<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ????????</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59457771</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 16:22:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2565435/avatar/ggevo8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>????????</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59457771</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وبلاگ من :</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59457771/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%85%D9%86-subr8ljx4rz8</link>
                <description>خب سلام الان که دارم اینو مینویسم دادرم از خسته گی میمیرم صبی که رفتم امتحان دادم امتحان ادبیات کلا ترررر زدم امتحانو بعد نشستیم با بچه هه حرف میزدیم من کتابم همراهم بود بچه ها کتابم رو ریز ریز کردم بعد داشت مدیر میومد همه شروع کردن به جنع کردن کاغد که دوستم پاش خورد به سطل کل برگه ها ریختن وااااای مدیر اومد .خیلی بدم میاد ازش یعنی من بدم نمیاد همه بچه ها از بدشدون میاد فامیلیش میرعلی زاده خیلی خیلی گیره رو همه چی بعد گفت براچی اشغال ها رو ریختی داشت به دوست همیتور میگفت دوستم هم گفت باااااش جمشون میکنم .بلاخر بعد از یک ساعت غرغر جمشون کرد . بعد که نشسته بودیم دوستم داشت موهاشو می بست که موقعی دستشو برد بالا زیر بغلش پاره بود خیلی خندیدیم .بعد رفتم دم در ایستادم منتظره اتوبوس که دیدم رفت هر کار کردم وایسه واینستاد دیگه صبر کردم تا اتوبوس بعد . رفتم سوار شدم خیلی نگران بودم که موقعی پیاده میشم کارت اتوبوسم شارژ نداشته باشه بعد از چند دقیق خانمه کنارم به جلوییش گفت امروز به مناسبت ولادت امام رضا رایگانه منم خوشحال شدم ??بعد حواسم نبود که ۴ تا ایستگاه جلوتر از ایستگاه خودم پیاده شدم بعد از یک عالمه پیاده روی وقتی رسیدم شکست عشقی خوردم کسی خونه نبود دیگه ۵بار بلوار را گشتم تا مامانم اینا اومدن و دیگه درو باز کردن و رفتم لباسامو عوض کردم به مامانم گفتم چرا این روزا سرویس نمیاد مامانم گفت: زنه  سرویسی گفته حامله ام دیگه نمخواد بیاد سرویس و تا الان که دارم اینو مینوسم و مامانم داره سبزی پاک میکنه......</description>
                <category>????????</category>
                <author>????????</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 13:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبلاگ من:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59457771/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%85%D9%86-gkstgy8dzvrs</link>
                <description>من ستایشم ۱۴ سالمه و از همه چیز از حرف زدن خوشم میاد ولی بعضی موقع ها حرف زدن کار دستم میده.مثلا دیروز بعد از امتحان دور همه با دوستام نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم من قرار بود که با اتوبوس برم خونه اما موفعی رقتم دم در دیدم اتوبوسم رفت واقعا خیلی شکست عشقی خوردم و بعد دوباره رفتم نشستم و حرف زدم تا مثلا منتظره اتوبوس بعدی هستم ولی دوباره اونم به همین روتین ۵ بار اتوبوس رفت دیگه اخری از حرف زدن دست کشیدم و رفتم توی ایستگاه ایتادم من فقط تو ایستاگاه بودم و رفتم یکم کنار درخت که از افتاب در امان باشم اما هر تاکسی میمومد می ایستاد منم سوار نمشدم و بعد میرفت ? . خیلی این کار حال میداد تا اینکه تا ساعت 11:55 اتوبوس رسید و من رفتم وار شدم بعد از سوار شدن به اتوبوس یکی از اقوام مون رو دیدم منم به رو خودم نیوردم و بدون توجه رد شدم فکر کنم خیلی جرش گرفته بود چکن از قیافش معلوم بود . بعد که رسیدم خونه مامانم خواب بود . و هنوز غذا اماده نبود گرم بود اما کولر مون سوخته بود و داده بودیم تعمیر کار و از گرما پختم بعد عوض کردن لباسام رفتم سر غذا و انجا هم شکست عشقی خوردم مامانم عدس پلو درست کرده بود و هنوز هم داداشتم رفته بود ماست بخره و منم دیگه تحمل نداشتم برا خودم ناپز ریختم خوردن و رفتم دوش گرفتم خوابیدم .......</description>
                <category>????????</category>
                <author>????????</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 12:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>