<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا مسعودی نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59481640</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4156250/avatar/Rn98XJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا مسعودی نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59481640</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیبایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ehp3mvt2gyzp</link>
                <description>تزیینیبه دخترم گفتم برم دوش بگیرم، می‌خوام برم هایپر، خرید دارم.&quot;همون غرغروِ کنکوری که قبلاً گفتم.&quot;برگشت گفت:مگر چه کسی تو را می‌شناسد؟رفتم زیر دوشو افکار شروع کردند به باریدن.واقعاً خوشگلی برای زن‌ها خیلی خیلی مهم است.شاید هم اصلاً، اصلاً مهم نیست.یاد حرف‌های خاله‌جانِ مادرم افتادم.ایشان خانم معلم بودند؛البته از آن خانم‌معلم‌های زمان شاه،از آن‌ها که باید حتماً خوشگل می‌بودند.نه از خانم‌معلم‌های زمان ماکه دلشان هم بخواهدولی اجازه ندارند خوشگل‌تر باشند.خلاصه خاله‌جان همیشهوقتی می‌خواست برود اداره‌ی آموزش‌وپرورشیا خریدیا هر جایی،سامسونتِ لوازم آرایشش پر و پیمان بود.می‌گفت اگر مرتب و آراسته نباشیمحرف‌مان را نمی‌خوانند.یادم می‌آید وقتی بچه بودم،هر وقت مسافرت می‌رفتساک لوازم آرایشِ رنگی و خوشگلشپای ثابتِ اسباب و اثاث سفر بود.در عالم بچگی عاشق آن کیف قرمز چرمی بودم؛از همان‌ها که مادرها برای جهاز عروسی می‌خریدند،با یک قفلِ چمدانیِ فلزی.با خودم فکر کردمزیبایی اسلحه‌ی خوبی است.آدم‌ها را وادار می‌کند به توجه،به احترام.می‌دانی،وقتی با ماشینِ آخرین مدل پشت فرمان می‌نشینی،اگر عینک دودی بزنیو رژ قرمزو موهای بلوندت را کنار صورتت یله بدهی،رانندگی راحت‌تر استآخر بیشتر مواقع حق تقدیم با سرکار خانوم استاما وقتی کهحوصله نداری توی آینه نگاه کنی.با همان سر و وضع معمولی بشینی پشت رول کافی ست یه فرعی را دیر راهنما بزنی همچین که بخواهی بپیچی صدایی آشنا را میشنوی؛ننه جان بشین پشت ماشین لباسشویی!اگر مرد باشی زیبایی و خوشتیپی هم بکارت می‌آید و اگرم هم نا مرتب و ژولیده باشی کافیست یک نمه اخم چاشنی کار کنی کارت راه می افتد آنجاست که جذبه گوی سبقت را از جذابیت می‌رباید تازه زیاد هم زحمتی ندارد!</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 22:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه دار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-hvkdbncrsk8n</link>
                <description>داشتم ظرف می‌شستم که دوباره سالن کنفرانس افکارم برپا شد.دخترم داشت نق می‌زد؛ سال آخر است و برای کنکور می‌خوانَد.یک‌دفعه گفتم:ببین بچه، درست رو بخون، وگرنه محکومی به کارهای تکراری.هر روز ظرف بشوری، غذا بپزی، خانه را بسابی، خرید کنی، لباس بشوری و اتو بزنی،لکه‌ها را پیدا کنی، جوراب‌های گم‌شده را دوباره بخری،سبزی پاک کنی، کاهو بشوری، میوه‌ها را تمیز کنی…هزار تا کار تکراریِ تمام‌وقت.بی‌دستمزد.بی‌حقوق بازنشستگی.بی‌مزایا.بی مرخصی.جالبش اینجاست که می‌فهمی حتی شهروند هم محسوب نمی‌شوی.بچه‌هایت می‌گویند:تو که نه درس می‌خوانی، نه سرِ کاری؛ چرا این‌همه توقع داری؟ما مدرسه می‌رویم، خسته برمی‌گردیم،تازه توی درس‌ها هم باید کمک‌مان کنی.پس ما چه کار کنیم؟ از کی کمک بگیریم؟کلمات مثل رگبار توی سرم می‌ریختند.هنوز داشتم ظرف‌ها را آبکشی می‌کردمو هم‌زمان برای بقیه‌ی روز برنامه می‌چیدم:خرید، ناهار، سر زدن به مادر،آماده شدن برای خانه‌تکانیِ آخر سال.پروژه‌های ریز و درشت صف کشیده بودند.اینهمه ارباب‌رجوع !خدایا، چقدر شلوغ است این اداره.اگر از من بپرسند شغلت چیست، چه بگویم؟خانه‌دار.فقط خدا می‌داند چقدر از این واژه بیزارم.یاد خدمتکارهای خانه‌های اشرافیِ اروپا در قرن هجدهم می‌افتم.اما اینجا، هر بار توی هر فرمی،با سرافکندگی می‌نویسم: خانه‌دار.پس آن‌همه طالس و فیثاغورس چه شد؟آن‌همه اثبات، آن‌همه فرمول،چرا هیچ‌کدام به دردم نخورد؟آهان… فهمیدم.حتماً دارم دوره‌ی محکومیتم رادر اردوگاه کار اجباری می‌گذرانم.بی‌خود به دخترم نگفتم بیشتر درس بخوان.اگر خودم بیشتر خوانده بودم،اگر بهتر تلاش کرده بودم،شاید حالا معلم بودم،یا کارمند بانک، یا اداره‌ی ثبت،شاید اصلاً شرکت خودم را داشتم و مدیر بودم.آن‌وقت با افتخار فرم‌ها را پر می‌کردم،با نام خانوادگی و عنوان صدایم می‌کردند.این محکومیت آبدارچیفقط نتیجه‌ی کمی بازیگوشی نیست؛نبود پارتی و بازار کار ناعادلانه هم هست.دلم برای خودم می‌سوزد.گالن جرم‌گیر را توی سینک خالی می‌کنمو می‌روم پیِ بقیه‌ی کارها.اما مغزم هنوز شلوغ است.اگر مرد بودم چه؟حتی اگر درس هم نخوانده بودم،می‌شد یک کاری دست‌وپا کرد، دوزار پول درآورد.آن‌وقت توی خانه‌ی خودم، رئیس بودم!می‌نشستمتا زنم برایم چایِ قندپهلو بیاوردو من پشت چشم نازک کنم کهاز صبح توی خانه نشستی،چه می‌دانی آن بیرون چه خبر است..من کنارتم؛ با همان دقت و همان دستِ سبک.</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 10:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-sa0gfl8g3o0y</link>
                <description>زن بودن سرسام آور است.دختر کسی بودن,زن کسی بودن,خواهر کسی بودن,همسر کسی بودن,عروس کسی بودن,همسایه کسی بودن,دختر خاله و دختر عمه و دختر عمو و دختر دایی کسی بودن,سرسام آور است.مادر بودن .....به طرز سرسام آوری دیوانه کننده است!معجونی از عشق و استیصال ...هیاهویی که هرگز خاموش نخواهد شد رنجی بی پایان که هرگز از آنان خلاصی نمی‌خواهی! با جان دل به کام میکشی.خستگی هایی که گمشان میکنی ...و وقت هایی که از هیچ می‌آفرینی زمان را...باید جادو را شروع کنی از زشتی زیبایی بسازی از بدی خوبی از هیچ همه چیز از تلخی شیرینی مدام درحال وضع حملی مدام در حال حول حالنایی باید حال همه رو خوب کنی تو خدای کوچکشان روی زمین شده ای باید باید درستش کنی حتی باید پوست موزی را که ندانسته باز کردی دوباره بدوزی تو خدای آنهایی ولی قدرت خدایی کردنم را هم باید خودت بیافرینی ولی باز هم هیچ کس راضی نیست حتی خودت از خودتزن بودن سرسام آور است.بطرز سرسام آوری</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراض وارد نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qoxdyqsvdpyz</link>
                <description>اگر فقط محض تسلای خاطر معترضین یک وزیر بی کفایت استیضاح میشد کشور اینچنین عرصه ی تاخت و تاز حرامیان نمی‌شد!اگر یک مفسد اقتصادی اعدام میشد اینهمه جان بی گناه در کوچه و خیابان پر پر نمی‌شد!اگر مدیر مفسد مشاور ارشد نمی‌شد اه از نهاد آحاد ملت بر نمی‌خواست!مگر این چاه طمعتان چقدر عمیق است که هر چه سرمایه ملت را می‌بلعد سیری ندارد؟چرا سس خرسی و سگ زرد را علم کردید ؟چرا پیراهن عثمان را بر نیزه کردید؟گور بابای همه شان مردم نان ندارند نان را از سفره هایشان دزدیدند!دزدها را محاکمه کنید ! دزدها را سلاخی کنید!دزدها را پشت خون مردم قایم نکنید! فراری ندهید!هر کس که در این روزها خونش وطن را گلگون کرد .فرزند این خاک است .او قربانی بی کفایتی و حمایت از رانت خواری شماست!چرا فرزندان وطن رو جلوی پای تراستی ها سر بریدید؟چرا دستان پینه بسته این زنان و مردان برایتان پشیزی نمی ارزد؟غوغای پیری چمعیت به پا نکنید جوانان ایران را دریابید .چرا سرمایه های کشور را نابود میکنید این جوانان هستند که می توانند نیروی کار و تولید نفوس جدید باشند.چرا سرمایه های کشور را آتش می‌زنید و داد پیری جمعیت سر می‌دهید!جوانان را برای کار و بقای ایران لازم دارید!آنها را حیف و میل نکنید!راضی نگه داشتن همه این جوانه ها با راضی کردن فقط یکی از این تراستی های نور چشمی یر به یر در می آیدبخدا که خیلی ارزان حساب کردم مفت مفت است برسید به این تهاتر بخدا که از دستتان می‌رود!میدانید اینهمه اسلحه را چی وقت آمریکا و اسرائیل وارد ایران کرد؟ همان روزی که شما حواستان نبود و سروهای مرزبان وطن از سرما یخ زدند!نکند داشتید کالاهای قیمت قبل را ساماندهی می‌کردید تا به عدالت در جامعه تقسیم شود؟مردم</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 15:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر سریال سرباز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-y9gteuwt4nhy</link>
                <description>به تازگی مجموعه تلویزیونی سرباز کار آقای هادی مقدم دوست از شبکه آی فیلم باز پخش شد و من خوشبختانه توانستم با فراغ بال و در سکوت این مجموعه رو دوباره با دقت بیشتر ببینم .باید اعتراف کنم که از ریتم کند و کسل کننده سریال در زمان پخش اصلی( فکر کنم ماه رمضان 99) اصلا خوشم نیومد و کاملا منو بی‌حوصله و عصبی می‌کرد.اما......دیدن مجدد این سریال برای من دریچه ای شد به درک اینکه چطور می‌توان راه کمال و تعالی روح بشر رو پیدا کرد درست مثل پیچک های سبزی که در همه صحنه ها حضور داشت در خانه مادر (مصنوعی بود و به نظرم به توهم تولد یک رابطه اشاره میکرد)در خانه یلدا و یحیا (پیچک ها هر روز در حال رشد بالندگی و یلدا درحال آبیاری )در پادگان(یک روز یحیا یک روز غلامرضا یک روز علیرضا و یک روز فلکی هر کدام در سکوت در حال آبیاری)آبیاری مساوی با* تلاش *تلاش برای رشد و بالندگی در سکوت همراه با تعمق و تفکریعنی همه جا مدرسه است؟باید یاد گرفت باید شجاع بود باید وظیفه شناس بود باید عاشق بود باید ملاحظه گر بود نباید بی‌تفاوت بود هر حادثه هر خبر هر دیدار و هر آدمی که سر راه زندگی تو قرار میگیره ماموریت دارد تا تو رو به خود حقیقت برسونهمن حقیقتا به همه کسانی که که می‌خواهند ازدواج کنن ،کاری رو شروع کنن، سفر برن و انسانیت رو پیدا کننصمیمانه توصیه می کنم این سریال رو با حوصله ببینن و به همه سکانس ها و همه دیالوگ ها و همه روایت های راویان داستان با دقت گوش بدن مطمعنم که چیزهای خوبی رو یاد می‌گیرن.ممنون ازآقای هادی مقدم دوست بخاطر اینهمه نبوغو آقای آرش مجیدی عزیز گمان نمی‌کنم کسی می‌توانست به این خوبی نقش یحیا رو بازی کند.پی نوشت؛قسمت آخر رو در پخش اصلی ندیده بودم و امشب موفق شد ببینم و در قسمت آخر تعالی بشر به کمال رسیدبسیار قابل تحسین بود.دعوت میکنم از همه عزیزان که این مجموعه بی نظیر رو دیدن برداشت خودشون رو حتما برای من بنویسنبینهایت خوشحال میشم🙏🏻🌱🌱🌱🌱🌱در پا</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 10:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت می شود وقتی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-hz2oa59dzqjp</link>
                <description>سخت می‌شود وقتی؛دست حالت خرابت را میگیری و تو کوچه ها و مغازه های شهر سرگرم میکنی تا توی شلوغی گم بشود.می نشانیش پای بوم نقاشی هی رنگ می گذاری هی قلم میزنی تا زیر شر شر رنگ و خش خش قلم دفنش کنی.جارو به دستش می دهی و گرد وغبار خانه رو به هوا میکنی، پنجره ها را باز می کنی تا قاطی خاک و غبار از پنجره بیرون برود.یا قیچی بدست همه ی لحظه ها را ریز ریز میکنی و با نخ و سوزن تکه های باقی مانده را به هم بخیه میزنی تا تکه ناجور را حذف کنی.اما وقتی می‌نشینی یک استکان چای بنوشی و خستگی این همه تقلا را از تن به در کنی می‌آید می نشیند بغل دستت....ولی وقتی شروع به خواندن میکنی ,دیگه تو این دنیا نیستی می روی جایی که کسی دستش به تو نمی رسد.🤓😎</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 12:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیل سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D9%88%DA%AF-zsbwrryswxur</link>
                <description>به نظر من سوگ مثل سیل ویرانگر است .ریز و درشت چیزهایی که دلخوشیت بود را با خود می روبد و میبرد.درهم میشکن!به نابودی راضی نمی‌شود.ناکارت می کند.ولی همیشه زندگی زورش بیشتر است. با چنگ دندان از لای گل و لایی سنگین سیل بیرون بیا!غم دل را با امید بشوی.صبور باش!دلخوشیهایت را باید یکی یکی از لای این همه سیلاب بیرون بکشی.زندگی ادامه دارد....</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 10:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84-lonbhkd1lcfx</link>
                <description>تو فیلم پاکول رو دیدی؟من دیشب با بی‌علاقگی کامل شروع کردم به دیدنش، یه جوری مجبور شدم. اولش که اصلا جذبم نکرد. صحنه‌ها بی‌روح و رنگ‌پریده و پر از صدای سگ بود. خوشم نیومد، ولی کم‌کم علامت سوال‌ها شروع کردن به چشمک زدن.یه روایت از مظلومیت محض! وقتی فیلم تموم شد، تو تاریکی نشستم توسکوت بهش فکر کردم. چه غم‌انگیز که تو ناامید بشی وقتی خدا از سال‌ها پیش پازل رو چیده که در نهایت دقت و ظرافت تو لحظه آخر در رو بروت باز کنه، ولی تو تو لحظه آخر ناامید شدی. تموم شدی و نموندی.اون سر وعده میرسه حتما، ولی تو رفتی!صبر میوه ای تو آخر لحظه باید بچینیآخرین لحظه خودش از درخت جدا میشه و تو دامنت میوفته فقط باید تا لحظه آخر دوام بیاری</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 10:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دهن افتاده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-vyr9wtqerjdc</link>
                <description>می‌دونی هر چیزی یه موقعی داره.تا چای داغ می‌چسبه، تا گوجه سبز شیرین نشده، باید بخوریش.تا جونی باید بری سفرهای دور و دراز.تا دندون داری، باید تخمه بشکونی.تا وقتی گوشی برای شنیدن هست، باید بگی. وقتی اون ناامید بشه و بره، حرفات تو گلوت می‌مونه و خفت می‌کنه.اون مداد رنگی ۲۴ رنگی که تو بچگی دلت می‌خواست، پوفففف، الان دیگه به دردت نمی‌خوره.اون وقت‌هایی که تلف شد و کاری که باید به موقع تحویل می‌دادی، شاید مسیر زندگیتو کاملاً عوض می‌کرد.اون دوستت دارم که نگفتی.اون لبخند که دریغ کردی.همشون… از دهن افتادن.</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 01:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%AF%D9%84%D9%85%D9%87-kj8txy1rrwyg</link>
                <description>شما هم وقتی یه کار تکراری انجام می‌دید، فکرتون پرواز می‌کنه؟من که وقتی مشغول دلمه پیچیدن بودم، ذهنم شد سالن کنفرانس فیلسوف درونم!دیروز شنیدم قراره مدرسه‌ها ساعت ۶ صبح شروع بشن...و از اون لحظه هی فکر کردم: واقعاً یعنی چی؟یعنی الان آخر ساله، فقط چند روز مونده، خانواده‌ها، سرویس مدارس، تاکسی‌ها، معلمای دور از شهر...همه باید ساعت چند بیدار شن؟بچه‌های کوچولو، پدر و مادرای کارمند، کلاس اولیا که احتمالاً زنگ اول خوابن...نقش پدربزرگا و مادربزرگا چی میشه؟ نکنه اونا هم میان تو بازی؟شاید خوبه که شهر صبح‌ها زودتر زنده میشهشاید خوبه که همه مجبور میشن زودتر بخوابنشاید برای هورمون رشد بچه‌ها مفیده، چون از ساعت ۱۰ تا ۲ ترشح میشهولی اون وقت شب‌های شهر چی میشه؟اونایی که مغازه دارن؟ رستوران‌دارا؟ آدمای شب‌زنده‌دار؟یعنی قراره شهر دو قسمت بشه؟یه سری ۵ صبح بیدارن، یه سری شب تازه بیدار میشن!راستی شب  از چه ساعتی شروع میشه؟نکنه حالا دو تا شب داریم؟فکر کنم این دلمه ها مزه ش فرق داشته باشه!👩‍🍳☘️🍽---</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 13:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشکاف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-u12rroyammq2</link>
                <description>ازش نترس!میدونی، من هر چیزی رو که شکافتم و دوباره دوختم یا دوباره بافتم، هیچ‌وقت پشیمون نشدم.حتماً بهتر از دفعه اول میشه، بهت قول میدم.ولی اون‌هایی که یک اشکال ریز داشتن و از روی تنبلی یا بی‌حوصلگی نشکافتم، همیشه رو دلم موندن و نشدن اون‌جوری که باید.به نظرم، آدم باید یک بشکاف تیزِ خوش‌دست داشته باشه، خیلی به درد می‌خوره.شک نکن!بشکاف رو قلاف کن و بذار پرِ شالت؛هر وقت حس کردی تصمیمی که گرفتی یک جاش می‌لنگه، یا کاری که کردی به دلت ننشسته، یا راهی که رفتی به ترکستانه…خب، برگرد و از اول شروع کن.به همین سادگی.بشکاف رو از قلاف دربیار، مشغول شو.اگر بد شد، با من!</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 10:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدون غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%DA%86%D9%85%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%BA%D9%85-h1avj6cldikc</link>
                <description>غم یه چمدونه که روی دوشت سنگینی میکنهانگار توش پر از سربهو فقط ماموریت داره شونه‌هاتو له کنهوقتی شونه‌هاتو رو زمین می‌کشیدلت داره چمدون غم رو حمل میکنهچون فقط اون زورش می‌رسههر جای دیگه بذاریش، اونجا رو خراب می‌کنهغم لعنتی یه چمدون سنگینهکه هرچی کهنه‌تر می‌شهبدریخت‌تر و کریه‌تر می‌شهغم مثل لحن گفتنشحتی توی دهن هم ته‌نشین می‌شهوقتی اسمش رو می‌بریکامت سنگینهسنگین</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 11:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته فحش نامحدود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%81%D8%AD%D8%B4-l7zbjvw7zodg</link>
                <description>فحش دادن روی کاغذ تکنیک باحالیه.میدونی؟ تو اون لحظه، بدون خجالت، بدون قضاوت، می‌تونی هر ناسزایی که ته دلت مونده رو نثار طرف بکنی، و اون کاملاً تسلیمه. هیچ جوابی نداره بده یا اصلاً فرصتش رو نداره.حالا وقتشه حسابی از خجالتش دربیای و هرطور دوست داری، حقشو بذار کف دستش.اصلاً مضایقه نکن.حسابی خودتو خالی کن.بزن داغونش کن!اصلاً «کثافت» رو با &quot;ط&quot; بنویس که حسابی حقِ‌مَطْب ادا بشه....آخیش... حالا یه نفس راحت بکش.لازم نیست نگران عواقب کارت باشی.حسابی دلتو خنک کن.هی!یادت باشه کاغذ رو دور نندازی.دو–سه روز بعد بیا و نوشته‌هاتو بخون.حالا قضاوت راحت‌تر شده. ببین بازم حقش بوده یا تو زیادی تند رفتی.خوب شد که اون &quot;کثافت با ط&quot; رو بهش نگفتی.</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 15:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-ek5qfgb7gms7</link>
                <description>وقتی دکتر بهم گفت باید دندون ۴ رو بکشمدنیا تو سرم آوار شدخیلی دارو خوردم دهان‌شویه قرقره کردم که عفونت برطرف بشه و بتونم دندونم رو نگه دارم،ولی خب دیگه دیر شده بود.باید زودتر می‌رفتم دندون‌پزشکی!......از وقتی دندونم رو کشیدوقتی میرم جلو آینه، همش بهش نگاه می‌کنمببینم موقع حرف زدن یا موقع لبخند زدنچقدر جای خالیش تو ذوق می‌زنهبعد بیشتر تو آینه دقیق شدمموهای پیشونیم هم، خیلی سفیدیاش بیشتر شدهزیر چشمم که گود افتادهعضلات کنار صورتم هم به نظر شل و افتاده اومدحس کردم اوف... چقدر پیرشدم!انگار پیری یهویی،کج یه گوشه‌ی خلوت، خفتم کردچند روز گذشت...دیگه تو آینه به خودم نگاه نمی‌کردموقتی می‌خواستم برم بیرونحتی کرم ضدآفتاب که حتماً می‌زدم، هم نزدماصلاً آرایش چیه؟ یه رژ ساده!اصلاً برام مهم نبود چطور به نظر می‌رسمهیچ چیز مثل قبل نبود؛با خودم فکر کردمپیری حتماً یه حسهجدا از روند طبیعی که اتفاق می‌افتهچرا من دیگه علاقه‌ای به بهترین نسخه خودم بودن ندارم؟اصلاً اهمیتی برام نداره!خب چرا؟یعنی با نبودن یه دندون، من دیگه پیرم؟من فقط ۴۴ سالمههم‌سن و سال‌هام بعضیاشون...شروع کردم به فکر کردندرباره‌ی چهره‌ی هم‌سن و سال‌های خودممخصوصاً اونایی که وقتی لبخند می‌زدنجای دندون ۴ و ۵شون خالی بودزیاد بودنحتی بعضیاشون از منم کوچیک‌تر بودن.فکر کردمحس پیری شاید شاد نبودنهپیرزن‌های شاد ،خیلی زیبا هستنوقتی لاک قرمز می‌زننو لباس سفید می‌پوشنموهاشون رو درست می‌کننو گردنبندهای رنگی‌ می‌اندازند و از همه مهم‌تربا رژ صورتی لبخند می‌زننیه چیزی خوندم که نوشته بود:پژوهشی گسترده نشان می‌دهدپیر شدن به صورت تدریجی اتفاق نمی‌افتهبلکه در سنین خاصی، به صورت ناگهانییه موج در بدن اتفاق می‌افتهو در اون سن، بدن یه مرحله پیر می‌شه.این سن‌ها عبارتند از:۳۴ سالگی، ۶۰ سالگی و ۷۸ سالگی!چه جالب...من الان فکر می‌کنم&quot;پیری یعنی شاد نبودن&quot;ربطی به دندون و موی سفید نداره</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 02:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردای سبز موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-dlq53sev0tue</link>
                <description>ردای سبز موفقیت مثل زمرد میدرخشهلبریز از حس غرورهیه ردای سبز زمردی مخمل سنگینکه قشنگ تو تنت نشسته همه عیوب.بدنت رو پوشونده به بدنت وقار دادهدرزها را که نگاه کنی جای سوراخ هزاران سوزن رامی‌بینی!مخمل سوزن دوزی!به نظرت یه طاقه مخمل بیشتر می‌ارزد یا یه ردای دست دوز.ردای موفقیت رو تو کشو نمیزارن اون رو به در کمد ذهن آویزون میکنن.</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 08:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حوصلگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-t3wgnymu07lv</link>
                <description>بی حوصلگی توی کمد ذهن چه شکلیهفکر کنم یه مشمبای سیاههلعنتی این کمد ذهن منو ول نمیکنه حتی وقتی نمیخوام بهش فکر کنم وقتی حوصله ندارمحوصله نداشتن خودش تو کمد ذهنهمشمای سیاه بی حوصلگی گیر کرد به میخ کمد ذهن </description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 09:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشو آرزو؛کیسه خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%DA%A9%D8%B4%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-vevfbgg3tvw6</link>
                <description>کیسه خیال رو از توی کشوی آرزو پیدا کردم، درشو باز کردمیه نسیم خنک با بوی بارون خورد تو صورتمچرا تو ابرام؟خیال توام نرم و خنک و خیسه؟مال من که اینجوریهدیگه خسته شدم از ریخت و پاش ذهنمبذار هرکی هر غلطی خاست بکنهمن کیسه خیال و بر میدارم، در کمد ذهن و قفل میکنماوف چه حالی میدهبه نظرم نباید خیال رو گفتنباید لختش کردفقط باید حسشون شیر کرد با بقیه، نه خودشواین یه اپیزود از کشوی آرزو بوداسمش کیسه خیالهیه‌هو خودش از تو قلم پرید بیرونمن کاری نکردم...#کمد ذهن</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 10:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقچه شوق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%A8%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%82-xn3ku7syqowc</link>
                <description>&quot;شوق چه چیز خوبی ست حتی اسمش تو دهانت مثل مزه ترشی و شیرینی تغییر ذایقه ایجاد میکندمیدانی وقتی شوق داری انگار در ثانیه ها پرواز میکنیاز آن روی پا بند نبودن ها که قند توی دل آدم آب میشودوقتی سر شوق می آیی بی آنکه تو چکنم دست و پا بزنی همه چیز جفت و جور میشود.اصلا شوق که داری همه کاری همه زحمتی کیف دارد.وقتی سر شوق می آیی جهانت رنگی تر میشود.وقتی شوق داری، همه چیز تبدیل میشود به یک بازی پر شرو شور، همه چیز کیف دارد وقتی شوق داری&quot;پیداش کردم مال ۲۰۱۹ س تو یادداشت تلگرام بود؛توی کشوی آرزو بود بوی ذوق داد.بوی دفتر نو بوی جعبه مداد رنگیبوی انتظار، انتظار دیدارشوق چیز عجبیه همه چیز رو خوشمزه و خواستنی میکنهاگه بمیره زندگی از دهن میوفته!محکم بقچه شوق رو گره زدم. بغلش کردم و به قلبم چسبوندم شوق چیز مهمیه خیلی مهم ،شوق که باشه چشات برق میزنه ته دلت قند آب میشه و نفسات بوی تازگی میده.شوق بقچه س از همونا که می نشستیم کنار گنجه تا مادر بزرگ بازش کنه و رازهای رو نشونمون بده. من مطمئنم شوق یه بقچه مخمل زرشکی که دورش رو با سلیقه یراق طلایی دوختن.</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 08:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمد ذهن ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%DA%A9%D9%85%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DB%B2-uib9ln19zauh</link>
                <description>کمد ذهن ۲دیشب غمگین بودم، می‌خواستم بخوابم ولی نگران بودم که یادم بره علت غمم چی بوده.رفتم تو دفترچه «کمد ذهن» و همه چیز رو نوشتم.چون مهم بود.گنجه شلوغ و پلوغ غم و غصه‌ها روی سرم هوار شده بود، منم همه‌شون رو ریختم بیرون، حتی اون زیرپوش بوگندو رو...چرا گذاشته بودمشون اونجا بمونن؟باید بشورم‌شون؟ بندازمشون دور؟شروع کردم همه اتفاقات و خاطرات اون آدم یا اون موقعیت رو یادآوری کردم،حسابی کمد ذهن رو شخم زدم و همه‌شون رو نوشتم.چون این‌ها باارزش‌ن، مثل یه دستمال ابریشمی کثیف.می‌دونی؟ اون کثافت‌ها جنسش از تجربه‌های دردناک و ارزشمنده.نباید الکی بشورشون بره، حیفه!باید مثل یه قاب دستمال، قابشون کرد و زد به دیوار کمد،که این شلوغی و آشفتگی گم نشه و تو به‌خاطر بوی تلخ دردشون قایمشون نکنی.همه‌شون رو مرتب کردم،اون جوراب شیشه‌ای دررفته رو هم گذاشتم کنار...شروع کردم همه تجربه‌هام رو از اون آدم و اتفاق یادآوری و سازماندهی کنم،تا یادم نره تو موقعیت‌های مختلف چه درس‌ها و تجربه‌های باارزشی گرفتم.اگه یادم بره، دوباره باید همون تجربه رو کسب کنم،مثل وقتی که حواسم نیست و دوباره انگشت کوچیک پام می‌خوره به پایه صندلی، یا دستم لای در می‌مونه.حالا که شروع کردم به نوشتنشون،گنجه غم و کینه با من حرف می‌زنن و خودشون تصمیم می‌گیرن دفعه بعد چکار کنن،و راه درست رو انتخاب کنن.---</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 08:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمدخلوت ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59481640/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-yi3yvcsktelz</link>
                <description>امروز داشتم با چت‌جی‌پی‌تی درباره ایده‌هام برای آینده‌ی خودم و خانواده‌ام حرف می‌زدم. ازش می‌خواستم همه‌ی فکرها و برنامه‌هام رو برام مرتب و دسته‌بندی کنه. توی حرف‌هام بهش گفتم من از طبقه‌بندی افکار و اهدافم لذت می‌برم. انگار ذهنم بعد از این کار کلی خلوت و آروم می‌شه — درست مثل یه کمد شلوغ که وقتی مرتبش می‌کنی، هم با یه نگاه می‌فهمی چی به چیه، هم کلی جا باز می‌شه.اون گفت: «نظریه‌ی کمد خلوت ذهن!» و چه جالب بود این تعبیر. همون‌جا گفتم خب چه بهتر، یه یادداشت درباره‌ش بنویسم.به‌نظر من وقتی افکارت رو می‌ریزی روی کاغذ — همه چیزهای ربط‌دار و بی‌ربط — یهو فضای ذهنت خالی می‌شه. استرس و عذاب وجدانِ «نکنه یه چیزی یادم بره؟» هم دیگه سراغت نمیاد. درست مثل وقتی دنبال لنگه‌ی گم‌شده‌ی جوراب می‌گردی! مخصوصاً اگه حسابی وقت بذاری و همه‌ی گوشه‌های مخفی ذهنت رو خالی کنی و هول‌هولکی شروع به تمیزکاری نکنی.مثلاً دو-سه روز وقت بذار. وقتی حال‌ات خوبه و سر کیفی، همه‌ی ایده‌ها و برنامه‌های توی گوشه‌و‌کنار ذهن‌ت که خاک گرفته و فراموش شده، رو بریز روی کاغذ.گام بعدی، جدا کردنه:جدا کردن برنامه‌ها، هدف‌ها، ایده‌ها، آرزوها، ایده‌آل‌ها… و البته «به‌دردنخورها».دقیقاً مثل چیزهای توی کمد. وقتی چیزهای به‌دردنخور رو می‌ذاری کنار، جا برای چیزهای جدید باز می‌شه. اینو فقط من نمی‌گم؛ علم فنگ‌شویی هم می‌گه!بعدش باید همه‌چی رو دسته‌بندی کنی. بعد اولویت‌بندی. بعد هم برنامه‌ریزی برای اجرایی کردن‌شون.اون‌وقت با خودت می‌گی: آخیش! چه مرتب شد. کلی جام باز شد! و میری تو خلصه، انگار یه بمب دوپامین توی کله‌ات منفجر می‌شه و حس لذت میاد سراغت — اوف، نگم برات! 🤤البته بدیش اینه که مغز، دوپامین رو پیش‌خور می‌کنه و تو فکر می‌کنی همه‌ی اون کارها رو انجام دادی! و همون‌جا ممکنه انگیزه‌ات تبدیل بشه به تنبلی. من که خودم دقیقاً اینطوری‌ام.ولی حسنش اینه که چون همه‌چی رو نوشته‌ای، هیچ‌چی گُم نمی‌شه. وقتی دوپامین تموم شد، می‌تونی دوباره بری سراغ «کمد خلوت ذهن».این‌بار که در کمد رو باز می‌کنی، می‌دونی چی به چیه. چون اولویت‌بندی کردی. یه تکه‌شو جدا می‌کنی و با تمرکز می‌ری سراغ اجرایی کردنش. لازم نیست دو ساعت کل کمد شلوغ رو برای پیدا کردن یه لنگه جوراب زیرورو کنی — که هم خسته بشی، هم بی‌انگیزه. تازه شاید آخرش هم پیداش نکنی! و اگر هم پیداش کنی، نصف انرژی‌ت رو خرج پیدا کردنش کرده‌ای.یه نکته مهم دیگه هم اینه که وقتی کمد ذهنت مرتب باشه، دیگه استرس کارهای عقب‌افتاده یا کمبود وقت رو نداری. ذهن و اعصابت واقعاً آروم می‌شه. هر وقت بخوای، درِ کمد رو باز می‌کنی و بهترین انتخاب رو برای اون روز برمی‌داری. تازه می‌تونی یه ایده‌ی جدید هم اضافه کنی یا ایده‌های قبلی رو به‌روزرسانی کنی — چون همه‌شون مرتب هستن.---✨ نتیجه:نظریه‌ی «کمد خلوت ذهن» مال خودمه. دوست دارم افکار شخصی‌م رو هم توش بنویسم. چون وقتی ذهنت مرتب باشه، همه‌چی شدنی‌تر و زندگی، سبک‌تره.---</description>
                <category>سمیرا مسعودی نژاد</category>
                <author>سمیرا مسعودی نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 10:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>