<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خط آخر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59605467</link>
        <description>داستان های کوتاه و بلند؛ خیالی یا واقعی فرقی ندارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4739221/avatar/EiRbpc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خط آخر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59605467</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«وقتی فکر می‌کردم فراموشت کرده‌ام | قسمت سوم »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59605467/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-aknxykdf5bit</link>
                <description>یه نیشخند زد؛ انگار ذوق‌زده شده بود و به‌زور داشت خودش رو کنترل می‌کرد.پرسیدم این چند وقت چیکار می‌کردی؟گفت می‌رفتم کلاس نقاشی؛تنها چیزی که می‌تونست نجاتم بده، همین بود.گفت تو چیکار می‌کردی؟گفتم به تو فکر می‌کردم.هر کاری می‌خواستم بکنم، یادت می‌افتادم؛انگار تمام زندگیم به تو بستگی داشت…زنده موندنم، نفس کشیدنم.یه قطره اشک از چشمم سُر خورد پایین.بغضی که کم‌کم داشت می‌ترکید…بهش گفتم این مدت نتونستم از عکسات جدا بشم.هر لحظه باید نگاهت می‌کردم.نمی‌تونستم خودم رو از رختخواب رها کنم.یه دستمال کاغذی داد دستم و گفت:«بیا صورتتو پاک کن، زشته… بقیه نگاه می‌کنن.»کلی حرف داشتم که بزنم،اما نگهشون داشته بودم برای وقتی که جرأتش رو پیدا کنم.هرچی به چشماش نگاه می‌کردم، خسته نمی‌شدم.انگار اون چشم‌های سیاه، مثل آهو،دل منو با خودش برده بود.نسکافه و قهوه‌ی تلخمون رسیدو بارون هم کم‌کم شروع به باریدن کرد.موزیک بی‌کلامی که پخش می‌شد،فضا رو عاشقانه‌تر کرده بود.وقتی قهوه‌ش رو می‌خورد،زیرچشمی نگاهم می‌کردو من نگاهم رو به میز دوخته بودم،«ادامه دارد… ✨_خط آخرطوری که انگار حواسم نیست…</description>
                <category>خط آخر</category>
                <author>خط آخر</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 15:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وقتی فکر می‌کردم فراموشت کرده‌ام | قسمت دوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59605467/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-u4ukcv8seh5r</link>
                <description>گفتم: «ماشینم را دور گذاشتم، می‌خوای برم بیارم؟»گفت: «نه، پیاده بریم. توی هوای پاییزی قدم زدن خیلی حس خوبی داره.»در راه به این فکر می‌کردم که قرار است چه اتفاقی بیفتد.یعنی تمام این مدت به من فکر می‌کرده و فقط به این خاطر که خانواده‌ای فقیر دارم، رابطه‌مان را تمام کرده؟یا اینکه فکر می‌کرده من بعد از او با زن دیگری وارد رابطه می‌شوم؟اینقدر درگیر این فکرها بودم که نفهمیدم چطور به در کافه رسیدیم.گفت: «ابرهای سیاه کم‌کم راه را نشان می‌دهند، انگار قراره بارون بباره.»گفتم: «آره، اینطور به نظر میاد.»در کافه را برایش باز کردم و اجازه دادم جلوتر از من وارد شود.جو کافه غمگین بود؛ انگار هر کسی با مشکلات خودش دست‌وپنجه نرم می‌کرد.یک میز خالی کنار پنجره پیدا کردیم و نشستیم.اینقدر غرق نگاهش شده بودم که نفهمیدم گارسون کنار صندلی‌ام ایستاده و منتظر است که سفارش بدهم.گفتم: «من نسکافه می‌خورم.»و او هم: «قهوه تلخ.»یک لحظه جا خورد، چون انتظار داشت اول خودش سفارش بدهد.گفت: «چقدر خوب یادت مونده که من همیشه قهوه تلخ می‌خورم.»_خط آخر«ادامه دارد… ✨منم گفتم: «آره، من همه چیز رو درباره تو یادم هست.»</description>
                <category>خط آخر</category>
                <author>خط آخر</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 23:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وقتی فکر می‌کردم فراموشت کرده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59605467/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-nvoqkkysymap</link>
                <description>چند وقتی از تمام شدن رابطه‌مان می‌گذشت و کم‌کم داشتم فراموشش می‌کردم.تا اینکه یک روز، وقتی در خیابان قدم می‌زدم، اتفاقی به او برخورد کردم.نگاه‌مان برای لحظه‌ای کوتاه به هم افتاد، اما من سریع سرم را پایین انداختم.دلم نمی‌خواست به زنی غیر از او فکر کنم؛ حتی حالا که دیگر «ما»یی وجود نداشت.گفت:«ببخشید آقا…»همان لحظه که صدایش را شنیدم، قفل شدم.نتوانستم حرفی بزنم؛ فقط نگاهش می‌کردم.قلبم تند می‌زد و نمی‌دانستم چه اتفاقی برایم افتاده.نگاه‌مان به هم گره خورده بود؛انگار هر دوی ما مدت‌ها منتظر همین لحظه بودیم.دست‌هایم بی‌حرکت مانده بودند.آن‌قدر غرق تماشایش شده بودم که صدای ماشین‌ها، آدم‌ها، و حتی خودم را نمی‌شنیدم.بالاخره سکوت شکست.گفت: «سلام.»و من بعد از چند ثانیه مکث، جوابش را دادم.گفت:«انتظار نداشتم ببینمت…فکر می‌کردم الان برای خودت کسی شدی.دیگه نمی‌خواستی با کسی باشی که خانواده‌ی فقیری داره.»با تعجب کوتاهی گفتم:«من؟»بعد از رفتن تو، نتونستم درسم رو ادامه بدم.رهایش کردم.چون هر بار که چشمم به جزوه یا کتابی می‌افتاد، یاد تو می‌افتادم.خواستم ادامه بدهم که گفت:«می‌خوای همین‌جا وایسی؟قسمت دوم بزودی..._خط آخرنمی‌خوای بریم یه کافه‌ای، جایی بشینیم حرف بزنیم؟»</description>
                <category>خط آخر</category>
                <author>خط آخر</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 20:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>