<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های (:Dr.Angel</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59731158</link>
        <description>دَر شِیشِهٕ اِی تَریِن حٰآلَتِ مُمکِن بُودْ...                                                              دَرحٰآلِی کِهٕ دٰآشتْ شِکَستِهٰایَش رٰآ جَمعٕ مِیکرْد...:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2371161/avatar/FDFbPA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>(:Dr.Angel</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59731158</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تیک تیک ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59731158/%D8%AA%D8%A8%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-souj3vorm6hc</link>
                <description>صدای تیک تیک ساعت نبودنش را فریادمیزد...عقربه ها طعم سال ها نبودنش را در قلبش تلخ میکردند...نامه را در دست گرفته بود همانی که موقع رفتنش با یه شاخه گل روی میز گزاشته بود!نوشته بود برمیگردد...نوشته بود نمیتواند رهایش کند...نوشته بود لبخندش قلبش را به تپش وا میدارد...نوشته بود دوستش دارد...اما رفته بود!رفته بودو اورا با آغوش قلب شکسته اش تنها گزاشته بود...تیک تیک ساعت هنوز آزارش میداد...جرعه ای از قهوه اش نوشید تلخی قهوه دربرابر تلخی قلبش مانند عسل شیرین بود...و نبودنش تلخ ترین همه این ها بود...چقدر خنده هایش را دوست داشت!خنده های از ته دلی که گاه قلب رنجورش را به درد می آورد و او آهسته تشر میزد که آرام تر!در کنارش نبود...زمانی که به صدای تیک تیک ساعت گوش میکرد و آهسته چشمانش را میبست کنارش نبود...حتی زمانی که لحد را رویش میگزاشتن کنارش نبود...تنها سنگ سردی نشانش دادند گفتند عزیزترینش اینجا خوابیده...!تیغ در دستانش خودنمایی میکرد...شاید اگر او کنارش بود قلب عزیزترینش را به تپش وا میداشت...مگر خودش ننوشته بود؟!قرمزی خون روی سفیدی پوستش مانند سرخی رز روی نامه به او دهن کجی میکرد...صدای تیک تیک ساعت هنوز آزارش میداد...فقط یک‌‌ چیز را فریاد میزد...اگر بود این چنین نمیشد...آری تقصیر او بود...!</description>
                <category>(:Dr.Angel</category>
                <author>(:Dr.Angel</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 08:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت پرده روح!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59731158/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-lycfjpmbldjl</link>
                <description>آدما با ترساشون زندگی میکنن...این ترسها هستن که به آدما جرئت مبارزه با خودشون رو میدن...:)به نظر من ترس باعث خشم میشه وقتی میترسی یا نه بگیم وقتی حسی مثل ترس بهت دست میده لایه ای از شخصیت که شایدخود ادما سعی در پنهان کردنش دارنرو رو میکنه...لایه ای که بافکر کردن بهش هم حس لرز بهت دست میده چه برسه دیدن و لمس کردنش...:)اما بعضی وقتا همین لایه باعث پیروزی ادم میشه... شاید یسری تبعاتی رو پشت سر خودش داشته باشه اما بعضی وقتا نیاز داری بهش:)نیاز داری بهش تا نشون بدی که ضعیف نیستی....نشون بدی که نمیخوای مثل ادمای دورت دورو باشی...نشون بدی که نمیخوای مثل ادمای دورت عصبی و حال خراب کن باشی...نشون بدی که شاید حالت بده اما این حال بد رو پشت یه چهره شاد گم کردی....:)گفته بودم ادما چهره های متفاوتی دارن؟!آدما موجودات عجیبی با علایق و سلیقه های خاص گاهیم عجیبن...اما همین علایقن که چهره های متفاوت آدمارو میسازن!چهره هایی که سعی در پنهان کردن بیشتریاشون دارن...حداقل جلوی یسری افراد خاص!اما توی تک تک چهره ها و توی تک تک رفتاراشون ترساشونه که اون چهررو پر رنگ تر میکنه...این ترسان که باعث به وجود اومدن رفتارهای ادما میشه...مثل ترس از دست دادن...مثل ترس از تنهایی...مثل ترس از تاریکی...مثل ترس از‌ غمگین بودن...:) با وجود همه این ترس ها!و همه این رفتارها...! این چهره های ادماس که اونارو تبدیل میکنه به موجودی به نام انسان...:)و این ترسهای اوناس که به اونا جرئت میده که چجوری خودشون باشن و چجوری انسانوار زندگی کنن...!شاید با از بین رفتن یه ترس یه رفتار یا یه چهره از ادما هم پشت پستوهای یک ذهن شلوغ گم بشه...اما اون چهره گاهی سرشو بیرون میاره تا نشون بده ترس ها شایدپاک بشن...اما جاشون همیشه روی صفحه های روح ادمی جا خوش کرده...:)</description>
                <category>(:Dr.Angel</category>
                <author>(:Dr.Angel</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 16:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران شیشه ای...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59731158/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-jojqgwlqwujz</link>
                <description>قلب شیشه ای کوچکش همیشه دوست داشت بیرون بپرد و بشکند....خودش هم از درد قلب شیشه ای خسته شده بود دوست داشت  آن را با بی رحمی بر زمین زند!اما چیزی مانعش میشد..‌‌‌‌.مانعی که  دور تا دورش را فرا گرفته بودو کنترل اورا به دست گرفته بود...مانعی که صاحبش بود...:)صاحبش گاه فقط شب ها به او اجازه بیرون آمدن میداد اما به اندازه ای نبود که وقت کند قلب شیشه ای را بشکند...دوست داشت صاحبش سپیدی روز را نشانش دهد....دوست داشت جلوی دیگر دوستان صاحبش قد علم کند و بگوید من هستم!اما انگار از نشان دادن او میترسید!هرچه بود نمیدانست....درد قلبش دیگر طاقت فرسا شده بود!تصمیم خودش را گرفته بود...باید خودش را میشکست تا درد قلبش آرام گیرد...!خودش را به پشت چشمان صاحبش رساند!اگرخود‌‌ را از آن بالا مینداخت هم سپیدی صبح را میدید و هم نه دیگر قلبی وجود داشت که دردش سر به فلک کشد:)چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد....2...3.....دقایقی بعد شکسته هایش تبدیل به بارانی شده بودن که از چشمان ابری صاحبش میبارید...:) پ ن:نمیدونم چی نوشتم دوسش ندارم راستش دو دل بودم پستش کنم اما خب  یه حسی گفت پستش کنم! اگه خیلی بد بود ببخشید:) </description>
                <category>(:Dr.Angel</category>
                <author>(:Dr.Angel</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 05:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه مشترک:)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-sxxfp6ptaarz</link>
                <description> اگه برگردیم به سال های پیش...اون دور دورا جایی که حتی پدر بزرگا و مادر بزرگامونم یادشون نیست...:)یه عده حمله کردن به کشور وهمه کتابا و نوشته هارو سوزوندن...کسی نفهمید هدفشون چی بود!کسی متوجه نشد که چرا همه دست نوشته هارو سوزوندن...غارت اون کشور؟برای غارت کردن فقط کافی بود با قتل حاکم روی تخت پادشاهیش بنشینن...!نشون دادن قدرت؟کافی بود فقط خونه هارو از بین ببرنو مردم رو اسیر کنن...!یا اصلا فقط قصر و پادشاهی اونجارو با خاک یکسان میکردن!دیگه کتابارو چرا سوزوندن؟!ترسیدن؟!از چی؟! یا از کی؟!هر روز بزرگترین سوال تاریخ توی خیلی از ذهن ها داره میچرخه!چرا...!سوالی که هنوزم که هنوزه پاسخی نیست براش...اما مهم نیست!چیزی که مهمه از بعد از اون زمانه...زمانی که آدما نترسیدن و شروع کردن به نوشتن:)زمانی که قلم دست گرفتنو اماده جنگ شدن...سخت بود...!اینکه بدونی روزی نوشته هات قراره بسوزن و به دست فراموشی سپرده بشن...اینکه شجاع باشی و شروع به نوشتن کنی!اینکه روزی کسی نوشته هاتون رو میخونه و شایدتوی ذهنش یه پوزخند بزنه و بگه:«این چرتو پرتا چیه!»اما آدما بودن که ترسارو کنار زدن جرئت پیدا کردن...!و چیزی که بهشون قدرت نوشتن میداد چیزی در این جهان یا ورای این خلقت محدود بود:)بعضیاشون برای نوشتن یه دلیل بزرگ داشتن...بعضیای دیگه هم برای ارامش دل خودشون مینوشتن...:)هرکس دلیل خودش رو داشت اما همشون یک نقطه مشترک داشتن!همشون شجاع بودن...:)</description>
                <category>(:Dr.Angel</category>
                <author>(:Dr.Angel</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 06:17:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>