<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طناز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59745744</link>
        <description>آخر هفته های شاعرانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858996/avatar/4mJ6xU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طناز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59745744</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران چه قشنگه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%87-vbv3xqk8ydl9</link>
                <description>جنگ تمام شد اما نه آنگونه که رویا و خیال ما را سیراب کرده بود . ستاره ها دیگر عجله ای برای سقوط کردن ، نداشتند . این آسمان آفتابی آغازی تازه برای رعد و برق های سهمگین است . این آرامش دروغین بوی نا امیدی میدهد و در روح های خسته امان رخنه میکند . تنها خواسته امان احساس کردن گرمای خورشید بر پیکره امان بود اما حال سرمای سایه هایمان نابودمان میکند .این جنگ تنها علامت تیکی اضافه بر لیست نگون بختی هایمان بود . هیچ دکتری نمی‌تواند حال این ملت رنجور را ، بهبود بیابد . لبخند ها از بین نمی‌روند بلکه پررنگ تر هم می‌شوند اما این لبخند ها نشانه خشمی است که مانند خون در رگ هایمان برجا مانده. هر نفس ، باری است از اندوه . هر نگاه ، تلاشی بی ثمر برای یافتن کورسویی از امید در این تاریکی مطلق است . قدم زدن در شهر دیگر لذت بخش نیست زیرا بوی تعفن امیز خون بر مشامم میخورد . نه خون تازه ، که خون خشکیده ای که سال هاست از دیواره های شهر پاک نشده.خانه ها دیگر پناهگاه نیستند ، هیچگاه نبودند. بلکه قفس هایی تنگ و تاریک اند که در هر گوشه اشان آرزو های برباد رفته را در خود نهفته اند . خانه ها ، تنها سکونتگاه والدینی است که با فکر آنکه فرزندشان دور از آنها در آرامش اند ، زندگی میکنند . در عجب هستم که برخی فرزندان در آسمان و برخی در زمین قرار دارند .زندگی امان سیرکی عظیم شده که هیچکس خبر ندارد قرار است چه شود اما تمام مردم بازی های دلقک اصلی را دنبال میکنند .مردمان ما زخم های عمیقی از زمان های گذشته با خود حمل میکنند . برخی تحصیل کرده اند اما دست هایشان بسته است . برخی از ترس انگشت نمایی ، مدت هاست که جای لمس های نابجا را می‌پوشانند . برخی تنها دلایل زندگی اشان را از دست داده اند .درد ما مانند درختی است که ریشه هایش در سنگ فرو رفته و تنها با مرگ از جا کنده میشود . من عادت کرده ام ، ما عادت کرده ایم . یک دو سه .. هجده ، متروپل ، معدن طبس ، حادثه بندرعباس. این کلمات بی معنا داستان های ما برای نسل های آینده است . جایگزین هر داستان پریانی دیگری . مادران و پدرانمان بر ما امید دارند و ما بر فرزندانمان امید خواهیم داشت .چه تلخ است دیدن دستانی که به نشانه پیروزی بالا رفته اند. دستانی که نه بوی رنج میدهد و نه طعم سختی چشیده اند. افرادی که از پشت پرده ها ، شیرینی به مردم تقدیم میکنند . برخی شیرینی ها را برمیدارند و این پایانی می‌شود برای آغاز رهایی ما .من میدانم که پشت این اشک های تمساح و لبخند هایشان ، سفر ها کوچک تر میشوند . خجالت من نیز برای آنکه بخواهم کوچیک ترین خرجی خانواده ام برایم کنند ، بیشتر می‌شود . خاموشی می آید و پارچه ها محکم تر میشوند . آنها ضرر می‌رسانند و ما در گرداب اشتباهات آنها گرفتار میشویم .خیر ! این جنگ آغاز ماجرای ماندن در ستم نیست! ما در فصلی جدید از رمان بیچارگی امان هستیم . هرچند امیدوارم نویسنده دلسوزی کند و کتابی جدید بنویسد که هیچکدام از درد هایمان درش جا نداشته باشد . رمانی که طعم چمدان ها و رفتن ندهد . کتابی که تمام ساکنان آن بمانند ، در کنار هم . در آزادی .«این نوشته متعلق به تابستان پارسال است»</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 18:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-mrhujrctviey</link>
                <description>چون همیشه در پی آنچه نداری دویده‌ای، این‌قدر خسته‌ای، یا چون خسته‌ای، هرگز به خواسته‌هایت نرسیده‌ای؟به بستنی آب‌ شده روی دستانم خیره شدم؛ شیرینی محضی که پیش از آنکه کامم را شاد کند، میان انگشتانم به هیچ بدل شد. ناگهان سوالی در عمق ذهنم جرقه زد: چرا من این‌چنین عاجزانه در ایستگاهی متروک ایستاده‌ام؟ جایی که ریل‌هایش از فرط «نرسیدن» و «نگذشتن»، همچون قلب من زنگ‌زده‌اند.این انتظار برای من، دیگر رنگ‌ و بوی امید ندارد؛ تنها آیینی است از جنس شکنجه. من در مکانی ایستاده‌ام که همه از آن کوچ کرده‌اند؛ آن‌ها، معجزه‌ی نیامدن را به کمال رسانده‌اند و من، ماندن را به ابتذال کشانده‌ام. در این میان، من شبیه به قایقی هستم که در اقیانوسی بی‌ساحل پارو می‌زند؛ بی‌آنکه بداند مقصدی در کار نیست. باغبان باغچه‌ای خشکیده‌ام که هر روز، به‌جای آب، دلتنگی پای بوته‌های نروییده‌اش می‌ریزم؛ با اشتیاقی بیمارگونه، شکوفه‌ای را انتظار می‌کشم که حتی بذرش هم هرگز در این خاک پاشیده نشده است.چشمانم را به افق دوخته‌ام، غافل از آنکه رویاهایم از درون همین لحظه‌هایی که بی‌رحمانه در حال هدر رفتن‌اند، پیش‌تر کوچ کرده‌اند. بستنی روی پوستم خشک شد، اما این انتظار هنوز جاری است؛ انتظاری که شبیه به شال‌گردنی بی‌انتها است؛ هرچه بیشتر می‌بافمش، گره‌های کور بیشتری در بافت روزگارم پدید می‌آید.اما اکنون، زمان آن رسیده که این دستان چسبناک را بشویم؛ نه برای رهایی، بلکه برای آنکه دریابم دست‌های من برای «خالی ماندن» بسیار زیباتر از آن‌اند که به حسرت آلوده شوند. من باید یاد بگیرم که رویا را در هنگام زیستن بسازم، نه اینکه عمرم را در ایستگاهی متروک، چشم‌دوخته به قطاری بگذرانم که شاید هیچ‌گاه از راه نرسد.</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه کوچکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-u9ms5hfkggie</link>
                <description>من هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم؛ نه دستانی که میانه راه رهایم کردند . و نه پنجره هایی که ناگهان به سویم بسته شدند. حافظه‌ام مانند درختی‌ست که حلقه‌هایش هر سال ضخیم‌تر می‌شود؛ هر چه می‌گذرد، نقشِ تبرها هم روشن‌تر می‌شود. رنج هایی که کشیده ام مانع آن می‌شوند که چیزی را از دست بدهم . گاهی اوقات دلم میخواهد ، از درد هایم با افتخار سخن بگویم .اما جامعه، خانواده‌ی من نیست.  خانواده شبیه سقفی‌ است که حتی وقتی ستون‌هایت می‌لرزند، بر سرت نمی‌ریزد. خانه جایی‌ است که اگر بلغزی، تنها در آغوشت می‌گیرند؛ اگر اشتباه کنی، گل های باغچه قضاوتت نمی‌کنند، تنها شکوفه هایشان را باز می‌کنند تا نشان دهند که تنها نیستی . در خانه، شکست خوردن فعل بی‌آبرویی نیست؛ تجربه‌ای‌ است که با چای داغ و سکوتی امن هضم می‌شود.دنیا اما میدان مسابقه‌ای بی‌وقفه است؛ خط‌کشی‌هایی دارد نامرئی و سوت‌هایی که بی‌هشدار به صدا درمی‌آیند. کافی‌ است یک قدم از معیارهایش فاصله بگیری تا نامت را در تخته گچی پاک کنند؛ آن‌قدر آرام که انگار هرگز نبوده‌ای. دنیا حافظه ندارد؛ یا اگر دارد، فقط برای برنده‌هاست. در لغت نامه اشان خطا به معنای لکه ای کثیف است، نه درس. لغزش؟ تنها سقوطی‌ است بی‌طنابِ نجات.خانه شبیه دریاست؛ حتی اگر سنگی بیندازی، موجی می‌سازد و باز تو را پس می‌گیرد. دنیا کویر است؛ رد پایت را باد می‌برد و تشنگی‌ات را بهانه می‌کند. خانه چراغی‌ است که اگر خاموش شوی، خودش روشن می‌ماند تا راه برگشتت را پیدا کنی. دنیا اما آفتابی‌ بی‌رحم است؛ در آن اگر نسوزی، دیده نمی‌شوی.و من میان این دو ایستاده‌ام؛  با قلبی که می‌خواهد خانه باشد، حتی وقتی جهان کویر می‌شود. می‌خواهم برای آدم‌ها سقف باشم، نه سوتِ داوری. می‌خواهم اگر کسی از خط بیرون زد، به جای حذف شدن، شنیده شود. شاید جهان خانواده‌ی من نباشد، اما من می‌توانم در گوشه‌ای از آن، خانه‌ای کوچک بسازم؛ خانه‌ای که معیارش مهربانی‌ست، نه مقایسه.</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ما و آنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-jop8d8aqxmri</link>
                <description>قصه ای شنیدم ز شهری در دور دست . زبان رسمی آنجا سکوت بود و سکوت . شهردار آنجا فردی بسیار طمع‌کار بود. هرگاه شخصی از چیزی لذت میبرد ، شهردار آن را با خود می‌برد . یک طعم جدید ، یک شی خاص و حتی یک لباس مخصوص .روزی شهرداری نزد آنان آمد و شیشه بزرگی در میدان شهر گذاشت . گویی که هیچ اتفاق تازه ای نیوفتاده است ، گفت :« هر شخصی که شکایت یا پیشنهادی در رابطه با وضعیت شهر دارد ، روی ورقه ای بنویسد و آن را درون شیشه بگذارد.»ابتدا مردم شهر به تکاپو افتادند . روز های اول به دلیل ترس نزدیک شیشه هم نمی‌شدند . گویی احساس می‌کردند که این یکی از آزمایش های شهردار است . بعد از یک هفته ترس جای خود را به کنجکاوی و هیجان داد . همه میخواستند چیزی بنویسند اما هنگامی که برگه ای برمی‌داشتند ، خواسته های خود را فراموش میکردند . مردم به یاد چیز هایی افتادند که روزی آن را معمولی می‌پنداشتند . اما حال آن را مانند رویایی قاب کرده بودند .مردی شکمو روی ورقه نوشت :« میتوانیم دوباره مجوز صدور کیک دانمارکی را صادر کنیم . »دختر بچه ای روی ورقه نوشت « خرس عروسکی ! ستاره قبلا یک خرس عروسی داشت . »زنی جوان نوشت :« کلاه های فرانسوی را مدت هاست ندیده ام . تولید آنها پیشنهادی فوق العاده است . »اینگونه بود که سراسر مردم خواسته های پیش و پا افتاده اشان را روی کاغذ نوشتند . بعد از چهار هفته ظرف شیشه ای پر شد از درخواست های مردم روستا . شهردار که از نقشه اش لذت میبرد ، یکی یکی خواسته های مردم را برآورده کرد .شیرینی های دانمارکی دوباره در شیرینی فروشی ها پیدا شدند ، خرس های عروسکی به ویترین مغازه ها برگشتند و کلاه های فرانسوی بر سر زنان جوان نشست .مردم آرام تر شدند . حتی بعضی ها هنگامی که شهردار از کنارشان میگذشت ، سر خم می‌کردند و زیرلب می‌گفتند :« شاید آنقدر ها هم بد نیست .»چندی نگذشت که شهردار شیشه ی بزرگتری به میدان آورد . این بار گفت :« برای آبادانی بیشتر شهر ، هر کس عزیز ترین چیز زندگی اش را روی کاغذ بنویسد . تا بدانیم شهر چه چیزی کم دارد .»مردم بی درنگ دست به قلم شدند .یکی نوشت :« صدای خنده ی پسرم.»دیگری نوشت :«باغچه خانه ام »و پیرمردی با دستان لرزان نوشت :« اسمم.»زمانی که مردم به خانه هایشان رفتند ، شهردار شروع کرد به خواندن برگه ها . سپس مانند همیشه ، دستور داد تا دارایی هایشان مصادره شود .از فردای آن روز ، خنده ی کودکان در شهر کمتر شد . باغچه ها خشک شدند و پیرمرد ، هر چه فکر کرد نتوانست نامش را به یاد آورد .ترس دوباره به شهر بازگشت اما اینبار این ترس همراه با آگاهی بود .زنی که روزی از کلاه های فرانسوی نوشته بود ، گفت :« ما اشتباه کردیم . ما از او شیرینی دانمارکی خواستیم ، ولی باید حق گرسنه نبودن را می‌خواستیم .»دخترک که خرس عروسکی اش را در آغوش کشیده بود ، زمزمه کرد :« ستاره و بقیه دیگه نباید چیزی داخل شیشه بگذارند .»مردم برای نخستین بار ، نه روی کاغذ ، که روبه یکدیگر حرف زدند . کم کم زبان فراموش شده ای در شهر جان گرفت . زبانی که سال ها زبان رسمی شهر نبود :« سخن گفتن با یکدیگر.»هفته بعد ، شهردار به میدان آمد تا شیشه ای تازه بگذارد . اما پیش از آنکه دستور بدهد ، مردم در میدان جمع شده بودند . نه کسی کاغذی در دست داشت ، نه کسی سرش پایین بود .دختر بچه جلو رفت . عروسکش را فشرد و گفت :« اینبار اگر چیزی بخواهیم ، از خودمان میخواهیم . نه از تو.»مرد شکمو گفت :« کیک دانمارکی را میتوانیم خودمان بپزیم.»زن جوان گفت :« کلاه ها را خودمان میدوزیم .»پیرمردی که نامش را فراموش کرده بود ، با صدایی رسا گفت :« و اگر اسم هایمان را دزدیده باشی ، نامی جدید برای خودمان انتخاب میکنیم .»شهردار خندید اما خنده اش اینبار در میدان گم شد . چون سکوت شهر شکسته شده بود . یکی از مردم شیشه را برداشت . دیگری آن را روی زمین کوبید و شیشه با صدایی بلند شکست .و از آن پس ، مردم شهر یادگرفتند پیش از آنکه حق و حقوق حیاطی اشان را پس بگیرند ، ارزش های بزرگ زندگی اشان را حفظ کنند :« نامشان را ، حافظه اشان را ، امیدشان و صدایشان را ! .»حافظه اشان را ، نامشان را ، امیدشان و صدایشان را .»</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 13:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شعری بی قافیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-ordsb0j8xiho</link>
                <description>به دشواری گره بر علف در فکندمچو بنشست، دیدم که از دست رفتمنهالِ امیدم ز دستِ زمانه شکفتولی غصه‌یِ جان، چو ماری به دورم بخفتکه بارِ غمِ عالمی، به جان و دل استز ترسِ هیاهو، دل و دینم از کف برفتولی آرزویِ رهایی، درونِ من استکه در سایه‌یِ دانش، دگرگون شدستبه سویِ طلوعی، که فریادِ فتح استبرایِ گسستن، ز هر بند تلخ است-طناز « شعرنما یا شعر ؟»</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان یا قفس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D9%81%D8%B3-jgs8735cyazz</link>
                <description>عزیزکم ، تو عشق را در چهارچوب قانون دوست داشتی ؛ من عشق را بی مرز ، بی نقشه و بی راه در دل یک طوفان .تو آینده را در قاب عکس میخواستی .گویی میترسیدی چیزی خلافِ برنامه روزانه ات عمل کند . مسیر طلایی رنگ سرنوشت را با سماجت طی میکردی ، بی آنکه لحظه ای درنگ کنی .هرچند که من آینده را مانند رود ، بی شکل ، بی قاب و روان می‌دیدم . من می گذاشتم که اقیانوس زندگی مرا به هر سمتی که میخواهد ببرد .تو دنبال امنیت بودی ، حتی اگر شبیه زندان باشد ؛ برای تو مرزی میان آزادی و در چارچوب زیستن ، وجود نداشت . من دنبال رهایی بودم ، حتی اگر به معنای به خطر انداختن زندگی ام باشد . من میخواستم پرواز کنم ؛ حتی اگر به سقوط ناشیانه ای ختم شود .بنابراین تو بدون من ادامه دادی . با آجر های قرمز رنگ دیواری محکم ساختی و سقفی روی آن گذاشتی . من هم رویاهانم را با قلمم نوشتم ؛ از جنس آزادی و باد . میبینم که گاهی از هم میپاشند اما در نهایت خودم هستم .و من این ویرانی بی نقشه را به هزاران قصر امن بی روح ترجیح میدهم . بلی ، ما دیگر همدیگر را نمی‌بینیم. اما چه کسی میداند ؟ شاید در دل همین طوفان ها ، در همین بیراهه ها ، در خانه ات را برای شخصی باز کنی و عاشق شوی. عشقی جوانه کند که تمام خط های قرمز رنگت را بشکند . یا شاید هنگام دویدن به سمت سرنوشت مشخص شده ات ، به بن بست برسی و کاری متفاوت انجام دهی . شاید در همین رود جاری آینده ، تصویری تازه از حقیقت برایت بجوشد . شاید در لبه قله ، در همین رهایی پرخطر امنیتی بیابی که در هیچ کدام از کتاب هایت درباره اش ننوشته باشند ‌؛ همانگونه که من به «من» تبدیل شدم .برایت آشنا است ؟روح انسان تشنه پرواز است ، نه اقامت در قفسی طلایی . و گاهی باید دل به دریای ناآشنا سپرد تا خود زندگی ، ما را به ساحل برساند .</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گذشته و آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59745744/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-zh4ydfn5hivt</link>
                <description>در دایره لغات من، معشوق جایگاهی ندارد . هر کودکی مادرش را اولین الگو زندگی اش قرار میدهد . من در تقلای تقلید از اطرافیان ، مادرم را در قلب دایره لغاتم نشاندم . با پاهای کوچکم ، خیابان برفی ای را طی کردم که رد کفش های کهنه او بجا مانده بود .در میانه مسیر ایستادم . نه از خستگی،نه از تردید. بلکه از هجوم سوز زمستان و برف هایی که تا بالای زانو هایم آمده بودند . خواستم در رویاهایم پناه بگیرم اما برف حقیقت ، مشتی بر صورتم کوبید . سوزش گونه هایم وادارم کرد تا تصمیمی جدید جایگزین تصمیم کهنه ام کنم . جایگاه مادر را تغییر ندادم . اما دور کلمه اش ، با آتیش ترین قرمز ممکن خط کشیدم .مادرم دو الگو برایم شد : یک برای آنکه مسیر رد کفش ها را هرگز فراموش نکنم و دو برای آنکه آن را طی نکنم .  زمانی که قدم هایم را به سوی دیگری چرخاندم  ، لبخند مادر را از پشت سرم احساس میکردم . او در قفسی که خودش آن را ساخته بود ، عذاب میکشید و می‌خندید . می‌خندید اما اشک می‌ریخت . و من بی صدا دور و دور تر میشدم . با این حال صدایش را می‌شنیدم که تشر میزد :« عشق همین است . » عشق تحصیلات را از مادر دزدید . تابلو های نقاشی اش را فروخت . نوشته هایش را سوزاند و او را زندانی کرد . من بزرگ شدم .  از دختر کوچیک خانه ، تبدیل به بازگرداننده اشیایی شدم ، که عشق آنها را ربوده بود . نفرت ، به هر معشوقی که در مسیر برفی ام بر من ملحق میشد ، غلبه میکرد . آنجا بود که ، تنهایی را آموختم . زمانی که خواستار عشق بودم تمام اطرافیانم مرا از داشتنش محروم کردند . هرچند زمانی که  تنهایی را انتخاب کردم ، همه آنها با تقلای همراهی بازگشتند .  من نمی‌دانستم چه کنم ، برای همان تمام آنها را در دایره لغاتم وارد کردم . هر واژه ، باری بر روی شانه هایم شد.  شام و صبحانه ام ، غم دیگران بود . گاهی شب ها هم ، تنهایی وارد خانه ام میشد . می‌خندید و مسخره ام میکرد .تمام دنیا دست به دست همه داده بودند تا من پایان مسیر را نبینم . اما من دفتر دایره لغاتم را پاره کردم و با شتاب ، بی واژه ، ادامه دادم . کسی را نمی‌شناختم . می‌دویدم و می‌خندیدم . در نهایت ، به انتهای مسیر رسیدم . در ابتدای مسیر ، مادر لبخند میزد . میان راه دوستانم-انهایی که دیگر مرا نمی‌شناختند- در حال بازگشت بودند . سرم را بالا گرفتم . آخرین دانه برف... در یک لحظه رنگین کمان را در وجودم احساس کردم . شاید عشق همان برف است . برای همان انقدر فریبنده بنظر می‌رسد . دستان خشکیده ام را بالا آوردم تا آن را لمس کنم . فکر می کنم عاشق «آخرین برف زمستان» شده ام . زمزمه کردم :« هیچکس نمی‌تواند در یک لحظه  ، هم اولین باشد ، هم آخرین ... اما آخرین برف زمستان ، پایان تاریکی است و شروع روشنایی .» تمام مدت ، سایه ای کنارم ایستاده بود  . خندید  و گفت :«درسته .»علامت سوال ذهنم به صدا درآمد . ابتدا نمی‌دانستم که او کیست. هرچند پیش از دیدنش ، می‌دانستم یک کت بلند قهوه ای پوشیده . آرام گفت :« هیچ چیز...بجز چشمای تو . » نفسم را حبس میکنم ، قلبم زنگ هشدار را به صدا در میاورد . گویی تمام این مدت صفحه ای از دفتر دایره لغاتم سالم بود و اسم او در آنجا نوشته شده بود . با شتاب برمی‌گردم. منی که برای نابودی عشق به دنیا آماده بودم . تمام مسیر او ،نسخه‌ی فراموش‌شده‌ی خودم ، را همراهم داشتم . لبخندی میزدم و خودم را -که درست رو به رویم ایستاده بود- را در آغوش می‌گیرم . بله ! من، گذشته و آینده همو ملاقات کردیم؛ و در یک لحظه، آخرین و اولین هم شدیم. خدای من ، چقدر که من این کت قهوه ای ام را دوست دارم !</description>
                <category>طناز</category>
                <author>طناز</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 16:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>