<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59229482</link>
        <description>هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 02:23:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4381023/avatar/ymqzVH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamid</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59229482</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-cihnkhtaji9a</link>
                <description>سلام هم ویرگولی های عزیز الان ساعت چهارو نیم شبه و به سرم زد یه چیزی همینجوری تو ویرگول بنویسم این روزا تعداد پستهام تصاعدی بالا رفته ولی لایک و کامنت خیلی کمه دارم واسه خودم مینویسمفرانسه با یه پنالتی واری و به زحمت پاراگوئه رو برد و حریف مراکش تو یک چهارم شد .تعداد گلهای امباپه و مسی رو عدد هفت برابر شد اینا دو دوره س بدجوری رقیب شدن ولی لئو یه چیز دیگس فک نکنم هیچ تیمی جلودار این ماشین جنگی که دشان ساخته بشهمیخواستم یکم فاز نصیحت و بابا بزرگی بردارم .نصیحت من اینه که مغرور نباشید خشک  و بی تفاوت و متکبر نباشید مردم دشمن متواضع رو به دوست متکبر ترجیح میدن برای خودتون دشمن نتراشین خودتون رو بالا و بی نیاز و بی عیب نبینید همه ما سراپا عیب و نقصیم و از هیچکس بهتر نیستیم اینو برای خودتون یه تمرین ذهنی قرار بدین که هر روز یه سوزن به خودتون بزنید که بادتون در بره روی زمین با تکبر راه نرید متواضع و جوینده و نیازمند باشید بی نیازی قدم اول تکبر و تکبر سنگ بنای شکست و خواریه از اینکه مردم به شما چاپلوس و بازیگر بگن ترس نداشته باشین با آدمهای بزرگتر و قوی تر و بالاتر از خودتون کرنشگرانه و با زیر دستهاتون همونجور که باید برخورد کنید با دست خودتون برای خودتون بدخواه نتراشین دیگه نصیحتام در همین حده سعی کنید بهترین خودتون باشین </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 04:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماجرای خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dhnah5t13rkz</link>
                <description>حالا من میخواهم یک قصه واقعی از ازدواج اطرافیانم بنویسم خودم چهل سال دارم و هرگز به ازدواج حتی نزدیک هم نشدم فقط مثل یک تماشاگر شاهد کارهای دیگران بودم ‌.پسر دایی ام هفت هشت سالی از من بزرگتر بود داییم بعد از سالها دوا و درمان او وبرادر دوقلویش را از خدا گرفته بود ولی قل دیگر در سیزده سالگی در تصادف مردحسن پسر صاف و ساده و خوشگلی بود به درس علاقه ای نداشت و تا پنجم بیشتر نخواند و در تعمیرگاه داییم مشغول کار شد سال هفتاد و نه کمی بعد از اتمام سربازی اش در ۲۲سالگی در یک غروب دل انگیز پاییزی کارت دعوت ازدواجشان را برایمان آوردآشنائیشان اینجوری بود که توی پیاده رو پفک تعارف کرده بود و دختره برداشته بود!به همین راحتی یعنی ستون های زندگیشان پفکی بود؟،😂آینده مشخص میکرد رعنا دختری بلند قد و سفید و جذاب از خانواده ای شلوغ و بدشناس در محله ای پرپیچ و خم از آنها که برای رد شدن ازش  به همه ائمه اطهار متوسل بشوی بودپدر و برادرش سابقه زندان و خلافکاری داشتند یعنی آن پفک لعنتی حسنک صاف و ساده را راست به دهن اژدها برده بود؟ در واقع چندان شبیه اژدها هم نبودند ولی در لحظاتی میتوانستند اژدها هم بشوندخانه داییم دوطبقه و قشنگ و بزرگ در محله ای شیک و آبرومند بود غیر از حسن یک دختر دوسال کوچکتر و یک پسر هم سن من هم داشت( البته هنوز هم دارد)طبقه پایین را با بهترین وسایلی که آن زمان و حالا هم برای خیلی از مردهایه پنجاه ساله  داشتنش سخت است آراستند و حاضر و آماده تحویل عروس و داماد خوشبخت و کم سواد و خام دادندمن با همان عقل نوجوانیم با دیدن آن خانه زندگی و سنجیدن وضع خانواده رعنا و عقل حسنک به مادرم گفتم این خانه برایشان دردسر میشود مادر رعنا با پنجاه سال سن و چند بچه بزرگ آن خانه را به خواب نمیدید خواهر و برادرهایش حسودی میکردند و علاوه بر آن داییم یک داماد هیز ناپاک و خانه خرابکن داشت که حسن و زنش را جای مربا روی نان میمالید و میخوردبه زودی فهمیدم حدسم درست از آب در آمده داماد داییم حسابی به نخ رعنا خانوم قد بلند و سفید مفید رفته و سانفرانسیسکو اش کرده حسن کارگر ساده و آش و لاش یک کارخانه بود که هرکس میدیدش دلش برایش میسوخت ولی زنش چنان لباسی میپوشید و تیپی میزد که آدم فکر میکرد زن کدام سوپر استار سینما یا تاجر میلیاردر است یک روز که داییم خانواده اش را به گردش برده بود در برگشت به خانه با منظره دلهره آور گاوصندوق باز و هفتصد هزار تومان پول به سرقت رفته اش که آن زمان لااقل پول پنج سکه طلا بود میشودپلیس آگاهی می آید و بازجویی میکند و حسن که میدانسته کار برادر زنش و آمار دادن خود عروس خانوم بوده سرقت را گردن میگیرد ولی دوتا چک میخورد و واقعیت را میگوید فقط نمیدانم آنها چرا آن حرفها را به همه میگفتند و رازداری بلد نبودند و چرا ما باید از مسائل خانوادگیشان باخبر میشدیماین رعنا خانوم که پسر سه چهار ساله ای به اسم سالار و دقیقا شبیه خودش هم داشت اصلا عین خیالش نبوده که چنین خیانت بزرگی کرده و موهایش را همان روز مش میکند و سر سفره مینشیندبعد او معتاد شده و پشتبندش حسن و برادرش و دامادشان هم مثل او به شیشه که آن روزها تازه مد شده بود افتاده بودندحسن یک روز از کار می آید میبیند رعنا با سه مرد گردن کلفت دارد شیشه میکشد و صرفا!! به گفتن اینکه رعنا دست از این کارات بردار بسنده میکندداییم آنها را از خانه اش میراند و چند سالی هم در مستاجری ماندند و آخرش طلاق گرفتند و حسنک را با یک پسر ده ساله که حالا سرباز است تنها گذاشت و با یکی از همان گردن کلفت ها ازدواج کرد و دختری به دنیا آورد حسن حالا در آستانه پنجاه سالگی کارگر یک کارخانه پروفیلسازی است و از ریخت و قیافه افتاده و دلش به دسر خوشتیپ و تحصیلکرده اش و حقوق بازنشستگی خوش است و گاه و بی گاه زنی صیغه میکند و زندگی را میگذراند داییم آن خانه قشنگ را فروخت و مثل ما به بلای آپارتمان نشینی مبتلا شد و در واپسین سالهای زندگیش دست از داد و هوارهای بی خود و بی جهتش برنداشته و هر بار صورت زیبای سالار را میبیند یاد آتشهایی که مادرش به زندگیش زد می افتد ولی شکر میکند که توانسته از شرش خلاص شود</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 21:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصر از تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-fzylbvrv6hbp</link>
                <description>تاریخ ما چگونه بوده؟ اگر گذشته ها را فقیرانه ناچیز و عقب مانده در نظر بگیریم از حقیقت دور شده ایم در واقعیت آنجور نبوده .دارم در مورد دوره بنی عباس یعنی حدود قرن ۹ میلادی حرف میزنم میشود یازده قرن پیش حالا چرا آن زمان را گفتم ؟ چون یک کتاب به اسم بابک خرمدین از آن دوره خوانده بودم کتاب بسیار مفید خوش خوان و ارزنده ای بود و الان هم اگر بخرید و بخوانید از خریدتان راضی خواهید بود قرائت ایران پرستها از تاریخ را رها کنید زمانی بود که هرکس زورش بیشتر بود تا هرجا که میخواست قلمرو اش را گسترش میداد و خوب بنی عباسها خیلی قدرتمند و سازمان یافته و با هوش بودند عربها ذاتا سیاس و قدرتمند و کاربلد هستند یعنی یک سنتی دارند که خوب کشورداری میکنند مثل حالا که میبینید عربستان و قطر و امارات و کویت در چه سطحی از رفاه هستند .آنها آن همه ثروت و قدرت را از کجا آورده بودند؟ خوب بعد از ظهور اسلام منسجم و هدفمند شدند و با حمله به کشورهای دیگر و تاراج ثروت و گسیل آن ثروتها و کنیزها و برده ها و سکه ها به عربستان دربار خیلی بزرگ و اصیلی شکل گرفت علم و صناعت هم رشد کرد و با آن پولها لشگرها را هم قویتر کردند و فتوحاتشان بیشتر شد و به قول معروف پول پول را آورد .قبل از بنی عباس بنی امیه ها بودند که جایشان را اینها گرفتند تا اسپانیای امروزی که اسمش را آندلس گذاشته بودند پیش رفتند و آنجاراهم مستعمره خودشان کردند و بغداد پایتخت امپراطوری ای با آن وسعت یعنی از این ور تا شرق دور و بنگلادش امروزی و از آنور تا اسپانیا پس ببینید چه امپراطوری و چه پایتختی بوده و چه جاه و جلال و شکوه و عظمتی داشته از سراسر آن قلمرو هرچه ثروت مادی بود را میگرفتند مثلا زنها و دختران و مردان را برای فروش در بازارها بعنوان کنیز و برده از هر طرف می آوردند اگر کسی در هرجای آن امپراطوری اظهار اسلام میکرد و مسلمان میشد که هیچ اگرنه یا کشته میشد یا خودش و خانواده اش و اموالش تا فرش خانه اش به نفع خلیفه و مسلمین ضبط میشد و به بغداد آورده میشد یا باید جزیه میدادند و کشته میشدند آهان یادم آمد اگر قتال میکردند به اسیری گرفته میشدند اگر بی قتال مسلمان میشدند که هیچ اگر نمیشدند باید جزیه میدادند و آن حکومت آنجوری آنقدر بزرگ و زورمند و قوی شده بود و علم هم از سراسر قلمرو به بغداد سرازیر میشد علومی از همه دینها و مذاهب و مکاتب و فرهنگها و بهترین هدایا وکنیزان و فرشها و کفشها و البسه سهم خلیفه بود چشم اعراب به دیدن کنیزکان لطیف و زرد مو و چشم رنگی فرنگی میدرخشید و روشن میشد وقتی پایشان به مازندران و گیلان و جاهایی شبیه آن میرسید با خودشان میگفتند جنت و درخت طوبی دیگر چیست جنت همین مازندران است نگاه کن اینهمه زیبایی این جنگلها این آب و هوا این دریا و رودها ما کجاییم و اینها کجا و آن اخبار و زیبایی ها به گوش اهالی میرسید یک جور دیگری بود مردم نفرین شده و گرسنه و لاغر مردنی وقتی آن کنیزها و برده های موزرد و چشم رنکی و پهن شانه را  میدیدند فکر میکردند یک موجودی غیر از انسان است میگفتند کنیزکان مجوس وقتی آب میخورند آب در گلویشان دیده میشود کسی که چنین کنیزی داشته باشد هیچ غم و اندوهی جز باختن او نخواهد داشت و خیلی دوست داشتند ببینند بچه ای که از چنین کنیزی زاده میشود چه شکلی خواهد داشت و جهان آن زمان آن شکلی بود دین را اینجوری گسترش میدادند .یا مسلمان میشدی و خمس و ذکات میدادی یا نمیشدی و جزیه میدادی و از حقوق اجتماعی محروم میشدی یا قتال میکردی و برده و کنیز میشدی البته این سنت را مسلمانها اختراع نکردند قبل از آن هم دنیا به همان پاشنه میچرخید ولی خوب اعراب به این همه ظلم رنگ  اسلامی زدندبعد گویا بنی عباس هم افول کردند پیامبر گفته بود بعد از من دوازده مرد خواهد بود در مذهب شیعه ما به دوازده امام اعتقاد داریم و جالب است مجموع خلفای بعد از او هم تا آخرین خلیفه عباسی همان عدد دوازده شدند و بعد سرو کله مغولها پیدا شده و توانسته اند طومار حکومتهای عربی را در هم پیچند نظام اداری و سیاسی خاص خودشان را پیاده کنند و چند قرن هم آنها بر سر کاربودند  البته مغولها به آن بدی که در ایران گفته میشود نبودنددو منشا خدمات خیلی زیادی هم شده اند و بناها و مساجد و رصد خانه های زیادی ساخته اند و بعد یک تحول فنی اهمیت ژئوپولتیک ایران را از بین برده و آن ساخت کشتی های بزرگ و دو دکله بوده توانائیه حمل کالا از چین تا اروپا بود و اینگونه ایران از جاده ابریشم حذف شد و چشم طمع قدرتهای بیگانه ازش دور شد و سلسله های ایرانی سر کار آمدند و برگ جدیدی در تاریخ این کشور باز شد و در آن مدت مدید تا پیدایش و اکتشاف نفت در جنوب کشور .ایران به نوعی از نقشه سیاسی دنیا دور مانده بود و به یک دوره طولانی درونگرایی فرو رفته بود بعد دوباره بخاطر پول نفت ایران مورد طمع قدرتهای بزرگ قرار گرفت </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 17:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملّای افغانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D9%84%D9%91%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C-elmqaoi3nj45</link>
                <description>اینجا بی پنکه قابل تحمل نیست اینقدر میگفتیم تابستان تابستان ولی وقتی هم می آید استقبال خوبی ازش نمیکنیم یا شاید هم او مهمان زیاد نجیبی نیست نمیدانم من خودم زاده تابستانم .زاده یک تابستان جنگی همین هفته پیش تولد چهل سالگیم بود راست میگویم( مگه قرار بود دروغ بگم؟)رهبر شهید را بالاخره بعد از مدتها یعنی چهار ماه بعد از مرگ بالاخره دارند تشییع میکنند نمیدانم چرا اینقدر دیر شد مگر نمیگویند میت روی زمین معصیت است ؟ حالا تلوزیون میگوید یک تشییع در تهران میشود بعد با هواپیما پیکرش را به نجف و کربلا میبرند و تشییع و خاکسپاری نهایی در مشهد خواهد شد پسرش هنوز از مخفیگاه خارج نشده البته کار درستی است حفظ جان در اسلام واجب است و کسی از او توقع ندارد از مخفیگاه بیرون بیاید که اسرائیل بکشدش و بعد چه بنویسم؟ داشتم از تابستان میگفتم آخ آخ یک چیزی یهویی به ذهنم رسید وقتی بچه بودم تابستانها تحت تاثیر برنامه های تلوزیون و تعریف ‌ تمجید و نمایش بچه های درسخوان و نابغه قرار میگرفتم و اقدام به آزمایشهای علمی میکردم که حالا میفهمم بیشتر از علمی المی بوده اند😂و اینگونه بود که قرصهای مختلف و تاریخ گذشته پدرم را در هاون برنزیه جهاز مادرم میکوبیدم و کمی نمک و فلفل و خاک و ریکا و تاید و هرچیزی به دستم میرسید قاطی میکردم که یک چیزی اختراع کنم و آن چیز بدبو را به سر مورچه بیگناهی میریختم که واکنشش را ببینم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و به راهش ادامه میداد و من از علم تا جمعه بعدی که حوصله ام سر برود دست میکشیدم و یکبار هم خیلی سریع با یک جعبه دستمال کاغذی و دوتا مداد یک ارابه چهار چرخه ساختم که جالب بود .بعد یک چیز دیگر از یک فراز دیگر از زندگی پر بارم بگم یک دوره ای در جوانی یعنی اوایل دهه نود من به شدت مذهبی شده بودم و در ماهواره سخنان عجیب  ملای افغانیه جوانی به اسم حسن الهیاری که بعدها لباس عوض کرد و کت و شلواری و کرواتی شد را میدیدم خیلی از همین خامنه ای بد میگفت و سنگ امامها را به سینه میزد و خودش را سگ پاسوخته امام حسین مینامید و البته سوادش هم زیاد و میشود گفت خیلی زیاد بود فارسی و عربی و انگلیسی و هندی و اردو را به خوبی حرف میزد و کتابهای حدیث سنی ها را میخواند و ترجمه میکرد و بزرگترین علامه های سنی را به چالش دعوت میکرد که از مذهب ذاله خودشان دفاع کنند و در آن جهان تسنن به آن بزرگی هیچکس نتوانست با او بحث کند یکی از آن کتابها که تا آن زمان اسمش را نشنیده بودم صحیح بخاری ودیگری صحیح مسلم بود که بسیار کتابهای بزرگ و قطوری بودند یکیشان هفتاد هزار حدیث داشت میگفت فلان ابن فلان اخبرنی فلان اخبرنی فلان که این اتفاق افتاده مثلا میگفت عمر هنگام امامت جماعت مسجد باد شکمش در رفته 😂 یا از خاطرات لواطش در جاهلیت و بعد از مسلمان شدن و...وقتی سنی ها میگفتند چرا همچین حدیثی توی کتابی که ماداریم نیست میگفت هفتاد هزار حدیث هست چاپخانه ها اینها را به هم میریزند و شماره هارا عوض میکنند که پدر سوخته بازی کنند به غیر از آنها چیزهای خیلی زیادی هم بود که برای من شیرین و سرگرم کننده بود یکبار هم میگفت زمان امام رضا .مامون یک جادوگر هندی پیدا کرده بود که مجلسی ترتیب داد و امام را هم دعوت کرد امام که دست دراز کرد نان بردارد جادوگر کاری کرد که نان پرید و  حاضران به امام خندیدند و یکبار دیگر هم اینکار را کرد امام به پرده ای که نقش شیری در آن کشیده شده بود اشاره کرد شیر از پرده بیرون آمد و نعره کشید و مامون خودش را خیس کرد😂بعد شیر آمد و جادوگر را خورد بعد از امام پرسید آیا این( مامون ) را هم بخورم و امام فرمود نه هنوز عجلش نرسیده😂یا یکی از امامها که فکر کنم امام یازدهم بوددر اثر ظلم شاه زمانه در کاروانسرایی بسیار متعفن و بد و پر از اراذل و اوباش نگهداری میشد و حق نداشت از آنجا بیرون برود یکی از شیعه ها به دیدنش رفت و از دیدن او در آن جای بسیار بد ناراحت شد و گریه کرد که چرا امام باید در چنین وضع بد و جای متعفن با اراذل و اوباش همزیست باشد امام دوانگشتش را در مقابل صورت او گرفت و گفت از اینجا نگاه کن و او دید یک کاخ خیلی خیلی مجللی هست که فرشها و پرده های عالی دارد و کنیزهایه بسیار زیبا در آن هستند و میوه های استوایی و هر نعمت و تجملی که در دنیا هست آنجا بود و دهن آن فرد باز ماند امام فرمود این جور چیزها برای ما همیشه هست .خلاصه آن دوره هم او ستاره تلوزیونی محبوب من بود ولی بعدا شبکه اش از ماهواره رفتاینها چیزهایی هستند که در حافظه ام مانده اند و برایم جذاب هستند شاید هم آن اتفاقات واقعا افتاده الان میگوییم دین یک چیز غیر ضرور است و ما مذهبی نیستیم اگر خدایی هست که به بندگی من محتاج است من آن خدارا نمیخواهم که بگوید هر روز باید برای من نماز بخوانی و اینرا نخوری و آنرا نکنی😂که فلان شود و بسار شود و آن دنیا تورا به جهنم میفرستم ما اکثرا آن مرحله را پشت سر گذاشتیم و خودمان را مذهبی نمیدانیم همه آن هفتاد یا هفتصد هزار حدیث میتواند یک کتاب از صدها کتاب کتابخانه ها باشد و یا حتی نباشد حالا زمانه ای هست که بیست میلیارد ترانزیستور را در یک تراشه سه سانتی فشرده میکنند و خوش مصنوعی جواب همه سوالها را میدهد آن قصه ها برای قدیم و دوره بیخبری بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 21:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-roomqfkq8aab</link>
                <description>باز هم سلام به دوستان عزیز ویرگولی سعی میکنم خیلی مختصر با شما حرف بزنم و امیدوارم خوب حرف بزنمشما سوژه هایتان را از کجا گیر می آورید؟ سر من پر غز سوژه هست ولی نمیتوانم مطلب را خوب بپزم که جلب توجه کند آفت بزرگ نویسندگی عجله و بی حوصلگی است نویسنده خوب یک سوژه را پیدا میکند و نیزه اش را درست در قلب سوژه فرو میکند و شش دانگ حواس و توجه و تمرکزش را صرفش میکند تا یک چیز به درد بخور از تویش دربیاورد خصلت من مثل گنجشک از این شاخه به آن شاخه پریدن است اینجوری داستان شکل نمیگیرد بعضی ها یک عمر را صرف یک داستان میکنند شاعری بود که یک عمر شعر گفت و هیچکس جدی نگرفتش ولی دست آخر با شعر شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد معروف شد و مردم شناختندش بازیگرها هم میتوانند اینجوری باشند ولی حرف ما در مورد نویسنده هاست چون خودمان را نویسنده میدانیم ولی آنها یعنی حرفه ای ها خیلی پرتلاش تر از چیزی هستند که ما حتی بتوانیم تصور کنیم عباس معروفی میگفت در بچگی کتابهای چخوف را میخوانده و‌ از رویش مینوشته آنقدر نوشته و نوشته که دستش راه افتاده دو هفته پیش به خودم گفتم آنقدر بنویس و خط بزن که بلکه قلم تو هم راه افتاد نوشتم آنهم خیلی تند و مسلسل وار تا به سه چهار هزار حرف میرسید میدیدم به دلم نمینشیند و پاک میکردم سی چهل تا مطلب نوشتم و پاک کردم تا به اداره فاضلاب رسیدم بدون هیچ فمری از ناخود آکاهم جوشید برای یک آماتور مطلب خوبی است ولی واقعا زندگی من و گنجه قصه ها و تصاویر و تجاربم برای نویسندگی مناسب نیست من فقیرانه تنها و گوشه گیر زیسته ام حرف کم می آورم داستانم شکل نمیگیرد به سر انجام نمیرسد باید آب ببندم تویش که خوشم نمی آید فکر میکنم نویسنده ها زندگی خیلی پرماجرایی داشته اند زیاد سفر رفته اند دوستهای زیادی داشته اند کتابهای زیادی خوانده اند و فیلم هم زیاد دیده اند و حافظه خیلی قویتری داشته اند و احتمالا دعواهای زیادی هم کرده اند شاید خنده دار به نظر برسد همیشه فکر میکردم نویسنده گی به دعوایی بودن ربط دارد من هیچوقت دعوا نکردم همیشه از حقم گذشتم و باخت دادم یک مرضی در فکرم بود که فکر میکردم دعوا کردن کار بدی است و باید همیشه باخت راست میگویم .دعوا آدم را بزرگ میکند اینکه بزنی بخوری آنور دعوا کردن را ببینی حق گرفتن را و حتی زور گفتن را بلد شوی آنجوری فکرت و شخصیتت بزرگتر میشود بعضی پله ها هستند که در ظاهر فقط یک پله اند ولی در واقع دری برای هزاران فتح بزرگ هستند در زندگی موانعی هست که رد کردن یا نکردنش سرنوشت آدم را عوض میکنند و آنجا شخصیت است که تصمیم میگیرد و راه را پیدا میکند اگر نباشد اگر ضعیف و سست باشد میمانی و مثل مرداب در خودت میگندی برای همین هم بعضی آدمها مثل مرداب عواطف و احساسات و عشق را میکشند و بعضی ها مثل رود میگذرند و زندگی میبخشند .من آن هوش را نداشتم که تصمیمات درست بگیرم خانواده و محیط مرا شجاع و مسئولیت پذیر بار نیاورد .خودم را سرزنش نمیکنم ذات من تنبل و کند بود اشکالی ندارد خیلی چیزها دست خود آدم نیست من به تقدیر راضی ام با همه ضعفها و سستسی ها لحظات خوبی داشتم چیزهایی دیدم و فهمیدم و نوشتم و خواندم سهم من از زندگی همینها بود باید به داشته و رسیده ها هم دلشاد بود اینها لطف خدا یا نصیب و قسمت بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 19:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیتلاچیتالان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AA%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-gcnkoabbihs8</link>
                <description>راستش من هیچ چیزی از تاریخ نمیدانم یعنی کتابهای تاریخی نخوانده ام البته اگر دروغ نگفته باشم یم کتاب خواندم به اسم بابک نوشته جلال برگشاد که خوب بود برای اینکه درک کنید او دقیقا همدوره امام رضا (ع) بوده و جالب است که در داستان نوشته که شاهین شکاری بابک پرنده نامه بری که خبر قتل امام رضا را از مشهد به بغداد میبرده را میگیرد و بابک از قتل او باخبر میشود القصه کتاب خیلی خوبی بود که مثل اکثر کتابهای خوبم یک شیر پاک خورده ای ازم امانت گرفت و نیاورد اطلاعات تاریخی من در حد همان کتاب و چند فیلم و سریال است راستش ما از کیفیت زندگی مردم در آن دوران اطلاع درستی نداریم من یکی که از کیفیت زندگی مردم در زمان حاضر هم چندان اطلاعات بالایی ندارم ولی بدون توجه به تین چیزها و جزئیات علاقه داشتم که در مورد زمانهایی نا مشخص و آدمهایی ناشناخته چیزهای کاملا تخیلی بنویسم که کسی نتواند بهش گیر بدهد البته در بند گیر و گور نیستم فقط یک علاقه ای هست که از قدیم در من بود و حالا به اوجش رسیده چند تلاش هم کردم ولی خوب سخت تر از چیزی است که فکرش را میکردم حالا نقدا و بی مقدمه یکی دیگر شروع میکنم قبلش اینرا بگویم چون حیف است نگویمدر کتاب انسان خردمند نوشته مردم شهر تیتلاچیتالان در مکزیک قبل از ورود اروپائیها بی خبر از همه جا زندگیشان را میکردند وحدود ۳۰۰هزار نفر جمعیت داشتند که به علت جدایی از دنیای متحد آن زمان یعنی آسیا و آفریقا و اروپا هنوز دامداری را نیاموخته بودند یعنی به فکرشان نرسیده بود که میشود علفخوارهای وحشی را اهلی کرد و از شیر و گوشت و پشمشان بهره برد و بیماریهایه مشترک بین انسان و حیوان را هم نگرفته بودند و بدنشان با آن ویروسها نجنگیده و ورزیده نشده بود وقتی یک کشتی از آن اروپایی ها برای اولین بار به تیتلاچیتالان وارد میشود نه مهمان و نه میزبان نمیدانستند چه فاجعه ای در راه است ناوگان نامرئی از ویروسهای کشنده در نفس اروپایی ها آمد و در زمانی ناچیز فاجعه خود را نشان داد. هیچکس حتی خود مهاجرها هم نمیدانستند چه شده خودشان خش برنداشته بودند ولی میزبان را چنان به کام مرگی سیاه داده بودند که باقی مانده ها با دست خود خانه های مرده ها را روی سرشان خراب میکردند و اجساد را میسوزاندند تپه هایه بزرگی از احساد روی هم انباشته شده را میسوزاندند و همه جارا بوی دل آشوب جسد سوخته گرفته بود پیشوایان دینی تنشان را با خون سوسک له شده آغشته میکردند که در برابر نکبت بزرگ و جدید مصون شوند ولی هیچ چیزی به دادشان نمیرسید تا اینکه دوره بیماری گذشت و آنها با هزاران قربانی تاوان جدائیشان از دنیای متحد طی قرنها را دادند و بدنشان به آبله و سایر بیماریهای مشترک انسان و دام مقاوم شدبه نظرم این خیلی جذاب بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 16:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصر از کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-nmfbrkidhibe</link>
                <description>خوب حالا من میخواهم خیلی خلاصه از کودکیم بگویم. از یک سالگیم تصویری در خاطرم مانده محله خیلی تنگ و تاریکی بود زن نیمه دیوانه ای به اسم عزیزه ظاهر ترسناکی داشت و اصرار داشت مرا ببوسد ولی من از او میترسیدم قیافه باستانی و پوست سیاهش هنوز یادم است چهارشنبه سوری هم یادم است امید همبازیه مان که چند سالی بزرگتر بود خودش را سوزاند بعد ما از آن محله به محله ای کاملا متفاوت که آن زمان بیابان و حالا بالای شهر و محل از مابهتران است رفتیم خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود مرا به پایین محله شیبدارمان برده بود که گله گوسفندها را ببینم ولی ناگهان جت های عراقی بالای سرمان غریدند و ما گریه کردیم او خواست من سه ساله را بغل کند که به خانه بیاورد که محکم زمین خوردیم و گریه مان شدید تر شد سال ۶۹ که چهار سالم بود به خانه خودمان یعنی اولین خانه ای که پدرم بعد از اجاره نشینی در ۱۳ محله تبریز خرید رفتیم محله ای فراخ و استاندارد و خانه دو طبقه قشنگ با حیاط بزرگ و حوض چهار متری و درختان گیلاس و به و انگور و سیب آن خانه تیری در چشم خانواده پدریم شده بود و چشم دیدن ما در آنجا را نداشتند ....آن زمان هنوز تلوزیونمان سیاه و سفید و یخچالمان ارج و بخاریمان نفتی بود من و دو برادر دیگرم به سلمانی محل میرفتیم برای سه تایمان یک اسکناس صد تومانی میدادیم و ده تومان هم برمیگرداند که با آنهم کلی قاقالی لی میخریدیم خانه ما کاروانسرای فامیل پدریم بود برادر ناخلفش هر تابستان با زن و دو بچه اش از تهران میآمدند و سه ماه تمام پلاس خانه ما بودند خواهرها و مادرش آنجا را غنیمت جنگی میدیدند و هر روز می آمدند که مبادا فامیل های مادرم آنجا بیایند وضع خیلی بد بود  یادم است سوم ابتدایی که تمام شد تابستان آن سال در دولت رفسنجانی کل ایران را لوله کشی گاز کردند عملیات خیلی بزرگ و ضربتی ای بود توی محله ما همه جا را شیارهای باریک و عمیقی کنده بودند ما در عالم بچگی از توی آن کنالها میدویدیم و خوش بودیم همسایه ها برای کارگرها سینی سینی چای و آب خنک صبحانه و هندوانه و خربزه میدادند خیلی زود کارها درست شد و بخاریهای نفتی و همیشه خراب و پر دردسر جای خود را به بخاریهای بی دردسر گازی دادند و خانه ها همیشه گرم و مطبوع بودند و ما به سطح جدیدی از رفاه گازی که تا سال قبل قابل تصور نبود رسیده بودیم و کابوس صف نفت و کپسول گاز به خاطره ها پیوسته بود تازه با آبگرمکنهای کوچک دیواری آب گرم برای حمام و شستن ظرفها همیشه موجود بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 20:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مین و شین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D9%86-rxnw04wrumjl</link>
                <description>مین چادری داشت که خود زیر چادر دیگری بود و این چادر دو جداره او حسادت و رشک خیلی هارا برانگیخته بود هنگام تاخت با اسب سیاه زیبایش زن و مرد فقیری را دید که گرگ گله شان را دریده بود و حال نذاری داشتند به مرد گفت زنت را به من بده که مرا بیشتر به کار آید من نیز تورا سکه زر خواهم داد که جان مسکینت را برهانی مرد فقیر که هیچش نمانده بود رضا داد و سکه گرفت تا بلکه خود را به جایی رساند و اجیر توانگری شود مین زن را که آشکارا شاد گشته بود روی اسبش نشاند و نامش پرسید و او او را نام شین بود .از دیدن چادر بزرگ مین که چهار سگ شیرکش پاسش میداشتند گل از گلش شکفت آتشی میان پاهایش دریافت که میل به کامدهی داشت مین به روغنی گران خود را بویناک کرد و چنان به او آمیخت که مین و شین شدند و شین دانست که پسری اورا به زهدان افتاد که بزرگ صحرا شود و هزار کنیز در گرمابه از شیر اشتر جان پر هنرش بمالند که بیشتر آساید .مین اورا که از گرسنگی زرد و ملول مینمود خوردنی های نیکو و شیر گوارای مادیان بداد و در بستری از دیبا و اطلس خفت تا استارگان به آسمان پدید گشتند از خاربوته های صحرا آتشی برافروخت و بزی را به سیخ کشید زن را بداد که طفلش به جان آید و چون بزرگان از خون تازه بز فرح یابد و استخوانش درشت باشد شین بسیار فرحناک و دلشاد بود دیری بود نیاسوده بود و جز خون دل خوراک نداشت ایزد را سپاس گفت که به یک آن اورا از دهان اژدهای فقر و مرگ بگرفت ودر بهشتی چنین امن فرود آورد مین را گرمابه ای نیکو از خشت و مس بود که به چشم برهم زدنی با خاربوته هاآتشش برافروخت و آبش خوش نمود و شمعش برافروخت و تنش بشست و شین بدان آب کرم بسیار برآسود و شوخ از تن بزدود و به خوابی خوش رفت  چنین عزیز و شاد بود تا پسرش بزایید و اسمش نا گذاشت تا نایش زیاد باشد و در سختی از پا نیفتد مین به دیدن نا بسیار شاد گشت و خود را مردی بزرگ و توانگر پنداشت </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 22:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان خردمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-gieujhymrf0t</link>
                <description>خوب خیلی دوست دارم چیزهایه بزرگ را به صورت خلاصه شده بنویسم و تقدیم حضور هم ویرگولی!!های عزیزم کنم در جلسه قبل عرض کردم که گویا گونه انسان خردمند حدود سیصد هزار سال قبل به وجود آمده و با انقراض تدریجیه گونه های قبلی که یکیشون دومیلیون سال برکره زمین زیسته بود تنها گونه انسانی موجود میشود و این خردمند هم چندان آن اوایل خردی نداشته حتی حرف هم نمیزده یعنی بلد نبوده و کسی هم یادش نداده و تمام این زبانهایه زنده و فراموش شده انسانی در همین سیصد هزار سال که البته کم نیست به وجود آمده و در ابتدا مثل حیوانات جیغهایی میزده و اصواتی از خودش در می آورده و به تدریج تصمیم گرفته حرف بزند مثلا شاید قرار داد گذاشته که به مادر بگوید ما یا به سنگ یک چیزی بگوید به آب یک چیزی و ابتدا همان چند کلمه ناچیز بوده اند و به تصریح مورخین بزرگ از جمله یووال نوح هراری وقتی در اثر آتش سوزی های طبیعی جسد جزغاله شده حیوانات و ریشه گیاهان را خورده آشپزی را یاد گرفته و به مرور از طول روده اش که خیلی درازتر از روده  انسان امروزی بود کم شده و انرژی لازم برای فعالیت روده به آن بزرگی به گسترش مغز گمارده شده است مثل کشوری که بودجه نظامی را کم میکند بودجه آموزش و پرورشش را افزایش میدهد و آن بزرگ شدن مغز توانسته هوشش را برای کشف و گسترش زبان افزایش دهد و زبان گسترش یافته و حیوان ناطق یعنی همین انسان زاده شده یعنی زبان به بقدری چیز مهمی است که یک حیوان را از دنیای حیوانات جدا کند و وارد دنیای دیکری به اسم دنیای انسانیت کند و در طبقه بندی بزرگترین اختراعات انسان بزرگترینش همین زبان است و دومی اختراع خط هست که در واقع گونه مکتوب شده همین زبان است و باز اهمیت زبان را نشان میدهد و یکی دیگر هم آتش است که البته اختراع نشده است بلکه بشر در آتش سوزی های طبیعی آنرا شناخته و کنترلش را آموخته و برای ترساندن و فراری دادن حیوانات و پخت و پز و روشنایی و صناعت به کار گرفته و اختراع چرخ هم یکی دیگر از بزرگترین دستاوردهای بشر بوده که حرکت را بسیار راحت کرده و از زمان باستان تا حالا وجود دارد و بارهای سنگینی از دوش بشریت برداشته و بعد از آن کشاورزی و اهلی سازی حیوانات و دامداری از کارهای بزرگ انسان در دوران باستان بوده که تمدن را ممکن کرده </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 18:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلوکسیتین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%81%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86-vizrrbrfz7mt</link>
                <description>خوب دوستا حالا دو نیمه نصف شبه و فرانسه همونجوری که همه میدونستن راحت و با سه گل سوئد رو کاپوچ کرد و رفت تو ۱۶ تا امشب چون کوه رفته بودم و به شدددددت عرق سوز شدم و گشاد گشاد راه میرم😂انرژیم زیاده و این سومین مطلب کوتاهیه که مینویسم بخاطر مصرف فلوکستین ۲۰ اشتهایه کاذبم از بین رفته و تقریبا هیوی نمیخورم و باد شکمم خوابیده به نظرم برای این گرونیه‌کمر شکن انتخاب خوبیه میتونید استفاده کنید و کمک شایان ذکر😂و بزرگی به اقتصاد خانواده کنید همچنین تاثیر این قرص اینه که آدم شاد و شنگول میشه و دلش میخواد بنویسه و با دوستان مجازیش در ارتباط باشه و ورراجی کنه .چند روز پیش که هنوز با این قرص آشنا نشده بودم وضع روحیم خیلی خراب بود شروع کرده بودم به نوشتن مسلسل وار و بی فکر که چندین خطلب سه چهار صفحه تی نوشتم که دست و ذهنم راه بیفته و بتونم حرفی برای گفتن پیدا کنم و بعد به صورت کاملا یهویی داستان اداره فاضلاب از ناخود آگاهم جوشید که هوش مصنوعی خوشش اومد و گفت فضای کافکایی داره ازتون دعوت میکنم یه نگاهی بهش بندازید شاید خوشتون اومد و تونستید راهنماییم کنید و باید اعتراف کنم نویسندگی خیلی کار سختیه و اکثر ما فقط برای دل خوشی مینویسیم و اون فوت کوزه گری یا پشتکار لازم برای ورود به دنیای حرفه ای ها رو نداریم ولی همینکه میتونیم چند سطری بنویسیم خوبه اینکه آدم میتونه خودش و توانش رو ببینه و با خوبها و حرفه ای ها مقایسه کنه و یه چیز جالب که نمیدونستم اینه که نوشته های ما تو ویرگول آدرس منحصر به فردی تو هر جستجو گر معتبر دارن و میتونیم داستانهامونو با اسم جستجو کنیم پیدا کنیم .القصه این نوشتن مسلسل وار و شلیک کلمات و جملات به روی کاغذ رو به شما هم توصیه میکنم تکنیک خوبیه حتی اگر کارتون به ردیف مردن کلمات بی ربط هم کشید تسلیم نشید و ادامه بدید ناخودآگاهتون رو فعال میکنه و ممکنه یه مسخی بینوایانی  آنامارنینایی چیزی ازش بیرون اومد مخلصیم </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 02:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بیگ بنگ تا اسماعیلیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%87-xz5ethexgrcp</link>
                <description>خوب دوستان حالا من با سواد ناچیزم میخوام یک تصویر خلاصه از جهان به شما بدم.گویا اولش هیچی نبوده جز توده عظیمی از ابری متشکل از گازها بعد بیگ بنگ رخ میده و جهان با میلیاردها سیاره و ستاره دن زاتدان شکل میگیره منظومه شمسی فقط یکی از هزاران میلیارد منظومه این کهکشانه که تعدادی سیاره از جمله همین زمین خودمون دور ستاره خورشید میچرخن و تنها حیات شناخته شده در  تمام این میلیاردها سیاره در همین کره زمین هست اونجوری که این دانشمندا میگن تمام گونه های حیات موجود روی این کره زمین از یک دونه سلول که منشاش هنوز ناشناختس شکل گرفته یعنی همه این موجودات زنده گیاهان حیوانات حشرات و...همه و همه از اون یدونه سلول ساخته شده و اسم گونه ما همو ساپینس یا انسان خردمنده که حدود دویست هزار سال از عمرمون میگذره و قصه آدم و حوا زات همش الکی و بچه گانس و هیچ کس به بشر حرف زدن رو یاد نداده و همه زبانها و کلمات و جملات از هیچ و در طول هزاران سال شکل گرفتن و چیزی به اسم نژاد در مورد انسان معنی نداره همه ما از نژاد انسان خردمند هستیم و اعداد ناچیزی مثل ۱۴۰۰ سال و ۲۰۰۰ سال و پنج هزار سال که در مورد ادیان الهی گفته شده در مقایسه با دویست هزار سال عمر انسان خردمند و دومیلیون سال عمر انسان نئاندرتال واقعا مسخره و بچه گانه هستن و بسیاری از دانشمندها میگن بشر هست که خدارو در فکرهای خودش آفریده نه اونجوری که ما فکر میکنیم خدایی بوده و بشر رو آفریده فلذا همه چیز به مرور و اندک اندک پیش رفته و تکامل یافته تا بشر به امروزش برسه و با یه گوشی که دست هر بچه ای هست بتونه با هوش مصنوعی که در نوع خودش یه معجزه هست  حرف بزنه و سوالاتشو بپرسه و بدونه در مورد ادیان به شما بگم که دینی مدرن وجود داره به اسم ندانم گرایی که بانویه بزرگوار مونیکا بلوچی هم پیروش هست دینشون اینجوریه که هر سوالی ازشون بپرسی مثلا اینکه آیا خدایی هست میگن من نمیدونم قیامتی هست؟ من نمیدونم و امثالش و همچنین ممکنه فرد خداناباور و لامذهب باشه یعنی به وجود یک خدا باورمند باشه ولی دم و دستگاه دین و دینفروشی رو به رسمیت نشناسه و برعکس خداناباور باشه و در عین حال پیرو مذهبی حتی همین تشیع خودمون باشه و در بین مذاهب بزرگ و ادیان بزرگ معمولا صدها شاخه و فرقه وجود داره که هر کدوم تفاوتهایی ایجاد کردن که بتونن پیروانشون رو سرکیسه کنن مثلا در این راستا در مذهب شیعه که ما پیروش هستیم هر امام بعد از خودش یکی از پسرانش رو به امامی گذاشته و در عدد دوازده مسئله غیبت و عمر بی نهایت پیش اومده که ما معتقدیم دوازدهمین امام شیعیان از هزار و دویست سال قبل تا حالا زندس و به صورت مخفیانه بین ما زندگی میکنه و یک روز طهور خواهد کرد ولی یکی از پسران یکی از امام ها که فک کنم امام ششم بوده حرف پدرش که اونو به امامی  بعد از خودش نذاشته رو قبول نکرده و گفته پدرم اشتباه کرده و من امام هستم و مذهب اسماعیلیه رو تشکیل داده که هنوز هم وجود داره و در عدد دوازده متوقف نشده و از اون زمان هر امامی بعد از خودش پسرش رو به جای خودش نشونده و اتفاقا بنده در اینستا گردی امام فعلیه اسماعیلیه رو با کت و شلوار اسپورت زرد رنگ پیر کاردین و کفشهای پاپلی ژوانی و کروات ورساچه 😂دیدم که قیافه بسیار خوب و امروزی هم داشتند و همسرشون هم اسپانیایی و کاتولیک هستن .یعنی امام دویست و شصتم فرفه اسماعیلیه نتونسته زن خوشگل اسپانیاییشو مسلمون کنه و ازش دوتا بچه خوشگل موبور هم داره و پیروانش رو نصیحت میکنه و وجوهات شرعیشونو میگیره و کارهای عام المنفعه زیادی هم انجام میده و چیزها و اتفاقاتی از این دست زیاده و دنیا واقعا بزرگتر و پیچیده تر از تصورات ماهاست و چیز زیادی نمیدونیم</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 02:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-ibeqyd5obalm</link>
                <description>سلام دوستان به سیاق دیشب که اولین بار تو محیط ویرگول تایپ کردم و خوشم اومد باز اینجا تایپ میکنم حسش بهتره به شما هم پیشنهاد میکنم .من بچه جام جهانیم چهل سال قبل تو همچین روزهایی تو اوج هیجان جام جهانیه ۸۶ مکزیک که معروفتربن جام تاریخ شد و به خاطر گل هند مارادونا به انگلیس به  دست خدا معروف شد به دنیا اومدم تیر ماه واقعا زیباست از بچگی حس رهایی از مدرسه و میوه های خوش مزه تابستونی و استخر و بازی تو کوچه و دعوا های بچه گونه البته جام جهانی ۲۰۱۰ آغریقا و درست بازی نیم نهایی بین اسپانیا و آلمان که اسپانیا با گل کارلس پویول برنده شد و به فینال رفت مصادف شد با حمله قلبی پدرم و مرگش تو دوماه بعد .جام امسال بخاطر ۴۸ تیمه شدن یکم عجیب بود ولی مرحله حذفیش جالبه برزیل نشون داد با کارلتو تیم متفاوتی شده دوتا از گنده های اروپا یعنی هلند و آلمان هم حذف شدن بالاخره اینم یه جورشه دیگه .الانم فرانسه و سوئد دارن باری میکنن به نظر فرانسه کارش زیاد سخت نباشه امشب بعد از مدتها با عیال به کوهنوردی رفتیم باور نکردنیه یه کوه ۳۴۶ متری با راه آسفالت و کلی نیمکت و بوفه و سوختگیری اینقدر مارو از پا انداخته .ببینید کوه های هشت هزار متری چه بلایی سر آدم میارن امیدوارم این مطلب کوتاه بهونه ای بشه برای کامنت گذاشتنتون که کمی گپ بزنیم منتظر کامنتهای پر مهرتون هستم</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 01:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون لحظه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-gj1zir9uxuwg</link>
                <description>سلام دوستای عزیز ویرکولی فک کنم این اولین باره که دارم یه مطلبی رو مستقیما تو ویرگول تایپ میکنم و قبلش همه مطالبم رو تو نت گوشی مینوشتم و اینحا تایپ میکردم .منظورم از عنوان این پست دقیقا در مورد آخرین لحظه زندگی هر آدمه راستش من از بچگی خیلی به مرگ فمر میکردم ولی سه سال قبل که برادرم مرد و جسدش رو با دستای خودم برداشتم و تو کاور گذاشتم دقیقا و کاملا با مسئله مرگ برخورد کردم اون روزا حس میکردم وارد یه فاز یا مرحله خاصی از زندگی و بلوغ عقلی و عاطفی شدم که درک عمیقتری از زندگی و مرگ بهم میده و یک ورد یا جمله مهم در مورد مرگ بهم الهام شد یا با کشف و شهود بهش رسیدم و این بود که خداوند را وِردیست از اقیانوس علم بیمرانش که در لحظه مرگ به گوش بنده اش بگوید و به همان یک ورد هرچه گره در کار اوست بکشاید و اورا به مرگ مشتاق و از دنیا بیزار گرداند .خودم عاشق این جمله شده بودم و دائم زیر لب تکرار میکردم و به نظرم برای خدا این کوچکترین کاریه که در حق بندش میکنه او همیشه اون بالایه بالایه بالاس و ما نمیتونیم متوجه حضورش بشیم ولی اون لحظه آخر مثل خورشید یک اشعش رو به قلب بنده خودش میتابونه و اون ورد همراه اون اشعه تو گوشش خونده میشه و نجات نهایی هم همونجاست که دست از دنیا میشوره و به مرگ مشتاق میشه اون لحظه های سخت آخر که مغز به سبب شوکهایی مثل کاهش اکسیژن مکانیزم سوروایو رو فعال میکنه گنجه تصاویر و اصوات فراموش شده باز میشه و بشر سرگذشت خودش رو مثل یه فیلم میبینه اونجاست که فهمش وارد بالاترین مرتبه ممکن میشه و جواب همه سوالهاشو پیدا میکنه و با دلی راضی از این دار مصیبت کوچ میکنه  ممیککککوچکومیکنهداچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 02:14:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اداره فاضلاب۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%B3-mwjjitkews05</link>
                <description>آن شب خیلی سخت گذشت جایم خیلی ناراحت و سرد و پر سرو صدا بود‌. حس های بسیار بدی در اعماق وجودم میجوشید و به سطح می آمد علی گفت من یه آدم پاک باختم جز گشنگی چیزی منو نمیترسونه اگه بتونم از اینجا فرار کنم که کردم وگرنه میرم از طبقه بالا خودمو میندازم کف حیاط و خلاص هیشکی از مردن من ناراحت نمیشه حتی خودم مسعود انگار کمی یکه خورده بود گفت اینجا اونقدرام بد نیس نترسین راه فرارشو پیدا میکنیم تهشم اگه نکردیم همون کاری که علی گفت بهترین کاره. من مثل آنها راحت نمیتوانستم به مرگ راضی شوم هر روز دست کم دوازده ساعت میخوابیدم راحت طلب و بیکار و بیعار بودم نمیتوانستم اینجوری ادامه دهم داشتم دیوانه میشدم ساعت سه نصف شب را هم گذشته بود نمیتوانستم بخوابم از بیغوله بیرون زدم و محسن را صدا کردم جوابی نبود راهرو تاریکه تاریک بود در دوردستها چراغهایی دیده میشد با گوشه چشمانم میتوانستم پله هارا ببینم میدانستم که حالا با سمیه پیش معتادها هستند ولی از رفتن به آنجاهم میترسیدم به خودم جرعت دادم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم آنها آتش و چراغ قوه داشتند و محسن دیگر گریه نمیکرد معلوم بود با داروهایشان ساخته اندش بیشترشان در حالی میان مرگ و خواب بودند نان خشک و پفک و کالباس و نوشابه داشتند سمیه سر محسن را در آغوشش گرفته بود و یکی از معتادها سرش را روی پای او گذاشته بود و خوابیده بودند فهمیدم آن معتادها هم مثل ما بینابینی بوده اند و آنجا معتاد شده اند به خودم گفتم اگر راه فرار را پیدا نکنم عاقبت من هم مثل آنها خواهد بود سه نفر از معتادها مرده بودند معتادهای دیگر آنها را از دیوار کوتاهی که گویا قرار بود پنجره باشد ولی نبود به پایین انداختند صحنه بسیار دردناکی بود چند نفر از معتادها گریه میکردند و چند تایشان به گریه آنها میخندیدند یمیشان گفت صبح که شد بهمن با یه پیت بنزین کارشونو میسازه و خلاص و منظورش از بهمن همان موش کش بود من حال بسیار بدی داشتم از اینکه آن جا را به محسن نشان داده بودم و احتمال معتاد شدنش خودم را مقصر هم میدانستم .گرسنگی سردرد سرما صحنه های خشن بوهای بد همه به اعصابم هجوم آورده بودند ولی همه شان در مقابل بلاتکلیفی هیچ بودند از آن وضعیتها بود که میگویند یک شبش از یک سال بدتر آدم را پیر میکند سعی میکردم قوی باشم و به گذشته فکر کنم چه شد که مرا برای جامعه خطرناک تشخیص دادند ؟ راست گفته بودم اگر بخاطر کارهای من کسی را از جامعه حذف کنند باید نصف مردم را اعدام میکردند آزارم حتی به مورچه ها هم نمیرسید شاید کسی با من دشمنی کرده بود بله رفتار من همیشه دشمن تراش بود توانائیه هیچ کاری نداشتم ولی تا دلت بخواهد برای خودم دشمن میتراشیدم کسانی بودند که در ظاهر دوست جلو بیایند و بدترین ضربه ها را با نامردی به آدم بزنند برای همین هم زندگی در اجتماع سخت است باید همیشه خودت را ناراحت و درمانده و شکست خورده نشان بدهی تا مبادا حسادت احمقها را برانگیزی خنده ات را که ببینند در دل خبیثشان برایت مرگ آرزو میکنند برای من پاپوش دوخته بودند با نامردی از زندگی کوچکم محروم کرده بودند و میخواستند به این وضع راضی باشم و جایگاهم را بپذیرم سعی کردم دقیقا بفهمم چه مشکلی پیش آمده ولی فایده ای در آن نبود به هر حال من آنجا بودم و آخرین وعده غذائیم چیزی بود که گاوها میخوردند مرا به مرتبه گاوها تنزل داده بودند و باید خودم را نجات میدادم با خودم فکر کردم چه چیزی مرا از گاوها بهتر میکند ؟ و آن توانائیم در فرار از آنجا بود باید راهش را پیدا میکردم به بیغوله برکشتم و روی کارتن خودم پلاس شدم صبح زود با بوی وحشتناک و دل آشوبی هراسان از خواب سبکم پریدم فهمیدم بهمن با پیت بنزین سر وقت جسدها رفته پشتم از آن عاقبت شوم لرزید و ناخود آگاه گریه ام گرفت چطور ممکن بود در کشور مسلمانان جسدهارا بسوزانند و برای کسی مهم نباشد گرسنگی و تشنگی اجازه نمیداد زیاد برای آنها غصه بخورم اگر دیر میحنبیدم خودم هم مثل آنها خاکستر میشدم سرو صدای از پایین می آمد  حدسم درست بود در آن حیاط بازار مکاره راه انداخته بودند چیزهای ارزان و به درد نخور و اشیا سرقتی را همان معتادها و آدمهایی بدتر از آنها بساط کرده بودند ولی هنوز هیچ مشتری ای نیامده بود از حضورم در آنجا کسی جلوگیری نکرد یکی از فروشنده ها همکلاسیه دوره دبیرستانم بود معتاد و بی ریخت شده بود اسمش یادم نبود ولی او هم مرا شناخت ازش پرسیدم تو میدانی اینجا کجاست؟ شنیدم بینا بینی شدی اینجا ته دنیاست سعی نکن فرار کنی لای اون نخاله ها پر گرگ و سگه پارت میکنن پس راهش چیه؟والا راهش خیلی سخته پرونده تو دست آدمای خیلی خطرناکیه یه مشت مردم آزار از خدا بی خبر اگه زندونی شده بودی وضعت هزار بار بهتر بود اگه فرار کنم چی میشه؟صد قدم نرفته التماس میکنی باز همینجا راهت بدن اونا هم که درو به روت باز کنن تا بخوری کتکت میزنن بعد مثل خر میبندنت به گاری و یونجه به خوردت میدن پس راهش چیه؟راهش از یه خواب شیرین میگذره باید کلی گشنگی بکشی و تمرکز کنی و ذکر بگی و گریه و زاری کنی تا تو خواب راهش رو بهت نشون بدن اگرم نتونی معتاد شو و خودتو تو مواد خفه کن تا بمیری یا از اون بالا بپر پایین و خلاص‌.از حرفهای او که یادم آمد اسمش جواد بود پشتم لرزید خودم را ماه های آینده تصور کردم که از فرط گرسنگی پوست و استخوان شده بودم با مثل سگ مرده بودم و جسدم را سوزانده بودند حتی گوری که پست ترین آدمها هم دارند را فلک از من دریغ میکرد جواد متوجه حال بسیار خراب من شد و دلجویانه گفت زیاد به این دنیا دل نبند رفیق تهش مگه چیه همه یه روزی میمیرن یه کارچاق کن هست یعنی میشناسم میگم یعنی اگه دیدمش میگم بهت سر بزنهچه کارچاق کنی؟آدم همین تشکیلاته خونشو میشناسم با یه رشوه اساسی پروندتو تکون میده</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 22:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسلسل و خلال دندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-nqjblgaum4yj</link>
                <description>من باید بنویسم سریع بی فکر و کوبنده یک هفته قبل این کار را کردم ده ها نطلب سریع نوشتم و پاک کردم سعی میکردم مثل مسلسل کلمات را روی کاغذ شلیک کنم ولی فمرهایم ته میکشید زندکی من آنقدر در تصویر و پر خاطره و جزئیات نبود که بتوانم هر روز ده ها صفحه بنویسم و مجبور میشوم به تخیل پناه ببرم و آنرا تیز کنم و پوست حقیقت را با آت بکنم و گوشتش را از استخوان جدا کنم حالا به آن لاشه فکر میکنم نوشته من باید شبیه ده کیلو گوشت قیمه شده باشد به تک تک خانه ها سر بزنم به دیوانگی رجوع کنم و از آن فراتر بروم به استخر حقیقت یک شیرجه مستانه بزنم ببینم دنیا دست کیست به دعواها فمر کنم راستش من توی عمرم چندان آدم دعوایی نبودم و ازش میترسیدم همیشه آنقدر کند بودم که کتک میخوردم و خودم را میباختم راست میگویم اصلا سرشت من ترسوتر از آن بود که بتوانم کسی را بزنم یا با کسی دشمنی کنم یا کسی را تنبیه کنم و یا حتی بتوانم حق خودم را بگیرم هوشم آنقدر نبود که دیگی را بجوشاند که شهصیتم در آن بپزد همیشه خام و نچسب و ناکافی باقی ماندم و شخصیتم شکل نگرفت این حرفها را برای ترحم خریدن یا مظلوم نمایی نمیگویم دارم به دعواهایی که باید میکردم ترس مانعم شد فکر میکنم دعواهایی که میتوانست نجاتم دهد شخصیتم را شکل دهد و بزرگم کند ولی من گوشه نشینی وبی عملی را ترجیح دادم و نتوانستم کاری کنم حقیقت زندگی این است همه قرار نیست برسند و بشوند و به دست بیاورند ممکن است کسی در ۱۷ سالگی در جام جهانی فوتبال گل بزند و دیکری مثل من در چهل سالگی بیکار و تنها و بی پول باشد زندگی به کسی چیزی بدهکار نیست به کسی قول رسیدن نداده باید همیشه آماده جنگیدن و ترشرویی و رودر رویی را داشته باشی اینجا سریالهای تلوزیونی نیست که همه چیز خوب و بی نقص باشد زندگی تورا بیچاره میکند چشم وا میکنی میبینی همه رفته اند و تو تنها مانده ای دندانت درد میکند و پول ندا ی سرت را به دیوار میکوبی گریه میکنی هیچ خدایی هم به دادت نمیرسد داد خدا همان است که سختی ها عاقلت کند کار کنی پول دربیاوری که دفعه بعد که دندانت درد گرفت بروی دکتر که درستش کند .که پخته شوی و خام نمانی دیگ درونت بجوشد که کسی نتواند سر به سرت بگذارد جوابهای دندان شکن برای یاوه گوها داشته باشی که هوس نکنند حقت را بخورند و با اعصابت بازی کنند این نوشته من است از ذیگ وجود من جوشیده جوش و خروش من در همین حد است دارم به انسانهایه جنگی فکر میکنم که چرا هرگز مثلشان نشدم و آنها قله ها را فتح مردند و با استخوانهای آدمهایی مثل من خلال دندان درست کردند من باید بنویسم قبل از مرگ </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 17:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-l9u1aziwxyyh</link>
                <description>حالا قدر کلمات را میدانم تک تک حروف را دوست دارم و فکرهایم را انگار آخرین فکرهایی هستند که از ذهنم میگذرند دارم بهش فکر میکنم راستش دارم به فکرهایم فکر میکنم چه چیز لذت بخشی چه مخدر رایگانی همیشه در دسترس من بودند مثل همه مخدرها جسم و روحم را از هم پاشاندند پیر و زمین گیرم کردند فهمیدم فکرهایم به هیچ دردی جز تخدیر من نخوردند فریبم دادند ولی من این فریب را دوست دارم مثل هر معتادی که مخدرش را دوست دارد با فکرهایم توانستم به خودم امید دهم خوابهای شیرین ببینم روزگاری در فکرهایم شوهر هدیه تهرانی بودم ولی او حتی در دنیای فکرها هم چموش و گریزپا بود ازدواجمان کمتر از یک ماه دوام آورد ولی بعد از طلاق هم ملاقاتهایه گاه به گاهی با هم داشتیم قبل از او در مورد نیکی کریمی خیالپردازی میکردم ولی خیلی از همسرهای خیالیم را در مغزم میساختم و در واقعیت وجود نداشتند همچنین در رویاهایم فوتبالیست خیلی بزرگی بودم و با ایران قهرمان جام جهانی میشدم و برای بارسا بازی میکردم و پنج توپ طلای پیاپی میگرفتم همچنین چیزی میساختم که از هوا برق تولید میکرد یا با هلیکوپتر آخرین سیستمم در اراضی اختصاصی و بسیار وسیعم گشت هوایی میزدم یکبار ویلایی چنین بزرگ داشتم که حتی از قدم زدن خیالی در راهروها و اتاقهایش خسته میشدم و به نفس نفس می افتادم بعنوان ستاره بزرگ فوتبال ایران همه اعضای تیم ملی زنان را به باغ بزرگم دعوت کرده بودم و آنها مرا مثل یک بت میپرستیدند بهشان پول و کادوهایه گران میدادم و آنها برایم میرقصیدند و بابا صدایم میکردند و مثل ماهی های قرمز در استخر بزرگ باغم شنا میکردند و من روی سرشان سکه های طلا میپاشیدم همچنین فکرهایی برای احیای دریاچه اورمیه نجات محیط زیست جهان ایجاد شهرهایی که همه مردمش دوچرخه سوار بودند .اعطای وام بلاعوض به همه کسانی که دندانشان درد میکرد به گردش بردن همه زندانیهایه فقیر و آزاد کردن زندانی های انفرادی من با فکرهایم تلخیه زندگی را برای خودم شیرین میکردم اسم این نوشته را سادگانه میگذارم آنگونه که ما صادقانه را تلفظ میکنیم و امیدوارم چند نفر بخوانند و کامنت بگذارند</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اداره فاضلاب۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%B2-hgwnsegbcr1m</link>
                <description>اداره فاضلاب۲بهشان گفتم آنجا کلاس دانشگاه است میتوانیم ازشان بخواهیم بهمان نان و چای و دارو بدهند مسعود خیلی توی فکر بود و میگفت اینجا دیگه چه خرابه ایه کسی نگفته جرم ما چیه نه دادگاهی نه تفهیم اتهامی فقط گفتن بینابینی و وسلام بعد کنار دیواری نشست علی از درد لگد به خودش میپیچید و فحشهایه آبدار نثار سمیه میکرد سراغ محسن رفتم به خواب سنگینی رفته بود شاید در خواب فکر میکرد که آن چک را هم خواب دیده باز سراغ آن کلاس درس رفتم و نگاهشان کردم به خودم جرات دادم و با انگشت به شیشه زدم استاد جوان و خوشتیپ جلو آمد و در را برایم باز کرد و مرا به کلاس دعوت کرد یکی از بچه های محله مان که هشت سالی کوچکتر از من بود و در بچگی خیلی اذیتش میکردم ودختر یکی از فامیلهای دور و پولدار مادری هم جزو شاگردان آن کلاس بودند استاد به شکل تحقیر آمیزی به من اشاره کرد و گفت ببیتید این آدم نمونه یک آدم ضد اجتماعیه تو اداره فاضلاب اسم اینارو بینابینی گذاشتن  گفتم اینا چیه این چه طرز حرف زدنه مرتیکه در مورد من اشتباه پیش اومده.همه بینابینیها اولش همینجوری جفتک میندازن ولی به مرور واقعیت رو میپذیرن بعد دکمه ای زیر میزش را فشار داد و همان مرد بدهیبتی که به محسن چک زده بود با یک لیوان بزرگ چای در دست وارد شد نگاهش واقعا ترسناک و رعب انگیز بود چای داغ را روی من پاشید و صدای خنده دانشجوها بالا رفت انگار بویی از ادب و انسانیت نبرده بودند بعد آن مرد با اشاره انگشت و تیغ نگاه بدون اینکه چیزی بگوید برایم خط و نشان کشید و رفت استاد پرسید جایگاهت رو میپذیری یا نه؟گفتم چه جایگاهی من واقعا نمیدونم چی شده میخواستم اگه میشه بهم چای و غذا بدین سرم واقعا داره درد میکنه.چای که داد بهتو باز بچه ها خندیدند حس خیلی بدی داشتم اگر یک بار دیگر آن دکمه را فشار میداد و آن نره خر تو می آمد اتفاقات خیلی بدتری برایم می افتاد مثل یک کره داشتم زیر بار نگاه پرسشگر و تمسخر آمیز آنهمه آدم آب میشدم استاد باز پرسید آیا جایگاهت رو میپذیری؟گفتم من نمیدونم از کدوم جایگاه حرف میزنید تفهیم اتهام نشدم بهم گفتن تو بینابینی هستی جرمم یه دعوا تو محل کار و تاخیر و بدقولی بوده اگه واسه اینا کسی محکوم بشه نصف دنیا باید اعدام بشنببینید بچه ها این یه نمونه رایج تو عناصر ضد اجتماعیه که به راحتی مظلوم نمایی میکنن و خودشون رو بی گناه و تقصیر جلوه میدن باید از کسانی که همچین نویزهایی رو تشخیص دادن نهایت تشکر رو کرد .نه مثل آدم درس میخونن نه مثل آدم سر کار میرن نه جرات تشکیل خانواده دارن به درد هیچ کاری نمیخورن فقط سربار جامعه هستن همون خرابه ای که جلسه قبل نشون دادم بهترین جا برای ایناس همان بچه محلمان که اسمش سهند بود دست بلند کرد و گفت استاد این بچه محل ماست من چیز خیلی بدی ازش ندیدم آدم معمولی و بی آزاری بود. دقیقا مطلب همینه اینجور افراد خطرناک نشون نمیدن ولی تحت شرایط خاص مستعد ایجاد اغتشاش میشن.گفتم یعنی باید اینجا بمونم چون ممکنه تحت شرایطی اغتشاش ایجاد کنم؟ نه احتمالا اجازه تردد بهت میدن ولی مهر بینابینی به پیشونیت میخوره و محدودیتهایی برات در نظر میگیرن‌.اینجا بوفه ای هست که چای خرید ازش؟هست ولی به تو نمیفروشن مگه بچه محلت برات بخرهپس من بیرون منتظرمچند دقیقه بعد سهند با چای بیرون آمد ازش تشکر کردم و گفتم به مادرم بگوید در چه وضعی هستمباشه بهش میگم موبایل هست میخوای باهاش حرف بزنی؟احتمالا برات دردسر میشه زود برو فقط بهش بگو نگران من نباشه جام بد نیست بعد از خوردن چای کمی خودم را پیدا کردم و دنبال راههایه فرار گشتم و همزمان فکر میکردم دقیقا چه اتفاقی افتاده چرا راهم به این هلفدونی کشید راهرو پله هایه عریضی به طبقه بالا داشت یک سالن بزرگ و متروکه ترسنام بود که خاک مرده پاشیده بودند تویش آدم یاد همه بدبختی های نوع بشر می افتاد توی اتاقهایش هم خالی بود جز یک اتاق بزرگ که سی چهل آدم مطرود و هولناک تویش پلاس شده بودند به طبقه خودم برگشتم و از آنجا به طبقه پایین رفتم یک محوطه بزرگ که گویا روزی پارکینگی یا بازار مکاره ای بوده سگ تویش پرسه نمیزد و در بزرگی بود که به همان نخاله ها و خانه های متروک و ویران باز میشد از آن جا شاید میشد به شهر برگشت و نجات یافت صدای سوت زنگداری سکوت را شمست همان مرد بد هیبت بود از دور داد زد برو سر جات بینابینیه آشغالو سگی بدهیبت تر از خودش شروع به پارس کرد پیش محسن برگشتم از خواب بیدار شده بود و نسخ سیگار بود دلش میخواست گریه کند ولی اشکش نمی آمد گفتم طبقه بالا پاتوق معتادهاست میتوانی ازشان سیگار بگیری .علی سمیه را گیر آورده بود و زیر مشت و لگد گرفته بود صلاح ندیدم در دعوایشان دخالت کنم وقتی آن لگد را به ساقش میزد باید فکر اینجایش را هم میکرد مسعود از یکی از اتاقها ته باگتهایه خشکی پیدا کرده بود و سق میزد و از کتک خوردن سمیه لذت میبرد و میگفت تا تو لکاته باشی به مردهای محترم نگی نره خر .علی پایش را روی صورت سمیه گذاشته بود و از جیغ کشیدنش لذت میبرد اینجا جای جفتک زدن نیست آشغال دوزاری هیشکی هم نیس به دادت برسه .پاتو وردار تنه لش آی بی شرفا چرا به این قرمساق چیزی نمیگید تف به غیرتتون بیادگفتم تا تو باشی جفتک نزنی بیشرفم بابایه دیوثته که نتونسته تربیتت کنهبعد علی خسته شد و رهایش کرد کم کم داشت شب میشد من هم مثل محسن یک کارتن پیدا کردم البته به خوبیه مال او نبود ولی از هیچ بهتر بود همیشه این موقع توی اتاق گرم و نرمم روی تشک طبی و گرانم فقط با یک شرت پنجره اتاق را باز میکردم و از هوای تازه لذت میبردم مادرم برایم چای و تنقلات می آورد گاهی مهمانی داشتم و با هم خوش میگذراندیم ولی حالا باید در این بیغوله تاریک و روی کارتن یخچال بدون پتو و بالش و شکمی خالی مثل سگ شب را به صبح میرساندم تا ببینم فردا فلک چه خوابی برایم دیده  علی و مسعود و محسن هم به همان اتاقی که من در آن بودم آمدند تاریکه تاریک بود صدای گریه سمیه از بیرون می آمد گرسنه و کتک خورده و درمانده تر از همه ما بود مسعود از ته باگتهایش به همه مان داد باید زیاد میجویدیم چون اگر در گلویمان گیر میکرد آبی برای رد کردنش نداشتیم از بیرون صداهای ترسناکی مثل زوزه گرگ و سگ و جیر جیر موش و دعوای همان معتادها می آمد محسن هم به گریه افتاده بود دندانش درد میکرد گرسنه بود سیلی خورده بود نگران کارش بود و بوی لاک و رنگ تازه آن هلفدانی از صبح درد زیادی در پیشانیش راه انداخته بود قبلا من هم از این بوها سردرد میگرفتم ولی اینبار تصمیم گرفتم قوی باشم و سردرد نگیرم و موفق شدم محسن حتی از من هم ضعیفتر و نازک نارنجی تر بود گریه اش بند نمی آمد نتوانست بنشیند و از اتاق بیرون رفت فهمیدم حس مادرانه سمیه گل کرد و بغلش کرد ولی او هم نمیتوانست کمکی بهش کند هیچ آغوشی در دنیا نیست که بتواند مانع دندان درد شود صدای هق هق محسن بالاتر رفت بهش گفتم میتواند از معتادهایه طبقه بالا کمک بخواهد حتما یک نئشه جات قوی داشتند که حالش را خوب کند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 01:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اداره فاضلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%D8%A7%D8%A8-kpcyv6tmfp9p</link>
                <description>من بخاطر بی هنری و سه بار اخراج از کار بخاطر بی نظمی و دعوا و خرابکاری ( که هر سه تهمت بود) برای جامعه خطرناک شناسایی شدم آن موقع ۲۶ سالم بود و مجرد و بی فکر یعنی حرفی که آنها زده بودند تا حدودی درست بود من ممکن بود دردسر ساز و غیر قابل اعتماد و همانطوری که آنها نوشته بودند خطرناک باشم یک کاغذ در اداره ای تاریک و بسیار ناجور که واقعا شبیه فاضلاب بود و توصیفش برای هیچکس باورپذیر نیست بهم دادند فقط میخواستم از آنجا بیرون بروم بوی سیگار و رطوبت و حتی رنگ تازه و لاک ناخن به هم آمیخته بود زن زیبا ولی سرسری ای که پشت میز زهوار در رفته ای نشسته بود هم سیگار میکشید هم لاک میزد و هم به پرونده های مسخره رسیدگی میکرد باید اسمش را اداره فاضلاب میگذاشتند  شاید هم بود یکی از مراجعه کننده ها که مثل من بینابینی تشخیص داده شده بود با ترس و لرز گفت لااقل آن هواکش را روشن کنید مرد بسیار بد هیبت و نکره ای که انگار از سر بساط تریاک بلند شده بود از داخل کمد بیرون آمد و یک چک محکم توی گوشش زد و گفت فضولی موقوف و باز داخل کمد رفت البته کمد نبود اتاق دیکری بود منتها چون پول نداشتند که برایش در حسابی بسازند آن شاهکار کوفتی را ساخته بودند بینابینی سیلی خورده خشکش زده بود من داشتم از آن همه نکبت بدحال میشدم از زن سرسری پرسیدم خوب حالا من کجا باید بروم در جواب حرف بسیار بدی گفت که نمیشود نوشت و همکاران ترسناکش زدند زیر خنده از زیر پایش یک موش فاضلابی بزرگ را با پایش به طرف من شوت کرد من از موشها بسیار میترسیدم و گفت چرا یه قرمساق اینو نمیکشه همان مرد بدهیبت از کمد خارج شد و با مهارتی زیاد چاقویی را به طرف موش پرت کرد و کشتش بعد آنرا داخل کیسه سیاهی کرد و باز توی کمد رفت  زنک به چهره رنگ پریده و متعجب من نگاه کرد و گفت چیه تاحالا یه قرمساق ندیدی که موش بگیره؟ و به لاک زدن ادامه داد مرد بد هیبت از کمد داد زد قرمساق پدر جاکشته در دلم به خودم گفتم فرار کن اینجا جای موندن نیست زن سرش را بالا آورد و گفت راه فراری نیست معلوم شد فکرهای مرا میشنود دست و پایم یخ زده بود من توی این فاضلاب چه غلطی میکردم بعد مرد جوان و درازی گفت پشت سر من بیایید دری چوبی و باد کرده که شبیه در طویله بود را باز کرد راهرویی تاریک و دراز بود ما دوتا مثل آدمهایی که به اتاق گاز میروند ترسیده و لرزان بودیم پاهایمان توی گل متعفنی فرو رفته بود ولی به نور آخر دالان دلخوش بودیم بیش از صد متر در آن باتلاق متعفن جان کندیم بهتر از آن اداره جهنمی بود و بالاخره به هوای آزاد رسیدیم یک ساختمانی شبیه مدرسه یا زندان یا انباری متروکه با شیشه های شکسته بود که هوایش تازه بود و نور طبیعی داشت و بویه بدی نمیداد بدون اینکه چیزی بگوید به راهرو برگشت اسم بینابینیه سیلی خورده محسن بود هنوز رد دست آن مرد بدهیبت روی صورتش بود گفتم تورو چرا انداختنت اینجا  بیچاره نای حرف زدن نداشت قد کوتاه بیست و سه چهار ساله بود گفت نمیدونم والا به شدت بغض داشت کم مانده بود بزند زیر گریه تنهایش گذاشتم تا خودش را پیدا کند از شیشه های شکسته منظره یک خرابه که نخاله های ساختمانی و خانه های خراب و تپه های زباله  دیده میشد یعنی اگر موفق به فرار میشدیم تازه به آنجا میرسیدیم از صبح چای نخورده بودم و گرسنه هم بودم نمیدانستم چکار کنم آنجا خیلی بزرگ و دلهره آور بود کار من از دلهره گذشته بود یک در لمسه کاری شده با یک شیشه کوچک بود که تویش دیده میشد پسر و دخترهای جوانی بودند که به حرفهای استادی گوش میکردند آرزو کردم کاش جای آنها بودم آن در طوری بود که صدا  و ضربه را انتقال نمیداد فقط میتوانستم ببینمشان اگر آنجا دانشگاه بود پس ورودیش کجا بود آن در طویله مانند دوباره باز شد سه تا بینابینی دیگر وارد شدند که یک مرد پنجاه ساله یک دختر ۲۵ ساله و یک مرد ۴۰ ساله و هر سه بدقواره و نخراشیده بودند داشتم فکر میکردم آدم چه موجود پر دردسر و پیچیده و نکبت باری است و آخر اینهمه هیاهو رستگاری کجاست؟ خودم را به آن راه زدم نزدیک شدم و اول سراغ چای و خوراکی را گرفتم دختر که اسمش سمیه بود دوتا آبنبات داشت که از هیچ چی بهتر بودند مرد چهل ساله مسعود نام داشت و بخاطر سرقت اینجا افتاده بود و مرد پنجاه ساله مثل من برای جامعه خطرناک تشخیص داده شده بود و اسمش علی بود نمیدانستیم چه بر سرمان آمده و نزدیک بود گریه امان بگیرد محسن یک کارتن یخچال پیدا کرده بود و رویش دراز کشیده بود از دختر جوان که خیلی نچسب و بی ادب بود پرسیدم مگه نباید تورو مینداختن بند زنان گفت چه میدونم والا اینم عاقبت ماس که با نره خرا یه جا باشیم مرد پنجاه ساله گفت نره خر باباته دوزاری چه گوهی خوردی که انداختنت اینجا و سمیه یک لگد به ساق پایش زد و فرار کرد میدانست که مرد چاق به این راحتی نمیتواند بگیردش معلوم بود درس مادرقهبگی را خوب یادش داده اند سردردی که همیشه از چای نخوردن شروع میشد سراغم آمد با خودم فکر میکردم تگر اینجا یکی دندانش درد بگیرد یا بلایی سرش بیاید تکلیف چیست  </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 01:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خانواده پرویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-dw7oojaalzic</link>
                <description>حالا من میخواهم به صورت تخیلی زندگی یک خانواده خوب و خوشبخت در کشور پرو را تصور کنم البته من در مورد آن کشور چیز زیادی نمیدانم جز اینکه پایتختش لیما است و نویسنده معروف و نوبلیستی به اسم ماریو بارگاس یوسا داشته زبانش اسپانیایی است و در قاره آمریکای جنوبی واقع است یکبار هم در جام جهانی ۱۹۷۸آرژانتین یعنی همان سالی که در ایران انقلاب شد با ما همگروه بودند و چهار یک مارا بردند ولی حالا فوتبالشان به آن خوبی نیست جزو کشورهای جهان سوم هم نیستند نه تحریمی نه جنگی نه قحطی ای پس وضعشان بد نیست جز لیما هیچیک از شهرهای دیگرشان را نمیشناسم حتی اسم یکی از محله های خوب لیمارا هم در داستانی از یوسا خوانده بودم که اعیانی نشین و ساحلی است و مناظر اقیانوسیه چشم نوازی دارد اسمش میرافولورس است پس حسابی بهشان خوش میگذرد من اصلا اطلاعات خوبی از نقشه جغرافیا نداشتم و تا هفته پیش نمیدانستم قاره آنها رو برو یعنی نزدیک آفریقاست ولی در پرو و آرژانتین و شیلی و اروگوئه برخلاف برزیل بازیکن سیاهپوستی به یاد ندارم برزیلی ها حتی زبانشان هم برعکس بقیه مردم آن قاره پرتغالی است خوب حالا خانواده خوشبخت پرویی را تصور کنیم  آنها در یک خانه ویلائیه بزرگ دو طبقه با سقف شیب دار سفالی که مناسب آبو هوای بارانی است زندگی میکنند در شهری غیر از لیما به اسم سییرا  سقف شیب دار علاوه بر رد کردن باران و برف که حتما آنجا هم زیاد میبارد یک سایه بان برای سقف خانه و سدی برابر شوکهای حرارتی هم هست ( عجب جمله ای😂)آنها یک خانواده پنج نفره هستند پدر خانواده اسمش ماریو است و پنجاه سال سن دارد وکارمند یک اداره دولتی است زنش خیمنا ۴۳ ساله و دبیر ریاضی دبیرستان است و دو دختر و یک پسر دارند که هر کدام اتاقی برای خودشان دارند پسر ۱۷ ساله و بلند قد و عاشق بسکتبال است و برنامه نویسی میکند و از خرید و فروش لباسهای دست دومی که از آمریکا می آید پول خوبی در می آورد تفریح او اسب سواری در کلوپی در حومه شهر و وقت کذرانی با دختران زیبا و مهربانی است که یکیشان دانشجویی آرژانتینی به اسم نینا است اسم خودش هم نیکو است و گاهی با ماشین تویوتای پدرش گشتی در شهر آرام و دل انگیزشان میزند و برنامه دارد که زمستان را به اسپانیا برود و از گرمای تابستان نیمکره شمالی لذت ببرد برای اینکار مشکل زیادی ندارد پاسپورتش ارزشمند است و مشکل مالی و زبان ندارد آنجا میتواند کاری کوچک پیدا کند و دستمزد اروپایی بگیرد کاری مثل پادویی در یک فروشگاه بزرگ آل این وان یا پیتزا فروشی پسر داییش آنجا زندگی میکند و از تفاوت دستمزدها برایش گفته با سه ماه کار در آنجا میتواند موتور خوب برای خودش بخرد یا یک آپارتمان کرایه کند و مستقل شود او مستقل شدن را خیلی دوست دارد همچنین میتواند در مزارع سبزیجات و تاکستانهای اسپانیا هم که کار سخت تر و مزد بهتری دارد کار کند لاتین ها در آنجا راحت پذیرفته میشوند و گاهی برای گرداندن سگ پولدارها هم مزدی حدود بیست یورو برای یک ساعت میگیرند کارهایی مثل نظافت منزل یا کوتاه کردن چمن باغچه ها هم هستند که مناسب مهاجرهای کارجو است تو آلمان این کارها از اسپانیا هم بیشتر است ولی زبانشان را نمیداند از طریق مکزیک به خود آمریکا هم میشود رفت ولی از شانس بد ترامپ درهارا سفت بسته در دوره بایدن میشد رفت ولی او کوچکتر بود او در اتاقش تلوزیون بزرگ و سیستم گیمینگ حرفه ای دارد ولی چیزهای بیشتری میخواهد چیزهایی مثل موتور و خانه اجاره ای برای خودش ازدواج و...در کشور آنها سربازی اجباری نیست واو از این بابت بسیار خرسند است در خیابانهای عریض و تمیز شهرش که خبری از ترافیک آنچنانی نیست میتواند با امنیت و آزادی بچرخد و با دخترهای زیبایه سرخ و سفید و دورگه وقت میگذراند از نظر او سرخ پوستها هم به اندازه سفیدها زیبا هستند و میتواند عاشقشان باشد نت پرو پر سرعت و عالی است شهر آنها پر از دانشجویانی از تمام قاره است حتی برزیلی ها هم مثل بلبل اسپانیایی یاد میگیرند و او علاوه بر آن انگلیسیش هم خوب است شنبه هفته بعد با شش نفر از رفقا در جای باصفایی از آند چادر خواهند زد و تا صبح میزنند و میرقصند دوست برزیلیش پینکا و او تکیلا و منقل سرخپوستی و گوشت خرگوش طعمدار شده برای باربیکیو خواهند برد و دوست مکزیکی گیتار میزند و دو دختر آرژانتینی و پرویی میرقصند و خوش میگذرانند</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایممی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%85%DB%8C-wirxzoezh3ne</link>
                <description> مادرم خاله ای داشت که خدا بهش اولادی نداده بود دائم موهایش نارنجیه حنا بود  همه آن رنگ را قرمز میدیدند ولی به نظر من شبیه نارنجی بودو سیگار میکشید با نی ای که بعش موشلوح میگفتند  و نگاه ها و حرفهایش تلخ و گزنده بود مادرم میگفت او آدم روزهای سخت است و اگر او نبود من نمیتوانستم از پس شماها و خرجهایتان بر آیم او از مادر بزرگم که در هفت سالکی من مرد دوسال بزرگتر بود و با هم به شهر آمده بودند ولی لهجه و رفتار و کردار روستایی برعکس خواهرش از سرش نیفتاده بود و همانطور نخراشیده و بی نزاکت و وحشی باقی مانده بود ولی خوب مادر بزرگ من بهتر از او بود بختش هم کمی بهتر بود شش شکم زاییده بود خانه بهتری داشت و خوشگلتر هم بود خانه آنها در محله های ناجور و خیلی شلوغ بود محله هایی که بیشتر از تبریز رنک و بوی دهاتهایمان را داشت دیوارهایش کاهگلی و پر از باغ و گاو و گوسفند بود میکفت خانه کریم باقری هم چند خانه آنور تر است ولی من ندیده بودمش دیوار خانه خودش هم کاهگلی بود یک خانه همکف همیشه تاریک و خنک با یک زیر زمین تاریکتر که به خانواده هایه فقیر و نگونبختی اجاره میدادند مستاجر وقتی از بیرون میخواست وارد خانه شان شود با اینها چشم تو چشم میشد که برای من خیلی عجیب بود مادرم اورا پناهی برای خودش میدانست او سالها در نانوایی کار کرده بودومستمری بگیر شده بود و یک شوهر بسیار نفرت انگیز و چاق و بد اخلاق داشت که صدای زشت تو دماغیش هنوز توی سرم است مثل سگ و گربه هم همیشه دعوا داشتند و همدیگر را کتک میزدند مادرم مرا گاهی با اتبوس از راه ها و محله هایی که دوستشان نداشتم و در آنها خودم را غریبترین میدیدم و هیچ رشته علفتی نداشتم به محله تنگ و دراز و بی ریخت و خاکیه آنها میبرد بعد دو بار اتبوس عوض کردن چند صد متر هم پیاده میرفتیم تا به خانه تاریک و خنک آنها که برایم شبیه دنیایی دیگر بود برسیم به شوهرش عموغلی میگفتیم اما دایی هایم بهش سوت انگلی که نمیدانم معنیش چیست میگفتند .اسم خاله مادرم ام البنین بود یعنی مادر پسرها که در مورد او کاملا برعکس شده بود و ایممی صدایش میکردند او یک هوو داشت و شوهرش از او چند پسر و دختر و نوه هم داشت من متوجه آن روابط خانوادگی پیچیده و زندگیه فقیرانه و ناچیزشان نمیشدم روحم آنجا در عذاب بود من در محله ای فراخ و آسفالت با استانداردهای اروپایی بزرگ شده بودم آنها وحرفهاو فکرهایشان حتی نگاه هایشان با ما فرق داشت من نمیفهمیدمشان و دوستشان نداشتم یک روز آنها از مکه برگشته بودند فقط آنروز خانه شان صفا و رونق داشت پر از مهمان و میوه و غذاها و شربتهای لذیذو درجه یک فامیلهایه پر تعداد وبی نزاکتشان  گوسفند را پیش پایشان سر بریدند و تبدیل به کباب برگ کردند و پختند دایی هایم با فامیلهای دهاتی و نخراشیده آنها خوب و صمیمی بودند و میگفتند و میخندیدند در میان نوه های هویش دختری بود که در سیاهی به سادیو مانه تنه میزد میگفتند پدرش بندری است ولی من پدرش را ندیده بودم از پشت بام آنها کوه هایی سرخ و بالای آنها آپارتمانهایی سبز دیده میشد اینها درست ته جهنم بودند جهنمی با خاک رس که برای سفالگری میبردندش ما به آن ات توپراغی یعنی خاک گوشت میگفتیم و از ورز داذنش خوشمان می آمد از خانه ما تا خانه آنها اندازه چند آبادی فاصله بود یکی از بچه محل ها که شنیده بود آنحا پر از خاک رس است با برادرم رفته بودندو کلی ازش برداشته بودندکه کاسه درست کنند ولی کاسه هایشان چندان شبیه کاسه نشد😂. یک روز ایممی  با چشمی گریان و حالی پریشان به خانه ما آمد معلوم شد شوهر نفرت انگیزش پستانش را چنان فشار داده که آسیب جدی دیده او چند ماه درخانه ما بود و در خانه خودمان حق نداشتیم دست به ظرف میوه و یخچال بزنیم مادرم میگفت بچه های هوویش را با سخت گیری تربیت کرده همان هوا توی سرش مانده از حرفهایش نرنجید گاهی داستانهایی از اسرافیل و اسماعیل و میکاییل و جبرائیل که نمیدانستم کی هستند برایمان میگفت و فارسی را هم تازه یاد کرفته بود و برنامه ها و اخبار تلوزیون را برایمان ترجمه میکرد هرچقدر هم میگقتیم ما خودمان بلدیم به گوشش نمیرفت یک روز دایی ام آمد که شوهرت خود کشی کرده گویا پیرمرد دهاتیه نخراشیده که از طرف او طرد شده بودبه دختر ده ساله همسایه پیشنهاد بیشرمانه میدهد دخترک هم به مادرش میگوید و او بالا می اید و هرچه که لایقش بوده بهش میگوید وقتی میرود این کرگدن پیر از شدت تحقیری که شده بود با طناب پلاستیکی بند رخت که از نرده های پله میبندد خودش را حلق آویز میکند که خلاص شود ولی طناب پاره میشود و با آن وزن سنکین زمین میخورد و تا آخر عمر زمینگیر شد خاله مادرم میگفت خاک برسر با نخ قرقره خودش را دار زده هر وقت میرفت که کثافتش را تمیز کند مشت و لگدی میخورد و گریه میکرد روزگارشان خیلی سگی بود بعد گفت دیگر من نمیتوانم ازش پرستاری کنم و با همان مقرری اش اورا به خانه سالمندان فرستادند آخرین باری که به ملاقاتش رفته بودند  گفته بود  علی( پرستارش) مرا میزند ولی نمیکذارد من بزنمش همانجا هم مرد بعد ایممی آن خانه تاریک و خنک را فروخت و دو دستی تقدیم دایی کوچکم کرد که بتواند خانه ای بخرد ولی او نتوانست.گردنبند طلای سنگینش را هم به مادرم داد و چند صباحی در خانه ما ماند و به رحمت خدا رفت </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 19:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>