<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نارنجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59533305</link>
        <description>چیزهایی که نمی‌تونم هضم کنم رو مینویسم! مثل یه دوست صمیمی بخونشون🧡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:14:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4098039/avatar/drbdt8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نارنجی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59533305</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کراش و مکروش! جایی توی دنیای موازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hgzpzidpylth</link>
                <description>دیشب یه ایونت شرکت کردم، ایونت که نمیشه گفت، قرار بود توی طبیعت فیلم ببینیم! ولی کدوم طبیعت؟ چه فیلمی ؟!بهترین تشبیه برای دیشب و فضاش، شاید «نیمه شب قیامت» باشه! یه محوطه ی خشک و بی آب و علف! تاریک، تاریک و تاریک، لوکیشن هم دقیقا در انتهای دنیا! بعد از کیلومترها روندن و روندن و گم شدن و جوش آوردن ماشین، بالاخره رسیدیم!توی اون تاریکی و بالاخره بعد از قدم زدن مسیر ۴۰۰ متری، بالاخره صدای همهمه مردم رو شنیدیم و نور بی جون فلش گوشی هارو دیدیم، و بله... ۲۰۰ نفر آدم توی مرز دنیای زندگان و مردگان!توی تاریکی داشتن وول می‌خوردن و مثلا اومده بودن مثل ما فیلم ببینن! از توصیف صحرای محشر و پرده ی یک در یک! برای نمایش فیلم، که بگذرم، تازه میرسم به عجیب ترین بخشش(آره هنوز عجایبش مونده)!صندلی هارو گذاشتیم و نشستیم، سه تا آدم فوق عجیب هم نشستن کنار ما! تا اومدن و میز کوچولوی طبیعت گردی شون رو باز کردن بوی مشروب فضا رو گرفت! و چقدم من بدم میاد از بوی گندش! یکی از یکی عجیب تر...یکیشون مرد حدوداً چهل ساله ای بود که با یک هیبت غول آسا بلوز و شلوار سفید پوشیده بود، موهای بلند، کلاه شاپوی کرمی و یه استایل هنری طور از نوع ترسناک ش البته!دو تای دیگه، یه دختر و پسر بودن توی همون حدود سنی، فکر کردیم زن و شوهرن ولی نبودن، دوست دختر/ پسر بودن که باز همینم عجیب ترشون میکرد!منم که آدم میبینم انرژی میگیرم و کنجکاوی شناخت آدم های جدید یه لحظه ولم نمیکنه، با اینکه یک میلیون سال نوری با این آدم ها و فضاشون و حتی تیپشون فرق داشتم، شروع کردم ب حرف زدن و گل گفتن و گل شنیدن.از همون اوایل متوجه شدم که دختر و پسره انگار دارن دوست سفید پوششون رو پرزنت میکنن برای من و حتی شوخی هاشون یه ذره بو داره! سوال میپرسیدن و البته کاری با جواب دوستم نداشتن، من ک جواب میدادم انگار بس بود براشون!نیم ساعتی که گذشت و جسته گریخته که حرف میزدیم و شوخی میکردیم ،من به دوستم گفتم اینا دارن چیکار میکنن؟ دارن من رو با اون غول سفید پوش مَچ میکنن؟اینقد عجیب بود که دوستم کاملا مخالفت کرد، ولی خب شاخکای یه دختر هیچوقت اشتباه نمیکنن که!ده دقیقه بعد یهو دختره گفت ببین راستشو بگم که دوست ما (غول سفید پوش) از تو خوشش اومده و میخواد باهات آشنا بشه! ما میریم که تنها باشید و باهم آشنا بشید! (من واقعا زل زدم به دوربین😶 مگه میشه!)دوستمم خواست بره؛ ک از شدت ترش و عجیب بودن اوضاع گفتم بمون فقط! مطلقا قصد آشنایی باهاش رو نداشتم! اصلا تایپ من نبود! فقط میخواستم از روی ادب و البته کنجکاوی شخصی صحبت کنم باهاش.نیم ساعتی صحبت کردیم، فهمیدم واقعا از اون ژانر های هنریه، بیست ساله استدیو عکاسی و فیلم داره و چندتا کشور زندگی و کار کرده و...منم تنها چیزی که از خودم بهش گفتم، سن ام بود! هیچ اطلاعات شخصی ای که آدم ها توی دیت میگن به هم، من نگفتم. صحبتمون همش در مورد مهاجرت بود و چون ازم بزرگتر بود و چند تا کشور خارجی زندگی کرده بود ، فاز نصیحت داشت! نگاهاش عجیب بود، حرکاتش عجیب بود، خنگ بودنش هم عجیب بود! اطلاعات غلط غلوطش عجیب بود! وای خدایا اصلا توی دنیای موازی بود با منِ برنامه نویس!آخرش که ازم شماره خواست، گفتم فکر میکنم خیلی متفاوتیم و داشتم قانعش میکردم شماره ندم، اونم اصرار، من انکار ، ولی آخرش اینستام رو گرفت...!خدافظی کردیم و داشتیم برمیگشتیم و من داشتم با شدت از بدی ها و داغون بودنش به دوستم میگفتم که وقتی رسیدیم ب ماشین توی اون تاریکی...فهمیدیم پاشده پشت سرمون اومده 😭تمام مسیر پشتمون بود، وحشت کرده بودم واقعا.بعد مرسدس بنزش رو روشن کرد! چراغااش رو روشن کرد، طوری پارک کرد که رخ کار دربیاد و منتظر شد تا با پرایدم😅 از پارک دربیایم...و همه چی با وجود اون تاریکی و اون محیط، فقط ترسناک به نظر میومد!اومدم خونه و اینستاگرام ش رو نگاه کردم، چه برو بیایی داشت و معروف بین المللی و پولدار بود، فکر میکنم اولین دختری بودم که دست رد به سینه ش زدم! قبول نکردم درخواست اینستاشو، امروزم برام پست فرستاد، فقط نگاه کردم و جواب ندادم!کلی سوال دارم! اصلا چرا من؟ چرا منو انتخاب کرد؟ اصلا چه ربطی داشتیم به هم؟ حتی ظاهرمون هیچ سنخیتی باهم نداشت! چه برسه به بقیه چیزا... عجیب ترین آدمی بود که روم کراش زده بود! و منم قطعا عجیب ترین مکروشش😬حس رفتن به دنیای موازی داشتم.. انگار دیشب همه چی خواب بود!</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 03:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه سابقه دوستی ما ۱۶ ساله‌س! نمیشه که!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D8%A2%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DB%B1%DB%B6-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-e1zrrrlfmhql</link>
                <description>شاید مثل من به خودت بگی: آخه سابقه دوستی ما ۱۶ ساله‌س!آخه تنها کسی بود که توی سه سال گذشته هر روز ساعت ها حرف زدیم!آخه تنها کسی بود که عمیق ترین صحبت ها در مورد عمیق ترین لایه های شخصیتم رو باهاش داشتم!آخه و آخه و هزارتا آخه!بله عزیزم! حتی اگر بالای سی سال هم باشی و بگی خب با این سن و این سابقه دوستی قطعا اتفاق بدی قرار نیست بیفته!وسط یه عصبانیت بی دلیل و مقصر شدن و جار و جنجال راه انداختن تازه میفهمی بله! چه فکرایی راجع بهت میکرده! و حالا به زبون میاره! حرفایی که قطعا مسیر دوستی رو عوض خواهد کرد!و درسته ختم به خیرش می‌کنی و برمیگردی خونه! ولی حالا وقتشه صدای قلبت رو بشنوی، حسایی که واقعا توی وجودت هستن رو درک کنی، وقتشه با خودت مهربون‌تر از چیزی باشی؛ که با اصطلاحا «دوستت» بودی! و قلبت چی میگه؟ چیا رو قایم کرده بودی و به روی خودت نمیاوردی؟قلبم میگه کسی دوستت بود ک فقط بلد بود متهم ت کنه، فرق نداشت کی و کجا و چرا؟ فقط عیب روت میذاشت با به اصطلاح منطق و روانشناسی که خودشو خفه کرده بود، همیشه قانعت میکرد مقصر تویی و تو اشتباهی توی هر بحث و شرایطی، همیشه هم من عذرخواهی میکردم!این آخرین بار هم به بدترین شکل ممکن رفتار کرد و قلبم رو شکست، حتی عذرم نخواست با اینکه دید تماما ناحق رفتار کرده! به همین وقاحت! ادعاها هم داره آخه!قلب عزیزم زیر این همه فشار بودی تا الان، فشار کسی ک همیشه فکر میکنه درسته! همیشه تو رو مقصر میکرد، تو هم که نامهربون با خودت، توام ک دنبال دیواری امن برای تکیه! فکر میکردی درست میگه و باید وا بدی تا از دستش ندی!یک میلیون نشانه بود و ندیدی!ولی خب شفقت با خود و تمریناتش اینارو داره! وقتی با خودت یاد میگیری مهربون باشی، نمیذاری کسی باهات نامهربون باشه!حالا هم قصد ندارم برم صحبت کنم و درستش کنم؛ چون حرفایی ک زده رو پس نمیگیره یا شخصیتش عوض نمیشه، سیاست من عوض میشه! من بالاخره چشمام باز میشه، دیدم بالاخره، چشمم باز شد، حالا با چشم باز؛ من خودمو ازش دریغ میکنم! حمایت و محبت و همیشه حاضر بودن من کم چیزی نیست!لازم هم نیست قهر کنم ، فقط من دیگه ۱۰۰ درصد نیستم! شاید ۲۰ـ۳۰ درصد باشم براش و خب آره یه کم مثل خودش باشم! فاصله ای که میندازه رو منم میندازم! نه چون آینه میخوام باشم، نه ! چون بالاخره نورافکن افتاد روی چیزی ک سعی میکردم نبینمش!مراحل بخشش هم امروز یاد گرفتم ولی فعلا آماده نیستم! فعلا نمیخوام ببخشمش</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 02:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ur9slrkoycgf</link>
                <description>توی روانشناسی اگزیستانسیال یک سری تجربه ها هست که بهشون میگن خرده مرگ؛ چرا خرده مرگ؟ چون حس مردن رو در ابعاد و مقیاس کوچکتر حس میکنی...نسل بشر از مرگ میترسه، چرا؟ چون از فراموشی و نیستی میترسه از محو شدن میترسه، میل به جاودانگی جاودانگی داره و دیگه همه انواع و اقسام تلاش ها و داستان های جاودانگی و چشمه حیات و... رو شنیدیم.برگردم به خرده مرگ، وقتی تجربه ای رخ بده که حس کنی فراموش شدی و محو شدی پس انگار مرگ رو تجربه کردی.مثلا کی؟ مثلا وقتی رابطه ای تموم میشه، رابطه ای که مدتی کم یا زیاد یکی از مهمترین عرصه های نقش آفرینی ت بوده، و تو نقش اول بودی! وقتی تموم میشه، نقش تو هم تموم میشه و از اون نقش اول بودن به محو شدن میرسی! آره حسش مثل مردنه، ترس بعدش شبیه ترس از مردنه، برای همین بهش میگن خرده مرگ.حالا ما آدم های زنده که دوست نداریم دستی دستی بمیریم، برای همینه که جدایی خطی نیست، نقطه پایان یکباره نداره! گاهی یکی همش برمیگرده ...با یه پیام با یک نشونه با یک یادآوری کوچیک، میخواد بگه هی فلانی من برات مردم؟ بهم ری اکشن بده، بذار حس کنم هنوز نمردم و زنده م. شاید تا وقتی جایی دوباره نقشی بگیره برگرده و نشونه زنده بودن طلب کنه.من این روزا وبلاگشو چک میکنم! خودم تمومش کردم، خودم تصمیم گرفتم! ولی حتی وقتی توی پست هاش توهین میکنه بهم، میگم خوبه! هنوز زنده م، هنوز براش زنده م، هنوز توی یادش هستم، وقتی مثل امروز میبینم نوشته «دست از پاره ی تنم کشیدم» میبینم نه تنها زنده م براش، بلکه هنوز نقش مثبتی توی ذهنش دارم...نمی‌دونم چطور میشه از این ولع زنده بودن دست کشید...</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 18:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عادت ندارم اونجور که آرزو دارم، زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-cuwgemvwgj9b</link>
                <description>توی روزای جنگ، وقتی دیدم زندگی به هیچ بنده! تصمیم گرفتم اینقد دست دست نکنمهر کاری میخوام و دارم رو بدون تردید و معطلی انجام بدم!هر ایده و رویایی رو که میتونم عملی کنم!ولی باورم نمیشه! حتی دو روز دیگه که مصاحبه دارم و باید براش آماده بشم تا این لحظه هیچ کاری براش نکردم!حالا میبینیم فرق آدرنالین لحظه ای و عادت ساختن مفید چیه! من عادت ندارم به سبک زندگی برنامه ریزی شده! من عادت ندارم معطل نکنم، من عادت ندارم قدم قدم به سمت اهدافم برم، من عادت ندارم تمرکز لیزری بذارم روی چیزایی که میخوام! من عادت ندارم آینده م رو، عمر یکباره م رو اونجور که میخوام بسازم!حالا که عادت ندارم، اون قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم (توی روزای جنگ و تحت تاثیر آدرنالین) عملی نمیکنم...واضحا حتی یک درصدشم عملی نکردم!تلخهتلخه ولی عادت دارم اونجور که دوست ندارم زندگی کنم چون ساده تره...یاد داستان قیامت میفتم، میگن اون دسته آدم هایی که گناهکارن و به هر نحوی از عملکرد شون ناراضی ان به خدا میگن ما رو برگردون، باور کن جبران میکنیم و کار درستارو انجام میدیم!خدا هم میگه امکانش که نیست، ولی اگر برگردید هم قطعا همون کارای گذشته رو تکرار میکنید! احتمالا بعدش خدا پیش خودش میگه الان تحت تاثیر آدرنالین هستید! برگردید دوباره طبق عادتتون زندگی میکنید..ولی خبر خوب برای خودم...اینجا دنیاست و منم قابل اصلاح</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 00:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحیه نشکن و صلح شکننده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-tjzb5qsqnwrr</link>
                <description>این روزای شیرینی که امنیت رو مثل هوای تازه حسش میکنم، مردم بهش میگن آتش بس،بعضی ها از جمله chatgpt میگن صلح شکنندهولی من دارم یاد میگیرم خیلی این اصطلاح ها برام مهم نباشه! یعنی امیدوارم دیگه برام مهم نباشه...همه اون روزای جنگ و تلاطم روحی برام یه درس داشت! درسشو گرفتم: خدای توی صلح همون خدای توی جنگه! خوابش نمیبره، یادش نمیره و حواسش هم پرت نمیشه.قوانینش هموناست! هنوز همونه که میگه: &lt;بر ماست هدایت شما&gt;امروز برای اینکه حالم رو خوب کنم، تنهایی رفتم توی طبیعت البته پر از مسافر بود! زندگی رو توی چهره تک تک شون نگاه کردم، لذت بردم و البته شکر کردم،صدای آب و خنکای نسیم روی پوستم رو حس کردم و لذت بردم و شکر کردم،صخره هایی که هزاران ساله ثابتن رو دیدم و بهشون خسته نباشید گفتم، ازشون تشکر کردماینکه ماشین داشتم و راحت تونستم برم بازم شکر داشت، البته تنهایی رفتن هنوز برام استرس زاست و حس میکنم نگاهم میکنن، ولی حریف خودم شدم و رفتم، لذت بردم و با حال عالی برگشتم.حتی فیزیوتراپی رفتن ...باورم نمیشه حتی دنبال کار درمانی رفتن توی صلح چقد آرامش داره، بابت همش شکر.این وسط باید یادم باشه اگر می‌خوام نشکن باشم، باید حال خوبم رو به جنگ یا صلح گره نزنم! هر کدوم بشه مهم اینه خدای من همون خدای قبله و نعمتهاش پا برجا به شرط شکر به شرط اینکه فراموشش نکنم.</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 00:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار هیچوقت برگ خشکی توی باد نبودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-d7hamwt3pwd1</link>
                <description>امروز چهارم تیر ماههجنگ ۱۲ روزه تموم شده از دیروز اتش بس بوددیروز روی ابرا بودم از خوشحالی نعمت امنیت انگار شهر قشنگ تر بود، آدم ها بهتر بودناگر نارنجی رنگ شاديه دیروز فکر میکردم رنگ نارنجی روی شهر پاشیده شدهدیگه ترس نبود امید برگشته بودحقیقت این بود ک واقعا شهر همون شهر بود، بیشتر افکار من بود که عوض شده بود راستش تا وقتی پیش خانوم مشاورم نرفته بودم مغزم ب اجزای تشکیل دهنده ش تجزیه شده بودترسیده بودم، نامید بودمولی اون ۴۵ دقيقه! زندم کرد! تمام سوالاتم جواب داده شدن دوباره، هم مشاورم هم عباس منش، حتی با ادبیات سوالی خودم بهم جواب داده شد، مطمینم وقتی سوال داشته باشی بهت جواب میدهیه سری ویس برای دوستم گرفتم و یه سری از خلاصه هاش رو نوشتم براش البته برای خودمخلاص ش این بود ک خدا رو نمیشناسی ک میترسیخدام من کوچیک بود برای روزا صلح بود برای شرایط خوب بود برای کارای دم دستی برای معجرات کوچیکبرای طلب شغل  و آرامشولی تلاش کردم خدام رو بزرگ کنم البته با شناختش خدا بزرگ میشه خود به خودشاید از درون ناراحت بودم که چرا این سه سال که سعی میکنم مومن باشم و همه چی رو از خدا ببینم اینقد ناموفق بودمولی مهم اینه بدون اگر کامل بودم ک نمیومدم کامل بشمباید معصومه رو تمام و کمال بپذیرمهرچی بودی هرچقدر مومن بودی خوب بودهخدا توفيق بهت داد ک بهتر بشناسیش بيشتر بهش اعتماد کنی و بدون خدا اونقد بزرگ هست که توی جنگ هم خدایی شو بکنه و چیزی از دستش در نرهخدا اونقد بزرگ هست که تر و خشک رو با هم نسوزونهیه مفهوم بود به اسم وطن! نمیتونستم بپذیرم من خوشبخت بشم و هموطنم بدبخت یا سرزمینم نابود شههمزمان هم عباس منش و هم جلسه خوب خانم مشاور مجابم کرد که بدونم دوتا حالت وجود داره یا کاری ازت برمیاد برای وطن و هم وطن و انجام میدی و مسیولیتت رو ب پایان میبری!یا کاری ازت برنمیاد و به خودت آزار نمیرسونی و اینجا تمام قصص قرآنی رو میبینی ب چشم که خدا سرنوشت قومی رو عوض نمیکنه مگه اینکه خودشون عوض بشن، یا میبینی که چندین و چند قوم از بین رفتن با مردمش و فقط کسایی که مومن بودن به خدا و تقوا داشتن(به معنی کنترل ذهن) از اون داستان نجات پیدا کردناینجا چیزی که مطرح مشه اینه: اگر تو نتونی کاری کنی و همزمان هم تقوا نداشته باشی و ناراحتی کنی و خدا رو کوچیک ببینی وقتی سرنوشتی مثل همون قوم نصیبت بشه و در نهایت بمیری دیر یا زود، کسی اون دنیا بهت نمیگه آفرین که وطن پرست بودی! آفرین که حال خودتو بد کردی و غصه خوردی،‌ آفرین که برخلاف قران عمل کردی و نه ذهنتو کنترل کردی نه امید ب رحمت خدا داشتی.از این جنگ ۱۲ روزه مهم ترين چیزایی که بهم داده شد همینا بودکم هم نبودن! بعد از اون تصميم گرفتم که باید خدا رو بهتر بشناسم خدای بزرگ رو بشناسم و بدونم خدا مقدار و ميزان هر چیزی دستشه حتی جنگ!  هیچوقت چیزی از دستش در نمیره و آدم هایی که میمیرن هم باز دست خدا بوده و مقدر بوده براشون.و باز ایمان بیارم به اینکه: الخير فی ماوقع! حتی جنگ و من فقط یه وظیفه دارم اونم کنترل ذهنمه و نامید نشدن از رحمت خدادقیقا فکر میکردم من برگی بی اراده و خشک توی دست بادم! ولی همون فایل همین جمله رو تکرار کرد و گفت که نه! شماها اراده دارید توی بحران ها خدا و قوانین رو ببینید یا ترس و نامیدی رو شما برگی توی باد نیستید...</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 20:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط جنگ، عمق تاریکی افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59533305/%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-fnee73a8rgtx</link>
                <description>نشستم توی حیاط روی بالکن ساعت یازده و نیمه شبهصدای سگارو میشنوم محله واقعا نسبتا آرومه به وضوح عبور مرور کمتره! مخصوصا موتورا! بالاخره روز ششمه جنگه شاید هنوز عادت نکردیم بهش برای همین جدیش گرفتیم و زودتر محله رو خلوت کردیمسکوتش عاليه همين شد که دلم خواست بنویسم، این چند روز از روز اول جنگ جلوی خودمو گرفتم همش جلوی این صدای درونی رو که میگه بنویسشاهد ذهن شبیه سازی میکنه ب خاطر صدها كتاب که خوادم از زبان اول شخص توی جنگانگار حالا نوبت خودمه و اول شخص من باید داستان زندگیش توی جنگ رو بنویسه۶ روز گذشته ولی میلیاردها فکر از سرم گذشتهعه صدای موتور فکر ردم دیگه رد نمیشن! چقد صداشون روی اعصابه! اونم وقتی این سکوت و آرامش و خنکای قشنگ رو خراب میکنن۳۲ سالمه از وقت ۳ ساله بودم اینجام همین خونه همين آدم ها! اره ۲۹ سال و این حیاط و این قشنگی شاید دوسال یا سه ساله تصمیم گرفته بودم ازش لذت ببرماز وقتی فهمیدم چطور باید فکر کنماز وقتی فهمیدم راه زیستن اینه که از هرچی داری عمیقا لذت ببری و بعد ببینی که این لذت هر روز بیشتر و بیشتر میشهفکر میکردم چیز جدیدی نیست ک بفهمم دیگه و همون الگو رو باید هر روز بهترش کنمشکر نعمت نعمت افزون کندولی خب در کمال ناباوری! یک هفته پیش جنگ شددغدغه هام از یادگیری هوش مصنوعی و مهاجرت و رومه فرستادن هر روزهحالا شده خبر چک کردنبحران، کمبود برق و آب و غذا الان نمیدونم چطور فکر کنمیا حتی نمیدونم چرا باید برای من این رخ بدهمن که یاد گرفته بودم شکر کنممن ک فکر میکردم دیگه رسالتم از این بعد رشد روحم و حل کردن تله و تروماهامه، ساخن عزت نفس و بعد اعتماد ب نفسو بعد اصلاح روحیات بد و تقویت خوباحالا واقعا داستان عوض شدچطور پنیک نکنم جلو هر خبری و هرکسی ک چرند ترسناک میگهچطور تاب آوریم رو بالا ببرمچطور آدم خوب باشم وقتی شرایط بدهبا این صداها دیوونه میشم شاید باید نیمه شب بیام و بنویسم همینچوریش خیلی اعصاب داشتم حالا جنگم شدجنگ امروز انگار دامن منم گرفتدلارهام ک توی صرافی بودن انگار پریدناپ بانکیمم پریده بود ولی خوب شد ک تونستم برگردونمش و از فقر مطلق بیام بیرونغزل امروز میگفت انگار تازه فهمیدم خاورمیانه ای هستم و از اون دنیای فانتزی بیرونم، اینجام و  اینجا باید اندازه اینجا بپرم و انتظار داشته باششم! نمیدونم شاید اینه شاید باید بپذیرم ک همینه ک همینجاست ک تهش یا جنگه یا انقلابه، دوره هوش مصنوعی و خفن بودن و رشد کردن گذشته و دیگه فقط باید زنده بمونم و حداقلی زندگی کنمهمان ک اینارو مینویسم یکی از توی قلبم باهام مخالفت میکنه میگه شاید رویای زندگی خوب و آروم و خوشبختی دور نباشه میگه شاید رویای سفر های دور دنیا با دل خوش دور نباشهیه عالمه سوال دارمخدایا مگه نمیگی تر و خشک با هم نمیسوزن مگه لوط و قومش نوح و قومش رو نجات ندادی! خب من اینجام که! مثل همه من ک لاقل کمی جهنم رو عوض کرده بودمخب خدایا محمد هم توی سختی افتاد از این جنگ ب اون جنگ! شعب ابی طالب!نمیفهمم قانونات کجا کدوم استفاده میشهنمیدونم واقعا مگه نه اینکه نعمت رو تمام میکنی و سنگ تموم میذاری برای مومناتاینا چیهچرا انگبین صفرا فزوده؟چرا تضاد ب این گندگیتازه تهش چیجنگم تموم شهرژیمم عوض بشهخب من دیگه جوان نیستمخدایا همين الان ک دارم ازت سوال میپرسم پدافند همدان فعال شده! صداشون میاد انگار خیلی هم از ما دور نیستن ۵-۶ کیلومتر بعد از خونه ما پادگانیه ک پدافند دارهخدایا فکر میکردم قوانین رو فهمیدم و سر راستهولی نه الان حتی اگر من بتونم از ایران خارج شم خوشبخت نیستمخانواده م چیريشه هام چیشاید وظيفه م همینه شاید ایرانی بودن خوشبختی و خوشحالی و وظیفه ش و اینده ش توی همینقد حرکتهحرکت برای حفظ وطنششاید نبايد رویای اروپایی و امریکایی های خوشبخت رو بخواد، باید همیشه بجنگهحتی اگر ۳۰ سال فکر کرده باشه ک توی صلحه و میتونه رویای اروپای و زندگی در صلح رو داشته باشهبه هر حال با این همه سوالمیخوام شکرت کنممیخوام ازت تشکر کنم برای سکوت این شبمیخوام ازت تشکر کنم برای سلامتی همه اعضای خونه و ب سلامت پشت سر گذاشتن همه سختی هامیخوام ازت تشکر کنم که پولمو برگردوندی خیلی سعی کردم مثبت بمونم و خرص نخورم و خودمو آزار ندمولی خب معدم درد گرفت ولی راضی ام از خودم حتی گریه نکردم همش بخودم گفتم خدایی ک تا الان روزی داده از این ب بعدم میده گفتم مهم نیست چرا شدهمهم اینه که شدههمش گفتم خدایا تو درست کنحتی جلوی بچه ی توی پمپ بنزین خیلی خودمو کنترل کردم و باهاش خوب بودم.</description>
                <category>نارنجی</category>
                <author>نارنجی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 20:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>