<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شارونا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59331389</link>
        <description>یک غروبِ قریب که غبارِ خاکستریِ اندوه، مارا در خود حل میکند واژه ها متوطن خواهند ماند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:16:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3365597/avatar/sfkpSj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شارونا.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59331389</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقابی برای شکاف ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7-n3z9rtrfh2lc</link>
                <description>شب از دل تاریکی می‌خزید و سایه‌های درازش بر دیوارهای پوسیده ی وجودش می‌افتاد. اضمحلال، نه به مثابه ی خرابیِ یک ساختمان کهن، بلکه به سان فروپاشی تدریجیِ یک روح، کم کم در او رخنه می‌کرد.  او نقابی از آرامش بر چهره می‌زد، نقابی که ماهرانه هر ترک و شکافی در روحش را می‌پوشاند. لبخندی ظریف، به نازکی پرده‌ای از ابریشم، بر لبانش می‌نشست، در حالی که دریغِ تلخِ هزاران کلمه ی نگفته، جانِ او را می‌فشرد. غریبه‌ای بود در میان انبوه قریب آدمیان، سرگردان در جهانی که او را نمی شناخت، جهانی که از عمق دردِ نهفته در نگاهش، بی‌خبر بود. مثل پروانه‌ای که در تاریکی می‌رقصد، با ظاهری بی‌دغدغه، رنجش را به دوش می‌کشید. و او، هنرمندی بود که تراژدی زندگیش را  با ظرافتِ یک بالرین ماهر، به رقصی خاموش تبدیل کرده بود. چشم‌هایش، دو دریاچه ی آرام، رازِ  دریایی طوفانی را در خود پنهان می‌کردند. شبانگاه، همدم وفادارِ تنهاییِ او بود. در سکوت شب، دیوارهای دروغین فرو می‌ریختند و او، تنها و بی‌پناه، با امواجِ توفانِ درونی‌اش دست و پنجه نرم می‌کرد. هر نفس، دردی نو، هر لبخند،  نمایشی بر صحنه‌ی زوال. او، قلبی شکسته داشت که با شجاعتِ شگفت‌آوری، به تپیدن ادامه می‌داد.   و سرانجام، آرام گرفت. آخرین نفسش به ارامی به آسمان سفر کرد. مردم سخن از پروازِ روحش گفتند، بی آنکه از عمقِ دریایِ رنجِ  نهفته در پشتِ آن لبخندِ ظریف، آگاه باشند. او به آرامش رسید،  آرامشی که تنها در آن سوی سایه‌های  درازِ شب می‌توانست بیابد. غریبه‌ای که تنهایی اش همراه او به آرامش ابدی رسید. و آنچنان که غم هایش را پشت پرده های آبی رنگ دروغ مستور می کرد خود نیز پشت پرده های آبی رنگ آسمان رنگ باخت.</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 21:44:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه‌یِ ننگینِ حیات.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-oyiyf4cdzvy4</link>
                <description>فرسنگ‌ها دورتر از جایی که آدم‌ها زمانی که به خاک نگاه می‌کنند و بر زندگی‌ِ سرشکسته‌یِ‌ خود لعنت می‌فرستند و با خود فکر میکنند که عجب چرخه‌یِ ننگینی‌ست این حیات حیرت آور و با افسوس با خود می‌گویند که تمام عمرت زور میزنی تا سرانجام زیر خروارها خاک دفن شوی، عده ای دیگر به درخشش آسمان می‌نگرند و با خود زمزمه می‌کنند که روزی من هم در میان این ستارگان لبریز از نور میشوم. روزی من هم نمایشگر تلألو و جلوه‌ی خورشید خواهم شد. و آن روز، اگرکه مشتی خاک بودی بگذار باران که می‌بارد بر سطح اسف این شهرِ مغبر و گیسوان بیدِ مجنونِ محزون را شبنم پوش می‌کند از تو شمیمِ تعشق و امید به مشام برسد و اگر هم که نقطه‌ای بعید و مستور لابه‌لای پرتوافشانیِ ستارگان بودی؛ لبخند بزن و بگذار تبسمِ تو محسوس و تداعی‌گر زندگی باشد. نگذار که به عنوان تاریکی و نقطه‌یِ کوری در آسمان از تو یاد شود. «و در آخر به هر کجا که ختم شدی تبسم باش و تعشق.»</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 16:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای سیب های مادربزرگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-x7vhlrdczxve</link>
                <description>هنر.میخواهم از هنر بگویم. میخواهم شرح کنم که هنر چقدر میتونه بی نقص باشه!حتی اگه قرار می‌بود یک نفر ، تمام نقص های پیرمردی که در درون سطح های زباله دنبال تکه های گمشده ی رویاهایش بود را روی بومی زخمی و خاکی، بکشد باز هم زیبا و دوست داشتنی میشد. اگه قرار باشه شاعری درمانده و مستأصل از انبوهِ اندوه کودکی تنها که گیسوانش از نا امیدی خاکستری پوشیده است شعری بنویسد باز هم دوست دارم آن شعر را بخوانم و درونش غرق شوم. اگه قراره باشه نوازنده ای تمام زخم هایش را به نت های موسیقی تبدیل کند باز هم آهنگی شنیدی و بوسیدنی می‌شود. هنر، حتی اگر با غم و زخم و درد و عیب و نقص هم تلفیق شود باز هم زیباست. یاد پاییز چندین سالِ قبل می افتم که مادربزرگ هنور هم زنده بود. باهم به انبار پشت خانه ای که حالا به فراموشی سپرده شده است رفتیم و چند سیب برداشتیم. سیب ها له شده بود. با خودم گفتم شاید اینجا انقدر تاریک و سرد و هراس انگیز بوده که سیب ها از فرط اندوه به این روز افتاده اند. اما مادربزرگ آنها را مهمان آغوش گرمش کرد و با ظرافت تمام پای سیب بی نظیری درست کرد. هنر آشپزی او انکار ناپذیر بود. با خودم گفتم چگونه از آن سیب های غمگین این پای سیب محشر را خلق کرده؟ مادربزرگ هنرمند بود. میخواستم مثل او باشم. از مذموم ترین چیز ها شاهکار بسازم اما تمام وجودم از انجام این کار عاجز بود. میخواستم هنرمند باشم. اما از اقبال ناشایستم به بزرگ ترین هنر جهان ذره ای تسلط نداشتم. هنر زندگی کردن.حس و حال خونه ی مادربزرگ..</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 14:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقض.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-ef46dysbhnp8</link>
                <description>صدای کر کننده ی سکوت را میشنوی؟ لبخند اندوه را میبینی؟ نور شب را میتوانی لمس کنی؟ درست است فریاد را نمی‌توان شنید. روز، درد های بیشماری را آشکار می‌سازد و مملو از تاریکی است. شادی به هنگام وداع و رفتن تلخ و غمناک است. پس می سپارمت به سکوت اندوهگین شب. نه اینطور نیست. بی رحمانه نیست. اتفاقا درست ترین کار همین است نمی‌خواهم شادی از پای درت آورد و نور روز کورت کند یا فریاد آواز هراس انگیز آن موسیقی ملایم تورا کر کند. کاش می‌توانستم باز هم تورا برای خود داشته باشم. خواستم تورا بنویسم اما واژه ها قاصر و عاجز بودند. خواستم طرح زیبای تورا بر روی کاغذ پیاده کنم، اما دستانم انقدر هاهم ظریف نبودند. خواستم تورا در غالب موسیقی در قلبم جاودان کنم اما نت ها در ذهنم خفه شدند. پس میسپارمت به سکوت اندوهگین شب. ای تناقض زیبای من.</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 12:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضمحلال؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%D8%A7%D8%B6%D9%85%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-afaawaxjtrwq</link>
                <description>راستش معنای هدف برای من دیگرگونه است، من نه میخواهم دکتر شوم نه دور دنیا را بگردم. من می‌خواهم بعد از مرگم یک اثر ظریف و زیبا از خودم به جا بگذارم شاید یک قطعه موسیقی که با گیتارم در حالی که نوک انگشت های دستم دیگر توانی برای نگه داشتن سیم ها و خودم توانی برای نگه داشتن این زندگی ندارم بنوازم. شاید هدف من نوشتن کتابی است که هیچگاه قرار نیست چاپ شود؛ شاید هم قرار است خروار ها نامه برای غریبه های قریب بنویسم. شاید از تمام مردمان این حوالی بپرسم در چهره ی خود چه چیزی را عیب و نقص میشمارند و تمام آنچه گفته اند را درون یک نقاشی کنار هم بگذارم. شاید باید دوباره دریای لاجوردی احساساتم را متلاطم کنم و راه دریچه های نور را به روی آن نبندم. شاید باید خاطرات بیشتری از خودم به جا بگذارم خاطراتی که تمام عمرم را زور زدم تا بسازم اما حالا که فکر میکنم بعد از مرگ این خاطرات هستند که من را می‌سازند نه من آنهارا. پس میخواهم خاطرات فراموش نشدنی و دوست داشتنی به جا بگذارم. نمی‌خواهم به این کالبد بی رمق اکتفا کنم که روزی به اضمحلال محض دچار می‌شود.</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 11:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادی در کالبد موسيقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%8A%D9%82%DB%8C-nnysma6a6nuv</link>
                <description>من موسیقی بیکلامی هستم بر ساز پسرکی دوره گرد و نوازنده. پسرکی که سرشار است از شادمانی غمگین. و غمی شادی آفرین. پسرکی که من را مینوازد و به گوش دیگران می‌رساند. من فریادی هستم در کالبد موسیقی. البته موسیقی بیکلام سرشار از کلمات است. هیچ کس نمی‌تواند من را بنویسد من را فقط باید شنید و از دریچه ی گوش به روح فرستاد تا جلا دهنده ی افکاری مستأصل باشم. تا خانه ی زهوار در رفته و خالی از احساس و پر از پوچی را بی نیاز از احساسات کنم. انکار نمی کنم که هنرم آفرینش احساسات خوب نیست. درست است من می‌توانم غم را پرورش دهم. آواز گوش خراش ترس را ابهت بخشم و احساس غریبه و قریب تنهایی را پر و بال دهم. من، این موسیقی خسته که حاصل نت هایی درمانده هستم جلوی پس زدن احساساتتان را میگیرم. مگر آدمی چند سال یا چند دقیقه بیشتر محکوم به زندگی است که بخواهد آن را پس بزند؟ مگر احساسات همام مفهوم زندگی نیست؟ پس، پس زدن احساسات یعنی دور انداختن زندگی.زیبا نیست؟</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 19:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگین ترینِ این منِ خاکستری.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59331389/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-srgf6tdd0mzm</link>
                <description>‌-سلام عزیزترینم، خوب میدانی دیگر وقت رفتن است، لطفا اشک هایت را به نشانه ی سوگواری بر قلب پاکت سرازیر نکن‌. نگزار این اشک ها زیبایی قلبت را در خود حل کند و بشوید. من هم میروم و این است که ماندنم و بودنم را زیبا می‌کند و به آن معنا می بخشد. می‌دانی آخرش همیشه انقدر هاهم شاعرانه و زیبا نیست. بارانی که این همه برایش شعر گفتن و مبالغه و تشبیه و هزاران ارایه ی دیگر برایش به کار بردند در آخر در زمین چرکینی فرو رفت که همگان از آن نفرت دارند. طلوعی که آن را شاعرانه و نوید شروع خواندند عبور کرد و غروبی پر غبار شد که هزاران دل درمانده و مستأصل را گسست و موجب غمی شد به وسعت آسمان. من هم باید بروم. می‌دانی این غم بود که مارا باهم آشنا ساخت. این غم بود که آغوش مارا باهم محرم کرد. و اوج زیبایی تاروپود  احساسات ما زمانی بود که از غم جز هم پناه دیگری نداشتیم. متاسفم حالا که میروم هم جز غم برایت چیزی به عنوان ارمغان ندارم. لعنت به این روح منقطع و این کالبد بی توان و بی رمق که با رفتنش جوانه غم را در قلبت می پروراند. البته حالا تنها چیزی که مایه ی آرامش و شادی ام می‌شود همین اندوه است. میبینی؟ پارادوکس و تناقض دوست داشتنی است. شادی بر اثر اندوه و اندوهی شادی آفرین. شاید بپرسی چرا؟ من همیشه دوست داشتم به یادم باشی و غم، مرا یاد تو می اندازد. و چیزی که تا دلت بخواهد در این دنیا زیاد است غم و اندوه است. و این یعنی تو همیشه به یاد من هستی!   نمیدانم شاید روا نیست که آخر نامه بنویسم به یادم باش، چون غمت را نمی‌خواهم. خداحافظی هم نمیکنم شاید چون زمانی که داستانی تمام می‌شود داستانی دگر رنگ میگیرد. پس مراقب به زیبایی هایت باش. رنگین ترین ِ این منِ خاکستری.</description>
                <category>شارونا.</category>
                <author>شارونا.</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 12:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>