<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Yomi is dead</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59374447</link>
        <description>دوستان ممنون که بودید ولی من دیگه تو ویرگول قرار نیست چیزی بذارم و اکانتم قراره برای همیشه خاک بخوره روز خوش!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:18:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2190404/avatar/xwEVxN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Yomi is dead</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59374447</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خانواده ی اوساکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%A7-d1fnovk5pfwu</link>
                <description>این داستان برای 25 سال پیشه ...داستان اتفاقی که برای خانواده ی چهار نفری اوساکا افتاد ...اول از همه نوه ی عزیزم بگم که پدر این خانواده تویه یه صانحه مرد ...خب بریم داستان را شروع کنیمچهار نفر بودند و بعد دیگه نبودند!دختر با ترس از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد مدام چشم هایش را می چرخاند تا از ایمن بودن اطرافش مطمعن شود بعد از مدت کوتاهی با استرس و بی حوصلگی از روی تخت بلند شد و پتو را کنار زد . چشمانش را به سمت بالا چرخاند و به ساعت که عدد 4:04 دقیقه ی صبح را نشان میداد خیره شدبلند شد و به موهای کوتاهش دستی کشید و رفت در اشپزخانه تا آب بخورد به ارامی راه میرفت ...اما صدای دویدنی از پشت سرش شنیدقبل از اینکه فرصت کنه سرش را برگرداند به زمین افتادصدای ضربان قلبش شنیده می شد اما ثانیه ی بعدی دیگه هیچ ضربانی شنیده نشدزمین مثل دریاچه ی خون شده بود چاقوی تیز و نقره ای روی سر دختر خود نمایی می کرد و بعد از آن شخصی که در تاریکی ایستاده بود نیشخنده ترسناکش در تاریکی اطراف می درخشید ...اماچند دقیقه بعد دیگه جنازه ی دختر نبود , اما رد خونی که روی زمین بود و به سمت در باز خانه می رفت کاملا معلوم بود دست دختر از خاک بیرون امده بود و آن شخص با نفرت با بیل دست دختر را به زیر خاک برد ...صبح مادر خانواده ی اوساکا با نگرانی به پسرش که در وسط اتاق دخترش ایستاده بود نگاه میکرداز وقتی دختر گم شده بود پسر بی قرار شده بودروز ها همین طوری گذشت تا اینکه یک هفته از گم شدن یا به عبارتی مرگ دختر گذشته بود زن پسرش را صدا زد اما وقتی پسر نیومد با تعجب به سمت سالن رفت و با وحشت به پسرش خیره شد دلیل وحشت زن این نبود که پسرش داشت با دخترش بازی می کرد یا خاکی و خونی بودن تک دخترش ...هیچ کدام دلیل وحشتن زن نبود ...دلیل اصلی آن بود که او مطمعن بود که آن شب دخترش را با چاقو کشته بود اما حالا دختر با سری خونی و بدنی خاکی جلویش داشت با پسر عزیز دردونه اش بازی می کرد&lt;اوه سلام مامان&gt; صدای دختر تهدید امیز بود...هیچ کسی نفهمید ...هیچ کس نفهمید که آن شب چرا پسر خانواده منجمد شده بود یا چرا مادر خانواده دار خورده بود ...ولی بعد این موضوع دقیقا دو هفته بعدش جسد دختر در زیر خاک پیدا شد ...جسد لبخند میزد...از اون روز به بعد خانه ی خانواده ی اوساکا متروکه شد و بعد ها مشخص شد که پدر خانواده توسط قاتلی که زنش استخدام کرده بود در داخل ماشینش کشته شد دختر خانواده شبیه به پدرش بود پس طبیعی بود که بگوییم مادر , دختر را فقط بخاطر شباهت ظاهری اش با پدرش کشته بوداما هیچ کسی نفهمید که پسر خانواده چرا منجمد شد ... و هیچ کسی نفهمید اثر انگشت اضافه ای که در صحنه ی قتل بود برای کی بود...چون اثر انگشت با هیچ کدام از اثر انگشت های خانواده یکی نبودو هیچ کسی نفهمید که چرا در داخل عکس خانوادگی انها یک نفر پنجمی هم هست که صورتش خط خطی شده ...این پرونده هنوز که هنوزه بازه ...خب نوه ی عزیزم شب خوش امیدوارم خوب بخوابی یا بهتره بگم امیدوارم به سرنوشت خواهر و پدرم که توست مادرم کشته شده بودند دچار نشوی چون کسی را نداری که برای انتقام برادرت رو منجمد یا مادرت را دار بزنه ...درسته شخص پنجم ...منم؟ ووو</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 23:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان داخل کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-slwlba4dsakx</link>
                <description>اگه می دونستم این اتفاق می افته ... به حرفاش اهمیت بیشتری می دادم *فلش بک *دخترم یک کتاب عجیب پیدا کرده بود و وقتی ان را خواند  به گریه کردن افتاد...چون در ان کتاب درباره ی یک موجود شیطانی تک چشم می گفت عکس هایش خیلی ترسناک بود ...من اهمیت ندادم به هشدار های کتاب اما هلن خیلی از کتاب ترسیده بود...«مامان من می ترسم »(مشکلی نداره عزیزم سعی کن بخوابی )«اما  اینجا تاریک من می ترسم اون بیاد...»(ببین هلن هیچ کسی تو تاریکی نیست و از این به بعد هم حق نداری کتاب هایی که مناسب سنت نیست رو بخونی حالا هم بخواب )«اما خوابم نمیاد مامان و اون منتظر اینکه من بخوابم »(بخواب خوابت می بره و دیگه این حرفای بی معنی را نزن)دیگه داشتم از این حرفا خسته می شدم  پس بدون گوش دادن به بقیه ی حرفای هلن از اتاق دختر هشت سالم خارج شدم و در را با شدت بستمبه سمت سالن رفتم و روی مبل نشستم .همه چیز اروم بود و در خانه سکوت عجیبی بر پا بود.تا اینکه صدای جیغ زدن دختر هشت سالم را شنیدم .با ترس و استرس سریع سمت اتاقش حرکت کردم اما نتونستم در اتاقشو باز کنم در از داخل قفل بود .صدای جیغ و داد هلن هنوز می امد و من تصمیم گرفتم که برم اطراف را بگردم تا شاید  یک چیزی پیدا کنم تا باهاش شاید بتونم در اتاق هلن را باز کنم .اما لحظه ی قبل اینکه من برم در خودش باز شد و دیگه هیچ صدایی از دخترم نیومد.با ترس و استرس در اتاق را به ارامی باز کردم اما ...وحشت کردمداخل اتاق تاریک بود و تنها منبع نور ، نوری بود که از داخل راهرو ی خانه به داخل اتاق  می تابید که باعث شد که من بتوانم خونی که روی زمین ریخته بود. را ببینم ...شوکه شدم ... نمی تونستم حرکت کنم.می خواستم یک جایه دیگه نگاه کنم می خواستم جیغ بکشم اما فقط همون طور ساکت اونجا ایستاده بودم و قطره قطره اشک می ریختم ... یک صدای بلند از جلوم شنیدم و سرم را بالا اوردم .جلو ی من تو اتاق یک راهروی به ظاهر بی انتها و تاریک ظاهر شده بود.یه چیزی منو داشت به اونجا می کشید ...می خواستم بدوم... می خواستم فرار کنم...می خواستم جیغ بزنم و تو خودم جمع شم ...اما...بدنم یاری نمی کرد و به سمت ان راهرو می رفتدر وسط راهرو یک لامپ وجود داشت و ته اون راهرو یک در ...در خود به خود باز شد و من به داخل ان در کشیده شدم داخل در یک راهروی دیگه بود اما این بار کف زمین انجا یک مایع لزج مشکی رنگ بود ...به طور ناخوداگاهی ایستادم و توی تاریکی دوتا دست سفید و خونی بلند و بزرگ منو گرفت و با سرعت به سمت ته راهرو کشید ...و در یک اتاق افتادم که همه چیز در ان برعکس بود ...و از دیوار ها جوهر قرمز بیرون می امد ...خیلی میترسیدم و فقط می خواستم از اینجا برم و دخترم را در اغوش بکشم ...اما همیشه همه چیز طبق خواسته ی ما نیست ...با یک صدای بلند سرم را بالا اوردم و...دخترم را درحالی که داشت میرقصید دیدم ...اولش شوکه شدم اما بعد با عصبانیت به سمتش رفتم .با خودم همش می گفتم که «مگه شوخیه ؟ من از نگرانی دق کردم اون وقت این داره برا من میرقصه؟؟ »با عصبانیت بهش نزدیک شدم  اما وقتی چهره ی هلن را دیدم باصدای خیلی خیلی بلندی جیغ زدم ...هلن را درحالی دیدم که گردنش با حالت خیلی بدی شکسته بود و از دهنش خون جاری بود ...چشماش کاملا سفید بود و ...و یک موجود عجیب غریب مشکی  بزرگ با دخترم می رقصید ...ان موجود با شنیدن صدای جیغ زدن من سرش رو به سمتم برگرداند و...ان لحظه اون قیافه ی را دیدم ان تک چشم شیطانی را دیدم ... با اون پوزخند ترسناک بهم نگاه می کرد ...بالاخره کنترل بدنم در دست گرفتم و شروع به دویدن در تونلی سیاه سفید کردم ...تونل تمومی نداشت ...اون موجود پشت سرم می امد و منم با گریه و جیغ و داد فرار می کردم...بالاخره به یک در رسیدم و وقتی در را باز کردم خودم را داخل اون اتاق پشت در انداختم اما همین که امدم در را ببندم اون موجود یکی از پاهایم را گرفت و با یک شیء تیز به چشمم ضربه زد ...خیلی درد داشت ...چشمم می سوخت اما در را گرفتم و سعی  کردم در را ببندم اما در تغریبا بسته شده بود ولی ان موجود...یهو پای راستم را از جا کند !همان طور که جیغ می کشیدم از درد در را بستم و با کلیدی که داخل قفل در بود ، در را قفل کردم ...نشستم به گریه کردن از درد و ناراحتی ......این قضیه برای دوسال پیش بود ... و حالا من سر قبر هلن ایستادم ...جسد دخترم را دو کیلومتر ان طرف تر از خانه ی ما پیدا کردن ...ولی از اون روز به بعد همش احساس می کنم که کسی من را نگاه می کند ...اگه می توانستم برگردم به ان روز ان کتاب را می سوزاندم</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 15:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بک رومز /backrooms :)؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%A8%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%B2-backrooms-tgdm7a2klali</link>
                <description>روز حوصله سربری بود و قطعا یک حمام حالش را بهتر می کرد پس به سمت حمام رفت ...*چند دقیقه بعد *از حمام بیرون امد و مشغول خشک کردن موهایش شد وقتی کارش به اتمام رسید یادش افتاد برق حمام را خاموش نکرده پس به سمت در حرکت کرد اما با یک سرگیجه ی ناگهانی به روی  زمین افتاد و سپس بیهوش شد .چشمانش را باز کرد و خودش را در راهروی زرد رنگی دید .کمی به اطراف نگاه کرد ... موکت زرد و کاغذ دیواری های زرد .راهرو انگار تمامی نداشت به ارامی قدم بر می داشت و به صدای چک چک  اب  که از سقف به روی زمین می افتاد گوش می داد.همینطور که به راه رفتن ادامه می داد صدای در زدن یک فرد را از داخل دیوار شنید. به سمت صدا راه افتاد  اما هیچی پیدا نکرد .می ترسید خیلی خیلی می ترسید .روی بعضی از دیوار ها نوشته های عجیبی بود . مثل :کمکم کن . فرار کن . بهم زنگ بزن. در را باز کن.اصلا نمی دانست باید دنبال چه چیزی بگردد.حدود چند ساعت تمام راه رفت ...توهم یک موجود عجیب را میزد که یهو از گوشه ی چشمش یک دریچه ی هوا که باز بود را پیدا کرد که زیرش یک نردبان بود .خوشحال به سمت نردبان رفت و وارد دریچه ی باز شد اما با کمی جلو رفتن دوباره به یک اتاق زرد رسید اما این بار هیچ راهرو ای نبود بلکه یک عالمه اتاق زرد  تو در تو که به هم وصل بودند رسیده بود .با ترس و ناراحتی کمی جلو رفت اما تا سرش را برگرداند یک چیزی شبیه به چوب خط با سر آژیر مانندی در پشت خود دید .موجود با صدای بلندی به سمتش دوید و به دنبالش افتاد.فرار می کرد فرار می کرد ...به یک راه پله رسید و سریع ازش به پایین رفت .خیلی تاریک بود اما با این وجود به یک راهرو تاریک که به دیواره هاش کلی لوله ی قرمز و زنگ زده بود رسید اما از ترس باز هم دوید...کمی بعد صدای یک موجود دیگر را شنید که از پشت بهش نزدیک می شد.همان طور که می دوید در سمت راستش یک در را دید و سریع واردش شد و از نردبان جلوی در بالا رفت .حالا به یک اتاق قرمز که به راهرویی همرنگ اتاق وصل بود رسید.انجا فوق العاده روشن بود و تم تولد را داشت.ایستاد و کمی استراحت کرد و دوباره شروع به راه رفتن کرد.به یک دوراهی رسید که سمت راست یک اتاق قرمز با یک میز تولد و یک شخص با لباس زرد و بادکنک قرمز در دست با قدی بلند و کیسه ای روی سر و سمت چپ باز هم یک راهروی قرمز بود.سمت چپ را انتخاب کرد و با استرس به جلو رفت ولی ته اون راهرو یک اتاق بزرگ قرمز اما تاریک با کلی میز تولد نقره ای و یک عالمه از ان موجودات بادکنک به دست را دید .از ترس به زیر یکی از از میز ها رفت و حالا می توانست شکل روی کیسه را ببیند.یک لبخند و دو چشم بسته مشکی رنگ...با ترس به سمت ردیف میز بعدی رفت و ان موجودات  سعی می کردند او را بگیرند اما نتوانستند .سریع از زیر میز بیرون رفت و وارد یک راهروی دیگر شد و شروع به دویدن کرد اما صدای امدن ان موجودات را هم می شنید ...به قدری در ان راهروی تو در تو دوید تا به یک اتاق رسید که در وسط ان اتاق یک پنجره ی کوچک رنگا رنگ بود به ان پنجره دست زد و دوباره به عالم تاریکی رفت.وقتی بیدار شد داخل یک جایی شبیه به پارکینگ بود اما تا برق خاموش شد توسط یکی از ان موجودات سایه ای گرفته شد موجود  از گلویش تا شکمش را پاره کرد  و سر او را داخل دهانش برد و ...تق سرش کنده شد و جمجمه ی سرش شکست ...موجود سر را قورت داد  و وقتی برق روشن شد فقط خون باقی مانده بود و بقیه ی چیز ها ناپدید شد ... جوری که انگار هیچ وقت هیچ کدام از اتفاق ها نیفتاده اما هنوز صدای جیغ در ان محیط اکو می شد ...روحش برای همیشه انجا ماند و زجر کشید تا ابدمثل بقیه ی آنها:) !</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 22:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی همسایه خونیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%87-gfzgkezn6nyw</link>
                <description>«خب خانوم مارگاریتا شما مطمعن هستید که همسایتون به قتل  رسیده  اونم توسط همسرش ؟» +بله من کاملا مطمعن هستم «خب ... شما می توانید کمی بیشتر بگویید که چه اتفاقی افتاده؟»+ بـ ...بله ...خب اون شب...یک شبه طوفانی بود . درحال رفتن به خانه ام بودم که همسایه ام اقای چارلز را درحالی که داشت یک کارتن مقوایی را به خانه اش می برد را دیدم . باهاش سلام و احوال‌پرسی کردم اما ...یه چیزی در رفتارش خیلی عجیب بود...انگار نگران بود و رنگش مثل گچ شده بود سریع از من خداحافظی کرد و به سرعت شروع به دویدن و بالا رفتن از پله ها کردخیلی گیج شده بودماهمیتی ندادم و به سمت واحد خود رفتم اما ...در خانه ام باز بود و من کاملا مطمعن هستم که در را قفل کردم خونه بهم ریخته بود و یک مایع قرمز رنگی به دیوار ها بود ترسیدم اما یهو صدای خیلی خیلی بلندی از طبقه ی بالا شنیدم و پشت سر ان صدا هم صدای جیغ یکی امدسریع به سمت طبقه ی بالای اپارتمان حرکت کردم و در خانه ی اقای چارلز را زدم اما کسی در را باز نکرد ...صدای دویدن شخصی از یک سمت به سمت دیگری را از داخل خانه می شنیدمچند ضربه ی محکم به در زدم تا در باز شود و خب...باز هم شدبه داخل خانه ی تاریک قدم برداشتم در یکی از اتاق ها را کامل باز کردم و و ... خب... جـ جسد ...زن...اقای چارلز را...داخل حـ حمام دیدم...و ...اون با چاقو ...می خواست بهم ...بهم اسیب بزنه سریع چارلز رو کنار زدم و....و به سمت اداره ی پلیس امدم و... و ...(صدای هق هق مارگاریتا فضای اتاق بازجویی را پر کرد)«خب خانم مارگاریتا فهمیدیم ممنونم که با وجود انکه اینقدر شوکه و ترسیده بودید ماجرا را برای ما تعریف کردید ، من و همکارهایم تمام تلاشمان را می کنیم تا ان قاتل روانی را بگیریم ... من شما را تا یک هتل میبرم شما تا یک مدتی بهتر است انجا اقامت داشته باشید ...»+ مـ منونم  اقای ؟«افسر جونیور هستم »+ بله ...افسر جونیور ممنونم از کمک هایتان (اشک هایش را پاک کرد )مارگاریتا به همراه جونیور به سمت ماشین پلیس رفتند و سوار ماشین شدندبرای رسیدن به هتل باید از یک جاده ی جنگلی عبور می کردند و در وسط راه گوشی جونیور زنگ خورد « بله بفرمایید افسر جونیور هستم »* جونیور اون زن کجاست ؟ مارگاریتا کجاست؟«رافائل منظورت چیه ؟ خانم مارگاریتا پیش منه چطور ؟»* گوش کن همین حالا از اون زن روانی دور شو ما جسد چارلز و زنشو تو خونه پیدا کردیم «خب اینکه خبر خوبیه»* نه ما روی چاقو اثر انگشت مارگاریتا رو پیدا کردیم و اون خونه دوربین داشته و صحنه ی قتل ضبط شده العا یه قاتل روانی کنارت نشسته!« صبر کن چی؟ و ... وایسا»حرف جونیور نا تمام ماند چون سردی اسلحه را روی سرش احساس کرد و بعدبنگ!ماشین و جسد جونیور پیدا شد اما هیچ اسلحه و هیچ کدام از مدارک ماشین پیدا نشد پلیس نتوانست مارگاریتا را دستگیر کند  و او هنوز که هنوزه بیرون به حال خودش رها شدهاما هیچ کسی نمی دانست که چگونه دوربین بدون برق لحظه ی قتل را ضبط کردهاما حقیقت پشت ماجرا فاش شد‌... چارلز فهمیده بود که مارگاریتا قاتل است اما نمی دانست که خود مارگاریتا می خواست هویت اصلی اش را بفهمد و چارلز دقیقه ی اخر این را فهمید که داخل یک تله افتاده است و به ضرب چاقو به قتل رسید</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 09:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق بیمارستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vyccdq7zeoir</link>
                <description>اهای حرو.... ببخشید اشتباه شد ...درود من بلاخره زنده شدمم! من برگشتم! راستی این عکسScp  ها است ویه پرنسل کلاس D...دختر در تاریکی شب ارام ارام به سمت دریا رفتوقتی به دریا رسید به ارامی کیسه ی درون دستانش را به داخل اب پرت کرددختر با چشمانی غمگین به دریا ای که حالا با رنگ خون تزئین شده بود نگاه کردبا شنیدن صدای راه رفتن کسی یا چیزی با وحشت قایم شد یک مرد سیاه پوش با ماسک سفید از تاریکی بیرون امد و به سمت مکانی که دختر در آن قایم شده بود رفتحالا می توانست ان مرد را درست ببیند او درست مثل یک دکتر در زمان طاعون لباس پوشیده بود مرد دست دختر را گرفت و او را از مخفی گاهش بیرون کشیددختر با ترس به آن مرد خیره شد آن دکتر سیاه پوش (سیاه پوش نه سیاه پوست ) را هول داد و با سرعت شروع به دویدن کرد اما با احساس بر خورد چیز تیزی به پایش به زمین افتاد و چشمانش سیاهی رفتبا احساس درد عجیبی در پایش چشمانش را باز کردخود را بسته شده به یک تخت بیمارستانی دیدنور خیلی کمی انجا بود ولی باز هم توانست ان فرد کنارش را ببیندهمان دکتری بود که لباس طاعون به تَن داشت بودآن فرد خیلی ارام چاقوی جراحی اش را برداشت و گفت « این الودگی رو باید پاک کنم...می تونم ببینم که این الودگی همه را نابود میکنه...امیدوارم این جراحی درست در بیاد» و چاقو را بدون هیچ هشدار یا بیهوشی ای به روی شکم دختر کشید این عمل باعث شد خون همانند ابشار از دل دختر به روی لباس و تخت بریزد دخترک جیغ بلندی کشیدلحظه لحظه اش را احساس می کردآن مرد سعی داشت استخوان قفسه ی سینه اش را بشکند... اما به اشتباه ترقوه ی دختر را شکاندمرد عذرخواهی ساده ای کرد و به کارش ادامه داد دختر از شدت شوک و درد وحشتناک و ناگهانی نتوانست جیغ بزند یا التماس کند که فرد جلوی رویش از کارش دست بردارددو دقیقه بعد دختر از شدت خون ریزی مرده بود و روده و شش های دختر به دستانش دوخته شده بوداستخوان پایش از گوشت و پوستش بیرون زده بودروح دختر با خشم از داخل اینه به مرد نگاه می کرد مرد گفت « این عمل هم موفقیت‌آمیز نبود... اما الودگی اش پاک شد » و دل دختر که حالا کاملا باز شده بود را بخیه زد و ...صدای پلیس امد صدای هلیکوپتر و فریاد نیرو های ارتش به راحتی شنیده می شد!روح با تعجب به صدا گوش دادمردانی وارد آن اتاق شدند ...تمامشان لباس ویژه ی ارتش را به تَن داشتندیک فرد که ظاهرا دانشمند بود داد زد: « Scp_049 تسلیم شو! العا محاصره شدی !»اما همین که این را گفت ...گردن دانشمند شکست و یک مجسمه ی دومتری زرد پشت سرش دیده شد  یکی از افراد انجا داد زد« Scp_173  اینجا چیکار میکنه؟!» دقایقی بعد تمام نظامیان  کشته شده بودندو حالا...موجودات عجیبی در ان اتاق بودند و با سرعت به بیرون رفتندروح دختر شاهد همه چیز بودحالا از همه چیز می ترسیدبه همه چیز شک کردحالا یادش می امد او ان موجودات را میشناخت!او یک پرنسل کلاس D بود و باید از Scp ها نگهداری می کرداو انها را اذیت کرد و حالا هم مرده بود بالای جنازه ی خودش ایستاد و با نگرانی به خودش خیره شد انتظار داشت بدنش بلند شود ولی یادش رفته بود که آن بدن بدون روح نمی تواند زنده بماند یا زنده بشوداو به سمت یک رادیو که روی میز جراحی که با خون  رنگ شده بود رفت او با وجود روح بودن به شکل عجیبی باز هم توانست آن رادیو را روشن کندیک صدای عجیبی از رادیو امد و گفت «سلام! من الستور هستم! و روح تو هم برای منه! میدونستی؟» شخص داخل رادیو با صدای بلند خندید و دختر  دید که فردی با موهای قرمز و گوش و شاخ گوزن با کت و شلواری هم رنگ موهاش از تاریکی بیرون امد و با همان صدای رادیو ایش گفت «خدافظ بچه!» متاسفانه روح دختر نابود شد ...دختر بازی را باخت... هم به آن Scp  ها که باید ازشون نگهداری می کرد و هم به آن شیطانی که باهاش قرار داد بست !این هم عکس الستورمیدونم خیلی چرت شد به بزرگی خودتون ببخشید ╥﹏╥ </description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 19:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام ارزوهای مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-wxglcfhd7pvd</link>
                <description>سرش را پایین انداخت هر روز همان وضع بود هر روز ان معلم او را تحقیر میکرد و اشکش را در می اورد!هرچند چیز عجیبی نبود ... ان معلم همیشه همه را تحقیر می کرد و کوچک ترین رحمی در حرف هایش نبود اما...ان روز شانس اورد که تا معلم می خواست شروع به مسخره کردنش بکند زنگ تفریح خورد ...با سرعت به سمت سرویس بهداشتی رفت و اجازه داد اشک هایش بر روی گونه هایش بریزد با خود فکر میکرد «چرا باید همیشه تحقیر بشم؟ بخاطر ملیتم؟ جنسیتیم؟ رنگ پوستم؟ نمراتم؟ چرا؟ چرا بجای یاد گرفتن زندگی باید یاد بگیرم که چجوری اشکامو پنهان کنم؟ چرا؟ چرا ؟چرا؟ چرا ؟چرا؟...»هزاران چرا در ذهنش بود اما با شنیدن صدای زنگ کلاس رشته ی افکارش پاره شدبه سمت در کلاس رفت و اماده ی ازار و اذیت های قلدر های کلاس شد اما؛ هیچ اتفاقی نیوفتاد سریع سر جایش نشست و همزمان با نشستن او معلم به داخت کلاس امد و گفت*سریع کتاب را باز کنید خیلی از کلاس های دیگه عقبیم اه... بله دوباره باید کلاس ریاضی را تحمل میکرد!بعد مدت طولانی ای زنگ مدرسه خورد با سرعت وسایلش را جمع کرد و به سمت در مدرسه دوید تا مبادا دوباره  در راه کسی برایش قلدری کند در راه خانه اش پسر بچه ای را دید که یک مرد ماسک دار که معلوم بود دزد است را با اسباب بازی اش کور کرده !تعجب کرد و کمی فکر کرد«ان بچه از خودش دفاع کرد و تلافی اینکه ان شخص می خواست بدزدتش را سرش در اورد ... پس چرا منم این کارو امتحان نمی کنم؟»با این فکر لبخنددیوانه باری روی لب هایش نقش بست و با همین فکر به خانه رفت و تا شب صبر کرد و بعد از پنجره ی اتاقش به بیرون رفتارام ارام در ان شب به سمت مقصدش راه می رفت ستاره ها بهش چشمک می زدند و باد همراهیش میکرد صدای بوق ماشین ها را می شنید که انگار دارن سعی میکنن متوقفش کنند اما نمی توانستندبعد پیاده روی طولانی ای جلوی در یک خانه ایستاداز پنجره به داخل رفت  و به سمت اتاق های ان خانه رفتبلاخره اتاق مورد نظرش را پیدا کرد و بعد در را به ارامی باز کردیک اتاق خواب بودمعلمش را در خواب عمیقی یافتبه ارامی سرنگ را در گردنش فرو کرد و بعد که مطمعن شد معلمش بیهوش شده او را به دنبال خودش کشید و به یه جای دور بردیه جای خیلی دور هرچند چون تا صحرا ی زندیک به شهر خیلی راه بود یک ماشین دزدید تا زود تر برسددر یک فضای باز او را به صندلی بستمنتظر ماند تا معلم بیدار شود  و  بعد T\r وحشت زده چشمانش را باز کرد و به دانش اموزش چشم دوخت گفت¥سلام معلعم عزیـزم ! چطوری T\r ؟ میدونی زیادی از حدت گذشتی..‌.(خنده ی شیطانی) میدونی قراره تلافی کنم... اما نترس فقط قراره انتقام اون ارزوها، رویا ها...(بغض کرد) استعداد ها و امید هایی که تو با حرفات کشتی رو ازت بگیرم...!بغضش ترکید و هم زمان با خنده ی ترسناکی چاقویی را از جیبش بیرون اورد و اروم اروم روی پوست جناب T\r کشید انگشتانش رو اروم و بند بند قطع کردموهای سرش را تا حدی کشید تا به همراه پوستش از سرش جدا شودصندلی را خواباند و به سمت ماشینی که دزدیده بود رفت و با ان خیلی سریع از روی پایه های صندلی رد شد و وقتی از ماشین پیاده شد دید که T\r را دید در حالی که از درد به خود می نالید و تیکه های چوب صندلی در بدنش فرو رفته بود رفت نزدیک و با یک ضربه ی سریع چاقو گردنش را برید وقتی به کارش نگاه کرد احساس خیلی عجیبی داشت ولی مطمعن بود حس گناه نیستدر ان شب فقط ماه و ستاره های چشمک زن شاهد ان ماجرا بودند !</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 22:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای زیر تخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-nlosw8naac1l</link>
                <description>+سلام بچه از اشنایی با تو خوشبختم_تو کی هستی؟ تو اتاق من چیکار میکنی؟+من هیولای زیر تختِتم ! میای اینجا؟ من خیلی تنهام..._چرا باید بیام ؟+چون باهم دوست شیم آرسِن!_ت‌...تو اسم منو از ک...کجا میدونی؟+گفتم که من هیولای زیر تختم! می شناسمت..._اما من تورو نمی شناسم پس گم شو!+هاااا؟؟؟؟+وایسا وایسا سمت در نرو ... بیا اینجا آرسن ! آرسن بعدا بد میبینی! نرو_نمی خوام!آرسن از اتاق بیرون رفت اما بعد ها ارزو میکرد که ای کاش به حرف ان موجود گوش میکرد!شب ارسن وقتی برای خوابیدن به اتاقش رفت متوجه شخصی شد که در روی تختش خواب است و پتو را کامل روی خود کشیده است...آرسن با تعجب پتو را کشید و با چیزی روبرو شد که نمی خواست بشه...خواهر نوزادش روی تخت بود و شکاف بزرگی وسط سرش بود که خون هم مانند فواره از داخلش بیرون میزد !آرسن با گریه خواهرش را بغل کرد و به سمت اتاق مادر و پدرش رفت...اما پدر و مادرش را هیچ جا پیدا نکرد پس تصمیم گرفت به بیمارستان برود هرچند آرسن به خوبی می دانست که نوزادی که در بغلش بود دیگر زنده نبود...اما بازم امید داشت ...یا نه فقط نمی خواست باور کنه که خواهر کوچکش دیگه مرده!آرسن نا امید از بیمارستان بیرون امد و  به سمت خانه اش دویددر را باز کرد اما تا می خواست به سمت اتاقش برود صدای دعوای پدر و مادرش را شنید ...به سمت اتاق خواب مادر و پدرش راه افتاد و در را ارام باز کرد همان لحظه پدرش شیشه ای برداشت و به سمت در پرت کرد و شیشه به آرسن خورد و سرش زخمی شد  آرسن دیدش تار شده بود اما با چیزی که دید وحشت کرد...چیز سیاهی هم مانند تیغ شمشیر از دهان مادرش بیرون زده بود و پدرش را کشته بود.چشمان مادر به رنگ سیاه در امده بود و اشکان سیاهی از چشمانش بیرون می ریخت .آرسن به بیرون دوید و به سمت ایستگاه پلیس رفت و اتفاق را توضیح دادپلیس ها به خانه ی آرسن رفتند اما فقط جسد پدر آرسن را پیدا کردندآرسن بخاطر ان اتفاق شب را نخوابید و صبح با چهره ای سرشار از ترس به سمت اینه رفت و موهایش را شانه زد به سمت اشپزخانه رفت و مادرش را دید سر جایش خشک شد که مادرش با داد به او گفت&amp;پسره ی عوضیِ #@★! با خواهرت چیکار کردی اخه تویه #%&amp;$شده ی ”﴾₱# مگه تو€#@± پسره ی٭=\٪ (این علامت هارا فحش در نظر بگیرید)و به سمت پسرش رفت و سیلی محکمی در گوشش زد !آرسن که تا العا شوکه شده بود با حالت گیجی دوید و به سمت مدرسه اش رفتدر مدرسه همه او را با انگشت نشان می دادند و در گوش هم پچ پچ میکردندآرسن به کلاسش رفت و روی یکی از صندلی ها نشست پسری با موهای خرمایی نزدیک آرسن شد و بطری اب میوه ای که در دستش بود را بر سر آرسن خالی کرد آرسن عصبی از جایش بلند شد و گفت_هی چیکار میکنی؟*اوه ببخشید نمی دونستم جناب احساسم داریو آرسن را پرت کرد روی زمین و به سمت صندلی خودش رفتآرسن بلند شد و تا خواست جوابی دهد معلم امد معلم تا آرسن را دید داد بلندی زد و شروع به تحقیر کردن او کرد .‌‌..بل اخره مدرسه تمام شده بود و آرسن به سمت خانه اش میرفت همه چیز برایش عجیب شده بود نمی دانست چه خبر استفقط با خودش می گفت «چرا؟»به خانه اش که رسید با صحنه ای روبه رو شد که برای بار هزارم از خودش پرسید چرا؟خانه اش اتش گرفته بود و صدای جیغ مادرش از خانه می امد !مردم در حال فیلم گرفتن بودند و اتش نشان ها در تلاش برای خاموش کردن اتشناگه یکی از همسایه ها با دستش آرسن را نشان داد و به پلیس ها چیزی گفتپلیس ها به سمت او امدند و او را بردند به اداره ی پلیسو از او سوالاتی پرسیدند و بعد هم او را بردند به تیمارستان!دکتر های ان دیوانه خانه امدند و آرسن را بستند به تختی که در یکی از اتاق ها بود و رفتند و در را قفل کردند+فکر کنم بهت گفته بودم که نرو!_چ‌...چیی تو کجایی؟+اوه العا خیلی دیره نباید منو عصبی می کردی وگرنه شاید این بلا ها سرت نمی امد!_چرا این کار هارو میکنی ؟مگه چه چوب تری بهت فروختم؟+هیچی ولی من گفتم بیا پیشم ازت نخواستم بهت دستور دادم! و تو دستورمو رد کردی ! پسر بیچاره تازه اول این بازیه!آرسن دیگر گریه اش داشت در می امد و از عصبانیت هی وول می خورد و سعی می کرد خودش را ازاد کنداما نمی توانست ان موجود به او نزدیک میشد نزدیک و نزدیک تر دستش را بر روی لپ پسر گذاشت و با صدای ترسناکی گفت+تازه قراره شروع کنیم!و چشم  راست آرسن را کند!آرسن داد بلندی زد و تلاشش برای اینکه خودش را ازاد کند چند برابر شدموجود با نخ دهان پسر را بست تا نتواند چیزی بگویید+اوه راستی خودم را معرفی نکردم نه؟و دستش را بر روی گردن پسر گذاشت و فشار دستش را بیشتر کرد+اسم من...ایسامو(اسمش به معنای جنگیدن با انسان است)هست آرسنو پای چپ آرسن را با دستش سوزاند و موم داغ شمع را روی دستای آرسن خالی کردآرسن بیشتر و بیشتر سعی می کرد خودش را نجات دهد که در باز شد و پرستاری به داخل اتاق امد و ایسامو ناپدید شدپرستار با دیدن وضع آرسن جیغ زد و فوراً به اورژانس زنگ زدچشمان پسر ...نه همان چشم باقی مانده ی پسر تار شد و او به اغوش تاریکی رفت... با بوی الکل چشمش را باز کردنور ناگهانی چشم پسر را اذیت می کرد به اطراف نگاهی کرد و فهمید در بیمارستان استسعی در بلند شدن کرد که کشیشی در اتاق را باز کرد±سلام پسر جان _ام سلام ... من چرا اینجام؟±اوه خب قبل اینکه به سوالت جوابی بدم بگو ببینم چیزی یادت میاد؟آرسن کمی فکرد کرد و ایسامو را به خاطر اورد ولی او می دانست که اگر چیزی بگوید فقط خودش را بدبخت تر کرده است پس گفت_نه چیزی یادم نمی یاد ±اوه که این طور کشیش قیافه ی نا امیدی گرفت و به آرسن پشت کرد و خواست برود و پسر از این فرصت استفاده کرد و چند وسیله از کشیش دزدید ...چند روزی می شد که حال آرسن بهتر شده بود و حال او باید ان روز مرخص میشد پرستاری به اتاق پسر رفتاما هرگز بر نگشت چون آرسن را اذیت کرد و آرسن هم اورا کشت!آرسن از پنجره به بیرون فرار کرد و به داخل خانه ی متروکه ای فرار کرد...داخل خانه را گشت و تختی پیدا کرد و با صدای بلند گفت_هی ایسامو بیا بیرون میدونم اون جایی+هه فهمیدی؟موجودی که ایسامو نام داشت از زیر تخت بیرون امد +انتظار نداشتم دنبالم بگردیــآرسن حرف ایسامو را قطع کرد و گفت_بیا بازی کنیم باشه؟+چی؟! باشه و موجود لبخندی زد و به سمت پسر خم شد پسر از موقعیت استفاده کرد و صلیبی در چشم موجود فرو کرد موجود دادی زد و با خشم به پسر خیره شد پسر حرف های عجیبی می زد و موجود را آزار می داد ایسامو احساس میکرد بدنش میسوزدآرسن لبخندی از سر رضایت زد و به سمت ایسامو قدم بر داشت و او را با وسیله ای عجیب کشت_دیدی بازی رو بردم؟ هی ایسامو چرا حرف نمی زنی؟ ناراحت شدی؟و خیلی بلند خندید ... نه ... خنده ی عادی نه خنده ای که نشان می داد او دیگر همان آرسن قبلی نیست البته می توانید در اخبار هم ببینید که از آرسن به عنوان یک قاتل زنجیره ای می گفته میشه!</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 16:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه های قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-uj4e0lnz0ytj</link>
                <description>«تولدت مبارک، تولدت مبارک ، تولدت مبارک رایان ، تولدت مبارک»جسی با خوشحالی این را برای همسرش رایان می خواند...رایان مثل همیشه چشمانی بی حس داشت و فقط لبخند کوچکی زده بود...اخیرا اون متوجه شده بود که همسرش عجیب رفتار میکند ...شریک کاری و دوست صمیمی رایان از او پرسید+رایان چیزی شده جدیدا خیلی عجیب رفتار میکنی...بخاطر گم شدن پسرت هست؟&amp;اوه پیتر نه نه...یعنی بخاطر پسرم هم هست اما نه جدیدا خیلی نخوابیدم...+مطمعن باشم که چیزی مخفی نمی کنی؟«ام...پیتر و رایان بیاین حالا یه امروز را شاد باشیم به هرحال تولد رایان هست»+اوه درسته درسته... ببخشید ... بریم سر باز کردن کادو ها رایان؟&amp;ب...باش...مرد شروع کرد به باز کردن کادو ها اما احساس عجیبی داشت...جنونش داشت دیوانه اش میکرد&amp;یه کاری برام پیش امده مـ من باید برم!&amp;واسا رایان کجاا؟؟؟«چی کجااا؟؟اخه شب تولدته هااا!!!!»زن کمی گیج شده بود که چرا یهو اینقدر عصبی رفتار کردپیتر به دنبال رایان رفت اما جسی در خانه تنها شد ...جسی احساس عجیبی داشت... جدیدا هر وقت که تنها می شد اتفاق های عجیبی می افتاد...حال هم صدای گریه ی یک بچه به گوشش رسید و وسایل به زمین افتادند...چراغ ها خاموش و روشن می شد و جسی بی چاره جیغ میزد...به ایینه ای که پشتش بود لحظه ای نگاهی کرد اما...خودش را ندید و بجاش یک دختر بچه ی زخمی را دید که در قفسه ی سینه اش چاقوی بزرگی فرو رفته بود...! خواست به سمت بیرون فرار کند اما دو پسر بچه ی خونی که یکی از انها سرش در دستش بود و دیگری از سینه تا شکمش شکاف عمیقی داشت را دید‌...!جیغ زد به سمت طبقه ی بالا رفت اما بر روی راه پله یک بچه درحالی که یک پسر بچه ی کوچکی را در بقلش جای داده بود دید...!دیگر از ترس به گریه افتاد و به سمت انباری فرار کرد و در انباری را محکم بست...!اما همان لحظه بوی خیلی بدی به مشامش رسید...چراغ انبار را روشن کرد و به دنبال منشأ بو گشت ...جسی بیچاره وقتی جعبه ی بزرگی را که سر راهش بود را باز کرد تا  داخلش را ببیند و خالی اش کند تا راحت تر تکان بخورد ... اما همین که داخلش را دید شوکه شدخب شماهم اگر جسد پسر بچه ی خودتان را درحالی که تکه تکه شده بود در انباری خانه ی خود پیدا کنید و در جعبه ای که متعلق به همسرتان است صد درصد شوکه می شوید...!صدای در خانه را شنید در جعبه را سریع بست و پشت جعبه قایم شد...رایان ، همسرش درحالی که یک بچه ی کوچک را در دستانش دارد دید...پسر را به صندلی انجا بست و در انباری را از داخل قفل کرد...ان بچه کم کم بهوش امد و ترسیده به اطرافش نگاه کرد ...رایان بچه را ارام ارام با چاقوی کل تیکه تیکه کرد و استخوانش را در اورد...بچه را در جعبه ی دیگری گذاشت و جعبه را کنار همان صندلی...سپس شروع کرد با استخوان های ان بچه اسبابازی درست کردن!اما رایان نمیدونست که زنش عاشق بچه هاست و تمام مدت تماشایش میکرده...جسی ...احساس عذاب وجدان پیدا کرد که تمام بچه های گم شده ... هر بیست و سه بچه توسط همسر خودش کشته شدن و از ان بد تر ...ان وسایل بازی محبوب پسرش از استخوان های بچه های دیگر بود...رایان پشتش را به جعبه ها کرد و می خواست در انباری را باز کند اما جسی سریع تر بود و با چوب گلف سفت بر سر همسرش زد و او را بی هوش کرد ...همسرش را به اشپز خانه برد و از او پای درست کرد!سپس ان پای را به بچه های زیادی داد ...جسی می خواست تمام ان خون هایی که ریخته شده با این کار پایمال نشود ...او به پلیس زنگ زد و گفت در داخل انباری خانه اش بوهی عجیبی می امد و انجا جسد پیدا کرده...پلیس ها اجساد بچه هارا پیدا کردن و از جسی بازجویی کردند...جسی بعد از اینکه از اداره ی پلیس بیرون امد و به خانه اش برگشت تمام ان بچه های کشته شده از جمله پسر خودش را دید...انها به نشانه تشکر خم شدند و بعد با جسی بای بای کردند و محو شدند...جسی خیلی خوشحال بود که روح ان بچه ها ازاد شده بود ولی وقتی به خودش نگاه کرد تازه متوجه شد ...یادش امد...او دقیقا بعد از این قضایا خودش را تار زد...حال او داشت به جسد خودش نگاه می کرد ...اما مهم نبود زیرا حال می توانست با پسرش باشد نه...؟اما جسی نمی دانست که همسرش هنوز زنده بود و توانسته بود جوان سالم به در ببرد ... و نمی دانست که تازه بچه کشی اش شروع شده...!</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 16:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق های سیاه اما خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-gnyubofghr8o</link>
                <description>*هشدار*∆گم شدن افراد و کشته شدنشون تقصیر من نیست و من هیچ مسئولیتی در قبال این ها نمی پذیرم و شما با تصمیم خودتان این داستان را می خوانید !پس هر اتفاقی افتاد تقصیر خودتان بوده!∆امروز اولین روزی بود که به داخل سایت دارک وب می رفتهیجان داشت و از ترس میلرزید داخل سایت شدهمین طور میگشت و میگشت چیزهای ترسناک و چندش زیادی پیدا کرده بود...در داخل ان سایت چیز های زیادی دید مثل:فروش اعضای بدن انسان ، فروش اشیا ٕ نفرین شده ، لایو هایی درباره ی شکنجه ی انسان از لحاظ های روحی و جسمی ، فروش اصلحه و حتی چیز های ...(نگم بهتره)یا استخدام قاتل و غیره دیده بودکمی که بیشتر و عمیق تر داخل سایت گشت یک لایو پیدا کرد«یک لایو به اسم اتاق های سیاه»وارد لایو شد...یک مردی را دید که به صندلی بستند و فهمید غیر از خودش ادم های زیاده دیگه ای هم این لایو را تماشا میکنند...اما با چیزی که دید وحشت کرد...انها ان پسر بخت برگشته را داشتند به جنس مخالف تبدیل میکردند بدون بی حسی !   (اخخخ!)اصلا از چیز هایی که میدید لذت نمی برد...او میدید که پسر... پسری که حال دختر است را از لحاظ روانی رنج میدادند...اورا مجبور به خوردن گوشت خام یکی از دوستانش میکردند...اورا میزدند...مادرش را اوردند و بهش...(اره دیگه ) کردندمجبورش کردند به اعضای خانوادش ...(اهم)کنهمادرش را جلوی چشمانش کشتند...و ان بخت برگشته را هم تکه تکه کردند...و این گونه اورا کشتند!ولی اصلا لذت نبرد و از ترس میلرزید تصمیم گرفت از سایت خارج بشه...اما با چیزی که دید ترسش چند برابر شد...ویدیو ای که به صورت زنده از پشت پنجره ی اتاقش گرفته می شد!تصمیم گرفت  به داخل  حمام فرار کند و در را قفل کند...به پلیس زنگ زد...ولی به جای شنیدن صدای پلیس صدای ترسناک مردی را شنید:«میدونی ...با این کارات فقط وضع را برای خودت بدتر کردی! بهتر نیست از داخل حمام بیای بیرون؟ »حال دیگه به قدری ترسیده بود که  چندین بار رفت ان دنیا و برگشت!صدای پایی که از اتاقش می امد داشت نزدیک در حمام می شد...یک ثانیه ...یک ثانیه فقط یک ثانیه پلک زد و ناگه درد شدیدی را احساس کرد و بعد سیاهی...بیدار که شد از مرگش مطمعن شد ...زیرا او حال در داخل اتاق سیاهی بود و دوربینی جلویش بود ...دست و پاهایش بسته شده بود ...درسته او امده بود به اتاق های سیاه دارک وب...حال فقط ارزو میکرد هیچ وقت به داخل ان سایت نمی رفت!اما دیگر دیر بود خیلی دیر!∆*توجه این داستا بر اساس واقعیت بود*این اطلاعات که درباره ی اتاق های سیاه دارک وب و خود محتوای دارک وب بود کاملا درست است و این اتفاق بر اساس واقعیت بوده و من کمی دست کاریش کردم  و هشدار اول داستان هم کاملا جدی بود∆</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 20:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک قرمز کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-t0uxzc9xyqzd</link>
                <description>«عروسک قشنگ من قرمز پوشیده»«تو رختخواب مخمل خونیش خوابیده!»صدای پاش که نزدیک تر میشد را می شنیدند«یک روز مامان رفته دارک وب اونو خریده»هردو پسر می لرزیدند«ترسناک تر از عروسکم هیچ کس ندیده»دو پسر دنبال راه فرار بودندمی شنیدند که مادرشان از عصبانیت وسایل را میشکند«عروسک من ... چشمات را باز کن»صدای در اتاق امد«وقتی که شب شد...»مادر نزدیک دو فرزند خود می شد و ادامه ی شعر را خواند«اون وقت لالا کن...»پسر کوچک تر را از موهایش گرفت و با قیچی دهانش را برید و قیچی را در هردو کاسه ی چشمان پسر فرو کرد«بیا بریم توی حیاط با من بازی کن»پسر کوچک جیغ میزد و سعی میکرد دست عروسکی مادرش را از خود جدا کند«توپ بازیُ ... خون بازی و دار بازی کن » (منظور طناب دار هست)پسر کوچک را از گردن گرفت و به بیرون پنجره پرت کرد«عروسک قشنگ من خون ، پوشیده»صدای داد پسر کوچک تر و بر خوردش با زمین شنیده شد مادر،پسر بزرگ تر را روی زمین سرد کشید و به حیاط برد و...زنده زنده دفنش کرد«تو رختخواب  خاکیِ ، خونیش خوابیده!»زن به سراغ جسد پسر کوچکش رفتو از جسدش بعد چند روز صندلی زیبایی ساخت!زن به سمت یتیم خانه رفت ...یک دختر و پسر را به سر پرستی گرفت و یه عروسک خوشگل شکل دو پسر یتیم قبلی که به سر پرستی گرفته بود بهشون داد!بعد چند روز صدای همان آهنگ قبلی شروع شد!ان زنی که مادر خطاب میشد یک عروسک بود عروسک شعر خودش!</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 16:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونم دیره خیلی هم دیره ولی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59374447/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-azqyfixdharu</link>
                <description>سلام میدونم دیره ولی عیدتون مبارک(≡^∇^≡)امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین و در سلامت کامل شاد باشین^^و البته کسی هم نخواد بکشتتون و به خونتون هم تشنه نباشه!و شروع یه سال پر از دردسر و بدبختی و صد البته درد و رنج هم با مقدار زیادی شادی و خوشبختی را تبریک میگم و اره همین!...خدافظ ^^</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 23:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرین روح</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-ifhf3kyeupxg</link>
                <description>رفت و خودشو پرت کرد روی تخت...سرش تیر کشید ...چشماشو باز کرد و تمام دوست ها و اعضای خانوادش را اطرافش دید ‌...بهش می خندیدن...پرت شد ...پایین و پایین تر از سیاهی...توی اب افتاد و تا عمق انجا رفت...یهویی چشماش را باز کرد...به اطرافش نگاه کرد...:«هوف ...خواب بود»این را گفت و بلند شد برادر کوچکش را درحالی دید که گریه می کرد ...از جایش بلند شد احساس پوچی کرد و افتاد روی زمین...بلند شد و خواست برادرش را ارام کند ...وحشت کرد...جسمش درحالی که خیس بود را دید ...درسته یادش امد ...او مرده بود ... به دست اطرافیانش بهش خیانت شد ...روح به فکر انتقام افتاد برادر کوچکش درحالی که گریه می کرد اسمش را صدا می زد...ثانیه ی بعدی اتاق ساکت بود...نامادری و پدرش وارد اتاقش شدن ...برادرش را زدند و زدند ...صندلی را به ارامی برداشت و پرت کرد...شیشه ها را شکست(روح ها می تواندن خیلی کارا بکنند از جمله این ها)پدر و نامادری اش جیغ کشان بیرون رفتند...دخترک با اعصبانیت دنبالشان رفت...چشمش به شعله ی روی گاز افتاد...به شعله حرارت و شدت بیشتری داد و نامادری اش را به اتش کشید ...زن از درد جیغ می کشید ...مرد به سوی همسر دومش رفت و سعی داشت به زنش کمک کند تا از شر ان اتش رهایی یابد...اما ان مرد اشتباه وحشتناکی کرد و به ایینه نگاه کرد...دخترش را دید... دختری که با دستان خودش داخل استخر غرق کرده بود...ترسید...خیلی ترسید...دخترک فهمید که پدرش او را دیده...چشمان پدرش را فورا در اورد...:«پدر من هنوز زیبا هستم؟»مرد سعی در فرار داشت:«بابا پاهات بدرد نخور هستند»و پاهای مرد را کند...مرد از درد جیغ می زد و  داد میزد و می گفت&amp;ولم کن زنیکه ی شیطانیـ...دخترک زبان مرد را کشید بیرون:«فکر نکنم اجازه ی حرف زدن داده باشم»مرد را به سمت گلدان بزرگ پرت کرد ...بدن مرد با خونی که از زخم هایش جاری بود تزـٔین شده بود ...اما دختر راضی نشد...قلب مرد را در اورد و روحش را نفرین کرد...پسر کوچک با ترس شدید پایین امد...با دیدن صحنه ی رو به رویش جیغ بلندی زد و عقب عقب رفت...پایش به پله ها گیر کرد و سرش سفت به پله خورد...روح دخترک از دیدن وضع برادرش اصلا خوشحال نشد...به سختی جلب توجه کرد و کاری کرد که همسایه ها به خانه یشان بیایند ...برادرش نجات یافت ...او برای محافظت از برادرش همه جا دنبالش می رفت ...و هرکس که نزدیکش میشد و به او اسیب میزد را به بدترین شکل میکشت ...</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 22:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه ی جراحی برای شام</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85-ye0t5e3olx9u</link>
                <description>در راه برگشت از بیمارستان متروکه بودند...رفتند و رفتند تا به اتوبان رسیدند_هوی اچا بدووو ساعت هفت شبههه+چییییی؟؟؟ بدووودو دختر می دویدند... به فروشگاهی رسیدند که ناگه دختر کوچک تر ایستاد +چرا وایسادی؟..._وایسا بریم خوراکی بگیریم+...میدونستی خیلی شکموییی؟ بدو العا اسی کلمونو میکنه(اسلندرمن رو میگه)_بابا خب خوراکی نداریممو دختر کوچک دوید و با چهار کیسه ی پر برگشت+یا خدا...این همه رو می خوای چیکار کنی_می خوام بقولمممممو دخترک شروع به دویدن کرد ...مدتی بعد به جنگل رسیدن...جنگل ممنوعهوارد جنگل شدنهمه جا پر از وسایل عجیب مثل کیف یا کلاه یا جسد بودبه عمارت بزرگ رسیدنددختر کوچک در را باز کرد که...یک سر به سرعت به سمتش پرت شد و صدایی گفت*هوی شما ها این همه مدت کجا بودیندرسته صدای خواهر کوچک یعنی جینی بود+جینی برو کنار *نمی خوامممآ اچا دست به دمپایی ابری شد*یومییییی کمک اچا منو می خواد بزنهههه_هعی کرم از خودته دیگه...هوی اچا نکنو با گفتن این حرف به داخل حال رفت خرید هارا گذاشت و تمام اعضای بدنی که در کیفش بود رو داخل یخچال گذاشت *یومی تبرت کجاست؟_تو کیفمه بردارو رفت به طبقه ی بالا وارد اتاق شد و گیاه گوشت خوارش را درحالی دید که داره جیگر یکی را می خوره+*هوی یومی بیاااا(هم جینی و هم اچا اینو گفتن)_باشهههاز اتاق امد بیرو و از پله ها هم سر خورد و با مغز فرود امد در حلق لفینگ جک ل‌ج :اییی دلم حواست کجاستتت_سر خونه اقا شجاع رفت پیش خواهراش _چیه+اعضای بدن و گوشت ها کمه برو با جینی اعضای بدن و گوشت بیار _باشان دو هم که رفتن برون از عمارت نزدیک خروجی جنگل که ...اف بی ای و اعضای سازمان اس سی پی رو دید که ماشالله لشکری بودند*بریم تو کارش و شروع شد ...یومی با داسش همه رو از گردن میزد دل و رودشونو در میاورد و بعضی هارا هم مجروح میکرد و نمی کشتجینی هم با شاتگان و کلت میکشتشون و بعضی هارم مثل یومی مجروح میکردجینی افرادش رو خبر کرد و یومی هم داشت اونهایی که هنوز توان راه رفتن داشتن رو می کشتافراد جینی امدند و کمک جینی و یومی کردندواقعا صحنه ی قشنگی بود اینکه ببینی دریاچه ای از خون درست شده و چند نفری هم دارن از درد جیغ میزنندجینی به افرادش دستور داد برگردند*خب حالا چطوری شکنجشون کنیم؟_نظرت درباره ی شکنجه های متفاوت چیه؟*عالیهاون ها کارهای متفاوتی کردند مثل:مجبور کردن به خوردن اسید ، کشتنشون با برق ، در اوردن اعضای بدن اونم زنده زنده ، تیکه تیکه کردنشون با چاقوی کل ، خفه کردن تو دریاچه داخل جنگل ، زنده زنده سوزاندن ، کشتن با چاقوی داغ و ...و در اخر در اوردن اعضای بدنشان و برگشت به عمارت _*(صدای جیغ یومی و جینی)+شما دوتا کدوم گوری بودددیییننننن؟؟؟و پرت کردن دمپایی و چاقو سمتشون*_غلط کردیم وایسا العا غذا ها خراب میشن+بار اخرتون باشه*_باش و کمک به اچا برای درست کردن شامجمع شدن کل عضا دور میز اسی : چرا این غذا مزه ی عجیبی داره؟ (اسلندرمن)یومی ، جینی و اچا سعی در نخندیدناسی:... این چیه دقیقا؟..._+*(یومی ، جینی و اچا هم زمان) غذاست دیگه به همراه مقدار زیادی ادویه و سس تند^^اسی:تف تو روحـ یهو کل اعضای کریپی پاستا  رنگشون به قرمز تغییر پیدا کرده و داد زدن و این وسطجینی ، اچا و یومی سوسکی فرار کردند!</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 00:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جراحی برای شام</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85-drkq63ptyntv</link>
                <description>+هی ساکت باش کسی صداتو نمی شنوه دختر این را گفت و دوباره مشغول جراحی شد...درست است ان دختر کسی را جراحی می کرد اما بیمار هوشیار بود!*خواهش میکنم بس کن! التماس میکنم تمومش کن ...صبر کن... خواهش می کنم نکـ(تمامش را با داد گفت)صدای جیغ مرد اتاق را پر کرده بود . دختر شکافی را وسط بدن او درست کرد  و دل و روده ی مرد را با ارامش و احتیاط بیرون میکشید اما...وسط کارش فهمید که مرد به خاطر درد مرده!اما اهمیت نداد و حال ...صدای باز شدن در او را مانع انجام کارش کرد+اچا اروم درو باز کن-اوه دنبال چیزی میگردی؟+اوهوم ...می خوام یه چیزی پیدا کنم که استخان جناق سینه رو بشکنم و قلبشو در بیارم_اومممممم...اها چرا از چکش استفاده نمی کنی؟+امم...اممم ... مرسیدختر با چکش جناق سینه اش را می شکاند. _اون چشما رو ندیدی کجا گذاشتم؟+تو یخچال نیست ؟_نچ+اممم...چندتا چشم می خوای اصلا؟_دوتا برای درست کردن شام+بیا دوتا چشم اینو بردار_باشو دختر چکش را کنار گذاشت ولی اشتباهی شش جسد را کشید!اما مهم نبود قلب را از بدن کشید بیرون و داخل ظرفی گذاشت ...داخل جسم خالی را که البته فقط یک شش درش بود را پر کرد از پنبهداخل پنبه کمی خون ریخت و یک مقدار پر، خاکستر مرده ها و ماسه ی داغ ریختشکاف را بست و دوخت ... بجای شم هم دو گوی بنفش گذاشتوردی گفت...جسد زنده شد و پتویی را دور خودش پیچید و رفت+چی شده چرا این شکلی نگاه میکنی؟_اچـ...اچا...هق...شُشِ ش جا موند.... (با چشمانی اشکی به اچا خیره شد)+وات ده...؟+شش ش جا موند...؟_اره بعد پا شد رفت ... بیمار پا شد رفت...هق+اممم...هعی زندگی_عوضش کلی غذای خوشمزه داریم دلم می خواد زود تر قلب رو بخورمم+ پیشیِ شکمووووو اعضای بدن را داخل کیف خود گذاشتند و از بیمارستان متروکه رفتنتاما نمی دونستند که تمام مدت کسی انها را میدید بله یک وَندیکو(اسمش این نیست ولی به خاطر خطر گم شدن و مردن اسمش را این نوشتم...)انهارا دید و تمام مدت با چشم هایی اندازه ی توپ بیسبال انهارا می دید</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 15:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک خونین</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-sxvwybouegcx</link>
                <description>دخترک می خندید  دنبال برادر کوچکش بود _داداش کوچولو کجایی ؟میدونی که اگه پیدات کنم خوب نمیشه... پس بیا بیرون ! نترس درد ندارهپسرک می ترسید از ان دختر می ترسید اون فقط کمی سر و صدا کرده بود اما حالا خواهرش عصبانی بود!می خواست فرار کنه ... اما ...خواهرش چه می شد؟تصمیمش را گرفت...به سمت دخترک رفت ‌و بغلش کرد ! دخترک هم خوشحال شد...برای همین برادر کوچکش را به عروسک خرگوش تبدیل کرد !و صدای رعد و برق مانع خوندن ادامه داستان شدصدای خواهر بزرگش امد که می گفت_جینا دفترچه خاطراتم کجاست؟*من نمی دونم ببین تو کمدت نیستجینا می ترسید احساس میکرد قلبش زیادی تند می زندالبته عادی بود اون به امید اینکه این دفتر داخلش داستان ترسناک باشد از داخل اتاق خواهر بزرگش برش داشت !اما حال می دانست برادرش که در کودکی ناپدید شد همان عروسک خرگوشیی است که دخترک به او داد!افکارش پریشان بود ...با صدای پدرش به خودش امد...+اوه جینا ،جینا،جینا شنیدم با مادرت بد رفتاری کردی... انگار دلت برای کتک خوردن تنگ شده؟جینا می ترسید چون دفعه ی قبل چشم راستش را از دست داد!عقب می رفت تا اینکه خورد به دیوار...پدر نزدیک می امد اما...افتاد!درست است خواهر بزرگش مارنی با چوب گلف پدرشان را زده بود!_جینا!خوبی؟*میگم ...مارنی ،میشه کمکم کنی تا عروسک درست کنم؟_اوه... البتهمارنی پدرش را روی میز گذاشت و وسایلی اورد_خب ...اول از همه در زیر ناخون هایش سوزن فرو کن،بعد پوست دستاش رو با استفاده از همان سوزن بکن،حالا پوست بقیه ی نقاط بدنش را هم بکن و چشماشو با انبر له کن ،زبونشم با انبر بکن ...و حالا از سینه تا دل را شکاف بده...تمام اعضای داخلی رو در بیار و حواست باشه که درست در بیاری مخصوصا رگ هارا چون رگ پر از خونه و خیلی خوشمزس!حالا داخل شکاف ماسه ی داغ بریز و شکاف رو بدوز ...حالا باید نیم ساعت صبر کنیم پس تا اون موقع پایه ای بریم با این اعضای بدنش غذای خوش مزه ای درست کنیم؟*ارههههه... میگم میشه بعدش مامانی رو هم عروسک کنیم تا من یاد بگیرم؟_اوه البته!...العا چی درست کنیم؟*ماکارونی با رگ و تکه های قلب خوشمزه میشه؟_ام... امتحان میکنیم!(نیم ساعت بعد)_ غذای خیلی خوشمزه ای بود! حالا بریم و پارچه ی سیاه را به عنوان پوست به گوشت بابا بدوزیم!*بریممممم!!!&amp;دخترا من اومدم خونـ.... (صدای جیغ)∆هشدار داستان تغیر کرد∆روزی روزه گاری خانواده ای خوشبخت که پنج نفره بودن در خانه ای خوشگل زندگی می کردند...مادر یک عروسک به شکل سگ،پدر به شکل گربه  و تنها پسر خانواده به شکل خرگوش بود !همچنین دو دختر این خانواده عاشق عروسک بودند!~مخصوصا اون هایی که از ادم درست شده!~</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 13:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچولوی عوضی</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-qgfe84nmxcao</link>
                <description>همه چیز عالی بود یه خانواده ی سه نفره ی شاد که پسر کوچکی داشتند. من عاشق بازی با پسرک بودم اما اون همیشه جیغ میزد و من از ترس قایم می شدم خانوادش داخل می امدند و ارومش می کردند .همه چیز عالی بود تا اینکه یه روز موقع بازی کردن به سمت مادر و پدرش رفت و با جیغ و گریه منو نشان می داد جوری که انگار من بهش اسیب زده بودم! عجیب تر این بود که مادر و پدرش هم طرفداریشو می کردن و حتی به سمت من وسایل خانه را پرت می کردند ! فردای اون روز پسرک  و خانوادش بیرون رفتند و بایه مرد عجیب سرتا پا سفید پوش که در دستش کتاب و در دست دیگرش صلیب بود امدند انها به او می گفتند (راهب) و شروع کرد به ورد خوندن و منو که دید گفت (دور شو ای جن!) و باز هم ورد می گفت من احساس درد عجیبی داشتم ... می سوخت... می سوخت... خیلی درد داشت ... التماس میکردم بس کنه ولی نکرد... اون یه شیطان بود ... من سریع فرار کردم تو تاریکی ولی باورم نمی شد که اون خانواده داشتن از اون شیطان برفی (همون راهب) تشکر می کردند ...! احساس خشم شدید داشتم... فهمیدم! برای همیشه می خواستم بروم ولی قبلش یک بازی کوچک برای اخرین بار با پسرک فکر خوبی بود! اما نمیدونم چرا پسرک اینقدر جیغ می کشید! اخه تازه اول بازیمون بود و من تازه داشتم ناخون هاشو می کندم و تو گوشت دستاش  سیخ های چوبی می کردم... ولی من برای هر چیز یه راه پیدا می کنم ! پس زبونشو با انبر کندم !تقصیر من نیست اون میدونه من از اینکه کسی ازم بترسه بدم میاد ... نه.. متنفرم! پس تصمیم گرفتم یه درس بهش بدم ... واقعا حس خوبی بود... اینکه با چاقوی داغ پوستشو خراش میدام.  تو چشماش الکل می ریختم   پاهاشو جلوی چشماش کندم   دستاشو با کارد کُل تیکه تیکه کردم   مجبورش کردم چشم خودشو بخوره.  و از همه مهم تر تونستم مزه ی قلبو بچشم ! اما بهترم میشد اگه خانوادش اینقدر داد نمی زدند هرچند از اونا خوشم نمیاد پس ... بای بای! برای اخرین بار خودمو تو اینه دیدم بدنی سیاه و قد بلند و چشمانی سفید با دهانی خندان... چی من ترسناک بود براشون؟ اما مهم نبود از خونشون بیرون رفتم و خانه رو سوزندم ...هعی حیف شد نتونستم صحنه ی مرگ مامان و باباشو ببینم ولی از صدای جیغشون می تونستم حدس بزنم که دارن تبدیل به انسان کبابی می شن! اوم خوشمزه می زنه!(اگه نفهمیدین طرف یه جن بود و انسان میخورد)</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 20:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای جیغت رنگ قرمز می دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%BA%D8%AA-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-nvt6x4xartga</link>
                <description>داشتن بازی میکردن... دخترک همنطور با چشمانی بسته با دوستانش جنگ بالشی می کردن... دخترک دیگر صدای خنده نمی شنید و فقط صدای جیغ از درد می شنید و بعد......سکوت ... احساس می کرد مایع لزج و گرمی روی دستان و لباس هایش است... چشماشو باز کرد... نور یهویی اذیتش می کرد... وقتی به نور عادت کرد دیدش...جنازه ی دوستاش رو دید... دخترک جیغ می کشید و گریه می کرد ...ولی با دیدن برق ناگهانی از داخل درز بالشتی که در دستاش بود ساکت شد... بالش را باز کرد و با وحشت به چیزی که داخلش بود نگاه کرد...چاقو درسته او دوستانش را ناخواسته کشته بود...شوکه بود ... صدای خنده ی زنی توجهش را جلب کرد... و بعد ...سیاهی... گزارشکر:در شب گذشته با جسد چند دختر را در خانه ای پیدا کردیم و همه ی آنها با ضرب مرده بودند. یکی از دختر ها گردنش به طرز فجیعی شکسته ... دلیل مرگشان نا معلوم بوده... رییس پلیســــتلوزیون خاموش شد و روی صفحه نوشته امد با این عنوان (نفر بعدی تویی)</description>
                <category>Yomi is dead</category>
                <author>Yomi is dead</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 17:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>