<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلا بانو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59134978</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3008674/avatar/wsThFf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلا بانو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59134978</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلخوشکُنک های یهویی😊</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%A9%D9%8F%D9%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-ukce5zehxayd</link>
                <description>بعد از یک هفته استراحت دارم میرم سمت شرکت  با همسر جاناز سرویس جا موندم.پشتم باد خورده بعد از این مدتی که توفیق اختیاری شامل حالم شد و نوبت من شد که برم تعطیلاتتو شرکت های مواد غذایی،  ماه اول زمستون ،فشار کار کمتر میشه چون تا اومدن محصولات جدید که مخصوص این فصلِ مثل گل محمدی ،بالنگ و بِه، هر کس که بخواد میتونه چند روزی بره مرخصی اختیاری و یا اجباریمنم اینو نمیدونستم وشنیدن این خبر برام مثل وزیدن یک نسیم خنک ودلچسب تابستونی  لذت بخش بود امسال هم   اونهایی که مرخصی زیاد طلبکار بودن به شکل اجبار وماها که چند ماهیه مشغول کار شدیم وروزای مرخصیِ کمتری طلب داریم به اختیار، میتونیم از این موهبت استفاده کنیم.😅منم چون مامانم میخواست مهمون خونم بشه ،از خدا خواسته مرخصی گرفتم و یک هفته، هم استراحت کردم وهم از وجود مادرم  تو خونه وهوای دلپذیر ی که نعمت وجودش برامون به ارمغان آورده بود فیض بردیم😊وحالا بعد از یک هفته ی لذت بخش و پر از آرامش دارم با پشتی باد خورده😒و دلی که نمیخواد تنبلی رو بذاره کنار ،میرم دوباره تبدیل بشم به یک کارگر زحمت کش😊پیش به سوی کار</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 06:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنباله ی ماجرای گریه دار بیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-bv1cewrrdtxk</link>
                <description>من به این موضوع اعتقاد دارم که هراتفاق به ظاهر بد وناراحت کننده ایی که پیش میاد ، ممکنِ که درونش، خیری نهفته باشه و همیشه هر اتفاق بدی رو که در جریانش قرار میگیرم چه برای خودم و چه اطرافیان این تکه کلامِ_ خیر باشه _حتما اولین جمله اییه که میگم.واغلب اوقات هم همینطوره.وحالا ادامه ی ماجرا اون روز شاید یه چیزی حدود یه ساعت بازرسها تو شرکت بودن،وهمینطور که احتمالا  همه ی ما میدونیم و آگاهیم به زدو بند هایی که اتفاق میوفته.اون شکایت به هیچ جا نرسید واون بازرسها هم رفتن وقتی به ما گفتن که دیگه مشکلی وجود نداره ومیتونیم از سوله ی تکنیسینها بیایم بیرون،وقت ناهار واستراحت بود وکسی تو سالن تولید نبود.من اینو وقتی فهمیدم که با چشمای ورم کرده از گریه واعصابی به هم ریخته دنبال سر پرست میگشتم و چشمان متعجب اطرافیانو میدیدم که منتظر بودن ببینن چه اتفاقی قراره بیوفتهشیرین دنبالم راه افتاده بود ومیگفت منم هر کاری بگی انجام میدم. اگه بری منم میرم .من که میدونستم دلیل کار کردنش وشرایطش چیه بعد از یه عالمه اصرار که به من کاری نداشته باشه و بره سراغ غذا واستراحتش .آخر سرش داد زدم که بره وکاری به من وتصمیمم نداشته باشه تا بالا خره مجبور شدکه بره.بالا ، تو رختکن هر کس یه چیزی میگفت. کسایی که سابقه ی چند ساله داشتن از تجربه های مشابه میگفتن واینکه هر سال چند بار اتفاق میوفته  وبراشون عجیب بود که من چرا اینطوری رفتار میکنم‌.و منی که واقعا متوجه نمیشدم، چرا توی این همه سال اعتراض نکردن.  البته اونروزها  چون از شرایط زندگیشون خبر نداشتم ،منم متقابلا تعجب میکردم .ولی الان میدونم که گیر افتادن تو شرایط سخت زندگی به مرور قدرت معترض بودن رو از آدم میگیره  خدایا من اونروز واقعا شُکه بودم که یعنی چی.این دیگه چه مدل رفتاریه،چرا به جای اینکه به من حق بدن ،هیچی نمیگن ویا حتی بدتر طرفِ ناحق رو میگیرن و اسمِ عکس العمل طبیعیه منو از تحقیری که حس میکردم، لوس بازی می گذاشتن. من اونروزا چقدر حس های عجیبی رو تجربه میکردم، وهمش از خودم میپرسیدم   اینا دیگه چه جور آدمایین  در کمال ناراحتی ،من دیدم که خیلی هاشون به مالک شرکت حق میدادن که این رفتار رو باهاشون داشته باشه.وبه هر رفتاری که به ناحق باهاشون میشه عادت کردن.چون عکس العمل من به این رفتار باعث شد که زیاد بشنوم، که حالا مگه چی شده،  ویا اینکه ما کارگریم دیگه ،چیهِ مگه....،چرا لوس بازی در میاری. به جرات  میتونم بگم یکی از روز هایی که من  پوست انداختم و بزرگ شدم  و حسهای جدیدی رو از تفکر متفاوت آدمها کسب کردم،  همون روزها بود.این تجربه ها واقعا عجیب هستن احساس میکردم خمیده شدم .فشاری رو توی قلبم حس میکردم که تا بحال تجربه نکرده بودم.و از خودم میپرسیدم خدایا من اینجا چی کار میکنم.رفتم حیاط،  تلفنی تمام موضوع رو با گریه ای که بند نمییومد با همسرم در میون گذاشتم و گفتم بیاد دنبالم.حالا یک ساعت تا اومدنش وقت داشتم رفتم بالا جلوی در قسمت اداری  ایستادم چند دقیقه ایی صبر کردم همش سعی میکردم جلوی گریَم رو بگیرم ولی اوضاع با بیرون اومدن سرپرست بدتر شد.دیگه خیلی قادر به جمله بندیهای درستی نبودم،یادم میاد که گفتم میخوام برم،خسته شدم . این اتفاقهایی که افتاد خیلی بد بود. گفتم که شنیدم چندین بار در سال ممکنه یه همچین مسائلی پیش بیاد وتقریبا سالن رو رو سرم گذاشته بودم .حالا برادر صاحب شرکت هم که نفر دوم شرکت بود اونجا بود و از من پرسید کی یه همچین حرفی زده ومن فریاد زدم چرا میپرسید من هرگز نمیگم که کی بود، من چشمای گرد شده ی اونهارو به وضوح یادم میاد، هق هق های خودمو هم.😥خلاصه تشکر کردم که تا اون روز اجازه دادن که من اونجا کار کنم و گفتم که نمیتونم  حرف بزنم، میخوام برم.سرپرست شرکت گفت که یه همچین چیزی نیست وگفت که تا همین الان راجع به بیمه شدن بچه ها داشتن باصاحب شرکت بحث میکردن  و منی که به حالت سکته در کلام میگفتم که بیمه شدن ذره ایی برام اهمیت نداره وتحمل این مدل رفتارها رو ندارم وخلاصه  که  با یه عالمه توضیح سرپرست که مطمئن باش چنین چیزی دیگه پیش نمیاد و خب باشه، حالا چیزی نشده های برادر صاحب شرکت،   ما دُرستش میکنیم ،  واز این دست حرفهادیگه نتونستم چیزی بگم.نمیدونم چرا اون روز اینقدر برای من توضیح دادن وهمراهی کردن شاید فکر کردن الان حتما سکته میکنم و رو دستشون میمونم.  خلاصه که دیگه  شاید تو رو در واسی موندم و رفتم رختکن . به همسر جان زنگ زدم و بَرش گردوندم.صورتمو شستم، زنگ اتمام ساعت استراحت خورده بود رفتیم پایین. ما ورو دیهای جدید تقریبا بیست نفری میشدیم که به فاصله ی تقریبا یکی دو هفته  مشغول کار شده بودیم و چهار پنج  نفری که قبل از ما اومده بودن و  شش ماهی بود مشغول کار بودن وبیمه نشده بودن.باقی قدیمیها بودن که بعضی هاشون بعد از چند سال بیمه شده بودن وبعضی ها زودتر.خلاصه بگم که نیم ساعت بعد از شروع کار ، برادر صاحب شرکت و سرپرست ،تو سالن، مشغول رد کردن اسامی دوازده نفر از بچه ها برای بیمه بودن و گفتن که باقیِ بچه ها رو هم ماه بعد بیمه میکنن.چنین چیزی به گفته ی بچه های قدیمی اصلا سابقه نداشت و چند ماه یکبار یک یا دو نفر رو بیمه میکردن و زودتر از شش ماه سابقه نداشته که کسی رو بیمه کننومنی که تا برم خونه هم ،اون روز اشکم بند نیومد وچه متلکهایی که شنیدم از چندتا از قدیمیها که اصلا خوششون نیومده بود و میگفتن مگه شما تافته ی جدا بافته اییدویا به گوش من میرسید که  به تمسخر میگفتن با گریه های ارزشمند من، بقیه هم بیمه شدن ومن اصلا حوصله ی توضیح دادن رو به هیچکس نداشتم که اون فوَران احساسات بابت تحقیری بود که حس میکردم، نه تلاش برای بیمه شدن .که البته بعدها کاملا متوجه شدم که اونها خودشون این موضوع رو میفهمیدن. اما انگار قرار بر تغییر نبودومن کاری رو کردم که ، اونها  انجامش نداده بودن. با اتفاقات و ماجراهایی که برام پیش اومد ومن دیگه حالا همه ی اونهارو پشت سر گذاشتم و تقریبا به ساحل آرامش ،البته  امیدوارم ، رسیدم واز دور  ایستادم وبه ماجراهای چند ماه گذشته فکر میکنم، خیلی هم برام ارزون وبی دردسر نگذشت، چون که به اونها(قدیمیها) خیلی گرون اومده بود.البته این سوال هنوز هم برام بی جواب مونده که چرا همون روز، به من که سالن بالا رو رو سرم گذاشته بودم وطلبکار صحبت میکردم وچند بار گفتم که میخوام برم ،هیچکدومشون به من نگفتن خانوم خوش اومدی😅   تعریف راجع به خاطرات اتفاقات  بعد از اون هم  بماند برای بعدتا بعد👋❤</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 21:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گریه دار بیمه😥</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-vygdewxmaa15</link>
                <description>طبق معمول تو اتوبوسم و میریم سمت شرکت.روزمو با دیدن هلال زیبای ماه وزهره ی قشنگش شروع کردم😊بله... بیمه شدن ما تازه واردها هم واسه خودش داستان و ماجرای پر جنجالی داشت🤨صاحب شرکت ما جزء اون دسته از صاحبان مشاغلیه که اصلا به روی خودش نمیاره که باید کارگر رو همون روز ورود بیمه کنه. برای من چون که میخوام یه مقطع کوتاه این کار رو انجام بدم،مهم نبود ولی بعدها فهمیدم خیلی ها  با این شرط که زود بیمه میشن مشغول کار شدنالبته منم طولی نکشید که اهمیت این موضوع رو فهمیدم.مثل همه ی روزهای عادیِ دیگه که هر کس به کاری مشغوله، اون روز هم همونطور بود یادمه روی میزها زیتون بود  و ما هم بیخیال تو پاستور مشغول جمع کردن  شیشه های خیار شور بودیم، اونروزا تازه من یه چهل روزی میشد که مشغول کار شده بودم که یدفعه ولوله شد .اول،  چنتا مسئول خط تندوتند این ور واونور میرفتن.بعد صداها از حد معمول بلندتر شد و بعدتر سرپرست،  ما، ورودی های جدیدرو صدا کردو با حالت استرس وهیجان گفت که سریع بریم سمت حیاط،انقدر سریع پیش اومد که من یه دفعه به خودم که اومدم خودمو تو حیاط دیدم و تازه فهمیدم چی شدهبا شکایت یک نفر که قبلا اونجا کار میکرد، بازرس های بیمه اومده بودن شرکت ببینن اوضاع بیمه چطوره و چون اگه متوجه بیمه نشدن کارگرها میشدن حتما برای صاحب شرکت جریمه سنگینی داشتهتصمیم گرفتن تو یه حرکت غافلگیر کننده ما ها رو قایم کنن😳که البته من به دلیل بی تجربه بودنم فکر میکردم اولین باره که اتفاق میوفتهاول بردنمون حیاط.بعد یه ربعی گفتن برید سالن تعمیرات ودرو بستن.تا اینجای ماجرا من اول متعجب بودم.بعد حس عجیبِ شوک وتحقیر عجیبی به گلوم فشار میاورد.خشم و غم باهم  هجوم آورده بودن ومن نمیدونستم چیکار باید بکنم.مبهوت نگاه میکردم به بقیه.که بعضی هاشون بیخیال بودن بعضی ها ساکت وبعضی ها باهم شوخی میکردن.یادمه حس بدی رو نسبت به اونایی که باهم شوخی میکردن پیدا کردم مخصوصا نسبت به یکیشون که میخواست همه چیزو عادی جلوه بده. اشک بود که از چشمام جاری بود .چند نفر سعی میکردن آرومم کنن.ولی من پر شده بودم از حس تنفر وخشمی که هر لحظه بیشتر میشد.سرپرست که اومد تو ،سرمو پایین انداختم، نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم.قبل از اومدن سر پرستی که حالا خجالت زده ایستاده بود وداشت توضیح ویا توجیح میکرد که اونم از شرایط موجود واقعا ناراحته، اونم یه کارگریه که کار زیادی از دستش برنمیاد واز این حرفا،تصمیم گرفته بودم درو که باز کردن برم بیرون وحقشونو به خاطر این رفتار دور از شعورشون بذارم کف دستشون.اما نمیدونم شرمندگیِ سرپرست یا نون و نمکی که اونجا خورده بودم باعث شد که صبر کنم.اما اینو همون موقع هم مطمئن بودم که دیگه تموم شد وحتی یه لحظه هم نمیخوام اونجا کار کنماما با ماجرایی که یکی دو ساعت بعد اونجا درست کردم شکل ماجرا تغییر کرد🙄رسیدیم شرکت .پیش به سوی کار😊</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 22:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم پنجشنبه جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-m0etxxrbrcvt</link>
                <description>پنج شنبه شروع شد  .تازه سوار اتوبوس شرکت شدم.جای شیرین نشستم.امروز نیومده ،نمیدونستم نمیاد ،زنگ زدم بهش با اینکه مطمئن بودم گوشیش خاموشه،آخه همیشه همینطوره کمتر اتفاق میوفته گوشیش همراهش باشه یا روشن باشه.جای تعجبِ که جواب داد،دخترش تب داره امروز  نمیاد.خودخواهانه ناراحت شدم.با اینکه لاین کاریمون جداست وخیلی نمی بینمش جز ساعتهای استراحت،بازم دوست داشتم باشه،اگه بخوام یکی از خوبیای کار کردن توشرکت رو با اینکه انگشت شماره ،بشمارم،قطعا یکی از اونا شیرینِ.بعد از من اومد ،اوایل شاید تا یکماه اصلا نمیشناختمش .واقعا شروع دوست شدنمونو یادم نیست چطوری اتفاق افتاد .با حرفهای معمولی که دونفری که کنار هم توی رفت وبرگشت به محل کارشون میزنن حتما شروع شده.اما ادامش والان ،وجودش برام یه نعمته،شیرین رو نمیدونم چرا ،اما خواهرانه دوست دارم مثل اسمش شیرین بی ریا ساده وبانمکحالا من رازهاشو میدونم گذشته وحالش رو دغدغه هاشوخلاصه که به قول خودش پونزده ساله میشناسیم همو.پیشنهاد دوست شدنمون از طرف اون بود .با این جمله که من میخوام باهات یه دوست واقعی باشم قول بده اگه من چیزی از تو شنیدم فقط وقتی که از خودت پرسیدم مطمئن بشم وتو هم همینطور اگه چیزی پشت سرم شنیدی اول از خودم بپرس. مثل بچه های کلاس اولی که از ماماناشون جدا شدن ودرنهایت تنهایی که دلت نمیخواد با هرکسی دوست بشی،عهدو پیمان ما اینطوری شکل گرفت.عجیبه چون دیگه تو سن وسال ما  ،دوست جدید پیدا کردن و همراهی به این راحتیها نیست.به نظر من این جمله ی ساده، اصل همه ی روابط باید باشه.(  چیزی اگه دربارم شنیدی  راست ودروغشواز خودم بپرس)خلاصه که توی محیط  بسته وعجیبی که هستیم ودیگه تقریبا همه همو میشناسیم .نود درصد آدما اینجورین که همیشه دنبال یه چیز منفی ازت میگردن که تخیل وتوهم خودشونو بهش اضافه کنن وبا بقیه به اشتراک بگذارن.حالا شما بگید چند درصد، آدم باید خوش شانس باشه که با یکی آشنا بشه که انقدر روحیَش زلال مونده.من خوش شانسم .زندگی رو با همین چیزای به ظاهر کوچولو دوست دارم❤️😊فردا جمعس ومن به خاطر همین پنجشنبه هارو دوست دارم.زود بگذر وبه خیر بگذر پنجشنبه جان😊</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 09:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی غمگین ، کمی بامزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87-lmlqlb5lmczc</link>
                <description>سلام عزیزانم.از روز اولی که قرار شد بعد از صبحانه  برم وبگم که نمیخوام کار کنم ،وسایلم رو جمع کنم وبرم پی کارمبیشتر از  پنج ماه میگذره،هنوزم گه گُداری که تحت فشار یه سری موضوعات قرار میگیرم با خودم میگم باید یه فکری بکنم ،نمیخوام بمونم،باید یه کار دیگه پیدا کنم.اما شدت این فکرها نسبت به هفته ی اولی که اومدم خیلی فرق کرده.شاید دچار وابستگی شده باشم چون اینجا همونقدر که آدمای عجیب داره .آدمای بی شیله پیله هم داره.زنایی که سرپرست خانواده هاشونن .زحمت کش هستن .سن وسالی ندارن اما گرد پیری بد جور روی صورتهاشون خط انداخته،وزیباییهاشون زیر لایه لایه زحمت و خستگی پنهان شده.با دردو دل کردن سبک میشن وهمین براشون کافیه.البته جلب این اعتماد راحت نبود. حالا من کم وبیش قصه ی زندگیِ خیلیهاشونو میدونم.قلبم از شنیدن خیلی ازاین داستانها جریحه داره وغم واندوهم برای این که نمیتونم کاری براشون انجام بدم زیاد.خدا جونم آغوش مهربونتو باز کن برای همه ی آدمهای زحمتکش.دستشونو بگیر یا الله🤲سومین شبی که برمیگشتیم سمت خونه هنوز با کسی آشنا نشده بودم. طبق معمول از خستگی بیهوش شده بودم.زنگ تلفن بیدارم کرد ،همسرجان بودگفت  کجایی.منم سر جام یه تکونی خوردم ، بیرونو نگاه کردم .من اصلا مسیر رو نمیشناختم.اما  بعضی چیزا  به نظرم آشنا اومد،گفتم فکر کنم نزدیکیم.گفت آخه یه اتوبوس همرنگ سرویس شما از اینجا رد شد.آخه سر ایستگاه آخر میاد دنبالم.‌خیلی مطمعن گفتم نه هنوز مونده.قطع کردم و بیرونو تماشا میکردم که یدفعه راننده داد زد خانم خانم شما چرا پیاده نشدی و من که هنوز خواب از سرم نپریده بود،برق از کلم پرید . دست و پامو گم کرده بودم.نمیدونم چی گفتمو چی شنیدم.فقط یادمه گفتم آقا فقط بگو اینجا کجاست که من بگم همسرم بیاد دنبالم.اونم فهمید هول شدم گفت خیلی دور نشدیم بگو فلان جا.منم زنگ زدم  و گفتم بجنب بیا که من الان از استرس میمیرم😅خب چیکار کنم من تا اونموقع نمیدونستم یه همچین شهرک صنعتی وجود داره .یه همچین مسیری هست،تازه خواب هم بودم.بسه یا بازم توجیه کنم😒☺️خلاصه که من پیدا شدم وبه آغوش گرم خانواده برگشتم🤪بازم از این هنرمندیها دارم.میگم براتون😏</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 05:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یِهویی پیش اومد😬</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%DB%8C%D9%90%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-mtkv32ktfsv0</link>
                <description>سلااام صبح دود آلود شما بخیر😏دیروز تو شرکت صبح اول وقتی تو قسمت بسته بندی  هرکس سر لاین خودش مشغول کار بود.دوتا فنی کار هم با فاصله ی سه ،چهار متری از ما مشغول تعمیر یکی از دیگهای بزرگ محلول  بودن.ماهم حرف زنان مشغول کار بودیم .که یه دفعه یه صدای وحشتناک  ترکیدن وهمراهش بخار  جوشانی که رو به بالا بود  وفرار دوتا تکنیسین تعمیرات اتفاقی بودکه تو کسری از ثانیه پیش اومد و ما با چند ثانیه  مکث و به سرعت جیغ زنان  در حال فرار به سمت مخالف  بودیم.حسابی همه چی به هم ریخته بودتو دور ترین نقطه ایی که میتونستم ایستادم و وحشت زده به روبروم خیره شده بودم ومنتظر ترکیدن دیگ بخار بودم که دیدم یکی از خانوما سر جاش نشسته وبه شکل مضحکی سعی داره بچرخه وپشت سرش رو  ببینه.بدو  بدو رفتم زدم،بیشتر البته کوبیدم رو شونش ، گفتم بلند شو بیا این طرف چی کار داری ببینی چی شده.انگار که از شُک دراومد چون به سرعت برق وباد فرار کردیم سمت جایی که قبلا رفته بودیم.خلاصه که  هفت هشت نفری که در رفته بودیم ،هر کس مشغول هر کاری بود با همون چیزی که دستش بود فرار کرده بود یکی با شیشه ترشی ،یکی با غلاف یکی با لیبل خلاصه که اوضاعی بود😅ما چند دقیقه بعد فهمیدیم که یه لوله بخار ترکیده، دُویدن تکنیسینها هم فرار نبود ،داشتن بدو بدو میرفتن شیر فلکه اصلی رو ببندن. منم واسه نجات همکارم نزدیک بود کتفشو از جا دربیارم🙄😅از سرپرست اصرار که مشکلی نیست،برگردین سر جاهاتون. اما پاهای من که از همه دور تر ایستاده بودم قفل شده بود.بعدنا با خنده میگفتن لیلا از ترس برنمیگشت، رفتیم از سر شهرک آوردیمش. 😁 به خیر گذشت اما اتفاقات غم انگیزی که قبلنا که دستگاهها به روز نشده بودن، افتاده بود واسه قبلی ها یاد آوری شد از انفجار دیگ محلول که به قول خودشون هر تیکش مثل ترکش به اطراف پرت میشده  .ردشدن لیفتراگ از روی پای یه خانم.سر رفتن محلول وپاشیدنش به اطراف و.....خدا آخرو عاقبت همه ی مارو به خیر بگذرونهدیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا تو حقوق باز نشستگی که آدمای اینجا از ناچاری  تن به کار بیست و چهار پنج ساله میدن ،برای خسارتی که دیدن این مسائل دلخراشی که من دلم نیومد کامل راجع بهش براتون بنویسم ،آیا حقی در نظر گرفته شده ....؟سوال مسخره اییه میدونم😒چه آسیب هایی که دیدن این اتفاقات به روح روانشون وارد میکنهخدایا هوای همه ی آدمهای معمولی که خلق کردی روداشته باشالهی آمین🤲</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 12:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریشانی های ذهن من</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-g5msfdjlcyka</link>
                <description>نظرتون راجع به ارزشمند بودن چیه.......این سوالیه که این روزا خیلی ذهنمو درگیر خودش کردهحتما وحتما به خاطر شرایط جدیدیه که توچند ماه اخیر درگیرشم. من الان بیشتر روزمرگیهامو کنار آدمایی هستم که طرز فکر هاشون خیلی بسته مونده(نمیدونم درک شما از جمله ی قبلیم چیه.یا اصلا متوجه منظورم میشید یانه) تو این چند روز ذهنم خیلی آشفته شده،به خاطر روابط عجیبی که تو شرکت ناخواسته ،با واسطه یا متاسفانه حتی بدون واسطه متوجهش میشم وحتی بدتر در گیرش میشم وتو اون مواقع نمیدونم چه عکس العملی باید نشون بدم🙄🤨با واسته یعنی ماجراهایی رو از روابط غیر معمول میشنوم وبدون واسطه یعنی کاملا اتفاقی در جریان موضوعی که از یه رابطه ی غیر معمول جلوی چشمم اتفاق میوفته قرار میگیرمترجیحم اینه که قاطی کنم دادو بیداد کنم همه چیزو بهم بریزم   وحماقتشونو به روشون بیارم.اما انتخابم خجالت آوره ،ساکتم.به روی خودم نمیارم ،به ندیدن میزنم خودمو.با خودم کلنجار میرم.سعی میکنم ادای روشنفکرا رو دربیارم ومیگم من آدمارو قضاوت نمیکنم،من نمیدونم اونا تو چه شرایطی زندگی میکنن،یا اینکه با چه کمبودهای عاطفی مواجهن.ولی در نهایت از اون آدمایی که تا دیروز باهاشون گرم صحبت میکردم ،سرد میشم واصلا هم دست خودم نیست .نه این که ندیده باشم این مسائل رو به هر حال منم تو ابن جامعه ی عجیب وغریب دارم زندگی میکنماما اینو یقین دارم توی این پنج ماه من با مسائلی مواجه شدم که توی سال های قبلی زندگیم برخوردبا این حجم از اتفاقات رو به خواب هم نمیدیدمذهنم مشوش بود. با نوشتن خواستم آروم بشم.معذرت میخوام اگر کسی مکدر شدپی نوشت:درنهایت همه ی ما فکر میکنم، آگاه باشیم که هر کسی برای خودش حریم وخط قرمز هایی داره که اجازه میده کسی بهش وارد بشه یا نه.من مواظب ارزشمند بودنم هستم شما چطور......اینم یکی از مسائل عجیب و غریبی بود که قبلنا گفتم راجع بهش  با شما صحبت میکنمشبتون الهی که به خیر باشه😊</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 23:15:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یاد آوری خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-eo23fw2tjqma</link>
                <description>روز اولی که اومدم شرکت ،همه چی با الان متفاوت بود محیط ،آدما. انگار اصلا یه جای دیگه بود.الان که اسم وکار همه ی دستگاهها و قسمتها رو میدونم وکارایشون رو بلدم وانگار سالهاست اینجام.روز اول  تو آزمایشگاه بهمون گفتن برید پایین توسالن تولید تا ظهر کار رو، ببینید اصلا خوشتون میاد ،میخواید کار کنید یا نه.بعد لباس کار دادن و مارو فرستادن پایین.وارد سالن که شدم فضای بزرگی روبروم بود که پر از بوی خیلی بدی بود که وقتی رسیدیم سر میزها فهمیدم بوی سیره.این بو به قدری قوی و وحشتناک بد بود که سعی میکردم آرومتر وکمتر نفس بکشم که خفه نشم چون هوا به قدری سنگین وپر از بوی سیر بود حس تهوع بهم دست داده بود.همون لحظه میخواستم از اونجا فرار کنم.یه حس خجالتی که تا حالا تجربش نکرده بودم مانع میشد در برم.چون دیدم نزدیک بیست نفر آدم سر میزا خیلی عادی نشسته بودن به کار‌. ماسک زدم ونشستم .با خودم گفتم ساعت صبحانه .میرم پی کارم ،من اینجارو با این بوی وحشتناک چجوری تحمل کنم.نیم ساعت بعد سرپرست که یه مرد بود بهمون گفت میزو جمع کنید .سر یه دقیقه سیر جمع شد هویج روی میزا بود راستی سلام😅رسیدیم شرکت  ساعت۶:۴۵  دقیقه روز یکشنبه وخداحافظ</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 13:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مقدمه😏</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-m5dmwxbuul6g</link>
                <description>سلام صبح خیلی زود شما بخیر😊بعد از یک جمعه ی عزیز، میگم عزیز چون این روزا حسابی قدر روزای تعطیلمو میدونم. نشستم تو سرویس ومیریم سمت شرکت تا اولین روز از هفته ی جدید رو شروع کنیمیاد اولین روزی که نشستم تو اتوبوس شرکت افتادم موقعی که سوار شدم چند نفری هستیم که اولین ایستگاه سوار میشیم  روی یه صندلی نشستم نزدیک در وتا برسیم چندین بار از جام بلندم کردن بااین لحن و جمله ی غیر دوستانه که اینجا جای کسیه.اینجا نشین ومن بعداز سه بار بلند شدن روی آخرین صندلیه اتوبوس نشستم وبلند اعلام کردم که این صندلی واسه منه ودیگه از جام بلند نمیشم.حسم خیلی بد بود جون انگار که بین یه عده از آدما گیر افتاده بودم که به چشم یه آدم هیچی ندون بهم ویا بهتر بگم بهمون( چون بامن تو هفته اول چهار نفر دیگه هم اومده بودن البته چون فصل شلوغیه کار شرکت بود تو هفته های بعد یه تعداد دیگه هم اضافه شدن) که ما رو با لفظ جدیدیا صدا میکردن  😒این لفظ (جای کسیه )فقط مال سرویس نبود وما اینو زیاد می شنیدیم  رو صندلیهای میزای تولید .رو صندلی های قسمت بسته بندی.تو رخت کن  سر کمدهای خالی تو نماز خونه، غذا خوری وخلاصه همه جا .البته الان اوضاع خیلی تعقییر کرده اتفاقات وماجراهای زیادی پیش اومده که هر کدوم واسه من چالش حساب میشدهولی الان که یاد اونروزا افتادم دلم خیلی واسه خودم سوخت😅رسیدیم شرکت دیگه باید پیاده شمفعلا خداحافظ😊</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 20:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه واسه شروع یه داستان جالب😊</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59134978/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-qb1iblhzfwty</link>
                <description>سلام به مخاطب عزیزی که نمیدونم کی هستی با چه مدل فکری وچه سبک زندگی اولین باریه که اینجوری میخوام متنی بنویسم که نمیدونم چه کسانی این متنو میخونن. بنابراین یذره راحت نیست واسم.یه پنج ماهی هست که تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم درست از وقتی که یه کار جدیدی رو شروع کردم، که یه کم (البته بیشتر از یه کم) برای یه خانم انجام دادنش سخته به خاطر زمان زیادی که باید بذاری واسش و البته سختیه کار.قصه از جایی شروع شد که چند ماه قبل تصمیم گرفتیم اندوخته هامونو جمع وجور کنیم ببینیم میتونیم خونمونو بزرگتر کنیم یا نه خونه ی دلخواهمونو پیدا کردیم و واسه خریدش پول کم داشتیم وواسه همین از یکی از بستگان پول قرض کردیمو از اونجا که حقوق همسر جان کفاف پرداخت قرض رو نمیداد تصمیم گرفتم سهم خودم رو انجام بدم وبه این ترتیب دنبال شغلی گشتم که بتونم کمک باشمچنتا شغل رو امتحان کردم واز اونجا که واسه ما معمولیا کاری که باید انجام بدی زحمتش بیشتر از حقوق دریافتیه واسه منم همین طور بودتا اینکه یه نفر از آشناها این شغل رو به من معرفی کرد خلاصه که جونم واستون بگه من پنج ماه پیش تبدیل به یک کارگر زحمت کش در قسمت تولید وبسته بندی مواد غذایی سوپر مارکتی شدمتو این سری نوشته ها میخوام راجع به مسائل ومصاعب واتفاقاتی که توی پنج ماه گذشته برام پیش اومده وتجربیاتی که واقعا هم عجیب وغریب بوده وهم جدید هم تلخ بوده وهم شیرین وخلاصه که زندگی من رو تحت تاثیر خودش قرار داده صحبت کنم امیدوارم که حوصلتون سر نره وبامن همراه باشیدامروز اولین روز از شروع فصل زمستون رو پشت سرگذاشتمو تقریبا با شرایط کارم کنار اومدممیخوام روزمره پیش برم واتفاقات پیش اومده یک کارگر زحمت کش رو طی کنار اومدن در پنج ماه از ۷ صبح تا ۶ بعد از ظهر رو که واقعا زمان زیادیه( البته این فقط ساعت کاریه وقبل از رسیدن به محل کار وبرگشت به خونه که خودش دوساعتم بیشتر میشه رو بهش اضافه کنید) 😊رو براتون مینویسم شاید واستون جالب باشه.باهام همراه باشید❤️</description>
                <category>لیلا بانو</category>
                <author>لیلا بانو</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 20:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>