<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Melika hoseiny</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60071185</link>
        <description>نوشتن؟کاش میشد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 17:53:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1809020/avatar/W3znW9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Melika hoseiny</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60071185</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجرای جلسه ی آخر…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60071185/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-nqgle87m8xpt</link>
                <description>(عکس مربوط به یادگاری این استاد عزیز برای من است.)وقتی که رشته ی درسی ات را دوست نداشته باشی قاعدتا درس های مربوط به آن را هم دوست نداری.اما این بار اوضاع فرق میکرد.حالا یک درس دوست نداشتنی به واسطه ی یک استاد عزیز،دوست داشتنی شده بود..هفته ی اول سرماخوردگی و هفته ی دوم هم به هیچ وجه نمیتوانستم به دانشگاه بروم. دوجلسه را از دست دادم. همه ی امیدم به هفته ی سوم بود تا بتوانم دوباره لذت درس را به واسطه ی استاد خوب درک کنم.تا اینکه به دلیل آلودگی هوا برخورد و این هفته هم کلاس آنلاین شد.استاد مختصر راجع به امتحان صحبت کرد و سپس بقیه ی ساعت را به رفع اشکال گذارند.اما من تمام ساعت به این فکرمیکردم که تب یا سرماخوردگی نباید مانع رفتن من به آن کلاس شیرین میشد.حالا ترم تمام شده و کلاس پنجشنبه ها برای من یک خاطره ی زیبا و البته حسرت زیاد، باقی مانده است.مدام با خودم فکرمیکنم که شاید اگر بقیه ی اساتید هم اینقدر نسبت به درس خود وفادار بودند شاید این رشته،رشته ی دوست نداشتی من،نبود!</description>
                <category>Melika hoseiny</category>
                <author>Melika hoseiny</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 13:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60071185/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-xsniuzqiapw8</link>
                <description>مهربانِ دور افتاده ی من!عزیزِ من!یادت می آید چندسال پیش را؟اصلا چندسال شد؟چهارسال؟گفتم برایت نامه نوشتم! نبودی،با خیالت حرف زدم و برایت نامه نوشتم.همه ی نامه هارا جمع کردم در دفترچه ی سبز آبی،دادم دستت که با پرواز چهارصبح بروی.بعد تر برایت نوشتم کاش دفترچه ی سبز آبی بودم. که در چمدانت،کیف دانشگاهت،در خانه ات،می بودم.کاش اصلا همین برگه ی نامه بودم،همین جوهر کم اهمیت!کاش زمین آن کشوری بودم که تو آنجا بودی. کاش دستگیره ی خانه ات بودم.این هارا در نامه های جدید نوشتم،نامه هایی که تو هنوز نخواندی اش.گفتی دوازده ماه دیگر می آیم،نگفتی یکسال که من دل خوش کنم و هی ماه آوریل و می و فلان را چوب خط بکشم. و به قول معروف ترسم که نبینمت دگربار.و حالا نمیدانم چندماه شد و چند ماه دیگر باید بگذرد.. نمیخواهم بدانم که در این هفده هفته چقدر دل تنگت شدم،چندبار گریه کردم وچندبار عکس هایی که فرستاده بودی را دیدم.«رنج فراق» هست و «امید وصال» نیستاین «هست» و «نیست»کاش که زیرو‌زبر شود..</description>
                <category>Melika hoseiny</category>
                <author>Melika hoseiny</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 12:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن؟کاش می شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60071185/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-aufhasqynw0c</link>
                <description>-آمدم یک چیزی بنویسم تا عذاب وجدان ننوشتن،این موریانه ی وحشی آرام شود.آمدم بنویسم که چقدر ننوشتم و نخواندم و نشد!آمدم بنویسم که چقدر عذرخواهی به خودم بدهکارم.از زمانی که یادم می آید خوانده ام! از کتاب داستان های بعد مهدکودک گرفته،که مامان میخواند و بعد خودم سواد یادگرفتم و درچهارسالگی آنقدر میخواندم تا خوابم ببرد. تا نیچه خواندن در سیزده سالگی و بعد سرکار رفتن برای درآوردن پول و راحت کتاب خریدن!به پانزده سالگی ام فکرمیکنم. که میخواستم شعر بگویم و دنیارا عوض کنم.مدام کتاب میخواندم و مینوشتم و خط میزدم.اگر یکی از آن بدون وزن های بی محتوا هم قشنگ میشد،بالای میزم میچسباندم! انگار که مدال افتخاری..چیزی باشد!مدال افتخار تلاش بدون نتیجه یا همچین چیزی..و حالا به الانم فکرمیکنم..که نه شعر گفتم و نه دنیا عوض شده.به خودم فکرمیکنم که انگشتانم را بریدم که ننویسم،که همیشه«بهتر از من اینو گفتن»پس چرا بنویسم؟وجود داشته.و آنقدر قوی شده که مرا دارد میبلعد. عین شکاری،مضحکانه دست و پا میزنم.آمدم یک چیزی بنویسم تا عذاب وجدان ننوشتن،این موریانه ی وحشی آرام شود، نشد!</description>
                <category>Melika hoseiny</category>
                <author>Melika hoseiny</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 11:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو‌ لیوان چای و تخمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60071185/%D8%AF%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%87-rtind0a3t7vi</link>
                <description>یک: به من گفت که دوباره پاییز شده،دوباره باید با شب های طولانی و ساعت های غم انگیز و آسمان ابری و حوصله ای که سر میرود دست و پنجه نرم کرد. دو :امشب بازی ایران و آمریکا است. چای را ریختم،تخمه را درون ظرف ریخت و باهیجان جلوی تلویزیون نشستیم. به هم نگاه کردیم و دیدیم حالا پاییز شده،شب های طولانیست. هنوز هم هوا ابریست اما هوای حوصله؟نه!به هم نگاه کردیم و فهمیدیم مشکل از پاییز و عقربه های ساعت نیست. مشکل جدا ماندن ما بود از هم،که به قول خواجه: شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجرسلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر…پی نوشت:عکس را از پینترست برداشتم و البته که ای کاش عکس برای خودم بود:))</description>
                <category>Melika hoseiny</category>
                <author>Melika hoseiny</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 00:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>