<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59229482</link>
        <description>هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:03:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4381023/avatar/ymqzVH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamid</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59229482</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک خانواده پرویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-dw7oojaalzic</link>
                <description>حالا من میخواهم به صورت تخیلی زندگی یک خانواده خوب و خوشبخت در کشور پرو را تصور کنم البته من در مورد آن کشور چیز زیادی نمیدانم جز اینکه پایتختش لیما است و نویسنده معروف و نوبلیستی به اسم ماریو بارگاس یوسا داشته زبانش اسپانیایی است و در قاره آمریکای جنوبی واقع است یکبار هم در جام جهانی ۱۹۷۸آرژانتین یعنی همان سالی که در ایران انقلاب شد با ما همگروه بودند و چهار یک مارا بردند ولی حالا فوتبالشان به آن خوبی نیست جزو کشورهای جهان سوم هم نیستند نه تحریمی نه جنگی نه قحطی ای پس وضعشان بد نیست جز لیما هیچیک از شهرهای دیگرشان را نمیشناسم حتی اسم یکی از محله های خوب لیمارا هم در داستانی از یوسا خوانده بودم که اعیانی نشین و ساحلی است و مناظر اقیانوسیه چشم نوازی دارد اسمش میرافولورس است پس حسابی بهشان خوش میگذرد من اصلا اطلاعات خوبی از نقشه جغرافیا نداشتم و تا هفته پیش نمیدانستم قاره آنها رو برو یعنی نزدیک آفریقاست ولی در پرو و آرژانتین و شیلی و اروگوئه برخلاف برزیل بازیکن سیاهپوستی به یاد ندارم برزیلی ها حتی زبانشان هم برعکس بقیه مردم آن قاره پرتغالی است خوب حالا خانواده خوشبخت پرویی را تصور کنیم  آنها در یک خانه ویلائیه بزرگ دو طبقه با سقف شیب دار سفالی که مناسب آبو هوای بارانی است زندگی میکنند در شهری غیر از لیما به اسم سییرا  سقف شیب دار علاوه بر رد کردن باران و برف که حتما آنجا هم زیاد میبارد یک سایه بان برای سقف خانه و سدی برابر شوکهای حرارتی هم هست ( عجب جمله ای😂)آنها یک خانواده پنج نفره هستند پدر خانواده اسمش ماریو است و پنجاه سال سن دارد وکارمند یک اداره دولتی است زنش خیمنا ۴۳ ساله و دبیر ریاضی دبیرستان است و دو دختر و یک پسر دارند که هر کدام اتاقی برای خودشان دارند پسر ۱۷ ساله و بلند قد و عاشق بسکتبال است و برنامه نویسی میکند و از خرید و فروش لباسهای دست دومی که از آمریکا می آید پول خوبی در می آورد تفریح او اسب سواری در کلوپی در حومه شهر و وقت کذرانی با دختران زیبا و مهربانی است که یکیشان دانشجویی آرژانتینی به اسم نینا است اسم خودش هم نیکو است و گاهی با ماشین تویوتای پدرش گشتی در شهر آرام و دل انگیزشان میزند و برنامه دارد که زمستان را به اسپانیا برود و از گرمای تابستان نیمکره شمالی لذت ببرد برای اینکار مشکل زیادی ندارد پاسپورتش ارزشمند است و مشکل مالی و زبان ندارد آنجا میتواند کاری کوچک پیدا کند و دستمزد اروپایی بگیرد کاری مثل پادویی در یک فروشگاه بزرگ آل این وان یا پیتزا فروشی پسر داییش آنجا زندگی میکند و از تفاوت دستمزدها برایش گفته با سه ماه کار در آنجا میتواند موتور خوب برای خودش بخرد یا یک آپارتمان کرایه کند و مستقل شود او مستقل شدن را خیلی دوست دارد همچنین میتواند در مزارع سبزیجات و تاکستانهای اسپانیا هم که کار سخت تر و مزد بهتری دارد کار کند لاتین ها در آنجا راحت پذیرفته میشوند و گاهی برای گرداندن سگ پولدارها هم مزدی حدود بیست یورو برای یک ساعت میگیرند کارهایی مثل نظافت منزل یا کوتاه کردن چمن باغچه ها هم هستند که مناسب مهاجرهای کارجو است تو آلمان این کارها از اسپانیا هم بیشتر است ولی زبانشان را نمیداند از طریق مکزیک به خود آمریکا هم میشود رفت ولی از شانس بد ترامپ درهارا سفت بسته در دوره بایدن میشد رفت ولی او کوچکتر بود او در اتاقش تلوزیون بزرگ و سیستم گیمینگ حرفه ای دارد ولی چیزهای بیشتری میخواهد چیزهایی مثل موتور و خانه اجاره ای برای خودش ازدواج و...در کشور آنها سربازی اجباری نیست واو از این بابت بسیار خرسند است در خیابانهای عریض و تمیز شهرش که خبری از ترافیک آنچنانی نیست میتواند با امنیت و آزادی بچرخد و با دخترهای زیبایه سرخ و سفید و دورگه وقت میگذراند از نظر او سرخ پوستها هم به اندازه سفیدها زیبا هستند و میتواند عاشقشان باشد نت پرو پر سرعت و عالی است شهر آنها پر از دانشجویانی از تمام قاره است حتی برزیلی ها هم مثل بلبل اسپانیایی یاد میگیرند و او علاوه بر آن انگلیسیش هم خوب است شنبه هفته بعد با شش نفر از رفقا در جای باصفایی از آند چادر خواهند زد و تا صبح میزنند و میرقصند دوست برزیلیش پینکا و او تکیلا و منقل سرخپوستی و گوشت خرگوش طعمدار شده برای باربیکیو خواهند برد و دوست مکزیکی گیتار میزند و دو دختر آرژانتینی و پرویی میرقصند و خوش میگذرانند</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایممی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%85%DB%8C-wirxzoezh3ne</link>
                <description> مادرم خاله ای داشت که خدا بهش اولادی نداده بود دائم موهایش نارنجیه حنا بود  همه آن رنگ را قرمز میدیدند ولی به نظر من شبیه نارنجی بودو سیگار میکشید با نی ای که بعش موشلوح میگفتند  و نگاه ها و حرفهایش تلخ و گزنده بود مادرم میگفت او آدم روزهای سخت است و اگر او نبود من نمیتوانستم از پس شماها و خرجهایتان بر آیم او از مادر بزرگم که در هفت سالکی من مرد دوسال بزرگتر بود و با هم به شهر آمده بودند ولی لهجه و رفتار و کردار روستایی برعکس خواهرش از سرش نیفتاده بود و همانطور نخراشیده و بی نزاکت و وحشی باقی مانده بود ولی خوب مادر بزرگ من بهتر از او بود بختش هم کمی بهتر بود شش شکم زاییده بود خانه بهتری داشت و خوشگلتر هم بود خانه آنها در محله های ناجور و خیلی شلوغ بود محله هایی که بیشتر از تبریز رنک و بوی دهاتهایمان را داشت دیوارهایش کاهگلی و پر از باغ و گاو و گوسفند بود میکفت خانه کریم باقری هم چند خانه آنور تر است ولی من ندیده بودمش دیوار خانه خودش هم کاهگلی بود یک خانه همکف همیشه تاریک و خنک با یک زیر زمین تاریکتر که به خانواده هایه فقیر و نگونبختی اجاره میدادند مستاجر وقتی از بیرون میخواست وارد خانه شان شود با اینها چشم تو چشم میشد که برای من خیلی عجیب بود مادرم اورا پناهی برای خودش میدانست او سالها در نانوایی کار کرده بودومستمری بگیر شده بود و یک شوهر بسیار نفرت انگیز و چاق و بد اخلاق داشت که صدای زشت تو دماغیش هنوز توی سرم است مثل سگ و گربه هم همیشه دعوا داشتند و همدیگر را کتک میزدند مادرم مرا گاهی با اتبوس از راه ها و محله هایی که دوستشان نداشتم و در آنها خودم را غریبترین میدیدم و هیچ رشته علفتی نداشتم به محله تنگ و دراز و بی ریخت و خاکیه آنها میبرد بعد دو بار اتبوس عوض کردن چند صد متر هم پیاده میرفتیم تا به خانه تاریک و خنک آنها که برایم شبیه دنیایی دیگر بود برسیم به شوهرش عموغلی میگفتیم اما دایی هایم بهش سوت انگلی که نمیدانم معنیش چیست میگفتند .اسم خاله مادرم ام البنین بود یعنی مادر پسرها که در مورد او کاملا برعکس شده بود و ایممی صدایش میکردند او یک هوو داشت و شوهرش از او چند پسر و دختر و نوه هم داشت من متوجه آن روابط خانوادگی پیچیده و زندگیه فقیرانه و ناچیزشان نمیشدم روحم آنجا در عذاب بود من در محله ای فراخ و آسفالت با استانداردهای اروپایی بزرگ شده بودم آنها وحرفهاو فکرهایشان حتی نگاه هایشان با ما فرق داشت من نمیفهمیدمشان و دوستشان نداشتم یک روز آنها از مکه برگشته بودند فقط آنروز خانه شان صفا و رونق داشت پر از مهمان و میوه و غذاها و شربتهای لذیذو درجه یک فامیلهایه پر تعداد وبی نزاکتشان  گوسفند را پیش پایشان سر بریدند و تبدیل به کباب برگ کردند و پختند دایی هایم با فامیلهای دهاتی و نخراشیده آنها خوب و صمیمی بودند و میگفتند و میخندیدند در میان نوه های هویش دختری بود که در سیاهی به سادیو مانه تنه میزد میگفتند پدرش بندری است ولی من پدرش را ندیده بودم از پشت بام آنها کوه هایی سرخ و بالای آنها آپارتمانهایی سبز دیده میشد اینها درست ته جهنم بودند جهنمی با خاک رس که برای سفالگری میبردندش ما به آن ات توپراغی یعنی خاک گوشت میگفتیم و از ورز داذنش خوشمان می آمد از خانه ما تا خانه آنها اندازه چند آبادی فاصله بود یکی از بچه محل ها که شنیده بود آنحا پر از خاک رس است با برادرم رفته بودندو کلی ازش برداشته بودندکه کاسه درست کنند ولی کاسه هایشان چندان شبیه کاسه نشد😂. یک روز ایممی  با چشمی گریان و حالی پریشان به خانه ما آمد معلوم شد شوهر نفرت انگیزش پستانش را چنان فشار داده که آسیب جدی دیده او چند ماه درخانه ما بود و در خانه خودمان حق نداشتیم دست به ظرف میوه و یخچال بزنیم مادرم میگفت بچه های هوویش را با سخت گیری تربیت کرده همان هوا توی سرش مانده از حرفهایش نرنجید گاهی داستانهایی از اسرافیل و اسماعیل و میکاییل و جبرائیل که نمیدانستم کی هستند برایمان میگفت و فارسی را هم تازه یاد کرفته بود و برنامه ها و اخبار تلوزیون را برایمان ترجمه میکرد هرچقدر هم میگقتیم ما خودمان بلدیم به گوشش نمیرفت یک روز دایی ام آمد که شوهرت خود کشی کرده گویا پیرمرد دهاتیه نخراشیده که از طرف او طرد شده بودبه دختر ده ساله همسایه پیشنهاد بیشرمانه میدهد دخترک هم به مادرش میگوید و او بالا می اید و هرچه که لایقش بوده بهش میگوید وقتی میرود این کرگدن پیر از شدت تحقیری که شده بود با طناب پلاستیکی بند رخت که از نرده های پله میبندد خودش را حلق آویز میکند که خلاص شود ولی طناب پاره میشود و با آن وزن سنکین زمین میخورد و تا آخر عمر زمینگیر شد خاله مادرم میگفت خاک برسر با نخ قرقره خودش را دار زده هر وقت میرفت که کثافتش را تمیز کند مشت و لگدی میخورد و گریه میکرد روزگارشان خیلی سگی بود بعد گفت دیگر من نمیتوانم ازش پرستاری کنم و با همان مقرری اش اورا به خانه سالمندان فرستادند آخرین باری که به ملاقاتش رفته بودند  گفته بود  علی( پرستارش) مرا میزند ولی نمیکذارد من بزنمش همانجا هم مرد بعد ایممی آن خانه تاریک و خنک را فروخت و دو دستی تقدیم دایی کوچکم کرد که بتواند خانه ای بخرد ولی او نتوانست.گردنبند طلای سنگینش را هم به مادرم داد و چند صباحی در خانه ما ماند و به رحمت خدا رفت </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 19:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بابام فارسی حرف زد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF-zvjdjiwyn8dl</link>
                <description>یک خاطره کوچک و خلاصه از کودکیم برای دوستان ویرگولی .وقتی بچه بودم خیلی برایم جالب بود که پدرم را در حال فارسی حرف زدن تصور کنم او برنامه های تلوزیون را نگاه میکرد اخبارها را گوش میداد حتی کتاب و روزنامه میخواند ولی هرگز در حال فارسی حرف زدن ندیده بودمش در عالم کودکانه ام دوست داشتم صدای او موقع فارسی حرف زدن را بشنوم او یک گرگ تنها بود از کودکی سخت کار کرده بود و محبت و استراحت ندیده بود حتی میگفت در دوازده سالگی آنقدر زیاد و سخت کار کرده بود که صورتش از فرط خستگی فلج شده بود و با دستمزدش توانسته بود زمین کوچکی بخرد و با کمک برادر۱۶ ساله اش برای پدر بی خیال و خوش گذرانش خانه ای بسازد. او حس یا توانائیه عجیبی داشت که قبل از حرف زدن میتوانست منظور آدم را بفهمد چند بار خواستم ازش بپرسم پدر تو بلدی فارسی حرف بزنی؟ ولی قبل از اینکه حرف بزنم فهمید و گفت برو بچه بالاخره یک روز  استثنائی که شاد و مهربان شده بود فرصت را پیدا کردم و ازش پرسیدم. گفت بچه جان من سه سال در تهران زندگانی کردم و توضیح دیگری نداد من هم لابد با آن عقل پنج شش سالگی گفتم کسیکه سه سال در تهراااااان زندگانی کرده باشد حتما فارسی بلد است بالاخره یک روز خانواده عمویم از تهران به دیدن ما آمدند دخترش که خیلی تند تند حرف میزد پدرم را به رگبار بی وقفه ای از تعارفات فارسی بسته بود عمو حالت چطوره چرا نیستی چرا پیش ما نمیای و.... من چشمم به چهره و دهن او بود که ببینم چطور با برادر زاده اش فارسی حرف میزند ولی او چیزی نمیگفت فقط سرش را تکان میداد و میگفت خوبی. باشه😂که نمیدانم منظورش دقیقا چه بود فردا همان دختر عمو .پدرم را باز گیر آورد که عموووو عمو مارو ببر پارک و پدرم که اصلا از این اخلاقها نداشت که با بچه ها وقت بگذراند و جز کار و خواب از چیزی خبر نداشت توی رودرواسی دست او و خواهرم را گرفت که به پارک محقر سر کوچه ببرد با خودم گفتم حتما امروز مجبور میشود فارسی حرف بزند دنبالشان راه افتادم که آن لحظه تاریخی فارسی حرف زدنش را ببینم توی صف تاب بازی دختر عمویم با یک دختر فارس دیگر دعوایش شد آن دخترک برای شکایت پیش پدرم آمد که عموووو ببین دخترت نمیذاره من بازی کنم نوبت منه پدرم در یک لحظه مثل خطبای بزرگ چین باستان دست راستش را بالا برد و گفت نه! لحظه حساس و تاریخی ای بود توی دلم گفتم آفرین پدر قدرت نه گفتنت خیلی خوبه چهار بچه کوچک نادان چشممان به دست بالا رفته اش بود که خطابه آتشینش را ادامه دهد ولی داشت فکر میکرد که حرفش را پیدا کند و بعد از مکثی بلند گفت شوما و با دست راستش آنور را نشان داد ( یعنی شما وایستا کنار) اینا و با همان دستش تاب را نشان داد ( یعنی اینها سوار تاب بشن) بعدا😂😂پس یکبار کل سخنرانیه زیبایش را بررسی میکنیمنه!! شوما اینابعدا توی دلم گفتم عجب سخنان شگفت انگیزی گفتی پدر واقعا آفرین سه سال رفتی تهران زندگانی کردی که اینو یاد بگیری؟و الان حدود سی و پنج سال از آن سخنرانیه تاریخی پدرم که سه سال تمام در تهران زندگانی کرده بود میگذرد و من هنوز هم به یاد دارمش که چقدر با صفا حرف زد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 23:45:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استانبول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-zbadsrvo0ibi</link>
                <description>حالا یک مطلب خیلی دم دستی و سطحی از کشور همسایه ترکیه که یکهو دلم خواست بنویسم .من از بچگی نسبت به آن کشور حس نزدیکی و دلبستگی داشتم وقتی خیلی بچه بودم پدرم به آنجا سفر کرده بود و از آنجا به قبرس هم رفته بود و عکسهایه خیلی قشنگی در نوشگاه هایه آنجا گرفته بود و برای من و برادرهایم سوغاتی های قشنگی آورده بود سهم من رادیویی به شکل بیسیم بود آن موقع ها اکثر خانواده های ایرانی ماهواره ای داشتند که آنالوگ بود و تلوزیون ترکیه را نگاه میکردند و فاشیسم فارسی برخلاف عرو گوزهای امروزش عاشق آن شو ها و موسیقی ها و فیلمها بود و هنوز ماهواره های فارسی وجود نداشتند که کوروش پرستی و عاریا بازی و پالانی(پهلوی) پرستی را تبلیغ کنند و به جای یا علی و یا حسین دم از یا کوروش و یا زرتشت بزنند و همه اینهایی که حالا ترکستیز و کوروش پرست شده اند زبان ترکی را میفهمیدند و ترانه ها را حفظ بودند و روی درو دیوار اتاقهایشان عکس و پوسترهای تارکان و ماهسون و تاتلیس و سیبل جان میچسباندند من هم با همه بچه گی و البته بچه مثبت و پسر خوب مامان بودنم عاشق امراه و ماهسون بودم پدر من با ماهواره مخالف بود و ما هفته ای یکبار جمعه ها که به خانه مادرش میرفتیم آنجا ماهواره میدیدیم من در آن سن و مقایسه تلوزیون زپرتیه ایران و آن تصاویر و پر زرق و برق تلوزیون ترکیه حس کسی را داشتم که از زندان به کاخ رسیده موزیک ویدئوهایه شاد و شنگول آن خواننده هایه پر طرفدار و شوهایه پر از قهقهه و اخبارهایی که با اخبارهای ایران زمین تا آسمان فرق داشتند مرا مسحور و میخکوب میکرد حسی شبیه هیپنو تیزم شده ها بهم دست میداد تلوزیون ایران پر از زنها و مردهای سیاه پوش برنامه های افسرده کننده و ماتم زده و سخنرانی های بی مفهوم و پوچ مذهبی بود یادم است در زمان ریاست لاریجانی بر سازمان صداوسیما تصاویری باورنکردنی و غیر اخلاقی از کنفرانس برلین پخش میشد که هنوز هم از شوکش خارج نشده ام .بالاخره سال ۷۸ که سیزده سالم شده بود پدرم راضی شد ماهواره بخرد آن زمانها جامعه خیلی تحت تاثیر جو ترکیه بود و همه از فیلمهای شعبان و فخرالدین و تاتلس و امراه حرف میزندن و همه جا آهنگهای ترکی به گوش میرسید در مقابل تلوزیون ایران هم با چند خواننده مرد کت و شلواری که یکیشان مردی سبزه به اسم بیژن خاوری بود و ترانه هایه بی مفهومی از دریا و ساحل و مرغابی ها😂میخواند میخواست موزیک پیدئوی اسلامی را ابداع کند آن خواننده های مرد میانسال با کت و شلوارهای سبز و زرشکی و زرد بیشتر شبیه مانتو فروشهای خیابان جمهوری و مبل فروشهای یافت آباد و معلمهای زبان مقطع دبیرستان بودند یمی از ترانه های معروف که نمیدانستیم منظور سراینده اش چی بود اینجوری بود که میگفت آااااای نسیم سحری صبر کن مارا با خود ببر از کوچه ها 😂آدم نمیدانست این ترانه های از فیلتر گذشته اسلامی چه حسی را باید درونش برانگیزد مثلا نمیشد باهاشان عاشق شد یا مثل ترانه های داریوش افسرده و معتاد شد یا مثل ترانه های تاتلس به درد عرق خوری هم نمیخوردند فقط یک پدیده ای بودند که از صدا و سیمای ایران پخش میشدند و تلوزیون ترکیه قبل از سرطانی به اسم اردوغان و اردوغان زدگی در اوج دوران تاریخ خودش بود و از لحاظ موزیک ویدئو و کیفیت و تنوع برنامه ها با تلوزیون آلمان و ایتالیا و آمریکا میتوانست رقابت کند .ماهواره ما زود زود خراب میشد هم رسیورش خراب میشد هم ال ان بی اش هم دیشش تکان میخورد خیلی به ندرت میشد که یک هفته مدام سالم باشد و بدانیم دنیا دست کیست تا سالهاااا گذشت و من خودم در سی سالگی به استانبول رفتم و چیزهایی که در تلوزیون دیده بودم را از نزدیک دیدم خیلی جای خوبی بود برای من نزدیکتر و صمیمی تر از تهران و مشهد بود به راحتی با آنها حرف میزدم و آدرس ها را پیدا میکردم و کل شهر رویایی و تاریخی را میگشتم و لذت میبردم آنجا واقعا برای من عالی بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریتس هابر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B3-%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%B1-hbqalftxj8ca</link>
                <description>صفحه اول: کیمیاگری که از هوا نان ساختسال ۱۹۰۸، شهر کارلسروهه آلمان. «فریتس هابر» شیمیدان سی‌وهشت‌ساله، شبانه در آزمایشگاهش زانو زده بود و به بوته‌ای خیره شد که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتاد. هفته‌ها بود سعی می‌کرد نیتروژن هوا را با هیدروژن ترکیب کند. هزار بار شکست خورده بود.اما چرا اینقدر مهم بود؟ نیتروژن، ماده حیاتی برای رشد گیاهان است. در آن زمان تنها منبع نیتروژن قابل استفاده برای کود، فضولات حیوانی و معادن «سنگ نمک شیلی» بود که رو به اتمام بودند. دانشمندان پیش‌بینی می‌کردند تا سال ۱۹۸۰، زمین دیگر قادر به تغذیه جمعیت رو به رشد خود نخواهد بود. قحطی بزرگ در راه بود.هابر می‌دانست که هوا ۷۸ درصد نیتروژن دارد، اما این نیتروژن به شکلی است که گیاهان نمی‌توانند از آن استفاده کنند. او می‌خواست با فشار و حرارت فوق‌العاده، پیوند سخت نیتروژن را بشکند و آن را به «آمونیاک» تبدیل کند؛ شکلی که گیاهان دوستش دارند.آن شب ناامید، داشت دستگاه را خاموش می‌کرد که ناگهان فشارسنج افت کرد. واکنش شروع شده بود. هابر دیوانه‌وار شروع به دویدن در آزمایشگاه کرد. او به تازگی فرآیند هابر-بوش را کشف کرده بود: راهی برای گرفتن نیتروژن از هوا و تبدیل آن به نان.کارخانه‌های غول‌پیکر ساخته شدند. آلمان که تا دیروز نگران قحطی بود، حالا می‌توانست برای صدها سال کود شیمیایی تولید کند. ظرف پنجاه سال، جمعیت جهان دو برابر شد. ظرف صد سال، از ۱.۶ میلیارد به ۸ میلیارد رسید. تخمین زده می‌شود که فرآیند هابر-بوش امروز غذای نصف جمعیت کره زمین را تأمین می‌کند. بدون او، هر دو نفر از سه نفر روی زمین، زنده نبودند.اما هابز هنوز نمی‌دانست که همان کشف، او را به تاریک‌ترین جای تاریخ هم خواهد برد.---صفحه دوم: شیمیدانی که به مرگ لباس نو پوشاندسال ۱۹۱۴، جنگ جهانی اول شروع شد. آلمان در محاصره بود و مهمات کم می‌آورد. هابر که می‌خواست «میهن‌پرستی» خود را نشان دهد، به فرماندهان ارتش پیشنهادی داد: «ما می‌توانیم به جای گلوله، از گاز کلر استفاده کنیم. آن را در مقابل سنگرهای دشمن رها می‌کنیم، سربازان دشمن خفه می‌شوند و ما سنگرها را بدون شلیک یک گلوله می‌گیریم.»فرماندهان وحشت کردند. استفاده از سلاح شیمیایی در کنوانسیون لاهه ممنوع شده بود. هابر اما گفت: «جنگ، راه دیگری ندارد. مرگ، مرگ است. چه با گلوله باشد چه با گاز.»در ۲۲ آوریل ۱۹۱۵، در جبهه «ایپر» بلژیک، هابر شخصاً رهاسازی گاز کلر را نظارت کرد. باد صبحگاهی، ابر زردرنگ را به طرف سنگرهای فرانسوی-کانادایی برد. سربازان دشمن که هیچ ماسکی نداشتند، شروع به سرفه‌های خونی کردند. ریه‌هایشان پر از مایع شد. برخی تا سه روز بعد در تشنج و خفگی جان می‌دادند.در آن روز، ۵۰۰۰ سرباز کشته و ۱۰۰۰۰ نفر مجروح شدند. هابر همان شب به برلین بازگشت و موفقیت خود را جشن گرفت. اما همسرش «کلارا» که خود شیمیدان فوق‌العاده‌ای بود، به او گفت: «این شرم آور است. تو به مرگ لباس نو پوشاندی.» هابر پاسخ داد: «تو یک زن هستی، نمی‌فهمی. این کار در زمان جنگ نجات‌بخش است.»چند روز بعد، کلارا با اسلحه هابر خودکشی کرد. پسرشان «هرمان» جسد مادر را پیدا کرد. هابر اما صبح فردا به جبهه برگشت. تا پایان جنگ، ده‌ها هزار سرباز با گازهای او کشته شدند. صدها هزار نفر دیگر تا آخر عمر با ریه‌های سوخته زندگی کردند.وقتی جنگ تمام شد، متفقین هابر را «جنایتکار جنگی» اعلام کردند. او مجبور به ترک آلمان شد. در حالی که نیمی از جهان به خاطر سلاح‌هایش از او متنفر بود، نیم دیگر نمی‌دانست هر لقمه نانی که می‌خورد، مدیون اوست.---صفحه سوم: قربانی آتش خودشسال ۱۹۳۳، هیتلر به قدرت رسید. فرمان نژاد پرستانه «پاکسازی یهودیان» اعلام شد. هابر ۶۵ ساله و یهودی بود. با وجود تمام خدماتی که به آلمان کرده بود، مأموران نازی به آزمایشگاهش ریختند و فریاد زدند: «یهودی‌ها نمی‌توانند در دانشگاه آلمان کار کنند.»هابر شکسته، تنها و بی‌آبرو، کشورش را ترک کرد. چند ماه بعد در یک هتل سوییس از دنیا رفت. پزشک معالجش نوشت: «او بر اثر سکته قلبی مرد، اما علت واقعی مرگش، قلب شکسته‌اش بود.»تراژدی هنوز تمام نشده بود. چند تن از بستگان نزدیک هابر (از جمله خواهرزاده و پسرعموهایش) در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها با گاز «سیکلون B» کشته شدند. گازی که پایه شیمیایی آن، حاصل دستاوردهای خود هابر بود. مردی که سلاح شیمیایی را به جهان معرفی کرد، بستگانش قربانی همان ایده شدند.تنها پسرش هرمان (کسی که مادرش را در کودکی با اسلحه پدر یافت) راهی آمریکا شد و نام خانوادگی خود را تغییر داد تا از سایه سنگین پدر فرار کند.امروزه، مورخان در مورد فریتس هابر دو نظر کاملاً متفاوت دارند:· یک گروه می‌گویند: او بیش از هر دانشمند دیگری به بشریت خدمت کرد؛ چون بدون کود شیمیایی، نیمی از جمعیت زمین هرگز متولد نمی‌شدند.· گروه دیگر می‌گویند: او با سلاح شیمیایی، جنگ را برای همیشه زشت‌تر کرد و مرگ را صنعتی و بویی.احتمالاً حقیقت جایی در میان این دو است. فریتس هابر خودش یک بار گفت: «در زمان صلح، دانشمند متعلق به جهان است. در زمان جنگ، فقط متعلق به کشورش.» به همین سادگی و به همین پیچیدگی.امروز در شهرهای آلمان مجسمه‌های زیادی از او هست، اما همیشه تابلوی کنارشان شرح می‌دهد: «کاشف فرآیند ساخت کود از هوا... و پدر جنگ شیمیایی.» تناقضی که هیچکس نمی‌تواند حلش کند.اگر خواستید داستان موریس هیلمن (سازنده ۱۴ واکسن که جان ۷۵۰ میلیون نفر را نجات داد) یا جیمز گرانت (نجات‌دهنده ۲۵ میلیون کودک با آب نمک و شکر) را هم بنویسم، خوشحال می‌شوم.</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادوارد جنر(نوشته هوش مصنوعی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-iitvltfz8z3d</link>
                <description>---صفحه اول: طاعون سفیدسال ۱۷۹۶، در گوشه‌ای از انگلستان روستایی، دکتر «ادوارد جنر» پشت میز چوبی مطب کوچکش نشسته بود. بیرون از پنجره، مادرانی را می‌دید که صورت فرزندانشان پر از چاله‌چاله‌های زشت آبله بود. بعضی از بچه‌ها کور شده بودند. بعضی دیگر ناشنوا. خیلی‌ها هم مرده بودند.آبله، «طاعون سفید» نام داشت. هر سال جان صدها هزار انسان را می‌گرفت. از هر سه نفری که به آن مبتلا می‌شدند، یک نفر می‌مرد. بقیه تا آخر عمر، اثر زخم‌های عمیق آن را روی پوست و روان خود حمل می‌کردند.روش درمانی رایج در آن زمان «واریولاسیون» بود: پزشکان چرکِ زخم بیمار خفیف را به بدن فرد سالم تزریق می‌کردند. این روش گاهی جواب می‌داد، اما خطرناک بود. بسیاری از همان تزریق، به آبله سخت و کشنده مبتلا می‌شدند و می‌مردند.جنر اما یک مشاهدۀ ساده و عجیب در ذهن داشت که هیچ پزشکی به آن توجه نکرده بود: شیردوشان زنِ روستاهایی که آبله گاوی می‌گرفتند، هرگز به آبله انسانی مبتلا نمی‌شدند.شیردوشانی مثل «سارا نلمز» با دستانی که زخم‌های آبله گاوی روی آن بود، روزانه صدها گاو را می‌دوشیدند. آنها می‌گفتند: «ما دیگه از آبله نمی‌ترسیم، چون قبلاً آبله گاوی رو گرفتیم.»جنر از خود پرسید: آیا می‌توان از یک بیماری خفیف گاوی، برای مصونیت در برابر مرگبارترین بیماری انسان استفاده کرد؟---صفحه دوم: آزمایشی که همه چیز را تغییر داددر چهارده مه ۱۷۹۶، جنر فرصت خود را یافت. یک شیردوش به نام «سارا نلمز» تازه به آبله گاوی مبتلا شده بود. روی دستش تاول تازه‌ای داشت. جنر مقداری از چرک آن تاول را با دقت جمع کرد.ساعتی بعد، پسرکی هشت ساله به نام «جیمز فیپس» وارد مطب شد. مادرش اجازه داده بود. جنر دو خراش کوچک روی بازوی جیمز ایجاد کرد و چرکِ آبله گاوی را درون آن ریخت.چند روز گذشت. جیمز تب خفیفی کرد، کمی بی‌حال شد، اما زود خوب شد. حالا نوبت آزمون اصلی بود: «آیا این پسرک در برابر آبله انسانی ایمن شده بود؟»جنر چرک یک بیمار مبتلا به آبله انسانی را گرفت و آن را به بازوی جیمز تزریق کرد. ماه‌ها انتظار کشید. جیمز هرگز بیمار نشد. حتی یک تاول هم نزد.جنر آزمایش را تکرار کرد. روی بیست و سه نفر دیگر، از جمله پسر یک ساله خودش. همه ایمن شدند. هیچ کس نمرد.اما دنیای علم آن روز، این کشف را باور نکرد. مقالۀ جنر را رد کردند. انجمن سلطنتی لندن به او گفت: «آقای دکتر، لطفاً دیگر با این داستان‌های عجیب زحمت ندهید. یک پزشک روستایی که ادعا می‌کند بیماری آبله را ریشه‌کن می‌کند؟ مضحک است.»پاسخ جنر کوتاه بود: «حقیقت، اول خنده‌دار است، بعد قابل تأمل، بعد بدیهی.»---صفحه سوم: نجات میلیون‌ها زندگی در سکوت خبریجنگ نابرابر جنر علیه جهل پزشکان سال‌ها طول کشید. اما وقتی خبر به گوش مردم عادی رسید که «دکتر روستایی یک راه ساده پیدا کرده تا بچه‌ها مثل مگس نمیرند»، آنها از جنر پیشی گرفتند.مادران فرزندان خود را به صف می‌آوردند. پزشکان سراسر اروپا بالاخره این روش را امتحان کردند. کشیش‌ها از منبر گفتند: «این هدیه خداست.»ظرف ۱۰۰ سال، مرگ و میر ناشی از آبله در کشورهایی که واکسن جنر را پذیرفته بودند، بیش از ۹۰ درصد کاهش یافت.و مهم‌ترین لحظه در سال ۱۹۸۰ رخ داد: سازمان جهانی بهداشت اعلام کرد که آبله برای همیشه از روی زمین ریشه‌کن شده است. تنها بیماری در تاریخ بشر که به طور کامل نابود شد. تخمین زده می‌شود که فقط در قرن بیستم، واکسن جنر از مرگ ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون انسان جلوگیری کرده است. بیش از تمام تلفات جنگ‌های جهانی تاریخ.ادوارد جنر در سال ۱۸۲۳ درگذشت. روی سنگ قبرش نوشته اند: «او به بشر آموخت که بر یکی از بزرگ‌ترین نفرین‌های تاریخ، حکومت کند.» درست مثل پاستور، او هم یک انسان بود. یک پزشک ساده که به جای دیدن مرگ، راهی برای زندگی پیدا کرد. و بله، حق با شماست: نامش در میان عموم کمتر از پاستور شنیده می‌شود. اما هر کودکی که امروز در هر کشوری واکسن می‌زند، خواه ناخواه، مدیون «مردی است که آبله را کشت».«ادوارد جنر» قهرمانی که حتی خیابانی هم به نامش نبود، اما نیمی از جمعیت امروز زمین، مدیون مرهم دستان مهربانش هستند.---اگر خواستید درباره «نورمن بورلاگ» که نجات‌دهنده یک میلیارد نفر از قحطی بود هم داستانی به همین سبک و ساده بنویسم، خوشحال می‌شوم.</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سارا و دکترش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%B4-frpxu3odb11s</link>
                <description>خوب حالا دوست دارم یک قصه کوچک از محله خودمان بنویسم. یک دختر هست که اسمش سارا است بیست سالش هست مهربان و قشنگ و ریزه و باهوش هم هست او در خانه ای شاهانه زندگی میکند و آینده اش از هر لحاظ تامین است پدرش یک خانه پنج طبقه ساخته که یک واحد لوکس دویست متری اش را با همه امکانات و لوازم در اختیار او گذاشته و یک ماشین خارجی و زیباکه اکثر وقتها گوشه پارکینگ خاک میخورد و سارا چندان علاقه ای به رانندگی ندارد همچنین علاقه ای به لباسهای خیلی شیک و تمیز و آرایش و خودنمایی ندارد دانشگاهشان با خانه شان کمتر از پنجاه متر فاصله دارد او آنجا فلسفه غربی میخواند دوستان زیادی ندارد جز دختر خاله اش که در همان محله خانه محقر و فقیرانه ای دارند ولی درشت تر و سرزنده تر از اوست و گاهی با او طوری رفتار میکند که انگار مادرش است لباسهایش را انتخاب میکند موهایش را شانه میکند نصیحتش میکند آداب معاشرت یادش میدهد ولی او تقریبا علاقه ای به زندگی ندارد و آرام و بی هدف روزهایش را سپری میکند مهلقا برایش دوستی با پسرها را صلاح میداند ولی مادرش از این کار برهزرش میدارد خودش هم علاقه ای ندارد مهلقا فکر میکند او بخاطر ثروت پدرش و نازپروردگی پرنسس شده و میترسد دیگران بخاطر پول نزدیکش شوند حتی گاهی این احساس را در مورد خودش هم صادق میبیند اما سارا به خانه کوچک آنها میرود و از غذاهای فقیرانه شان میخورد و در شستن ظرفها و نظافت خانه و پاک کردن سبزی کمک میکند مهلقا از دکتر روانپزشک برایش وقت گرفته است فردا قرار است به مطبش بروند کارهایی که مادرش برایش نمیکند مهلقا انجام میدهد مادر سارا و مهلقا دو قلو هستند ولی بختهایشان خیلی فرق دارد همچنین پدرهایشان دوستان دوران کودکی بوده اند و بعدها همریش شده اند ولی پدر سارا وارد تجارت شد و از کارخانه ای که با هم در آن کار میکردند بیرون آمد اینهمه تفاوت در موقعیتها بخاطر آن تصمیم بیست سال قبل بود پدر مهلقا هنوز با موتور سفید و رنگ و رو رفته اش به همان کارخانه میرود و امید دارد تا سه سال بعد بازنشسته شود .مهلقا دنبال یک شوهر خوب و لایق است ولی سارابه تخت خواب گرم و نرمش دل بسته دوست دارد کسی کاری نداشته باشد و او همانجا بخوابد و تلوزیون ببیند و کتاب بخواند .حالا بعد از ظهر خردادی و خوش آب و هوایی است بعد از یک روز تحصیلیه سخت و سنگین به خانه برگشته و ناهاری که مادرش پخته را گرم کرده و مشغول خوردنش است صبح زود کارگری که از آشنایان یکی از اقوام است همه جای خانه اورا با چنان وسواس و دقتی نظافت کرده که همه جا بوی تمیزی و مواد شوینده گرفته نهار خیلی خوشمزه و معطر بود سارا به خوابی عمیق فرو میرود و خوابهای مشوشی میبیند در آن خواب مهلقا با صورتی دگرگون شده دو چاقوی بزرگ در دستانش دارد که به هم دیگر میکشد و تیزشان میکند و گربه سیاهی سارا صدایش میزند را تهدید آمیز و با غضب نگاه میکند در خوابش او گربه سیاه بیچاره و لاغری شده که ملتمسانه با چاقوهای در دست مهلقا نگاه میکند ولی زود میفهمد که خواب است و مثل یک فیلم ناشیانه نگاهش میکند مغزش ختی استعداد تولید خوابهای استادانه هم ندارد در همان لحظه گوشیش زنگ میخورد مهلقاست میخوام بیام پیشت.کجایی؟ نزدیک خونتون درو بزن بیامحالا مهلقا در خانه شاهانه اوست انگار بشود در یک دقیقه از نیجر به سوئیس رفت حس عجیبی دارد سارا را بغل میکند و میبوسدش میداند که سارا از این کار خوشش می آید عطری که او دوست دارد را زده باهم به تختخواب میروند سارا سینه سفید و پرگوشت اورا دوست دارد و میبوسد و مهلقا دست راستش را میان موهای کوتاه و لختش میکند و به خواب میروند یک چرت کوتاه و شیرین میزنند داشتم تو خواب میدیدمت میخواستی منو بکشیعجیبه داشتی دوتا چاقوی بزرگ رو تیز میکردی فردا باید بریم پیش دکتر بهش همین خوابتم میگم دکتر واسه چیه؟همین بی حالیت سردیت شاید کم خونی یا یه چیزی تو مغزت درست کار نمیکنه حوصله نداری شاداب نیستی تو دوس داری من شوهر کنم؟نه دوس داشتم پسر بودم و خودم شوهرت بودممن زنت نمیشدمزن کی میشدی؟شایدم من شوهر تو میشدماگه مرد بودی منو میگرفتیحتما پس واسه اینه به سینه من نظر داریفقط سینت نیست همه جات خوبه .چه شوهر ریزه میزه ای خدا رسونده‌.تو قد بلند دوس داری؟من پولدار دوس دارمخوب پول دارم دیگهآره ولی اونی که باید داشته باشی رو نداری بعد محکم بغلش کرد و موهای لختش را بویید و بوسید بعد پیشانی و لبهایش را و بعد چشمهایش را باز چشمهایشان رابستند و به خواب رفتند برات چای دم کردمبیا با هم کتاب بخونیمکتاب نخون پاشو یه حمومی برو به خودت برس اون لباس قشنگا که خریدمو بپوشاین دکتره کیه که میخوای منو ببری پیششروانپزشکه دیگه میگن کارش خیلی خوبه.آخه من مشکلی ندارم برم چی بگم بگو همیشه بیحالی سردی تنبلی بی هدفیمن بی هدف نیستم منتها هرچی میخوام رو دارم نیازی به تلاش نمیبینممشکل همین ندیدنه بعد فکر کرد شاید پشت این اصرار مهلقا نیتی هست با این ترفند میخواهد اورا به آغوش کسی ببرد و دکتر کسی جز یک شیاد نیست و به خودش بابت این فکر شوم لعنت فرستاد باشه هرچی تو بگی ایشالا که خیرهحتما که خیره </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 14:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاستوریزاسیون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-hlbrf00zbmny</link>
                <description>گویا من خیلی سریع فکر میکنم و این سرعت فمرهایم را خراب میکند و نتیحتا زندکیم هم خراب میشود من همیشه عجول بودم و بعد خسته و زمینگیر شدم حالا در چهل سالگی میانگین تخرکم در طول روز به صد متر هم نمیرسد آسمان دارد میغررد و میخواهد ببارد من باید یاد بگیرم آرام و بی هدف فقط برای نوشتن و ادامه دادن بنویسم باران چگونه میبارد؟ خوب هر گونه که لازم باشد و اشکالی هم ندارد و زمین را تر میکند و چیز خیلی خوبی هم هست پس نوشتن از باران در برنامه نویسندگی بی هدف ما نیست پس چه چیزی مینویسیم؟ از اکسیژن که نمیدانم منبع اش چیست میگویند پلانکتونهای موجود در سطح اقیانوسها میسازندش و من اطلاع دقیقی در موردش ندارم .اگر مواد مذاب داهل هسته زمین از زمانهای بینهایت دور یعنی آغاز شکل گیری زمین بوده چطور اینهمه سال حرارت از بین نرفته و مواد مذاب نرم سخت نشده؟ اینیکی سوال خیلی سختی است احتمالا لابه های زمین مثل یک فلاسک که دمای چای رابرای چند ساعت  گرم نگه میدارد توانسته اینهمه میلیون سال آن حرارت را حفظ کند و آن مواد مذاب گهگداری از کوه های آتشفشانی بیرون میزند و خسارتهایی به وجود می آورد من حتی احتمال میدهم منشا آب گرمهای طبیعی هم به همان مواد مذاب برگردد در میان لایه های زمین یعنی پوسته و گوشته و هسته شکافهایی سراسری هست و آب مثل هر سیالی به آنجا میرود و آن خلا را پر میکند و داغ میشود و آن پدیده آب کرمهای طبیعی مثل سرعین و نمونه هایی که در ژاپن و جاهای دیگر هست پدید می آید حتی در بعضی کشورهای پیشرفته مثل اسکاندیناوی دولتها برنامه هایی برای گرم کردن رادیاتهای خانه ها با همان آبهای گرم طبیعی دارند شاید هم تا حالا عملی کرده اند و من خیلی دوست دارم در مورد آن کشورها که میگویند شش ماه روز و شش ماه شب هستند بدانم و به آنحاها بروم و مردمشان را ببینم و سر از خانه های زیبا و میکده ها و کاباره ها و کتابخانه هایشان در بیاورم به نظرم اینکه آدم شش ماه تمام خورشید را نبیند دیوانه کننده است ولی آنها انسانهایی قدرتمند و باسواد هستند که به خودشان قوت قلب میدهند و از پس آن شرایط بر می آیند و بالاترین میزان رفاه و سواد و خوشحالی و خوشبختی را هم همانها دارند وقتی تیمهای سوئد و آرژانتین در جام جهانی ۲۰۰۲ که من نوجوان بودم در یک گروه بودند با هم در یک گروه بودند گزارشگر گفت شمال وجنوب کره زمین دارند با هم بازی میکنند که برای من در آن سن خیلی جالب بود و جالبتر اینکه هردوی آنها متعلق به دنیا و فرهنگ مسیحی بودند و صلیب روی سینه خود میکشیدند از کشور سوئد در آن سالها سریالی زیبا و تاریهی به اسم گیومتل پخش میشد که به نظر و تاحایی که یادم می آید گماشته یا کمیسر و کارآگاه پادشاه بود و در سراسر سوئد میگشت تا عدالت رابرقرار کند و متقلبان و ظالمان و کلاهبردارها و ...را تنبیه میکرد وما فامیلی داشتیم که درپیری توانستهبود به کشور فنلاند که گویا نزدیک سوئد هست و همسر دومش آنجا شهروند شده بود و کاباره داشت برود و خیلی از خوبی های آنجا تعریف میکرد مثل اینکه در زمستانهای سرد برای کوزنهای وحشی که مثل گربه ها در سایر کشورها آزادامه میگشتند شیر گرم میدادند یا در خانه ها سنسور دود متصل به اداره پلیس وجود داشت که کسی نتواند داخل خانه خودش سیگار بکشد تا حقوق افراد غیر سیگاری پایمال نشود چیزی که نه تنها الان بلکه صد سال آینده هم برای کشورهای دیگر قابل تصور نیست او سی سال قبل دیده بود و در مورد آرژانتین که تیم و کشور محبوبم بود؟ اسمش به معنی سرزمین نقره و از بزرگترین تولید کنندگان نقره در جهان بود یعنی یک جایی هست که تا قبل از مهاجرت گسترده اروپایی هایه اکثرا ایتالیایی و اسپانیایی چندان آباد و پر جمعیت نبود و گروه هایی از سرخپوستهای بومی تمدن ناچیزی داشتند ولی بالاخره یک روز آنجا هم به روشی بختش باز میشود و مهاجرهای سفید پوست به خاکش سرازیر میشوند و آبادش میکنند و دلیل اینکه با وجود اکثریت ایتالیایی زبانش اسپانیایی است را من نمیدانم و برای خودم هم سوال است سالی که من به دنیا آمده بودم یعنی درست همان روزها آرژانتین با درخشش خیره کننده تاریخ فوتبال یا حتی ورزش توانسته بود قهرمان جام جهانی ۸۶ مکزیک شود و مهمتر از آن انگلیس را که جزیره مالویناس یا فالکلندشان را اشغال کرده بود با دو گل تاریخی و بی نظیر او شکست دادند  و غرور پامال شده شان را احیا کردند بعدش چی بگم؟آسپرین ؟ خیلی عجیب است که از فوتبال و آرژانتین و جام جهانی به آسپرین بپری! ولی من انجامش میدهم چون این نوشته بی هدف و یکهویی است.میگویند یک دانشمند آلمانی حدود دو قرن قبل آنرا از پوست یا برگهای درخت بید ساخته البته به این سادگی نبوده که مثل عطارهای ایرانی و عربی برگها و پوست درخت را توی دیگ تقطیر بیندازد و عرقش را بگیرد و آن عرق را با آردی ترکیب کند و به بازار بدهد کلی رویش آزمایش کرده و سنجیده و مراحل بسیار سخت علمی و آزمون و خطا را طی کرده میگویند اگر کل قرصهای آسپرین مصرفی در دنیا را روی هم قرار بدهی از زمین تا کره ماه میرسد مکانیزمش هم اینجوری است که با رقیق کردن خون که شاید با فعال کردن غده ای یا ترشح چیزی در بدن باشد گردش خون را سرعت میدهد و اینجوری سردرد را بهتر میکند و داستان جالبی دارد که راسپوتین توانسته با قطع آسپرینی که پزشک دربار به شاهزاده روسیه تجویز کرده بود مانع خونریزی اش شود و با همان یک منع مصرف اورا از مرگ نجات میدهد و عزیز دل شاه و ملکه و درباریان میشود .آیا پاستور میتواند یکی از مهمترین انسانهای تاریخ باشد؟ احتمالا هست او توانسته بود با تلاش خیلی زیاد و طاقتفرسا واکسیناسیون را اختراع کند یعنی با فراست خدادادی فهمیده بود بدن اسب که خیلی قویتر از بدن آدم است میتواند پادتن خیلی بیماریها را تولید کند عامل بیماری‌ زا را به بدن اسب تزریق میکرد و بعد از مدتی پادتنی که بدن قدرتمند اسب میساخت را میکرفت و به بدن انسان تزریق میکرد و این مسئله باعث میشد که آن بیماری دیکر هرگز قدرت کشتن انسان را نداشته باشد کلا واکسیناسیون را انگار او ساخته بود مثلا واکسن هاری آبله فلج اطفال و اینجور چیزها؟ دقیق نمیدانم آنجوری باید اسم آن روش را پاستورازیسیون میگذاشتند شاید هم دانشمند دبگری بود به اسم مثلا جرج واکسن که واکسیناسیون را او اختراع کرده بود ولی دست آورد پاستور این بود که صنعت ابریشم سازی و شراب سازی مشورش را نجات داده بود و واکسنی برای بیماری مهلک و بینهایت ترسناک هاری ساخته بود واکسن هاری از آن واکسنها نیست که همینجوری در بدو یا اوایل تولد به صورت عمومی به همه بزنند ولی بعد از کزیده شدن توسط سگ و سگسانان باید سریعا تزریق شود وگرنه با مرگی بسیار سخت و دردناک فرد را میکشد احتمالا مرگ با هاری یکی از دردناکتریت مرگهای شناخته شده است که با تب و لرز فراوان همراه است حالا حساب کنید کسی که مانع آنهمه درد و رنج شده چقدر برای بشریت مفید و مهم بوده است شاید واکسن آبله را هم او ساخته باشد فردی به اسم فلمینگ از اهالی اسکاتلند هم توانسته بود پنی سیلین را کشف کند که آن هم خیلی داروی مهمی بود و جان خیلی هارا از مرگ و درد فراوان رهانیده و فردی به اسم چارلز داروین توانسته با تلاش خیلی زیاد و سختکوشیه ستودنی منشا انواع را پیدا کند و با قطعیت گفته اصل و ریشه انسانها به شامپانزه ها برمیگردد و بشر اول یک چیزی شبیه آن گوریل ها یا شامپانزه ها بوده و در اثر جهش ژنتیکی که خوب من نمیدانم چیست تکامل یافته و راست قامت شده و موهای بدنش کمتر شده و حجم مغزش افزایش پیدا کرده و کم کم آدم شده  حرف زدن را ساخته آتش را کنترل کرده به راس هرم غذایی رسیده و متمدن شده و...و چیزهایی که در مورد آدم و حوا و قصص آسمانی همه در حد قصه هستند .آیا برق را ادیسون اختراع کرده؟ قطعا نه یک چیزی هست که از زمانهای خیلی قدیم یعنی از همان اول در طبیعت وجود داشته در رعد و برق ابرها و بشر آنرا میدیده میگویند در کاوشهای باستانی چیزهایی شبیه باطری های خیلی اولیه بوده که معلوم نیست با آن چکار میکردند   شاید در مصر یا چین باستان دانشمندان و مخترعین بوده اند که از برق چیزهایی میدانستند و کارهایی شبیه شوک الکتریکی!یا آبکاری با آن انجام میدادند ولی چون علم و دانش آن زمان طبقه بندی نشده بود آن اختراعات مثل یک جرقه زودگذر بودند حتی میگویند دو هزار سال پیش یک مخترع چینی چیزی شبیه ماشین بخار ساخته بود ولی چندان جدی گرفته نشد و از یادها رفته تا دوره به جیمز وات اسکاتلندی و همدوره هایش برسد که آن ماشین جذاب و برون سوز و قوی را بسازد یا بهینه سازی کند با همان ماشین ابتدا کارهایی مثل آسیاب کردن دانه های قهوه و تخلیه آب چاه را انجام میدادند و بعد هی بهتر و قوی تر شد توی کشتیها گذاشتند و بساط بادبان و دکل برچیده شد و بعد قطار را ساختند که یک اختراع واقعا انقلابی بود شاید حتی اتومبیلهایی با ماشین بخار هم ساخته بودند من انیمیشنش را توی نت دیده ام دوتا سیلندر آهنی مثل سرنگ است که به یک چیز دایره مثل چرخ  دنده  بزرگ دوچرخه که پدالها بهش وصلند وصل است  مکانیزم جالبی دارد آب در سیلندر آول منبسط میشود و پیستون را جلو میراند شاتون هم آن چرخ را نیم دور جلو میراند و در نتیجه در آنیکی سیلندر پیستون فشرده میشود و بخار باز منبسط میشود و آنرا جل و میراند و این کار تا هروقت که سوخت باشد ادامه دارد قدرتش خیلی بهتر از اسب و قاطر و هر چیز بیولوژیک دیگر است و یک چیز انقلابی و تمدن یا دوره ساز بود بشر را از یک دوره بسیار طولانیه اتکا به قدرت ماهیچه و عضله به عصر ماشین انتقال داد برق هم در شکل گیری دوره جدید خیلی مهم بود دانشمندان و فیزیکدانان خیلی باسواد و سختکوش اروپایی دیوانه وار رویش کار میکردند آن ابتدا چیزهایی مثل مالش یک چیز به یک پارچه و باردار کردنش بوده یعنی همه چیز در ابتدا از همان چیزهای کوچک و پیش پا افتاده بوده تا به تدریج توانسته اند باتری بسازند و آزمایشهایشان را بیشتر و دقیقتر کرده اند آهنربا هم در پیشرفت علم الکتریسیته نقش به سزایی داشته توانسته اند با ترکیب سیم پیچ و آهن چرخش را ایجاد کنند و آرمیچر یا موتور الکتریکی به وجود آمده که از آن زمان تا حالا در صدها وسیله از مخلوط کن آشپزخانه تا ماشینهای تسلا مورد استفاده است فکر کنم تسلا هم به آرمیچر خیلی علاقه داشته با خودش گفته وسیله ای که با اعمال ولتاژ چرخش ایجاد میکند حتما با چرخش سریع هم میتواند برق تولید و اینگونه بوده که برق ای سی که خیلی بهتر از برق دی سی هست به وجود آمده و دنیا باز وارد مرحله بالاتری از تکنولوژی و رفاه شده   </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کجا شروع شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-vnhhxjxhljew</link>
                <description>باز هم من با سرعت بی هدف و بی پقفه بدون توجه به غلط املایی و نگارشی و نقطه گذاری و سر خط و اینها را رعایت کردن دارم سریال بامداد خمار را که از روی رمانی به همین نام نوشته یک نویسنده زن ایرانی که زمانی خیلی معروف بود ساهته شده است را میبینم خیلی با مزه و قشنگ ساخته شده است آن چند خطی که من از آن رمان خوانده بودم اینجوری نبود فکر میکردم از اینی که اینها ساخته اند معاصرتر یعنی جدیدتر باشد اینها هم خوب ساخته اند حتی میشودگفت  خیلی خوب و مجلل است بازیگران زیادی دارد از ترلان پروانه و نوید فرجی و ستاره اسکندری و مرجانه گلچین و علی مصفا تا بهنوش بختیاری و ...خیلی خوب خرج کرده اند و تینحور کارها یک جوری است که هم بحاطر ماهیت بیزینسی سرمایه گذار با خیال راحت تر خرج میکند هم تیغ سانسور تسبت به تلوزیون کندتر است و بازیگرها و سایر عوامل کار کردن در شبکه خانگی را بیستر از تلوزیون دوست دارند آن روزها یعنی از خیلی وقت پیش یک ایده یا فمر در ذهنم بود که یک برنامه ساز بیاید یک برنامه ای بسازد که بازیکرهای معروف را نشان دهد و بگوید از کجا شروع کردند البته این به خودیه خود چیز تازه ای نیست ولی با یک رویکرد هنری میشود به مردم فروخت مثلا ..نه منظورم این است که نشان بدهد نه اینکه فقط حرف بزند مثلا من چهره شدن بعضی از آنها را یادم است مثلا شهاب حسینی ابتدا در یک برنامه تلوزیونی به اسم اکسیژن مجری گری میکرد و چند سال یا چند برنامه دیگر هم مجری بود و بعد تصمیم گرفت بازیگر شود و فکر کنم با فیلم شمعی در باد بود که وارد سینما شد مریلا زارعی هم با یک سریال پر شبکه سه که انگاراسمش یکه سوار بود دیده شد و حالا یک بازیگر قدیمی و معروف و درجه یک است مهران مدیری؟ خوب او خیلی فسیل است فکر کنم با سریال باغ آلبالو یا حتی قبل از آن با فیلم دیدار بود که دیده شد آن سالها را من خوب به یاددارم او خیلی خوش چهره و زیبا بود شبکه سه تازه تاسیس شد یعنی تاسیسش را به یاد دارم مهران مدیری مجری طور بود یعنی یک شعری از حافظ را میخواند در جشن افتتاح شبکه سه که فکر کنم سال ۷۲ یا سه بود بعد چه کسی را بگویم؟ هدیه تهرانی انگار با قرمز بود  که دیده شد شاید قبل از آن هم بازی کرده بود ولی با قرمز به اوج شهرت رسید و سیمرغ برد در همان فیلم محمد رضا فروتن هم دیده شد کمند امیر سلیمانی هم نقش خ.اهر شوهر را خوب بازی کرده بود و سال ۷۵ بود آن سالها جنگ شادی میساختند دوره رفسنجانی بود من با بازیکرهایی مثل نادر سلیمانی و سعید آقاخانی و داریوش کاردان و رادش و لولایی و بنفشه خواه و امیر فضلی و...آنجا آشمل شدم که کسی فکر نمیکرد کارشان اینقدر بالا بگیرد و به اینجا که الان هستند برسند بعد از چه بنویسم؟ این ستاره اسکندری که حالا نقش مادر ترلان پروانه را بازی کرده از کجا شروع کرد؟ فکر کنم در یک فیلم از احمد رضا درویش بود که اولین بار در دهه هفتاد یعنی اواخر دهه هفتاد دیده شد انگار متولد ماه مهر بود و بعد یک دوره خیلی معروف شد البته هیچوقت سوپر استار مثل هدیه تهرانی نبود اکر ملاکمان هدیه تهرانی باشد هیچکس مثل او نشد ولی خوب او بازیکر خوش قیافه و مثبت و محبوبی بود یک خواهر هم دارد که اسمش لاله است که او هم بازیگر است اتفاقا در یک سریال آبکی با هم همبازی بودند یک سریال هم با فریدون جیرانی بازی کرده بود که کارگردان معروف و معتبری بود و همان قرمز که گفتم را هم او کار مرده بود اکر اشتباه نکنم محمد رضا فروتن توی آن فیلم دقیقا همانی بود که باید باشد و بعد فهمیدم او صدای خیلی خوبی هم دارد و در فیلم شب یلدا که با سارا خوئینی ها همبازی بود خیلی قشنگ تار میزد و میخواند کارکردانش هم همان نرد اصفهانی بود که قصه های مجیدرا ساخته بود و آخرش هم خودکشی کرد آن کارکردان را میگویم که در پیری به طرز فجیعی کشته شد یا خودکشی کرد و بعد از او هم داریوش مهرجویی به طرز فحیعی کشته شد که اینها خیلی عجیب و ناجور و باورنکردنی بود و چه؟هنوز هم نمیتوانم باور کنم چطور توانستند همچو آدم بزرگ و معتبری را آنجوری بکشند و گناهش چه بود آن یکی که حتی معلوم نشد چه به سرش آمد در کودکی ما یک سریال خیلی محبوب هم بود به اسم همسران که کار یا اثر زوج محبوب و قدرتمند آن سالها بیژن بی رنگ و مسعود رسام ساخته بودند آن موقعها من هنوز ۹ سالم بود و دهه هفتاد روشنترین و بهترین دهه ای بود که در آن زیستم سریال خیلی قشنگ بود فردوس کاویانی که همین دوستل قبل مرد و من تازه آن موقع فهمیدم زرتشتی بوده و من در واقع هرکز انسان زرتشتی ندیده بودم همین حالا هم از نزدیک ندیده ام و نسبت به آنها حس بسیار عجیبی دارم یعنی چه که آدم میتواند مسلمان و شیعه نباشد یادم است در سربازی با سنی ها همدروره و هم کاسه بودم نسبت به آنها عیچ حس عجیبی نداشتم ولی نسبت به زرتشتی ها که قبلا بهشان آتش پرست میکفتند حس خیلی عجیبی داشتم و روحم از دیدن مراسم آنها آزرده میشد که فکر کنم ریشه در ناخود آگاه من دارد شاید آدمهای دیکر آنجوری نباشند و اکر بخواهم به سینما و بازیکری برگردم خوب بازیگرهای دیکر آن سریال مهرانه مهین ترابی و فرهاد جم و یک زن جوان بود که حالا اسمش یادم نیست حتی امین حیایی یک قسمت بعنوان بازیکر مهمان بازی کرد در مورد او یک بار خواندم که رویکردش به بازیکری کارکری است یعنی بازیکری را یک کار میبیند که قرار است انجامش دهد و پولش را بگیرد حالا او چهار دهه است که روی پرده و بیلبورد و تلوزیون است و بدنش آمادگی یک ورزشکار حرفه ای را حفظ کرده است و یک بازیگر حرفه ای و گرگ صحنه ها شده در آخرین فیلمی که ازش دیدم یعنی زیبا صدایم کن واقعا عالی و بینقص نقش یک آدم نیمه دیوانه را بازی کرده بود خوب حالا یادم آمد که داشتم درباره ایده برنامه سازی مینوشتم که یکهو مطاب از دستم در رفت امین حیایی حالا دیکر یک فسیل است و حتی از خود حیایی هم قدیمی تر است او از دسته بازیگرهای جنگ های شادی نیست و اولین فیلمی که بازی کرده به دوره عصر برنز برمیگردد .النازشاکردوست را اولین بار کجا دیدم؟ آخان یکهو یادم آمد در فیلمی به اسم مجردها که همان مریلا زارعی و محمد رضا فروتن که گفتم هم تویش بودند نقش یک دختر بامزه را بازی میکرد و آن اولین باری بود که دیدمش و بعدها کارش بالا گرفت و در شبی که ماه کامل شد سیمرغ بلورین هم گرفت و حالا یمی از سوپر استارهای سینماست خوب دیگر چه کسانی؟ مجید صالحی؟ او از آیتم بازها بود و در برمامه کودکانه ای به اسم سیب خنده چهره شد و حالا نقش اراذل واوباش را به خوبی ایفا میکند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yncbvfeqi3l9</link>
                <description>حالا میخواهم نوشتن را بی هیچ پیشداوری و ملاک فنی کیفی یا حتی اخلاقی شروع کنم چنته من از فکر و سواد و دانش و فلسفه خالی است سعی میکنم آرام و بی آزار مثل یک نسیم خنک از کنار سبزه ها بگذرم میگویند نتها وصل شده و خردم میتوانند به اینستا و تلگرام بروند ولی برای من هیچ اتفاقی نیفتاده دارم فکر میکنم از این چیز چه حرفی براژی گفتن میشود پیدا کرد .یک نفس عمیق میکشم و با چشمان بسته رد تخیلیه اکسیژن در مغزم را تصور میکنم که کاملا بی پایه و اساس است دارم به روح فکر میکنم که دقیقا کجای مغز یا وجود انسان است مثل گشتن دنبال خدا که آخرش میگویند یک واقعیت فلسفی یا یک همچین چیزی است پس آنهمه کتاب آسمانی و جنگ و جدل و آیه و حدیث و قصص انبیا چه؟ خوب آنها هم همگی استعاره و آرایه های ادبی بودند و دست ما به کجا بند است؟ میگویند توی این دنیا که نمیشود دید و فهمید و آن دنیا یعنی بعد از مرگ و زیر خاک همه چیز مشخص میشود و تبه کاران به سزای اعمالشان میرسند و آدم خوبها به بهشت میروند و همه چیز خوب میشود .خوب باید بشینیم و امیدمان به زیر خاک باشد من نمیخواهم حرفهای تلخ بزنم و ادای آدمعای زیاد دان را دربیاورم و آروغ روشنفکری بزنم یکبار یک حرفی انگار از عالمی ناشناخته به من الهام یا وحی شد که گفتم خداوند را عز وجل وردیست از اقیانوس علم بیمرانش که پر لحظه احتضار به آن زمان که خود داند و محتضر در گوشش زمزمه میکند و به همان یک ورد  هم و غم از دلش بزداید و به مرگ و فنا مشتاق شود و جواب همه سوالات در همان یک ورد است .البته از کودکی آفت قلمبه حرف زدن و میل به خودنمایی در کلام من بود ولی اینیکی را خیلی دوست داشتم انگار یک حقیقت ناشناخته ای پشتش هست و به لحظات شیرین ان دی ای که نمیدانم چیست اشاره دارد مغز انسان هنوز چیز ناشناخته ای است ولی خوب بزرگان علم خیلی بیشتر از آدمهای معمولی بهش آشنایی دارند و همان ان دی ای را و هزار چیز آنجوری را هم آنها گفته اند من با تجربه ناچیز و ناقابل خودم یک چیزهایی فهمیدم که در شرایطی خاص مثلا کاهش سطح اکسیژن در مغز و یا کاهش چیزهایی که من حتی اسمش را نمیدانم مغز یک مکانیزمهای دفاعی یا مراقبتی یا چیزهایی که اسمشان را نمیدانم دارد که طی آنها موادی را آزاد یا ترشح میکند که درک انسان را به بعد دیگری میبرند مثلا درکش از مقوله زمان یا دسترسی اش به قسمتهای پنهان و عمیق حافظه یا مکانیزمی برای مرگ سریع و بدون درد که در لحظه سقوط از ارتفاع اتفاق میفتد و بشر قبل از برخورد دردناک با زمین گویا که مغزش مثل تلوزیوتن یک دکمه خاموش کن داشته باشد مرگ را رقم میزند من یکبار به حالی شبیه آن فرو رفته بودم ضربه سنگینی به سرم خورده بود ابتدا در هوشیاری شاهد و ناظر کاهش حافظه و عملکرد مغزم شدم میدانستم که دارد اتفاقات بدی برایم میفتد بعد تشنج کرده بودم و در بیمارستان به حالی شبیه پرواز روح افتاده یا دچار شده بودم هرچه بود شیرین و زیبا و فراواقعی بود میتوانستم پیکر خودم را میان هاله ای از نور کاملا سفید و همزمان وضع خواهرم در خانه را ببینم که از قوانین فیزیکی فراتر بود مگر میشود انسان در آن واحد در دو نقطه دور از هم باشد؟ دانشمندها این حالات را به مکانیزمهای بسیار پیچیده مغز و همان چیزهایی که ترشح میکند و تلاشش برای زنده ماندن یتا کاهش درد و دسترسی به جاهای پنهان حافظه و اینجور چیزها که من نمیتوانم درکشان کنم ربط میدهند خدا انگار خیلی خیلی آن بالا بالا هاست و گاهی خیلی به ندرت یک چشمکی به انسان میزند و یک سیستم بسیار دقیق و سریع و قدرتکند حسابرسی دارد که با چیزی شبیه اشعه در یک ثانیه حساب میلیونها انسان را رسیدگی میکند و از بین آن میلیونها چند نفر را لایق دانستن رازهای خیلی بزرگ و زندگی جاوید و ثروتهای عظیم میداند و برای بقیه به همان ورد که ارزشش با سیستمی که من خساب کردم چیزی حدود سیسصد هزار تا هشت میلیون دلار آمریکاست کفایت میکند پس شما میتوانید با این علم ناچیزی که من دارم به ثروتی معادل آنچه گفتم برسید یعنی آن یک یا چند ثانیه چنان لذتی به شما خواهد داد که ارزشش آنقدر است و شما به جواب همه سوالات سختتان میرسید خدا له شما میگوید که دلیل رنجها و ناکامی هایتان چه بوده و هرقدر که عقده و خشم و کینه و نفرت که در وجودتان تلمبار شده بود در همان یک ثانیه با آن اشعه او از بین میرود و پاک و منزه میشوید به مرگ نیستی مشتاق و بعد همه چیز برای همیشه تمام میشود و حسابها پاک </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 01:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناداستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ibyn4wegb3yh</link>
                <description>خوب منکه آدم لات و اوباشی نبودم همیشه وقتی خواب نبودم دوست داشتم علمی یاد بگیرم درسته دانشگاه نرفتم من اصلا سیستم آموزشیه اینجا و هیچ جای دنیا رو قبول ندارماینو همه آدمای بیسواد میگن منم میگم اونم میگه ولی ماها به تنبلیه خودمون باختیم جلو قازی ملق بازی نکنحرفت درسته ولی نظام آموزشی میتونس یه جور دیگه باشه یه جور یا هر جور دیگه اونایی که حالا به جایی رسیدن اون موقع هم میرسیدن آدم اگه شخصیت و هوش داشته باشه تو هر شرایطی خودشو نجات میده که متاسفانه ماها نداشتیم خودمونو گول نزنیم آره منم همینو میگم ما ناموفقا باید همه چیو از چشم خودمون ببینیمناموفق؟ ماکه ناموفق نیستیم یه گروه هشت نفره ایم بازم بزرگتر میشهاز لحاظ شغلی از لحاظ اجتماعی خانوادگی تو به این میگی موفق؟ضد حال نزن دیگه دل من به همین جمع خوشهخوب ما هم دلمون خوشه اگه نبود که اینجا نمی اومدیم ولی واقع بین بودن لازمه پیشرفته امروز این مرد در خونشو به روی ماها باز کرده تو این اتاق نشستیم اگه نباشه چی؟آقا من میگم حرفای خوب بزنیم صدامونو بالا نبریم ببینیم حرف حسابمون چیه ؟والا منکه با اومدن شما هیچ مشکل ندارم پدرمم حرفی نداره خوششم میاد تو این سه چهار ماه هم حرفی نه به من نه به شماها نگفته ماها کلا آدم دوستیم حرف خوب بزنیم کاری اگر بود بکنیم حتی همسایه ها هم حرفی ندارن هفته قبل که احمدی از طرز کار کمباین حرف زد من خوشم اومد مفید بود ای بابا کمباین هم شد چیز؟ ما مثلا اومده بودیم در مورد ادبیات حرف بزنیم کسی که میخواد چیز بنویسه باید در مورد همه چیز از جمله خود کمباین هم اطلاعات داشته باشه نیاز ما اینه؟ ما باید در مورد روش های پول در آوردن حرف بزنیم والا همون ایده رب خونگی که پدرام گفت باز یه اسم و نشونی از پول توش بود این خوبه خوب دیگه تنفس تمومه آقای نیکزاد  نوشتتو بخونمن در مورد کشور آرژانتین تحقیق کردم در نیمکره جنوبی نزدیک قطب جنوب پایتختش بوینس آیرس معروف به پاریس جنوب معنی اسمش سرزمین نقره سه بار قهرمان جام جهانی فوتبال شده چند برنده نوبل داشته زبان رسمیش اسپانیائیه میزان جرم و جنایت نسبت به منطقه اش بالا نیست تورمش بسیار بالاس پاسپورتش معتبره قبل از مهاجرت گسترده جوینده های نقره از اروپا بومیهای سرخ پوست داشته اصالت ایتالیایی بیشترین سهم رو داره و بعد اسپانیا و آلمان وکمی هم فرانسه. عجب تحقیق گسترده ای اینو که خودمونم میدونستیم همینه که هست میخواستی چی تحقیق کنم همچین میگی انگار بلیطت دستته فردا میری آرژانتینتحقیق والا ما دیدیم حد اقل سه چهار صفحه میشه نه سه خط اینجا که پروژه دانشگاه نیست فقط هدف اینه که بدونیم تو نیمکره جنوبی چه کشورهایی هستنآقا این حرفا رو ولش کنید ما حتی کشور خودمون رو هم خوب نمیشناسیم چه برسه اونور دنیا  مثلا من تا دیروز نمیدونستم جزیره خارک چه جایگاهی تو اقتصاد ایران داره تا ترامپ گفت تنها زن جلسه گفت .ما مردم یه کشور جنگزده و در معرض قحطی هستیم سوال اینه که چجوری خودمونو نجات بدیممن هیچ فکری برای نجات ندارم یه مجرد چهل ساله هستم خودمم و خودم  اگرم قحطی شد توصف کمکهای سازمان ملل کاسه به دست وای میستم گندم آب پز میخورماگه مریض شدی و دارو گیرت نیومد اگه گلوله خوردی و کسی به دادت نرسید اگه باندهای خلافکار کلیه تو در آوردن هرچی خدا بخواد همون میشه ما اولین قحطی زده های تاریخ نیستیم کارد به استخون برسه با یه کلکی خودمو خلاص میکنم عاشق نگرشتم خدایی از پیروانتم بزرگمردنه پس میخواستی چیکار کنم بشینم گریه کنم؟ خوب دوستان ماحصل این نشست ما چیه؟ من یه گیاه شناسی آوردم براتون که خودم فکر کردم برای نوشتن مفیده میتونه به نوشته هاتون عمق بده مثلا تو یه نوشته معمولی نشون بدین درختها و گلها و گیاه ها رو میشناسید مثلا این درختی که معرف حضورتون هست و همه جا میبینیدش اسمش درخت عرعره بومی چینه جالبه که تو شعر مولانا هم بهش اشاره شده این عکس هم درخت زبان گنجشکه که بعنوان گیاه ملی کشور سوئد شناخته شده اینم که گلهای سفیدشو دیدین با برگهای بیضی اقاقیاس که رضا عطاران یه سریال به اسمش ساخته بود کوچه اقاقیا اینم نارونه که گرد و با مزه است و جلوه خاصی به محله میده رشدش هم سریعه این سپیدار که معنیش درخت سفید هست و از رنگش هم معلومه این هم افراس که شکل برگ هاش خاصه و نوع برگ قرمزش هم هست و اسم دخترونه هم شده بعد انواع کاج ها رو داریم که بهشون میگن درختهای بی خزان یا همیشه سبز که گونه برگ سوزنی دم روباهی مطبق .نوئل .مشهد .تهران و...که میتونید تو شکل ببینید و کاجهای غیر سوزنی هم هستن که همه جا میبینید و سرو شیراز و سرو ناز و سرو طلایی هم هستن که درختهای خوبی هستن و چوبشون هم ارزش تجاری داره و در داستانهاتون نیتونید با یه تحقیق کوچیک میتونید بهش اشاره کنید مثلا من خودم گیاه آپارتمانی برک عبایی رو تو داستان پول و دیکر هیچ از جورج اورول شناختم .بعد چند گیاه آپارتمانی هم اینجا میبینیم که این دیفن باخیاست که معرف حضور هست این سانسوریاست که بعضا بهشون ماری یا شمشیری هم گفته میشه این شفلراست که ممکنه بهش پنجه هم گفته بشه این پتوس  این بنجامین این بابا آدم این سرخس این هویاس که گلهاش به این راحتی پیدا نمیشن این مرجان و شمعدانی هم که معرف حضور همه هست گیاهای بیرونی هم مثل شمشاد و زرشک تزئینی که گیاه های پرچین به حساب میان و همه جا دیده میشن شمشاد همیشه سبز که نوع طلاییش هم هست و همه جا میبینید زرشک تزئینی گلهای زرد شبیه گوشواره داره که تو بهار دیده میشه یاس طاووس هم که فقط در زمانی حدود سه ماه گل داره و بعدش سبزه و همه جا میبینیدش اینم پیراکانتاس که شبیه رالزالکه و خیلی مد شده گلهای علفی هم چیزهایی مثل کوکب اطلسی نرگس جعفری و ... که هر سال باید از طریق کاشت بذر رشد کنن اینها رو میتونید مطالعه کنید و تو نوشته هاتون بهش اشاره کنید مثلا یه داستانی تو ذهن خودم بود کسی که با جمع کردن بذر گلها تو تابستون اونارو نگه میداره و اواخر زمستون میفروشه و با همین پولها زندگیشو میچرخونه به نظرم میشه روش کار کرد به نظر من مطلب مفیدی بود ولی ما با فیلمنامه نوشتن خیلی خیلی فاصله داریم با روزمره نویسی و داستانهای آبکی به فیلمنامه نمیرسیممنم موافقم به نظرم ما باید کتاب چاپی فیلمنامه های مختلف رو بخریم چندین بار دور خونی کنیم ببینید برای فیلمنامه نوشتن لازم نیست حتما همه ریزه کاریهایی که حرفه ای ها بلدن رو بلد باشیم بالاخره اونا چندین سال تجربه و تحصیلات دانشگاهی دارن  آدمایی هستن که نوشته های معمولی رو میگیرن و به فیلمنامه تبدیل میکنن خود کارگردانم خیلی کاراذو سر صحنه انجام میدهمشکل اینه که سطح ما خیلی پایینه یعنی هیچی از تکنیک داستان نویسی بلد نیستیم شروع ایجاد تعلیق شخصیت پردازی گره افکنی گره گشایی پایان بندی ما فقط چیزایه معمولی و فاقد ارزش ادبی مینویسیم اکثرا خاطره نویسی هستنخوب خیلی فیلمها هم از روی همین خاطره ها نوشته شدناون فقط در مورد آدمهای معروفه در ضمن چیزی به نویسنده خاطره نمیرسه حتی تو خود فیلمنامه هم همچین پولی نیست اصلا این عرصه برای پولدار شدن نیست بله منم موافقم ما دغدغه فرهنگی داریم از این کار نمیشه چرخ زندگی رو چرخوند ما فقط اینجاییم که در مورد ادبیات حرف بزنیم و وقت گذرونی کنیم شکر خدا سه نفر که بازنشستن خانوم که شوهرش بازنشستس دو نفر نون خور باباشونن منم که علاف روزگارم و تو هم با موتور خرجتو در میاری خوبه که با این چیزا .یعنی با این جمع خوش باشیم خیلیا دارن واسه خوشگذرونی و نمایش خوش گذرونی خودشونو میکشن ما نه مسافرت میریم نه باغ و استخر نه پارتی همینیم که هستیمخوب هفته قبل رفتیم کوه اونم مسافرته دیگه چرا ناشکری میکنیخوب دیگه کم کم جمع کنین برای فردا سعی کنید یه چیزی بنویسید عریضه خالی از لطف نباشهمن سوار موتورم شدم که یک پوری بزنم و دوزار کاسب بشم دلم نمیخواست از خانه آقای نقوی بروم خانه امن و دنجی بود چای و میوه و شب چره امان هم به راه بود آدم اصیل و درخونه بازی بود ولی خانه خودمان هم بد نبود چرا بد باشد خدارا شکر سقفی بالای سرم بود نوشته ای نداشتم گیاه شناسیه فیروز را دوست داشتم و آرژانتین شناسیه کریم را ولی خودمان هم خوب میدانستیم از ما نویسنده در نمی آید چه برسد به فیلم و فیلمنامه و معروف شدن همه چیز این مملکت توی تهران است و ما خیلی ازش دوریم .میتوانستم یک فیلمنامه از همین شغل پیک آنلاین بنویسم مثل فیلم گوزنهای اتوبان که اسطوره فیلمنامه نویسهای ایران یعنی آقای پ ق و پدیده بازیگری نوید فرج زاده و آن دختره که اسمش یادم نیست و توی علفزار نقش معتاد را خوب بازی کرده بود هم تویش بودند البته فرج زاده آنجا پیک آنلاین نبود پیک معمولی بود راستی خیلی بازیگر خوشتیپی است بلند قد و خوش قیافه همه چیزش خوش است اصلا باورم نمیشد بعد از مغرهای زنگ زده و آن نقش اوباش که بازی کرده بود اینقدر پیشرفت کند و حالا یکی از سوپر استارهاست و توی سریال بامداد خمار هم که میگویند پر بیننده است  میدرخشد توی بیبدن هم نقش یک قاضی را خوب بازی کرده بود به ذهنم رسید کتاب فیلمنامه یکی از فیلم های خوب را پیدا کنم و آنجا دور خوانی کنیم البته همه شان را کتاب نمیکنند مگر انتشارات تخصصی که خوب شمارگانش از صد تا آن هم برای دانشجوهایه یک رشته دانشگاهی بیشتر نیست سالها قبل همکلاسیم کتاب فیلمنامه از کرخه تا راین را که مال خواهرش بود به مدرسه آورده بود غیر از آن همچین چیزی ندیدم فیلمنامه یک جوری است که در آن با یک حرکت کاری میکنند که توی فیلم یک ثانیه است ولی صد صفحه تفسیر دارد توی فیلمنامه همه چیز حرف میزند لباسها دکور زاویه دوربین نور صدا پس زمینه لوکیشن بخاطر همین هم هست که سخت است منتقدها آنقدر ایراد میگیرند اول چند سال درس میخوانند بعد بهترین هایشان چند سال دستیار کارگردانهای قدیمی میشوند مقلا بهروز شعیبی که حالا بازیکر و کارکردان شناخته شده ای هست و در فیلم طلا پ مس خوب باری مرده بود و سیانور را کارکردانی کرده بود قبلا در یک سریال طنز دستیار مرحوم فتحعلی اویسی بود سامان مقدم هم قبلا دستیار مسعود کیمیایی بود و بعدا خودش کارگردان معروفی شد و فیلم پرفروش نهنگ عنبر را ساخت. بعد فیلمهای کوتاه و ارزان میسازند البته خود فیلم کوتاه یک بحث تخصصی میشود و خیلی ها تا آخر عمرهمانجا میمانند و فیلم کوتاه های خوب و درخشان میسازند بعضی ها تیزر و فیلم تبلیغاتی ولی خوب بهترینهایشان که همه عمر شاگرد اول بوده اند کارگردان هایه بزرگ میشوند مثلا مسعود کیمیایی در سن کم یعنی وقتی فقط۲۵ سال داشته قیصر را ساخته سعید روستایی هم در ۲۳ سالگی یا همان حوالی ابد و یک روز را ساخته داریوش مهرجویی یک نابغه بود و در سن پایین در بهترین دانشگاه آمریکا فلسفه خوانده و بهترین فیلمهای تاریخ ایران را ساخته مهران مدیری در ۱۷ سالگی کارگردان تئاتر بوده رضا عطاران که بهترین سریالهای طنز ایران را ساخته از ۹ سالگی در مشهد بازیگر تئاتر بوده .کار بسیار سخت و فشرده ایست و از عهده همه بر نمی آید آنها آدمهای خاص و تیزی هستند خیلی تیز ولی من همیشه فکر میکنم مسعود کیمیایی در یک بنبست فکری افتاده و بیرون نمی آید معلوم نیست حرفش چیست جز قیصر و گوزنها همه فیلمهایش مسخره است مخصوصا یک فیلم بود که پسرش و حامد بهداد با صداگذاری مسخره و تصویر سیاه و سفید بازی کرده بودند به نظرم خیلی بد یعنی مسخره بود ولی مهرجویی آنجوری نبود خیلی باسواد بود هرچی ساخت عالی بود اسم فیلمهایش را تریلی نمیکشد .گاو.دایره مینا.هامون .پری.اجاره نشینها .مهمان مامان .سنتوری و بالاخره آنجوری به قتل رسید بعد چنتا سرویس برداشتم از اینور شهر به آن ورش آدم حس میکند مثل توپ فوتبال شوتش میکنند .بیست سال قبل اینرا به هرکس میگفتی توی مخش نمیرفت که چطور میشود از یک جایی که نمیشناسم وسایلی را که حتی گاها ندانم چیست بردارم ببرم به جای دیگری از شهر بدهم به دست کسی که نمیشناسم و کسی که توی تهران نشسته مسئول این حمل و نقل باشد و همشهری هایم ایراداتم را به او که ننیشناسندش گزارش دهند و من پولم را هم از او بگیرم .گاهی وقتها فکر میکنم در میان اینهمه فیلمهای آبکی و مسخره میشود یک فیلمنامه هم از یک زندگی یک پیک آنلاین در آورد برای نویسنده های حرفه ای اصلا کاری ندارد درجا برایش یک درام عاشقانه مینویسند و در فرایندی صنعتی کار را جمع میکنند به نظرم سینمای ایران خیلی گسترش پیدا کرده تعداد باریگرها و کارکردانها و اکیپها خیلی زیاد شده مثلا همان سریال بامداد خمار بالاخره کار سنگینی است ولی ساخته شده و آنقدر کارها زیاد هست که من که علاقه مند سریال هستم وقت نکرده ام ببینمش به نظرم حضور ترلان پروانه یکی از عواملی است که یک پروژه را از سکه می اندازد حتی اگر نقش مقابلش نوید فرج زاده با آن چشمها و نگاه جالب و عجیبش باشد .یا مثلا سینمای جنگ یا همان دفاع مقدس که بعد از دهه هفتاد افت کرده بود در ده پانزده سال اخیر شدت و کیفیت جالبی پیدا کرده یک فیلمی ساخته بودند به اسم آخرین روزهای زمستان که چیزی بین مستند و درام در مورد شهید حسن باقری که از بزرگان ایران در جنگ با عراق و نابغه جنگ اطلاعاتی و تخلیه و اینجور چیزها بود همچنین یک فیلم ساخته بودند به اسم درخت گردو که مهران مدیری هم تویش بازی کرده بود ولی زیاد خوب نشده بود یا فیلمهایی در مورد شهید چمران و صیاد شیرازی و مهدی باکری و ...که جالب بود و آنها آدمهایی بودند که حقشان بود فیلمی در موردشان ساخته شود .به خانه برگشتم باید همینها را مینوشتم و توی گروه میگذاشتم بچه ها از نوشته های من خوششان می آمد نوشته های آنها حتی از من هم بدتر بود راستش من آنجا به فکر پیشرفت نبودم صرفا یک جایه خوبی برای وقت گذرانی بود همه شان هم آدمهای خوب و بی آزاری بودند و در مورد ادبیات و جنگ و اقتصاد و فوتبال حرف میزدیم و ادای نویسندگی را در می آوردیم البته نه از آن اداهای الکی و قهوه خوردن و لباسهای عجق وجق  بالاخره اکثرا چهل به بالا بودیم دو نفر هم سی و دو سه ساله پس ادایی نبودیم یعنی ارش رد شده بودیم به نظر من ادایی بودن هم بدنیست چه اشکالی دارد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خی خا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AE%DB%8C-%D8%AE%D8%A7-l0q41wla2ryo</link>
                <description>اینروزها اصلا نمیتوانم بنویسم نمیدانم بخاطر این فلوکسیتین است یا بخاطر نور زیاد که تاثیراتی در عملکرد مغزم داشته یا چه به هر حال اینجوری است حالا سعی میکنم چیزی برای نوشتن و فکر کردن پیدا کنم توی کتابخانه کوچک و نه چندان نفیس من که خیلی از داشته هایش را کادو داده ام کتابهایی از نوح الهراری نویسنده اسرائیلی هست که واقعا ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد ولی انگار برای من سنگین هستند او میگوید ابتدا مغز انسان خیلی کوچکتر و روده هایش خیلی درازتر بود ولی وقتی خام خواری را کنار گذاشت و آشپزی را که البته حتما آشی در کار نبود .به صورت اتفاقی و از خوردن حیوانات پخته شده در آتش سوزی های اتفاقی یاد گرفت و بعد از آن هر گوشتی را قبل از خوردن پخت هضم آن غذا برایش راحت تر شد و تکامل خود به خود روده را کوچک کرد و انرژیه لازم برای روده کوتاه هم کمتر بود و انرژیه باقی مانده بزای بزرگتر شدن مغز استفاده شد و انسان بیشتر و بهتر فکر کرد و توانست زبان را بسازد و حرف بزند احتمالا قبل از آن بشر که چندان هم شبیه انسان امروزی نبود مثل سایر خیوانات فقط صداهایی مثل آااا و اووو و ایی تولید میکرد ولی مثلا اولین بار به ذهنش رسیده که به آب بگوید اووو به مادر بگوید مااا به درخت بگوید تیی یا به خطر چیزی بگوید و طی هزاران سال نسل به نسل و آرام آرام این زبان بسیار ناچیزش گسترش یافته و توانسته جمله را هم اختراع کند مثلا بگوید ما وا یعنی مادر آمد که برای آن زمان دست آورد خیلی خوبی بوده یا می گو یعنی من گرسنه ام😂یا خا خی یعنی خطر نزدیک است و چیزهای اینجوری و بعد اندک اندک پیشرفت کرده و جملات بزرگتر ساخته و از آتش سوزی کنترل شده برای ترساندن شیرها و اورانگوتان ها استفاده کرده و ظرف مدت کمی به راس هرم غذایی رسیده و نسل به نسل مغزش بزرگتر شده و فکرهایش بهتر و پیشرفته تر شده و توانسته ابتدا با خودش حرف بزند یعنی کلام است که فمر را ممکن میکند فمر کردن همان حرف زدن با خود است حیوانات و انسان در مرحله حیوانی فکرهای بسیار محدودی دارد حالا من گرسنه ام این بو بوی غذا است خطر نزدیک است این بو بویه ببر است این صدا صدای عقاب است من به جفتگیری احتیاج دارم من تشنه ام اینجا برای لانه ساختن مناسب است و چیزهایی در همین حد ولی وقتی زبان گسترده تر میشود بشر فکر میکند اکر بتوانم با سنگی تیز پوست ببر مرده را از گوشتش جدا کنم میتوانم با آن تن پوشی برای خودم بسازم اگر سنگ خیلی تیز باشد میتوانم ریشهایم را با آن ببرم اگر سنگها را روی هم بچینم و دیواری بسازم گرگها نمیتوانند به من حمله کنند اگر ...خوب اینجوری بشر کم کم پیشرفت کرده بعضی ها توانستند متحد شوند و زبان را بزرگتر و بزرگتر کنند و فکرهایشان را روی هم بگذارند و ببینند چجوری میتوانند قدرتمند شوند گرگها را دور کنند لباسهای بهتر به دست بیاورند یا بسازند و اسب را اهلی کنند و خیلی چیزها که به فکر من نمیرسد</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 23:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبرتو بولانیو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7-telrqffulb1i</link>
                <description>این روزها که از نت جهانی محرومیم یک پناهگاه خوب برای تنهایی هایم که مقادیر زیاد و نامتنابهی( که معنیش را نمیدانم)دارد پیدا کرده ام و آن پناهگاه اپ کتابخانه مجازیه طاقچه است البته مثل همه جا وهمیشه عمرم تمرکز ندارم و آنجا هم از این شاخه به آن شاخ میپرم و به هر کتابی ناخنکی میزنم .کتابهای صوتی را خیلی دوست دارم کتابهایی از همه جای دنیا و با صداهایه مخملیه هنرمندان و فرهیختگان معروف ایرانی یک کتاب صوتی بودبه اسم مغازه خودکشی با صدای زیبا و پخته هوتن شکیبا که متن عجیب و متفاوتی داشت البته آنجا فقط چند دقیقه از هرکتاب بعنوان نمونه به صورت رایگان گذاشته شده است که همان چند دقیقه هم برای من خوب است ولی اگر بخواهی کل کتاب صوتی را بخری باید پول قابل توجهی از صد هزار تا سیصد هزار تومن پیاده شوی برای من عجیب است آدم پر مشغله ای مثل هوتن شکیبا که وقت سر خاراندن ندارد و یک سوپر استار شده چطور وقت میکند کتاب صوتی بخواند و به فرهنگ کشور خدمت کند او واقعا یک پدیده در عرصه هنر و فرهنگ ایران شده و قسمت اعظم موفقیت کم نظیرش را مدیون صدای قدرتمند و هنجره ورزیده و جادوئیش است در نقش دیبی او واقعا جادو میکرد و با آن صدای عجیب و حرفهای برعکس سختگیر ترین و نخندترین آدمها را هم به خنده می انداخت من چند بار خواستم صدایم را مثل او کنم ولی بعد از نهایتا ده کلمه چنان گلو دردی گرفتم که قابل تحمل نبود فهمیدم او هم استعداد بی نظیری داشته هم خیلی هم تلاش کرده و روی صدایش کار کرده که حالا یکی از پخته ترین صداهای ایران را دارد یکی دیگر از کتابخوانهای معروف آنجا سروش صحت است که از سالهای نوجوانیم از جنگ ۷۷ که کلاس دوم راهنمایی بودم میشناختمش و از طرفدارانش بودم باورنکردنیست حالا نزدیک سی سال از آن دوره گذشته و او از یک جوان پدیده و تازه کار در کارهای مهران مدیری به پیر و بزرگ این عرثه تبدیل شده و کارهای بزرگ و ماندگاری را کارگردانی کرده و اهمیت زیادی به کتاب و کتابخوانی میدهد و تنها برنامه کتاب محور و محبوب تلوزیون ایران را هم ساخته او هم کتابها را با صدایی شیوا و آرامشی بالا میخواند .کتابی خوانده بود از منطقه لاتین که فکر کنم آرژانتین بود خیلی خوب و آرام و دل انگیز بود البته آنجا کتابخوانهای مرد و زن متعدد و کاربلدی هستند و کتابها را با صدای خوب و ماهرانه میخوانند و به فرهنگ کشور خدمت میکنند .کتابهای داستانی تخیلی علمی موفقیت خودیاری و...یمی از کتابهایی که به طرز عحیبی معروف است و با صد فاکینگ ترجمه گوناگون رکورد دار ترجمه است عادتهای اتمی است و شازده کوچولو هم پنجاه ترجمه گوناگون به فارسی دارد و به گفته صاخب نظرها این مسئله بخاطر عدم رعایت کپی رایت در ایران است یعنی ناشر ایرانی بدون هماهنگی و اخذ مجوز از نویسنده به صورت سر خود کتاب را ترجمه میکند و توی بازار پخش میکند و توجهی به حلال و حرام بودن ندارد در کشوری که اسم اسلامی بودن را یدک میکشد مالکیت معنوی هیچ اهمیتی ندارد و هرکاری میخواهند میکنند .مثل پخش بی مجوز و غیر قانونی فوتبال های اروپایی.در این گشت و گذارهایم توی این کتاب خانه عظیم مجازی با اسمها و نوشته های خوبی آشنا شدم و نویسنده جدیدی که اولین بار آنجا اسمش را دیدم روبرتو بولانیو از کشور اسرار آمیز شیلی هست عجیب است که تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم او قلم خیلی قدرتمندی داشته و سال ۲۰۰۵ در پنجاه سالگی مرده از او دو کتاب معروف که اسم یکیش ۲۶۶۶ است باقی مانده که منتقدان زیادی شایسته جایزه نوبل دانسته اندش .او منتقد رئالیسم جادویی که بر ادبیات لاتین سایه انداخته بود و مارکز را به دلیل روابط صمیمیش با سیاستمدارهایی مثل فیدل کاسترو جادوگر دربار لقب میداد از او فقط چند خط خواندم که شرح خاطراتش بعد از مهاجرت به اسپانیا بوده و امیدوارم آن کتاب معروفش را دیدا کنم و اگر توانستم بخوانم</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اما چک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%A9-mryct28raduq</link>
                <description>امروز که هنوز خورشیدش غروب نکرده را خوب شروع کردم صبح زود از هواب بیدار شدم و صبحانه خوبی خوردم به خوذم گفتم حیف این آفتاب خردادیست که به اسفالت بیجان بتابد و پوست من ازش بی نصیب بماند با موتورم که دتشت بنزینش تمام میشد گشتی توی محله زدم و از شصت لیتر سهمیه بنزین دولتی باکش را در آن پمپ بنزین قدیمی پر کردم بعد به کتابفروشی ای که پاتوقم شده رفتم آخرین بار ازش یک کتاب به اسم جنگ چهره زنانه ندارد از نویسنده ای که انگار اوکراینی است خریده بودم و البته مثل اکثر کتابهای این اواخر نخواندمش باورم نمیشود حتی حوصله تورق کتابهاراهم نداشتم کتابخانه از جاهایی شده که مرا به سرگیجه و حیرت و عجز وامیدارد و سریع یک کتاب که عکس کافکا روی جلدش بود برداشتم البته زندگی نامه او از نویسنده ای با اسمی سخت پر از حرف ژ بود  آهان دم دستم است اسمش ژراژ ژرژ لومر است شرطمیبندم تلفظ این اسم برای خودش هم سخت باشد قیمت حتاب به طرز عجیبی ارزان یعنی ۹۵ تومان بود این روزها به تین پول روزنامه هم نمیشود خرید ومن هم خریدمش گرچه اینرا هم مثل اکثر کتابها نخواهم خواند و فقط قفسه را پر خواهد کرد .بعد با موتور به محله برگشتم و توی پارک دانشجوها کمی با موتور دور زدم و روی جدولها نشستم و سعی کردم کمی کتاب بخوانم چند دختر جوان آنجا سیگار میکشیدند و پسرهای جوان هم بلند بلند حرف میزدند و من روی چمنها دراز کشیدم و داشتم در مورد داستانی که قرار است بنویسم و موضوعش کشور چک باشد خیالپردازی میکردم وقتی بچه بودم اسم آن کشور چکوسلاواکی بود و آنها با بازیکنهای نابغه ای که داشتند توانستند به فینال جام ملتهای ۹۶ که در انگلیس برگذار میشد برسند و تا دقایق آخر هم آلمان را یک هیچ برده بودند ولی اولیور بیرهوف دوتا گل بهشان زد و آنها در عین شایستگی دوم شدند و بعد چندان در فوتبال موفق نبودند یک بازیکن داشتند به اسم یان کولر  که بلندقدترین فوتبالیست دنیا بود و معروفترین بازیکنشان هم پاول ندود بود که بهترین بازیکن اروپا یا جهان هم شد و حالا از مدیران یووه است یمی دیگر هم داشتند به اسم میلان باروش که در لیورپول بازی میکرد ولی معروفترین چهره تاریخ آن کشور احتمالا تا ابد همین کافکا باشد البته گویا آن موقع آمها جزوی از خاک آلمان یا کشوری به اسم پروس بودند خود کافکا هم به زبان آلمانی مینوشته یعنی همه آن شاهکارهایه بزرگ مثل مسخ و قصر و محاکمه را له زبان آلمانی نوشته توی آن کتاب هم نوشته بود مه یهودی های چک میخواستند آلمانی باشند .حتما کشور قشنگی است مگر میشود یک کشور در قلب اروپا خوب نباشد از قدیم ظروف کریستالی آنها معروف بود مادرم با افتخار میگفت این گلدان چک است بعد فهمیدم اسلحه و ماشین هم میسازند انگار استاپ موشن معروف پت و مت را هم آنها ساخته اند البته دقیق نمیدانم ولی احتمالش زیاد است خوب پس به تین نتیجه میرسیم که کشور خیلی خوب و پیشرفته و اصیلی دارند موقعیت جغرافیاییه عالی دارند و با آلمان و کشورهای آنجوری همسایه اند بهره زیادی از علم و تکنیک ادبیات برده اند به راحتی به هرکشور اروپایی مثلا آلمان و ایتالیا و سوئیس و لهستان رفت و آمد میکنند و از بالاترین درجه آزادی های اجتماعی هم برخوردارند .حتما غذاهای خوشمزه ای هم از اردک وحشی و غاز و آبزیان سردابی و خوک و گوسفند و گاو والبته خرگوش که مسیحی ها خیلی دوستش دارند میپزند دخترهایشان هم سفید و زیبا و بلند قد و چشم رنگی هستند و همسرهای خیلی خوبی میشوند ممکن است خیلی از آن دخترها با مردهتیه آلمانی و ایتالیایی و سوئیسی ازدواح کرده باشند و بچه هایشان را به زبان انگلیسی یا یک زبان مشترک دیگر مثلا آلمانی بزرگ کرده باشند حتی ممحن است در بین آنها کسانی بودند که با مردهاب ایرانیه پولدار ساکن اروپا ازدواج کردند و به کشور پر نور و گرم ما که بهش عادت ندارند آمده باشند من چند سال پیش در برنامه بفرمایید شام  دیدم که یک زن موزرد انگلیسی عروس یک خانواده تبریزی شده بود و به خوبی فارسی هم حرف میزد و همچنین کمی هم ترکی با لهجه ما یاد گرفته بود و حرفهایی که مادر شوهرش بهش میگفت را آنجا میگفت و ما خیلی تعجب میکردیم دیدن یک انگلیسی موبور که مثل ما ترکی حرف بزند آخرین چیزی بود که میتوانستم تصورش را بکنم؟ نه البته من یک دورگه چینی و تبریزی هم دیده ام فرزند یک پدر و مادر شیرازی که در تبریز بزرگ شده بود و مثل ما ترکی حرف میزد ارمنی هایی که در دسته عزاداری حسینی طبل میزدند اینها زیاد چیز عجیبی نیست ایرانی هایی هستند که برای کار به ژاپن رفته امد و حالا بوه های دورگه ایرانی ژاپنی دارند در حام ملتهای اخیر ژاپن گلری داشت که دورگه سیاه وژاپنی بود یعنی پوست سیاه و چشمان بادامی داشت .من به چک برمیگردم فهمیدم آنجا کشوری محصور در خشکی است یک نویسنده معروف دیگر به اسم میلان کوندرا داشتند که یک کتاب ازش خوانده بودم .توی خدمت یک اسلحه هیلی کوچک و خوشدست بود که فقط در دست افسرها دیده میشد و اسلحه دارمان میگفت کار چک است یک ماشین هم دارند که اسمش اشکوداست خوب کشوری که ماشین میسازد حتما مهندسان و صنعتکاران بزرگی در عرصه تراشکاری و سی ان سی و ریخته گری و فلزکاری ( که دقیقا نمیدانم چیست)و هر عرصه ای دارند کسانی که میتوانند اتومبیل بسازند چیزهایی مثل خانه و جاده و پل و برج و استادیوم و آمفی تئاتر را که مثل آب خوردن میسازند و چیزهایه زیادی از برق و آرمیچر و دکلهای فشار قوی و روتور و معدنکاری و ساعت سازی و تجهیزات پزشکی و ابزار دقیق و ابزارهای سنجش و سینما و هنر و ادبیات و هر چیزی که لازم باشد میدانند حتما چکی های زیادی هستند که از انرژی هسته ای و راکتور و اینجور چیزها سر رشته دارند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 21:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطرود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B7%D8%B1%D9%88%D8%AF-va3yqjmbdsub</link>
                <description>او یک مرد ۳۶ ساله مجرد و بیکار بود در خانه ی زیبای پدری زندگی میکرد و دست به سیاه و سفید نمیزد یک روز نامه ای از جایی ناشناخته برایش آمد که نوشته بود متاسفانه لایق زندگی در جهان متمدن شناخته نشده اید و به زودی ... نمیدانست منظور از این نامه و نقطه ها چیست نگران و مضطرب شد. اصلا نمیدانست جهان متمدن چیست و چه جهانی جز آن وجود دارد تا دیر وقت بیدار میماند و وقتی اداره ها تعطیل میشدند تازه از خواب بیدار میشد. با موتور سفید و زیبایش گشتی در شهر میزد به پارکی بزرگ که عاشقش بود میرفت چیزهایی مینوشت و میخواند و هرچه به دستش میرسید میخورد به ماهی های آن استخر بزرگ وسط پارک نان خشک میداد و دقایقی طولانی محو تماشایشان میشد .مردی با صورتی سنگی که انگار در تمام عمرش یک لبخند هم نزده بود بهش نزدیک شد و با صدایی هولناک گفت وقت زیادی نمونده باید براش آماده شی‌. و او به زحمت آب دهانش را قورت داد و پرسید وقت زیادی از چی؟ مرد بی آنکه هیچ تغییری در صورت سنگی اش دیده شود گفت توی نامه نوشته شده و نگاهی بسیار سنگین و ملامت گر به او کرد و رفت از خودش پرسید مگر چه شده گناه من چیست ؟ در راه خانه بنزین تمام کرد تا پمپ بنزین که راه زیادی بود هیچکس کمکش نکرد انگار جان کندن او برایشان مهم نبود یا نمیدیدندش بعد که با هزار سختی به پمپ رسید مامور پمپ گفت نمیتواند بهش بنزین دهد و توجهی به صورت فروریخته از خشم و تعجبش نکرد منظورت چیه که نمیتونی  بنزین مفتی که نمیخوام خوب پولشو میدم ولی انگار اورا نمیدیدند و مردم با بی مهری حرف میزدند هی گورتو گم کن برو کنار و چیزهای اینجوری تا خانه که راه خیلی زیادی بود کشان کشان خودش و موتور را رساند و خسته و درمانده مثل کسی که زنده به گور شود توی تختش افتاد حالش بد بود آن خط و آن صورت و صدا به هم آمیخته بودند و تکرار میشدند و روحش را می آزردند خوابش به هم خورده بود نمیدانست چه خواهد شد نصفه شب با حالی خراب و مضطرب از خواب بیدار شد از خودش میپرسید جهان متمدن دیگر چیست چرا میخواستند از آن اخراجش کنند شاید بنزین را هم به همان دلیل ازش دریغ کردند چراغ ها روشن نشد فهمید که برق قطع شده بعد در توالت فهمید که آب هم نمی آید ولی اهمیتی نداد و با دستمال خودش را پاک کرد و دوباره به تختش که قابلیت قطع شدن را نداشت برگشت صبح که شد حس بدی به خودش داشت هرگز خودش را با دستمال پاک نکرده بود بوی عرق میداد و بغض گلویش را گرفته بود چرا بهش بنزین ندادند و برق و آب را قطع کرده بودند گوشیش هم شارژ تمام کرده بود و نمیتوانست شارژش کند او به نت معتاد بود و ساعتهای زیادی را توی نت میگذراند حالا حتی نمیتوانست با مادرش تماس بگیرد او در ویلای بزرگش بیرون از شهر زندگی آرام و راحتی داشت  و گاهی خبری از هم میگرفتند خوشبختانه باک ماشینش پر بود با خوشحالی سوار شد و خودش را به ویلای مادرش رساند ولی کسی در را به رویش باز نکرد و دست از پا دراز تر و نا امید به خانه برگشت گرسنه اش شده بود خودش را به یک توالت عمومی رساند که بوی سیگار خیس خورده وضع نفرت انگیزی بهش داده بود حالش بدتر شد با همان آب سردی که از شلنگ کثیف و فقیرانه آن توالت بی در و پیکر می آمد خودش را شست که نفرتش از خودش را بیشتر کرد و دستهایش را هم با همان آب سرد و بی صابون شست صورتش زشت و پلاسیده و نا امید شده بود سه معتاد کارتن خواب و بسیار بد منظره کنار دیوار متعفن و بد بوی توالت عمومی مثل جسد افتاده بودند عقلشان نرسیده بود که در جای تمیزتری بخوابند دیدن آنها برق از سرش پراند و یاد آن نامه افتاد و پابه فرار گذاشت ماشینش نبود وای دنیا دور سرش چرخید با خودش گفت مثل مگس تو تار عنکبوت اسیر شدم و بدبختی تمومی نداره نمیتوانست به پلیس خبر دهد ماشینش را دزدیده بودند موتورش بنزین نداشت موبایلش از کار افتاده بود مادرش را گم کرده بود آب و برق خانه اش قطع شده بود از مرد جوانی خواست که سرقت ماشینش را به پلیس اطلاع دهد و او با ترش رویی گفت گم شو نمیدانست چکار کند نمیدانست چرا با او اینگونه رفتار میشود گرسنه هم شده بود همانجا کنار خیابان روی جدول نشست مادرش در ردیف عقب یک ماشین به او گفت خداحافظ تا روزی که حسابتو صاف کنی تا آمد حرف بزند ماشین حرکت کرد با پای پیاده به کلانتری رفت تا ماوقع را بگوید افسری بلند قد با موهای جوگندمی و نگاهی نافذ به او گفت شما از زندگی در دنیای متمدن طرد شدین به زودی همه امتیازات دنیای متمدن از شما گرفته میشه و باید گلیم خودتو از آب بیرون بکشی ماشینت رو هم کسی ندزدیده به نفع حکومت مصادره شده اگر هم مصادره نشه کسی به تو بنزین نمیده اینو که میدونی؟ آخه چرا این چه مسخره بازیه گناه من چیه حکومت شما رو فردی نامفید و تنبل تشخیص داده هیچ کار مفیدی نمیکنید و گردش مالی ندارید و برای جامعه سربار شدیدیعنی نمیشه الان سر کاری برم و محرومیت از این چیز کوفتی لغو بشه؟ این قانون تازه اجرا شده و ما هم مثل تو خبری نداریم آخه رفتار مردم هم باهام توهین آمیز شده اونا از کجا میفهمن؟گفتمکه منم مث تو خبری ندارم الانم برو تا شب نشده یه فکری واسه شکمت کن که تا الان حساباتم بسته شده خدا به دادت برسهو اورا با دست به بیرون راهنمایی کرد بله عابر کارتهایش هم مسدود شده بود و فقط مقدار ناچیزی پول کاغذی داشت و به شدت گرسنه شده بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 22:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوپر استار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-pdggfzbhzxsz</link>
                <description>من این روزها خوره سینما شده ام البته در حد توان یک کانال ماهواره ای به اسم tv8پیدا کرده ام که فیلم و سریالهای ایرانی بدون تبلیغ البته با تکرارهای پر تعداد نشان میدهد .الان یک سریال میبینم به اسم گلسنگ که مهتاب کرامتی و مهدی حسینی نیا تویش هستند البته خیلی های دیگر هم هستند سریال خوبی است شوهر زد زنش را کشت و حالا توی زندان است این مهدی حسینی نیا شده آچارفرانسه سینمای ایران توی همه فیلمها و سریالها هست یک سریال دیگر هم همزمان پخش میشود به اسم بیست و یک که آنجا نقش بازپرس را بازی میکند قیافه و اسمش خیلی معمولی است مانع معروف شدنش شده مثلا اسم و قیافه پارسا پیروزفر را ببینید بین صد هزار نفر هم خاص است یا گلزار یا  رضا عطاران آنها خیلی سریع متمایز شدند ولی اینیکی خیلی چراغ خاموش جلو آمد و به ستون این سینما تبدیل شد تقریبا توی همه فیلمهای سعید روستایی هم بود .یک سریال دیگر هم هست که حسن پورشیرازی و امیر آقایی و لعیا زنگنه و سینا مهراد تویش بازی میکنند اسمش بدنام است که از این لاکچری تر است از آن هم پنج قسمت را هر کدام پنج شش بار دیده ام یعنی چیزی که میشد توی چهار ساعت دید یک ماه است دارند به خورد ما میدهند به نظرم کارگردانها به این نتیجه خواهند رسید که از موج لاکچری بازی و خانه های چهارصد متری و پنت هاوس و شاسی بلند و رستورانهای آنچنانی پایین بیایند و توی فیلمها وسریالها زندگی ها و خانه های معمولی را نشان دهند توی گلسنگ دقیقا این کار را کردند یک خانه زندگی و خانواده معمولی را نشان دادند.حالا هم دارم فیلم صحنه زنی را نگاه میکنم این یکی را چندین بار قبل از آشنایی با این شبکه دیده بودم بازی بهرام افشاری توی این فیلم شاهکار است به نظرم او به حق ستاره سینمای ایران شده یک پدیده واقعی است مثل زلاتان ابراهیموویچ توی فوتبال که واقعا قدر و بی رحم بود این بهرام افشار هم همان جایگاه زلاتان را در سینما دارد همه جور نقشی هم میتواند بازی کند ‌خودش هم با مرارت و مشقت خیلی زیاد از قعر جهنم به قله ثروت و شهرت رسیده حضور او کنار لیندا کیانی معانیه نمادین زیادی را به ذهن متبادر میکند آدم فکر میکند مثل یک افعی که قورباغه را قورت میدهد او هم میتواند کیانی را زنده زنده ببلعد .مجید صالحی هم انگار برای نقش های اراذل و اوباش ساخته شده است و یک عمر توی کارهای طنز خودش را هدر داده بود .توی هفتاد سی که فیلم خنده دار و بی ادعایی بود بهرام افشاری به جمع کارگردانها اضافه شد و رفیق قدیمیش هوتن شکیبا و مهدی حسینی نیا را هم به خوبی به کار گرفت و فروش خوبی کرد حالا او سر به آسمانها می ساید و به ستون این سینما تبدیل شده .فیلم دیگر که امروز دیدم علفزار بود که در آن پژمان جمشیدی  نقش بازپرس را بازی کرده بود و نه خودش و نه بزرگترین پیشگویان مصر باستان هم در خواب نمیدیدند که گذر خود واقعیش  در جایگاه متهم به آن جاها بکشد آن هم فیلم خوبی بود بازی پژمان و پدیده ای به اسم صدف اسپهبدی تویش خوب بود چه کسی باور میکرد دفاع راست سمج و تند و تیز پرسپولیس و سایپا در دهه هشتاد به سوپر استار سینما و رقیبی برای بهرام افشاری و گلزار تبدیل شود گستره نقشهای او حتی از افشار و حسینی نیا هم وسیع تر است و در سکوت خبری حاصل از خاموشی دیجیتال از زندان هم آزاد شد و میتواند به نقش آفرینی های پر تعدادش ادامه دهد</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 21:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصغر بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-pfbwxv7bupyg</link>
                <description>این خاطره مال سالهای نوجوانیم است آن سالهایی که هاشمی نسب از پرسپولیس به استقلال رفته بود و همیشه روی تیتر روزنامه های ورزشی عکس و خبر او بود من ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم توی مغازه کوچکمان وردست پدرم بودممردی بود شصت هفتاد ساله که در هر هوایی از گرمایه قوره پز مرداد تا چله یخبندان دی یک بارانیه بلند و روشن رنگ داشت ‌.کمابیش شبیه جادوگرها با یکی از بهترین پوستها و دماغها که میشود داشت یک لبه دار هم به سرش میگذاشت دو تا حلب روغن داشت یکی را زیرش میگذاشت یکی هم تویش را پر از دل و جگر گاو و گوساله میکرد و میفروخت. میگفتند او صاحب یک مغازه خیلی گران در بهترین جایه تبریز است که به اجاره داده . آن زمانها شاید چهل یا پنجاه برابر حقوق یک کارگر اجاره اش بود همان اواخر هم یک بیچاره ای با پیکان بهش زده بوده که پایش را لنگ کرده بود برای همان هم دائم عصا به زمین میزد خانه محقر راننده بیچاره را برای دیه از چنگش درآورده بود و هیچ رحمی به ضجه های خودشو زن و بچه اش که داشت تنها سرپناهشان را از چنگشان در میاورد نکرده بود آن خانه یک صدم دارائیه اصغر بارانی هم نمیشد ولی بیرحمانه آن مرد را خانه خراب کرده بود و پولش را توی بالشتش چپانده بود که در روز مبادا ازش استفاده کند صدای خیلی قشنگی هم داشت یک خسیس واقعی و تمام عیار از پسرک چای فروش دوره گرد قیمت چای را میپرسید و وقتی ۲۵ را میشنید انگار فحش آبداری بهش داده اند میگفت اگر پنج تومان میدهی یک لیوان بده پسرک میگفت پنج تومان قیمت لیوانش هم نیست و میرفت. مگسها دور خودش و حلبیش پرواز میکردند و او با دستمالش عرقش را پاک میکرد در آن بازار همیشه آدمهای گذری و نابلد پر بودند و فریب اورا میخوردند و ازش خرید میکردند سریع میگفت با پیاز و فلفل زیاد بپز خیلی خوشمزه میشود پدرم میگفت میداند اینها فاسد هستند میخواهد آن پیاز و فلفل مسمومیت طرف را کمتر کند جوانهای پر شروشور سیگار فروش که حالا اسمشان را تریلی نمیکشد ونوچه ها حاجی خاجی به نافشان میبندند سر به سرش میگذاشتند که اصغر اینهمه خر را کجا میکشند که تو هر روز دل و قلوه شان را میفروشی یکی هم بهش فحش میداد که قرمساق چطور تونستی اون بیچاره را خانه خراب کنی یکی میپرسید اصغر آنهمه پول را چکار میکنی که نمیبیندت و اینجا گدایی میکنی ولی گوش اصغر بارانی به این حرفها بدهکار نبود او از آن آدمهای قدیمی بود که جز پول و منافع خودش هیچ چیزی نمیدانست با تعارف و تمدن و فرهنگ آدمهای امروزی و لفظ قلم حرف زدنها میانه ای نداشت راه خودش را میرفت و در مرامش رحم و مروت تعریف نشده بود من آدمهایی مثل آنها را خوب میشناختم دنیای کوچک و ساده ای داشتند سختی های روزگار را زیاد کشیده بودند در این جغرافیای سرد و خشن و فقیر پوستشان در زمستانهای قطبی کنده شده بود دود چراغ خورده بودند از سرما لرزیده بودند با زحمت و مرارت پول روی پول گذاشته بودند ولی اینیکی خیلی دیگر شور پول پرستی را در آورده بود برایش مهم نبود که ممکن است طرف از خوردن آشغالهایی که میفروشد بمیرد یا کارش به بیمارستان بکشد حتما با خودش میگفت چشمش کور میخواهد گدا بازی در نیاورد و از مغازه دل و جگر گرانتر بخرد خیلی ها هم دنبالش میگشتند که آن مردک پیر بارانی پوش را ندیده اید پدرم میپرسید مگر چی شده میگفتند دل و جگری که داده مسمومان کرده وقتی هم پیدایش میکردند هیچ چیز را گردن نمیگرفت یکی پیدا میشد بهشان میگفت این یارو دیه خور است از خدایش هست تو بزنی و کار را به کلانتری و دادگاه بکشاند نه از فحش میترسید نه از کتک نه از مامور .مردهایی می آمدند و بین آنهمه آدم بدترین فحشهارا بهش میدادند ولی او عین خیالش نبود و به بند کفشش هم نمیگرفت .یک روز وقتی سی قدم از مغازه دور شده بودم که به توالت بروم درست جلوی پای من اصغر زمین خورد و عرق سرد بر چهره اش نشست داشت جان میکند انگار سکته کرده بود من یک باربر را که میشناختم را گرفتم گفتم اورا تا سر بازار ببر که سوار آمبولانسش کنند در همان حال مرگ هم دو دستی به مال دنیا چسبیده بود و میگفت من پول ندارم به حمال بدهم باربر جوان گفت پول نمیخواهم داری میمیری مردک خاک تو سرت کمک کردم اورا روی چرخش گذاشت فردا اعلامیه اش را با اسم بزرگ خاندن به در و دیوار بازار چسبانده بودند</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 21:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-wqmur71x2snk</link>
                <description>این یک مطلب سینمایی است من میخواهم در مورد فیلمها بنویسم دانشم در مورد فیلم و فیلمنامه خیلی ناچیز است بیشتر  فیلمهایی که دیده ام و ازشان خوشم آمده را اینجا مینویسم.وقتی من نوجوان بودم خبری از فضای مجازی و موبایل و نت نبود و فیلم و سریال و سینما جایگاهی بالاتر از این که حالا دارد داشت در کلاس اول دبیرستان دوستی به اسم بیژن داشتم که علاقه دیوانه واری به نیکی کریمی داشت سال هشتاد یا ۷۹ بود قرار گذاشتیم در یک جمعه زمستانی یا بهاری که خوب یادم نیست به دیدن فیلم جدیدش هزاران زن مثل من برویم فیلم چندان خوبی نبود در کارنامه او هم جایگاهی ندارد .فرامرز صدیقی هم که آن سالها نماد کارآگاه در تلوزیون ایران بود تویش بازی کرده بود تا سینما پیاده رفتیم و پیاده برگشتیم پانزده سالمان بود آن زمانی بود که سریال کیف انگلیسی هم با بازی علی مصفا و لیلا حاتمی پخش میشد و پدرم خیلی دوستش داشت و من هم نگاهش میکردم کلا من همه چیزهایی که از تلوزیون پخش میشد را نگاه میکردم یک بچه خانگی و تلوزیونی بودم .فیلمهای سیاه سفید چارلی چاپلین و لورل هاردی و فوتبال سریالهای ایرانی و خارجی مثل ناوارو و پوآرو و روزی روزگاری و تقریبا همه چیز را.همان سال برای اولین بار فیلم قیصر را در خانه دایی ام با پسرش که یک سال ازم بزرگتر بود دیدم تا آن زمان من هیچ فیلم زمان شاه را ندیده بودم سالی بود که سی دی پلیر ها تازه آمده بودند و برای ما آخر تکنولوژی بودند ما هم یکی خریدیم .قبل از آن من هیچ چیز از سینمای قبل از انقلاب نمیدانستم و البته علاقه ای هم نداشتم بعد فکر کنم همان سال بود که فیلم غوغا با بازی شهرام حقیقت دوست و پانته آ بهرام را در سینما دیدم از قبلی بهتر بود ولی آن هم فیلم شاخصی نبود بهرام رادان هنوز معروف نشده بود یک فیلم بازی کرد یعنی اولین فیلمش آواز قو بود آن موقع در هنرستان بودم فیلم پر فروشی شد همراه یک فیلم دیگر با مبلغی حدود سیصد ملیون تومان پرفروشترین فیلم آن سال شد و من توی سی دی دیدمش و فهمیدم بازیگری به اسم بهرام رادان هم در ایران هست و قرار بود یکی از بازیکرهایه ماندگار و مهم ایران شود ولی دختری که نقش مقابلش بود دیگر ادامه نداد و همان یک فیلم را بازی کرد بعد از آن از رادان شمعی در باد را دیدم که شهاب حسینی و حسام نواب صفوی همبازیش بودند و خود شهاب حسینی هم تازه بازیکری را شروع کرده بود قبلش توی تلوزیون مجری برنامه ای به اسم اکسیژن بود و ادامه داد تا به معتبر ترین جوایز بین المللی رسید.آن سال سریال طنز زیر آسمان شهر هم پخش میشد و حمید لولایی به چنان محبوبیتی در نقش خشایار که انتخاب اسمش حاصل شوخی مهران غفوریان با خشایار  اعتمادی خواننده معروف آن سالها بود رسیده بود که پوسترهای کاریکاتور و حتی مجسمه هایش را هم میفروختند و همه جا نوجوانهایی دیده میشدند که تکیه کلامهایش را تکرار میکردند میزنم تو مختااااا نهههههه غلااااااام و آن ترانه مسخره و معروفش که در مورد شبهای دربندک یا گلوبندک خوانده بود همیشه توی مخم پلی میشد شبهااااای گلبندک چه نااااااتمومه میریم چای وقلیوووون تو قهوه خونه اتفاقا مهران غفوریان در زیر آسمان شهر ۲ با اسم آواز قوقولی قو آن فیلم را مسخره کرد آن سال یک فیلم دیگر هم بود که همراه آواز قو پرفروشترین شدند دقیق یادم نیست ولی فکر کنم من ترانه۱۵ سال دارم  بود در راهپیماییه یکی از مناسبتهای حکومتی که فکر کنم ۲۲ بهمن بود مارا از مدرسه به تظاهرات برده بودند من و سه تا از همکلاسیها جیم زدیم که به سینما برویم بین من ترانه و مزاحم با بازی امین حیایی و خسرو شکیبایی و لعیا زنگنه و میترا حجار و حتی خود سیروس الوند مردد بودیم من مزاحم را انتخاب کردم و گفتم ترانه حتما یک فیلم هنریه چرت است و به درد ما نمیخورد و آنها هم حرفم را قبول کردند مزاحم فیلم خوب و مفرحی بود بازی امین حیایی هم خیلی خوب بود مخصوصا آنجا که صدای خسرو سینمای ایران را تقلید میکرد به نظرم خیلی خوب بود  آن سال فیلم  ارتفاع پست از حاتمی کیا با بازی حمید فرخ نژاد و گوهر خیراندیش و لیلا حاتمی و حتی رضا شفیعی جم در سیمرغ با ترانه رقابت داشت و ترانه علیدوستی با ۱۷ یا۱۸ سال سن در بخش سیمرغ نقش اول زن  گوهر خیر اندیش را شکست داد و جنجالی شده بود .من با تجربه ای که داشتم دانستم که فیلم ترانه ۱۵ سال دارم مناسب چهار نوجوان فراری از مدرسه نیست و همان مزاحم بهتر است .فیلمهای آمریکائیه خیلی خوبی هم بودند و ما توی تلوزیون یا سی دی میدیدمشان یکیشان بالاتر از خطر با بازی تام کروز افسانه ای بود که با یک زن سیاه پوست که البته زیاد هم سیاه نبود همبازی بود و صحنه های خیلی هیجان انگیز و اکشنی داشت .و از آن بهتر ماتریکس با بازی کیانا ریوز بود که همان سال آمد و خیلی محبوب شد و همه در موردش حرف میزدیم یک همکلاسی تپل و چشم سبز و ریشو به اسم سعید داشتم که کرم فیلم بود و همه فیلمهای خارجی را بهم معرفی میکرد اسم کیاناریوز را او یادم داد .در روزهای کارگاه که معمولا به مسخره بازی و بیکاری میگذراندیم همکلاسی دیگری که حالا از بزرگان بازار برق تهران است روزنامه ای زرد که همیشه عکس گلزار یا امین حیایی و هدیه تهرانی و نیکی کریمی روی جلدش بود را می آورد و آنجا به جای آزمایش با اوسیلسکوپ و فانکشن ژنراتور میخواندیمش فیلم دیگری که با همان گروه سه نفره دیدمش سام و نرگس اولین فیلم محمدرضا گلزار بود که بعد از معروف شدن در گروه موسیقی آریان بازی کرده بود و خیلی پرفروش شد و از آنجا افسانه گلزار شروع شد و برای حدود دو دهه فاتح و ناجی گیشه ها شد کارش به حدی بالا گرفته بود که در یکی از فیلمها برای نود ثانیه بازی که اکثرا بازی نمیکرد و خود واقعیش بود .پول هنگفتی گرفته بود و همه جا حرف از او بود در آن زمان هدیه تهرانی مشغول چه کاری بود؟ آن زمان او سوپر استار بود و چند سال قبلش با بازی در قرمز جایگاه دست نیافتنی خودش را آن بالا بالاها تثبیت کرده بود فکر کنم فیلم دنیا با بازی او و شریفی نیا و سروش گودرزی و الهام حمیدی و گوهر خیر اندیش روی پرده بود و او آنجا واقعا درخشان بود و فیلم هم بسیار پرفروش شده بود و هنوز هم اگر نگاهش کنم برایم جالب ومفرح است حتی با گذر سالها مثل عتیقه با ارزش تر هم میشوند .مهناز افشار کجا بود؟ گویا او در یک سریال سال ۷۷یا همان حوالی نقش کوچکی بازی کرده بود که من البته ندیده بودم اولین بازیش در سینما فیلمی به اسم دوستان در سال۷۸ بود که با محمد صالح اعلا همبازی بود و فیلم نوستالژیک و خوبی بود ولی بعدش یادم نیست که در چه فیلمها و سریالهایی بازی کرد تا فیلم سالاد فصل فریدون جیرانی که آنجا خوب بازی کرده بود یکی دیکر از فیلمهایی که آن سال با آن اکیپ به دیدنش رفتم نان عشق موتور هزار با بازی سروش صحت و اکبر عبدی و بهاره رهنما و گوهر خیراندیش و...بود که فیلمنامه آنرا هم پیمان قاسمخانی نوشته بود و ابوالحسن داوودی کارگردانش بود و خیلی محبوب و پر فروش شد آنجا اکبر عبدی به اسم فیلم متولد ماه مهر تیکه می انداخت و میگفت نکنه چون متولد ماه مهر بود عاشقش شدی؟  فکر کنم بعد از من زمین را دوست دارم دومین همکاری موفق قاسمخانی و داوودی بود که بینشان نزدیک ده سال فاصله افتاده بود او البته فیلمنامه های غیر کمدی مثل دختری با کفشهای کتانی و نقاب را هم نوشته بود که موفق بودند بعد با مهران مدیری همکاریشان بیشتر شد پاورچین یکی از آنها بود که از شبکه تهران پخش میشد و بعد همانها را شبکه استانی ما هم پخش میکردو خیلی سریال خوبی بود آن موقع مهران مدیری با دیدن موفقیت زیر آسمان شهر که حاصل همکاری بازیگرانش در اوایل دهه هفتاد مثل غفوریان و عطاران و لولایی بود مثل مار به خودش میپیچید که یک جواب دندان شکن بهشان بدهد و نشان دهد نفر اول طنز تلوزیون است و حاصل آن پیچیدنها و تلاش همان پاورچین با بازی محمد رضا هدایتی و جواد رضویان و خودش و سحر ذکریا و سیامک انصاری و..بود که بسیار محبوب و پرطرفدار شد او استاد استعداد یابی و تشکیل گروه بود و توانست استعدادهای بزرگ و درخشانی مثل هدایتی و انصاری و ذکریا و عارف لرستانی و غلامرضا نیکخواه و رضا فیض نوروزی و علی لکپوریان و ...را معرفی کند بعد او از شبکه تهران به شبکه سه برگشت و سریال نقطه چین را با همان نویسنده ها و بازیگرهای مشترک زیاد ساخت فکر کنم آن اولین سریالی بود که سحر جعفری جوزانی دختر دورگه کارگردان بزرگ و خاطره انگیز سینمای ایران مسعود جعفری در سریال های مدیری بازی کرد و واقعا هم بازیش خوب و کافی بود احتمالا آن آشنایی ها در مهمانی های سینمایی ها شکل گرفته و مسعود خان به مدیری گفته مهران جون قربون دستت این دختر منم یه مدته بیکاره ببین میتونی دستشو یه جایی بند کنی ایشالا پروژه ای باشه  جبران میکنم و از اکیپ مهران مدیری. هادی کاظمی و محمد رضا هدایتی یا همان یاور طغرل و دووبرره معروف که خالق یکی از محبوبترین زوجهای تاریخ تلوزیون بودند به سریال درچشم باد او راه یافتند و ترکیب عجیبی را ساختند که هرگز فکر نمیکردم یک روز در سریالی از عالیجناب جوزانی ببینمشان.فکر کنم همان سال بود که پیمان قاسمخانی مشغول نوشتن فیلمنامه مارمولک بود و خیلی وقتها فکر میکردم  چرا فیلمنامه به آن خوبی را به مهران مدیری نداده و آیا بینشان دلخوری ای برای آن مسئله به وجود آمده یا نه شاید هم آن موقع مهران مدیری مجوز ساخت فیلم سینمایی را نداشت و حتی اگر هم داشته ممکن بود نتواند از پسش بر بیاید و خرابش کند گاهی وقتها آن فیلم را با بازی خود مهران مدیری در نقش رضا مثقالی تصور میکنم که میتوانست جالب باشد البته نه بهترین گزینه برایش همان پرویز پرستویی بود و مدیری به دردش نمیخورد نه بازی نه کارگردانی آن فیلم را که فقط چند روز روی پرده بود و جوایز زیادی در جشنواره فجر برده بود را در سینما دیدم آن زمان هنرستان تمام شده بود و من بدون گرفتن دیپلم به کلاس کنکور میرفتم یک دوچرخه سیاه دماوند خریده بودم که در یک جمعه دل انگیز بهاری جلوی سینمای قدیمی تبریز  با قفل سبز پلاستیکی به درختی بستمش و برای اولین بار در عمرم صف مردم جلوی سالن سینما را دیدم و موفق به ورود شدم برایم خیلی جذاب و هیجان انگیز بود و دو ساعت تمام بهش خندیدم و فردایش فیلم را بخاطر اعتراض روحانی ها از سینماها جمع کردند مطمنا پتانسیل شکستن همه رکوردهای فروش سینمارا داشت و میتوانست برای دهه ها دست نیافتنی شود .بعد از آن بحثهایی شکل گرفته بود که قاسمخانی فیلمنامه آنرا از یک فیلم خارجی معروف کپی برداری کرده که الان یادم نیست اسم آن فیلم چه بود ولی او قسم خورد که حتی اسم آن فیلم را هم نشنیده است توی آن فیلم همه چیز از فیلمنامه و کارگردانی و لوکیشن و تصویربرداری تا بازی ها ی بازیگران بی نقص و درجه یک بود و اوج کار کمال تبریزی که قبلا در دهه هفتاد با همان پرویز پرستویی لیلی با من است را ساخته بود و نشان داده بود با دفاع مقدس هم میشود شوخی کرد .بعدها در دهه نود همکاری قاسمخانی و تبریزی و رضا عطاران فیلم جذاب و پرفروش طبقه حساس را پدید آورد که خودم خیلی دوستش دارم و نقدهای خیلی خوبی هم گرفته بود .فکر کنم تابستان همان سالی که مارمولک اکران شد بود که رضا عطاران دوره طلایی و بی نظیر سریال سازی اش برای شبکه سه را با خانه به دوش شروع کرد .سریالی مناسبتی  که گروه شاهکاری از بازیگرها یعنی خودش حمید لولایی علی صادقی مریم امیر جلالی آناهیتا نعمتی بهنوش بختیاری و..را داشت و بعد از افطار پخش میشد و خیابانها را خلوت میکرد حمید لولایی واقعا در اوج خودش و اوج یک سبک مخصوص از بازیگری مبتنی بر برونگرائیه عصبی اگزجره که مختص خودش هست بود میمیک و فن بیان و درگیریه تمام بدنش  با نقش یک کلاس بازیکری تمام عیار بود او عادت و علاقه شدیدی به کتک زدن آدمهای دم دستش داشت در زیر آسمان شهر ۱ آنقدر یوسف تیموری را کتک زد که از سری بعد حاضر نشد بازی کند و مجید صالحی که گویا مشکلی با کتک خوردن نداشت جایگزینش کردند و آن عادت و علاقه در خانه به دوش ادامه یافت و دائم علی صادقی را میزد و آن هم قسمتی از سبک بازی اش بود حتی در یک قسمت خود رضا عطاران را هم زد.توی آن سریال رضا عطاران سکانسهای شاهکاری ساخت یکیشان صحنه دعوایش با خاستگار نرگس که رقیب عشقیش میشد بود یک کتک کاری مسخره و عالی که هنوز هم برای بیننده ها جذاب است .یکی هم آن صحنه ای که از دو زن نشسته در کوچه که سبزی پاک میکردند چیزی میپرسید زن جوانتر میگفت نمیشنون بلندتر بگید و عطاران دائم صدایش را بندتر میکرد و در آخر همان رن جوان جوابش را داد و عطاران پرسید خوب چرا تا خالا نمیگفتی و او گفت شما از من نپرسیدین از ایشون پرسیدین و عطاران با قیافه ای دگرگون شده و  ته خنده گفت آااااو حیفینااااا در همان لحظه گوشهای پیرزن شنوا شد و گفت برو گم شو این حرفا چیه میزنی؟ از سکانسهایی بود که مختص خودش بود و فقط در سریالهای او میشد دید  برای رمضان سال بعد یا شاید هم دو سال بعدش بود که بزنگاه را ساخت توی آن سریال مرجانه گلچین جایگزین مریم امیرجلالی شده بود در واقع انتخاب بهتری بود و آن نقش به امیرجلالی و سبک بازیش نمی آمد فرق آن سریال این بود که حمید لولایی از عادت کتک زدن اطرافیانش دست کشیده بود یکی به این دلیل که توی آن سریال بچه هایش دختر بودند و دوم اینکه همان اوایل کار از بلندی افتاد و فلج شد و بقیه داستان را روی ویلچر گذراند سکانس شاهکار سریال هم جایی بود که علی صادقی که در سریال اسمش کامران بود حمید لولایی را که ویلچر نشین بود با سرعت بسیار بالا به سمت ماشینی که درش باز بود هول میداد در واقع توی شیب افتاد و سرعت گرفت حمید لولایی واقعا ترسیده بود و اسم واقعیش یعنی علی را فریاد میزد هر آن احتمال داشت ویلچر به در تیغه مانند ماشین بخورد و حمید لولایی از وسط نصف شود ولی خوشبختانه جوری تنظیم کرد که با کله توی ماشین رفت از آنور غلامرضا نیکخواه که شوهر مرجان گلچین بود آمد و بهش پس گردنی زد که مریض نخاعی رو اینجوری نمیبرن بیشعور و در سریال بعدی به اسم متهم گریخت  که آن هم در ماه رمضان بود اینبار نوبت به حمید لولایی رسید که از لیست حذف شود و جایش را به یک غول دیگر بازیگری به اسم سیروس گرجستانی بدهد او نقش هاشم اگزوز را با مهارتی که البته ازش انتظار میرفت مال خود کرد و نگذاشت یک درصد هم جای خالی لولایی حس شود مریم امیر جلالی برگشته بود و باز هم عالی بود اینجا نقش عطاران خیلی کمرنگ در حد بازیگر مهمان شده بود و باز هم توانست توقعات را برآورده کند و ماندگار شود .یکی دیگر از فیلمهایی که آن سالها بسیار سرو صدا مرده بود و بعنوان پرخرجترین فیلم جنگی تبلیغش میکردند فیلم دوئل با بازی پژمان بازغی و سعید راد بود که برای دیدنش به سینما رفتم فکر کنم آنجا پژمان بازغی سیمرغ گرفته بود البته فیلم خوب و خوش ساختی هم بود بعد دیگر از دانشگاه اخراج شدم و مدتی افسرده وبلاتکلیف بودم یادم است به تهران رفته بودم سالی بود که فیلم چهارشنبه سوری با بازی فرخ نژاد و هدیه تهرانی و کارگردانی اصغر فرهادی که هنوز بین المللی نشده بود سیمرغ بهترین فیلم از دید مردم و بهترین بازیکر نقش اول زن را گرفت و من در سینماین شیک و بزرگی در تهران آن فیلم را بلافاصله از سینرغ کرفتنش در جشنواره دیدم که جالب بود ولی اثری که مارمولک روی من گذاشته بود را نداشت آن موقع ها یک فیلم اول در تهران اکران میشد و بعد از چند هفته یا ماه به تبریز میرسید فقط در مورد مارمولک آن تاخیر را ندیدم بعد  به خدمت رفتم که آنحا یکی از معروفترین فیلمهای دهه هشتاد یا شاید بعد از انقلاب یعنی اخراجی ها اکران شد و من در سینمای بی کیفیت پادگان که تقریبا هیچ تصویری نشان نمیداد صداهایش را شنیدم و بعدا که به مرخصی آمدم فیلمش را هم دیدم آن زمان لقب پرفروشترین فیلم تاریخ ایران را گرفته بود مسعود ده نمکی را قبلا از مستند فقر و فحشا شناخته بودم اواز انقلابی های دو آتشه و رزمنده جبهه و جنگ بود و گویا جانباز هم شده بود و از آدمهای بسیار تند رو هم به حساب می آمد قصه اخراجی ها را از سرگذشت واقعی یک شهید با همان نام اقتباس کرده بود و توانست به یک فروش بینظیر برسد و راه صد ساله را یک شبه طی کرد و به ثروت و شهرتی افسانه ای رسید و پدیده بزرگ سبنمای ایران شد بعد در اواخر آن دهه اصغر فرهادی که زمانی نه چندان دور نویسنده سریال درجه دو ولی پر طرفدار روزگار جوانی بود با فیلم درباره الی به یک ماجراجوئیه جهانی رفت و در چهار گوشه جهان جوایز جشنواره های گوناگون را درو کرد و اسمش سر زبانها افتاد من آنرا هم توی سینما دیدم فیلم خیلی خوب و نفسگیری بود نفسگیر بودن جزو خصایص فیلمنامه های فرهادی شد البته فیلمنامه طنز و شوخ و شنگ دایره زنگی را به همسرش داد که خیلی خوب در آمد و فروش زیادی کرد و یک فیلمنامه ضعیف به تسم کنعان را هم به مانی حقیقی داد ولی برای خودش گل سرسبد را نگه داشته بود الی خیلی خوب بود و بعنوان نماینده ایران به اسکار رفت گروه بازیکرانش هم خیلی عالی بود ترانه علیدوستی شهاب حسینی رعنا آزادی ور که توی مارمولک چهره شده بود احمد مهرانفر یا همان ارسطوی پایتخت صابر ابر که مثل شهاب حسینی روزی نه چندان دور مجری تلوزیون بود پیمان معادی خود مانی حقیقی و گلشیفته فراهانی و ...ولی توی اسکار نتوانست جایزه را بگیرد بعدش تقریبا با فاصله کمی جدائیه نادر از سیمین که در خارج به عنوان یک جدایی ترجمه شده بود را ساخت و باز جوایز بین المللی را درو مرد و به اسکار رفت و توانست طلسم را بشکند و بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان بشود و جایزه اسکار بهترین بازیکر را هم به گروه بازیگرانش متشکل از پیمان معادی و لیلا حاتمی و شهاب حسینی وسارینا فرهادی و ساره بیات و آن پیرمردی که نقش پدر را بازی میکرد دادند قبلا مجید مجیدی با رنگ خدا برای آن جایزه نامزد شده بود و در آخر به فیلم ایتالیائیه پینوکیو باخته بود ولی فرهادی توانست شاخ غول را بشکند و شهرت و اعتبار بین المللی اش را بیشتر کند و نشان دهد نه یک پدیده زودگذر که یک اسم بزرگ برای تاریخ سینماست همان سالهای آخر دهه هشتاد بود داریپش مهرجویی فیلم مسروقه .علی سنتوری را که آخرین کار گلشیفته فراهانی در ایران شد را ساخت و بخاطر به سرقت رفتن و ضرر مالی تهیه کننده اش سکته کرد و مرد .در آن فیلم بهرام رادان بسیار خوش درخشید و با هبایی بر دوش روی ترانه های محسن چاووشی لب میزد و ادای خواندن را در میاورد و بالا پایین میپرید .گوووووشیو برداااار تا صدات یه ذرررره آرومممم کنه این نفساااایه آخرررره دلم داره پررررر میزنه بعدش فراهانی به خارج رفت و خیلی جریان ساز شده بود اصغر فرهادی دیکر سوراخ دعا را پیدا کرده بود و فیلمنامه های یک شکل و نفسگیر مینوشت و میساخت و با فیلمی دیکر به اسم فروشنده باز با بازی حسینی و علیدوستی اسکار را برد  بعد یا استفاده از شهرت و اعتبار بین المللی که آن اسکارها بهش داده بود در اسپانیا یک فیلم با بازیکران اسپانیایی ساخت که هرگز ندیدمش ولی جایزه ای هم نبرد یک نظریه بود که خارحی ها فقط به فیلمهایه ایرانی که وضع ایران را بد و رو به زوال و فروپاشی با فقر و بدبهتی زیاد نشان دهند جایزه میدهند ولی جدائیه نادر و سیمین آنحوری نبود توی یک روزنامه کامنتهای کاربران اسرائیلی در مورد آن فیلم را بازتاب داده بود که زندکی مردم در ایران کاملا برخلاف تصوراتش مدرن بود ایرانی ها توی خانه هایشان ماکروویو و پیانو و تلوزیون ال سی دی دارند لباسهای شیک میپوشند دادگاه عادلانه دارند و خوب زندگی میکنند و زنهایشان ماشین میرانند ظاهرا او و خیلی از اسرائیلی ها و غربی ها تصور دیکری از وضع زندکی ایرانیها داشتند و حالا دیکر آن تصورات فروریخته </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 13:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریبرندینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-k5cc2s6ksfug</link>
                <description>حالا من باید بنویسم از چیزهایی که معمولی به نظر میرسند ولی میتوانند معمولی نباشند چیزهایی که زندگی را میسازند خود این کلمه معمولی هم فریبنده است زندگی ما واقعا اگر منصفانه نگاه کنیم معمولی نیست اکثر ما یا شاید همه مان بی آنکه متوجه باشیم در رویاهای پیشینیانمان به دنیا آمدیم و زندگی میکنیم ولی کسی به ما دیدن مزیتهایمان را یاد نداده مزیتهایی مانند بودن در این سطح از بهداشت و رفاه و تکنولوژی و ارتباطات و...حتی برای بزرگترین پادشاهان تاریخ هم آرزو یا فراتر از آن بوده حتی نمیتوانستند تصورش کنند البته اینرا بارها نوشته ام گویا مغز من محدود است و نمیتوانم موضوعات متنوع تری پیدا کنم و دائم حول چند فکر کلیشه ای میچرخم البته زیاد هم نوشته ام بعد از بارها و بارها نوشته های تکراری و معمولی و به درد نخور گاهی ذهنم چیزهایی میسازد که کمی جالب به نظر میرسد درواقع یک نویسنده بی قالب و خام نویس هستم بدون آموزش و زنده در لحظه مثل یک باد که به هر دری میگذرد .امروز بعد از گشت و گذار در پارکی که خیلی دوستش دارم و در واقع تنها پارک بزرگ و آبرومن. شهرم است و تماشای مرغهای دریایی که ترکها بهش مارتی میگویند و خیلی بامزه و زرنگ هم هستند و از گذشته عاشقشان بودم و دیدن چند دختر زیبا و معمولی و پیرزنها و زنهای میانسال و سگها و گربه های بامزه و درختهای خیلی بزرگ و دریاچه و ماهیهای پرشمار قرمزش باز سوار موتورم شدم و از خیابانهایی که به طرز خسته کننده ای شلوغ شده اند به کتابفروشیه بزرگی که بهاطر صدای زیاد درب اتومات و فروشنذه های عبوس زیاد دوستش ندارم رفتم عجیب است که یک دخترک ۲۰ ساله چنان با غضب و احاطه به من چهل ساله نگاه میکرد که انگار چهار سال دارم و مادر یا دایه عصبانیم است انگار روی پیشانیم نوشته اند مزاحمم یا پخمه یا اینکه با طرز راه رفتن و لباسهایم و موهایم پیام ناجوری به دیگران میدهم که بد شناسایی میشوم و با من بد رفتار میشود انگار با نگاه هایش به من میگفت زودتر گورتو گم کن نره خر گنده بک ما نمیخواهیم اینجا مشتری ای مثل تو داشته باشیم و این اتفاقیست که هزاران بار برای من افتاده البته هزاران اغراق آمیز است من تقریبا هرگز در اجتماع پذیرفته نشدم و کسی مرا دوست نداشت و به یک آدم منفور تبدیل شدم .و به همین دلیل گپشه نشینی و بریدن از جامعه را برگزیدم از بچگی چیزی در ذهن یا شخصیت یا زبان بدنم بود که خشم و کینه و دشمنی اطرافیان را برمی انگیخت البته بعدها که رفتارم را مرور میکردم متاسفانه حق را در بیشتر مواقع به آنها میدادم رفتار من به دور از ادب .تواضع ‌.شناخت .معرفت و هرگونه حسنات اخلاقی بود و همیشه دیکران را به چالش و دشمنی با خودم تشویق میکردم .مردم از شما بدشان می آید چون حس میکنند ممکن است از آنها بهتر باشید ممکن است تحسین پیگران را برانگیزید شما پیشرفت کنید و آنها جا بمانند و بی آنکه بدانید شروع میکنند تبر به ریشه تان زدن احمقهای کوچک بیشعور پنهان شده در مغزهای زنگ زده شان به احمق درشت و بی آزار درون شما ضربه میزند و نمیتوانید بازی کثیف آنها را بخوانید چون خودتان بی آزار هستید و فکر میکنید همه مثل خودتان هستند .آنها با شما دشمنی میکنند دسیسه میچینند به منافع و اعصاب و روح و روان و آبرویتان حمله میکنند پس باید چه کنید؟ احتمالا آنقدر به شما ضربه میزنند که روانی و خانه نشین میشوید یا دست به کتک کاری میزنید یا بالاخره بازی را یاد میگیرید که بسیار نادر و کم یاب است و به آن افزایش سن عقلی و پخته شدن میگویند.از آنها فاصله میگیرید حرفها و آزارهایشان را مرور میکنید جوابهای متین و دندان شکن یاد میگیرید یا اختراع میکنید به آنها میفهمانید که ضربات کشنده ای بلدید و میتوانید چشمشان را در آورید و یا برای همیشه قطع رابطه میکنید و خلاص میشوید یاد میگیرید بهتر لباس بپوشید آراسته و معطر باشید زبان بدنتان را دوستانه و شفقت برانگیز کنید و از تقدیر جلو بزنید به این ریبرندینگ میگویند شما بزرگ میشوید و موانغی که تا دیروز سد راهتان میشدند در نظرتان بچه گانه و ناچیز می آیند تا وقتی که نقش طعمه و قربانی را بازی کنید هیچ پیشرفتی نخواهید کرد و در به همان پاشنه خواهید چرخید </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 21:51:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میوه ترش سرسام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%85-wyazipivv8ky</link>
                <description>من دوست دارم چیزهای صمیمی بنویسم که کمی خنده دار و خیلی دلنشین باشد راستش من هم در این زندگی لحظات دلنشینی داشتم به واقعیت خودم که فکر میکنم شبیه یک میوه ترش که هیچ محبوبیت ندارم بودم یعنی میشود آنجوری هم گفت بعضی وقتها هم شیرین بودم یک جورهایی آدم نچسبی بودم کسی با من حال نمیکرد من هم به افراد نگاه ناجوری داشتم و آنها این را میفهمیدند و پسم میزدند خوب گاهی وقتها به جوکها و فیلمها و داستانهای خوب از ته دل میخندیدم و زیاد خندیدن بخشی از عمر یا شخصیت من بود مثلا به فیلمهای چارلی چاپلین یا قیافه استاد اسدی و حرفهای لورل هاردی و جوکهای مستر بین ایرانی و مهران غفوریان و مهران مدیری و امثال آنها خودم هم بعضی وقتها سعی میکردم جوک بگویم و دیگران را بخندانم استعداد زیادی در خنداندن دیگران یا تقلید صدا و مسخره بازی نداشتم یک استعدادهایی توی ورزش و نقاشی و اینجور چیزها داشتم و بعد به نوشتن پناه آوردم که عرصه سختی است یک جوری که باید دنبال یک معنایی بگردی مثل دویدن پی یک خرگوش است شاید هم کشتی گرفتن با یک شامپانزه. خدا میداند. توی این یکی هم توفیق چندانی نداشتم البته مهم نیست میخواهم چیزهای دلنشین بنویسم و آن چیزها با اینکه در ذهن من هستند ولی ازم گریزانند خیلی هم چموشند باید سعی کنم توقع خودم را از نویسندگی از همینکه هست هم پایینتر بیاورم یک جریان آرام و بی هدف از کلماتی که مثل خون از یک زخم کوچک بیرون میریزند آدم به خودش میگوید اووو خون دارد بیرون میریزد خونی که حاوی گولبول و مولکول و فورمول و سلول بود و از قلب و مغز و کلیه و کبد من رد شده و همه آن رگها را دیده و از خود من بیشتر خودم را میشناسد حالا از بدن من خارج میشود و میمیرد یعنی قسمتی از من زودتر از خودمن مرگ را تجربه میکند البته ادرار  هم هر روز از بدن آدم بیرون می آید با این تفاوت که بیرون رفتن آن مثل خون دردناک نیست و مثل خون حاوی گولبول و مولکول و سلول و فورمول نیست و رنگش هم قرمز نیست و جزوی از بدن انسان به حساب نمی آید البته از همان جاها عبور کرده . حالا حس میکنم همین جریان آرام و ناچیز نوشته هم گمراهم کرده و از هدف دور شده ام دارم خودم را در پولداریه خیلی خیلی خفن تصور میکنم آنقدر زیاد که هرچه خرج کنی نه تنها تمام نشود بلکه کم هم نشود و حتی بیشتر بشود شاید بپرسید چجوری ولی مهم نیست این فقط تخیل است آن موقع من چکار میکنم؟ مثل همه آدمها یک خانه خیلی گنده و راحت و دنج و عالی میخرم از آنها که راحت بتوانی بزنی زیر آواز و استخر داشته باشد و یک کتاب خانه خفن و بیلیارد و سینما و اینجور چیزها صبح ها که از خواب بیدار شوم کمی آب تنی میکنم بعد تریدمیل و بیلیارد و آب پرتغال و تمرین آواز و بسکتبال و دوچرخه ثابت و سکس صبح گاهی و بعدش؟ یکی از فانتزیهایم داشتن یک گروه بزرگ از همخوانهای خوش صداست مثلا پول آنقدر زیاد باشد که بتوانی پنجاه فاکینگ زن و مرد خوش صدا و باسواد را با حقوق و مزایای عالی استخدام کنی که هر روز آنجا حاضر شوند و با هم دیگر به دستور تو همصدایی کنند مثلا تو بگویی دریا دریا دریاااا و بعد آن پنجاه فاکینگ مرد و زن با صدای بلند و عالی تکرار کنند طوری که ارواح سرگردان آن حوالی هم لذت ببرند بعد بگویی من با تموم دردااااا آرزوووووو میکنم کاش که دوبااااااره فردااا و آنها هم تکرار کنند بعد یک صبحانه مقوی و کامل دسته جمعی بخورید و کمی بگو بخند راه بیندازید و باز آنها سر کار مفرحشان حاضر شوند و ترانه های دیگر را همخوانی کنند بعد آن همخوانی ها را ضبط کنی و توی اینستا بگذاری و همه آنها هر کدام با ده اکانت لایک کنند و کامنت بگذارند و پستت وایرال شود و دائم بالا و بالاتر برود و گروه هم خوانانت معروف و محبوب شود و اسمش سر زبانها بیفتد و کنسرت بگذاری و به شهرهای مختلف بروی و بعد به خودت بگویی من اینهمه پولدارم که استرس کنسرت و بلیط و مجوز و هماهنگی گروه را بخورم؟ و بزنی زیرش و دیگر کنسرت برگذار نکنی و برگردی به خانه دنج و دلبازت و فعالیتت را به درخشش در اینستا محدود کنی بعد یک گروه از نویسنده ها و عشق کتابها را دور خودت جمع کنی و مسابقات جایزه بزرگ نویسندگی بگذاری مثلا بگویی کسی که تو یک ساعت بهترین داستان کوتاه سه صفحه ای در مورد یک اسب سفید بنویسد بیست میلیون میدهی و آنها همه علم و تخیل و استعدادشان را به کار ببرند و بنویسند و بنویسند و تو آنها را در یک ویژه نامه چاپ کنی بعد نویسنده های دیگر برایت رزومه بفرستند و خواهان حمایت مالی شوند و تو بگویی برای اینکار نیاز به مشورت با مشاورانت داری. بعد یک جلساتی بگذاری که آنجا اهل علم و ادب  جمع شوند و بهشان تغذیه  بدهی و پذیرایی کنی و سوال مطرح کنی که دنیا دارد به کدام سمت میرود یا فکر میکنند چجوری میشود حس خوشبختی داشت؟ و این حرفها بالاخره با آنهمه پول باید زندگیت از دیگران متفاوت باشد شاید هم همه شان را مرخص کنی و چند دختر برای خودت برداری .گفتن این حرف در فرهنگ ما و اکثر فرهنگها تابو است و سریعا محکوم به هوسبازی و زنباره گی میشوی ولی اگر معتاد به کار یا سفر یا خوراک یا خرید باشی مشکلی نیست در حالی که من و اکثرمردهای جامعه در این زمینه چندان هم بد نیستیم یعنی یک چیزی هست که در ذات انسان است حتی خود پیامبر که دیگر در این سن برای من الگو و اسوه نیست هم خیلی بهش علاقه داشت یا نوه او امام دوم شیعیان بسیار زن گرفته بود و سایر امامان شیعه هم در آن زمینه هیچ خط قرمزی نداشتند و نمیشناختند . این بحث پتانسیل خارج شدن از دست هر نویسنده ای را دارد ما اصلا با امام و غیر امامش کار نداریم ذات مرد به طرف زن کشش دارد ممکن است یک مرد چنان شیفته یکی شود که همیشه برایش مثل روز اول باشد و تا آخر عمر غیر از او را نبیند ولی اکثر مردها چشمشان سیری ندارد و دائم و تا ته عمر از این شاخه به آن شاخه میپرند و آن را مسکنی برای اعصاب و انگیزه ای برای کار و ادامه زندگی میدانند و حالا میشود بررسی کرد که چه ضرری برای جامعه دارد؟ از دیدگاه اخلاقی خوب انسانها حالت کالا پیدا میکنند هرکس که پولش بیشتر باشد میتواند تعداد بیشتری داشته باشد فروپاشی اخلاقی هم سن ازدواج را بالا میبرد و دخترها در سن کم وارد بازیهای بزرگسالان میشوند و در وقت ازدواج با تجربه و چموش میشوند؟ اووووه این ادبیات شایسته یک نویسنده نیست و این قضیه خیلی پیچیده است بازار آزاد همینجوری است یعنی یک پدیده جدیدی نیست کسی که پول زیادی داشته باشد حق انتخابش هم بالا میرود مثلا میتواند چهار زن رسمی و بینهایت صیغه بگیرد این از قدیم هم بوده .خوب کشش به جنس مخالف یا حتی موافی مختص مردها نیست زنهای زیادی هم هستند که تنوع طلبی در سکس را حق مسلم خودشان میدانند مسئله اینست که قدرت و حق انتخاب دست کی باشد هیچ زنی دوست ندارد بخاطر پول مال مردی شود ولی اگر از نظر مالی بی نیاز و انتخابگر باشد و دوست داشته باشد هر شب با کسی و حتی گاهی در آن واحد با دویا چند مرد😱😱😱باشد آن بحث دیگریست.که زن هم میتواند بهش مایل باشد و انجامش دهد ولی برای مردم عادی و اکثریت چگونه است؟ راستش جامعه راه خودش را پیدا میکند رفتار مردهای هوسباز و زنهای سو استفاده گر شناخته و به یک عرف یا دست کم چیزی پذیرفتنی تبدیل میشود و اگر مرد بسیار ثروتمندی با عده زیادی از دخترهای جوان و غیر جوان رابطه داشته باشد و بعد آن دخترها با مردی جوان و معمولی و زحمتکش ازدواج کند که این مسئله هم در جامعه هست آن ازدواج چه پایه و قوامی خواهد داشت و بچه زاذه شده از آنها چه عقل و مرامی خواهد داشت ؟ این چیزیست که بزرگترها و عقلای قوم و مذهب ما نگرانش هستند و هشدار میدهند که از دین خدا و سنت پیامبر و اهل بیت مراقبت کنیم و زنها جسور و لاقید نشوند و کار نکنند و با مردهای نامحرم  در خلوت نباشند و این چرخه نامیراست چون برگشت به کیفیت و سبک زندگی گذشته ناممکن است و همین تلاش برای فقیر نگه داشتن مردم و تورم افسار گسیخته ممکن است در همان راستا باشد چون سواری گرفتن از فقرا همیشه راحتتر بوده و من از این فکرها سرسام میگیرم </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 13:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>