<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59229482</link>
        <description>هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:15:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4381023/avatar/ymqzVH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamid</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59229482</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ریبرندینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-k5cc2s6ksfug</link>
                <description>حالا من باید بنویسم از چیزهایی که معمولی به نظر میرسند ولی میتوانند معمولی نباشند چیزهایی که زندگی را میسازند خود این کلمه معمولی هم فریبنده است زندگی ما واقعا اگر منصفانه نگاه کنیم معمولی نیست اکثر ما یا شاید همه مان بی آنکه متوجه باشیم در رویاهای پیشینیانمان به دنیا آمدیم و زندگی میکنیم ولی کسی به ما دیدن مزیتهایمان را یاد نداده مزیتهایی مانند بودن در این سطح از بهداشت و رفاه و تکنولوژی و ارتباطات و...حتی برای بزرگترین پادشاهان تاریخ هم آرزو یا فراتر از آن بوده حتی نمیتوانستند تصورش کنند البته اینرا بارها نوشته ام گویا مغز من محدود است و نمیتوانم موضوعات متنوع تری پیدا کنم و دائم حول چند فکر کلیشه ای میچرخم البته زیاد هم نوشته ام بعد از بارها و بارها نوشته های تکراری و معمولی و به درد نخور گاهی ذهنم چیزهایی میسازد که کمی جالب به نظر میرسد درواقع یک نویسنده بی قالب و خام نویس هستم بدون آموزش و زنده در لحظه مثل یک باد که به هر دری میگذرد .امروز بعد از گشت و گذار در پارکی که خیلی دوستش دارم و در واقع تنها پارک بزرگ و آبرومن. شهرم است و تماشای مرغهای دریایی که ترکها بهش مارتی میگویند و خیلی بامزه و زرنگ هم هستند و از گذشته عاشقشان بودم و دیدن چند دختر زیبا و معمولی و پیرزنها و زنهای میانسال و سگها و گربه های بامزه و درختهای خیلی بزرگ و دریاچه و ماهیهای پرشمار قرمزش باز سوار موتورم شدم و از خیابانهایی که به طرز خسته کننده ای شلوغ شده اند به کتابفروشیه بزرگی که بهاطر صدای زیاد درب اتومات و فروشنذه های عبوس زیاد دوستش ندارم رفتم عجیب است که یک دخترک ۲۰ ساله چنان با غضب و احاطه به من چهل ساله نگاه میکرد که انگار چهار سال دارم و مادر یا دایه عصبانیم است انگار روی پیشانیم نوشته اند مزاحمم یا پخمه یا اینکه با طرز راه رفتن و لباسهایم و موهایم پیام ناجوری به دیگران میدهم که بد شناسایی میشوم و با من بد رفتار میشود انگار با نگاه هایش به من میگفت زودتر گورتو گم کن نره خر گنده بک ما نمیخواهیم اینجا مشتری ای مثل تو داشته باشیم و این اتفاقیست که هزاران بار برای من افتاده البته هزاران اغراق آمیز است من تقریبا هرگز در اجتماع پذیرفته نشدم و کسی مرا دوست نداشت و به یک آدم منفور تبدیل شدم .و به همین دلیل گپشه نشینی و بریدن از جامعه را برگزیدم از بچگی چیزی در ذهن یا شخصیت یا زبان بدنم بود که خشم و کینه و دشمنی اطرافیان را برمی انگیخت البته بعدها که رفتارم را مرور میکردم متاسفانه حق را در بیشتر مواقع به آنها میدادم رفتار من به دور از ادب .تواضع ‌.شناخت .معرفت و هرگونه حسنات اخلاقی بود و همیشه دیکران را به چالش و دشمنی با خودم تشویق میکردم .مردم از شما بدشان می آید چون حس میکنند ممکن است از آنها بهتر باشید ممکن است تحسین پیگران را برانگیزید شما پیشرفت کنید و آنها جا بمانند و بی آنکه بدانید شروع میکنند تبر به ریشه تان زدن احمقهای کوچک بیشعور پنهان شده در مغزهای زنگ زده شان به احمق درشت و بی آزار درون شما ضربه میزند و نمیتوانید بازی کثیف آنها را بخوانید چون خودتان بی آزار هستید و فکر میکنید همه مثل خودتان هستند .آنها با شما دشمنی میکنند دسیسه میچینند به منافع و اعصاب و روح و روان و آبرویتان حمله میکنند پس باید چه کنید؟ احتمالا آنقدر به شما ضربه میزنند که روانی و خانه نشین میشوید یا دست به کتک کاری میزنید یا بالاخره بازی را یاد میگیرید که بسیار نادر و کم یاب است و به آن افزایش سن عقلی و پخته شدن میگویند.از آنها فاصله میگیرید حرفها و آزارهایشان را مرور میکنید جوابهای متین و دندان شکن یاد میگیرید یا اختراع میکنید به آنها میفهمانید که ضربات کشنده ای بلدید و میتوانید چشمشان را در آورید و یا برای همیشه قطع رابطه میکنید و خلاص میشوید یاد میگیرید بهتر لباس بپوشید آراسته و معطر باشید زبان بدنتان را دوستانه و شفقت برانگیز کنید و از تقدیر جلو بزنید به این ریبرندینگ میگویند شما بزرگ میشوید و موانغی که تا دیروز سد راهتان میشدند در نظرتان بچه گانه و ناچیز می آیند تا وقتی که نقش طعمه و قربانی را بازی کنید هیچ پیشرفتی نخواهید کرد و در به همان پاشنه خواهید چرخید </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 21:51:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میوه ترش سرسام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%85-wyazipivv8ky</link>
                <description>من دوست دارم چیزهای صمیمی بنویسم که کمی خنده دار و خیلی دلنشین باشد راستش من هم در این زندگی لحظات دلنشینی داشتم به واقعیت خودم که فکر میکنم شبیه یک میوه ترش که هیچ محبوبیت ندارم بودم یعنی میشود آنجوری هم گفت بعضی وقتها هم شیرین بودم یک جورهایی آدم نچسبی بودم کسی با من حال نمیکرد من هم به افراد نگاه ناجوری داشتم و آنها این را میفهمیدند و پسم میزدند خوب گاهی وقتها به جوکها و فیلمها و داستانهای خوب از ته دل میخندیدم و زیاد خندیدن بخشی از عمر یا شخصیت من بود مثلا به فیلمهای چارلی چاپلین یا قیافه استاد اسدی و حرفهای لورل هاردی و جوکهای مستر بین ایرانی و مهران غفوریان و مهران مدیری و امثال آنها خودم هم بعضی وقتها سعی میکردم جوک بگویم و دیگران را بخندانم استعداد زیادی در خنداندن دیگران یا تقلید صدا و مسخره بازی نداشتم یک استعدادهایی توی ورزش و نقاشی و اینجور چیزها داشتم و بعد به نوشتن پناه آوردم که عرصه سختی است یک جوری که باید دنبال یک معنایی بگردی مثل دویدن پی یک خرگوش است شاید هم کشتی گرفتن با یک شامپانزه. خدا میداند. توی این یکی هم توفیق چندانی نداشتم البته مهم نیست میخواهم چیزهای دلنشین بنویسم و آن چیزها با اینکه در ذهن من هستند ولی ازم گریزانند خیلی هم چموشند باید سعی کنم توقع خودم را از نویسندگی از همینکه هست هم پایینتر بیاورم یک جریان آرام و بی هدف از کلماتی که مثل خون از یک زخم کوچک بیرون میریزند آدم به خودش میگوید اووو خون دارد بیرون میریزد خونی که حاوی گولبول و مولکول و فورمول و سلول بود و از قلب و مغز و کلیه و کبد من رد شده و همه آن رگها را دیده و از خود من بیشتر خودم را میشناسد حالا از بدن من خارج میشود و میمیرد یعنی قسمتی از من زودتر از خودمن مرگ را تجربه میکند البته ادرار  هم هر روز از بدن آدم بیرون می آید با این تفاوت که بیرون رفتن آن مثل خون دردناک نیست و مثل خون حاوی گولبول و مولکول و سلول و فورمول نیست و رنگش هم قرمز نیست و جزوی از بدن انسان به حساب نمی آید البته از همان جاها عبور کرده . حالا حس میکنم همین جریان آرام و ناچیز نوشته هم گمراهم کرده و از هدف دور شده ام دارم خودم را در پولداریه خیلی خیلی خفن تصور میکنم آنقدر زیاد که هرچه خرج کنی نه تنها تمام نشود بلکه کم هم نشود و حتی بیشتر بشود شاید بپرسید چجوری ولی مهم نیست این فقط تخیل است آن موقع من چکار میکنم؟ مثل همه آدمها یک خانه خیلی گنده و راحت و دنج و عالی میخرم از آنها که راحت بتوانی بزنی زیر آواز و استخر داشته باشد و یک کتاب خانه خفن و بیلیارد و سینما و اینجور چیزها صبح ها که از خواب بیدار شوم کمی آب تنی میکنم بعد تریدمیل و بیلیارد و آب پرتغال و تمرین آواز و بسکتبال و دوچرخه ثابت و سکس صبح گاهی و بعدش؟ یکی از فانتزیهایم داشتن یک گروه بزرگ از همخوانهای خوش صداست مثلا پول آنقدر زیاد باشد که بتوانی پنجاه فاکینگ زن و مرد خوش صدا و باسواد را با حقوق و مزایای عالی استخدام کنی که هر روز آنجا حاضر شوند و با هم دیگر به دستور تو همصدایی کنند مثلا تو بگویی دریا دریا دریاااا و بعد آن پنجاه فاکینگ مرد و زن با صدای بلند و عالی تکرار کنند طوری که ارواح سرگردان آن حوالی هم لذت ببرند بعد بگویی من با تموم دردااااا آرزوووووو میکنم کاش که دوبااااااره فردااا و آنها هم تکرار کنند بعد یک صبحانه مقوی و کامل دسته جمعی بخورید و کمی بگو بخند راه بیندازید و باز آنها سر کار مفرحشان حاضر شوند و ترانه های دیگر را همخوانی کنند بعد آن همخوانی ها را ضبط کنی و توی اینستا بگذاری و همه آنها هر کدام با ده اکانت لایک کنند و کامنت بگذارند و پستت وایرال شود و دائم بالا و بالاتر برود و گروه هم خوانانت معروف و محبوب شود و اسمش سر زبانها بیفتد و کنسرت بگذاری و به شهرهای مختلف بروی و بعد به خودت بگویی من اینهمه پولدارم که استرس کنسرت و بلیط و مجوز و هماهنگی گروه را بخورم؟ و بزنی زیرش و دیگر کنسرت برگذار نکنی و برگردی به خانه دنج و دلبازت و فعالیتت را به درخشش در اینستا محدود کنی بعد یک گروه از نویسنده ها و عشق کتابها را دور خودت جمع کنی و مسابقات جایزه بزرگ نویسندگی بگذاری مثلا بگویی کسی که تو یک ساعت بهترین داستان کوتاه سه صفحه ای در مورد یک اسب سفید بنویسد بیست میلیون میدهی و آنها همه علم و تخیل و استعدادشان را به کار ببرند و بنویسند و بنویسند و تو آنها را در یک ویژه نامه چاپ کنی بعد نویسنده های دیگر برایت رزومه بفرستند و خواهان حمایت مالی شوند و تو بگویی برای اینکار نیاز به مشورت با مشاورانت داری. بعد یک جلساتی بگذاری که آنجا اهل علم و ادب  جمع شوند و بهشان تغذیه  بدهی و پذیرایی کنی و سوال مطرح کنی که دنیا دارد به کدام سمت میرود یا فکر میکنند چجوری میشود حس خوشبختی داشت؟ و این حرفها بالاخره با آنهمه پول باید زندگیت از دیگران متفاوت باشد شاید هم همه شان را مرخص کنی و چند دختر برای خودت برداری .گفتن این حرف در فرهنگ ما و اکثر فرهنگها تابو است و سریعا محکوم به هوسبازی و زنباره گی میشوی ولی اگر معتاد به کار یا سفر یا خوراک یا خرید باشی مشکلی نیست در حالی که من و اکثرمردهای جامعه در این زمینه چندان هم بد نیستیم یعنی یک چیزی هست که در ذات انسان است حتی خود پیامبر که دیگر در این سن برای من الگو و اسوه نیست هم خیلی بهش علاقه داشت یا نوه او امام دوم شیعیان بسیار زن گرفته بود و سایر امامان شیعه هم در آن زمینه هیچ خط قرمزی نداشتند و نمیشناختند . این بحث پتانسیل خارج شدن از دست هر نویسنده ای را دارد ما اصلا با امام و غیر امامش کار نداریم ذات مرد به طرف زن کشش دارد ممکن است یک مرد چنان شیفته یکی شود که همیشه برایش مثل روز اول باشد و تا آخر عمر غیر از او را نبیند ولی اکثر مردها چشمشان سیری ندارد و دائم و تا ته عمر از این شاخه به آن شاخه میپرند و آن را مسکنی برای اعصاب و انگیزه ای برای کار و ادامه زندگی میدانند و حالا میشود بررسی کرد که چه ضرری برای جامعه دارد؟ از دیدگاه اخلاقی خوب انسانها حالت کالا پیدا میکنند هرکس که پولش بیشتر باشد میتواند تعداد بیشتری داشته باشد فروپاشی اخلاقی هم سن ازدواج را بالا میبرد و دخترها در سن کم وارد بازیهای بزرگسالان میشوند و در وقت ازدواج با تجربه و چموش میشوند؟ اووووه این ادبیات شایسته یک نویسنده نیست و این قضیه خیلی پیچیده است بازار آزاد همینجوری است یعنی یک پدیده جدیدی نیست کسی که پول زیادی داشته باشد حق انتخابش هم بالا میرود مثلا میتواند چهار زن رسمی و بینهایت صیغه بگیرد این از قدیم هم بوده .خوب کشش به جنس مخالف یا حتی موافی مختص مردها نیست زنهای زیادی هم هستند که تنوع طلبی در سکس را حق مسلم خودشان میدانند مسئله اینست که قدرت و حق انتخاب دست کی باشد هیچ زنی دوست ندارد بخاطر پول مال مردی شود ولی اگر از نظر مالی بی نیاز و انتخابگر باشد و دوست داشته باشد هر شب با کسی و حتی گاهی در آن واحد با دویا چند مرد😱😱😱باشد آن بحث دیگریست.که زن هم میتواند بهش مایل باشد و انجامش دهد ولی برای مردم عادی و اکثریت چگونه است؟ راستش جامعه راه خودش را پیدا میکند رفتار مردهای هوسباز و زنهای سو استفاده گر شناخته و به یک عرف یا دست کم چیزی پذیرفتنی تبدیل میشود و اگر مرد بسیار ثروتمندی با عده زیادی از دخترهای جوان و غیر جوان رابطه داشته باشد و بعد آن دخترها با مردی جوان و معمولی و زحمتکش ازدواج کند که این مسئله هم در جامعه هست آن ازدواج چه پایه و قوامی خواهد داشت و بچه زاذه شده از آنها چه عقل و مرامی خواهد داشت ؟ این چیزیست که بزرگترها و عقلای قوم و مذهب ما نگرانش هستند و هشدار میدهند که از دین خدا و سنت پیامبر و اهل بیت مراقبت کنیم و زنها جسور و لاقید نشوند و کار نکنند و با مردهای نامحرم  در خلوت نباشند و این چرخه نامیراست چون برگشت به کیفیت و سبک زندگی گذشته ناممکن است و همین تلاش برای فقیر نگه داشتن مردم و تورم افسار گسیخته ممکن است در همان راستا باشد چون سواری گرفتن از فقرا همیشه راحتتر بوده و من از این فکرها سرسام میگیرم </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 13:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استالین( نوشته هوش مصنوعی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-bbc26jqys76n</link>
                <description>ژوزف استالین (با نام اصلی یوسِب جوغاشویلی) در ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸ در شهر کوچک گوری گرجستان (در آن زمان بخشی از امپراتوری روسیه) در خانواده‌ای بسیار فقیر به دنیا آمد. پدرش کفاش الکلی و خشن بود و مادرش زن رخت‌شوی ساده‌ای که آرزو داشت پسرش کشیش شود. او در کودکی به بیماری آبله مبتلا شد که صورتش را برای همیشه زخم‌دار کرد و بازوی چپش کمی ناقص ماند.در نوجوانی به مدرسه الهیات تفلیس فرستاده شد، اما خیلی زود به فعالیت‌های انقلابی مارکسیستی کشیده شد و از مدرسه اخراج گردید (۱۸۹۹). نام مستعار «استالین» (به معنای مرد پولادین) را برای خودش انتخاب کرد.او از اوایل قرن بیستم عضو فعال بلشویک‌ها شد و چندین بار دستگیر و به سیبری تبعید گردید. در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نقش مهمی نداشت، اما بعد از پیروزی بلشویک‌ها به تدریج بالا آمد. در سال ۱۹۲۲ به سمت دبیرکل حزب کمونیست انتخاب شد — postی که در ظاهر اداری بود، اما او با هوش سیاسی و استفاده از آن برای کنترل انتصابات، کم‌کم قدرت واقعی را به دست گرفت.پس از مرگ لنین (۱۹۲۴) استالین در رقابت با تروتسکی، زینوویف، کامنف و دیگران پیروز شد و تا اواخر دهه ۱۹۲۰ قدرت مطلق را به دست آورد.### مهم‌ترین دستاوردها و اقدامات او (از دید تاریخی):1. صنعتی‌سازی سریع و برنامه‌های پنج‌ساله (از ۱۹۲۸)     شوروی که کشوری عمدتاً کشاورزی و عقب‌مانده بود را در کمتر از ۱۵ سال به یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های صنعتی جهان تبدیل کرد. کارخانه‌های عظیم فولاد، برق، ماشین‌سازی و تسلیحاتی ساخته شد. این صنعتی‌سازی پایه قدرت نظامی بعدی شوروی را گذاشت.2. اشتراکی‌سازی کشاورزی (کولخوزها)     زمین‌های دهقانان را از آنها گرفت و به مزارع جمعی تبدیل کرد. این سیاست باعث افزایش تولید غلات برای شهرها و صادرات شد، اما به قیمت فاجعه انسانی عظیمی تمام گردید (قحطی ۱۹۳۲–۱۹۳۳، به‌ویژه هولودومور در اوکراین که میلیون‌ها نفر را کشت).3. پیروزی در جنگ جهانی دوم     استالین در ابتدا با پیمان مولوتوف-ریبنتروپ (۱۹۳۹) زمان خرید، اما بعد از حمله هیتلر (۱۹۴۱) رهبری جنگ را بر عهده گرفت. ارتش سرخ با هزینه میلیون‌ها کشته (حدود ۲۷ میلیون نفر کل تلفات شوروی) برلین را فتح کرد و نازیسم را شکست داد. این پیروزی شوروی را به ابرقدرت جهانی تبدیل کرد و اروپای شرقی را تحت نفوذ مسکو درآورد.4. ساخت بمب اتمی شوروی (انفجار اولین بمب ۱۹۴۹)     خیلی سریع‌تر از پیش‌بینی غرب، شوروی به باشگاه هسته‌ای پیوست.### قیمت این دستاوردها- پاکسازی بزرگ (۱۹۳۶–۱۹۳۸): صدها هزار نفر (شاید تا ۷۰۰٬۰۰۰–۱ میلیون نفر) اعدام شدند و میلیون‌ها نفر به گولاگ (اردوگاه‌های کار اجباری) فرستاده شدند. تقریباً تمام رهبران قدیمی بلشویک (بوخارین، زینوویف، کامنف و ...) اعدام شدند.- ایجاد دیکتاتوری تمامیت‌خواه با کیش شخصیت شدید، سانسور کامل، پلیس مخفی (NKVD) و ترس فراگیر.- تخمین کل قربانیان دوران استالین (اعدام‌ها + قحطی‌ها + گولاگ + کوچ اجباری اقوام): بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون نفر (ارقام دقیق هنوز مورد بحث است).استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳ بر اثر خونریزی مغزی درگذشت. بعد از مرگش، خروشچف در سال ۱۹۵۶ در کنگره حزب او را محکوم کرد و دوران «استالین‌زدایی» شروع شد.به طور خلاصه: استالین کشوری عقب‌مانده را به ابرقدرت صنعتی و نظامی تبدیل کرد، اما با هزینه‌ای انسانی وحشتناک و ایجاد یکی از سرکوب‌گرترین نظام‌های تاریخ معاصر.</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 12:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسبت به گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-zwzed0hgbxez</link>
                <description>نوشتن با عجله نمیشود آدم باید اساسی برایش وقت بگذارد نه فقط برای دیده شدن و تایید شدن.حالا اسم این نوشته را میگذارم نسبت به گذشته .یکهو به نظرم آمد در گذشته اوضاع چطور بود؟ سال ۷۶ من ۱۱ سال داشتم و کلاس پنجم بودم آن موقع قرار بود برای اولین بار اصلاح طلبی به اسم خاتمی سر کاربیاید و تغییراتی ایجاد کند رفسنجانی یک اسم تکراری و راه یافته به جوکهای عامیانه و حتی ما بچه ها شده بود فقط میدانستیم خاتمی قیافه مرتب تر و نو نواری دارد.رقیب خاتمی یک آخوند گردن کلفت به اسم ناطق نوری بود که قبلش رئیس مجلس بود .روزی را به یاد می آورم که معلم کوتاه قد و همیشه عصبانیمان وارد کلاس شد و گفت آقای خاتمی رئیس جمهورمان شد ما هم مثل دریافت خبر صعود ایران به جام جهانی بالا پایین پریدیم و خوشحالی کردیم چند ماه بعدش که به کلاس اول راهنمایی رفته بودم با گل خداداد به جام جهانی هم رفتیم .حضور خاتمی امیدهایی را در دل مردم به وجود آورده بود او توانست هشت سال قیمت دلار را ثابت نگه دارد و یادم است که رقم هشتصد تومن برای دلار در ذهنها ثبت شده بود.ولی همان دوره او بود که عناصر سر خود😂 واقعه کوی دانشگاه را در تهران و تبریزبه وجود آوردند و قبلش قتلهای زنجیره ای و بمب گذاری در حرم امام رضا و حضور علی دایی و کریم باقری در آرمینیا بیله فلد😂😂😂و پخش سریال مجید دلبندم با بازی زیبا بروفه و مجید صالحی که دیده نمیشد و بهراد خراطی و حمید لولایی که بعدش در سریال زیر آسمان شهر در نقش خشایار به چنان محبوبیتی رسید که حتی مجسمه هایش را هم ساختند و فروختند همزمان در دوره خاتمی ستاره هایی مثل محمد رضا فروتن و هدیه تهرانی و میترا حجار و علی قربانزاده و بعدش در موسیقی گروه آ یان و پدیده بزرگی به اسم محمدرضا گلزار بروز کردند و یک زمانی هم جوانها و مردم را با آنها سرگرم کردند ولی خوبیش این بود که قیمتها ثبات خوبی داشت یادم است که در زمان رفسنجانی دستگاه ویدیو یک چیز قاچاقی بود و برادر بزرگم که بعدها معتاد شد و دوسال قبل در چهل سالگی مرد ویدیو را زیر پتو کرایه میکرد میآورد و چند فیلم مجاز دوبله شده😂😂هندی و هالیوودی از آرنولد دان زاتدان میدیدیم و فکر میکردیم حرکت آزادی خواهانه بزرگی است و خودمان را در رمره معترضان به هفگان سیاسی موجود قرار میدادیم ولی با حضور خاتمی به زودی آن مسئله نه تنها از بین رفت بلکه در تلوزیون ایران و از شبکه سه و یک و سایر شبکات😂دستگاه ویدئوی ال جی که آن زمان خیلی معروف بود پخش میشد و بعدش بلافاصله دستگاه سی دی پلیر آمد و ویدیو کلوپها رایج شدند در هر محلی چند مغازه سی دی  فروشی و اجاره دهی سبز شدند و پلی استیشن هم همان سالها پیدا شد البته در زمان رفسنجانی هم گیم کلوبها که ما بهش آتاری چی😂میگفتیم وجود داشتند که در آنها سگا بازی میکردیم که از لحاظ کیفیت و گرافیک خیلی بدتر از پلی استیشن بود و در اوایل دهه هشتاد کافی نتها هم پیدا شدند و ما میرفتیم سایت شهوانی😂😂😂که کله عادل فردوسی پور و حمید لولایی و مهران مدیری را روی تن های لخت پورن استارها چسبانده بود و داستانهای آبکی خاکبرسری نوشته بود را میخواندیم و از شگفتیهای دنیای تکنولوژی😂بهره مند میشدیم یک ماه رمضانی را به یاد می آورم که خامنه ای در جمع دانشجوها و در برنامه زنده هاتمی را حسابی خیط کرد و گفت نه خیر آقااا دانشجو برود خارج که چه بشه؟ و خاتمی هم کاملا سکوت کرد و چیزی نتوانست بگوید او همچنین پایه گذار یک چیز مسهره تی به ایم گفتگوی تمدنها شد و سفراهی کشورهای گوناگون به تیران آمدند و کمی حرف مفت زدند وخوب خوردند و فرش یادگاری گرفتند و حاصل آن کنفرانس هم یک جام فوتبال مسخره چهارجانبه به همان نام میان ایران و ایتالیا و چین و مصر شد .در آخرین روزهای کاری او که احمدینژاد انتهاب شده بود او برای دانشجوها سخنرانی میکرد و پانشجوها با هو کردن بهش اعتراض میکردند که به گفته هایش عمل نکرده و او گفت آدم باشید آقاااا حالا ما میریم و نفر بعد می آید و شما به آزادی میرسید ( یا همچین چیزی) آن زمان من ۲۰ سال شده بودم و نسبت به احمدینژاد که طرفداران سرسخنی در آموزش پرورش و میان معلمان و فرهنگیان داشت حس خوبی نداشتم مردم میگفتند او در زندان تیر خلاص زن بود ولی با وجود حس بد بین او و رفسنجانی به او رای دادم و آن خدابیامرز همیشه میگفت رای هایش دزدیده شده و در حقش اجحاف شده .فعلا همینقدر بس است</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد بی صورت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-dgadmys1qbvc</link>
                <description>باز میخواهم بنویسم در سر و صورت و دندانهایم درد موذی ای هست در اتاق کوچکم روی دیوار تابلوی خیلی کوچکی هست که فکر کنم نقاشی اکسپرسیونیستی از پاریس و دو عاشق سیاه پوش پشت به دوربین و رو به ایفل میروند این کلمه اکسپرسیونیت را من در جوانی که سرشار از میل به فهمیدن بودم از ویکیپدیا که آن زمانها یکانه منبع اطلاعاتم بود یاد گرفتم در واقع از اینور و آنور میشنیدمش ولی نمیدانستم یعنی چی البته الان هم نمیدانم ولی آن زمان عطش دانستنش را داشتم و توی کامپیوتر قدیمیم خواندم که در قرن های اخیر مثلا ۱۸ یا ۱۹ ام که احتمال ۱۹ ام بیشتر است در اروپا و به احتمال زیاد همین پاریس اختراع یا ابداع شده یک مکتب هنری است که معنیش تا جایی که یادم مانده دریافتگری است و در آن خیلی به نور و درخششش تاکید میشود راستش اروپایی ها خیلی آدمهای جدی و کاربلد و هنرمندی بودند الان هم هستند آن تابلوهارا وقتی میبینی واقعا شگفت زده ات میکند انگار خود خدا دست به قلمو شده و چنان اثر شگرفی کشیده مثلا یک برکه بود که یک قایق تویش شناپر بود و نور خورشید به شدت بهش میتابید و رنگها داشتند میدرخشیدند گاهی فکر میکنم دیدن یک نقاشی هم به خودیه خود سعادت بزرگی است مثل کسی که به مکه میرود و حاجی میشود .البته اینکه توی اتاق من است زیاد شاهکار نیست حتی معلوم نیست اکسپرسیونیسم باشد یا رئال .سه تای دیگر هم از آنها هست یکی که از همه بالاتر زده ام دو عاشق دست در گردن هم از جنگل زیبایی رد میشوند دیگری فکرکنم خیابان معروفی در لندن و دیگری هم استانبول را نشان میدهد من از جمله کسانی هستم که سعادت قدم زدن در خیابانهای قسمت اروپائیه استانبول را داشته ام به نظرم واقعا لایق همه تعریفهایی که ازش میشود هست .با کشتی هم از قسمت اروپایی اش به قسمت آسیایی اش که همان کادی کوی و محله فنر باغچه و مقر تیم معروفش است رفتم البته آنجا به خودم گفتم منکه تمام عمر در آسیا بودم بگذار این چند روز را در اروپا بمانم و لذتش را ببرم .با مترو به جاهای مختلفش میرفتم بعضی جاهای بالای شهرش واقعا فراخ و اعیانی و اصیل بود چون آنجاها مترو از زیر زمین به رویش می آمد و میتوانستی به خوبی همه جا را ببینی ثروت و هنر و اصالت انباشته از دوره طلائیه عثمانی آنجا دیده میشد یک محله ای بود که خودت را میان خواب و رویا میافتی خانه های بزرگ و اصیل درختهای بینهایت تناور و شگفت آور با پوستهایه خالخالی معابر سنگ فرش رستورانهایی با ویترین زنده که در آن پیرزنهای بامزه داشتند نان میپختند و خانه هایی با نمای سنگ خیلی اعیانی و قدیمی و مارتی ها که همه جا دیده میشدند و با آن جیغهای بنفششان آدم را میترساندند جالب است که در استانبول به آن بزرکی و شلوغی خبری از آلودگی هوا و ترافیک تهران نبود و آنها بسیار در مصرف برق و بنزین و همه چیز صرفه میجستند و زنهایه سی ساله ای با لباسهای چرمی چسبان سیاه و موهای بلند و زرد فر با سیگار بر لب که اوکراینی نبودند ولی آنجا به اوکراینی و روس معروف بودند دنبال مشتری بودند و مردهایی بالای پلی با قلاب ماهی میگرفتند که بینهایت مغرور بودند و جواب آدم را نمیدادند و من آنجا خودم را درست در محله خودمان میپنداشتم آن استانبولی های اصیل خودشان را اروپایی های واقعی و همتراز اسمیت ها و ویلیامها و الکساندها و کارلها و پاتریک های فرانسوی و بلژیکی و هلندی و آلمانی و انگلیسی میدانستند .فکر میکردم چه شهر خوب و چه آدمهای آشنایی که من دوستشان دارم فکر کنم استانبول خودش یک تابلوی اکسپرسونیستی است .دقیق نمیدانم حالا وضع با ده سال قبل خیلی فرق کرده و پول ترکیه در برابر دلار چندین بار بی ارزشتر شده و تقریبا پابه پای ریال در بی ارزش شدن پایین آمده میگویند استانبول دیگر آن جذابیت سابق را ندارد همه اش تقصیر اردوغان است که دو دستی به قدرت چسبید و نگذاشت ترکیه نفس بکشد یک زمانی ...ولش کن من آمده بودم در مورد اکسپرسیونیسم و امپرسیونیسم و دریافتگری بنویسم که رفتم به استانبول . آیا یک روز میرسد که همه مردم دنیا ثروتمند شوند و خبری از صرفه جویی و گرسنگی و بدبختی نباشد؟ آن بالایی ها حتما میدانند و برایش نقشه میکشند آدمهای با سواد و اصیل و کار بلد که صدها کتاب خوانده اند و هزاران فکر دارند و همه چیز را میفهمند .میگویند دنیا را چند نفر از آنها که کارتل هستند میچرخانند من نمیدانم برایم هم جذاب نیست مگر اینکه بخواهم در موردشان خیالپردازی کنم حالا در این سرماشوفاژ اتاقم را خاموش کرده ام که به یاد سربازهای بیچاره و مردم اوکراین باشم .این درد موذی هم از همین سرماست .راستش اینجوری نیست شوفاژ صدا میداد و خودم پیچاندمش که از شر صدایش خلاص شوم این سرما میگویند کالری میسوزاند و برای چاقالوهایی مثل من خوب است .در مورد هیچکس نظری ندارم به نوشتن فکر میکنم ولی زیاد نمیتوانم درش نفوذ کنم شاید سرما مانع نفوذم میشود شاید هم سردرد یا هر چیز دیگری دوست دارم بهش ادامه بدهم و داستان مردی را بنویسم که صورت ندارد این از خیلی سال قبل در ذهن من بود که مردی مرموز باشد که همیشه یک روزنامه جلوی صورتش باشد و هیچکس اورا نبیند و فقط صدایش را بشنوند .میتواند یک معلم باشد یا یک مجری تلوزیونی یا یک بقال و هر شغل دیگری ولی نمیدانم این ایده چطور باید پرداخته بشود و چجوری میشود ازش معانی استخراج کرد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 04:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشتین( نوشته دیپ سی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%BE-%D8%B3%DB%8C-ntacisgmpww1</link>
                <description>آلبرت اینشتین؛ کارمندی که جهان را تغییر دادچهاردهم مارس ۱۸۷۹، در شهر اولم آلمان، کودکی به دنیا آمد که سرِ غیرعادی بزرگی داشت. مادرش نگران بود، اما پدربزرگش با دیدن نوه لبخند زد: «خیلی چاق و خوشگله!» هیچکس نمیدانست این کودک سالها بعد نامش را با واژه «نبوغ» هممعنا خواهد کرد .کودکی آلبرت اما نوید یک نابغه را نمیداد. آنقدر دیر حرف زد که خدمتکار خانه او را «کُندذهن» خطاب میکرد. اما در سکوتش، جهانی از کنجکاوی موج میزد. پنج ساله بود که پدرش یک قطبنما به او نشان داد. پسرک خیره شد به سوزنی که بیآنکه کسی آن را لمس کند، همیشه به سمت شمال میایستاد. او بعدها گفت آن لحظه، «لرزهای عمیق» در جانش نشست. او نخستین بار نیروی نامرئیای را کشف کرده بود که به دنبال توضیحش میگشت .مادرش او را از پنج سالگی به کلاس ویولن فرستاد. ابتدا متنفر بود، اما وقتی با موتسارت آشنا شد، ویولن تا پایان عمر همدمش شد. در دوازدهسالگی «کتاب مقدس هندسه» را خودآموز فراگرفت و آن را «معجزه دوم» نامید . اما مدرسه برایش زندان بود. معلمش در مونیخ به پدرش گفت: «پسر شما هیچوقت به جایی نمیرسد.» آلبرت بعدها با کنایه میگفت: «این معلم بود که به جایی نرسید!» .خانوادهاش به ایتالیا مهاجرت کردند، اما او در مونیخ ماند تا درسش را تمام کند. طاقت نیاورد. بیآنکه دیپلم بگیرد، مدرسه را ترک کرد و به پدر و مادرش پیوست. پدر نگران آینده پسری بود که به نظر میرسید برای هیچ کاری ساخته نشده. اما آلبرت در شانزدهسالگی نخستین مقاله علمیاش را نوشت: «بررسی وضعیت اتر در میدان مغناطیسی» .سرانجام در پلیتکنیک زوریخ پذیرفته شد. اما استادانش او را دوست نداشتند. او بهجای حضور در کلاس، آزمایشگاه را ترجیح میداد. وقتی فارغالتحصیل شد، هیچ دانشگاهی حاضر به استخدامش نشد. دو سال در بحران به سر برد تا اینکه دوستی او را به اداره ثبت اختراعات برن معرفی کرد. اینشتین ۲۶ ساله با کت و شلوار ساده پشت میز مینشست و مدارک مخترعان را بررسی میکرد. او بعدها این شغل را «نجات» نامید: «نیاز به فکر کردن برای هشت ساعت کار روزانه نبود، پس باقی ساعت را به فیزیک فکر میکردم» .و آنگاه سال ۱۹۰۵ فرا رسید؛ «سال معجزه». اینشتین در دفتر ثبت اختراعات، چهار مقاله به مجله «آنالن در فیزیک» فرستاد. در یکی، نشان داد نور هم ذره است و هم موج، و سالها بعد برای همین کشف نوبل گرفت. در دیگری، حرکت تصادفی گردههای گل در آب را توضیح داد و وجود اتمها را اثبات کرد. در مقاله سوم، نسبیت خاص را نوشت: نشان داد زمان و space مطلق نیستند و با سرعت نور تغییر میکنند. در مقاله چهارم، خطی نوشت که نماد قرن بیستم شد: E=mc². انرژی و جرم، دو روی یک سکهاند .جهان علم تکان خورد. مردی که کارمند دولت بود، پایههای فیزیک نیوتن را لرزانده بود.سال ۱۹۱۹، لحظه سرنوشت فرا رسید. خورشیدگرفتگی کامل رخ داد و آرتور ادینگتون برای آزمایش نسبیت عام به آفریقا سفر کرد. اگر نور ستارگان هنگام عبور از کنار خورشید خم میشد، اینشتین درست میگفت. خبر به نیویورک مخابره شد: «انقلابی در علم! نظریه نیوتن باطل شد!». روزنامه نیویورک تایمز با تیتر درشت نوشت: «نور در آسمان خم میشود». خبرنگاری از اینشتین پرسید: «اگر ادینگتون اشتباه کرده بود چه؟». اینشتین لبخند زد: «آنوقت خدا را میبخشیدم. نظریه من درست بود.» .شهرت جهانی شد. وقتی به آمریکا سفر کرد، چارلی چاپلین او را به نخستین نمایش فیلمش دعوت کرد. جمعیت برای هر دو فریاد زدند. چاپلین در گوش اینشتین نجوا کرد: «مردم برای من فریاد میزنند چون مرا میفهمند؛ برای تو فریاد میزنند چون هیچکس تو را نمیفهمد!» .اما آرامش دیری نپایید. هیتلر به قدرت رسید و اینشتین یهودی در آلمان دیگر امنیت نداشت. کتابهایش در آتش سوخت و جایزه نوبلش مصادره شد. او به پرینستون پناه برد، جایی که تا پایان عمر ماند. ساده میپوشید، جوراب نمیپوشید چون از سوراخ شدنش متنفر بود، ویولن مینواخت و به دریا فکر میکرد .اما ابر تیرهای افق را پوشانده بود. فیزیکدانان دریافتند که E=mc² میتواند به بمبی با قدرت ویرانگر بیپایان منجر شود. لئو زیلارد که میترسید نازیها زودتر به این راز دست یابند، اینشتین را راضی کرد نامهای به روزولت بنویسد. اینشتین نوشت: «ممکن است بمبهای جدیدی با قدرت فوقالعاده ساخته شود.» آن نامه سرآغاز پروژه منهتن بود. اینشتین بعدها این اقدام را بزرگترین اشتباه زندگیاش نامید. او به راسل پیوست و علیه تسلیحات هستهای مبارزه کرد. یک بار گفت: «جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ خواهد بود.» .هجده آوریل ۱۹۵۵، اینشتین ۷۶ ساله در بیمارستان پرینستون در حالی جان سپرد که پیشنویس سخنرانی برای تلویزیون اسرائیل را کنار تخت داشت. وصیت کرده بود کالبدش را بسوزانند و خاکسترش را در رودخانهای ناشناس بریزند. اما آسیبشناس بیمارستان، توماس هاروی، مغز او را بدون اجازه خانواده بیرون آورد و در شیشهای فرمالدهید نگه داشت تا شاید روزی راز نبوغ را کشف کند. سالها بعد، دانشمندان دریافتند که مغز اینشتین واقعاً متفاوت بود: ناحیه مربوط به ریاضیات در آن بزرگتر از معمول بود و شیارهایش عجیب و پیچیده .اینشتین نه بمب ساخت و نه لیزر. اما هر لیزر جهان، هر پنل خورشیدی، هر سیاهچالهای که تلسکوپها شکار میکنند و هر مسیریابی که از GPS استفاده میکند، وارث نظریات او هستند. او معتقد بود خدا با جهان تاس بازی نمیکند و تا آخر عمر در جستجوی «نظریه همهچیز» بود؛ رویایی که هنوز محقق نشده .نام او فراتر از علم رفت. وقتی افبیآی پروندهای ۱۴۰۰ صفحهای از او ساخت، به این دلیل نبود که فیزیکدان خطرناکی بود، بلکه صلحطلب و مدافع حقوق سیاهپوستان بود. او در دانشگاه تاریخی سیاهپوستان سخنرانی کرد و جدایی نژادی را «بیماری سفیدپوستان» خواند. سال ۱۹۹۹، مجله تایم او را «شخصیت قرن» نامید .کودکی که دیر حرف زد، کارمندی که دانشگاه قبولش نکرد، پدری که از دختر نامشروعش هرگز نام نبرد، مردی که دو ازدواج ناموفق داشت، و نابغهای که از پوشیدن جوراب متنفر بود - همه اینها تصویری انسانی از مردی میسازد که بیش از یک قرن است نامش برابر با نبوغ است. او خودش اما سادهتر از این حرفها بود. یک بار گفت: «مهم این نیست که آدم چه مدرکی دارد، مهم این است که چه سؤالی در ذهن دارد.» .</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 02:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان هیتلر(نوشته دیپ سیک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%BE-%D8%B3%DB%8C%DA%A9-umszje8xo9t2</link>
                <description>آدولف هیتلر: زندگی، عقاید، جنایات و میراث در تاریخ۱. تولد و سال‌های آغازین (۱۸۸۹-۱۹۰۷)آدولف هیتلر در ۲۰ آوریل ۱۸۸۹ در برانائو این، شهری مرزی در اتریش-مجارستان، از پدری به نام آلویس هیتلر (مأمور گمرک) و مادری به نام کلارا پولتسل به دنیا آمد . او ششمین فرزند خانواده بود که سه خواهر و برادرش در کودکی مردند. پدرش که مردی مستبد و سختگیر بود، اصرار داشت پسرش وارد خدمات کشوری شود، اما آدولف نوجوان از این ایده بیزار بود و رویای هنرمند شدن را در سر می‌پروراند .تحصیلات هیتلر هرگز درخشان نبود. او در مدرسه با افت تحصیلی مواجه شد و سرانجام بدون دریافت دیپلم ترک تحصیل کرد. پس از مرگ پدر در ۱۹۰۳، مادرش به او اجازه داد راهش را دنبال کند. در اکتبر ۱۹۰۷ برای آزمون ورودی آکادمی هنرهای زیبای وین شرکت کرد و رد شد. این شکست ضربه سنگینی به او زد. دسامبر همان سال، مادرش بر اثر سرطان درگذشت .۲. دوران سرگردانی در وین و مونیخ (۱۹۰۸-۱۹۱۴)هیتلر از ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳ در وین زندگی سرگردانی داشت. او از ارثیه اندکش هزینه می‌کرد، در پناهگاه‌های بی‌خانمان‌ها و خانه‌های مردان کارتن‌خواب اقامت داشت و با فروش نقاشی‌های آبرنگ از بناهای تاریخی وین امرار معاش می‌کرد .وین آن سال‌ها کانون تضادهای قومی و یهودستیزی سیاسی بود. کارل لوگر، شهردار پوپولیست وین، با سخنرانی‌های یهودستیزانه محبوبیت یافته بود. هیتلر بعدها ادعا کرد ایدئولوژی یهودستیزانه‌اش در همین سال‌ها شکل گرفت، اما شواهد نشان می‌دهد او در وین با یهودیان ارتباط دوستانه و تجاری داشت و افراطی‌گری نژادپرستانه‌اش پس از وین کامل شد .در می ۱۹۱۳ برای فرار از خدمت سربازی اتریش به مونیخ گریخت. اما با آغاز جنگ جهانی اول در اوت ۱۹۱۴، داوطلبانه به ارتش باواریا پیوست .۳. جنگ جهانی اول: تولد یک ملی‌گرای افراطی (۱۹۱۴-۱۹۱۸)هیتلر جنگ را رهایی از پوچی زندگی غیرنظامی یافت. او در هنگ ۱۶ پیاده‌نظام ذخیره باواریا به عنوان پیک (نامهرسان) خدمت کرد و چندین بار زخمی شد .نشان‌های شجاعت دریافت کرد: صلیب آهنین درجه دو (۱۹۱۴) و صلیب آهنین درجه یک (۱۹۱۸) که برای یک سرباز درجه‌دار افتخاری نادر بود. در اکتبر ۱۹۱۸ در نزدیکی ایپر در بلژیک بر اثر حمله گاز خردل به طور موقت نابینا شد و در بیمارستانی در پازوالک بستری گردید .هم‌نشینانش او را مردی عجیب و منزوی توصیف می‌کردند. نه نامه دریافت می‌کرد، نه هدیه، و نه درباره خانواده‌اش حرف می‌زد. خبر تسلیم آلمان و فروپاشی امپراتوری‌ها در نوامبر ۱۹۱۸ او را در همین بیمارستان غافلگیر کرد. بعدها نوشت در آن لحظه تصمیم گرفت وارد سیاست شود .۴. ورود به حزب نازی و ایدئولوژی (۱۹۱۹-۱۹۲۳)پس از جنگ، هیتلر به مونیخ بازگشت و به عنوان مأمور اطلاعاتی ارتش مشغول به کار شد. وظیفه او نفوذ در گروه‌های سیاسی کوچک و آموزش ضدکمونیستی سربازان بود. در سپتامبر ۱۹۱۹ به حزب کارگران آلمان (DAP) پیوست. این حزب کوچک را دتریش اکارت و دیگر ملی‌گرایان افراطی اداره می‌کردند .هیتلر به سرعت استعداد خارق‌العاده‌اش در سخنوری را نشان داد. جمعیت‌های انبوه را مسحور می‌کرد. در فوریه ۱۹۲۰ نخستین سخنرانی عمومی بزرگ خود را ایراد کرد و در همان سال حزب به حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان (NSDAP) تغییر نام داد. او طرح پرچم حزب را طراحی کرد: صلیب شکسته در دایره سفید بر زمینه سرخ .تا ۱۹۲۱ رهبر مطلق حزب شد. برنامۀ سیاسی حزب بر پنج محور استوار بود: یهودستیزی نژادی، ناسیونالیسم توسعه‌طلب، نفی پیمان ورسای، ضدیت با کمونیسم و لیبرال دموکراسی، و اتحاد تمام آلمانی‌زبانان .۵. کودتای مونیخ و «نبرد من» (۱۹۲۳-۱۹۲۴)نوامبر ۱۹۲۳ هیتلر به همراه ژنرال لودندورف کودتایی علیه دولت باواریا ترتیب داد. شب ۸ نوامبر به یک آبجوسازی در مونیخ یورش برد و با شلیک هفت‌تیر اعلام انقلاب کرد. روز بعد، راهپیمایی ۲۰۰۰ نفره نازی‌ها با شلیک پلیس روبرو شد. ۱۶ نازی و ۴ پلیس کشته شدند. هیتلر گریخت اما دو روز بعد دستگیر شد .محاکمه‌اش صحنه‌ای برای خودنمایی شد. او قضات را با نطق‌های آتشین تحت تأثیر قرار داد و به ۵ سال زندان محکوم شد، اما تنها ۹ ماه در قلعه لاندسبرگ با شرایطی راحت ماند. در همین مدت نخستین جلد «نبرد من» (Mein Kampf) را به رودلف هس دیکته کرد .این کتاب ترکیبی است از اتوبیوگرافی تحریف‌شده و مانیفست ایدئولوژیک. چهار محور اصلی دارد:۱. برتری نژاد آریایی و ناپاکی نژاد یهودی به عنوان «ویروس» تمدن۲. نیاز به «فضای حیاتی» (Lebensraum) در شرق اروپا برای توسعۀ ملت آلمان۳. نفی دموکراسی پارلمانی و ستایش نظام پیشوایی۴. تقبیح پیمان ورسای و توطئه‌ی جهانی یهود-بلشویسم جلد دوم در ۱۹۲۶ منتشر شد. تا ۱۹۴۰ بیش از شش میلیون نسخه در آلمان فروخته بود .۶. راهبرد جدید و صعود به قدرت (۱۹۲۴-۱۹۳۳)پس از آزادی، هیتلر تغییر تاکتیک داد: به جای کودتا، از طریق صندوق رأی قدرت را تصاحب خواهد کرد. حزب را بازسازی کرد، سازمان‌دهی‌اش را متمرکز ساخت و ماشین تبلیغاتی عظیمی به راه انداخت .انتخابات ۱۹۲۸ برای نازی‌ها ناامیدکننده بود (۲.۶٪ آرا). اما رکود بزرگ ۱۹۲۹ اوضاع را دگرگون کرد. بیکاری، تورم و نارضایتی از جمهوری وایمار فضا را برای افراطی‌ها مساعد کرد. نازی‌ها با وعده نان و کار، شکستن پیمان ورسای و نابودی کمونیسم رأی آوردند .در ۱۹۳۰ به ۱۸.۳٪ رسیدند. در ژوئیه ۱۹۳۲ با ۳۷.۳٪ بزرگترین حزب رایشتاگ شدند. هیتلر در برابر هیتلر برای ریاست جمهوری در ۱۹۳۲ به هیندنبورگ کهنه‌سرباز باخت، اما در ژانویه ۱۹۳۳، با دسیسه‌های فرانتس فون پاپن و محافظه‌کارانی که گمان می‌کردند می‌توانند او را مهار کنند، هیندنبورگ ناچار هیتلر را به صدارت عظمی منصوب کرد .باور رایج که هیتلر «انتخاب شد» نادرست است. او منصوب شد و سپس دموکراسی را نابود کرد .۷. تحکیم قدرت و دولت پیشوا (۱۹۳۳-۱۹۳۴)۲۷ فوریه ۱۹۳۳ رایشتاگ به آتش کشیده شد. هیتلر هیندنبورگ را وادار کرد فرمان آتش رایشتاگ را امضا کند که حقوق مدنی را لغو کرد. ۲۳ مارس ۱۹۳۳ قانون تفویض اختیار به تصویب رسید: با ۴۴۱ رأی موافق در برابر ۹۴ مخالف، هیتلر قدرت قانون‌گذاری کامل یافت .در ماه‌های بعد:· همه احزاب سیاسی جز حزب نازی منحل شدند· اتحادیه‌های کارگری برچیده شدند· مطبوعات و رادیو تحت کنترل وزارت تبلیغات گوبلز درآمد· اولین اردوگاه کار اجباری در داخائو برای مخالفان سیاسی گشوده شد ۳۰ ژوئن ۱۹۳۴ «شب دشنه‌های بلند» رخ داد. هیتلر با کمک اس‌اس، رهبران اس‌آ از جمله ارنست روم و صدها مخالف دیگر را به قتل رساند. ارتش و سرمایه‌داران از این پاکسازی استقبال کردند .۲ اوت ۱۹۳۴ هیندنبورگ درگذشت. هیتلر مقام ریاست جمهوری و صدارت را ادغام کرد و خود را «پیشوا و صدراعظم رایش» نامید. تمام سربازان و کارمندان دولت سوگند وفاداری شخصی به او یاد کردند .۸. عقاید و علایق شخصیایدئولوژی نژادی: هسته مرکزی جهان‌بینی هیتلر «پاکی نژاد» بود. او تحت تأثیر داروینیسم اجتماعی و نظریه‌های نژادی قرن نوزدهم، تاریخ را نبرد دائمی نژادها برای بقا می‌دانست. نژاد آریایی (ژرمنی) را خالق تمدن، و نژاد یهودی را «ضد نژاد» و نابودکننده تمدن معرفی کرد .ضد اسلاویسم: اسلاوها را «زیرانسان» (Untermenschen) می‌نامید و سرزمین‌هایشان را برای استعمار آلمان و برده‌کشی ساکنانش ضروری می‌دانست .ضد کمونیسم: بلشویسم را ابزار توطئه جهانی یهود برای نابودی تمدن غرب تفسیر می‌کرد. جنگ علیه شوروی «جنگ صلیبی» علیه این توطئه بود .علایق شخصی:· هنر: تا پایان عمر خود را هنرمندی ناکام می‌دانست. مجموعه‌ای از نقاشی‌هایش پس از جنگ کشف شد. معماری را نیز بسیار دوست می‌داشت و طرح‌های شهری عظیم برای برلین کشید .· موسیقی: شیفته واگنر بود. اپرای واگنر را مظهر روح آلمانی می‌دانست و بارها به اجراهای بایرویت رفت .· سینما: از فیلم‌های مستند و تبلیغاتی به ویژه ساخته‌های لنی ریفنشتال حمایت کرد .· زنان: رابطه‌اش با زنان مبهم و کنترل‌گرانه بود. پس از خودکشی خواهرزاده‌اش گلی رائوبال در ۱۹۳۱ (احتمالاً به دلیل آزار عاطفی هیتلر)، با اوا براون رابطه پنهانی آغاز کرد و ساعات زیادی از روز را با او در برشتسگادن می‌گذراند، اما تا روز پیش از خودکشی ازدواج نکرد .· سبک زندگی: گیاهخوار بود، الکل مصرف نمی‌کرد و سیگار نمی‌کشید. ساعات کاری نامنظم داشت و اغلب تا دیروقت بیدار می‌ماند .۹. سیاست خارجی و راه به سوی جنگ (۱۹۳۵-۱۹۳۹)هیتلر سه هدف اصلی در سیاست خارجی داشت:۱. لغو پیمان ورسای و بازگرداندن قدرت نظامی آلمان۲. اتحاد تمام آلمانی‌زبانان در یک رایش۳. تصاحب «فضای حیاتی» در شرق جدول گام‌های تجاوزکارانه تا جنگ جهانی دوم:تاریخ رویداد نقض پیمان ورسای؟مارس ۱۹۳۵ اعلام بازسازی ارتش و نیروی هوایی بلهمارس ۱۹۳۶ اشغال نظامی راینلند بلهمارس ۱۹۳۸ آنشلوس (الحاق اتریش) بلهسپتامبر ۱۹۳۸ کنفرانس مونیخ و الحاق سودتنلند خیر (با موافقت قدرت‌ها)مارس ۱۹۳۹ اشغال تمام چکسلواکی بله (شکست توافق مونیخ)اوت ۱۹۳۹ پیمان مولوتوف-ریبنتروپ با شوروی تاکتیکی۱ سپتامبر ۱۹۳۹ حمله به لهستان بله (آغاز جنگ جهانی دوم)۱۰. جنگ جهانی دوم و جنایات (۱۹۳۹-۱۹۴۵)جنگ با تهاجم به لهستان در اول سپتامبر ۱۹۳۹ آغاز شد. تا ۱۹۴۱، آلمان بیشتر قاره اروپا را اشغال کرد: دانمارک، نروژ، هلند، بلژیک، لوکزامبورگ، فرانسه، یوگسلاوی، یونان و بخش‌های وسیعی از شوروی .اما هیتلر اشتباهات استراتژیک مرگباری مرتکب شد:· ناتوانی در شکست بریتانیا در نبرد هوایی (۱۹۴۰)· اعلام جنگ به آمریکا پس از پرل هاربر (۱۹۴۱)· اصرار بر دفاع بی‌قید و شرط تا نابودی کامل آلمان هولوکاست:سیاست نابودی یهودیان اروپا از ۱۹۴۱ به صورت سازمان‌یافته آغاز شد. کنفرانس وانزه در ژانویه ۱۹۴۲ هماهنگی نهایی «راه‌حل نهایی» را تصویب کرد. شش میلیون یهودی در اردوگاه‌های مرگ (آشویتس، تربلینکا، سوبیبور و...) و توسط آینزاتس‌گروپن در شرق کشته شدند .علاوه بر یهودیان، قربانیان رژیم نازی شامل موارد زیر بودند:· ۳ میلیون اسیر جنگی شوروی (عمدتاً بر اثر گرسنگی و کار اجباری)· ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار کولی (رومانیایی)· ۲۰۰ هزار بیمار روانی و معلول (عملیات T4 اتانازی)· هزاران همجنسگرا، شاهد یهوه و مخالفان سیاسی مجموع کشته‌شدگان جنگ جهانی دوم در اروپا حدود ۲۹ میلیون نظامی و ۱۹ میلیون غیرنظامی برآورد می‌شود .۱۱. فروپاشی و مرگ (۱۹۴۵)از ۱۹۴۳ ابتکار عمل به متفقین رسید. شکست در استالینگراد، نبرد کورسک، و سپس پیاده‌سازی در نرماندی فروپاشی را تسریع کرد. هیتلر که به طور فزاینده‌ای از نظر جسمی و روحی تحلیل رفته بود، آخرین ماه‌های عمر را در پناهگاه زیرزمینی صدارت‌خانه در برلین گذراند .۲۹ آوریل ۱۹۴۵ با اوا براون ازدواج کرد. وصیت‌نامه سیاسی نوشت و دریاسالار دونیتس را جانشین خود تعیین کرد. ۳۰ آوریل ۱۹۴۵، با شلیک به سر یا کپسول سیانور (شواهد ضدونقیض است) خودکشی کرد. جسدش را در محوطه صدارت‌خانه سوزاندند .شوروی بقایای جسد را بارها دفن و نبش قبر کرد و سرانجام در ۱۹۷۰ به دستور آندروپوف به طور کامل سوزانده و در البه ریخته شد .۱۲. اثر و میراث در تاریختأثیر ژئوپلیتیک:۱. تقسیم آلمان و اروپا: شکست آلمان به جنگ سرد و تقسیم این قاره به دو بلوط به مدت ۴۵ سال انجامید.۲. پایان نظام استعماری اروپا: قدرت‌های استعماری فرانسه و بریتانیا چنان تضعیف شدند که ظرف دو دهه امپراتوری‌هاشان فروپاشید.۳. تأسیس اسرائیل: هولوکاست مشروعیت سیاسی و ضرورت اخلاقی برای ایجاد دولت یهود فراهم کرد .تأثیر حقوقی و اخلاقی:۱. محاکم نورنبرگ: نخستین دادگاه بین‌المللی برای جنایت علیه بشریت. اصول آن مبنای تشکیل دیوان کیفری بین‌المللی شد.۲. کنوانسیون نسل‌کشی (۱۹۴۸): واکنش مستقیم به هولوکاست.۳. اعلامیه جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸): در پاسخ به جنایات نازی‌ها تدوین شد .تأثیر بر فرهنگ و حافظه جمعی:۱. هیتلر به «نماد شر مطلق» در تمدن غرب بدل شد. هانا آرنت مفهوم «ابتذال شر» را برای توصیف سازوکار بوروکراتیک کشتار نازی‌ها به کار برد.۲. آموزش هولوکاست در بسیاری از کشورها اجباری شد.۳. ممنوعیت نمادها و سخنان نازی در آلمان و اتریش، و محدودیت‌های شدید در بسیاری کشورها.۴. پرسش دائمی فلسفی: «آموزش و تمدن چگونه با این فاجعه هم‌زمان شدند؟» تأثیر بر آلمان:۱. «فاجعه تمدنی» (Zivilisationsbruch) اصطلاحی که متفکران آلمانی برای هولوکاست به کار می‌برند.۲. «فرهنگ خاطره» (Erinnerungskultur): میلیون‌ها آلمانی هر سال از یادمان‌ها و اردوگاه‌ها بازدید می‌کنند.۳. بازنگری کامل قانون اساسی: «دموکراسی شبه‌نظامی» که اجازه ندهد دشمنان دموکراسی از دموکراسی برای نابودی آن استفاده کنند.۴. تعریف «وطن» نه بر اساس نژاد، که بر اساس قانون اساسی دموکراتیک .آمار نهایی جنایات منسوب به رژیم هیتلر:· ۶ میلیون یهودی· ۵.۷ میلیون غیرنظامی شوروی· ۳ میلیون اسیر جنگی شوروی· ۱.۸ میلیون غیرنظامی لهستانی· ۵۰۰ هزار کولی· ۲۰۰ هزار معلول و بیمار روانی· ده‌ها هزار همجنسگرا، شاهدان یهوه و مخالفان سیاسی· حدود ۸ میلیون آلمانی نیز در جنگ کشته شدند و ۱۲ میلیون آلمانی از شرق اروپا اخراج شدند .هیتلر کارنامۀ خود را با این جمله در «نبرد من» خلاصه کرده بود: «آلمان یا قدرت جهانی خواهد بود، یا وجود نخواهد داشت.» او آلمان را به نابودی کشاند، اروپا را ویران کرد و میراثی از نفرت بر جای گذاشت که هفتاد و پنج سال بعد هنوز التیام نیافته است.</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 02:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پاستور( نوشته گروک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%88%DA%A9-jjackn7dmgkf</link>
                <description>در دل شب‌های تاریک فرانسه قرن نوزدهم، جایی که سایه مرگ بر سر مردم افتاده بود، مردی به نام لویی پاستور، شیمی‌دان جوانی با چشمان پر از آتش، وارد میدان نبردی نامرئی شد. تصور کنید: کارخانه‌های شراب‌سازی در حال فروپاشی، کشاورزان با دستان خالی و چشمان اشک‌بار، فریاد می‌زنند: &quot;شراب‌هایمان مسموم شده! فاجعه است!&quot; دولت فرانسه، در آستانه بحران اقتصادی، پاستور را احضار کرد. &quot;تو تنها امید مایی، لویی! اگر شکست بخوری، فرانسه سقوط می‌کند!&quot;پاستور، با میکروسکوپش که مثل شمشیری جادویی بود، به عمق مایعات نگریست. ناگهان، وحشت! موجودات ریز و شیطانی – میکروب‌ها – در حال حمله بودند، شراب را به سم تبدیل می‌کردند. قلبش تند می‌زد. &quot;اگر اشتباه کنم، همه چیز از دست می‌رود!&quot; او شب‌ها بیدار ماند، آزمایش کرد، شکست خورد، دوباره برخاست. سرانجام، کشف بزرگ: گرم کردن شراب تا مرز جوش، بدون سوزاندن طعمش! میکروب‌ها نابود شدند. صنعت شراب زنده شد، کشاورزان فریاد شادی زدند، و فرانسه نفس تازه‌ای کشید. اما این فقط آغاز طوفان بود!حالا، کرم‌های ابریشم! جنوب فرانسه، منبع ثروت ابریشم، در چنگال یک بیماری مرموز اسیر شده بود. کرم‌ها یکی یکی می‌مردند، کارخانه‌ها تعطیل، خانواده‌ها گرسنه. پاستور، مثل یک کارآگاه شجاع، به مزارع رفت. زیر باران سیل‌آسا، با دستان لرزان، کرم‌ها را کالبدشکافی کرد. &quot;این یک عفونت است! یک دشمن پنهان!&quot; او ریسک کرد، کرم‌های سالم را جدا کرد، و معجزه! صنعت احیا شد. مردم او را قهرمان نامیدند، اما خطر واقعی هنوز در کمین بود...دهه ۱۸۸۰، هاری! بیماری وحشتناک، مثل یک هیولای نامرئی که از دندان سگ‌های دیوانه بیرون می‌جهد. قربانیان با دردهای جهنمی می‌مردند، فریادهایشان شب‌ها را پر می‌کرد. هیچ امیدی نبود. پاستور، حالا پیرتر اما مصمم‌تر، سال‌ها در آزمایشگاهش جنگید. واکسن‌هایی ساخت، روی خرگوش‌ها و سگ‌ها آزمایش کرد. شکست‌ها او را به زانو درآورد، اما او برخاست. &quot;من تسلیم نمی‌شوم!&quot;سپس، لحظه‌ای که جهان را لرزاند: پسر کوچکی به نام ژوزف مایستر، با زخم‌های خونین از گاز سگ هار، به در آزمایشگاه رسید. مادرش گریان التماس کرد: &quot;آقای پاستور، او تنها فرزندم است! نجاتش دهید!&quot; پاستور تردید کرد. واکسن روی انسان آزمایش نشده بود – اگر شکست بخورد، مرگ ژوزف بر گردن او بود! قلبش مثل طبل می‌کوبید. &quot;این ریسک زندگی است!&quot; او واکسن را تزریق کرد. شب‌ها بیدار ماند، منتظر معجزه یا فاجعه. روزهای پرتعلیق گذشت... و ژوزف زنده ماند! اولین واکسن هاری جهان متولد شد. خبر مثل انفجار در اروپا پیچید، هزاران نفر نجات یافتند، و پاستور به افسانه تبدیل شد.او تا آخرین نفس، در سال ۱۸۹۵، جنگید و مؤسسه پاستور را بنیان گذاشت – قلعه‌ای علیه بیماری‌ها که هنوز هم جهان را نجات می‌دهد. لویی پاستور نه فقط یک دانشمند، بلکه یک جنگجوی شجاع بود که با علم، تاریکی را شکست. این داستان واقعی است، اما پر از هیجانی که تاریخ را زنده می‌کند! 🔥</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 01:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارول پولاک  (نوشته دیپ سیک )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%BE-%D8%B3%DB%8C%DA%A9-gfia4qz0xsix</link>
                <description>مردی که جریان را متوقف کردداستان کارول پولاک، ادیسون فراموش‌شده لهستان---فصل اول: پسری از سانوکپاییز ۱۸۵۹ بود. در شهر کوچک سانوک، در جنوب لهستان، در خانواده‌ای که نفس‌هایشان با بوی مرکب چاپ و کاغذ عجین شده بود، پسری به دنیا آمد که قرار بود مسیر تاریخ الکتریسیته را برای همیشه تغییر دهد. نامش را کارول فرانچیشک پولاک گذاشتند .پدرش کارول پولاک بزرگ، چاپخانه‌داری موفق بود که از موراوی به لهستان کوچیده بود. شاید تصور نمی‌کرد که پسرش روزی نه با حروف سربی، که با الکترون‌ها و یون‌ها کتابی تازه در تاریخ فناوری بنویسد. کتابی که هیچ‌گاه نامش روی جلد آن حک نشد، اما هر صفحه‌اش در قلب شارژر موبایل‌تان، در رگ‌های کامپیوترتان، و در نبض هر دستگاه الکترونیکی که تا صد سال بعد ساخته شد، جاری است .پولاک کوچک از همان کودکی با سیم‌ها و باتری‌ها حرف می‌زد. هم‌بازی‌هایش کلید و مدار بودند. در بیست‌وسه‌سالگی، زمانی که هنوز بسیاری در اروپا تلفن را باور نکرده بودند، او یکی از اولین خطوط تلفن لهستان را نصب کرد. آن روز کسی ندانست که این جوان سانوکی، اولین جرقه از انفجاری بزرگ را زده است .---فصل دوم: در جستجوی برق جاودانپولاک اما در لهستان نمی‌گنجید. روح سرکش و ذهن جستجوگرش او را به لندن کشاند. سال ۱۸۸۳ بود و شهر زیر نور زرد لامپ‌های گازی می‌خفت. او اما در آزمایشگاه شرکت «The Patent Utilisation Co» مشغول بیداری بود .دو سال بعد، برلین. پلی‌تکنیک سلطنتی شارلوتنبورگ. پولاک حالا دیگر نه فقط یک تکنسین ماهر، که مهندسی بود با ذهنی انباشته از ایده‌های محال. او در برلین کارخانه تجهیزات الکتریکی «G. Wehr» را اداره می‌کرد، اما باز هم اینجا برایش کوچک بود .۱۸۸۶، پاریس. شهری که عاشق نور بود. پولاک مدیر شرکت ترامواهای الکتریکی شد. ترامواهایی که با اختراع او کار می‌کردند: سیستمی از باتری‌های قابل شارژ که پیش از آن کسی ندیده بود. اینجا بود که لقب «پدر الکتروموبیلیتی» را از آن خود کرد؛ عنوانی که یک قرن بعد، وقتی تسلا و ب‌ام‌و و مرسدس سراغ خودروهای الکتریکی رفتند، تازه معنای واقعی خود را یافت .اما پولاک هنوز به چیزی فراتر می‌اندیشید. او می‌خواست برق را مهار کند، شکل دهد، و به هر شکلی که انسان نیاز دارد درآورد. می‌خواست جریان را متوقف کند.---فصل سوم: دسامبر ۱۸۹۵؛ روزی که جریان متوقف شدلندن، دسامبر ۱۸۹۵. بیرون از پنجره آزمایشگاه، برف می‌بارید و شهر در انتظار کریسمس بود. اما کارول پولاک به چیزی جز سیم‌ها و دیودهای الکترولیتی‌اش فکر نمی‌کرد.مشکل برق متناوب این بود که دائماً جهت خود را عوض می‌کرد. پنجاه بار در ثانیه، مثبت و منفی جابه‌جا می‌شدند. بیشتر دستگاه‌های الکتریکی اما به برق مستقیم نیاز داشتند؛ جریانی که همیشه در یک جهت حرکت کند. این مثل آن بود که قطاری داشته باشی که گاهی به چپ می‌رود، گاهی به راست، اما مسافران بخواهند همیشه به سمت شمال سفر کنند.تا آن روز، مهندسان از یک‌سوسازهای ساده استفاده می‌کردند که نیمی از برق را دور می‌ریختند. مثل آنکه نصف مسافران را پیاده کنی تا قطار یک‌طرفه شود.اما پولاک فکری دیگر کرد. او چهار دیود را در یک چیدمان مربعی کنار هم چید. دو دیود راه را برای نیم‌سیکل مثبت باز می‌کردند، دو دیود دیگر برای نیم‌سیکل منفی. اما همه مسیرها به گونه‌ای طراحی شده بودند که در نهایت، همه مسافران -همان الکترون‌ها- از یک در وارد شوند .پل دیود متولد شد.پولاک آن روز برگه پتنت بریتانیا را با شماره ۲۴۳۹۸ امضا کرد. سندی که نه فقط یک مدار، که عصای موسی بود برای برق متناوب؛ آن را می‌شکافت و از دلش رودی از برق مستقیم جاری می‌کرد .---فصل چهارم: سرقت بزرگ قرناما تاریخ همیشه بی‌انصاف است.تنها دو سال بعد، لئو گرتس، فیزیکدان آلمانی، مستقل از پولاک به همان مدار رسید. مقاله نوشت، مقاله‌اش منتشر شد، نامش ثبت شد. و امروز در نود درصد کتاب‌های درسی جهان، این مدار را «پل گرتس» می‌خوانند .کاشف اول، مهندس لهستانی که در ۱۸۹۵ پتنت را ثبت کرده بود، به حاشیه تاریخ رانده شد. پولاک اما هرگز برای این بی‌عدالتی نجنگید. او مشغول فتوحات دیگر بود.سال بعد، ۱۸۹۶، پتنت دیگری از پولاک ثبت شد: خازن الکترولیتی. او کشف کرد که لایه نازک اکسید آلومینیوم روی سطح فلز، اگر با بوراکس تثبیت شود، می‌تواند بار الکتریکی را در خود ذخیره کند. امروز میلیون‌ها خازن الکترولیتی در مدارهای سراسر جهان، میراث آن کشف را حمل می‌کنند .---فصل پنجم: امپراتوری باتری‌هاپولاک اما تنها یک مخترع نبود. او کارآفرینی بود که اختراعاتش را به صنعت تبدیل می‌کرد.کارخانه‌های باتری‌سازی او در فرانکفورت و لیزیینگ (اتریش) غول‌های صنعت آن روز بودند. شرکت‌ها از سراسر اروپا برای کسب مجوز تولید باتری‌های او صف می‌بستند. پتنت‌هایش در آمریکا، بریتانیا، فرانسه، آلمان، اتریش و سوئیس ثبت شدند. مجموعاً ۹۸ پتنت. ۹۸ اختراع که هرکدام می‌توانست نام یک مخترع عادی را جاودانه کند .مدال نقره نمایشگاه پاریس (۱۸۸۹)، مدال طلای همان نمایشگاه (۱۹۰۰)، جوایز بین‌المللی از کلمبیا تا لویو و نیس. پولاک دیگر نه فقط یک مهندس، که یک برند بود .---فصل ششم: بازگشت به خانه۱۹۲۲. لهستان پس از ۱۲۳ سال، استقلالش را باز یافته بود. پولاک شصت‌وسه ساله بود، ثروتمند و مشهور در سراسر اروپا. می‌توانست در پاریس یا برلین یا لندن بازنشسته شود و باقی عمر را در آسایش بگذراند.اما او به خانه بازگشت.«در دوران اوج حکومت آلمان بر اروپا، پولاک کارخانه‌ای با سرمایه آلمانی بر خاک آلمان اداره می‌کرد. اما هر روز شجاعت آن را داشت که ملیت لهستانی خود را فریاد بزند، به آن افتخار کند و متخصصان لهستانی را گرد خود جمع کند.» این را استانیسواو اودرووانژ ویسوتسکی، استاد پلی‌تکنیک ورشو، درباره او نوشت .در ۱۹۲۳، پولاک همراه با ایگناسی موشچیتسکی (که بعدها رئیس‌جمهور لهستان شد) و الکساندر روترت، شرکت سهامی «انجمن باتری‌سازی لهستان» (PETEA) را تأسیس کرد. کارخانه‌ای در بیاوا (بیلسکو-بیا‌لا امروزی) که اولین باتری‌های لهستانی را با پتنت‌های پولاک تولید کرد .آن کارخانه امروز همچنان فعال است. صد سال بعد، هنوز نفس می‌کشد .---فصل هفتم: ادیسون لهستان۱۹۲۵. پلی‌تکنیک ورشو. پروفسورها و دانشجویان و مقامات در تالار بزرگ گرد آمده‌اند. کارول فرانچیشک پولاک، مهندس لهستانی، در حال دریافت دکترای افتخاری است. در کنار او، ایگناسی موشچیتسکی و الکساندر روترت نیز همین افتخار را دریافت می‌کنند. هم‌کاران دیرین، حالا در اوج شکوه .در گوشه‌ای از تالار، کسی زمزمه می‌کند: «ادیسون لهستان».واقعاً چنین بود. او نه فقط پل دیود و خازن الکترولیتی و باتری‌های پیشرفته، که ماشین چاپ رنگی، میکروفون جدید، لامپ ایمنی برای معدنچیان، و حتی طرحی برای هواپیما در نمایشگاه نیس ارائه کرده بود. در جنگ جهانی اول، مواد نظامی فرانسه را بهبود بخشید. روشی نوین برای جراحی پیشنهاد داد. او مرد رنسانس بود در عصر الکتریسیته .چند ماه بعد، نشان صلیب افسری احیای لهستان را دریافت کرد. لهستان به پسر خود افتخار می‌کرد .---فصل هشتم: قلبی که برای همیشه می‌تپد۱۷ دسامبر ۱۹۲۸. بیاوا، لهستان. قلب کارول فرانچیشک پولاک از تپش ایستاد. او شصت‌ونه سال داشت و میراثی بر جای گذاشت که نه در موزه‌ها، که در تاروپود تمدن مدرن تنیده شده بود .امروز، نزدیک به یک قرن بعد، هر بار که گوشی خود را به شارژ می‌زنید، یک پل دیود درون شارژرتان، برق متناوب دیوار را به برق مستقیم باتری تبدیل می‌کند. هر لپتاپ، تلویزیون، کنسول بازی، یخچال، ماشین لباسشویی، دستگاه‌های پزشکی، پنل‌های خورشیدی، اینورترهای صنعتی، و هزاران دستگاه دیگر که برای زندگی ما حیاتی‌اند، بدون اختراع پولاک نمی‌توانستند کار کنند.او به ما یاد داد چطور جریان را متوقف کنیم و در مسیر درست هدایتش کنیم.---فصل نهم: چرا نوبل نه؟این پرسش همیشه در هوا می‌ماند: چرا مردی که یکی از بنیادی‌ترین مدارهای الکترونیک را اختراع کرد، هیچ‌گاه جایزه نوبل دریافت نکرد؟پاسخ ساده نیست، اما می‌توان به چند نکته اشاره کرد.نوبل فیزیک معمولاً به کشف «پدیده‌های بنیادین» تعلق می‌گیرد، نه به اختراعات مهندسی، حتی اگر انقلابی باشند. در سال ۱۹۷۳، لئو ایساکی جایزه نوبل را برای کشف پدیده تونل‌زنی در دیودها دریافت کرد. نه برای اختراع دیود، که برای توضیح چرایی کارکرد آن .در سال ۲۰۰۰، جک کیلبی برای اختراع مدار مجتمع (IC) نوبل گرفت. او از معدود مهندسانی بود که نوبل را نه برای کشف یک پدیده، که برای اختراعی عظیم دریافت کرد. رابرت نویس، هم‌اختراع‌کننده دیگر IC، چون زودتر درگذشت، هرگز این افتخار را نیافت. تاریخ با مهندسان بی‌رحم است .پولاک نیز چنین سرنوشتی یافت. او پدیده جدیدی کشف نکرد؛ او چهار دیود موجود را به گونه‌ای هوشمندانه چید که کاری کردند پیش از آن محال می‌نمود. این نبوغ مهندسی بود، نه کشف فیزیک.اما اگر نوبل به «مخترعانی که جهان را بی‌صدا دگرگون کردند» تعلق می‌گرفت، کارول پولاک بی‌تردید یکی از اولین برگزیدگان بود.---فصل دهم: بیداری دیرهنگاملهستان اما پسر خود را فراموش نکرد.۲ سپتامبر ۲۰۱۵. انجمن مهندسین برق لهستان (SEP) مدالی به نام کارول فرانچیشک پولاک تأسیس کرد. روی یک روی مدال، چهره او حک شده؛ آن سوی دیگر، نماد باتری، لوگوی SEP، و کلماتی که حق مطلب را ادا می‌کنند: الکتروتکنیسین، دانشمند، مخترع. پیشگام صنعت باتری‌سازی .در بیلسکو-بیا‌لا، زادگاه کارخانه‌اش، میدانی به نام او نام‌گذاری شده و مجسمه‌اش در مرکز آن نصب خواهد شد. در سانوک، شهری که او را به دنیا داد، هنوز نامش بر سر زبان‌هاست .---پایان: جریان ادامه دارداین داستان پایان ندارد.پایان ندارد چون هر بار که چراغی روشن می‌کنید، هر بار که لپتاپتان را باز می‌کنید، هر بار که گوشیتان را به شارژ می‌زنید، پل دیود پولاک مشغول کار است. در سکوت، بی‌ادعا، بدون آنکه نامش برده شود.او به ما یاد داد که گاهی برای تغییر جهان، نیازی به کشف قوانین جدید نیست. کافی است قوانین موجود را به گونه‌ای تازه کنار هم بچینیم. نوآوری همیشه در اختراع چیزهای تازه نیست؛ گاهی در دیدن تازه چیزهای قدیمی است.کارول فرانچیشک پولاک، نودوهشت پتنت، یک لقب افتخاری از دانشگاه ورشو، یک نشان دولتی، یک مدال به نام خود، و شهری که مجسمه‌اش را در میدان اصلی نصب کرده است. اما مهم‌تر از همه، جریانی که در رگ‌های تمدن مدرن جاری کرده و تا ابد ادامه خواهد داشت.جریان مستقیم. جریان پولاک. جریان زندگی.---پانوشت: این داستان به یاد کارول پولاک نوشته شد، مهندس لهستانی که پل دیود را در ۱۸۹۵ اختراع کرد. اگر روزی در کتابی نام «پل گرتس» را دیدید، به یاد بیاورید که مخترع واقعی آن، مردی از سانوک بود که تاریخ نامش را ناعادلانه از خاطره‌ها زدود. اما ما فراموشش نمی‌کنیم.</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 05:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-gfkbv2ioff8p</link>
                <description>چند وقتیست روی نوشتن هیچ تمرکزی ندارم و نمیتوانم خوب بنویسم گرچه آن وقت هم...ولش کن شوفاژم دارد صدای جیر جیر در میاورد نمیدانم چه مرگش شده البته من میدانم کن باید در مورد همه چیزها و پدیده ها خوب حرف بزنم و کلمات خوب به کار ببرم مثلا در مورد همین شوفاژ یا در مورد نویسندگی خودم و یا هر چیزی بالاخره اشیا است چندین سال کار کرده و حالا نیاز به سرویس و روسوب زدایی و این مسائل دارد و ؟ خوب حالا سعی میکنم ادامه اش را ببافم امروز یک مرسدس بنز ای ام جی .جی ال ای‌. ۶۳ اس دیدم که اولبن بار بود میدیدمش یک شاسی بلند خیلی خوش استیل و گردن کلفت که به نظر رقیبی برای شاسی بلندهای آلمانی دیگر از بی ام و یا پورشه بود از همه شان هم خوش رخ نر و پلاکش هم موقت بود فکر کنم از عراق آمده بود آنجا از این ماشینها خیلی زیاد است و شهروندان عراقی و کردستانی به سهولت و با همان قیمت آلمان میتوانند ماشینهای آلمانی برانند و بعدش؟ از بحث در مورد ماشینها خیلی خوشم نمی آید دارم یک سریال میبینم که اسمش خون و طلا ۲۰۲۳است و ماجراهای آلمان زمان هیتلر را نشان میدهد و به نظر سریال خیلی خوش ساختی است اوه حواسم نبود چه همزمانی جالبی ماشین آلمانی و سریال آلمانی کمی قبل از هوش مصنوعی پرسیدم آیا مرسپس میتواند در زمینه ماشینهای آفرود با تویوتا رقابت کند؟ و جوابش مثبت بود و گفت ماشینهای خیلی بهتری هم میسازد ولی از لحاظ قیمت نمیتواند با تویوتا رقابت کند چون قیمتهای تویوتا های همرده بنز و پورشه یک چهارم آنهاست و در کیفیت هم تفاوت خیلی واضحی ندارند همچنین ژاپنی ها با دوامتر هستند و راحت تر تعمیر میشوند. پس؟ خوب من نمیخواستم نتیجه خاصی بگیرم همینجوری نوشتم که نوشته باشم و در ادامه میخواهم بگویم یاد یک سریال ایرانی افتادم که سال ۱۳۶۹ ساخته شده بود و در آن دانیال حکیمی جوانکی خوشچهره و جویای نام بود و نقش پسر مرحوم اسماعیل داورفر را بازی میکرد و به نظرم خیلی خوب بود چون کشور تازه از شر جنگ خلاص شده بود و مردم میخواستند یک نفسی بکشند و از آن فضای انقلاب و شعار و جنگ و شکنجه و بمب گذاری و مسخره بازی فاصله بگیرند و وارد دهه هفتاد بشوند که حالا میفهمیم چه دهه خوبی بود.حالا دانیال حکیمی یک عاقله مرد باتجربه و معروف و تا حدودی ازیاد رفته شده او با آن صدای کلفت و بدن ورزش کاری و چهره خوبش بازیکر ثابت سریالهای تاریخی و مذهبی و پلیسی مهدی فخیم زاده شد و در سریال ولایت عشق نقش ابومسلم خراسانی یا یکی از یاران امام را بازی میکرد و با اسبش بیابانها را زیر پا میگذاشت در فاصله این سالها من هم بزرگ و میانسال شدم و او پیر شد کشور به امروزش و دلار از صد تومان به قیمت امروزش رسید و طلا اینجور شد و فلان و بسار و من داشتم فکر میکردم که چطور میشود یک نوشته خوب و هدفمند نوشت گاهی مینشینم و یک ایده به سرم میزد مثل همه نوشته ها و نویسنده ها حتی بزرگترینها هم ممکن است چند مدت سماق بمکند و چیزهتی دم پستیه اینجوری از آب و هوا و ماشین و شوفاژ و گرانی بنویسند و بعد یک ایده ناب مثل قلعه حیوانات و وداع با اسلحه و صد سال تنهایی به ذهنشان برسد و بنویسند و تهش را در بیاورند راستش .راستش چی؟ از یادم رفت یعنی یکهو آمد و رفت نمیدانم چرا آن سریال که البته در زمان خودش ندیده بودم به ذهنم رسید حتی الان از گنجه خاطرات یک چیز خیلی خنکی یادم می آید که پر یک بعد از ظهر دلگیر پاییزی یا تابستانی وقتی هشت نه سالم بود یک پرنده ای مثل فنچ به حیاطمان آمد و من خواستم بگیرمش ولی نتوانستم هنوز آن انداره کوچکتر و سفیدتر از تخم مرغ و نوک قرمزش یادم است .یک بار هم همان حوالی پسر خاله ام توپ گران دو فوتبالیست را زده بود زیر تیشرتش و فلنگ را بسته بود .لی صاحب توپ تا دم در تعقیبش کرد و گرفت یک بار هم چند ستل بعد از آن که نوجوان شده بودم در بازیهایه جام ال جی که در باغشمال بین ایران و پاراگوئه یا یک تیم آفریقایی بود توپ بین تماشاگرها افتاد و ما همه به سمتش نگاه کردیم یک نوجوان ۱۸ یا شاید هم ۲۰ ساله بود منتظر بودیم توپ را به رمین بیندازد ولی او هم گذاشت زیر تیشرتش و د برو هنوز بعد از بیست و اندی سال یادم مانده و از یادم نمیرود بعدش؟ این خاطرات شاید بخاطر تاثیر صدای تیک تیک شوفاژ به ذهنم می آیند بعید هم نیست.نویسنده باید بنویسد و همینجوری دستش را گرم نگه دارد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 03:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه گل و جادوی اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-mwt5fn6mk6xf</link>
                <description>در راه پله صداهایی می آمد  معلوم بود بوی گل دخترها همه را بیدار کرده بود حتی در ساختمان روبرویی و بقیه خانه های محله هم آن بو اثر کرده بود رز سفید گفت مرا به آن مرد بفروش و ماشینش را بگیر من دو فردای دیگر میمیرم و تو تا ابد صاخب آن ماشینی گل سرخ گفت مرا هم با خانه ای معاوضه کن و تا زرد برایت بماند او در میان ما زیباترین است دوباره تلفن به صدا در آمد شاهرخ مغرور از رو نمیرفت اینبار در صدایش مقداری التماس و صفر درصد غرور بود ببین ما رفیقیم تو نون و نمک مارو خوردی حرفمو زمین ننداز اون سفیده مال من باشه تو که نمیتونی سه تاشونو بگیری همین ماشین که از خونت گرونتره رو میدمش به تو اون ماشین برای یه شب؟نه ماشین برای تو دختر هم برای همیشه مال مناگه فردا مرد چی؟چرا بمیره جوون رعنااومدیمو مردچه کلکی تو کارته ؟ راستش من آدم دندون گردی نیستم اینا آدم نیستن گلن نمیشه بهشون نزدیک شد خار دارنمیخوای بیام تو خونتون از نزدیک ببینمشون؟آره حق ویزیتشون یه سکه تمامهباشه حرفی نیست نیم ساعت دبگه با سکه اونجام باید تنهایه تنها باشیمن کلک تو کارم نیست خیالت تخت گل زرد گفت تو چقدر پاکیگل قرمز گفت ولی زیادم پاک نیست چون میخواد ...گل سفید گفت میخواد چی؟یادم رفت میخواستم چی بگم  و خندید یک پیامک به گوشی آمد همان همسایه تنومند بودتا دیروز اونجوری الانم سه تا با هم خیر باشه؟ منظور؟این چه بوئیه راه انداختی ؟ برو شکایت کن بگو از خونه همسایه بوی گل میاد نه میگم سه تا یکی کردیو دیگر پیامی نیامد حالا شاهرخ بود که در را میزد وای علی فک نمیکردم همچین جنمی داری تو کجا این حوریا کجا علی این تو نیستیسکه رو بده بیاد بیا اینم سکه اصل طلا خوب حالا چی؟ نشون بدهو او دید که تن دخترها از گوشت و پوست نیست و از گل و خار است و مایوس شدفهمیدم حتما همش خوابه پس پس چی؟ گیج شدم گیجه گیج یعنی چی که از گل و خار ...تو یه جادوگر شدیحالا هرکدومو خواستی یه شب ببر عوضش ماشین مال مننه اینجوری به درد نمیخوره ببرم چیکار کنم؟همش که واسه خواب نیس این تو رستوران باشه مشتریات صد برابر میشههمین الانم پرهگل سرخ گفت من تا سه روز زنده هستم .خوب سه روزم کمه اصلا سه سال وقتی گوشت ندارین.مردم که نمیدونن من نیازی به خودنمایی ندارمدر این لحظه باز زنگ در زده شد کیه؟ پسر جوان و سیاه و عجیبی بود با کی کار دارینبا شاهرخمیگه با تو کار داره این دیگه کیه؟من همچین جونوری نمیشناسممنم شاهرخ منم ماشینتچی؟ باور کن خودشمبرق از چشمان شاهرخ جهید و نگاه تندی به علی و دخترها کرد گل سرخ گفت حتما بوی ما باعث شده آدم بشه و سه تایی خندیدند و زنجیر طلای شاهرخ به ماری کوچک و زیبا تبدیل شدو از گردنش به زمین افتاداین چه مسخره بازیه بیا بالا بینم.و پسر جوان و سیاهی با چشمان درشت و پیکری ورزیده و قامتی کوتاه داخل شد پس تو ماشین منی که آدم شدیآره شاهرخ خان خودمم نمیدونم چی شدهپس بعد این من باید مثل مفلسا پیاده گز کنم؟عوضش یه چیز خوب دارهبگویکی از این دخترها با لمس من آدم واقعی میشن در این لحظه علی و شاهرخ به هم نگاه کردن و شاهرخ به نفع او عقب نشست.من دختر کم ندیدم همونم باشه واسه این مفلس بلکه از تنهایی در آد تو چل چلیو با لمس او گل سفید صاحب تنی انسانی شد اندکی از زیبائیش کاسته شد و ماشین یک حرف دیگر داشتو من میتونم همه آهنگایی که تو فلشم بود رو براتون اجرا کنم و همگی به هم نگاه کردند و زیر خنده زدند شاهرخ دست گل سرخ را گرفت و از آنجا بیرون رفت در پارکینگ همه شش ماشین به آدم تبدیل شده بودند و کسی ازش خبر نداشت ماشین هم با گل زرد دست در دست هم بیرون رفتند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 06:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه گل و جادوی اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-lyggpsljbvan</link>
                <description>من یک ایده خیلی کوچک دارم برای یک داستان کوتاه البته باید گفت خیلی کوتاه این فقط یک ایده است که برای دیده شدنش چند خط نوشته بهش آویزان میکنم سه تا گل رز زرد و سفید و سرخ توی یک گلدان در ویترین یک مغازه بودند و یک مرد تنها و فقیر که هیچکس اورا نمیدید با حسرت به آنها نگاه کرد و چشمانش بی دلیل تر شد گویا تنهایی بسیار به او فشار آورده بود .از آنحا رد شد یک شب زیبا و آرام زمستانی بود تا عید زیاد نمانده بود و او چند ماه پیش مادر پیرش را که تنها کسش بود از دست داده بود و غم زیادی در دلش بود از کنار مغازه ها و یک تالار و باشگاه گذشت و خیابان سه تکه بد قلق را رد کرد و بعد به پاساژی در آن ور خیابان رفت پسرهای جوان که کودکیشان را دیده بود و با پذرها و مادرهایشان همدوره بود دست در دست دخترها میرفتند و پسرهایی کمی بزرگتر از آنها پدر هم شده بودند ولی او تنهایی را برگزیده بود یا تنهایی تقدیرش بود تا آخرین مغازه آن سمت خیابان که حدود سیصد متر میشد رفت و دوباره همان راه را برگشت و همان خیابان بدقلق را رد شد و باز به همان مغازه رسید آن سه گل رز دیگر در گلدان نبودند و یک بوی شگفت انگیز از خود به جا گذاشته بودند او از نبود آنها غمگین شد و از آن مغازه به طرف بالا یعنی رستوران بزرگی که سالها در آن پیک بود و این اواخر اخراج شده بود رفت سه دختر قد بلند و زیبا و شیک پوش با لباسهایی آمیخته از سرخ و سبز و زرد و سفید دست در دست هم در همان پیاده رو راه میرفتند و او فکر کرد میشناسدشان قلبش به تپش افتاد مردهای شیک پوش و جذاب و پولدار زیادی در آن حوالی بودند سه تایش صاحبان همان رستوران بودند که ماشینهای خیلی عالی و لباسهای برند داشتند یکی از آنها که از همه جوانتر و مغرورتر بود از پی دختر ها می آمد سابقا اورا بسیار تحقیر کرده و نادیده اش گرفته بود حالا  آن دخترها وسط آن دو بودند معلوم بود به آن جوان تنومند و شیک پوش با زنخیر طلای ضخیمی که به گردن داشت توجهی نکرده بودند و به طرف او آمدند چشمان مرد مغرور گرد و سرخ شده بود دختر زرد پوش که موهایی درخشانتر از طلا داشت گفت مارا شناختی؟ اوووووو خودشان بودند آدم شده بودند قلبش داشت به شدت میزد و حس میکرد زانوهایش سست شده اند شما همون گلهایین؟گل سفید گفت آره اشک تو جادوی مارو جنبوند میشه دستتونو بگیرم؟آره میشه چرا نشه ما مال توایممرد جوان ثروتمند با عصبانیت به آنها نگاه میکرد او از کسی سه هیچ باخته بود که حتی از غرور جواب سلامش را نمیداد با انگشتش به تو اشاره کرد و به سمتش فراخواند ولی خضور دخترها دل و جرات زیادی به او داده بود و اینبار او بود که صاحب گردنبد طلا را نادیده میگرفت گل زرد گفت بیا قدم بزنیم سرور ما گل سرخ گفت چرا مارو به خونت نمیبری که خونت بوی گل بگیره ؟ و او ؟ از آخرین باری که دختری را به آن خانه برده بود بیش از چهار سال گذشته بود دختری که پیش آنها مثل خاک مقابل گل بود هرکس آنها را میذید دهانش از تعجب باز میماند کسی که تا دیروز یک سگ برای همراهی نداشت حالا از حاکمان دبی هم خوشبخت تر بود وقتی به آپارتمان رسیدند همسایه تنومند و ثروتمندش که چشم دیدن اورا نداشت از دیدن آن سه در کنار او به خالی شبیه مرگ ماند زن زیبایش که بینهایت بهش افتخار میکرد مقابل آنها عروسک ارزانی ساخته شده در کارگاهی محقر در روستایی زشت به نظر می آمد همسایه دیگر که سابقا اورا بخاطر مجرد و بیکار بودن شماتت کرده بود آشکارا دهانش از دیدن آنها باز شد و نتوانست تا چند ثانیه ببنددش و اما در خانه او توانست هر سه شان را بغل کند ولی بسیار سبکتر از چیزی بودند که باید معلوم شد تنشان از گل ساخته شده و اندام انسانی ندارند و نمیتوانست ...در آن لحظه تلفنش به صدا در آمد همان برادر کوچک و مغرور بود ببین بهت چی میگم خودت که میدونی دروغ تو کارم نیست از فردا میتونی برگردی سر کارت حتی میذارمت پشت کانتر یا مدیر سالن میدونی که دروغ ندارم قبل از شما یه کله گنده پیشنهاد داد یکیشونو با یه خونه عوض کنمباشه همین ماشین زیر پامانگار بوی گل عقلتو پرونده مگه میشه آدم رو فروخت گل سرخ گفت ولی ما که آدم نیستیمگل زرد گفت راس میگه عمر ما هیلی کوتاههبعد او گوشی را قطع کرد بوی گل همه جا را در برگرفته بود و از ساختمان بیرون زده بود </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 02:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستوران نویسنده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-olfycd63hheo</link>
                <description>حالا میخواهم یک چیز آرام و ملایم و دور از هیجان بنویسم .شاید این برای هیچکس جالب نباشد ولی باز قصد دارم شروعش کنم چون هیچ هزینه ای ندارد و با یک اشاره میشود پاکش کرد از خودم میپرسم ملایم بودن در نوشته چگونه است؟ آدم چیزهایی بنویسد که شبیه کیک شکلاتی برای اعصاب و روان باشد البته شاید شما کاهو و شیره انگور و دیگری چای و شیرنی کشمشی و آن یکی سوپ داغ خامه ای برای روحش دوست داشته باشد و ممکن است نویسنده ای کتاب را به حال یک رستوران خیلی گنده در آورد که هرچیزی حتی سیگار و تخمه آفتابگردان و شراب قرمز و همه چیزهایی که از ذهنتان بگذرد در آن پیدا بشود و به خودتان بگویید چقدر خوب با پول ناچیزی کتابی خریدم روحم را مهمان غذاهایه عالی کردم و هربار که بخوانمش بازسیر میشوم و این معجزه کتاب و قلمهای جادویی است آنها استادهای خیلی زبده ای هستند مثلا کتابهای تولستوی را اگر با رستورانها مقایسه کنیم شبیه اعیانی ترین رستورانها با کرانترین غذاهاست چون خود او هم از اعیان بود و یک عمر با اشراف روس زیسته و آداب و فرهنگ آنها را بلد بود .اگر کتابهای همینگوی را با رستورانها مقایسه کنیم او میتواند یک شعبه غذاهای دریایی داشته باشد چون در داستان پیرمرد و دریا نشان داد از ماهیها خیلی سر رشته دارد یکی دیگر از شعبه هایش هم مخصوص گنگسترها و خلافکارهای گنده است آنها آنجا چیزهایی مثل استیک با شراب و اسکاچ و بیف و کنتاکی و پیتزا میخورند و سیگارهای کوبایی دود میکنند و گاهی درگیریهای مسلحانه پیش می آید البته رستورانهای او به اینها خلاصه نمیشود و میتواند ساندویچی ها و فست فودهای خیلی خوب هم داشته باشد و داستایفسکی ؟ احتمالا میخانه های ارزان را اداره کند که دانشجوهایی که قصد دارند پیرزن نزول خوری را بکشند یا انقلاب کنند و در آینده پتانسیل تبعید به سیبری را دارند آنجا وودکا بخورند و بحثهای سیاسی بکنند جلال آل احمد هم یک قهوه خانه با دیزی و چلوکباب و قلیان دارد سیمین دانشور؟ غذاهای عالی در یک گاراژ کوچک میپزد و برای خوردن غذاهایش باید از یک هفته قبل اسم نویسی کنید اوریانا فالاچی فقققط برای زنهای روشنفکر و آنهایی که قاچاقی سقط جنین میکنند قهوه و کیک خیس سرو میکند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 21:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بخوان۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%B3-susqitd3txop</link>
                <description>شب را خیلی راحت روی تخت با کیفیت اتاق خوابیدم مادرم و دوستش هم در همان اتاق و روی تخت دو نفره خوابیدند و صبح باز تنهایی به زیارت و مشهد گردی رفتم معمولا در معدود سفرهایم به مشهد در حرم و موزه اش و بازار رضا میگشتم ولی اینبار خواستم به باغ وحش و کوه سنگی هم بروم با مترو که مثل مترو تهران شلوغ بود و بقیه اش را با اتبوس خودم را به باغ وحش رساندم ورودیش ۱۲۰ تومان بود و زوار عراقی زیادی آنجا بودند یک مرد کوتوله از آن بی اعصابهای جنگی که جلوی باغ وحش پشمک میفروخت با یک عراقی که زن و بچه اش پیشش بودند کم مانده بود دعوایشان بشود مشهدی ها استعداد زیادی در یادگیری زبانهای مهتلف دارند و اکثرشان ترمی را از زوار آذربایجانی مثل من یاد گرفته اند و به راحتی حرف میزنند و آن مرد کوتاه قد عربی را هم تا حدی بلد بود .باغ وحشش آنقدر که فکر میکردم بزرگ و جالب نبود و تعداد زیادی ببر در آن نگه میداشتند که اکثرا بی حال و کلافه به نظر میرسیدند یک جا خوانده بودم باغ وحش تنها زندانیست که زندانیانش بیگناهند البته در منابع علمی اگر نگاه کنید میبینید که عمر وحوش در اسارت چند سال بیش تز عمرشان در طبیعت است چون آنجا هر روز بدون استثنا غذا میخورند و از ضربه سم ستور نمیمیرند و حتی در یک فیلم دیده بودم دندان خراب یک شیر نرخیلی گنده و بیهوش شده!! را داشتند عصب کشی میکردند و آن فیلم برایم خیلی شگفت انگیز بود دکترها با عجله داشتند کار میکردند تا قبل از به هوش آمدن سلطان جنگل کار دندانش را تمام کنند و صخیح و بهتر از روز اول برش گردانند من آن لحظه باز شدن چشم شیر را تصور میکردم به نظرم دیدن چشم باز یک موجود وحشی از آن نزدیکی ضربات بدی به ناخودآگاه انسان میزند و میتواند کابوس شود و خواب شبهایش را هط خطی کند .بین وحوش چشمهای گرگ و هخرس از همه ترسناکتر است و سرخ پوستها آن دورا خدایان مرگ میدانند .ببرهای آنجا کوچکتر از حد تصورم بودند چون از نوع بنگالی بودند یاد یک فیلم مسخره بالیوودی افتادم که یک عاشق دل شکسته از جنگلهای متراکم بنگال به سوی خانه محبوب روان میشد و در فیلمنامه قرار بود پنج!! ببر گنده بهش حمله کنند و او با دست خالی هر پنج تایشان را شکست دهد  غافل از اینکه ببر منزویست و تنها زندگی و شکار میکند و کارکردان هندی حتی یک ببر را هم نمیتواند رازی به کشتی کرفتن بی خطر با عاشق دلشکسته کند و در ابتکاری جهنمی لباس مسخره ببر تن پنج سیاهی لشگر کرده بود که زانوهایشان ناچارا رو به شکم خم شده بود و ته خنده بودند و عاشق دلشکسته هر پنج تایشان را کتک سیری زد و به محبوبش رسید😂😂😂توی آن باغ وحش گرگهای ایرانی و شیر و خرس و گراز و شتر !! که وحشی به حساب نمی آید و میمون و اینجور چیزها هم بودند بعد من باز با اتبوس  هم دوری در شهر زدم و هم به حرم برکشتم و با اسنپ که مرد مسن و خوبی بود به کوه سنگی که تعریفش را بیست و چند سال قبل از دوستم شنیده بودم رفتم در راه از او پرسیدم آیا در مشهد هم زنها بی حجاب شده بودند و جواب او بله خیلی پر ملاتی بود .کوه سنگی انگار در بالای شهر بود و محله های خیلی باکلاس و قشنگی با چنارهای سر به فلک کشیده که در ذهن من نماد محله های مرفه نشین هستند داشتند بعد به بالای آن کوه سنگیه قشنگ رفتم و چند عکس گرفتم و به اطراف حرم برگشتم و باز زیارت کردم و یک غذای خوب در رستوران ارزانی اطراف حرم خوردم و یک هلیکوپتر نخ دار😂 به قیمت ۶۰ تومان خریدم و به هتل برگشتم و صبح عزم برگشتن کردیم بیرون آمدن از مشهد و پیدا مردن راه خروج سخت بود اینبار تصمم گرفتم از راه کویر و سمنان برگردم تا زودتر برسم استان هراسان رضوی خیلی پهناور و بیابانی بود .از جایی به اسم داورزن و قوچان و نیشابور گذشتیم که واقعا همان اقیانوس شن بودند و مرا شگفت زده میکردند که چطور اجداد و نیاکان ما ایرانیان توانسته اند قرنها در آن جغرافیای خشن و سرسام آور از پهناوری زنده بمانند و هنر هایی به دست آورند .داورزن مصداق بارز آبادیی در میان اقیانوس شن بود گرچه در نگاه اول ترسناک و حیرت انگیز بود ولی زندگی در آنجا هم میتوانست همراه آرامش و نوعی عرفان و معنویت باشد و خراسان از دیرباز به عرفا و شعرا و جنگجویانش معروف بوده و بر خودم سعادتی میدانستم که میتوانستم در آن خاکهای نورانی و پر افتخار و معنویت جاری در هوایش باشم نفس بکشم شایسته بود بر آن خاک نیز سجده کرد و خاکش را بوسید زیرا که مردان و زنان بزرگی در آن زیسته و در خاکش آرمیده بودند و بعد وارد استان سمنان شدم که به راهپیمایی در مریخ یا سیاره ای دیگر شبیه بود طوری بود که اگر یک سگ در آن بیابان میدیدی باعث شعف و شادی میشد در جتیی که اسمش میامی بود برای بنزین زدن نگه داشتم مرد جوان و ریزنقشی که مسئول آنجا بود کارت بنزینم که جا مانده بود را برایم آورد و من برای قدردانی یک خربزه کوچک قوچانی که سر راه خریده بودم بهش دادم بعد از سمنان و شاهرود رد شدم و در تاریکی وارد استان تهران شدیم ودر ورامین که ده ها بساط بزرگ طالبی و خربزه فروشی داشت باز بنزین زدم و از داخل تهران که آسفالتش بسیار عالی و رانندگی شان بی نقص بود گذشتم و وارد اتوبان غرب شدم از جاهایی مثل گرمدره و کرج و آبیک و قزوین گذشتم و خیلی خسته شده بودم و خوابم می آمد ولی نمیتوانستم توقف کنم همینجوری راندم و راندم تا به زنجان رسیدم و وارد شهر شدم تا یک مسافر خانه برای شب ماندن پیدا کنم که نبود و مجبور شدم به مسیر ادامه دهم و در یک پمپ بنزین بین راهی توی بیابان که تریلی های زیادی برای استراحت نگه میداشتن نگه داشتم و نیم ساعتی خوابیدم و باز به راه افتادم وقتی به استان خودمان و هشترود رسیدم هوا گرگ و میش شده بود و و در روشنایی روز به تبریز رسیدم و دوست گیلانی مادرم را به خانه شان در شمال تبریز رساندم و چند دقیقه بعد به خانه رسیدیم </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 23:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بخوان۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%B2-jxny7dedim1q</link>
                <description>روی آن پل عریض و سنگ فرش حاضر بودم شرط ببندم هیچ جایی در دنیا به زیبائیه شمال ایران نیست و نمیتواند باشد یک چیزیست که انسان را به خودش مومن میکند حاضری بپرستیش ولی مادرم چندان با من هم نظر نبود و اصرار داشت زودتر حرکت کنیم و تا شب خودمان را به جایی برسانیم از داخل آن شهر رد شدیم کمی ترافیک بود من انگار واقعا جادو شده بودم حس میکردم nde که میگویند همین است مردم بیخود دنبال بهشت میگردند آدم باید سعی کند همانجا ساکن شود و تا آخر عمرش ریه اش را از آن هوا و چشمانش را از آن منظره ها پر کند یک خانه کوچک و قشنگ کنارآن خیابان باریک و سنگ فرش شده بود در تخیلم خودم را آنجا تصور کردم ساکنان آنجا چقدر خوشبخت بودند و آرزو کردم کاش میتوانستم شب را آنجا بخوابم بعد به رفتن ادامه دادیم که تقدیر هر عاشق دلشکسته ایست داشت غروب میشد توی ورودی ساری هم ترافیک بود داشتند جایی را میکندند و چیزی میساختند داشت باران آرامی میبارید لطیف ترین شب بارانی تاریخ بود حس میکردم توی بهشتم و این حال و هوایی دیگر است خود ساری هم برخلاف چیزی که شنیده بودم زیبا و باشکوه و شیک با مغازه های بزرگ و نخلهای سربه فلک کشیده بود از آنجا هم رد شدم و جایی گوشه خیابان که پیاده رو بسیار عریضی داشت نگه داشتم و همسفرهایم پیاده شدند که کمی قدم بزنند از نت یک مسافرخانه پیدا کردم و تماسگرفتم زن جوانی بود که از صدا و لحنش فهمیدم تحصیلکرده و تازه عروس از آن مودبهای زرنگ و حسابگر است که با اجاره دادن خانه های روستایشان پول در می آورد یک جور دلالی بود لوکیشن فرستاد روستای خوبی نبود مسیرش خاکی و دور افتاده بود مادرم داشت میترسید یک حیاط بزرگی بود که خانه قدیمی و دنجی داشت و حیاط درختان بزرگ و فضای تاریکی داشت مادرم گفت توی ماشین خوابیدن را به آنجا ترجیح میدهد بعد آن زن و شوهر جای دیگری پیشنهاد دادند که صاحبخانه در طبقه بالا بود و جای پارک و راه مجزا داشت و مادرم قبولش کرد هر سه مان نوبتی به حمام کوچکش رفتیم و استراحت خوبی کردیم و صبح زود به راه افتادیم آنجا هم درست مرز استان مازندران و گلستان بود .گلستان حال و هوای عجیبی داشت بیشتر از شمال شبیه چابهار بود و منظره هایش برایم دلهره آور بود تا زیبا و دلربا یک جایی بود که پر از مزارع پنبه بود و بعد جاده ای بود که دو طرفش پوشیده از درختانی غول پیکر و نازیبا تا رسیدیم به خود شهر گرگان و ازش رد شدیم بعد به یک شهر رسیدیم که خیلی وسیع و پهن ولی خلوت بود حس میکردم با ماشین زمان به دهه هفتاد برگشته ام خانه ها و مغازه های آن جا درست شبیه آن سالها بود بعد از کلی راه به جنگل کم تراکم و قشنگی رسیدیم و چند عکس گرفتیم و بعد از شهرهایی گذشتیم که مردمش بیشتر بلوچ بودند و یادم آمد اجداد آنها زمان رضا شاه برای کار در مزارع پنبه از بلوچستان آورده شده بودند و برخلاف مهاجرهای استان ما که به تهران و کرج نرسیده فارس میشوند و به خودمان فحش میدهند و بدترین توهینها را میکنند اصالت و لباسهای اجدادیشان را نگه داشته بودند و شهرهایشان هم زیبا و باصفا بود هنوز تا مشهد خیلی راه مانده بود و دیگر خبری از جنگل و دریا و سبزی و قشنگی نبود و مناظر بیابانی شده بود و من در ذهنم به گذشته های آن خاکها سفر کرده بودم و مردمی که با رنج و مرارت در قحطی ها و سختی ها و جنگهای بزرگ رشته حیات و فرهنگ را مجال گسستن نداده و سر به سر گره به گره گاهی ضخیم و گاهی نازک نسل به نسل زنده اش داشته و به ما رسانده بودند می اندیشیدم .دلم میخواست به آن خاک غریب سجده کنم و بوسه بزنم خاک آنجا بسیار گیرا بود به مادران و پدران شایسته ای می اندیشیدم که با همه سختی ها و نداری ها و ناملایمتها زیسته بودند و آن خاک را کاشته و داشته بودند که شکمها سیر و تن ها پوشیده شود روزگاری از همان خاکها شیرمردی از طایفه یوخاری باش قاجار برخاسته و ایران مضمحل شده را دوباره سرفراز و قدرتمند کرده بود و راهزنها و اوباش زند را به زباله دانی تاریخ فرستاده بود و مرزهای ایران را تا دور دستها گسترده بود سلسله جلیله قاجار را بنیان نهاده بود که سی سال تمام خرس قدرتمند شمالی روسیه تزاری را پشت مرزهای ایران نگه داشته بود .بعد راندم و راندم تا به خراسان شمالی که آبادیهای پراکنده ای میان اقیانوس عظیمی از شن بود رسیدم بجنورد شهری آرام و آباد بود که زندگی در آن به آرامی جریان داشت و باز راندم و راندم تا نزدیک غروب به ورودی مشهد رسیدم و بعد از عبور از یک ترافیک سنگین به شهر  رسیدم شهری که با پول بی حساب زوار و موقوفات و مزارع زعفران دارد تهران را هم پشت سر میگذارد اتوبانهای بسیار عالی با دور برگردانهای استاندارد نعل اسبی که باشکوهترش میکردند توی شهر و نزدیک حرم یک بازاریاب لاغر و سیه چرده که با دیدن پلاک ما شروع کرد به ترکی حرف زدن و یک هتل خوب و تمیز بهمان معرفی کرد را دیدیم از هتل تا حرم فاصله زیادی نبود و بعد از یک استراحت کوتاه و حمام و غسل به زیارت رفتم مثل همیشه باشکوه و معنوی و درخشان بود و البته شلوغ که برای مشهد عادی است و میشود تحملش کرد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-luh9zujlylbs</link>
                <description>حالا یک صبح زمستانی دیگر است .چندین هزارمین صبح عمرم ولی برایم تکراری و زشت نیست صدای آسانسور خیلی زیاد می آید توی شکمم هم وضع چندان خوب نیست چند خوراکی ضد و نقیض را یکهو‌ تویش ریختم حالا آنجا دعوایشان شده یک کلاغ نادان هم نان استاپ قار قار میکند و معلوم نیست حرف حسابش چیست گربه ما هم میو میو میکند یاکریمها هنوز نیامده اند لب پنجره ام باورنکردنیست ولی کلاغ هنوز هم دست نکشیده صدای ماشینها هم می آید .بعدش چه؟ برای چند صدمین بار از خودم میپرسم نوشتن چگونه است؟ و یک نویسنده چجوری یک سوژه را می یابد و میپرورد و...؟ راستش گیج شده ام من نویسنده نشدم مثل فوتبالیست نشدنم و مرد و شوهر و شاغل و بازیگر و مهندس نشدنم اشکالی ندارد مهم اینست من هنوز زنده ام و درد شکمم دارد بیشتر میشود الان است که با صدا راهش را پیدا کند و بیرون بجهد .یک نویسنده چطور میتواند چیزهایی برای نوشتن پیدا کند؟ از خودمان بپرسیم .نه لازم نیست  هرکس کاری دارد آنها آدمهای خاصی هستند مثل همه خاص های دیگر .دیوانه وار دنبالش میروند و به دستش می آورند .نوشتن هم سخت است مثل فیزیک و ریاضی و بنایی و فضانوردی و فوتبال و ...هرکاری که حرفه ای و رقابتی بشود سخت است و گاهی خیلی سخت این روزگار یعنی این دنیا عجیب است افرادی هستند که واقعا نانشان از سنگ و دهن شیر و قفس فیل در می آید ولی بعضی ها هم مثل اب خوردن پول در می آورند مثلا معدنچی ها یا خیلی های دیگر من آنهارا دیده ام آدمهایی که در شرایطی غیر انسانی و ناجوانمردانه در دورافتاده ترین جاها بیابانهایی که گرگ و خرس هم ازش میترسند کارهای سخت میکنند غم در آنجاها از هوا بیشتر است غربت نمیتواند کلمه مناسبی برای وصف واقعیت آنجاها باشد به خودت میگویی خدا همه جا هست همه جا مال خداست من باید قوی باشم به خودم حس های خوب بدهم .با غم چه میکنی تو همیشه در خانه و در شهر بودی توی اتاق خودت با تلوزیون خودت و کتابهایت و چایه همیشه تازه دمت و نت پر سرعتت حالا کجایی؟ در یک بیابان ناکجا آباد که حتی برای غولهای بیابانی هم جای خوبی نیست مجبوری کارهای سخت بکنی مجبوری قوی باشی با ناملایمات بجنگی و مرد شوی ولی من همه آن سختی ها را دیدم و یک پسر بچه باقی ماندم توی چهل سالگی هم پخته و دنیادیده و قوی نشدم خوابم خیلی سنگینتر از این بود که مرد میانه میدان شوم .آهان این خودش یک سوژه است برای نوشتن.اینکه چگونه یکی مرد وسط میدان میشود ترسهایش و تنبلیهایش را میریزد در معامله دست و صدایش نمی لرزد حرفش را در هر شرایطی رسا و شجاعانه میزند و راهش را پیدا میکند و از دارایی و موقعیتش به خوبی مراقبت میکند و یک مرد واقعی میشود؟ راستش من نتوانستم آنجوری شوم خواب و گوشه امنم را به پیشرفت ترجیح دادم .حالا چند ساعت بعد است خواب سبک و شیرینی کردم یکهو با سروصدایی موذی چشمم باز شد گربه ام برای اولین بار به پنجره کوچک و غیر قانونی اتاقم که محل گندم خوردن یاکریمهاست رفته بود او اصلا و هرگز نباید آنجا باشد خود پنجره آنجا اضافه و باعث نارضایتی همسایه پشتی است چه رسد که یک گربه زرد نادان هم برود آنحا و دیده شود راستش خیلی ترساندم و با ناخونهایش هم محکم به آنجا که کج و کوله و زشت است چسبیده بود و نمی آمد شاید با دیدن یاکریمها کنجکاو شده و پریده که نگاهشان کند .بعد مادرم گفت در جنت آباد تهران یک بازار آتش گرفته و رفتم دیدم و دیگر نخوابیدم همسایه اهریمان که زنی لاغر و مراتب دان است برایمان یک شیشه کمپوت گیلاس خانگی و یک کیسه سیب باغشان را فرستاده بود که خوردن کمی از آن کمپوت سرم را درد آورد .سعی میکنم چیزی برای نوشتن پیدا کنم چیزی که ارزش خواندن داشته باشد اول اینکه اشکالی ندارد یک نوشته سطحی و روزمره باشد مثل همین چیزهایی که من تاحالا نوشته ام .خوب دوم چی؟ یادم آمد قرار بود بنویسم چطور یک نفر مرد میشود ودیگری پسر بچه باقی میماند .حتما در این مورد چیزهای زیادی نوشته شده است و دانشمندهای خفن بر رسی اش کرده اند و تا تهش رفته اند .ولی من چرا نشدم؟ خوب شرایط زندگیم طوری بود که مسئولیت پذیر نشدم برادر بزرگترم که حالا سه سال است مرده اجازه رشد و دیده شدن به من نداد و چشم دیدنم را هم نداشت من فقط مثل دختر بچه ها درس میخواندم و در آن هم عالی نبودم بعد که از پیله بچه گانه دورم خارج و وارد جامعه و زندگی واقعی شدم شکستهای پی در پی خوردم هیچ توان و تجربه ای در زندگی اجتماعی نداشتم و ...ترجیح دادم به لاک تنهائیه بچه گانه ام برکردم و تکه نانی بخورم و عمرم را به سر دهم خوب حالا چه میشود؟ دارم با شما به نوشتن فکر میکنم که چگونه است .میتواند همینجوری با چیزهای دم دستی و ناچیز ادامه پیدا کند .یا هرچیز دیگری به ذهنم رسید بنویسم پارسال این موقعها من با ماشینم همراه مادرم و دوستش از راه اردبیل و گیلان و مازندران و گلستان و خراسان شمالی به مشهد رفتیم سفر زیبایی بود یک شب را در گیلان در خانه دوست همان همسفرمان ماندیم جایی بود به اسم سنگر و یک خانه ویلائیه قشنگ داشتند هم خانه بود هم یک طویله بامزه داشتند و تویش دوتا گاو محلی خیلی قشنگ داشتند اسم یکیشان  طلا و دیگری سزار بود قبلش کمی داخل شهر رشت گشتیم به نظرم خیلی قشنگ بود خانه پدریش را از بیرون  نشانمان داد که بزرگ و زیبا بود بعد به مرکز شهر رفتیم و ماشین را داخل یک پارکینگ گذاشتم و به آن مکان معروف که توی اینستا پر از فیلمهایش است یعنی میدان شهرداری رفتیم پر از میوه فروشی و مغازه های قشنگ و درختهای بسیار بلند نخل بود یک جوان دست فروش چای و نسکافه و دمنوش را در وره دستی کوچکش میفروخت که یک چای نبات ازش خریدم آنجا وقت تلف میکردیم تا کار دوستش که رن ریز نقش و عینکی بود تمام شود بعد از آنجا تا سنگر که زیاد دور نبود رفتیم باران قشنگی میبارید و راه کم نور بود توی دام میگفتم این زن بیچاره مجبور است هر شب اینهمه راه را تنهایی با تاکسی و کلی پیاده بیاید .ولی محله شان واقعا زیبا و بهشتی بود یادم آمد در خدمت دوستی اهل آنجا داشتم که با خطی بچه گانه برایم یادگاری خنده داری نوشته بود که تا مدتها بهش میخندیدم و گوشش را با انگشتانم بخاطر آن خاطره بامزه میکشیدم و از طرز حرف زدنش که نمیتوانست حرف ر  را درست تلفظ کند خوشم می آمد از شوهر آن زن در مورد آن دوست پرسیدم که گفت میشناسدش .ولی خسته تر ازآن بودم که بعد از ۱۶ سال به سراغش بروم و تجدید خاطره کنم .شب خوب و آرام خوابیدم و به سمت مشهد راه افتادیم به دلایلی نا شناخته سفر پیش نمیرفت و در جا میزدیم و از طبیعت بهشتی گیلان در پاییز هم ذوق زده میشدم واقعا هرچه فکر میکنم هیچ جایی در دنیا و حتی خود بهشت هم نمیتواند از آنجا زیباتر باشد آن مناظر آن هوا آن جنگلها آن دریا و ساحلها دودهایی که جا و ببجا از جنگل به هوا میرود و معطرش میکند احتمالا آنجا همان بهشت است و ارواح طیبه بعد از تناسخ آنجا زاده میشوند و لذتش را میبرند .درست در نرز گیلان و مازندران روغن و فیلترهای ماشین را پیش یک مکانیک خوشرو و منصف عوض کردم و به راه ادامه دادیم و وارد مازندران شدیم هوا ابری و دل انکیز بود و نوار ساحلی بیش از گیلان در دید بود و دسته های مرغهای دریاییه ریز پیکر که تنشان سفید و صورتشان به طرز بسیار جذابی سیاه بود با آرامش در حال پرواز در امتداد ساحل بودند صحنه ای که مرا بسیار شاد و هیجان زده میکرد آنجا نگه داشتم و کلی عکس گرفتیم بعد به رامسر که بین همه شهرهای گیلان معروفترین است و در زمان شاهداشت به پایتخت دیگری تبدیل میشد که آنجا از مهمانان عزیز خارجی میزبانی میکردند رسیدیم و در پارکی که نخلهای سربه فلک کشیده داشت عکس گرفتیم هوا بینهایت نرم و لطیف بود آدم میخواست ریه هایش را ازش پر کند و تا ابد آنجا بماند در یک جایی که انگار چالوس بود از روی یک پل بزرگ رد شدیم از زیرش رود خیلی پهنی رد نیشد و به دریا که خیلی نزدیک بود میریخت به نظرم منظره بی نظیری بود ماشین را آنور پل نگه داشتم و از آن منظره بهشتی عکس گرفتم مدرسه ای در آن نزدیکی بود که زنگش خورده و محصلهای نوجوانش بیرون آمده بودند و از آن چشم انداز رشک انگیز به خانه هایشان میرفتند داشتم فکر میکردم چقدر خوشبختند که در چنین بهشت برینی زندگی و تحصیل میکنند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 16:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه کشتار بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-amr43qkukhwz</link>
                <description>حالا از هر حرفی خالیم و از نوشتن دوره دورم .در این زمستان رو به پایان که با اقیانوس خون مصادف شد باید سعی کنم به فلسفه آن کشتار بزرگ فکر کنم و بنویسمش .آنها چطور میتوانند مثل آب خوردن آدم بکشند و خم به ابرو نیاورند ؟ بخاطر مکتبی بودن .مکتب به آنها گفته بکش و شک نکن اگر شک کنی باختی. خدا با توست. مکتب میگوید هر کس از دایره دین خارج و مقابل ولی فقیه یا خلیفه قد علم کند مهدور الدم است و ارزشش از حیوانات هم کمتر است و حتی میشود جسدش را هم سوزاند و از خانواده اش برای تحویل جسد پول هم گرفت حتی در بحبوحه جریانات۸۸ یکی از آخوندهای خیلی گنده گفته ولی فقیه میتواند زنهایتان را به شما نامحرم کند. بله دقیقا همین است ولی شاه چون مکتبی نبود کشتار زیادی( در این حد) نکرد و زود رفت(اینها میگویند مرد نبود و وجودش را نداشت).به همین سادگی .با دین و دینداران نمیشود در افتاد.از قدیم هم گفته اند با آل علی هرکه در افتاد ور افتادچون آنها خودشان را به خدا وصل کرده اند و هر کاری بخواهند میکنند چون خدایشان گفته .ساده به نظر می آید ولی اینقدرها هم ساده نیست .یک فلسفه عمیقی دارد که اگر بهش پی ببرید لذت بخش است .میگویند با خدا باش پادشاهی کن.و آنها به نام خدایشان پادشاهی میکنند و هر کاری بخواهند میتوانند بکنند البته  به وقتش هم هزینه اش را داده اند و برادریشان را در انقلاب و جبهه و جنگهای خیابانی و...ثابت کرده اند.ازش سرسری نگذرید .اصلا فلسفه دین همین است که هرکاری خواستی به نامش بکنی و دست و دلت نلرزد دین آمده که شک ها را برطرف کند و گروه را بزرگتر وقوی تر کند .مطلب سنگین است و از دست من در میرود.بیایید یکبار از مسائل کوچک تحلیلش کنیم . اینجا کشور مذهبی است کشور ولایت فقیه یعنی پدیده ای  که میتواند مثل کوه اورست محکم و استوار بماند و از کشتن هزاران و حتی میلیونها مخالف که از دیدگاه او کافر و مهدور الدم هستند خم به ابرو نیاورد .همانطور که آقای خمینی هم فرمودند اگر در یک طیاره همه آدمها بیگناه و فقط یک نفر منافق باشد ما همه آنها را باهم میکشیم آن یک نفر به جهنم میرود و بقیه آدمها به بهشت و این حرف فلسفه این مکتب است راستش ما آدم را خیلی گنده کرده ایم توی ذهنمان. آنها مثل آب خوردن هزاااااران هزااااار نفر را به گلوله میبندند و هیچ عقوبتی هم نمیدهند و با همان دستهای خونی شامشان را هم میخورند و سر کارشان میروند از نظر آنها انسانها چیزی نیستند جز مقداری آب محبوس شده در قالب موجودی دوپا و خدا گفته اشدا علی الکفار و رحما بینهم.میگویند ما به شما گفتیم در آن شب نباید بیرون باشید و شما گوش نکردید پس شما دشمن خدا هستید و خونتان حلال است نگاهی به پیر و جوان و گریه های مادرانتان نمیکنیم و خونتان را میریزیم و هیچ گناهی هم نکرده ایم .با محارب نباید مدارا کرد. مابودیم که شما را از زاغه نشینی و فقر و فحشا و نکبت زمان شاه نجات دادیم و به دور افتاده ترین دهاتها برق و گاز و آسفالت کشیدیم حالا در ۴۵ سالگی بازنشسته میشوید و نت پر سرعت دارید و چاق و چله شده اید وماشین شاسی بلند میرانید  سری توی سرها در آورده اید همانطوری که شماها داخل مرزهای ماسربازِ دشمن ما( پهلوی)شدید و به حرف او به خیابانها آمدید و اگر مسلّح بودید به ما رحم نمیکردید پس ما هم رحم نمیکنیم میکشیمتان و به زخمی هایتان در بیمارستان هم تیر خلاص و اگر نشد تیغ به گلویشان میزنیم جنازه هایتان را هم مصادره میکنیم و ازتان حق تیر میگیریم و از جیغ و ناله و فغانتان هم شاد میشویم .وقتی بچه های خوبی بودید ما در ۹ سال هفت جام لیگ برتر به شما دادیم و به فینال آسیا رساندیمتان که در خواب هم نمیدیدید ولی اگر بچه های بدی بشویدزردی شما از ما و سرخی ما از شما .به نظر شما این حرفها منطقی است؟ نظر شما برای آنهااصلا  مهم نیست .تکرار کنید با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد .تا وقتی قدرت و اسلحه دست آل علی باشد به دشمنانش رحم نخواهد کرد همانطور که پهلوی هم در تبریز در یک روز ۲۵ هزار انسان به مراتب بیگناه تر را کشت و اسمش را نجات آذربایجان گذاشت یا با هواپیما و موشک به مردم لرستان حمله کرد و در چشم شما مهربان و گوگولی مگولی بود چون از قدیم گفته اند مرگ برای همسایه خوش است  در دادگاه ها اگر بروید میبینید همان قانونی که در دموکرات ترین کشورهای جهان هست اینجا هم اجرا میشود اگر جرایم شما عادی باشد مثلا دعوا کرده باشید یا در مورد طلاق یا سرقت یا چیزهای اینجوری .ولی در مورد معاندت با نظام مقدس هیچ اغماض و ارفاقی در کار نخواهد بود مثل سوسک انسانها را میکشند و ابایی ندارند و میگویند خونهای کثیف را حجامت کردیمهر کس به خیابانها رفت کشتندش و بعد از این هم اگر باقی بمانند بدون یک ذره  رحم ( که مال ضعیف هاست و ضعف در آل علی راه ندارد) خواهند کشت .با اینها نمیشود از راه خیابان و شورش و اعتصاب وارد جنگ شد خیلی خیلی سخت تر از این .مجاهدها بودند که اسلحه داشتند و ترور میکردند و بمب گذاری بلد بودند ولی آنها هم شکست خوردند و کنار رفتند در جنگ هم اینها باج به هیچ شغالی ندادند پس راهش این چیزها نیست در واقع راهش را هیچکس به خوبی نمیداند آمریکا هم اگر بیاید و چند بمب بیندازد نهایتا چند فرد مثل حسن نصرالله میمیرند و برخی مراکز و امکانات  مثل مخابرات و اینترنت و صدا و سیمابه دست مردم می افتد ولی درست وقتی که فکرش را نمیکنید دردسر بزرگ بعد از آن شروع میشود و صدها هزار آتش به اختیار به جا مانده از اقیانوس ثروتهای تاراج شده توسط کله گنده ها با کلاش و کوله هایی پر از گلوله در گروه های پنج شش نفری در خیابانها کمین میکنند و با سرهای بریده ماها مناره میسازند و به زنها و دخترها تجاوز میکنند و در بازارهای مکاره به دلالهای عرب و غربی میفروشند بله زنها و دخترهای من و شما را همان اتفاقی که بعد از قذافی در لیبی افتاد .مرا ببخشید حرفهای ناجور از قلمم بیرون میزند این فکرهای من است ممکن است با آن مخالف باشید ولی بخشی از احتمالات است </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 19:19:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلگرافی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-bpmklojabeob</link>
                <description>دوستان خوب ویرگولی خواستم یک مطلبی رو باهاتون در میون بذارم  اول اینکه سر شب مستند بسیااااار سیاه و باورنکردنی ایران نشنال در مورد جنایت ۱۸ و ۱۹ دی رو دیدم فکر میکردم به حد کافی بزرگ و دنیا دیده شدم و دلم اونقدری سنگ شده که تماشای جنازه ها و اون روایتهای واقعا هولناک نتونه اعصابمو خط خطی کنه ولی کرد بد جوری هم کرد تماشای صدها جنازه نه .حتی یکیش هم برای اعصاب و روان آدم عادی و سالم مضره و اون شیون ها و ضجه ها هم بنزینه رو آتیشن.همچنان فکر میکنم رفتن اینا بینهایت دردناک و خانمان سوز خواهد بود و واقعا اونجور که قبلا هم بارها تهدید کردن یه زمین سوخته از خودشون به جا میذارن و میرن( تازه اونم اگه برن) انگار به پیشونی این ملت و آب و خاک روز خوش ننوشتن و همیشه باید خون دل بخوریم.اما اصل مطلبم یه چیز دیگس قسمت اعظم اوقاتم این روزا تو سایت دیوار و ورزش سه و ویرگول میگذره نت هم هرگز وصل نشده که اینستا  و تلگرام رو ببینم .تو دیوار تبریز اگه نگاه کنید پر از آگهیه میز بیلیارد و پینگ پنگ و فوتبال دستی و ایر حاکی یا مطالبی در مورد درخواست کمک و راهنمایی در مورد افسردگی و بی کسی و آماده ام با ماشین شخصی خریدهایتان را انجام بدهم و اینجور چیزهاست انگار جامعه به این جمع بندی رسیده که هرگز نت وصل نمیشود و میخواهند با خریدن میز بیلیارد اوقات فراقتشان را به جای اینستا گردی که دیگر به خاطره پیوست با بیلیارد پر کنند غافل از اینکه بیلیارد نهایتا یک هفته تازگی دارد و اصولا نمیتواند جایگزین نت شود البته اینجا جایگزینی کلمه درستی نیست چون یک چیزی از دست رفته .فکر کنم تورهای سفر به وان هم بیشتر شود و مردم بروند در وان چند ساعت اینستا گردی کنند و برگردند </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 05:31:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-wve2m771geo0</link>
                <description>شب داشتم میمردم سرم گیج میرفت و چشمانم پر پر میزدند نمیتوانستم باز نگهشان دارم یک حال عجیبی شبیه مرگ بود نمیدانم چرا آنجوری شدم چند روز است حالم اینجور است ولی دیشب بخاطر پر خوری اوج بدحالیم بود زود خوابم برد و به خواب خوشی هم رفتم و ساعت پنج صبح با صدای مادرم بیدار شدم او نگرانم شده بود میترسید توی خواب بمیرم .بیدار شدم و تا حالا که ده و نیم است بیدارم سه تا یاکریم در پنجره دست کندو بسیار کوچکم اتاقم مشغول گندم خوردن هستند به زور سه تایی تویش جا شده اند و دمهای بامزه شان به هم گیر میکند و گاهی صدای خیلی قشنگی در میاورند به نظرم قیافه هایشان خیلی بامزه است مخصوصا نوکهایشان .صبح زود آمدند ولی توی پنجره گندم نبود و با بلند شدن من رفتند و حالا که چند ساعت گذشته برگشته اندو الان فقط یکیشان مانده آن دوتای دیگر سیر شدند تا دیروز دوتا بودند و امروز دوستشان را هم آورده اند نمیدانم آنها چطور با هم حرف میزنند و دیگری را راضی میکنند که همراهشان بیایند و دانه بخورند.چقدر خوب است که آدم بتواند یاکریمها را در پنجره اتاقش مهمان کند و ببیندشان ودر موردشان حرف بزند یا فکر کند موجودات زنده همه شان شگفت انگیز هستند یک مغزی هست که آنها را اداره میکند و میتوانند پرواز یا شنا یا خزش یا گزش و... کنند و شکمشان را سیر کنند. نمیدانماین یاکریمها شبها در این سرمای قاطر کش چطوری زنده میمانند و نمیمیرند یکبار سال ۷۸ در سرد ترین زمستان تاریخ معاصر وقتی صبح داشتم به مدرسه میرفتم دوتایشان را دیدم که مثل سنگ یخ زده و زمین افتاده بودند.باورم نمیشود  این چند هزارمین روز زندگی من است ولی انگار اولین بار است که صبح زمستانی را میبینم و از دیدنش سرمستم از بیرون صدایی می آمد که نمیدانم چیست حالا سه ساعت بعدش است یکهو خوابم برد و بعد با تپش شدید قلبم بیدار شدم و پرانول خوردم میخواهم این نوشته را به جاهای دور سوق دهم .چیز زیادی توی فکرم نیست شاید باز هم بخوابم اگر حال و اراده ای داشتم دوست داشتم خوب و بی نقص و زیاد بنویسم یک داستان شروع کنم و همینجوری ببافمش تا بینهایت راستش مردم این زمانه زیاد حال و حوصله کتابهای سنگین و قطور را ندارند کم پیش می آید که خودشان را درگیر ماجراهای بزرگ کنند حتی شنیده ام پدیده ای به اسم میکرو سریال هست که در چند قسمت دو سه دقیقه ای ساخته میشود و به نظرم خیلی عجیب است.من همان سریالهای معمولی را بیشتر دوست داشتم مثلا چند سال قبل گیم آف ترونز یا بازی تاج و تخت را دیدم که به نظرم خیلی خوب و صحنه دار و عالی بود ولی فصلهای آخرش دوبله نداشت و ندیدمش در ایرانی ها هم قورباغه ساخته هومن سیدی را خیلی تعریف میکردند ولی ندیدمش در سالهای قبل از کودکی سریالهای تلوزیون را عاشقانه دوست داشتم و سرآمد همه شان به نظرم روزی روزگاری بود که هنوز هم بی نظیر است و روی دستش نیامده بعد از آن همسران را خیلی دوست داشتم که فردوس کاویانی و مهرانه مهین ترابی و فرهاد جم و الهام پاوه نژاد نقشهای اصلیش بودند و بازیگران مهمانی مثل امین خیایی و پرستو گلستانی که نقش دختر خل وضعی به اسم صحرا را داشت در آن بازی میکردند و بعد از آن ما هر وقت اورا میدیدیم با اسم دلی( دیوانه)صحرا صدایش میکردیم .راستی خیلی سریال خوبی بود آن سال من سوم ابتدایی را میخواندم و سالهای بسیار روشن و پر امیدی بودند .تلوزیون ایران در اوج خودش بود به نظرم.راستی ایران یک چیز دیگری هست توی هنر و سینما و اینجور چیزها مثلا دوبله ایران چقدر شگفت انگیز بود و همین حالا هم با کلی افت باز عالی است .بعد از آن وسال بعدش که کلاس چهارم بودم سریال بینهایت محبوب و عالیه خانه سبز پخش شد که هنوز هم بعد سی سال میتواند مخاطب داشته باشد آن پسره که نقش علی را بازی میکرد حالا مردی شده برای خودش خسرو شکیبائیه نابغه در دهه هشتاد و در عین جوانی مرد رامبد جوان که آن زمان واقعا جوان و جذاب بود با آن سریال چهره شد حالا عاقله مردی شده داریوش اسد زاده چند سال قبل در صد سالگی مرد ولی آن سریال مثل یک تکه جواهر باقی ماند و خاطره مشترک نسلها شد بعدش آقای خاتمی آمد و رویکردهای تلوزیون تغییر کرد و کارهای جدید و چهره های جدید و پدیده های نو به نو .توی شبکه تهران سریالی ساخته بودند به اسم بچه های خیابان که واقعا یک پدیده در تاریخ تلوزیون ایران بود البته شاید هم من خیلی دوستش داشتم و دارم اغراق میکنم یکی از نقشهای اصلی آن فیلم مرضیه برومند بود که خودش کارگردان نمایشها و سریالهای عروسکی خاطره سازی مثل زیزیگولو بود و در آن سریال بسیار تلخ و صریح که مشابهش در تلوزیون محافظه کار ایران کم بود یک نقش چرک و کثیف و واقعی بازی کرده بود که اصلا فکرش را نمیکردم .حالا یادم آمد قرار نبود سریال شناسی بکنم .حالا شب شده و پرسپولیس باخت و موجبات شادیم را فراهم کرد مخصوصا که به گل زیبای فرشاد تیتاب باختند و مزید بر علت شدند</description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شصت ساله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59229482/%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-edz0vpmgz7g9</link>
                <description>حالا میخواهم از طریق سن و سال وارد یک نوشته کوتاه و نه چندان هدفمند شوم این هم یک جورش است .مثلا سن شصت سالگی را در نظر میگیریم یعنی کسی که متولد سال ۴۴ باشد.او سیزده سال داشته که انقلاب شده یعنی اندازه ای که یادش مانده باشد زمان شاه را هم دیده ولی قسمت اعظم عمرش در زمان همین نظام بوده او میتواند یک بازنشسته باشد پولدار و سالم یا فقیر و چروکیده باشد میتواند چندین فرزند یا حتی نوه داشته باشد یا حتی ممکن است هنوز مجرد باشد شاید پدر یا مادر شما یک شصت ساله باشد .وقتی به مدرسه رفت عکس شاه بر دیوار کلاسها بود و در رادیو و تلوزیون هایده و عهدیه و ویگن میخواندند و در خیابانها زنهای بی حجاب و میخانه ها و شیره کش خانه ها را هم میتوانست ببیند همان زمانها هم زمزمه های انقلاب و اعتراضهای مذهبی ها را میشنید و نمیدانست انقلاب چیست و چه عواقبی خواهد داشت و بالاخره آن هواپیما بر باند فرودگاه مهرآباد نشست و جمهوری اسلامی مستقر شد او نمیدانست خیلی زود بساط بمب گذاریها و اعدامها و تفتیش عقایدها و جنگ ۸ ساله خیلی از همسن و سالها و همکلاسها و هم سالانش را به کام مرگ خواهد فرستادو خانه هارا ویران خواهد کرد و ...او همه آن روزهارا دیده و به امروز رسیده ممکن است خودش از زخم خورده های آن تفتیش عقایدها و مجاهد بازی ها و کمونیست کُشی ها و موشک بارانها و جبهه و امثال آنها باشد مردی  از همان نسل به اسم داریوش را میشناختم که میگفت پاترول کمیته توی خیابان جلویش نگه داشته و چند برادر بسیجی پیاده شده اند و به جرم پیراهن آستین کوتاه کتک مفصلی بهش زده اند و با همان سر و روی خونی به خانه رفته .پسر عمه مادرم در اوایل انقلاب در اداره ای شاغل بود و ماشین اداره در اختیارش بود یکی از بچه محلها ازش ماشین را قرض میخواهد و وقتی با مخالفت او مواجه میشود فورا به کمیته یا جایی که نمیدانم میرود و اورا به اسم مجاهد میفروشد برای همین حرف ده سال تمام در زندان بوده جو جامعه بسیار و بینهایت پر از اختناق و برادر کشی بوده و بلاهایی که مردم همین کشور سر هم می آوردند باورنکردنی بود و در جنگ هم باز آنها یا در جبهه بودند و یازیر بمب و موشک و ...نسل پر بلایی بودند خیلی پربلا و حالا آنها در شصت سالگی یک فراز دیگر از این انقلاب پر بلا را میبینند و زندگی میکنند ممکن است فرزند یا نوه یا خواهر و برادر زاده شان از کشته های این وقایع اخیر بودندو حتی خودش از آمران و عاملان این وقایع باشد </description>
                <category>Hamid</category>
                <author>Hamid</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 08:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>