<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شقایق محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60147563</link>
        <description>قصه های یکسان اما باشخصیت های متفاوت| روانشناس و علاقه‌مند به فلسفه و ادبیات |  گفته‌اند قلمم کمی زور دارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4652058/avatar/zr0XBG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شقایق محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60147563</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه تو چطور بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60147563/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-aay2ptokv6de</link>
                <description>من مهمان جدید ویرگول هستم.سه هفته‌اس که وارد فضای ویرگول شدم. چه اسم جالبی هم داره!نوشته‌هام رو منتشر کردم، با اعضا تعامل داشتم و متن‌هاشون رو می‌خوندم.حالا می‌خوام تجربه‌ی‌ کاربریم از این سه هفته بگم...واژه «خانه» برای عموم چه احساسی رو زنده می‌کنه؟ گرم، آرامش‌بخش...می‌ری در دل یک نوشته، با صاحبِ نوشته لبخند می‌زنی، گاهی همزادپنداری می‌کنی و عصبی می‌شی، بغضی مهمان گلو میشه، از عاشقانه‌ها لذت می‌بری و....و چای فرضی رو با نویسنده جرعه‌جرعه می‌نوشی!واژه «رودخانه» تداعی کننده چه چیزهایی براتون هست؟ متن بعضی از بچه ها همون‌قدر جاری و خروشان بود...متن بعضی‌ها مثل «جمعه بازار» بود؛ طولانی و شلوغ، ولی لذت بخش!متن یه‌سری از دوستان مثل «قطار» بود؛ با نویسنده به سفرهای کوتاه و گاهی طولانی می‌رفتیم.بعضی متن‌ها خالی بودن؛ سرشار از هیچ.ای ‌کاش آدم‌های بیشتری در ویرگول حضور داشتن و فعال‌تر می‌نوشتن!خواندن تجربه‌ها و دانسته‌های بچه‌های ویرگول چقدر دلنشین‌تر ازکلیپ‌های اینستاگرامی بود...چقدر احساس نزدیکی بیشتری کردم...نمی‌دونم این تجربه از خوش‌اقبالی منه، یا واقعاً ویرگول همین‌قدر زنده اس.چند ماهیه اینستاگرام پاک کردم چون همه چی برام تکراری شده بود...ایده‌ها، حرف‌ها، دغدغه‌ها، قالب‌بندی‌ها...ولی ویرگول و آدم‌های ویرگول خیلی متفاوت‌ترن!برای من، بعد از مدتی دوری از نوشتن، ویرگول دوباره یادآور شد که متن هنوز زنده اس.چه مدته که داخل ویرگول هستی؟ نظرت درمورد ویرگول و دنیای ویرگول چی هست؟ </description>
                <category>شقایق محمدی</category>
                <author>شقایق محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 21:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسمانی برای اتصال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60147563/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-zixgt9osrbvy</link>
                <description>امیدوارم این متن، ریسمانی باشد برای اتصال پایدارتر به زندگی...گاهی یک تمرین درمانی، فقط تمرین نیست.گاهی تو را روبه‌روی مرگ می‌نشاند؛ روبه‌روی زندگی‌ای که هنوز فرصت زیستن دارد.موضوع یکی از جلسات تربیت درمانگر، اگزیستانسیال برای درمانگران بود. دراین جلسه از کاربرد درمان‌های وجودی برای بهزیستی روان درمانگران و خودمراقبتی صحبت می‌شد. روند تدریس، باتوجه به حال و هوای این روزهای کشور، همراه شد و به سمت مرگ و تمرین‌های وجودی رفت...به لطف کنت بلانچارد، نویسنده‌ی کتاب سیری درکمال فردی، من تمرین‌های درمان های وجودی را انجام داده بودم؛ اما نه برای سن کنونی‌ام!زمان مدنظرم، سنی بود که به اهدافم رسیده‌باشم و آن‌گونه که دوست داشتم زیسته‌ باشم.اما حالا... باید جدی‌تر نگاه کنم.برای شقایقی که بیش از قبل ناپایداری زندگی را لمس کرده...و انجام دوباره‌ی این تمرین برایش ‌حال‌و هوای تازه‌ای خواهد داشت...آیا تابه امروز،  به درستی و تمام وکمال جام زندگی را نوشیده‌ام؟اهداف بلندمدتم چه‌می‌شوند؟برای آن آرزوی دیرینه خود چه کنم؟دیگر به جای آغوش گرم عزیزانم، خاک سرد در برم خواهد گرفت؟اروین یالوم می‌گوید: «یک چیز برایم روشن است: زندگی را خودت زندگی کن، نه اینکه اجازه دهی خودش تو را هدایت کند. در غیر این صورت، در چهل سالگی، حس می‌کنی هیچ‌وقت واقعاً زندگی نکرده‌ای.»هدف اولیه این تمرین‌ها، مواجهه با محدودیت‌های زندگی و بازبینی معناست؛ اما از دل آن می‌توان به هدف‌های دیگری هم رسید و نکات ارزشمندی را فهمید، ازجمله:افزایش تحمل اضطراب (بدون فرار و بدون سرکوب) و معناپردازی آنبازنگری روابط با دیگران: چقدر درروابط‌مان حضور واقعی داریم؟ آیا طبق میل و خواست خود زندگی کرده‌ایم یا براساس نقش‌های تحمیل شده و انتظارات دیگران؟یافتن اهداف  شخصی و بازشناسی ارزش‌هاو...می‌خواهم این تمرین  وجودی را باشما درمیان بگذارمهشدار!اگر بعداز انجام این تمرین دچار آشفتگی هیجانی شدید، طبیعی است؛  سفر شخصی و منحصربه‌ فرد شما آغاز شده __ این‌بار از جنس معنا.لطفا تنها به این سفر نروید و حتما از یک روانشناس کمک بگیرید.تمرین:خودت را بر مزار اطرافیان و عزیزانت تصور کن؛همان لحظه‌ای که اعلامیه‌ی اورا بر ترمهِ پهن شده روی خاک میبینی._چه احساسی در تو زنده شد؟ چه چیزی درونت را به بیشترازهمه آزار میدهد یا به شدت لمس می‌کند؟_چه حرف‌‌های ناگفته‌ای، حرف‌ صادقانه‌ای با او داری که الان اهمیت بیشتری دارد؟_به ای‌کاش های رابطه‌ات بااو فکرکن، ای‌کاش چه تغییراتی میدادی تا بعدا احساس پشیمانی نداشته باشی؟حالا خودت را برمزار خودت تصور کن... درحال دفن شدن زیرخلواری از خاک هستی..._در مراسم چه‌ کسانی حضوردارند؟_درحالیکه دفنت را تماشا می‌کنند، درباره تو چه بهم می‌گویند؟_دیگران از تو چه‌چیزهایی می‌دانند؟_ازتو چه به یادگارباقی می‌ماند؟یک آگهی ترحیم برای خودت بنویس (باجزئیات: روز وساعت مراسم، محل دفن،محل برگزاری مراسم و...)متنی را به عنوان وصیت‌نامه‌ برای خود بنویس.فکرکردن به مرگ، بهانه‌ای است برای اتصال دوباره به زندگی. به قول ویکتورفراکل: «زندگی همیشه معنایی دارد، حتی در شرایط سخت و ناامیدکننده.»15بهمن1404_یک روزبارانی_شقایق عرب‌محمدی</description>
                <category>شقایق محمدی</category>
                <author>شقایق محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان شیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60147563/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-gr7jgoeeutom</link>
                <description>این متن تلاشی است برای نامگذاری یک تجربه ، نه تعریف یک وضعیت بالینی-: میای بیرون؟+: نه !یه صدای ضعیفی از اعماق وجودت می‌شنوی که برم بیرون ولی هیچ میل و رمقی برای بیرون رفتن و معاشرت کردن در خودت نمیبینی. اگر می‌شد منکر تمام روابط و نسبت‌هایت با اطرافیانت می‌شدی. دلت می‌خواهد مثل آبی که در خاک فرومی‌رود و ناپدید می‌شود ، در تخت‌خوابت فرو بروی. وقتی کسی درِ اتاقت را باز می‌کند ، می‌خواهی دود بشوی و مخاطب قرارنگیری!اُبژه هیچکسی نباشی ، هرچند بعضی‌ها خوش ‌شانس هستند و امینی دارند و تنها برای او حضور دارند و مرئی می‌شوند.اسم این حالت چیست؟بیا انسان باشیم و سریع برچسب نزنیم. آگاه باشیم و بدانیم که شاید فقط دردی مشترک است. شاید نشانه‌ها یکسان باشد ولی امکان دارد دنیای این درد به ظاهر مشترک متفاوت باشد. شاید زادگاه دردمان متفاوت باشد. شاید برای من ، حال پرنده‌ مهاجری است که ازدسته پرواز جداافتاده و گم‌شده‌ و برای تو حاصل ندیدن آن طلوع خورشیدی است که آرزویش در گورستان قلبت مدفون شده‌ که هرکدام نتایج متفاوتی رارقم زده‌است.من به تجربه منحصر به فرد هرشخص باوردارم.کارل راجرز :«این مراجع است که می‌داند چه چیزی واقعا آزارش می‌دهد ، در چه جهت باید حرکت کند و کدام تجربه‌ها عمیقا دفن شده‌اند.مقصود تمام واژه‌هایم حالتی است که آن را فرسودگی ذهنی می‌نامند. من این وضعیت را «زندان شیشه‌ای» می نامم. استعاره‌ای برای فرسودگی ذهنی که نه قابل ترک کردن است ، نه قابل لمس و نه قابل فهم برای دیگری!ادامه دارد . . .10 بهمن 1404_گزیده‌ای از متن استعاره زندان شیشه‌ای_ژورنال شخصی شقایق عرب‌محمدی</description>
                <category>شقایق محمدی</category>
                <author>شقایق محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 23:52:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>