد بودید حقیقت رو برعکس کنیدو چقدر راحت از آسمون حرف زدید…در حالی که زمینِ زیر پاتون سرخ بود.واقعا چه حسی داشت وقتی دستور میدادید به رویای آدمایی شلیک بشه که فقط میخواستن نفس بکشن؟!چه لذتی داره وقتی آمارِ آدمای از دست‌رفته رو مثل اعدادی روی کاغذ میشمارید و چرتکه میندازید؟!شما نشستید توی حاشیه‌ی امن‌تون و برای زندگی ما تصمیم گرفتید …اما روی صحبت فقط با شما نیست … با اونایی هم هست که با سکوت‌شون جاده رو برای کشتار و این وضعیت صاف کردن ؛اونایی که خیلی محترمانه یاد گرفتن چطور چشم‌هاشون رو ببندن تا زندگی نرمال خودشون آسیب نبینه.بدونید که هر روزمرگیِ شیک و خونسردانه‌ی شما روی خاکستر آرزوهای ما بنا شده… بدونید که هر لبخند شما… روی جنازه‌ی یکی از ما بنا شده…شما هم بخشی از همین‌ها هستید… راستش رو بخواید! فرقی بین کسی که ماشه رو میکشه و کسی که میبینه و سرش رو میکنه اون‌ور .. وجود نداره!ما که هنوز ریه‌هامون پر از غبارِ اون‌روزهاست به این بی‌تفاوتی نگاه میکنیم…ترجیح میدیم تا ابد توی این خشم و عصبانیت بسوزیم تا اینکه مثل جنازه‌های متحرک شب‌ها راحت سر بذاریم روی بالشتی که بوی بی‌‌پناهیِ بقیه رو میده …این خشم … ریشه در اون‌شب‌های سیاهی داره که شهر تاریک بود …این عصبانیت … تنها داراییِ صادقانه‌ی ماست که نمیتونید با هیچ دستوری خفه‌ش کنید.دیگه وقتش رسیده ماسک‌ها بیفته و با واقعیته لخت و زشت روبرو بشیم:« نه فراموش میکنیم، نه چیزی واسه بخشیدن داریم. »فکر کردید با اون سرمای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه میتونید بذر ترس رو بکارید و سکوت درو کنید؟!!!!اشتباه محاسباتی‌تون همین‌جا بود …شما فقط به ما یاد دادید که چطور این بغض رو نگه داریم و چطور این حس رو توی تک‌تکِ سلول‌هامون جریان بدیم تا یادمون نره چی گذشت..!اونایی که رفتید و نام‌تون جاویدان شد...بدونید که اسمتون از روی دیوارهای این قلب پاک نمیشه . . . هر زخمی که به شما خورد؛ یه ترکِ عمیق توی روح‌جمعیِ ما به جا گذاشت …این زخم‌ها جاشون خوب نمیشه … هر روز میسوزه و ما رو مجبور میکنه که نگاه کنیم و یادمون نره !ما…یعنی هرکسی که هنوز یه تیکه‌ از وجدانش بیداره و بوی این وضعیت رو تشخیص میده، با هم یکی شدیم …ما یه‌صدای واحدیم در برابر این همه ریاکاریه تهوع‌آور.به هر کسی هم که فکر میکنه زمان میگذره و خاکِ فراموشی روی همه‌چیز میشینه … هشدار میدیم:&quot; ما کاملا بیداریم! با چشمای سرخ و روانی آشفته… داریم تماشا میکنیم. لرزشِ پنهان دستاتون رو میبینیم وقتی میفهمید این خشم انباشته‌شده با هیچ ترفندی پاک نمیشه. &quot;اصلا مهم نیست بقیه چی میگن … بذارید بگن عصبی، بگن افراطی یا تندرو …اصلا توی دنیایی که همه‌چیز وارونه شده؛ عاقل بودن و مصلحت‌اندیشی یعنی دست‌سپردن به تاریکی … ما ترجیح میدیم توی همین بی‌قراری و خشم‌مطلق بمونیماما یه بار هم که شده با این وضعیت خاکستری کنار نیاییمحکومت بر پایه‌ی ترس … لرزون‌ترین ساختار‌ دنیاست!ترس … کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به یه خشمِ مهارناپذیره و ما الان دقیقا وسط همین طوفان ایستادیمنه برای بخشیدن.. نه برای فراموش کردن.فقط برای اینکه هربار که به چشم‌های ما نگاه میکنید.. سایه‌‌ی اون جوون‌های به ناحق کشته‌شده رو ببینید…با تمام اندوه‌مون … با تمام آشفتگی‌مون …ایستادیم و تماشا میکنیم …اما خب، دیگه سکوت بسه …!دیگه مصلحت‌اندیشی و تماشاچی بودن بسه!!!سکوتِ ما یعنی تایید تمام این ویرانی‌ها …یعنی همدستی با همین سایه‌های سرد ..ما خیلی‌وقته این مهر سکوت رو از روی لبهامون کَندیم و انداختیم دور …از این به بعد … هر ثانیه‌ی ما فریاده … هر نگاه‌ما اعتراضه و تا روزی که حقیقت مثل آفتاب نزنه …این حنجره‌های زخمی آروم نمیگیرن ؛ما دیگه ساکت نمیشیم... هیچوقت!و در آخر سپاس و دمِ یگانه‌جان و آیدای‌ عزیزم گرم؛ بابت تمام همکاری و تلاشی که داشتند .‌.‌.یه‌بوسِ خیلی‌گُنده و یه‌دنیا عشق برای جفتتون.. شما نه‌تنها فقط همکار نبودین؛ بلکه تکیه‌گاهم بودین تا تهِ این‌مسیر که این خشم رو به هنر تبدیل کنیم…🩹:)))&quot; ما تا آخرین‌نقطه از این‌مسیر ،تا آخرین‌ کلمه‌ی این خشم ؛پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. &quot;_ مآهور .</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت‌پرده‌ی ۲۳ روز غیبت‌ِ‌صغری!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DB%B2%DB%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D9%90-%D8%B5%D8%BA%D8%B1%DB%8C-mgoro7bzdhzb</link>
                <description>ساعت از دوازده شب گذشتهدقیق‌ترش رو بخوای؛ ۱۲:۴۴ دقیقه‌ بامدادِ یه شب قشنگ و دلبرِ تیر ماهیه..از اون شبایی که انگار آسمون با زمین دست‌به‌یقه شده تا یه تخفیف مشتی به هوا بده.. از همون خنکی‌های ملایم و موذی‌ تابستون که سُر میخورن زیر پوست آدم و مجبورت میکنه پاهاتو جمع کنی توی شکمتایرپاد چپانده شده توی گوشم، گوشی رو با دو تا دستم محکم گرفتم و زل زدم به این صفحه‌ سفید و بی‌زبون ویرگول..آخخخ که چقدر دلم برای این اتمسفر... برای لجبازی با این کلمه‌ها و برای تک‌تک آدماش لک زده بودراستش رو بخوای... سلاام ویرگول .‌. سلام به هر چشم‌قشنگی که الان داره این خط‌ها رو اسکرول میکنهبیست‌و‌سه روز کم نیست‌ها ! دقیقا معادل ۵۵۲ ساعتِ لایتناهی..یا اگه بخوام با منطق تجربی و کنکوریِ خودم حساب کنم، میشه…زمان لازم برای فراموش کردن نیمی از چرخه‌ لعنتیه کربس .. حفظ کردن جدول تناوبی از آخر به اول و بازخوانیِ کل فیزیک حرکت‌شناسی .‌.‌. ( بچه‌های تجربی قشنگ عمق این فاجعه‌ی دردناک رو با سلول‌های خاکستریِ مغزشون درک میکنن و میدونن چه دردیه )توی این مدت نبودنم شبیه به یه سکوت رادیویی بود.یه جور خط صاف و بی‌احساس روی مانیتور علائم حیاتی؛ همون که تو پزشکی بهش میگن آسیستول و پرستارها دستپاچه میشن…اما به‌نظر من، در واقعیت فقط دست کشیدن ارادی از هیاهو بود، یه جور غیب‌شدن لوس و خودخواسته برای این که یکم خودم رو توی آینه‌ خودم پیدا کنم.. غبارِ روی دلم رو بتکونم و دوباره بشم همون ماهوری که بلد بود با کلمات جادو کنه..این روزها چطور گذشت..؟اِمممم… بذار اعتراف کنم چون اینجا محکمه‌ی اعترافات دوازده شب به بعده :))))بذارید از همین اولش لو بدم که من کل اون‌چندوقتِ روزای پر از فراز و نشیب رو پناهنده شده بودم به خونه‌ صمیمی‌ترین دوستم، یعنی لیلی‌خانمِ‌ گل.. ^^البته فکر نکنید تمام این مدت ما همش داشتیم با هم خوش میگذروندیم و همه‌چیز گل‌وبلبل بودهااصلا و ابدا !!!در واقع در نبودن و سکوت اون فرد… من رسما به یه‌موجود غیرقابل‌تحمل و لوس تبدیل شده بودمهمین‌جا وسط این متن باید بگم&quot; لیلی‌خانمِ قشنگ و بداخلاق، مرسی که توی این چندماه کل چص‌ناله‌های بی‌انتهای من، لوس‌بازیام، نق زدنای مکررم و قهر و آشتی‌های یهویی‌مون رو تاب اوردی. &quot;نمیدونید که … قشنگ دیوونه‌ش کرده بودمیه‌روزایی بود که از سرِ لجبازی و دلتنگی، گریه میکردم و بدون خبر میزدم بیرون و توی خیابونا گم میشدم و لیلی بیچاره باید نصفه‌شب سراسیمه دنبالم میگشت…یا اون روزایی که از شدت حرص و فکر و خیال، لب به غذا نمیزدم و ایشون به‌زور و با دعوا قرصای تقویتی و مسکن رو می‌تپوند توی حلقم…روزایی که سر مسائل کاملا پوچ با هم سگ‌دعوا راه مینداختیم و دو ساعت بعدش مینشستیم با هم گریه میکردیم…حتی همین الان که دارم اینا رو مینویسم... باهاش قهرم! آره! دقیقا همین‌الانشم با هم سر یه موضوعی لجبازی کردیم و باهاش سرسنگینمولی با پررویی تمام اومدم توی تراس خونه‌ خودش نشستم.. پتو رو دور خودم پیچیدم و دارم اینارو مینویسم تا این پست رو براتون بزارم (رفاقت تخس و ماورایی یعنی همین دیگه!)بخش دیگه‌ای از این روزا هم توی تاریکیِ دلم بین گالری گوشیم و پوشه‌ خاک‌خورده‌ نوت‌ها سپری شد..من کلا آدم زنده نگه‌داشتن لحظه‌ها با اسکرین‌شاتم^^از اونایی که از تیکه‌کلامای خاص یا از اون پیامای کوتاهی اسکرین میگیرن که توی همون ثانیه‌ اول یه ولتاژِ وحشتناکی از آمپر رو مستقیم سرازیر میکنه به بطن چپ قلب آدم و کل سیستم عصبی و سمپاتیک رو به اکشن میندازهو خب.. نوت گوشیم پر شده بود از جملات نصفه‌کاره و سقط‌شده .‌. شبیه به یه جور پیش‌نویس برای زندگی که انگار شهامتِ زدن دکمه‌ انتشارش رو نداشتم و ندارم.مثل همون شبی که یه‌نمِ بارون کوچیک میومد.. از اون بارونای یهویی و بهاری که فقط کوتاه میبارن تا هوا رو زیادی رمانتیک کنن و لج آدم رو دربیارن . . .منم که کلا پایه‌ دیوونه‌بازی (البته هروقت که خودم مودشو داشته باشم…)بلند شدم وسطِ حال، یکی از لایت‌ترین و مودترین آهنگ اسپاتیفای رو پلی کردم، چشمام رو بستم و یه دور افتخاریِ چند ‌دقیقه‌ای وسط اینجا واسه خودم چرخیدم و رقصیدم و لیلی‌‌خانمِ بد عنق هم از روی مبل با کوسن میکوبید تو سرم که « بگیر بتمرگ من فردا لنگِ صبح باید بیدار شم .. »( آره خلاصه؛ لوس و دیوونه هم خودتونید ولی جدی چسبید ! )بعدش نفس‌زنان با موهای پریشون اومدم تو نوت گوشی با فاز فیلسوفانه‌ام نوشتم^^&quot; باران .‌. متغیر وابسته‌ایه که کاملا مستقل از دلتنگی ما میباره، اما چرا نمودار احساسات ما با یه شیب اکیدا صعودیبهش واکنش نشون میده؟ و اینو کدوم فرمولی میتونه توجیه کنه؟! &quot;یه‌شب هم همه‌چیز زیادی کلافه‌کننده شده بود و اعصابم بشدت خط‌خطبی بود.. از اون‌شبایی بود که مغزم ارور ۴۰۴ میده و هیچ پچِ امنیتی‌ای روش اثر ندارهبدون این که به کسی بگم با اوضاع افتضاح زدم بیرون .‌.‌.قدم زدنِ بی‌هدف توی خیابون.. بدون مبدأ.. بدون مقصد...یه جور حرکت رندوم روی خطوط نامشخص شبیه به ذرات معلق توی حرکت براونیِ فیزیک ..!اینقدر رفتم و رفتم و اهنگ گوش دادم که توی خطوط فرعی و ناشناخته‌ شهر گم شدم^^بله! برای بار هزارم بازم گم شدم ولی غریبه بودن با خیابونا حس عجیبی داشت.. یه جور تعلیقِ لذت‌بخش و تخس همراه با ترس و اضطراب شدید(که واسه هزار و یکمین بار هم به غلط‌کردن افتادم، ولی باز آدم نشدم..)اصلا به قول اون جمله‌‌ای که یه‌بار توی توییتر دیده‌بودم .‌ . .  &quot;گاهی باید گم شی تا بتونی خودتو تو نقطه‌ای پیدا کنی کههیچ‌کس آدرست رو ندارد &quot;و از اونجایی‌که خیلی کله‌خر‌ و پروئم و نمیخواستم به لیلی‌خانم رو بندازم… همونجا کف‌زمین نشستم و شروع کردم التماس‌کردن به اون فرد… (ولی جدی‌جدی از راه‌دور نجاتم داد ها!)و الان که دارم بهش فکرمیکنم میبینم، چقدر این گم‌شدن فیزیکی؛ شبیه به گم‌شدنِ این روزام تو ساحت معنا و خودمه…چقدر دلم میخواست یکی بود که بدون آدرس، جام رو بلد بود:))))توی این چندوقت، یه‌حضور مبهم اما بی‌نهایت لطیف و نرم هم مدام در پس‌زمینه‌ ذهنم وول میخورد ؛نمیدونم چطور توصیفش کنم که حق مطلب ادا بشه و زیادی هم لو نره.‌.‌. دقیقا شبیه به یه پدیده‌ مکانیک کوانتومی که نمیتونی هم‌زمان سرعت و مکانش رو با هم مشخص کنییه حضورِ نامرئی اما به شدت ملموس..مثل هیدروژن توی اتمسفر..نمیبینیش اما اگه نباشه سیستم تنفسیت درجا مختل میشهنه گله‌ای هست و نه قراری .‌.‌.نه دوری مطلقی که بشه اسمش رو گذاشت کات و تمام‌شدن .. و نه نزدیکیِ واضحی که بشه بهش تکیه کرد و واسش لوس شد.فقط یه جور دلتنگی و حضور ملو و لایت، شبیهِ طعم‌گس چایی سرد شده روی میز مطالعه بعد از هشت ساعت درس خوندن.آدم دلش میخواد تخس‌‌بازی دربیاره و گله کنه نق بزنه و بگه &quot;چرا فلان‌جا نبودی!؟&quot; یا &quot;چرا فلان حرف رو زدی و دل منو لرزوندی!؟&quot;اما بعد به این نتیجه میرسه که بعضی آدما اصلا تعریف شدن برای اینکه یه‌علامت‌سوال قشنگ و شیک و مینی‌مال باقی بمونن.. یه متغیرِ مجهول توی تمام معادلات چندمجهولی زندگیت که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت دلت نمیاد حلش کنی- چرا؟ چون ارزش مجهول‌بودنش و همون حس‌تعلیق‌ لطیفش از هر جوابِ قطعی‌ای قشنگ‌تر و باارزش‌تره..به قول آلبير کامو توی کتاب سقوط :&quot; ما دیگر برای ابراز عشق به زمان نیاز نداریمفقط به تلخیِ آن محتاجیم . &quot;البته من اصلا و ابدا نمیخوام تلخ باشم؛اصلا مگه میشه ماهور برگشته باشه و براتون از تلخی بگه!!!اصلا مگه دست خودمه؟!زندگی برای من هیچ‌وقت یه شعر رمانتیک و کلاسیک و کلیشه‌ای نبوده .‌. بیشتر شبیهِ یه پیوستگی توابعه که مواقعی در نقاط بحرانی دچار شکستگیِ ناگهانی میشهاین بیست‌و‌سه روز به علاوهِ‌ی اون‌روزای قبلش.. دقیقا همون نقطه‌ بحرانی من بودمشتق اولِ نمودار زندگیم صفر شده بود و من مونده بودم توی مینیمم مطلق و همیشگی خودم.‌.‌. زل‌زده به نقطه‌ای که انگار هیچ برداری بهش وصل نبود و همه‌چیز متوقف شده بود.اما خب؛ خاصیت ریاضیِ باحال مینیمم چیه؟[ اینکه پایین‌تر از اون دیگه هیچ نقطه‌ای وجود ندارهیعنی از اونجا به بعد، حرکت نمودار زندگی قطعا و لزومافقط و فقط رو به بالاست . ]پس اگه الان شما هم مثل چندوقت‌پیشِ من ؛ توی مینیممِ خودتون دست‌وپا میزنید ..غصه نخورید و ابروهاتون رو گره نزنیدچون طبق قانون تخلف‌ناپذیر ریاضی .. صعودِ قشنگتون دقیقا از همین لحظه شروع میشه.ببین کی بهت گفتم ! ^^شب‌بیداریای این مدت اما جنسشون خیلی فرق داشت . . . بیدار میموندم نه از سر فکر و خیالای پوچ و غصه‌های تکراری بلکه برای تماشای فرآیند تبدیل شب به روز ..تماشای این‌که چطور فوتون‌های نور کم‌کم و با لجبازی تاریکی رو تجزیه میکنن و آسمون سرمه‌ای کم‌رنگ میشه .. توی همین بیداریای شبونه بود که فهمیدم &quot;سکوت&quot; خودش یه زبان زنده‌ست…وقتی زبانِ مادریت از کار میوفته، سکوت سلیس‌ترین حرفیه‌ که میتونی بزنی و عمیق‌ترین حس‌ها رو منتقل کنی.حالا اما .‌.‌. ورق برگشته!دلم برای این اتمسفر و فضای گرم و نرمم‌…برای تک‌تک شما و برای این کلمه‌ها لک زده بود:)))انگار یه جور نیروی گرانشِ فوق‌العاده قوی‌ای دوباره منو کشیده سمت این صفحه…چایی‌گلابم &#039;به یادِ یگانه‌ی عزیزم^^&#039; روی میز تراس کاملا سرد شدهنسیم تیرماهی لای موهام میپیچه و من با همین ریتمِ تند و با یه ذوق پنهونی دارم روی صفحه‌ گوشی تایپ میکنم.این یادداشت قرار نیست به فرمول خاصی برسهقرار نیست آخرش نتیجه‌گیری اخلاقی بنویسم یا از این جمله‌های انگیزشی چرت و فیک بگم که« از فردا همه‌چیز عالی خواهد شد … »نه! دینامیکِ زندگی پیچیده‌تر و در عین حال قشنگ‌تر از این حرف‌هاست …فقط خواستم یه ردپا بذارم.. بیام و بهتون بگم تنفس‌‌عمیق بکشید ؛ سیستم رو ریستارت کنید و بذارید زمان کارش رو بکنهنبینم دلتون گرفته باشه ها .خب! من اومدم… با همون چاییِ همیشگیهمون بحثای فلسفی و یه‌نمِ غیرمنتطقی …و با یه دنیا حرفِ ناگفته که شاید به مرور زمان تبدیل به پست‌های بعدی بشنفعلا همین‌جا.. از وسط این تراسِ‌خنک دکمه‌ انتشار رو میزنمبدونِ اینکه بدونم این خطوط قراره توی ذهن چه کسی چه فرکانسی رو فعال کنه و حالش رو خوب یا بد کنه…با پتو چپیدم گوشه تراسش و با پرروییِ تمام دارم چای سرد شده میخورم! قهر بودن با لیلی‌خانم هم حال‌و‌هوای خودش رو داره خلاصه... بمونه به یادگار از شبِ‌ سوم تیرماه؛پ.‌ن : آخ داشت یادم میرفت، آذر..آذر.. تو رو کجای دلم بزارم اخه؟! تویی که این اواخر کنارمون بودی و تنها هنرت این بود که با خاک یکسانم کنی و سر تا پایِ منو قهوه‌ای کنیاز همین تریبونِ رسمی اعلام میکنم که با تو هم هنوز چصم و از دستت کلی گله دارم، فکرنکن یادم میره^^-وااااااای راستی کامنتای پستای قبلی رو دیدم و رسما کُپ کردم؛ قلبم اکلیل‌پاش شد :))))) چقدر خوشگل دلداری میدادیین و چقدر دلخور و شاکی... راستش اون موقع حالم میزون نبود گوشی رو پرت میکردم اون‌ور و کلا چک نمیکردم ببینم دنیا دست کیه.خلاصه ببخشید اگه بی‌معرفت به نظر اومدم ولی از همین ثانیه آستینام رو بالا میزنم که جبران کنم و کلی گپ بزنیماصلا واسه اثبات حسن‌نیتم هرکی هنوز دلخوره لب‌تر کنه تا آیدی تلگرام و شماره و آدرس خونه‌مون و سند شش‌دانگِ داروندارم رو بزنم به نامش تا غلظت دلخوریش صفر شه!_ مآهور .« یاخدا چقدر حرف زدم.. سرسام گرفتید؛ نه؟!ببخشید اگه سرتون رو به‌درد اوردم فکرکنم خیلی چرت‌و‌پرت گفتمواقعا نمیدونم بزارمش بمونه یا پاکش کنم…</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 01:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یِک‌ِشب ؛ روایت سایه‌های ارغوانی ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%DB%8C%D9%90%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ozqjlhzwqgfv</link>
                <description>ساعت به وقتِ یکِ شب...همان لحظه‌ای که روزگاری نبض زندگی من بود و حالا، طناب داری شده که شب‌ها دورِ گلویم سفت‌تر میشودآرام‌جآنم ؛ صدایِ تیک‌تیک ساعت را نمیشنوی؟ . . . این صدایِ خرد شدن ذره‌ذره‌ی روحِ ماهوری است که روزی میگفتی تمام دنیای توست …امشب میخواهم برایت بنویسم؛ نه با جوهر.. که با خونِ دلی که در چشم‌هایم جمع شده و با کبودی‌هایی که حالا تنها رفیقِ شب‌های تنهایی‌ام شده‌اند ؛کاش بودی و میدیدی که دنیای بعد از تو، با من چه کرد .‌.کاش بودی و میدیدی که این تنِ نحیف ؛ چگونه زیرِ تازیانه‌های تقدیر .. رنگ عوض کرده است ..‌.‌. تمامِ بدنم درد میکند ؛ یک دردِ عمیق و استخوانی که از مهره‌های گردنم شروع میشود و تا عمق جانم نفوذ میکند . . . اگر مرا میدیدی، شاید نمیشناختی ، بدنم حالا شبیه به یک نقشه‌ی جنگی شده است؛ .‌.‌.پر از لکه‌هایِ ارغوانی و تیره‌ای که هر کدامشان قصه‌ای دارنداین نشانه‌ها .‌. این سایه‌های تیره که روی پوستم نشسته .‌. ردپایِ همان طوفانی است که بعد از رفتن تو به زندگی‌ام زد ؛من از درون و بیرون ویران شده‌ام.هر بار که میخواهم جابه‌جا شوم، ناله‌ای در گلویم خفه میشود چون بندبندِ استخوان‌هایم انگار از هم گسیخته‌اندبه چشمانم نگاه کن... اگر هنوز تاب نگاه کردن به آن‌ها را داری دیگر نشانی از آن برقِ همیشگی در آن‌ها نیست .‌.دو کاسه‌ی خون، متورم و کبود... انقدر گریسته‌ام و انقدر هق‌هق‌هایم را در بالش خفه کرده‌ام که رگ‌های چشمانم شکفته‌اند .اما .. آرامِ‌جآنم .. میخواهم از تیرِ خلاصی بگویم که امروز ظهر درست در وسطِ معرکه .. به قلبم نشست :)آه از لـ‌ .‌.‌. آه‌ از آن .‌.‌. همان کسی که گمان میکردم سنگِ صبورِ تمام بی‌کسی‌هایم است .‌.همان کسی که فکر میکردم اگر تمام دنیا مرا طرد کنند او آغوشش را به روی زخم‌هایم باز میکند .‌.اما امروز... امروز ظهر او با من کاری کرد که دشمن با اسیرش نمیکند ؛باورت میشود؟ او حتی یک کلمه حرف نزد .‌.حتی یک سوال نپرسید ..حتی وقتی لرزش دست‌هایم را دید، وقتی چشم‌های کبود و خونی‌ام را دید که از او التماس ماندن میکردند.. دلش نلرزید.او در کمالِ خونسردی، با سکوتی که از صد هزار فریاد وحشتناک‌تر بود .‌. مرا تحویل جهنمی داد که از آن فراری بودماو مرا به دست همان دیوارهای سرد و همان آدم‌هایی سپرد که بوی اجبار میدهنداو مرا فروخت :)) ..آرامِ‌جآنم .‌. او در اوج بی‌پناهی، وقتی تنم از دردهای فیزیکی و روحی مچاله بود، او فقط مرا دیپورت کرد .‌.مثل یک چیز بی‌ارزش، مثل باری که روی دوشش سنگینی میکرد ، مرا اورد و تحویل داد و بدون اینکه حتی پشتِ سرش را نگاه کند . . او هم رفت.آری ! سکوت او هم در آن لحظه، بی‌رحمانه‌ترین موسیقی مرگی بود که تا به حال شنیده بودماو شاهد ویرانی من بود .‌. شاهد این بود که چطور دارم زیر‌ بار این همه فشار له میشوم ؛اما ترجیح داد فقط یک &quot; تماشاچیِ بی‌طرف &quot; باشدو مرا به مقتلم برگرداند :)آرامِ‌جآنم .. تو رفتی و با رفتنت، انگار به همه‌ی عالم پیام و خبر دادی که ماهورت دیگر کسی را نداردتو رفتی و انگار سپر مرا با خودت بردی.حالا هر کسی از راه میرسد .. ضربه‌ای به این پیکر نیمه‌جان میزند‘ یکی با زبانش، یکی با سکوتش و یکی با دستانش... ‘من حالا اینجا .. در این اتاقِ غریب .. مصلوب ساعتِ یک شده‌ام ؛ با تنی که از درد به خود میپیچد و قلبی که هنوز هم با حماقتی بی‌پایان، برای تو میتپدهر شب در همین ساعت، وقتی درد استخوان‌هایم و سوزش این کبودی‌هایِ لعنتی امانم را میبرد ؛ به گوشی خیره میشومهنوز هم منتظرم بیایی و با همان لحنِ همیشگی‌ات بگویی :&quot; تموم شد ماهِ قشنگم، من اومدم .. &quot;برگرد … نه برای اینکه این زخم‌ها را درمان کنی، که این تن کبود دیگر با هیچ مرهمی خوب نمیشود ..برگرد تا فقط ببینی که وفاداریِ من به تو، چه قیمتی داشت ..برگرد و ببین که چطور در ظهر یک روزِ تلخ، صبورترین آدم زندگی‌ام مرا به هیچ فروخت .. :))&quot; - بیا و بگو باز چه به حالت آمده .. &quot;1: 55 /— مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 02:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جـُـنونِ مقــَدس .‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%AC%D9%80%D9%8F%D9%80%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%82%D9%80%D9%80%D9%8E%D8%AF%D8%B3-imay8whgb0rf</link>
                <description>سلآم؛ به هر کسی که این واژه‌های خیس را میخواند ...هجده روز.. هجده روز یا شاید هجده قرن است که من میانِ آوار کلماتم دفن شده‌ام ؛  آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم گمان میکردم راهی برای فرار از این تاریکی پیدا کرده‌ام .. اما نمیدانستم که تقدیر خوابِ سهمگین‌تری برای من دیده است..!در این دو هفته‌ای که گذشت .. من میانِ بهشت و جهنم سرگردان بودم …میگویند &quot;معجزه&quot; اتفاق می‌ افتد، و برای من اتفاق افتاد.آرامِ جآنم؛ کسی که تمامِ جاده‌های منتهی به زندگی‌ام که به نام او ختم میشد.. برگشت .وقتی آمد .. انگار تمام پنجره‌های بسته‌ی جهان رو به آفتاب باز شد لرزش دستانش را که حس کردم، فکر کردم …تمامِ آن شب‌های گریه.. تمامِ آن لرزیدن‌های از سر دلتنگی.. تمامِ آن کابوس‌های سرد به پایان رسیده‌اند ..!با خودم گفتم: &quot; دیدی ماهور:)))) . . . بالاخره دلش نیومد تنهات بذاره .. :)) &quot;فکر کردم این‌بار قرار است بماند تا تمام زخم‌های کهنه‌ام را مرهم شود .. اما... اما زندگی چقدر بی‌رحمانه بلد است تو را در اوجِ خوشبختی، به زمین بزنددوباره همان اتفاق افتاد .‌.‌.دوباره همان سکانسِ لعنتی که بارها در کابوس‌هایم دیده بودم در بیداری تکرار شد … دقیقا در همان ساعت... همان ساعتی که انگار عقربه‌هایش را با تیغ روی قلب من حک کرده‌اند ؛ همان دقیقه‌ای که زمان برای من متوقف میشود و زمین دهان باز می‌کند تا مرا ببلعد ؛اما این‌بار .. دردی داشت که استخوان‌هایم را سوزاند :&quot; سـکـوتِ مـُـطلـق .‌.‌. &quot;این‌بار حتی نخواست که با کلمات مرا آرام کند ..حتی نخواست که با یک دروغِ شیرین؛ رفتنش را توجیه کند.در سکوتِ مطلق ؛ جوری که انگار هرگز وجود نداشته‌ام ..جوری که انگار تمام ان خاطرات و اشک‌ها و لبخندها.. وهم و خیالی بیش نبوده… مرا رها کرد .‌[ رفت... و دوباره من ماندم و یک جای خالی که حالا بویِ احتضار میدهد. ]&quot; چرا؟ &quot;این تنها سوالی است که در سرم فریاد میکشد و هیچ پاسخی برایش نیست .. چرا باید کسی را که با تمامِ وجودت میپرستی؛ دوباره در همان ساعت و همان لحظه گم کنی؟ .‌.‌. انگار من محکوم شده‌ام به اینکه در یک دایره‌ی ابدی از درد بچرخم ،« انگار سهمِ من از عشق، فقط لحظه‌ی رفتنِ اوست. »اما بشنوید... بگذارید تمام دنیا بداند .. با اینکه قلبم تکه‌تکه شده .. با اینکه بندبندِ وجودم از این بی‌عدالتی به فریاد آمده .. با اینکه چشم‌هایم دیگر سویی برای گریه ندارند و تار شده‌اند .. &quot; من هنوز هم دوستش دارم! ❤️‍🩹 &quot;آری ..! من این مرد را … این مسافرِ همیشگی را … با تمام زخم‌هایی که به جانم میزند ( مـیپَرستـــَــم ) .عشقِ من به او ؛ دیگر از جنس آدمیزاد نیست … بلکه یک جنونِ مقدس است .. من عاشقِ کسی هستم که بلد است چطور مرا در اوجِ  نیاز؛ در سکوت غرق کند.‌.‌. من عاشقِ همان پایی هستم که همیشه برای رفتن پیش‌قدم است :) .‌.‌.آرامِ جآنم؛ تو شاید رفته باشی .. شاید دوباره مرا میانِ این دیوارهای سرد تنهایی جا گذاشته باشی اما باز هم بدان که من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام در همان ساعتِ رفتنت ؛ مصلوب شده‌ام به انتظارت .‌.‌.من میدانم که تو باز هم برمیگردی .. این یک ایمانِ کورکورانه نیست؛  این تنها راهی است که برای زنده ماندن دارم من بر بازگشتت شرط بسته‌ام؛ به قیمتِ تمام جوانی‌ام .. به قیمتِ تمام اشک‌هایی که فرشِ زیر پایت کرده‌ام :)دلم برای خودم کباب است .‌. برای این قلبی که هر چقدر لگدمال میشود ؛باز هم با هر وزش بادی‌، عطر تو را جستجو میکند ..برای این چشمانی که به جاده خشک شده‌اند .. &quot; من تنهام... &quot;تنهاتر از هر واژه‌ای که در لغت‌نامه‌ها پیدا کنید .. اما این تنهایی ؛ معطر به نامِ توست و همین برای من بس است .‘ من باز هم منتظرت میمانم .. ‘در همان ساعت... در همان نقطه... با همان قلبی که فقط برای تو میتپد ؛ حتی اگر هزار بار دیگر برگردی و در سکوت بروی .. من باز هم در هزار و یکمین بار ؛ با آغوشی باز و چشمانی بارانی &quot; به پیشوازت می‌آیم. &quot;چون مآهور .. بدونِ تو .. اصلا وجود ندارد … من فقط آینه‌ای هستم که تصویر تو را در خود حبس کرده است « من هنوز هم... بی‌نهایت... دوستت دارم ؛ »و این دوست داشتن . . .  نه فضیلت است و نه انتخاب . . . این تقدیرِ محتومی است که بر پیشانیِ من نوشته شده ،  من محکومم به پرستشِ خدایی که معبدم را به آتش میکشد و در میانِ دود و خاکستر .. مرا تنها میگذاردپناهی ندارم جز همین کلمات که بویِ احتضار میدهند .. در این چند‌روز انفرادی ..من با خودم خلوت نکردم ؛ . . .من .‌. با &quot; نبودنِ تو &quot; معاشرت کردم .من با صندلیِ خالی‌ات حرف زدم .‌. برای جایِ‌خالیِ دست‌هایت گریستم و در آینه‌ای که دیگر تصویر ما را با هم نشان نمیداد .. به دنبالِ ردی از آن ساعت‌های کوتاه گشتم ؛.‌.‌. تو نمیدانی که سُکوت وقتی از سویِ معشوق باشد ؛  چه سلاحِ بُرنده‌ای است .. تو با سکوتت؛ مرا از هستی ساقط کردیانگار با هر ثانیه‌ای که بی‌خبر گذشت، یک‌رگ از رگ‌های مرا زدی.اما ببین... ببین که این تنِ نیمه‌جان، هنوز هم برای تو میتپدمن در میانه‌ی این قتل‌گاه ..  ایستاده‌ام و به جاده‌ای خیره شده‌ام که غبارِ رفتنت را در آغوش گرفته است من به این جاده ایمان دارم؛ به این مسیر لعنتی که تو را برد .‌. ایمان دارم که روزی تو را بازخواهد آورد :)جدا دلم برای خودم میسوزد؛ برای این‌همه &quot;خوب بودن&quot; در دنیایی که تو در آن .‌. این‌گونه بی‌رحمانه &quot;رفتن&quot; را بلد شدی .من جوری تو را در میانِ رگ‌هایم جاری کرده‌ام که اگر بخواهم فراموشت کنم، باید تمام خون بدنم را بیرون بریزم ، تو بخشی از فیزیولوژیِ من شده‌ای .‌. بخشی از دم و بازدم ماهِ قشنگت .‌.‌.هر بار که نفس میکشم، نبودنت مثل غباری سمی ریه‌های خرابم را میسوزاند .‌. اما من باز هم نفس میکشم ؛ چون شاید در دمِ بعدی، عطر بازگشتت در هوا بپیچد میدانم ؛ تمام عاقلانِ شهر مرا ملامت میکنند .‌.میدانم .‌. که میگویند این عشق نیست؛ این خودآزاری است اما آن‌ها چه میدانند از لذت سوختن در آتشِ تو؟ آن‌ها چه میدانند که انتظار برای تو .‌. از وصال هر کسِ دیگری شیرین‌تر است؟ من بر سر این ویرانی . . . نام تو را حک کرده‌ام و آن را با اشک‌هایم جلا میدهم.حتی اگر این سکوتِ تو تا ابد ادامه یابد ؛ حتی اگر نامِ ماهِ قشنگت در حافظه‌ات خاک بخورد .‌. &quot; من در حافظه‌ی این کلمات ؛ تو را زنده نگه میدارم &quot; .باز هم میگویم ؛من در همان ساعتِ همیشگی .‌. در همان ایستگاه متروکِ دلتنگی .‌. مصلوب مانده‌ام. میخ‌های دوری را به دست و پایم کوبیده‌ای و رفته‌ای؛ اما چشمانم هنوز هم به همان سویی است که تو در افقش ناپدید شده‌ای ! برگرد .‌.‌. نه برای اینکه مرهمی بر زخم‌هایم باشی، که من با این زخم‌ها خو گرفته‌ام ‘برگرد تا فقط ثابت کنی که &quot;عِشق&quot; قوی‌تر از &quot;سُکوت&quot; است. برگرد تا ببینی که من .‌. چگونه در نبودنت، تمامِ خودم را خرج وفاداری به تو کردممن تنهام .‌.  اما این تنهایی؛ شلوغ‌ترین جای جهان است، چرا که پر است از خیال تو.‌. از صدایت که در گوشم زنگ میزند و از وحشتِ رفتنی که هیچ‌گاه برایم عادی نمیشود &quot; آری . . . &quot; من باز هم مینویسم؛باز هم می‌گریم و باز هم دوستت خواهم داشت ..جوری که انگار هرگز نرفته‌ای .. جوری که انگار همین الان، پشتِ در ایستاده‌ای و دستت روی زنگ است.من هنوز هم... میان این هیاهویِ پوچ زندگی... فقط و فقط... تو را فریاد میزنم ؛ _مآهور .</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 01:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بَرزخ .‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D8%B2%D8%AE-eyunjco6rvpw</link>
                <description>کجایی؟دقیقا کجا؟دلم .‌.‌.نه، فقط دلم نیست ؛&quot;تمامِ وجودم برایت تنگ شده !&quot;از حالت بی‌خبرمو این بی‌خبریمثلِ موریانهدارد استخوان‌هایِ صبرم را میجود.میفهمی؟دارم میمیرم از نگرانی!- آرامِ جآنم . . .یک سوالِ بزرگرویِ گلویم سنگینی میکند :چی میشد .‌.‌.ها؟ چی میشداگه به منم امانِ حرف زدن میدادی؟چی میشد اگرمیذاشتی این بغضِ کهنهدر گوشِ تو مچاله شود؟.‌.‌.اما توگوش‌هایت را بستی،چمدانت را بستی،و مرادر انفرادیِ سکوتتحبس کردی . .این بود رسمِ عاشقی؟* جانم به قربانت .‌.‌. *این بود آن همه قرار؟- آرامِ جآنم . . .نمیدانی .‌.‌.قسم به تمامِ شب‌هایِ بیداری،نمیدانی که مآهورتدارد زیرِ آوارِ این دلواپسینفس‌هایِ آخرش را میکشد .مآهور .‌.‌.همان که روزیآفتابِ شب‌هایت بود،حالا در ظلماتِ بی‌خبریگم شده است !یک خبر،فقط یک واژه ؛برایِ نجاتِ من کافی‌ست ..اما تو .‌.‌.انگار امانِ شنیدن هم نداری!- آرامِ جآنم . . .بیا و ببینکه فراق،چطور از منیک &quot;ویرانه&quot; ساخته است.من نگرانم...نگرانِ قلبی کهدیگر کششِ این همه &quot; کجایی &quot; را ندارد.برگرد...قبل از آنکهمآهوربرایِ همیشهسکوت کند ؛« من منتظرت میمانم ؛ »آرامِ جآنم . . . آرامِ جآنم . . .آرامِ جآنم . . !_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَکتوبی سُوزآن به پیشگاه .‌.‌.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%8E%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D9%8F%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-caavxwe6nvs4-caavxwe6nvs4</link>
                <description>پیش از انکه قلمم دوباره روی کاغذ به گریه بیفتد؛ میخواستم از برگزارکننده‌ی این چالش * احمد عزیز * تشکر کنم .. ممنونم که بهانه‌ای شدی تا این بغضِ کهنه، دوباره واژه شود.راستش .. نامه‌ی اولی که نوشتم، آنطور که باید پیش نرفت. شاید واژه‌ها کم اوردند، شاید هم هنوز باور نکرده بودم که سهمِ من از ان همه رویا، فقط یک صندلیِ خالی در ایستگاهِ انتظار است .. پس دوباره نشستم، دوباره شکستم و این دومین نامه را با جانی خسته‌تر نوشتم؛ این بار دیگر ادایِ قوی بودن را در نیاوردم؛ این بار خودِ واقعی‌ام بودم:« مآهوری که میانِ ماندن و مردن،گزینه‌ی سوم یعنی &quot;انتظار&quot; را انتخاب کرده است .. »* ‌‌ای عالی‌جنآبِ رویاهایِ مصلوب، ای سُلطآنِ مُطلقِ قلمرویِ احساسِ مآهور ؛ ای عزیزترین غایبِ جآن بر لب رسیده و اِی قبله‌گاهِ تمنای مستورِ من، ای عزیزِمصرِ وجودم! ‌*- سلام بر تو ؛ در این سحرگاهِ حزین، که ستارگان از شرمِ شب‌زنده‌داریِ من در پشتِ ابرهایِ حسرت پناه گرفته‌اند . . دست به قلم میبرم تا نه برایِ وداع، که برایِ تجدیدِ میثاقی خونین با خاطراتت بنویسم.می‌گویند کلمات ناتوان‌اند، اما من میخواهم واژه‌ها را چنان به زنجیرِ دلتنگی بکشم که ناله‌شان هفت‌آسمان را بسوزانند .این مکتوب را با مرکبی از اشک و آه، بر بالِ نسیم میسپارم تا شاید گذارش به دیارِ تو بیفتد .. اِی جآن‌جآنانی که نامت، زیباترین آیه‌ی مقدس در قاموسِ من است؛ بگذار پیش از هر چیز .. از اضطرابی بگویم که چون خوره، به جانِ لحظه‌هایم افتاده است ..!&quot; آرامِ جانِ مآهور .. &quot;از دوردست‌ها بگو ؛ از حال و هوایِ روزگاری که بی من میگذرانی.‌.‌.« حالت خوب است؟ »آیا در آن غربت‌آبادی که بی من برایِ خویش برگزیده‌ای . . . کسی هست که به وقتِ خستگی، شقیقه‌هایت را با سرانگشتِ دعا نوازش کند؟یا هنوز هم صُبحگاهان که از خواب برمیخیزی، کسی هست که با دعایِ خیر؛ تو را به آغوشِ دنیا بسپارد؟هنوز هم به آن حرف‌هایِ نیمه‌تمامِ من .. به آن وصیت‌هایِ عاشقانه‌ام گوش میدهی؟آیا هنوز هم مراقبِ آن چشم‌هایِ خسته‌ و آن قلبِ مهربانت هستی؟‘ اِی آرام‌جآنم! مآهورت اینجاست ؛ &#039;در دورترین نقطه‌یِ جهان، اما نگرانِ توست .. نگرانِ اینکه نکند در تندبادِ حوادث، در میانِ هجومِ دغدغه‌ها؛ مراقبِ آن وجودِ نازنینی که روزی تمامِ دارایی من بود ، هستی؟اِی بی‌تکرارترین حادثه‌یِ عمر! بگو که هنوز هم مراقبِ خودت هستی؛ که اگر گزندی به تو رسد، بندبندِ وجودِ من در این گوشه‌یِ عزلت، از هم خواهد پاشید.&quot; ماه پُر فروغِ قلبِ مآهور .. &quot;یادت هست مرا چه خطاب میکردی؟« مآهور . . ماهِ قشنگِ من . . »بگو بدانم ای جآنِ جآنان ! هنوز هم مآهور، همان ماهِ قشنگی هست که در خلوتِ خیالت ستایشش میکنی؟یا غبارِ زمان و تلخیِ تقدیر، رخسارِ مرا در چشمانت تیره و تار کرده است؟من اما .. سوگند به همان ماه‌بودنم، که در تمامِ شب‌هایِ نبودنت؛ نورِ یادت را در شبستانِ قلبم زنده نگه داشته‌ام . . . من بی تو ؛ ماهی هستم که به محاق رفته، اما هنوز هم در مدارِ تو میچرخد .&quot; سُلطانِ بی‌تاج‌وتختِ من .. &quot;مگر نمیگفتند که در مرامِ مردان .. &quot;عهد&quot; فراتر از جان است؟ مگر نمیگفتند که &quot; مَرد است و قولش .‌.؟ &quot;یادم هست که چطور با صلابتِ کلامت ، کوهستانِ تردیدِ مرا به لرزه درآوردی و قول دادی... قول دادی که هیچ‌گاه این دست‌ها را در میانه راه رها نکنی.اکنون اما.. میانِ من و تو، اقیانوسی از سکوت و فرسخ‌ها تنهایی حائل شده است؛تو رفتی .‌.‌.آری! با کمالِ بیرحمی مرا در میانِ هجومِ گرگ‌هایِ دلتنگی و ترس‌هایی که از آن‌ها با تو گفته بودم ، رها کردی . اما عیبی ندارد ! مآهورِ تو ؛ بزرگ‌زاده‌تر از آن است که زبان به شِکوه و گلایه بگشاید ..— حتی اگر تمامِ قول‌هایت را به دستِ باد سپردی، من هنوز هم بر سرِ آن پیمانِ نخستین ایستاده‌ام« تو رفتی، اما من هرگز تو را تنها نگذاشتم. »من در تک‌تکِ دعاهایم، در میانِ سطورِ تمامِ کتاب‌هایی که میخوانم و در انعکاسِ هر تصویری که میبینم، تو را با خود حمل میکنم ؛ تو در من تکثیر شده‌ای و چطور میتوانم کسی را که در بندبندِ وجودم ریشه دوانده؛ رها کنم ؟&quot; عزیزِ قلبِ مآهور .. &quot;بگذار تمامِ دنیا بدانند .. بگذار خوانندگانِ این نامه بر این حجم از استیصال بگریند .. اما من برایت میمیرم!حتی در همین لحظه که قلم بر کاغذ میلغزد، جآنم برایِ یک بارِ دیگر شنیدنِ نامم از زبانِ تو ، پر میکشد .من در این &quot; انتظارِ بی‌سرانجام&quot; ؛ شکوهی یافته‌ام که هیچ وصالی را با آن عوض نمیکنم .. من ایستاده‌ام؛ چون صخره‌ای در برابرِ امواجِ فراموشی.« تو رفتی ؛ اما من هنوز پایت ایستاده‌ام . »مانده‌ام تا ثابت کنم که در زمانه‌یِ آدم‌هایِ پوشالی و عشق‌هایِ زودگذر ..هنوز هم دختری هست که میتواند پایِ &quot;نیامدنِ&quot; کسی .‌.‌. تمامِ جوانی‌اش را شمع‌آجین کند .من منتظر میمانم... نه برایِ اینکه بیایی و عذرخواهی کنی؛ بلکه برایِ اینکه وقتی برگشتی .‌. ببینی که مآهورت؛ هنوز هم همان ماهِ قشنگِ توست که حتی در سیاه‌ترین شب‌هایِ فراق، نتابیدن را نیاموخته است .&quot; تاجِ سَرِ مآهور .. &quot;بگذار برایت بگویم که بی تو، هر تپشِ قلبم، مرثیه‌ای است در رثایِ آرزوهایِ مصلوب ..من برایت میمیرم؛ نه یک بار، که هر ثانیه هزار بار در مسلخِ دلتنگی ذبح میشوم، باز هم عیبی ندارد ! این دردهایِ مقدس، مدال‌هایِ افتخارِ من هستند ..من این ویرانی را به آبادیِ با دیگران ترجیح میدهم .. من به این زخم‌ها میبالم ؛ چرا که یادگارِ دستانی هستند که روزی پناهگاهِ امنِ من بودند .&quot; مُنتهایِ آرزویِ مآهور ..&quot;— من منتظرت میمانم ..نه مثلِ کسی که در ایستگاه، چشم به راهِ قطار است؛ بلکه مثلِ مؤمنی که در شبِ قدر .. چشم به معجزه‌یِ آسمان دارد . . . تو شاید مرا از یاد برده باشی ؛ اما من هر روز در آینه‌یِ اشک سراغت را از خودم میگیرم** بیا و این انتظارِ طولانی را خاتمه بده .‌.بیا و این نمایشِ حزین را به پایان برسان .‌‌. **بیا و بگو که تمامِ این دردها، تمامِ این سکوت‌ها، تنها یک آزمونِ سهمگین برایِ عیارِ عشقِ من بود ؛ بیا و بگو که همه‌ی این‌ها، تئاتری بود برایِ آزمودنِ صبوریِ ماهت ..بیا و ببین که مآهورت ؛ هنوز بر همان عهدِ ازل باقی است و تا واپسین دم، نامِ تو را چون ذکری مقدس . . . بر لبانش جاری خواهد کرد /« من تا ابد، پایِ نیامدنت هم می‌ایستم :) »- باز هم تکرار میکنم :  آری تو رفتی؛ اما من هنوز پایِ تو ، پایِ نآمت و پای آن شوخیِ تلخی که &quot; رفتن &quot; نا امیدی؛ ایستاده‌ام . من &quot;ماندن &quot; را به جدی‌‌ترین شکلِ ممکن معنا کردم.اگر تمامِ دنیا بگویند که او دیگر نمی‌آید؛ من رو‌به‌روی دنیا می‌ایستم و میگویم :« او می‌آید .‌. او با دستانی پُر از دلجویی بر‌میگردد تا به من ثابت کند که مَردان، قولشان را به یادِ فرآموشی نمیسپارند. » ^❤️‍🩹 ^— مٌعتکفِ اَبَدیِ درگآهِ خیالت ؛دلداده‌ی دیرینِ عهد‌هآیِ از یاد رفته!راقمِ این سطور - مآهور !_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 00:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای یک رمان سوخته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-dkmyiregoivo</link>
                <description>میگویند آدم‌ها وقتی میمیرند، قلبشان از کار می‌افتد .. اما من دانشمندانی را میشناسم که باید بیایند و مرا مطالعه کنند؛ دختری که قلبش از دیشب تکه‌تکه شده، ریه‌هایش از کار افتاده، روحش به تاراج رفته، اما هنوز نفس میکشد ..نفس می‌کشد تا بنویسد.. نفس میکشد تا در این انجمادِ اجباری &quot; نامِ تو را گرم نگه دارد &quot; ؛حضرتِ یآر ..میبینی چه بر سرِ مآهورت آوردی؟ تویی که میگفتی نبضِ حیاتت به لبخندهای من بند است .. حالا چطور دلت آمد تماشاگرِ جان دادنِ من باشی؟از دیشب تا همین لحظه که کلمات زیرِ دستم میلرزند، من دیگر آن آدمِ سابق نیستم.. من ویران شده‌ام.شبیه به خانه‌ای که زلزله آمده و صاحبش، میانِ آوارها دنبالِ تکه‌ای از پیراهنِ یوسفش می‌گردد ؛ من در این ویرانی.. لایِ تمامِ خاطراتمان فقط دنبالِ ردی از مهربانیِ تو می‌گردم که روزی پناهم بود ! :)جآن‌جآنانم ..تو تنها کسی بودی که راهِ رگ‌های قلبم را بلد بودی.تو نبضِ من بودی.حالا که رفته‌ای .. من مانده‌ام و یک کالبدِ خالی که نامش زندگی است اما طعمِ احتضار میدهد ؛ تمامِ وجودم از نوکِ انگشتانی که روزی دست‌هایت را میفشرد تا بنِ استخوان‌هایی که از دوریت میلرزند، تو را فریاد میزنند ..میگویند افسردگی یعنی سیاهی ؛اما من میگویم افسردگی یعنی &quot;داشتنِ تو و نداشتنت &quot; ..یعنی &quot; غرق شدن در دریایی که ساحلش تو بودی و حالا مرا به صخره‌ها میکوبد &quot; ..میدانی بی‌رحمانه‌ترین جایِ این قصه کجاست؟ اینکه تو مرا با &quot;ترس‌هایم&quot; مجازات کردی ..تو میدانستی من از چه میترسم، میدانستی لرزه‌ی دلم از کجاست، و دقیقا همان‌جا را نشانه رفتی .. من چطور باور کنم آن‌قدر سنگدل شده‌ای که بخواهی مرا با &quot;نبودنت&quot; قصاص کنی؟ مگر جرمِ من جز لبریز بودن از تو بود؟!اما گوش کن . . . این را برای تمامِ دنیا می‌نویسم تا بدانند:« من ولت نمیکنم. . عمرا ! »اصلا حالا که اینطور شد؛ دیگر راحتیِ تو برای من مهم نیست بگذار از اصرارهای من کلافه شویبگذار از نوشتن‌های هر روزه‌ی من خسته شوی« اما من میمانم ؛ من نمیترسم .. »من آن‌قدر پشتِ این دیوارِ بلندِ سکوتت دخیل میبندم تا معجزه‌ای رخ دهد .. من هر روز مینویسم، هر ساعت صدایت میزنم .. آن‌قدر نامت را میانِ این سطرها زنده نگه میدارم تا واژه‌ها به گریه بیفتند :)))« مآه‌ قشنگِ تو ؛ منتظرت میماند / »منتظرم تا یک روز، یک ساعت، شاید هم یک دقیقه‌ی دیگر، گوشی را برداری و تمامِ این کابوس‌ها را بشویی و ببری .. منتظرم بیایی و با همان لحنی که دلم برایش لک زده؛ بگویی : « مآهورم؟ ماهِ قشنگم؟ همش شوخی بود... خواستم سر به سرت بذارم ... خواستم ببینم چقدر پایِ من میمونی ... »باورت میشود؟ منِ ساده.. منِ دلشکسته.. منِ ویران، هنوز به همین یک جمله دلخوشم ؛ حاضرم تمامِ عمرم را بدهم تا فقط &quot; بیایی و بگویی این روزهای سیاه، یک بازیِ احمقانه بود .. &quot; بله ؛ من برای شنیدنِ این دروغِ شیرینتا انتهای دنیا منتظرت میمانم !حضرتِ یآرِ من .‌.‌. جآن‌جآنانم ...مآهورت دارد میمیرد. نه از فقر، نه از بیماری و نه از جبرِ زمانه... مآهورت دارد از &quot;دوریِ تو&quot; تمام میشود ؛برگرد و این جنازه‌ی متحرک را دوباره زنده کن . . . نگذار بپرسند: « او که ادعای عآشقی داشت، چرا با مآهورش چنین کرد ؟ »&quot; من اینجا .. رویِ همین خطِ انتظار .. آنقدر میمانم تا بیایی &quot;خداحافظی؟ هرگز ..! من واژه‌ی خداحافظی را از لغت‌نامه‌ی زندگی‌ام پاک کرده‌ام&quot; من هستم... تا ابد... میانِ همین سطرهامیانِ همین دردهای بی‌پایان ؛ “*مآهِ نیمه‌جآنی که بی خورشیدش ؛ رو به افول است❤️‍🩹. *_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 16:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکتوبی به پیشگاهِ &quot;حضرتِ‌یآر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA%D9%90-%DB%8C%D8%A2%D8%B1-qxc0xnqsvtpw-qxc0xnqsvtpw-qxc0xnqsvtpw</link>
                <description>[ هوالمحبوب ]&quot; نورِ دیدگانم؛ بندِ جانمو ای حضرتِ یآر که از اهالیِ شعر و بارانی؛ &quot;این مکتوب، شرحِ بیقراریِ روحیست که در تمنایِ تو، مرزهایِ صبوری را درنوردیده است.قلم بر سپیدیِ کاغذ میلغزانم و خامه را به جوهرِ جان آغشته میکنم تا در محضرِ تو،که خود صاحبِ سخن و خداوندگارِ واژگانی، جسارتِ عرضِ ارادت کنم.مرا ببخش اگر کلماتم در پیشگاهِ شکوهِ تو چون گنجشکی لرزان و بیصدایند؛ که در حضورِ خورشید، ستارگان را یارایِ درخشش نیست ..آقایِ من؛نمیدانی چه حظِ وافریست وقتی میبینم نشانِ بلندِ تو بر تارکِ نامِ من نشسته است.از آن دم که تقدیر، حُکمِ یکی شدنِ نام ما را امضا کرد، گویی جهان برای من از نو آغاز شدمن اکنون نه فقط با قلبم، که با &quot; نامم&quot; نیز به تو تعلق دارمافتخاریست مرا که در شناسنامهیِ هستی، با هویتِ تو شناخته شوم؛ انگار که رودی سرگردان بودم و سرانجام به ابهتِ دریایِ تو پیوستم و در تو حل شدماین همنامی، برای من نه یک اتفاقِ ساده، که تاجیست مرصع از غرور که هر لحظه بر سرم میگذارممحبوبِ بی‌همتایِ من؛تو آن غزلِ نابی هستی که خداوند در خلوتِ عرش سروده است.تو برای من تنها یک همسفر نیستی؛ تو تمامِ آن چیزی هستی که زندگی را برایم لایقِ زیستن کرده استوقتی به قامتِ استوارِ یادت تکیه میزنم، از تمامِ طوفانهایِ زمانه ایمن میشومبدان که قلبِ من، چون آن گنجشکِ کوچکِ پناه جسته در آغوشت، از هر تپشِ تو حیات میگیردمن در تو تمامِ ناتمامِ خویش را یافتم و در آینهیِ چشمانت، دختری را دیدم که با معجزهیِ عشقِ تو، هر روز زیباتر متولد میشود!عمرِ من؛این نامه را نه برای خواندن، که برایِ بوییدن نوشتهام؛ تا هرگاه که میانِ مشغلههایِ روزگار و هجومِ کلمهها خسته شدی، آن را به سینه بفشاری و بدانی در گوشهای از این جهان، کسی هست که نفسهایش به بندِ جانِ تو بسته استکسی که فخرش نه به مال و منال، که به &quot;مردی&quot; چون توست که نامش؛ اعتبارِ تمامِ دنیایِ اوست.و در انتها .. ای قرارِ جان؛این مکتوبِ ناچیز را به نشانهیِ عهدی ابدی، به پیشگاهت تقدیم میکنم.مراقبِ خودت باش، که تو تنها داراییِ منی که جانم به جانت بسته استبدان که در این سرایِ پرآشوب، آغوشِ تو تنها وطنیست که هیچ غریبهای را به آن راه نیستباقی، شرحِ این شوقِ بیپایان را به اولین دیدارت وامیگذارم؛ که واژهها هر چقدر هم که بلند باشند، در برابرِ یک نگاهِ تو، کوتاه و ناتوانند.شوقِ دیدار است و تمنایِ وصال...که به قولِ حضرتِ سعدی:&quot; هر که را هست چشمِ بینایی، پیشِ رویت به گل نپردازد . &quot;سایه ات مستدام بر سرِ جوانیم ، ♥️*💘( تقدیم به پیشگاهِ حضرتِ یار . )_ از جانبِ ماهِ کوچکِ خویش؛دلدادهِ دیرین ..راقمِ این سطور - مآهور !&quot; این اولین نامهای بود که برایت نوشتم، اما هزارمین باری بود که در دلم برایت جان دادم٫ &quot;— احمد جان(گنشجشک) اول از همه یه خسته نباشیدِ حسابی بگم، بابتِ راه انداختنِ این چالش که باعث شد من قلم رو بردارم و جوری بنویسم که انگار از عصرِ قاجار جاموندم . . . احمد جان، رسما عذر میخوام بابتِ اون کلماتِ کلاسیک و سنگین .. یه جوری بود که خودم هم موقع خوندنش باید لغتنامه دهخدا دستم میگرفتم؛ ولی خب ..مآهور یا کاری رو انجام نمیده، یا اگه انجام بده باید زمین و زمان رو به هم بدوزه! ^^ اما بازم تقصیرِ خودته؛ ابهتِ این چالش من رو برد به دنیای فاخر، و اصلا هم دست خودم نبود ..و حالا … نوبتِ &quot;حضرتِ یار♥️&quot; هست که بیاد وسطِ صحنه .. میخوام نظرِ دقیقِ تو رو هم بدونم .. همونقدر صادقانه که همیشه هستی ..&quot;ببینم این کلماتِ من تونسته لرزه به تنِ غزلهای دلربات بندازه یا نه؟&quot;خلاصه که جنابِ گنجشک و حضرتِ یآر بفرماييد وسط که من منتظرِ نقد و نظراتِ کارشناسیتون هستم ..یعنی بعد اینهمه فسفر سوزوندنِ من برای چیدمان این واژهها؛ هیچ عذری برای نظر دادن پذیرفته نیست !!منتظرِ نقدِ ادبی همه‌ی عزیزانم هستم که ببینیم :نمره‌ی مآهور چند میشه؟ و کی بهتر میتونه از پسِ رمزگشاییِ این دلنوشته‌یِ کلاسیکِ مآهوری بربیاد ؟!🤭💗_مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 19:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی زنده از ویرانیِ یک قلب؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%84%D8%A8-oucwgdkdav98</link>
                <description>بیست‌ و یکمِ اردیبهشت است ..روزی که قرار بود با عطرِ بهار و طعمِ شیرینِ انتظار تمام شود اما حالا بویِ نا میگیرد و طعمِ خونِ شورِ گوشه‌ی لبم .همه چیز از همان ملودیِ اولِ صبح شروع شد، همان آهنگی که با هزار ذوق؛ وقتی هنوز چشم‌هایت طعمِ خواب میداد برایت فرستادم :)میخواستم اولین چیزی باشد که میشنوی؛ اما حالا که شب از نیمه گذشته .. سهمِ من فقط یک سوالِ بی‌پاسخ است :&quot; گوش دادی؟ یا این هم لایِ آوارِ سکوتت یا شاید هم لایِ شلوغی‌های دنیایت ؛ نادیده گرفته شد؟ &quot;دیشب کجایِ جهان ایستاده بودیم و امروز کجاییم؟ . . . دیشب که هر کلمه‌ات شبیه به &quot;درمان&quot; رویِ زخم‌هایم مینشست؛ باور نمیکردم که امروز خودت بشوی &quot;عاملِ درد&quot; ؛تضادِ عجیبی است .. تویی که بلد بودی بندبندِ وجودم را آرام کنی؛ امروز با یک واژه’ تمامِ تار و پودم را از هم بپاشاندی:)همه‌چیز زیرِ سرِ آن واژه‌یِ لعنتی بود .. آه از این واژه ..&quot; خـواهـِـش &quot; .چطور یک واژه‌ی محترمانه میتواند این‌قدر بی‌رحم باشد؟ :) چطور میتواند دست‌و‌پایِ ذوقِ یک‌نفر را ببندد و او را ساعت‌ها در برزخ انتظار بنشاند؟ . . من از این واژه متنفر نیستم؛ اما از حالی که بعد خواندنش بر من گذشت؛ چرا …امروز در خانه‌ی ما؛ زندگی جریان داشت.. روتین همان بود .. عطر قرمه‌سبزیِ مامان کلِ فضا را پر کرده بود ؛ اما من حتی نفهمیدم کی ناهار خوردم؟ اصلا خوردم؟ من فقط داشتم حرص میخوردم.از سرِ‌میز بلند شدم و با خشم؛ کیک میپختم تا یکم حالم عوض شود .. موادِ کیک را طوری هم میزدم که انگار دارم تمامِ بغض‌هایم را سرِ آن خمیرِ بیچاره خالی میکنم .من کیک میپختم و تو &quot; آنلاین&quot; بودی ؛من میسوختم و تو &quot; آنلاین &quot;بودی ..من برایت طومار مینوشتم ؛ از بندبندِ وجودم مایه میگذاشتم .. از دردی که در قفسه‌ی‌سینه‌ام میپیچید میگفتم ..&quot; و تو تمامِ آن حجم از ابراز احساسات دلم را با یک جمله‌یِ‌کوتاهِ سرسام‌آور تمام میکردی. &quot;در این میان؛ فقط دو نفر بودند که از پشتِ آن صفحه‌یِ شیشه‌ایِ سرد .. لرزشِ دست‌هایم را حس کردندیگانه و هلیا ..!رفقایی که فرسنگ‌ها دور بودند اما صدایِ شکستنِ استخوان‌هایِ روحم را از من بهتر میشنیدند.. وقتی آن‌ها بودند برای لحظاتی خندیدم، حرف زدم و سعی کردم فراموش کنم که چقدر از درون تهی شده‌ام :)اما آن خوشی، فقط یک نقابِ نازک بود.. آن‌ها بودند .. پا‌به‌پایِ اشک‌هایم، پا‌به‌پایِ لرزشِ فجیعِ انگشتانِ من ..اما جایِ خالیِ تو؛ با هیچ‌ حضوری پرنمیشد، تو نبودی و هنوز هم نیستی !باید بودی و میدیدی .. دست‌هایم امروز به طرزِ وحشتناکی میلرزیدند؛ انگار تمامِ لرزه‌هایِ جهان در انگشتانِ من جمع شده بود.چشمانم — همان چشم‌هایی که میگفتی ملکِ شخصیِ توست و نباید ابری شود ، امروز آن‌قدر باریدند که سرخ و پف‌کرده شدند .. تار میدیدم، اما باز هم به صفحه زل میزدم باز هم گوشه‌ی لبم را می‌جویدم تا طعمِ خون؛ یادم بیاورد که چقدر این بی‌توجهی‌ها درد دارد ..وقتی دیگر نایی برایم نماند .. وقتی تمامِ دیوارهایی که با &quot;او&quot; ساخته بودم فرو ریخت! پناه بردم به حمام ..آبِ داغ را باز کردم؛ آنقدر داغ که پوستم فریاد میکشید؛میخواستم بسوزم تا یادم برود قلبم چطور دارد در آتشِ سکوتت خاکستر میشود .زیرِ آن بخارِ غلیظ؛ تمامِ آن چهار پیامِ کوتاهی که ساعت ۳ فرستادی و دوباره غیب شدی را مرور کردم.. وبعد..ناگهان آب‌یخ!شوکِ سرمایی که نفسم را در سینه حبس کرد ..میخواستم منجمد شوم..میخواستم این قلبِ لعنتی که هنوز هم؛ با تمامِ این دردها، برای تو میتپد، یخ بزند و دیگر هیچ حسی را نفهمد . . .حالا از حمام بیرون آمده‌ام.بدنم از سرما منجمد است اما سرم از فکرِ تو در حالِ انفجار .. چشمانم پف‌کرده و قرمزند و من در شوکی عمیق، به دیواری زل زده‌ام که انگار او هم از تماشایِ ویرانیِ من خسته شده است.من نخواستم قوی باشم .. نخواستم خودم را جمع‌ و جور کنم؛ من فقط فروریختم.من لابلایِ این‌همه آوار گم شده‌ام.. چطور میتوانم به استقبالِ سالی جدید بروم؟ ..من مانده‌ام و لبانی زخمی و گوشیی که در سیاهیِ مطلقِ خود، سردترین شیءِ جهان شده است ..عقربه‌ها به سرعت میچرخند، شب به نیمه رسیده، من تکه‌تکه شده‌ام، تمامِ اشک‌هایم را ریخته‌ام، تمامِ راه‌ها را رفته‌ام . . .اما &quot; او &quot; او همچنان نیامده است ..و این؛ غم‌انگیزترین جمله‌یِ بیست‌ و یکمِ اردیبهشتی است که قرار بود زیباترین روزِ عمرم باشد .. :)- این‌ها فقط کلماتی بودند که باید از روحم بیرون میریختند . . تا خفه‌ام نکنند!یک دلنوشته‌یِ عادی و شاید موقت که احتمالا به زودی پاکش کنم :) .. اینا فقط یک سری کلماتِ پراکنده و یک دلنوشته‌ی کاملا عاد‌ی بود از همونایی که گاهی آدم مینویسه و بعد هم پاک میکنه .. پس لطفا کسی جدی نگیره و به کسی هم برنخورهنخواستم خاطرِ کسی مکدر بشه؛ فقط خواستم کاغذ سیاه کنم ..و اما.. یک تشکرِ خیلی خاص و از تهِ قلب از یگانه و هلیایِ عزیزم !رفقایی که گرچه فرسنگ‌ها دور بودند، اما واقعی‌ترین و نزدیک‌ترین حضور را در ثانیه‌هایِ لرزانِ امروزِ من داشتند .. مرسی که از پشتِ این صفحه‌هایِ شیشه‌ای؛ نذاشتید در تنهاییِ خودم غرق بشم .. مرسی که بودید؛ 💘_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو …</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-grijr1epjor0</link>
                <description>تازه شروع کردیم!هنوز روزهایِ اولِ آشنایی‌مون رو داریم می‌گذرونیماما یه چیزی عجیبه .. انگار من سال‌هاست که منتظرِ شنیدنِ صدایِ تو بودم ..دلم برات تنگ شده نه اون دلتنگیِ سنگینِ قدیمی‌ها، نه اون دلتنگیِ فیلم‌های غمگیندلم برایِ “تو” تنگ شده.هنوز هم وقتی به صفحه‌ی چت‌مون نگاه می‌کنم، صدای خنده‌هایِ پشتِ اون چت‌ها توی گوشم می‌پیچه.یادته اولین بار که حرف زدیم؟ یادمه اون چطور غم‌هام رو به خنده تبدیل کردیهمه‌ی خنده‌هایِ از ته دلِ من، به خاطرِ حرف‌هایِ تو بود!تو با توصیفاتی که از ماساژ میکردی، دنیایِ من رو عوض کردی از قلنجِ سر که اصلا نمی‌دونستم چیه، تا ماساژِ لب و چیزهایی که من اصلا نمی‌دونستم وجود دارن!هر بار که حالم بد بود، تو با همون حرفای عجیبت غم‌ها رو از تنم بیرون می‌کشی.حالا می‌فهمم که اون خنده‌ها فقط یه شوخیِ ساده نبودن، اون‌ها پناهگاهِ من بودن.و حالا… با هم می‌دویم به سمتِ فردایی که فقط مالِ ماست.خلاصه… دلم برات تنگ شده! نه فقط برای شنیدنِ صدات،              بلکه برای حسِ اون نزدیکیِ عجیبی که حتی با وجودت (حتی از راه دور) بهم میدی.دلم برای اون لحظاتی تنگ شده که انگار دست‌هایِ نامرئیِ تو، قفلِ ذهنم رو باز می‌کردن و من رو به دنیاییِ پر از آرامش می‌بردنچشمان قهوه‌ای و عمیقت مثل یه پناهگاه امن و  ویژه‌ان که تمام خستگی‌هام رو با خودش میبرن و من رو به آرامش می‌رسونن.لبخندات رو ندیدم.. اما ندیده میگم..و لبخندت… انگار طلوع خورشید بعد از یه شبِ سرد و تاریکه؛ وقتی می‌خندی، زندگی و روشنایی دوباره به قلبم برمی‌گرده.&quot; اون لبخند، طلوعِ زندگیِ منه . &quot;بعضی نگا‌‌ه‌ها نگاه نیستن، بوسه‌ان/ اعترافِ کوچیکمو یادته استاد؟وای یادته از ماساژایی که می‌گفتی و دلم رو آب می‌کردی؟ اون لحظاتی که با حرفات، انگار داشتی رویِ اعصابِ من رو نوازش می‌کردی تا هیچ‌کجایِ تنم درد نکنه… هر چی بود، من عاشقِ اون حسِ نرمیِ حرفات شدم.و یه رویایِ دیگه هم هست که فقط مالِ ماست ..یادمه گفتی قراره با هم یه رمانِ ۵۰۰ صفحه‌ای بنویسیم یادت هست؟حالا که دلم برات تنگ شده بیشتر از همیشه به اون صفحه‌هایِ سفیدِ خالی فکر می‌کنم .. من دلم میخواد داستانِ تلخِ گذشته‌ام با “تو” تموم بشه. می‌خوام با هم بنویسیمش، نه فقط با قلم، بلکه با هر لحظه‌ای که دور از هم می‌گذرونیم.اما تلخ‌ترش اینه که فعلا، من میگم و تو می‌نویسیش.. نمی‌دونم منم می‌تونم توش شریک باشم یا نه؛ اما می‌خوام تهِ این ۵۰۰ صفحه، فقطِ فقطِ به تو ختم بشهقول میدی تا آخرِ راه، دستم رو ول نکنی؟و یه قولِ دیگه هم ازت میخوام…قول بده برام یه عالمه شعر بگی، اما نه با متن، با صدای خودت!می‌دونی، من که بلد نیستم شعر بخونم.یادت هست اون بار که ادامه‌ی شعرت رو نوشتم؟ و افتضاح شد!! بیشتر شبیه دکلمه‌ شده بود تا شعرِ عاشقانه..پس باید قول بدی که خودت برام بخونی تا هم من شیوه‌ی خوندنش رو یاد بگیرم، هم از صدایِ تو لذت ببرم.و فقط همین کافی نیست؛ باید به من یاد بدی چطور شعر بنویسم..می‌خوام روزی برسه که بتونم با هم، نه فقط با کلماتِ ساده، بلکه با شعرهایِ قشنگ، داستانِ زندگی‌مون رو بنویسیم&quot; تو استادِ شعر و من شاگردِ مشتاقِ تو &quot;اینم یه فصلِ دیگه از رمانِ ۵۰۰ صفحه‌ایِ ماست ..( دلم می‌خواد روزی، با تمامِ وجودت برام بخونی! )و باز هم همون بویِ خاصِ تو… بویِ باران رویِ خاک، که من عاشقشم و بویِ تو رو اینطور حس میکنممن دیگه اون آدمِ غمگینِ پشتِ گوشی نیستمتو با خنده‌هات، با حرفات، با نگاهِ عمیقِت، با رفتارهاتمن رو به آدمی دیگه تبدیل کردیمن به این حسِ جدید، به این عمقِ نگاه، و به این گرمایِ وجودت وابسته شدم و تو شدی اون نقطه‌یِ امنِ من در این دنیایِ شلوغ!( اگر درمان تویی، دردم فزون باد! )میخوام یه روز، با هم فرار کنیم.نه فرار از جایی، فرار به جایی…فرار از این همه آدمِ بی‌تفاوتاز این وضعیتِ تکراریاز این شلوغیِ بی‌معنی.می‌خوام بریم به یه جنگلِ مه‌آلودجایی که فقط صدایِ پرندگان و نفس‌هایِ هم رو بشنویم(من میترسم هوامو داری؟)یا شاید هم حتی فرار کنیم به دنیایِ اون رمانِ ۵۰۰ صفحه‌ای، جایی که قانونِ زمان و مکان وجود ندارهو فقط داستانِ ماست..دلم می‌خواد محکم بغلت کنم، لرزش‌هامو بهت بدم واشک‌هاتو پاک کنم تا غصه‌هامون با هم محو بشنبیاییم با هم پرواز کنیم، نه با بال، بلکه با خیال؛ تو آغوشِ تو زمان رو متوقف کنم و فقط به تپشِ قلبت گوش بدم..تا بویِ بارانِ خاک، تمامِ خاطراتِ تلخِ گذشته رو بشوره و ببره.Me &amp; you &quot; Just us &quot;دست در دست همقلب‌هایی که از شدتِ عشق و ترس میتپندستای لرزونی که فقط با گرمای دستای‌تو آروم‌ میگیرنبدوییم ..فرار کنیم از همه‌چیزاز نگاه‌هااز ترس‌هااز حرف‌ها..فقط تو و منو این دویدنِ بی‌پایانتا جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ همو بشنویمو دیگه هیچ‌کس نتونه ما رو از هم جدا کنهمن فقط به تو تکیه می‌کنمو تو فقط منو نگه می‌داریاما بذار یه رازِ کوچیک رو هم باهات در میون بذارم!دیروز ظهر یه کم از دستت ناراحت شدم و دق‌و‌دلی‌هام رو سرت خالی کردم دلم گرفته بود، اما با تمامِ این حرف‌ها، فهمیدم که چقدر عمیق‌تر از قبل عاشقتم ؛ چون فهمیدم که هیچ‌چیز، حتی یه سوءتفاهمِ کوچک، نمیتونه اون پیوندِ محکمی که بینِ ما هست رو از بین ببره.ما با هم حلش کردیم و الان، بعد از این آشتیِ شیرین، حس میکنم که عاشق‌تر از همیشه‌امامروز ۲۰ ام تولدمه… و بزرگترین هدیه‌یِ من، این بود که تو رو در این روزِ خاص، حتی از دور، کنارِ خودم حس کنم⭐️قول میدم همیشه کنارت باشم و هیچ‌وقت تنهات نذارم.تو هم قول بده هیچ‌وقت دستم رو رها نکنی…چون بدون تو… جهانم رنگِ دیگه‌ای نداره.و تو تنها دلیلِ تپشِ قلبِ منی. 🩶- دوستت دارم &quot;عمرِ مآهور&quot; .. 𐙚 •( میدونم طولانی شد اما عوضش به دلم نشست! )_ </description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازِ یک بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-y1ad5ig6skpn</link>
                <description>سال‌ها فکر می‌کردم زندگی، تکراریِ محض است؛ خطی صاف که هیچ انحرافی ندارد و عقربه‌های ساعت، فقط برای گذراندنِ زمان، نه برای زیستن، می‌چرخند.سکوتی سنگین، مثلِ برفی که نه فقط زمین، که روح را هم می‌پوشاند و هیچ صدایی را به گوش نمی‌رساند.من در آن روزها، نه غرق شده بودم و نه در بیابان؛من فقط &quot; نبودم &quot; ..فقط منتظرِ غروب بودم تا شاید پایانِ روز، پایانِ انتظارِ من هم باشد.اما ناگهان… آسمانِ خاکستریِ درونم شکافته شد.. نه با طوفان؛ نه با آتش و نه با هیجانی که همه چیز را ویران کند! &quot; با آرامشی ترسناک و زیبا &quot; مثلِ قطره‌ای باران که روی شیشه‌ی خشکِ یک روزِ گرم می‌خورد و ناگهان، تمامِ وجودِ شیشه را زنده می‌کند .. ‌ یا مثلِ نسیمی که از لایِ پنجره‌ی بسته‌ی اتاقِ تاریک می‌گذرد و گرد و غبارِ سال‌ها را از رویِ قفسه‌های ذهنم می‌پراکند.هنوز نمی‌دانم این حس چیست.نه هیجانِ اولِ آشنایی است، نه عشقِ دیوانه‌وارِ فیلم‌ها..این؛ یک &quot; آشناییِ عمیق &quot; است !انگار من سال‌ها در انتظارِ موسیقی‌ای بودم که نت‌هایش را فراموش کرده بودم، و تو ناگهان شروع به نواختن کردی..گاهی عشق یعنی تکیه دادن به کسی که هنوز ندیده‌ای، اما روحش را می‌شناسیشب‌ها دیگر آنقدرها هم تاریک نیستند .. ماه، دیگر فقط یک ناظرِ خاموش نیست؛ او مثلِ چراغی است که مسیرِ من را روشن می‌کند ..ستاره‌ها، دیگر نقاطی کوچک در آسمان نیستند؛ آن‌ها مثلِ چشم‌هایی‌اند که در تاریکیِ شب، به من پلک می‌زنندو سکوتِ اتاق، دیگر سنگین نیست؛ تبدیل شده به موسیقی‌ای بی‌کلام، که روح را نوازش می‌کند!یه نوری که نمی‌بینمش، اما حسش می‌کنم. مثلِ عطرِ چایِ تازه‌ای که صبح‌ها فضا را پر می‌کند، بدون اینکه من آن را دم کرده باشم:)شاید زود باشد بگویم… شاید این فقط یک توهمِ لحظه‌ای باشد، مثلِ رویایی که صبح‌ها محو می‌شود.. اما حقیقت این است که من، برای اولین بار بعد از سال‌ها، دارم &quot; منتظرِ فردا &quot; میمانم!نه برای اینکه فردا چه می‌خواهد بشود؛ ‌بلکه برای اینکه می‌دانم یک نفر هست که می‌تواند این انتظار را شیرین کندگاهی فکر می‌کنم شاید دیوانه شدم.. اما نه!« این دیوانگی نیست؛ این آگاهی است »این همه فکر کردن به یک نفر، مثلِ سوزاندنِ خودم نیست؛ مثلِ روشن کردنِ شمع‌هایی است که سال‌ها خاموش بودند.وقتی به چشمانم در آینه نگاه می‌کنم، لبخندی کوچک و واقعی می‌بینم .. لبخندی که سال‌ها بود از روی صورتم پاک شده بود..چشم‌هایم دیگر آنقدرها هم خسته نیستند.. این آدم، حتی اگر فقط یک پیامِ کوتاه باشد، کلِ روزم را متحول می‌کند !حتی اگر فقط یک نگاهِ دزدکی باشد، کلِ روزم را متحول می‌کند.این تغییر، تصادفی نیست؛ این،نتیجه‌ی یک انتخابِ آگاهانه است.دیگه تنها راه نمیرم، حالا دستت رو گرفتم تا مسیرِ ناشناخته رو با هم طی کنیممن دیگر آن آدمِ قبلی نیستم ..من کسی‌ام که حالا امید را با چشمان خودش می‌بیند .. امیدی که از دلِ روزهای گذشته‌ی من بیرون آمده است ..!شاید ترسناک باشد .. شاید خطرناک باشد؛ مثلِ راه رفتن روی لبه‌ی پرتگاه ، یا پرواز کردن با بال‌هایِ پاره؛ بدون اینکه مطمئن باشی به زمین میرسی.اما با این حال، دیگر نمی‌خواهم به عقب برگردمنمی‌خواهم دوباره به آن قفسِ امنِ تنهایی برگردممی‌خواهم این مسیرِ ناشناخته را ادامه دهم ..حتی اگر پایانش، درد باشد!چون حالا من چیزی برای از دست دادن دارمو این داشتن ارزشِ هر ریسکی را دارد..قلبم، ریتمی جدید پیدا کرده است و من… دارم یاد می‌گیرم که دوباره امیدوار باشم.حتی اگر این امید؛ مثلِ شمعِ ضعیفی وسطِ طوفانِ زندگی‌ام بسوزد.. می‌خواهم این شمع را نگه دارم.می‌خواهم بگذارم نورش، راهم را روشن کندمی‌خواهم بگذارم گرمایش یخ‌های قلبم را آب کند.قول میدی یه‌روزی باهم زیر بارون برقصیم؟دیگه دنبالِ هیجانِ لحظه‌ای نیستم. دنبالِ اون آرامشی‌ام که وقتی کنارمی، زمان وایمیسه.  همین که می‌دونم جایی هست که می‌تونم بدونِ نقابِ زندگی، خودم باشم .. همین کافیه تا تمامِ ترس‌هایِ دیروز،. بی‌معنی بشن.تو رو نمیدونم، اما من امروز، فردا و همیشه رو فقط با تو، دوست دارم ..نه به عنوانِ یک رویا، بلکه به عنوانِ یک واقعیتِ تازه و این؛ آغازِ یک بیداری است.🩶( دوستت دارم؛ )_مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط حرف بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-px517yevjowm</link>
                <description>دلم برای خندیدن از تهِ دل تنگ شده ..همینقدر بی جون:)))یادم نمیاد آخرین بار کی از تهِ تهِ دلم خندیدم!از اون خنده‌هایی که آدم حس می‌کنه قلبش از جاش درمیاد، از اون خنده‌هایی که اشک رو گوشه‌ی چشم می‌نشونه و تا تهِ دل آدم میره.« من عاشق خندیدنم ! » حتی وقتایی که حالم بده، باز هم می‌خندم.. ولی بیشتر وقت‌ها اون خنده‌ها مالِ من نیستن - مصنوعین، دروغین؛ یه لبخندِ بی‌جون که فقط روی صورتم جا خوش کرده، نه روی دلم:) انگار دلم خیلی وقته یادش رفته چطور باید سبک بشه! تا الان، هیچ‌وقت از تهِ دلم نخندیدم اما گریه چرا؛ بارها، بارها، بارها... از تهِ دلم گریه کردم. از اون گریه‌هایی که انگار یه دست نامرئی میاد و گلوت رو می‌فشاره؛ جوری که یهو نفس کشیدن هم یادت میره، جوری که فقط بغض می‌مونه و چشم‌هایی که خیس میشن و هیچی جز خستگی نمیگن. حرفای دلم رو هیچ‌وقت کسی نشنید. اما من... منِ ماهور، همیشه تمام تلاشم رو کردم که حرفِ دلِ بقیه رو بشنوم. که بفهممشون. که بهشون اهمیت بدم. که وقتی دلشون پره، یک‌جوری یه گوشه‌ی امن براشون باشم. و عجیبه! این کار بهم آرامش میده! انگار وقتی یکی حرفِ دلش رو می‌زنه، یه تکه از حسِ گناهی که روی قلب من نشسته، برداشته میشه. انگار می‌بینم یکی بالاخره تخلیه شده، و همین، به منم یه ذره نفس میده .. یه ذره آرامش ! یه ذره حسِ زنده بودن. نمی‌دونم چرا اینجوریم... ولی از وقتی یادم میاد، همین بودم. از بچگی؛ همیشه همین‌طور بودم. یادمه دوران ابتدایی، یه دختر توی کلاس‌مون بود که همیشه حالش بد بود؛ ناراحت بود، گریه می‌کرد، با کسی حرف نمیزد و زنگ تفریح‌ها تنها می‌موند؛ نه خودش سمت کسی می‌رفت، نه اجازه می‌داد کسی سمتش بره.و من، توی دنیای کوچیک بچگیم، که هنوز نمی‌فهمیدم آدم‌ها چرا این‌قدر سنگین و خاموش میشن، با عقل کوچیکم هزار تا حدس می‌زدم « شاید مامان‌باباش دعواش کردن... شاید چیزی که می‌خواسته رو براش نخریدن... شاید نمره‌ش بد شده... شاید... هزار تا شاید دیگه » اون موقع‌ها این چیزا رو درک نمی‌کردم. و خب حق هم داشتم؛ یه دختر بچه‌ی ۷، ۸ ساله از &quot;حالت روحی&quot; و این چیزا چی می‌فهمه؟ ولی یه روز، به خودم جرأت دادم و رفتم کنارش؛ هرچی بی‌محلی کرد، هرچی گفت برو اذیتم نکن.. من باز هم کَنه‌تر از این حرفا بودم (تا الانم هستم.) زنگ ورزش بود؛ اون زنگ‌هایی که برای من از همه مزخرف‌تر بودن! اولش یه نرمش کوتاه، بعدش می‌گفتن هرکاری که دلتون می‌خواد بکنید. همه‌ی دوستام میرفتن پای بازی، و من موندم کنارِ فرشته. آره؛ اسمش فرشته بود... و واقعا هم لایق این اسم بود. چون خودش، خودش بود؛ حتی اگه خودش نمی‌دونست!باهاش حرف میزدم، حرفای بچگونه‌ی خودم رو... از همون خزعبلات همیشگی « امروز اینجوری کردم، با فلانی این‌کارو کردم، بابام اینو گفت، مامانم اونو گفت، داداشم فلان کرد… » ولی اون ساکت بود! انگار صداهای توی مغزش از صدای من بلندتر بودن. فقط یه جمله توی ذهن کوچیکم چرخید و بهش میگفتم &quot;فرشته... چیشده؟ تو چرا اینجوریی؟ پاشو بخند، بدو، حرف بزن، یه‌کاری کن اصلا پاشو بریم بازی…&quot; اون اما هیچی نمی‌گفت؛ سکوتش رو ادامه می‌داد و من هم، حرف زدنم رو ! آخرش دستش رو گرفتم و بردمش پیشِ دوستام و توی گوشش گفتم: &quot;میشه از این به بعد بهترین دوستم باشی فرشته؟ قول میدم اذیتت نکنم.&quot; (تا الانم این عادتم رو نگه داشتم؛ ادمایی رو که دوست دارم، چه مینویسم و چه حرف میزنم با اسم خودشون صدا میزنم. دقت کردین؟؟) اون هم که هیچ دوستی نداشت، قبول کرد!بعد چند وقت... حالش بهتر شد! خیلی بهتر. رابطه‌ش با بچه‌های کلاس بهتر شده بود؛ حرف میزد، می‌خندید، می‌دوید، بازی می‌کرد، شیطونی می‌کرد... با دوستام ارتباط قشنگی گرفته بود و من وقتی خوشحالی‌شون رو می‌دیدم، دل توی دلم نبود. انگار خودم هم همون‌جا، وسط همون خنده‌ها، زنده و زنده‌تر میشدم!فرشته از دردهاش می‌گفت و من نمی‌فهمیدم. نمی‌تونستم درکش کنم؛ ولی تنها کاری که از دستم برمی‌اومد این بود که بهش بگم « نمی‌خواد هیچ کاری کنی... فقط حرف بزن. هیچی رو توی دلت نگه ندار. فقط حرف بزن، همین. » همین که حرف میزد و صداش رو می‌شنیدم، برام کافی بود؛وقتایی هم که گریه می‌کرد، با دست‌هام گونه‌هاش رو پاک می‌کردم. اون واقعی‌ترین دوستِ بچگیِ من بود. نه حسادت داشت، نه ادا … فقط خودش بود و من هم کنارش، خودِ خودم بودم. هم من کمکش می‌کردم، هم اون بی‌صدا کمکم می‌کرد.و بالاخره، بعد از مدت‌ها … می‌تونستم خنده‌ی از تهِ دلش رو ببینم:))) خنده‌ای که انگار از تهِ چاه اومده بود بالا و بالاخره رسیده بود به نور.بچگی .. واقعا دوران قشنگی بود؛ من عاشقش بودم؛ هیچی نمی‌فهمیدم، فقط سعی می‌کردم گوش بدم اما الان... الان همه‌چی رو می‌فهمم. با پوست و استخونم. درکش می‌کنم. و هر بار که می‌فهمم، تمام قلبم پاره‌پاره میشه و ازش خون می‌چکه! اشکام پشت سر هم می‌ریزن، ولی بازم گوش میدم. بازم میگم: « نمی‌خواد چیزی رو توی دلت نگه داری؛ فقط حرف بزن :)آره... هیچ‌وقت هیچی رو توی دلت نگه ندار! من نگه داشتم که این شدم؛ که این‌همه بغض، این‌همه خستگی، این‌همه درد، توی سینه‌م تلنبار بشه و آخرش فقط یه آدمِ خسته ازم بمونه. بعضی وقتا زودتر از موعد بالغ شدن، خوب نیست... بماند… خیلی چیزها کشیدم که لایقش نبودم. و تموم شد... گذشت... اما زخمش موند. روی روحم.روی دلم.روی نفس‌هام.روحم خسته‌ست... داغونم.و ای کاش فرشته می‌موند برام؛ ای کاش هنوز بود؛ اما یادم نیست چندم بودیم که  از مدرسه‌مون رفت و نقل مکان کردن. منم اون موقع، بچه‌تر و بی‌خبرتر از اون بودم که حتی شماره‌شون رو بگیرم. ولی یه چیزی دلم رو آروم می‌کنه &quot;اینکه حداقل نذاشتم اون کودکِ درونش بیشتر و بیشتر بمیره.&quot; نمی‌دونم الان کجاست، نمی‌دونم توی چه حالیه، فقط امیدوارم هرجا هست، حالش خوب باشه... و دیگه مثل بچگی‌هاش، هق‌هق گریه نکنه. ‌. بچه بودم، فقط نگاش می‌کردم و اشکاش رو پاک می‌کردم و بغلش می‌کردم، با تمامِ حسِ بچگیم... اما اگه الان بود، بهش می‌گفتم گریه نکنه؛ داد و حرف بزنه!می‌گفتم عذرخواهی نکنه می‌گفتم اگه لازم باشه، خودم با همه‌ی دنیام پشتش می‌ایستم؛ بازم بهش گوش می‌دادم. پشتش رو خالی نمی‌کردم. و این‌بار... نه با حسِ بچگیم، بلکه با حسِ درد و رنج و سختی، بغلش می‌کردم؛ و با تمام وجود، اشکاش رو پاک می‌کردم. چون من تحمل دیدن اشک ریختنِ کسی رو ندارم. آره... این منم؛  ماهور ! خیلی عجیب نیست؟ خودمم دقیق نمی‌دونم چطور باید بگم... چطور باید جمعش کنم... اما اینو می‌دونم که بله ..| &quot; من مآهـورم! &quot; |پ‌.ن - یه دل‌نوشته‌ی خالی … که دلم خواست برای چند لحظه اینجا ثبتش کنم. شاید بعدا حذفش کنم .. شاید هم نگهش دارم. . نمی‌دونم ._ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 15:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌نوشته‌ای در گرگ و میش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4-apksqxl9jp7o</link>
                <description>سلام به همگی، یا بهتره بگم سلام به خودم که امروز دلم خواست بازم یه دل‌نوشته‌ی طولانی و پر از حس رو اینجا ثبت کنم.مدتی بود که احساس میکردم یه‌چیزی کم دارم، یه چیزی که بتونه حرف‌های توی دلم رو بیرون بریزه و انگار همین سریال &quot;لحظه گرگ و میش&quot; همون بهانه‌ای شد که من دوباره قلم( یا بهتره بگم کیبورد! ) دست بگیرم.راستش رو بخواین، این سریال با همه‌ی فراز و نشیب‌هاش، یه‌جورایی من رو با خودش برد یه دنیای دیگه، دنیایی که بعضی وقتا خیلی شبیه زندگی واقعی ماست و بعضی وقتا.. خب، بضی وقتا اون‌قدر عجیب و غیر ممکنه که فقط توی قاب تلویزیون میشه دید.از همون قسمت اول، شخصیت یاسمن با اون همه سختی و فشاری که روی دوشش بود، من رو جذب کرد. اما چیزی که واقعا قلبم رو به تپش انداخت و اشک رو به چشمم اورد؛.            مآدری کردن خالصانه‌اش برای سوگند بود. اینکه یاسمن، مادری که بچه‌اش نیست، رو مثل گوشت خون خودش دوست داشته باشه، فداکاری کنه و تمام وجودش رو وقفش کنه؛ واقعا قابل ستایشه. این حجم از عشق بی‌قید و شرط، چیزیه که شاید توی زندگی واقعی کمتر ببینیم. و بعد اون اتفاق عجیب تر:                                                                                             &quot; بعد طلاق هم سوگند کنار یاسمن موند! &quot; این نشون میده که گاهی پیوند‌های عمیق‌تری بین آدم‌ها شکل میگیره که از خودِ سند ازدواج هم محکم‌تره.اما داستان به همین‌جا ختم نمیشه. پیچیدگی روابط بعد از طلاق، همیشه یه بحث داغ بوده.                                               ارتباط سروش و یاسمن بعد از جدایی‌شون، و اینکه چطور تونستن با وجود اینکه زن و شوهر نبودن؛ یه احترام و درک متقابل رو حفظ کنن، خیلی برام جالب بود. تازه، وقتی یاسمن با حامد ازدواج کرد و سروش هم زندگی خودش رو شروع کرد، باز هم این ارتباط دوستانه حفظ شد!                                          « انگار یه درک نانوشته بینشون بود که نباید از هم دور بشن . »و بعد هم میرسیم به یکی از جذاب‌ترین بخش‌های سریال برای من: &quot; دیدارهای چندباره‌ی سروش و حامد و گپ زدنشون. &quot;واقعا؟ یعنی ممکنه مردی که حالا همسرِ زنِ طلاق گرفته‌ی دوست دیگه‌اش هست، انقدر راحت باهاش رفیق باشه و حرف بزنه؟ اونم بدون هیچ حسادتی، بدون هیچ کنایه‌ای؟ .                 اینکه حامد هیچ مشکلی با ارتباط یاسمن و سروش نداشت و حتی مثل کوه پشتشون بود؛ نقطه‌ی عطفی بود که من رو به فکر فرو ‌برد.این سطح از بلوغ و بزرگواری،واقعا تحسین‌بر‌انگیزه!انگار حامد فهمیده بود که عشق واقعی، به معنی &quot;مالکیت&quot; نیست، بلکه به معنی &quot;حمایت‌و‌خوشبختی&quot; طرف مقابل؛ حتی در کنار کس دیگه‌ست. و قسمت چهارم که از نظر من حتی از قبلی‌ها هم جالب‌تر بود: &quot;پذیرش کامل حامد. &quot; حامد فقط محمد، پسر یاسمن رو قبول نکرد، بلکه سوگند رو هم با آغوش باز پذیرفت و با هردوتاشون مثل یه دوست خوب و پدر مهربون رفتار کرد.این یعنی ساختن یه خانواده‌ی جدید، یه خانواده‌ی واقعی که اساسش بر پایه‌ی ‘عشق، احترام و درکه’ نه فقط یه رابطه‌ی سمی. دیدن اینکه چطور حامد تونست این چهارچوب رو بپذیره و نه تنها مشکلی نداشته باشه، بلکه عضوی فعال و حامی در این خانواده‌ی جدید باشه؛ واقعا من رو تحت تاثیر قرار داد.— این سریال، یه جورایی به من نشون داد که شاید اون چیزایی که ما توی زندگی واقعی &quot;غیرممکن&quot; یا &quot;خیلی کم پیش میاد&quot; می‌دونیم، اگه پر از عشق و درک متقابل باشه؛ می‌تونه اتفاق بیفته ..&quot;لحظه گرگ و میش&quot;، فقط یه داستان نبود، یه جور آرزو بود برای دنیایی که توش انسانیت، فداکاری و عشق، حرف اول رو بزنه. دنیایی که توی اون، روابط پیچیده، به جای اینکه باعث جدایی بشن، آدم‌ها رو به هم نزدیک‌تر می‌کنن.— آقا حامد چقدر قشنگ عاشقی رو بلد بودی:))/ حالا که این دل‌نوشته رو نوشتم و تموم شد، حس می‌کنم یه بخشی از حرف‌های دلم رو بیرون ریختم. ممنون که تا انتها همراهم بودین. امیدوارم این دل‌نوشته؛ مثل یه فانوس توی لحظه‌های گرگ و میش زندگیتون، یه نور کوچیک و دلگرم کننده بهتون هدیه داده باشه. تا نوشته‌ای دیگه؛ بدرود!🤎_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 16:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجویِ نـور،میانِ مِه تردیـد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%90%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%80%D8%AF-qox8amamtrdy</link>
                <description>سلام.خیلی فکر کردم که مخاطب این نامه رو چه کسی قرار بدم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم!پس بی‌مخاطب می‌نویسم و رندوم.- نمیدونم از کجا شروع شد. انگار یه جایی توی مسیر، یه گره کور خورد به همه‌چی؛ به آینده، به کار، به خودم، به تصمیم‌هایی که گرفتم و به تصمیم‌هایی که نگرفتم.. از اون گره‌هایی که هرچی بیشتر می‌خوای بازشون کنی، سفت‌تر می‌شن.هر بار فکر کردم &quot; این‌بار دیگه می‌فهمم، این‌بار دیگه جمع‌وجور می‌شه &quot;؛ اما فقط بیشتر توی هم پیچیده شد. حس می‌کنم مدتیه فقط دارم توی یه حلقه می‌دوم، بی‌اینکه بدونم کِی شروع شد و قرار کجاش تموم بشه.راستش، بعضی روزها جدی‌جدی فکر می‌کنم من سهل‌انگارترین آدم روی زمینم! نه می‌دونم دقیقا کجام، نه می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. فقط یه جورایی دارم ادامه میدم..یه‌جور ادامه دادنِ بی‌نقشه؛ انگار چشم‌هام بازه ولی دید ندارم. می‌نشینم به تصمیم‌های گذشته‌ام نگاه می‌کنم، یکی‌یکی.یه جاهایی به خودم میگم:&quot; کاش اون تصمیم رو نمی‌گرفتی . &quot;یه جاهایی هم میگم:&quot; اگه اینو هم نمی‌گرفتی، شاید الان اصلا اینجا نبودی . &quot;گیر کردم بین دو تا صدای متضاد : - یکی که مدام سرزنشم می‌کنه، یکی که میگه « تو تقصیری نداشتی، تو فقط سعی کردی بهترین خودت باشی؛ همون‌قدر که بلدی . »نمیدونم چم شده، واقعا نمیدونم. همیشه سعی کردم امید باشم برای همه! سعی کردم وقتی بقیه تو تاریکی بودن، من یه‌ذره نور، یه‌ذره لبخند یا یه کلمه دلگرمی باشم؛ یه جایی که بتونن تکیه بدن، حتی اگه خودم خسته بودم.ولی حالا … حالا انگار اون نوری که تو چشم بقیه بودم، از خودم برداشته شده. انگار همه‌چی رو برای همه خرج کردم و خودم موندم توی یه اتاق نیمه‌تاریک، با دیواری که معلوم نیست چقدر ازم دوره.یه جوری شدم که نمی‌فهمم، فقط می‌دونم خالی‌ام. نه اونجوری که چیزی نداشته باشم، نه… بیشتر شبیه اینه که زیاد حمل کردم، زیاد کشیدم، و حالا دست‌هام دیگه چیزی برای نگه داشتن ندارن!قبلا همه‌چی رو تو دفترم می‌نوشتم.صفحه‌ها شاهد شب‌زنده‌داری‌هام بودن، استرس‌هام، رویاهایی که هزار بار عوض شدن و هنوزم یه‌جور نصفه‌نیمه هستن.اما این بار، ترجیح دادم اینجا بنویسم؛ شاید برای اینکه یه روزی که برمی‌گردم و این روزها رو مرور می‌کنم، بفهمم چقدر از پس طوفان‌ها برآمدم، حتی وقتی خودم فکر می‌کردم دارم می‌بازم.شاید می‌خوام یه نشونه‌ای برای خود آینده‌ام بذارم؛ یه رد پا که اگر روزی گم شد، بدونه قبلا هم توی مه راه رفته و زنده مونده ..چیز عجیبیه؛ با همه‌ی این خستگی‌ها، با این همه شلوغی توی سرم، هنوز یه گوشه‌ای از ذهنم آینده رو روشن می‌بینه.اما مشکل اینجاست : دیگه صبرم اون آدم قبل نیست. قبلا می‌تونستم بگم &quot; باشه، می‌گذره، فقط باید تحمل کنم . &quot; الان حس می‌کنم دیگه فقط تحمل می‌کنم؛ دیگه اسمش زندگی نیست.انگار دارم برای این می‌جنگم که فقط « دوام بیارم »، نه برای اینکه « واقعا زندگی کنم » .هر روز صبح بیدار میشم و یه لحظه خیره می‌مونم به سقف، و از خودم می‌پرسم:&quot; دارم کجا می‌رم؟ برای چی؟ برای کی؟ . &quot; جواب مشخصی ندارم. فقط می‌دونم یه چیزی ته دلم هنوز نمی‌ذاره ول کنم.گاهی فکر می‌کنم شاید مشکل از اینه که سال‌ها خودم رو توی نقش &quot; منبع امید &quot; حبس کردم. همیشه باید محکم می‌بودم، منطقی، لبخند به لب، شنونده‌ی خوب.. همیشه یه جایی توی حرف‌هام یه چراغ روشن می‌کردم برای بقیه . اما هیچ‌وقت جدی نپرسیدم: « خودِ من چی؟ من وقتی تاریکم، به کی تکیه می‌کنم؟ »الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم، حس می‌کنم یه آدمی‌ام که وسط یه سالن شلوغ وایستاده، همه رو دلداری داده، همه رو بغل کرده، همه رو فرستاده دنبال نور خودشون، و وقتی سالن خالی شده، تازه فهمیده خودش تو تاریکی مونده !با همه‌ی این‌ها، یه چیزی هست که نمی‌تونم انکارش کنم :من هنوز می‌خوام خوب باشم. هنوز می‌خوام نسوزم، نمی‌خوام تبدیل بشم به آدمی که از تلخی حرف می‌زنه، از ناامیدی.فقط خسته‌ام.خسته از جنگیدنِ بی‌وقفه، از تلاش برای قوی بودن وقتی که درونم مثل شیشه ترک خورده. خسته از اینکه هر بار یه‌کم خودم رو جمع می‌کنم، انگار یه موج جدید میاد و دوباره همه‌چی رو می‌ریزه به‌هم.خدایا … واقعا نمی‌دونم چم شده، نمی‌دونم کجای مسیرم، نمی‌دونم چی کار باید بکنم.فقط می‌دونم دیگه مثل قبل طاقت ندارم. نمی‌خوام فقط زنده بمونم؛ می‌خوام زندگی کنم.نمی‌خوام فقط برای بقیه نور باشم؛ می‌خوام یه ذره از اون نور برسه به خودم.اگه هنوز تو همه‌ی این شلوغی و گره و مِه، چشم‌هات روی من هست ..&quot; کمکم کن &quot;یه نشونه، یه راهِ ریز، یه روزنه‌ی کوچیک، هرچقدر هم که کم، فقط چیزی نشونم بده که بفهمم هنوز این همه جنگیدن یه معنایی داره، که این خالی شدن و این خستگی، تهش به یه جایی می‌رسه که بشه توش نفس کشید؛ نه فقط دووم اورد، که بشه توش واقعا زندگی کرد./ یازدهم اردیبهشت ماهِ چهارصدوپنج /_ مآهور</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 14:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>- همینجوری -</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-vdrjjmsyhv8i</link>
                <description>به نظرم اینکه از ای‌فیلم جلو زدم و لحظه گرگ و میش رو چند قسمت جلوتر دیدم، اصلا ایده جالبی نبود، چشمام رو از گریه کور کردم برای حامد🙏🏻.نمیدونم نمیشه گفت اذیت کردن خودم، باید خالی میشدم، از سر شب هر تلاشی تونستم کردم تا حالم بهتر شه یکم، نشد، باید گریه میکردم باید مثل همیشه با گریه برون ریزی میکردم، نمیدونم جدیدا چرا انقد سخت شده گریه کردن برام.ولی من بیشتر از یاسمن ناراحت حامد شدم، خیلی گناه داشت، برای ادمی که عشق و وابستگی رو باور نداشت، ولی درگیرش شد، بد هم شد، حامد واقعا یاسمن رو دوست داشت هیچ وقت هم نتونست فراموش کنه، یاسمن هم دوسش داشت ولی اشتباه کرد، اشتباه کرد جای حامد رو خواست یه جور دیگه پر کنه، ذاتا سروشو هم دوست نداشت ولی برای بچش خیلی مادری کرد، میدونین داشتم به این فکر میکردم زندگی پر از یاسمن هاست، کاش هیچ وقت هیچ کدوممون یاسمن نباشیم.۳روزه سر جمع ۴ساعت خواب مفید نداشتم، و امروز همونقدری که خوابیدم همش خواب حامد رو دیدم:))))))(من میگم جنبه سریال دیدن ندارم کسی باور نمیکنه😂)</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِی کـآش؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D8%A7%D9%90%DB%8C-%DA%A9%D9%80%D8%A2%D8%B4-syts9pbtcqud</link>
                <description>روزِگآر که دستِ من و تو نیست ظاهرا، بیا رهاش کنیم هرجور دوست داره پیش بره .                                                      کلمات چیستند، که چون میخ‌ها در پایم فرو رفته‌اند و چون شاخه‌های نرگس در دستانم منتظرند …&quot; کلمات که با من سیگار میکشند و منتظرند . &quot;دلم جوری تنگ آمده که دوست دارم چنگ بزنم، از سینه بکشم بیرون ببرم زیر شیرآب.بشورمش تا پاک بشه از این همه غم!آه؛ ای کاش دنیا دست بچه‌ها بود نه آدم بزرگا._ مآهور!</description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و شب ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_58587555/%D9%88-%D8%B4%D8%A8-xj25snlg1mn9</link>
                <description>و شب همچون سرطانی ترسناک ذره ذره جانمان را میبلعد ..خستگی از تنم چکه میکند؛ احساس انسانی را دارم که خستگی را به رگ هایش تزریق کرده اند؛چشمانم همه هستی ام را تاریک و یک رنگ میبیند،چنان که گرده خاموشی را بر سر دنیا و فانی هایش ریختند.گوش هایم دروازه خود را بسته اند؛گویی که بخواهند&quot;مرا&quot;در این سکوت مرگ بار غرق بکنند؛لبانم انگار که چندین سال است که با خودشان قهر کرده اند و عهد بستند هیچ گاه لبخند را بر خود مهمان نکنند.مغزم از فشار انبوه فکر و خیال به ستوه آمده است و در این میان قلبم لجوجانه به تپیدن ادامه میدهد .؛دقیقا نمیدانم چه‌شد، که حال روزگار با من این‌‌چنین میکند .._ مآهور </description>
                <category>mahoor</category>
                <author>mahoor</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>