<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا منوچهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59112391</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:17:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>رویا منوچهری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59112391</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودکار بی نام و نشان!قسمت سوم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59112391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-dpwwxpnydr9p</link>
                <description>آخرین بار تصویرش را در مستندی که از بی بی سی پخش‌شد دیدم، او در دادگاه حاضر شده بود و با وقاحت تمام داشت از دخترک، نزد قاضی شکایت می کرد. چشمانم از حدقه بیرون زده بود، مگر می شود او شاکی باشد و دخترک خاطی؟! این دیگر چه دادگاهیست. حتما اشتباه متوجه شدم. دقیق تر نگاه کردم دیدم دخترک در جایگاه گناهکاران نشسته، در چشمانش، نگاه هزاران دختر دیگر که آن مرد با دستانش آنها را به فساد کشانده بود را می دیدم. این چه دادگاهی بود و این چه قاضی؟ اصلا چرا مرد را به دادگاه راه داده بودند. تمام شهر شاهد بودند که دست این مرد چگونه در فساد و تباهی مردمان، دخترکان و پسرکان شهرشان آلوده است. کهولت سن چهره اش را کریح تر کرده بود، زبانش نیش دار تر از همیشه می چرخید. شیطان عجب انتخاب به جایی کرده بود.دخترک دوره گرد قدش به کمر قاضی هم نمی رسید اما کمر همت به جنگ با شیطان بسته بود. ایستاد و با صدایی رسا و محکم از خود گفت. آقای قاضی! سالهاست که دوره گردی می کنم، رسم اجدادیمان است، از وقتی نانمان را دزدیده اند سفره مان را با دستان دراز کرده به سمت شما پر می کنیم. توقعی بیشتر از این سفره هم نداریم. در این فرصت زندگی هر کداممان شانس زنده ماندن داشتیم می مانیم، هر کدام هم نداشتیم می میریم. کارم اینست که هر صبح تا شب مغازه به مغازه می گردم تا با اسفند در دستانم بلاگردانتان شوم! این مرد بارها بر سر راهم آمد اما به او بی اعتنایی کردم، کوچک تر از آن بودم که معنی کلماتش را بفهمم چه برسد به اینکه تن به کاری که می خواهد بدهم. اما آنقدر سر راهم سبز شد و حرفش را تکرار کرد تا آخر در آن غروب نفرین شده که پولهایم را به آن پیر زن دادم تا درد خماری اش را التیام بخشد، پیشنهادش را قبول کردم و پا به مغازه اش گذاشتم.. مرد از جایش بلند شد و فریاد کشید: دروغ می گوید آقای قاضی! اینها همگی اینکاره هستند، مادرش هم اینگونه بود..ادامه دارد..</description>
                <category>رویا منوچهری</category>
                <author>رویا منوچهری</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 21:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکار بی نام و نشان! قسمت دوم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59112391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ivgv5ggja7h7</link>
                <description>باران می بارید.. از آن باران های هندی! قدم هایم را تند تر کردم‌ تا شیروانی، سقفی، مغازه ای چیزی پیدا کنم و پناه بگیرم. هر کدام را که پیدا می کردم باز می گفتم نه بروم بعدی، انگار پنهانی لذت می بردم از این خیس شدگی. مغازه دارها طوری به بیرون و باران زل زده بودند که هر کدام را که رد می کردم با خودم می گفتم اگر آن مغازه دار لعنتی هم اینگونه به باران زل زده باشد چشمانش را از کاسه در میاورم. چشمان آن مرد لیاقت دیدن هیچ چیزی را ندارد چه برسد به باران آن هم به این زیبایی. پاهایم خسته شده بود اما چشمانم تشنه ی دیدن آن مرد بود، اسمش را می دانستم، سن و سالش را هم اما نبود که نبود. موش آب کشیده به معنای واقعی را با تمام وجودم می فهمیدم. تمام لباسهایم از زیر هم حتی خیس شده بود. هوا هم رو به تاریکی رفته بود، مغازه ها یکی یکی بسته می شدند. تنها خستگی ماند که از پاها و چشمانم فریاد می کشید، تا بستن آخرین مغازه هم ماندم تا شرمندگی خود را کمی التیام بخشم.باران بی وقفه ساعتها باریده بود. روی سکویی نشستم، خیس تر از این که نمیشدم. بوی فلافل هوش از سرم برده بود، خیلی وقت بود صدای قار و قور شکمم در آمده بود.فلافلی که تنها مغازه ی باز مانده بود پر رونق مشغول فروختن ساندویچ هایش بود. درست رو به روی جایی که نشسته بودم پیرزنی با یک ساندویچ فلافل به دستش آرام نشسته بود. نگاهش را نفهمیدم! میخواست  فلافلش را تعارف کند یا میخواست بگوید برو آن طرف تر بنشین تا با خیال راحت فلافلم را بخورم!دلم نمی خواست امشب هم تمام شود مثل تمام شب های قبل و من باز گمشده خود را پیدا نکنم. سال ها از آن روزهای جوانی و سرزندگی ام گذشته بود، هر شب با خود میگفتم اگر پیدایش کنم همه چیزرو به راه می شود، خیلی فکرها در سرم داشتم..پیرزن جلوتر آمده بود، صدای خش دار و گرمی داشت که نشان از دودهای پر شده در ریه اش بود. دود سیگار، دود ماشینها، دود افیون که کارش را هم ساخته بود. شاید هم نساخته بود، ساندویچ فلافل در دستان او بود نه من. گفت گردنش کلفت تر شده و تمام این سالها که به دنبالش بوده ام من را زیر نظر داشته! تعجب کردم! او از کجا می دانست من به دنبال چه کسی هستم که می گوید گردنش هم کلفت تر شده..ادامه دارد..</description>
                <category>رویا منوچهری</category>
                <author>رویا منوچهری</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 21:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکار بی نام و نشان!قسمت اول..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59112391/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-xwukdgt95re0</link>
                <description>لبریز اما تهی.باران می بارد!خودکارم را بیشتر از بیست بار زمین گذاشتم و هر بار افکار درهم و برهمم هزار جا رفت،تمرکز تنها دشمن من در زندگیست!هر کجا که لازم باشد به چشم برهم زدنی نسخه اش را می پیچم برود پی کارش.نه فقط حالا که سالهاست چشم دیدنش را ندارم.نه تنها خودم حتی اشیای دم دستم هم یاد گرفته ایم که چگونه بدون تمرکز روزگار بگذرانیم.خودکارم برای بار بیست و یکم مقاومت کرد و خودش را به انگشتانم چسباند،چسب های یک دو سه را روی انگشتانتان حتما تجربه کرده اید،خودکار من هم در همین فاصله ی بیست بار رفت از جعبه ابزار کمی چسب قورت داد و برگشت.خب! بنویسیم! من که اصلا خودم می خواستم بنویسم،خیلی هم کار شاقی نکردی!خنده ام گرفت از این زیرکی خودکارم اما سریع اخمهایم را در هم کشیدم.خب! بنویسیم! یک دقیقه،ده دقیقه،نیم ساعت..گذشت.هم من هم خودکارم هر دو پشیمان شده بودیم،انگار کوه های درکه و دربند و هر چی کوه تقلبی تو تهرانه رو دوشمون گذاشته بودن.عجب غلطی کردیما.بابا ما رو چه به نوشتن.اصلا از کجا شروع کنیم،حالا اگر فهمیدیم از کجا شروع کنیم چجوری بنویسیمشون؟اصلا فقط با کلمه که نمیشه نوشت!خدایا به دادمون برس.به خودکارم گفتم نگران نباش هر طور شده الان از دستم جدات میکنم،با شرمندگی نگام میکرد،میگفت محاله بتونی!پرسیدم چرا؟ گفت من چسب آکواریوم قورت دادم!انگار دنیا رو سرم خراب شد.آخه چراااا؟؟؟ برای چند ثانیه به کمک تمرکز نیاز داشتم ولی ترجیح دادم منتشو نکشم.این درد مشترک من و خودکارمه خودمون حلش کنیم بهتره.خب! بنویسیم..دیدم خودکارم عزا گرفته.گفتم چیه تو که خودت کار دستمون دادی،دیگه هیچ راه برگشتی نداریم وگرنه اگه به من بود باز هم کشش میدادم مثل تمام این سالها،بازم میتونستم ننویسم.گفتم خب حالا بسه سرتو بالا کن حرفتو بزن.شروع کرد رو کاغذو خط خطی کردن،هی داشت سرعتش بالا می گرفت،دستام درد گرفته بود،بی خیال نمیشد،یه صفحه،دو صفحه،بیشتر از ده صفحه رو خط خطی کرد،طوریکه بعضی صفحه ها پاره میشدن،دیگه دستام داشت کنده میشد،تحملشو نداشتم،فریاد کشیدم بسه دیگه! تمومش کن!نفس نفس می زد انگار قلبش داشت آتیش میگرفت داغیش داشت انگشتامو میسوزوند.میدونستم چه مرگشه.هم می دونست نوشتن مسئولیت سنگینیه که به گردنش افتاده،هم میدونست اگه بخواد اینارو ننویسه مجبوره بره تو یه کشویی یا کمدی،حالا کمده چه شیک باشه چه دست دوم و قدیمی،مثل خیلی از خودکارای دیگه سالها منتظر بمونه تا جوهرش خشک شه!یا بره خودشو گم کنه تو استفاده های دم دستی و روزمره مردم معمولی یا صاحبکارای زرنگ و پولدوست تا جوهر تو لولشه چرت و پرت بنویسه!دو راهی سختی بود بهش گفتم خودکار عزیزم با تمام وجودم درکت می کنم اما اون موقع که داشتی چسب آکواریومو قورت میدادی باید فکر همه جاشو می کردی.خب! بنویسیم..</description>
                <category>رویا منوچهری</category>
                <author>رویا منوچهری</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 21:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>