<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرجس پورهاشم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59297857</link>
        <description>می‌نویسم تا لحظه‌ها از دست نروند،
تا دل، جایی میان واژه‌ها آرام بگیرد.
اگر از واژه‌ها لذت می‌بری، صدای آن‌ها را در کانال تلگرام دنبال کن.
https://t.me/WordsAndVoice</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:14:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4785545/avatar/SIxASB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرجس پورهاشم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59297857</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوگ نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59297857/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-mfirl3ethiqt</link>
                <description>به یاد شاگردی که دیگر در کنارم نیست🖤چهره‌ی معصومش از خاطرم محو نخواهد شد؛آن جثه‌ی نحیف که گویی بارِ دنیا را بر شانه‌های باریکش می‌کشید.دستانش بوی خاک و میوه می‌داد؛ بوی کار، بوی تلاش، بوی روزهایی که پیش از طلوع آغاز می‌شد و تا تاریکیِ خسته‌ی شب امتداد می‌یافت.اما در پسِ آن همه رنج، چشمانش دریایی از امید بود؛امید به فردایی روشن‌تر، به صبحی که شاید مهربان‌تر طلوع کند.هرچند در کنار آن امیدِ جوانه‌زده، غمی خاموش نیز می‌زیست؛غمی که آهسته در دلش می‌رقصید و بی‌صدا قد می‌کشید.امشب آسوده بخواب…دیگر لازم نیست تا نیمه‌های شب در مغازه بمانی،دیگر ترس و اضطراب، سایه بر پلک‌هایت نخواهد انداخت.آرام بخواب، دخترم…که جهان با همه‌ی بی‌مهری‌هایش دیگر دستت را نخواهد فشرد.من نیز به تو خواهم پیوست؛شاید در گوشه‌ای از باغ‌های روشنِ بهشت،زیر سایه‌ی درختی که شاخه‌هایش بوی سیب و نور می‌دهد،کنار هم بنشینیم و از روزگاری بگوییمکه در آن زیستیم و رنج کشیدیم،از جامعه‌ای که گاه دلگیر بود و گاه بی‌پناه.به امید دیدارت، دخترم…تا آن روز، نامت را چون دعایی گرم،در سینه نگاه می‌دارم.✍️نرجس پورهاشم</description>
                <category>نرجس پورهاشم</category>
                <author>نرجس پورهاشم</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 01:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد آرام کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59297857/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-rgt7ims6kmxi</link>
                <description>گاهی وقتی برگه‌های امتحان بچه‌ها را تصحیح می‌کنم، بیشتر از غلط‌های درسی، املاهایشان توجهم را جلب می‌کند.اشتباه علمی را می‌شود جبران کرد، می‌شود دوباره یاد گرفت؛اما وقتی واژه‌ها غلط نوشته می‌شوند، حس می‌کنم خودِ زبان دارد آرام‌آرام زخمی می‌شود، انگار کلمات از توی برگه دست بلند می‌کنند و زیر لب فریاد می‌زنند:«خانم! ما چه گناهی کردیم؟!»گاهی دلم می‌خواهد برگه را کنار بگذارم، یک فنجان چای بردارم و با خودم فکر کنم که شاید لازم است برای این واژه‌های زخمی یک مراسم احیا ترتیب بدهیم، کمی دست نوازش رویشان بکشیم و دوباره سالم به صفحه برگردند.شاید برای همین است که وقتی جمله‌ای از فئودور داستایوفسکی را خواندم، لبخند تلخی زدم؛او گفته بود برایش هفتاد خط توهین نوشتند، اما آنچه بیشتر آزارش داد، غلط‌های املایی‌شان بود.انگار بعضی دردها، قرن و کشور نمی‌شناسند و زبان هم مرز ندارد…✍️نرجس پورهاشم#صدای_واژه‌ها#نویسنده#معلم نویسنده</description>
                <category>نرجس پورهاشم</category>
                <author>نرجس پورهاشم</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 22:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59297857/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-it7cllf8znmy</link>
                <description>ماه رمضان برای من فقط یک ماه نیست؛ نسیمی‌ست که از کوچه‌های کودکی می‌گذرد و هر سال، دستم را می‌گیرد و به خانه‌ای می‌برد که بوی نان گرم، چای تازه‌دم و مهربانی مادر در آن پیچیده است.با آمدنش، انگار زمان نرم‌تر راه می‌رود. صبح‌ها رنگ دیگری دارند و غروب‌ها عمیق‌تر نفس می‌کشند. دل آدم بی‌آنکه بداند چرا، روشن‌تر می‌شود؛ انگار کسی درونش چراغی کوچک روشن کرده باشد. حس می‌کنم پله‌های آسمان نزدیک‌ترند و فاصله‌ی میان دعا و اجابت کوتاه‌تر.رمضان که می‌آید، خاطره‌ها از گوشه‌های دل بیرون می‌آیند. سفره‌های افطار کودکی، با آن سادگیِ باشکوه شان، دوباره جلوی چشمم جان می‌گیرند؛ بشقاب‌هایی که شاید ساده بودند، اما گرمای دست‌های مادر و نگاه پدر آن‌ها را به ضیافتی آسمانی بدل می‌کرد.لحظه‌های پیش از اذان، لحظه‌های مکث جهان بود. سفره را آرام می‌چیدیم، لیوان‌ها برق می‌زدند، خرماها کنار هم می‌نشستند، و ناگهان صدای ربنای جاودانه‌ی استاد شجریان در خانه جاری می‌شد؛ آن صدا، افطار را پیش از خوردن، در دل ما آغاز می‌کرد.سحرها قصه‌ی دیگری داشتند. کرسی گرم بود و خواب شیرین، اما میان خواب و بیداری، صدای دعای سحر مثل نوری آرام از پنجره دل وارد می‌شد. بعد، صدای مادر… صدایی نرم، مهربان، بیدارکننده؛ نه فقط برای خوردن سحری، بلکه برای بیدار شدن دل. آن لحظه‌ها، ساده بودند، اما حالا می‌فهمم چقدر مقدس بودند.پدر و مادر تلاش می‌کردند رمضان برای ما سختی نباشد؛ می‌خواستند این ماه را با لبخند به یاد بیاوریم، نه با خستگی. و چه خوب توانستند… چون حالا سال‌ها گذشته، اما رمضان هنوز برایم بوی محبت می‌دهد، نه تکلیف.امروز که خودم در جای آن‌ها ایستاده‌ام، می‌فهمم رمضان یعنی ساختن خاطره. یعنی کاشتن نوری کوچک در دل فرزندان. نوری که سال‌ها بعد، در تاریکی‌های زندگی راه را نشان دهد. من هم کوشیده‌ام رمضان را برای فرزندانم نه ماهِ سختی، که فصلِ روشنی بسازم؛ ماهی از آرامش، مهربانی، جمع شدن دل‌ها کنار هم.رمضان قرار نیست با کارهای بزرگ معنا شود. گاهی همین که دل را کمی آرام‌تر نگه داریم، زبان را مهربان‌تر کنیم، نگاه را پاک‌تر، و یاد خدا را بیشتر در نفس‌هایمان جاری کنیم، خودش سفری بزرگ به سوی اوست.رمضان ماه بازگشت است؛ ماهی که در آن، آدم خودش را دوباره پیدا می‌کند، گرد و غبار دلش را می‌تکاند و می‌فهمد هنوز می‌شود روشن بود، هنوز می‌شود به آسمان نزدیک شد.ماه رمضان بر شما مبارک.🌙امیدوارم این ماه برایتان سرشار از نور باشد.☀️✍️نرجس پورهاشم#صدای_واژه‌ها#رمضان#روشنی_دل</description>
                <category>نرجس پورهاشم</category>
                <author>نرجس پورهاشم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 12:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>