<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_59748877</link>
        <description>آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم✨️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:05:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/900038/avatar/CT8yyZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یارا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_59748877</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محبوب دلم 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D9%85-1-lrdoa2ildmzs</link>
                <description>سلام بر همگان اومدم انیمیشن مورد علاقم که البته نیازی به معرفی نداره رو معرفی کنم‌‌. انیمیشنی که توی این سال ها بار ها دیدمش و هیچوقت برام تکراری نشده و همچنان هم دوست دارم ببینمش. کوکو (Coco)  شاید هم دلیل اینقدر جذاب بودن کوکو برای من اینه که احساس شباهت خیلی زیادی بین رویاپردازی کردن من و شخصیت اصلی هست. منم میتونم وقتی یچیزی رو دوست دارم بخاطرش گیتار الکی بسازم و روز ها و روز ها و روز ها رویا پردازی کنم. بخاطرش دزدی کنم بخاطرش حرف بقیه رو گوش ندم...این انیمیشن جذاب پر از رویا و موسیقیهپیشنهاد میکنم اگر کسی هست که هنوز ندیده باشه، حتما ببینه</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 18:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای لاک قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-xsvxai0lyuap</link>
                <description>من از آن دسته آدم هایی هستم که میان رنگ های لاک، فقط قرمز را میپسندم. آن هم روی ناخن های کوتاه‌.اصلا هم خوب لاک نمی زدم و نمی زنم. از گوشه ی ناخن هایم بیرون میزند و کثیف کاری میشود.لاک سرخ خواهر روی دست منالبته در دوره ی راهنمایی که اوج نوجوانی بود، لاک مشکی را دوست داشتم روی ناخن های بسیار بلند. ناخن هایم را خیلی خیلی بلند میکردم و لاک مشکی براق میزدم. به یاد دارم که یکبار ناظم بد اخلاق مدرسه، میان حیاط مدرسه سر من داد کشید و گفت:لاک هم میزنی یک رنگ کریح نزن!بعد من را به دفتر مدرسه برد و یک لاک پاک کن ضعیف که بزور رنگ را میبرد داد تا لاک هایم را پاک کنم. بعد هم به من دستور داد که بخاطر یکی دوتا لاک پاکنی که استفاده کردم، یک بسته ی کامل بخرم و بیاورم.البته من هم نخریدم.دست های مامان با لاک قرمزیکبار هم ناخن های مامان را لاک قرمز زدم. این اولین بار در زندگی ۵۰ ساله اش بود که لاک میزد. (فردایش هم پاک کرد) عکس گرفتم و برای خواهر فرستادم. خواهر هم بی ذوق بازی درآورد و گفت که دست مامان را شبیه دختر بچه ها کرده ام.مامان می گوید که  &quot;هشتم مهر ماه سال ۷۳&quot; ، یعنی روز عروسی اش، آرایشگر برای او یک لاک قرمز کنار گزاشته بود تا بعد از اتمام کارها برایش بزند؛ اما مامان و ارایشگر هردو فراموش میکنند و مامان حتی روز عروسی اش هم لاک نمیزند.  لاک سرخ، داستان ها و قدمت طولانی ای دارد. درست مثلِ رژ لب سرخ، یا مثل رنگ سرخ لباس عروس حنابندان! رنگ سرخ پر از قصه است. شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 02:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-fymavgrwfy1e</link>
                <description>(این نوشته دارای چرت ترین محتواست)دو روز پیش دوستم که خیلی اهل فیلم دیدن نیست، دعوتم کرد خونشون برای ناهار. ازم خواست یکی از فیلمایی که خیلی دوسش دارم رو انتخاب کنم تا باهم ببینیم.من فیلم های زیادی دیدم که خیلیاشون هم دوست داشتم؛ اما پرت شدم به ۱۰ سالگیم!روزایی که برای اولین بار‌کتاب هریپاتر رو خوندم و فیلم هاش رو دیدم. اون هم اولش به زور آبجیم! اما بعد حسابی از خواهرم ممنون شدم بابت این موضوع.حالا من برنامه ی هر روزم رو میدونستم. بیدار شم و یه قسمت از هریپاتر رو ببینم. هر روز و هر روز و هرروز.یادمه وقتی ۱۱ سالم بود کتاب هریپاتر و محفل ققنوس رو اونقدر سریع و زیاد میخوندم که چشمام خون افتاد و مامانم خوندنش رو برام ممنوع کرد (البته من اهمیتی ندادم)‌البته این موضوع فکر کنم از اسم اکانت اولم آقای اسکمندر هم مشخص باشهآقای اسکمندر ایشون هستن هنر نمایی ام میکردم. با چوبای بستنی پرچمی (که اونموقع واقعا چوب بود نه پلاستیک) انواع چوبدستی رو درست میکردم که الان فقط یکیشو یادگاری دارم.تو همون عالم بچگیم ازینا درست میکردماون یکی دوسال کار هر روز من همین بود. بعد از اون هم هر چند مدت یکبار میدیدم.دیگه بعد از اون چنسالی ندیدم تا همین چند روز پیش که همه ش رو از اول دیدم و فهمیدم هنوز هم برام مثل همون روزای ۱۰ سالگیمه (عملا بزرگ نمیشم)این جرقه توی ذهنم خورد که براش هریپاتر بزارم و با این دنیای قشنگ آشناش کنم. بردم، پاستا رو پختیم، فیلم رو گزاشتیم و دیدیم. اما متاسفانه متوجهش نشد. خیلی برام عجیب بود اما واقعیت این بود؛ماجرا رو نفهمید.نمیدونم، شاید الان دیگه واسه ی دیدنش دیره. شاید چون من تو کودکی دیدم و برام نوستالژیه هنوز دوسش دارم.هرچی که بود ضربه روحی خوردم...😭😂</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 03:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانی چایِ مادمازل یارا🥧🫖</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%F0%9F%A5%A7%F0%9F%AB%96-sjnqj1gqpk4n</link>
                <description> از پیج پزشک دهکده🎀بیشتر ما دخترا توی کودکیمون، یه روزهایی رو داشتیم که دوست داشتیم مثل آنشرلی و دایانا، یه مهمانی چای راه بندازیم، کیک درست کنیم و از قوری و استکان های قشنگ خونه استفاده کنیم، حالا اگر مثل دایانا مسموم شدیم هم زیاد اهمیتی نداشت.  اما قدمون به چای ریختن نمیرسید و زورمون به مامان ها.امروز بعد از گذشت اینهمه سال یه مهمانی چای درست مثل همونی که بچگیا میخواستم راه انداختم و دوستامو دعوت کردم، اما بلد نبودم چای دم کنم! این شد که کیک رو درست کردمو برای چای منتظر شدم تا دوستام بیان و خودشون دم کنن و بریزن.اینم کیکی که برای امروز درست کردم🥧۰۴/۴/۱۹</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 21:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند سال پیش، از شما!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-iy1t9dnmbj1g</link>
                <description>به نام خدای همه ی ما💚باید بگم که دوست داشتم این نوشته رو بعد از این ماجرا ها و درد ها بنویسم. اما چه کنیم؟ شاید نفر بعدی من باشم، امیدمون به خداست و دل های ما پر از وطن دوستی...:)پس می نویسم.دیشب، توی کمدم دفترچه خاطرات کودکیم رو پیدا کردم‌ و شروع به خوندنشون برای خودم و مادرم کردم. از اون دفترچه هایی که بچه ها به هم میدن تا برای هم خاطره بنویسند و ابراز علاقه کنند. هر ورق رو خوندم و رفتم جلو تا به اخرین نوشته ها که مربوط به سال ۹۹ بود رسیدم.یادم افتاد که سال ۹۹ توی اکانت قبلیم پستی منتشر کردم و از بقیه خواستم که برام خاطراتی بنویسند.خاطرات چند نفر از شما رو دیدم و دلم خواست اینجا بعد ۵ سال به اشتراک بزارم.🔴آرتایارای مهربون منهمیشه فرمانده خوبی باشدیدنت آرزومهبابت بودنحال خوبی که بهمون میدیممنونمقربون چشمات بشم۱۳۹۹/۱۲/۲۳🔴آلبالو🍒سلام!امیدوارم خوب باشی یارا جانم!خب والا چیز خاصی برای گفتن ندارم، ولی خب این مدتی که هممون باهم توی ویرگول بودیم خیلی خوش گذشت، مرسی که بودی و مرسی که با ما وقت گذروندی!دست دارم❤️تعطیلات عیدم بهت خوش بگذرهموفق باشی:)۱۳۹۹/۱۲/۲۴🔴باب اسفنجی (احسان مرادی)زندگی مثل جوی آبیست که میرود ولی به نقل قول از دوستی بزرگوار: این جوی آب فقط تا وقتی شیرین است که خودت تلخش نکنی و سم نریزی توش۱۳۹۹/۱۲/۱۲🔴جک گنجشکهسلام. امیدوارم که اینو بخونی (ولی ننویسی! شوخی کردم،هرکاری دوست داری با این کامنت بکن)من تازه باهات آشنا شدم ولی همین که این پست رو گذاشتی خیلی خوبه و دوس دالم این کرونا خیلی زود بره و بتونیم به زندگی عادی (که قبل کرونا هم به لطف مسئولین اینطوری نبوده😐😐) برگردیم. امیدوارم هرجا هستی سلامت باشی و شاد و...عیدت پیشاپیش مبارک۱۳۹۹/۱۲/۲۴🔴متینسلام یارا!تو منو نمیشناسیاما من چراخواستم بگم اگرچه این دوستی دو نفره نبودولی تو ویرگول دوست خیلی خوبی برام بودی۱۳۹۹/۱۲/۲۴🔴پانداسلام جودی آبوت ویرگولکسی که هرجا نوشته کامنت یا هرچیزی که ازش دیدم پر از مهربونی و شادابی و احساسات بودهمن تازه باهات آشنا شدم اما قلب های مهربون زود خودنمایی میکنن امیدوارم قلبت همینجوری مهربون و سرشار از احساسات انسانی بمونه یارای عزیزمامیدوارم سال جدیدسالی باشه که تو توش میدرخشیو زندگیت به شیرینی پشمک با طعم توت فرنگیهمه حال های خوب دنیا برای تو:)۱۳۳۹/۱۲/۲۴نکته جالبش اینه که موقع نوشتن این خاطرات، منتظر تموم شدن یک مسئله بودیم تا زندگیمون به حالت عادی برگرده، حالا هم هستیم. اونبار کرونا و اینبار جنگ.۱۴۰۴/۳/۲۷یاد</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 19:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد؛ خوشا زندگانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-cylqyhrpovfx</link>
                <description>یک ساعت و نیم تا روز تولدم فاصله دارم.تولد من، اول خرداد.هیچوقت از آن دسته آدم هایی نبودم که در روز تولدشان غمبرک بزنند. من شاد بودم، بیشتر سال ها خوشحال بودم. خودم دستور کادویم را از قبل به مامان و بابا اعلام میکردم.برای خودم هدیه میگرفتم.راستش را که بخواهید آن آدم های دسته ی اول را، قضاوت و مسخره هم میکردم!اما امسال، این چندروزه بسیار بیقراری میکنم. مامان کمی فهمیده است اما بابا متوجه این چیز ها نمیشود.میتوان گفت این اولین تولد من است که اینقدر شکست خورده و بازنده هستم.این یک &quot;توهم&quot; نیست.تحمل اینکه یک سال دیگر هم گذشت و من هنوز در جای درست زندگی ام نایستاده ام بسیار عذاب آور است.به رویا هایی که سال پیش در این روز شروع شده بودند و حالا گورستانی از امید برای من باقی گذاشته اند می نگرم. رویا هایی که در نطفه خفه شدند.می گریم و به این فکر میکنم که ای کاش میتوانستم قرمز شدن نک دماغم را کنترل کنم.تولدت مبارک منِ شکست خورده</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 23:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامِ گرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D9%85-kyef4prynntz</link>
                <description>این عکس را چند روز پیش در خانه ی آبجی خانم گرفتم. از کتابهای خیلی خیلی قدیمی شوهرِ آبجی خانم. در میان پرتو آفتاب و رقص امید و لمس زندگی گزاشتم و تماشا کردم. زندگی گاهی سلام هایش را گرم تر میگوید. آن صبح هم از همان صبح ها بود. اتاق آبی را خواندم.راستش را که بخواهید بیشتر داستان کلاسِ نقاشی را دوست داشتم. اما این دو خط، زندگی مرا میسازد هنر عمر مرا بلعید هنر زندگی مرا بلعید و پرورش یافت...</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 18:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیشد که به اینجا رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DA%86%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ubibmn1asrhc</link>
                <description>اول از همه خواهش میکنم هر کسی که این پست رو میبینه جدا از اینکه من رو میشناسه یا نه یه کامنت بزاره احساس مرده بودن میکنم انقدر کسی به پستام اهمیت نمیده😐😂 برعکس قدیما، یادش بخیر ویرگولو باز میکردیم یهو با ۵۲ تا نوتیف روبرو میشدیم🥹😂گوگولوامروز که یهو به اکانت چندتا از بچهای قدیمی برخوردم. پرت شدم به چندین سال پیش، روزی که برای اولین بار با ویرگول آشنا شدم، روزی که برای اولین بار اینجا ثبت نام کردم (با اکانتی که چند سال پیش پرید. اسمشو گزاشته بودم &quot;آقای اسکمندرِ مونث&quot;)همه چیز ازونجایی شروع شد که،  من میشه گفت به معنای واقعی یه بچه بودم (خیلی بچه) که از قضا این بچه پاترهد (نمیدونم هنوزم به فن های هریپاتر میگن پاترهد یا نه) دو آتیشه هم بود. یروز بین همون سرچ های هریپاتری همیشگیش توی گوشی مامانش با یه نوشته خیلی جالب و محبوب درباره ی هریپاتر برخورد که توی یه سایت به نام ویرگول نوشته شده بود. .این شد که من سالها پیش با ویرگول آشنا بشم.  اون پست های قدیمی همه ی آدمایی که الان هم بعضیاشون مینویسن، برام یه حس خاصی داره!کم کم بچهای دیگه اومدن‌. یادمه حتی یبار تو عالم بچگی یه گروه تولید محتوا هم باهمدیگه تشکیل داده بودیم که البته نتیجه خاصی هم نداد کلی باهم خندیدیم  کلی باهم غصه خوردیم  کلی باهم اما دور از هم، زندگی کردیماما این ۲_۳ سال اخیر، همه چیز کم کم تغییر کرد. مشکل از ما نبود. از &quot;بزرگ شدن&quot; ها بود.  حالا دلم خیلی برای اون روزا تنگ شده.  حسِ عصر های ویرگولی دوست داشتنی اون روزا رو هیچ جور دیگه ای نمیشه به دست آورد...</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 20:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به کابل فحش میدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-lx8pjychdq2b</link>
                <description>دیروز که با کوله بار سنگین و درد شدید کمر، داشتم از کتابخانه برمیگشتم، داخل پارک کنار کتابخانه صحنه ای دیدم که فارغ از تمام موضوعات اجتماعی دیگه، قابل تامل بود.چند پسر بچه ی ۸_۹ ساله ی افغان با یک خانم سی و اندی ساله ی ایرانی بحث میکردن. مثل اینکه این خانوم بین بحث به کابل ناسزا گفته بود. یکی از پسر بچه ها بلند گفت: به خودمون فحش بده، چرا به کابل فحش میدی؟ از تمام بحث همین یه بخش کوتاه رو شنیدم چون داشتم هرچه سریعتر میگذشتم تا به خونه برسم بلکه کمرم از سنگینی این کوله پر از کتاب رها بشه، اما همین یک جمله هم من رو کلی به فکر فرو برد. این بچها، اینقدر دور از وطن، در فضایی که بدگویی های بسیار زیادی درباره کشورشون میشنون، در حالی که حتی وطنشون رو ندیدن، اینقدر وطن دوست هستند؛ اما سوال اینجاست که بچهای ما این میزان وطن پرستی رو دارند یا نه؟ از کودکی که نقل میکردم، غرور و تعصب و احساس وطن پرستی قشنگی در من نهادینه شده بود اما متاسفانه هیچوقت این حس رو میان هم نسل های خودم به وضوح ندیدم و هر نفسی که میکشم برای این موضوع غمیگن هستم‌. ای کاش هر کس که با کودکی سر و کار دارد، حال تفاوتی ندارد مادر باشد، پدر، قوم و خویش یا معلم و مربی! همه در کودکانمان کمی حس وطن دوستی ایجاد کنیم. کمی حسِ&quot;چرا به وطنم فحش میدی...&quot;</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 19:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالِ بافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-r5ihzf1szdsn</link>
                <description>از همان نقش و نگار های بیهوده ام


ناگهان خود را میان شال گردن بافته شده از خیال هایم پیدا میکنم. خیال های بافتنی! یا شاید هم بافتنی های خیالی... میل های بافتنی را رها میکنم. خالی تر از پیش، به بافته های بیهوده ام می نگرم...</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 23:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نوشته دلی از تجربه بسیار دلی  ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DB%B3-rrqvbwroarbq</link>
                <description>با مدتی تاخیر این متن رو مینویسم. امان از امروز و فردا کردن! دوباره چند روزی به عنوان یک خادم، یک مربی کودک اما اینبار دلی، برای سومین سال توی موکب محرم دهه نودی ها کمک خیلی خیلی کوچیک و ناچیزی کردم. و این عکس!دلی ترین عکسی که در این ده شب از من ثبت شد! توی این عکس هیچ چیز ادا نیست. اصلا شاید به همین خاطر بیشتر از عکس های دیگه به دل من میشینه. ساعت آخر بود و بچها با خرده های کلاژ حسابی زمین رو کثیف کرده بودن. نشسته بودم و این فرشته ی نازنین که خسته و خواب آلود بود سرش رو گزاشت روی پام و توی خودش مچاله شد.و این قاب قشنگ رو یکی از مربی ها ثبت کرد. و این فرشته ای که روی پای من خوابیده، اسمش &quot;فاطمه&quot; ست. یه دختر که سندروم داون داره و بسیار این اواخر وابسته آغوش و توجه من شده بود.دختر فهمیده ای بود. و بخاطر همین فهمیده بودن خیلی چیزها براش عذاب دهنده بودن. فاطمه لگد کردن رو نمیفهمید. عصبانی میشد و گریه میکرد. بقیه میگفتن عیب نداره فاطمه حواسش نبود‌. اما فاطمه حواسش نبودن رو نمیفهمید‌. همونطور که خودش حواسش بود کسیو لگد نکنه. فاطمه خیلی چیز هایی که برای همه مون عادی شده رو نمیفهمید! درک نمیکرد! و همش بخاطر &quot;فهمیده&quot; بودنش بود. از روی فیلم عکس گرفتم شرمندهآسنادختر کوچولوی نازنینمدختر عموی همون فاطمه خانومی که بالاتر گفتم. میتونم به جرعت بگم بعد از دیدن بالای هزار تا بچه در عمرم، هیچ کدومشون انقدر برام دلنشین و چلوندنی نبودن. به دستش که روی دست منه دقت کنید. با دستش، دستم رو ناز میکرد، لمس میکرد. وارد قلب من شد برای همیشه❤️  زیاد گفتم💚</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 00:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه و چهل و پنج دقیقه ی صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D9%86%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-ti47k7gx4jon</link>
                <description>چهارشنبه۰۳/۴/۱۵۹:۴۵ دقیقه صبحچون هنوز یه ربعی وقت داشتم، رفتم و روی یه سکو توی پارک جلوتر از مهد کودک نشستم. فکرم درگیر بود و نمیخواستم با مسئولیت هام مواجه بشم. دلم میخواست بتونم ساعتها اونجا بشینم و فکر کنم. شاید حتی گریه کنم. یا با یه دوست یا مشاور تلفنی صحبت کنم و بعدم به سمت خونه برگردم و توی راه یه بستنی برای خودم بخرم. اما چاره ای نبود. بلند شدم و اون راه یکی دوتا کوچه ای رو برگشتم. تابلوی آبی آسمانی مهد از سر کوچه پیداست. رفتم، مثل همیشه دستم رو از بین نرده های در رد کردم، خودم در رو بار کردم و رفتم تو. حالا باید تا چند ساعت آینده، به منِ اون بیرون و دردسر هاش بی توجه باشم و به &quot;خاله یارا&quot; بودنم برسم. اصلا بنظرم تفاوت این روز هامون با بچگیمون همینه. وقتی بچها گرسنه ان یا خوابشون میاد یا کلافه شدن همه چیز رو بهم میریزن و ازین بابت کسی بهشون خرده نمیگیره. اما به محض اینکه بزرکتر شدیم، اگر گرسنمون شد، دعوامون شد، طلاق گرفتیم، عزیزمون فوت کرد، پامون شکست یا کنکورمون رو خراب کردیم، دیگه نمیشه همه چیز رو بهم بریزیم و کسی سرزنشمون نکنه. طرد میشیم و همه چیز رو از دست میدیم. عذاب آور ترین مسئله زندگی همینجاست.ادامه دادن. در هر شرایطی. </description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 23:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانم برایتان بگوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-uvznbnvodeyl</link>
                <description>قلمم را برمیدارم.باز دل شروع کرده...چیزی نیست، گاه گاهی دل هوایی میشود.هوای نوشتن میکنددل چه میداند که خوب نمینویسددل میخواهد بجوشد قل قل کند و به ریخت کلمات روان شود.چشمم به آبرنگ قدیمی ترم که بیشتر رنگ هایش استفاده شده اما باز هم کلی جای استفاده دارد می افتد.درست به یاد دارم که چند روز بعد از تولد ۱۲ سالگی ام، از لوازم تحریری مانی، مادرم برایم خرید.چون تولدم هم خانه نبودیم و بساطی پیش آمد...این شد کادوی تولد من. آن سال ۵۰ تومان بود.درسته که برای آن زمان گران بود، اما بلخره آبرنگ حرفه ای خوبی بود و همچنان هست.رنگ های کاربردی دارد و در این سال ها، همیشه یار و همراهم بوده.آه...آبرنگ عزیز من:)این زندگی من است.همین خنزل پنزل ها و همین دلخوشی های کوچک:)این هم من است.صاحب همان زندگی که بالاتر گفتم.بچه ها در حال خمیر بازی بودند و خوب میدانستم که کمی بعدش باز گرسنه میشوند و زنگ خوراکی میشود.و بعد ترش همزمان به قول خودشان جیش دارند و باید بروند دشویی! و هم کلافه میشوند از یکجانشینی و کلاس.آنوقت باید ببرمشان حیاطو جوری بازی کنم و به دنبال آنها از این طرف به آنطرف بدوم که انگار میدانم وقتی پسرک ها داد میکشند هَند است یعنی چه!یا وقتی فریاد میکشند پنالتی یعنی چه!خبجانم برایتان چه میگفت؟نمیدانم.سه شنبه اجرا دارم.فردا امتحان دارم.اما نشسته ام اینجا تا &quot;جانم برایتان بگوید&quot;جانم برایتان بگوید...</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 00:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ سفید...🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-pbcuv4p2pjbo</link>
                <description>چند ماهه که اینجا، در این صفحه  دوست داشتنی خودم، چیزی ننوشتم. نه از سر نخواستن، بلکه هر شب میخواهم که بنویسم اما یا از خستگی به خواب میروم یا بین کار های کوچک و بزرگ روزانه فراموش میکنم.نویسنده ماهر و قابلی نیستم اما نوشتن از عمق وجودم، نیازی به نویسنده بودن ندارد و تنها کنار هم گزاشتن چند کلمه هم برای مدتی کافیست. حالا، دقیقا وسط درس و مشق، دیدم که اینطور نمیشه، بشینم یه معرفی کتاب حداقل بنویسم و اعلام حضوری کنمیکی از کتابهایی که یادم نمیاد کِی خوندم (فکر کنم بهار یا تابستون بود)اما یادمه که خیلی خیلی سریع خوندمش چون دلم نمیومد ازش دل بکنم. کلاغ سفید، نوشته فریبا خزائی یه کتاب درباره یه پسر به نام ایمانه که بخاطر مشکلات روحی بستریه، از کودکی تا جوانیش رو روایت میکنه و میتونم به جرئت بگم بین رمان های ایرانی که خوندم، این و چند تای دیگه رو خیلی دوست داشتم.  وقتی که میخوندمش، با تمام وجود خودم رو بجای ایمان احساس میکردم و ترس و خشم و غم و شادی رو احساس میکردم! بهتون پیشنهاد میکنم اگر نخوندینش حتما بخونیدش پی دی افش توی طاقچه به صورت رایگان هم وجود داره، تو کتاب فروشی هایی که رفتم (البته این رو هم ذکر کنم که کتابفروشی های کوچیک رفتم) این کتاب رو ندیدم. امیدوارم دوسش داشته باشید💙🦋</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 19:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نوشته دلی از یک تجربه بسیار دلی &quot;۲&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DB%B2-qs32gs9zfhrw</link>
                <description>پارسال توی همین روز، قسمت اول این نوشته رو نوشتم. امسال هم با دلی شکسته تر‌‌...با بدنی خسته تر... باچشمونی گریون تر مینویسم. اما نه به اندازه سال پیش. دیگه نوشتن از یاد بردم. توی این ده روز همه چیز خیلی یهویی تغییر کرد‌. بعد از این همه سال مطمئن بودن توی رشته ای که میخوام برم، نظرم تغییر کرد. هیچکس توقعشو نداشت. دختر کوچولویی که توی آغوشم خوابید۱پسر بچه تقریبا نابینا تپلی و بامزه ای که با من ارتباط گرفت  پسرک ۶ ساله ای که نمیتونست راه بره و بازم دست من سپرده شده فرشته، کودک کار خلاقی که پارسال توی عکس دسته جمعیم با بچه های کار هم بود?حرفی برای گفتن ندارم. فقط خواستم حس خوب این عکسا رو باهاتون به اشتراک بزارم...:)</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 18:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زبان یک متولده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%87-wh0ucnnm3bjf</link>
                <description>امروز تولدمهبازم یه سال گذشت. اینو دیگران میگن. اما من که باور نمیکنم! انگاری نرفته تو پارسال، یهو پقی افتادم تو امسال! پارسال هم روز تولدم امتحان داشتم.‌سال پیشش هم... به نسبت اون موقعا، حوصله و وقتم برای نوشتن کمتر شده اما هنوزم خوشحالم که جایی رو برای نوشتن دارم. و همینطور ‌کسانی رو برای خوندن نوشتم! شاید با هم زیاد دوست یا حتی زیاد اشنا هم نباشیم، شایدم ازون ادمایی باشید که خیلی باهاشون دوستم. هیچ فرقی نمیکنه. ازتون میخوام، اگر من رو قابل میدونید، در حد حوصله تون یک یا چند خط یادگاری برای من بنویسید تا از تولد امسالم یادگار ببرم به سال جدید زندگیم. نمیدونم امروز قراره چطور باشه، امسال برنامه خاصی برای جشن یا هرچیز دیگه ای نریختم. قراره که فقط بشینم یه گوشه و نون و ماستم رو سق بزنم.در هر صورت، تولدم مبارک?</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 08:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک متن دلی از یک تجربه ی بسیار دلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%DB%8C-auapvcylpk41</link>
                <description>این متن قراره یه متن باشه که از ته ته دل و کاملا با احساسات واقعی یارا خانوم نوشته بشه. شماام سعی کنید با احساس بخونید. میخوام توی این پست، از یه تجربه بنویسم، یه تجربه ی پر از بالا و پایین که خیلی برام جالب بود. فکر میکردم قراره تو زندگیم اهمیت چندانی نداشتهباشه اما اونقدر مهم و قشنگ بود که نمیشه به زبون آورد. تجربه ی خادم بودن توی یکی از چندین و چند موکب امام حسین‌. موکب دهه نودی ها از بین همه موکب ها. من بیشتر عکسای قبل و کل عکسای امروزد ندارم. ولی بازم قراره تو این پست با عکس باردار بشید?از اول اولش شروع میکنم. ساخت وسایل مورد نیاز و دکور. برای ساخت شجرنامه دو سه روز تمام مدت نقاشی کردم و کمرم رو از دست دادم! همه دست به دست هم دادیم و تمومش کردیم. و روز اخر با چند تا از بچه ها رفتیم و وسایل رو سر جاشون نصب کردیم و دعا کردیم که باد و بارون خرابشون نکنه. پس تا آخر شب اونجا بودیم. و از فرداش، محرم شروع شد. لگو بازی کردن با بچه ها. نقاشی کردن باهاشون. دغدغه ی جایزه دادن بهشون. پذیرایی کردنِ بچه های مسئول پذیرایی از بچه ها. تشنگی کشیدن تو اوج گرما. غلغله ی ساعت ۹ شب! داد زدن های خاله نرگس کاربرگ بده، خاله یارا برو سر اون میز، خاله ریحانه مامانا رو دور کن! همه و همش خاطره شد. همه و همه ش داره به قلبم فشار میاره. تو دل رفتن ها و مسخره بازی های محسن. این عکس مال اواسط کاره. که فقط بچه های کار کودک کار جهادی بسیجی زیاد کردیم. از رنگ کردن مدرسه منطقه محروم بگیر تا جسن غدیر و جشن توی پارک و نقاشی صورت بچه ها و‌‌‌... توی افتاب زیاد موندیم و شب زیاد رسیدیم خونه‌. اما این یکی فرق داشت. دو هفته خانواده همدیگه شدیم. و کارمون هم خیلی بیشتر دیده شد. تو ی این حدود دو هفته، هممون خیلی جاها از فشار عصبی شدیم و سر هم داد کشیدیم. هممون یجاهایی خندیدیم و خوش گذروندیم. هممون تمام تلاشمون رو کردیم که حتی تو شلوغ ترین و سخت ترین وقت هم صبور باشیم. حالا اینکه هر کدوم تا چه حد موفق بودیم، بحثی جداست. تاره یا مدلش اینه??از آدرینا نگم براتون. دختر کوچولوی عینکی ۸ ساله ای که دختر خانوم عکاس بود، که کلی عشق و محبت و بوس و خاله یارا جونم به نافم بست. ناگفته نماند، منم کم دوسش ندارم. وقتی تو ماشین روی پام میشست و دستام و از ترس دست انداز ها دور کمرش قفل میکردم و اونم دستاشو دور گردنم قفل میکرد و هر چند ثانیه یک بار لپمو بوس میکرد و میگفت خاله یارا دوست دارم، من تو دلم قند آب میشد و هر بار با حوصله و ذوق و شوق جواب میدادم مرسی خاله منم همینطور?آدرینا همین دختر کوچولوییه که شربت دستشه?همنشینی با بچه های کار هم یه تجربه جدید و جالب بود. سر سخت تر از بچه های دیگه و متفاوت تر حتی توی شوخی و بازی و نقاشی. یه بار دست یکی از بچه های غیر کار رو پیچوندن. اما بازم شیرین، دوست داشننی و فشار دادنی بودن با لحجه های خوب و جدابشون و حرفای بی تعارف از جنس زندگیشون.با بچه های کار:)اما قصه ی اصلی، قصه ی امروزه. قصه ی احساس و اشک و خداحافظی. از همون اول، فضا سنگین بود و همه پکر بودن، تا اینکه بردنمون عکس یادگاری دخترونه بگیریم. چند تا از بچه ها زدن زیر گریه. نشستیم زمین و من گفتم کاش دل منم اینقدر نازک بود. اما من که واسه ی این چیزا گریه نمیکنم.  دو دقیقه نکشید، با یه حال غریبی، گریم گرفت. نه اینکه همش بخاطر تموم شدن این خیمه ی ساده ی ما باشه ها، اونم بود، اما درد دلم حال غریبم بود. فکر کردن به جمع شدن پرچم ها و کندن پارچه های سبز و قرمز و سیاه، شکام رو شدید تر میکرد. خانوم عکاس دوست داشتنیمون، مامان ادرینا، که خودشم چشاش بهاری شده بود از گریه کردنامون عکس گرفت، فضایی بود که ته به حال ندیده بودم...سه نفر گریه نمیکردن. زهرا که داشت مهدیه رو اروم میکرد. و دو قلو ها (نسترن و نرگس) نرگس که اشکای بهاری منو دید نسترنو صدا زدو منو نسون داد. نسترن اومد و از پشت بقلم کرد و من مثل ابر بهار گریه کردم...عجب حال غریبی، عجب روز غریب و سنگینی...محسن روبرومون پیش مخزن آب وایساده بود و بخاطر اینکه بتونه بیشتد بخمون بحنده و مسخرمون کنه ۵_۶ لیوان آب خورد. بعدم که من میرفتم پیششون، شروع میکرد به ادای گریه دراوردن و تو سرش زدن?روزه خونی داشت شروع میشد. بیشتر بچه ها رفتن سر کار اما من برای روزه خونی موندم، آخرین روزه، آخرین شب... و کم و بیش بازم گریه کردم که ختج شد به نفسی که یاریم نمیکنه و سحر دوست داشتنی ای که برام آب اورد :)میگم که..‌.همشون دوست داشتی ان :) آخر شب رفتم پیش عکاس و گفتم آدرینا امروز نیومده؟ گفت نه پیش خواهرش خونه ست. شما خاله یارایی؟ گفتم آره. گفت شبا میره برای باباش تعریف میکنه من یه خاله یارا دارم...آخ ننه چه حالی بود...?بعدم خدا حافظی و حلالیت طلبیدن های بچه ها. بی شک بعد این تجربه ی جالب، شجاع تر، صبور تر و عاشق بچه ها تر هستم. حالا، اینکه قراره چی بشه و دوباره کِی بچه ها رو ببینم رو نمیدونم.  اما این رو میدونم که بعد از پایان دادن به هر کاری، هر متنی، هر تئاتری، هر کار جهادی ای و... یه خلا و در عین حال پُری خیلی زیاد وجودتو میگیره. اما...زندگی جریان دارد :) </description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 01:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار را دوست دارم :)</title>
                <link>https://virgool.io/posts/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-esdvzra2q4fn</link>
                <description>میترسم اما قدم برمیدارم. دوست دارم این جمله، جمله ی امسالم باشه. مثل اینکه باید قدم هامو بردارم. بابد قدم هامونو برداریم. میخوام شروع کنم کوچولو کوچولو تلاش کنم، شد شد، نشد میام پهلو خودتون باهم گپ بزنیم :)الان اومدم نشستم تو بالکن کوچیکِ نامرتب شلوغ پلوغ خونمون که بازم دوسش دارم و دارم واسه خوشگل کردنش نقشه میکشم??اول باید بشورمش، بعد هر وسیله ی بدرد نخوری که میتونم و زورم میرسه رو ازش ببرم بیرون اونایی ام که نمیتونم و زورم نمیرسه رو با نقاشی کردنشون خوشگل کنم :) واقعا نمیفهمم چرا تو این ۸ سال تا حالا مامان و بابام گذاشتن اینجا ابنقدر به هم بریزه و خوشگلش نکنن.قشنگ بید?دارم حس میکنم یجورایی قوی ام :)هیچوقت، هیچوقت فکر نمیکردم اگر این حجم از اتفاقاتی که ازش میترسیدم همزمان باهم بیفته، بتونم طاقت بیارم. فکر میکردم اگه این اتفاقا با هم بیفته خودمو میکشم:)ولی حالا...درسته عذاب هم میکشم، درسته گریه هم میکنم، ولی مهم اینه که الان اینجا ام، نشستم، و لبخند میزنم :)</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 15:35:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم</title>
                <link>https://virgool.io/posts/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%85-uo1gzyd726ks</link>
                <description>به نام خدای بخشایشگر مهربان :)یه چنتا شعر از مولانا بخونیم...؟چه دانستم كه این سودا مرا زین سان كند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند جیحونچه دانستم كه سیلابی مرا ناگاه بربایدچو كشتی ام دراندازد میان قلزم پرخونزند موجی بر آن كشتی كه تخته تخته بشكافدكه هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگوننهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا راچنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامونشكافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا راكشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بی‌چونچه دانم‌های بسیار است لیكن من نمی‌دانمكه خوردم از دهان بندی در آن دریا كفی افیوندزديده چون جان مي روي اندر ميان جان منسرو خرامان مني اي رونق بستان منچون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرووز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرمچون دلبرانه بنگري در جان سرگردان منتا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرماي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان منبي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مراسرمست و خندان اندرآ اي يوسف کنعان مناز لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدماي هست تو پنهان شده در هستي پنهان منگل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تواي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان منيک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشيپيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان مناي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان هااي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن منمنزلگه ما خاک ني گر تن بريزد باک نيانديشه ام افلاک ني اي وصل تو کيوان منمر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابددر آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان مناي بوي تو در آه من وي آه تو همراه منبر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران منجانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدابي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان مناي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين منای فارغ از تمکين من اي برتر از امکان منحيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شوو اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شوهم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کنوآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شورو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه هاوآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شوبايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شويگر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شوآن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شدهآن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شوچون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين مافاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شوتو ليله القبري برو تا ليله القدري شويچون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شوانديشه ات جايي رود وآنگه تو را آن جا کشدز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شوقفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي مامفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شوبنواخت نور مصطفي آن استن حنانه راکمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شوگويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير رادامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شوگر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينهور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شوتا کي دوشاخه چون رخي تا کي چو بيذق کم تکيتا کي چو فرزين کژ روي فرزانه شو فرزانه شوشکرانه دادي عشق را از تحفه ها و مال هاهل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شويک مدتي ارکان بدي يک مدتي حيوان بدييک مدتي چون جان شدي جانانه شو جانانه شواي ناطقه بر بام و در تا کي روي در خانه پرنطق زبان را ترک کن بي چانه شو بي چانه شو</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 01:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفته ی تاثیر گذاشته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_59748877/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-zc3idsqy4nai</link>
                <description>ما یه همسایه ای داشتیم، با هم رفت و آمد داشتیم، یه خانم سی و چند، یا چهل ساله، که من خاله صدیقه صداش میکردم. یادم نیست چند وقت، ولی چند وقتی هست که فوت کرده. چون تومور مغزی داشت و با عمل کردن هم خوب نشد. اما اومدم از زنده بودنش بگم. از زندگی کردنش. یادمه اولین بار، کلاس پنجم شیشم بودم، که رفتم خونشون، همین که وارد شدم قبل از اینکه اصلا چیز زیادی دربارش بدونم، انرژی مثبت زیادی رو یه جا حس کردم! مگه میشه؟ فکر کنم بشه. چون من حسش کردم! اصلا آدم تعارفی نبود، همون روز اول منو فرستاد نوشابه بگیرم?ناگفته نماند که خیلی خونگرم بود و لحجه ی عربی شیرینی داشت و موهای بلند پر کلاغیش هم بیشتر تو دل بروش میکردن. خیلی روزا میرفتیم خونش و دور هم چند تا فیلم میدیدیم، خوش میگذروندیم، گاهی اون میومد، گاهی ام که حالش بد میشد یکیمون میرفتیم پیشش تا وقتی پسرش بیاد. یه بساط داشت که همیشه کف خونه جلو تلوزیون پهن بود، تشکیل شده از بالش و انواع خوراکی و یدونه جدول‌. اخه دکترش بهش گفته بود باید جدول حل کنه. نگاهش میکردی میفهمیدی داره کل لحظه هاش رو به معنای واقعی زندگی میکنه. و آدم در کنارش به معنای واقعی، زندگی میکرد! خونه ش یه عالمه گلدون داشت، هنرمند بود...بافتنی میبافت و حالا ام یه یادگاری، پاپوش زمستونی از هنر دست خودش رو هدیه دارم، روزایی که پسرش خونه بود صدای آهنگ و بزن برقصشون تو ساختمون میومد?، یه وقتایی بی مناسبت آش میپختیم همگی دور هم جمع میشدیم، دو سال شب یلدا رو کنار هم جشن گرفتیم که بهترین یلدا های عمرم بود. از دف زدن بگیر تا روده بر شدن از حرفاش! همه چی. کلا  آدم پایه و انرژی مثبتی بود. و به مشکلاتش میخندید. مشکلاتی که خیلی بیشتر از بقیه بود...یادمه یبار کلاس ششم، دقیقا روزی که تو مدرسه جشن داشتیم و منم یادم نیس دقیقا چی کار میکردم ولی یه کاری تو اون جشم داشتم و داشتم از خستگی و گشنگی تلف میشدم، و مامانمم خونه نبود و کلید نداشتم، رفتم خونه ایشون، و اونقدر بهم خوش گذشت دیگه دوس نداشتم برم خونه?این همه گفتم و گفتم که چی؟ خواستم بگم که،اون برام نماد شادی و زندگی کردن به معنای واقعی بود،اونم توی هر شرایطی،و خب...چقدر عالی میشه اگر ما ام،هر کدوم یه خاله صدیقه باشیم واسه خودمون و اطرافیان،چقدر خوب میشه خونه های همه مون پر از انرژی مثبتی بشه که بدون حرف هم میشه حسش کرد.اون الان رفته، اما تاثیر خودش رو گذاشته و خاطرات خوبیو واسه همه ساخته،بعد رفته‌. بیاید، هرچقدر از عمرمون که مونده، تاثیر خودمون رو بزاریم و خاطرات خوب واسه همه رقم بزنیم :)</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 22:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>