<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا آصف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60219521</link>
        <description>دانش‌آموخته زبان و ادبیات فارسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4298105/avatar/Jci2FZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا آصف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60219521</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چکیده عقاید داستایفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-c7825vjzvdwl</link>
                <description>فیودور میخایلوویچ داستایِفسکیشش نوشته‌ی کوتاه از داستایفسکیاین ۶ قطعه را می‌توان چکیده‌ی اصلی‌ترین اعتقادات نویسنده و متفکر بزرگ جهان داستایفسکی دانست. متن نگاشته‌ی این کلمات را من هرچه جستجو کردم در جایی آنها را نیافتم، و تنها چیزی که همه‌جا وجود دارد دکلمه‌ی آنهاست، تا سرانجام در وبلاگی  آنها را یافتم که نگارنده آن این زحمت را بر خود هموار ساخته‌بود تا آنها را پیاده کند و ترجمه کرده و نگاشته بود.  به زحمت توانستم آن جملات را که او تحت عنوان ۶ پرده نگاشته بود از انجا برگیرم و متن آن را ویرایش کردم و در برخی موارد با توجه به آنچه ایشان نگاشته بود دارای اشکالات دستوری بود و یا فهم مطلب از آن بسیار سخت بود، که آنها را از نو نگاشتم به صورتی که در بسیاری موارد با توجه به آنچه معنا و مفهوم از آن نوشته‌ی موثق بود تغییرات کلی با متن آغازین دارد والا به نام خودش منتشر می‌کردم. به هر حال بر خود فرض می‌دانستم که مطلب را متذکر شوم.این شش نوشته‌ی کوتاه از داستایفسکی که به جز یکی مابقی تاریخ نگارششان نیز مشخص است. و چندان که در بالا آمده‌است اینها را می‌توان چکیده اعتقادات آن بزرگمرد اندیشه و ادب برشمرد. شاید در نظر عموم داستایفسکی، تنها داستان نویسی بزرگی باشد و به جنبه‌های دیگر شخصیت او پی نبرده باشند. اما او مردی صاحب اندیشه و نیز دارای دغدغه بود، این خصلت او را از نخستین داستانی که نگاشت (در یکی از این قطعات از آن یاد می‌شود) تا آخرین آنان می‌توان دریافت. «برادران کارامازوف» را میتوان  نهایت بلوغ  داستایفسکی در نویسندگی دانست، داستانی که واپسین نگاشته اوست، نشان‌دهنده‌ی ‌آن است که او تا واپسین ایام عمرش تا چه اندازه نسبت به جامعه و اخلاقیات حساس است.یکی از مسائل مهمی ‌که داستایفسکی در داستان «برادران کارامازوف» به شیوه‌ای نیکو لدان اشاره می‌کند بحث مسئولیت‌پذیری  انسانهاست. حتما خوانندگان بسیاری در اینجا این اثر بسیار ارزشمند را مطالعه کرده‌اند، مسئولیت‌پذیری از ارکان زیربنای اساسی و مقوم آزادی است. اکنون از ورود به این موضوع تن می‌زنم و عنان سخن بدان جانب نمی‌گردانم، از این رو که بحثی‌ است دراز دامن و شایسته است تا در جای خود چندانکه باید در آن بسط کلام داد و اگر قضا را دست داد روزی بدان خواهم پرداخت و در اختیار خاط عزیزتان خواهم نهاد. ابتدا اساساً قصد آن نداشتم تا به شخصیت داستایفسکی اشارتی بکنم و این نوشته‌ها خود بزرگترین شناساننده‌ی اوست که چون می‌خواستیم در باره او سخن بگوییم هرگز آنچنان که این واژگان معرف روح و فکر اویند، نمی‌توانستیم آنرا بیان کنیم.اما بدین مناسبت که توضیحی در باره این نوشته‌ها بیاوریم، جرّ جرّار کلام ما را بدین سوی کشانید و برای آنکه سبب رنجش خاطر عزیزان نشود به سرعت عنان آن کشیده و از پیش راندن باز می‌داریمش.این شما و این جناب فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی یا فیودور میخایلوویچ دوستویِوسکی. نکته‌ای که لازم است تذکر داده شود اینکه متن صورتی دارد که امکان انتشار آن در ۶ بخش به نظرم خیلی جالب نبود اما پیوستگی میان متن‌ها نیست در عین حال که هست ولیکن اگر بخواهید می‌توانید به توالی در هر زمان که مناسب بود آن را در مطالعه بگیرید. اما توصیه میکنم تا از خواندن آن محروم نمانید. نخستیناین خونریزی ریه امانم را بریده و حملات صرع که هر روز بیشتر می شوند. دکتر ها گفته‌اند فرصت زیادی ندارم ولی من از اول هم می دانستم فرصتی نیست. آنچه از آخرین دقایق من مانده پر از رنجی است که با روی باز در آغوشش خواهم‌گرفت زیرا هر آنچه در همه زندگیم حقیقی شد تنها از رنج بود. تنها هراس من در تمام زندگی همیشه این بود که شایسته رنج خود نباشم و کاش به من بگویید که امروز شایسته این رنجم! چگونه می توان بی رنج عاشق شد؟ چگونه می توان بی رنج به شکوه رسید؟ ما با همه‌ی حقیقت در دستانمان متولد می شویم و این حقیقت آرام آرام هر روز بی صدا از لابلای انگشتان لرزانمان فرو می ریزد به دلیل همه ترس و حقارتی که در زندگی می پذیریم تا رنج نکشیم. تا عاشقانه زندگی نکنیم. رنجهای زیادی در جهان من و شماست تنها برای همه‌ی آنچه که باید شهامت می‌داشتیم و می‌گفتیم و نگفتیم. به خودت اجازه بده بگویی آنچه را که دیگران شهامت اندیشیدن به آن را حتی در قلب خود ندارند. هرگز اجازه نده سکوت انتخابت باشد وقتی که قلبت با صدای رسا با توسخن می گوید.می دانم که خیلی زود پس از مرگ من تمام این سخنان را به زبان آلمانی پیامبری برای شما باز خواهد گفت. پس بگذارید آخرین کلماتم برای شما از عشق باشد. عشق آن گنج ارزشمندی است که میتوانی با آن همه جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسانها را از گناهانشان بازگیری و رها سازی. پس بروید بی آنکه بترسید حتی یک لحظه!بر مزارم بنویسید:آن خوشه گندمی که بر زمین افتاد، به تنهایی رنج کشید و خواهد مرد. ولی مرگ او خوشه های گندم فردا را به این صحرا هدیه خواهد کرد.در این آخرین لحظه با خود می اندیشم آیا شگفت انگیزترین چیز در مورد ما انسانها این نیست که حتی با آگاهی از اینکه در چند قدمی مرگ است، همچنان بالاترین انگیزه و تلاش ما  نه بیشتر زنده ماندن بلکه یافتن معنایی است که بتوانیم برای آن زندگی کنیم؟ دوم: سال ۱۸۴۵ یک صبح زمستانی ساعت چهار صبحبی خوابی رهایم نمی‌کند.چند هفته پیش بیست و چهار ساله شدم. نه سال از رفتنت گذشته. به تصویری از تو در لاکت گردنبندم نگاه می‌کنم.صدای دلنشینت هنوز در گوشم است وقتی در پاسخ به سوال کودکانه‌ام که پرسیده بودم : «چگونه این همه داستان بلدی؟» گفتی: «چگونه ممکن است زنده باشیم و داستانی برای تعریف کردن نداشته باشیم؟»و من این روزها شروع کردم به داستان نوشتن. کتابی به نام «مردمان فقیر». دیمیتری ، هم اتاقیم، چند روز پیش به اصرار یک نسخه از آن را از من گرفت و برای یک منتقد ادبی برد.این روز ها خیلی از آموزش رسمی می‌گویند.ولی من می‌دانم که حقیقت ما، گاهی در خاطره‌ای کوچک و یا در یک جمله که از کودکیمان به یاد می‌آوریم، شکل می‌گیرد. و من تو را به یاد می‌آورم که فاووستِ گوته را به کناری گذاشتیم ، سخت در آغوشم کشیدی و در گوشم خواندی: «بزرگ ترین دارایی ام قلبی پر از عشق است برای تو، شاید که تو روزی این عشق را به جهان باز گردانی»کسی سخت بر در می کوبد . چه کسی این ساعت از صبح به دیدن من آمده؟ در را باز می‌کنم. مردی با کتی خیس، موها و ریشی پر از ذرات برف ، در آغوشم می گیرد و سه بار گونه هایم را می‌بوسد و فریاد می زند: «فئودور جوان، تو یک نابغه‌ای!». چیزی را که می بینم باور نمی‌کنم. چه چیزی «بلینسکی» بزرگ‌ترین و مورد احترام‌ترین منتقدِ تمام روسیه را این ساعت صبح در زمستانِ سردِ سن پترزبورگ به در خانه‌ی مهندس جوانِ گمنامِ بیست و چهار ساله کشانده‌است؟  شانه‌ام را تکان می‌دهد و می‌گوید: «من نتوانستم حتی لحظه‌ای کتاب تو را از شروع تا پایان بر زمین بگذارم و همین نیم ساعت پیش تمامش کردم. «مردمان فقیر» تو، نخستین رمان اجتماعی ماست. اندیشه تو، مردِ جوان، اگر که پاسداری‌اش کنی، حقایقِ بسیاری را به روسیه و جهان خواهد بخشید» سوم: 20 نواکبر1837هنوز همه‌ی ما داغداریم. رفتنت همه مهربانی خانه را با خود برد.دیروز پدر به من گفت: باید به مدرسه مهندسی ارتش وارد شوم. من هیچ نگفتم. تنها به یاد آوردم که این مردِ سخت‌گیر، سال‌ها پیش خود، مرد جوانی بود که از خانه پدری‌اش گریخت و هرگز بازنگشت. زیرا پدرش به او گفته بود که باید کشیش شود و رویای او ، پزشک شدن بود. این عجیب نیست که ما همیشه قربانی همان سایه‌هایی می‌‌شویم که روزی در برابرشان، طغیان کرده‌ایم؟شاید رویا دیدن یادمان می‌رود و شاید دیگر داستانی نداریم. چیزی که تو می‌دانستی و او از یاد برده‌است این است که من همیشه در رویای خود زندگی کرده‌ام. من آنقدر کم در موردِ آنچه دیگران زندگی حقیقی می‌نامند می‌دانم، که هرچه به خاطرات خود بر می‌گردم،تنها رویاهای خود را به یاد می‌آورم و در میان آن ها، اندک خاطراتی از آنچه دیگران، آن را زندگی حقیقی می‌خوانند. رویاهایی که مرا با خودم آشتی داده‌اند و تردیدهای قلبم را در مورد ارزشِ حقیقت زدودند.هروقت به ناچار و برای لحظاتی به جهانِ حقیقی آن‌ها که آن‌هم چیزی جز کابوسِ سرد، ثابت، و بی‌تغییر و مشترک و مخلوقِ همه‌ی آن هایی‌است که رویا دیدن را باور ندارند باز می‌گردم،حس می‌کنم ترانه‌ای را گم کرده‌ام که دیگر نمی‌شنوم و چیزی داشتم که هر لحظه فراموشش می کنم و می‌دانم که فراموشش کردم. و این دانش بر گم شدن در کابوس مشترک دیگران ، آه ، که چه رنجِ بزرگی است. می‌دانی! من به خود قول داده‌ام که هرگز در این کابوس گم نخواهم‌شد. چهارم: 23 دسامبر ۱۸۴۹امروز قرار است آخرین روز زندگی من باشد. دیروز در دادگاه به ما گفتند که همگی اعدام خواهیم‌شد. در همه‌ی روزهای بازجویی نه دروغ گفتم و نه انکار کردم.من به بازپرس خود گفتم که نمی‌توانم نه به او و نه به خودم دروغ بگویم.زیرا انسانی که به خودش دروغ بگوید، و به دروغ های خود گوش فرا‌دهد، سرانجام روزی به جایی خواهد رسید که نمی‌تواند تفاوت حقیقت  و دروغ را ببیند و درک کند. نه در درون خویش ، نه در جهان بیرون. و اندک اندک نه احترامی برای خود قائل خواهد شد و نه دیگران. هنوز آنقدر برای خود احترام قائل هستم که جز حقیقت چیری نگویم.رویای من ، جهانی است که حقیقت در آن پیروز است و اگر می خواهی حقیقت بر جهان پیروز شود، بگذار تا نخست بر تو چیره گردد.  اگر معنای این جست و جوی صادقانه، مرگ من است ، بارِ رنج خود را با روی گشاده، با افتخار برگرفته و آخرین سفر را  آغاز خواهم کرد.از من پرسید:« از اینکه با جنایت‌کاران بزرگ و خطرناک و قاتلان، همبندم ، چه احساسی دارم؟» . به او گفتم: «هریک از ما کارهایی در زندگی انجام داده‌ایم که نمی‌توانیم به آن ها افتخار کنیم. کارهایی که شاید به هیچکس نتوانیم بگوییم،جز دوستانِ نزدیک خود. اما کارهایی هم هست که به آن ها هم نمی‌توانیم بگوییم. کارهایی چون رازی در قلب خود ، نگاه می‌داریم و فقط خود و خود از آن ها باخبریم.ولی بگذار رازی برایت بگویم. کارهایی هم هست که حتی در خلوت خود نیز آن ها را به خود نخواهیم گفت. افکار و کارهایی که با شرم ، حتی از خودمان هم پنهان می‌کنیم. همه ی ما پنهان می‌کنیم. آنگاه چگونه می توان در برابر گناهکار و مجرمی ایستاد و در دل نلرزید که من به همان اندازه گناه کارم که آنکه در برابرم ایستاده‌است. محکوم کردن یک مجرم ساده‌ترین کار در جهان، است و دشوار ترین‌کار، درک این موضوع است که بر او چه‌رفته‌است؟  که توان انجام گناه را یافته است. با پرسیدن این سوال  ناچاریم به تاریکی درونمان بنگریم و باور کنیم که هریک از ما، مجرمی، قاتلی  و یا گناه کاری در درونِ خوبش داریم. تنها با پاسخ به این سوال است که آنقدر شهامت خواهیم یافت که بار گناه او را بر دوش بگیریم و به او بگوییم : برو بی‌آنکه مجازات شوی. من به جای هر دویِ ما، بار این رنج مشترک را بر دوش خواهم کشید.»بازپرس من ، چیز هایی نوشت و می خواست که برود. پرسیدم: «می توانم اعترافام را بنویسم؟» چشمانش درخشید و کاغذی پیش رویم گذاشت. برایش اینگونه نوشتم: «من از سیاست بیزارم. ولی انسان و حقیقت را دوست دارم. من در بحث های پتروشوفسکیست‌ها شرکت کردم و از کتاب خانه‌شان نیز استفاده کرده‌ام برای آنکه در رویایشان ، برای آزادیِ نود درصد مردم این کشور، که هنوز برده‌اند و حتی خواندن و نوشتن نمی‌دانند ، حقیقتی دیدم. حتی اگر رهایم کنید، بازهم از رنجش روح آن 90 درصد  و گم شدنِ معنای زندگیِ آن ده درصد دیگر خواهم نوشت.»در جست و جوی حقیقت بودن، یعنی داشتن شهامت در آن لحظه‌ای که نورِ حقیقت را دیدی در برابرش بایستی  و به او بگویی همه‌ی خواسته‌‌هایم را ویران کن  و همه‌ی آنچه که هدفِ زندگی می‌پنداشتم را از مین بردار  و به من چیزی بخش بهتر و برتر از همه آنها.  آنگاه من بودم آنکس که آماده مرگ است و من ، آنگونه که باید، متولد شوم. پنجم: پاییز ۱۸۵۲ اردوگاهِ  کاتورگا ، سیبریدر آخرین لحظه که صدای شلیک گلوله را شنیدم، قلبم پر از اندوه بود! اندوهِ همه‌ی آنچه که می توانستم باشم و فرصت آن را نیافتم! من آن روز مردم! و بیدار شدم. چشمان ما را گشودند و گفتند تزار ، حکم تخفیفِ مجازات ما را داده است. سه سال از آن روز گذشته. سه سال که با زنجیر هایی که به پاهایم بستند،می‌خوابم و بیدار می‌شوم . عفونت زخم هایم وقتی همراه با  تب و شدت گرفتن حملاتِ صرعم باشد، موهبتی است که مرا برای چند ساعتی به بیمارستانِ اردوگاه می فرستد.جایی که یکی از دکتر ها، پنهانی اجازه می‌دهد تا برای دقایقی رمان‌های دیکنز و روزنامه‌های نه چندان قدیمی را بخوانم. دیشب دکتر اجازه داد که شب را در بیمارستان بمانم. بعد از چند سال روی تختی دراز کشیده بودم و به آسمان خیره می‌نگریستم! چه آسمانِ شگفتی بود! از همان آسمان‌هایی که تنها وقتی کودکی یا بسیار جوان ، می‌توانی ببینی. آسمانی درخشان،  با ستاره‌هایی براق در آن و چشمان تو نیز همزمان می‌درخشند. و تو با حیرت و افسوس از خود می پرسی: «چگونه شرارت و بیرحمی ، در زیر چنین زیبایی جاودانه ای ، بر حیات خود بر روی زمین ادامه می دهد؟»من هنوز نتوانستم به آسمان بیرون و درونم بنگرم و بگویم خدا نیست. ولی می‌دانم که خداوند باشد یا نه، ما ناچاریم مسئولیت کمال خود و رنجِ کامل شدن خویش را بپذیریم. من باور نمی‌کنم و می دانم که نباید باور کنم که شرارت و سنگدلی، شرایطِ طبیعی انسان در  زیر چنین آسمانِ زیبایی است. هرچقدر شب تاریک‌تر باشد ، ستاره ها درخشان‌تر خواهند درخشید. درست مانند درخشان ترین حقایقی که در تاریک‌ترین شب‌های زندگی و در  بزرگ ترین رنج های خود می‌یابیم. شدت درخشیدن ستاره‌های حقیقت در دل ما، دقیقا به اندازه‌ی گستره‌‌ی رنج های ماست.نمی‌دانم چند سالی اینجا دوام خواهم‌آورد. ولی می‌دانم که رنج هایم  و درد های همبندانم آنان که رویاها و کابوس‌های شبانه‌شان ، روی زمین سرد و چوبی اردوگاه را  با من شریک شده‌اند، روحم را  آزاد خواهد کرد.اکنون که چیزی جز این آسمان برایم نمانده‌است، با خیال آن روزهایی از زندگی که آزادی داشتم، فکر می کنم.  روزی که صدای«آن دیگران»، در درونم بود. «تو نیازهایی داری پس آن ها را برآورده کن. هرگز در تامین نیازها و خواسته‌هایت کوتاهی نکن.نه اینکه فقط نیازهایت را برآورده سازی  بلکه آن ها را نیر همواره گسترش بده و بر آنها بیفزای! چرا از آزادی می پرسی درحالی‌که تعریف آن را به تو داده‌ایم. مگر نمی دانی آزادی چیزی نیست  مگر  آزادی چیزی غیر از گسترش بی‌وقفه‌ی خواسته هایی  است که در زندگی داریم؟»و من دیشب خیره در آسمانِ پرستاره سیبری، دیگر در قلبم می‌دانستم که نتیجه‌ی آن آزادی برای ثروتمندان، تلخ‌کامی و خودکشی است و برای نیازمندان، حسرت و جنایت.می دانی! آدم ها این روزها از دو چیز می ترسند: نخست از اینکه فقیر باشند و ناکام از دنیا بروند  و دیگر اینکه بی‌اهمیت پنداشته شوند و حتی از آن بدتر ، این‌که در نگاه دیگران مضحک به نظر آیند. و شاید به همین دو دلیل است که ترجیح می‌دهند که چنین تلاشِ ترحم انگیزی برای رسیدن به «هیچ» داشته باشند. ششم: بهار سال ۱۸۶۵چند سالی است که از زندان آزاد شده‌ام. همینطور به فلسفه علاقمند شده‌ام و کتاب‌های  افلاطون، کانت و هگل را با شوق بارها و بارها خوانده‌ام.در آستانه‌ی چهل و پنج سالگی هستم و پیری را بر آستانه‌ی در  می‌بینم. این روزها ، نفسم خیلی تنگ می‌شود ولی دکترها می‌گویند چیز مهمی نیست و حداقل بیست سال دیگر زندگی خواهم کرد. آیا پیش از مرگ، چیز جدیدی از زندگی خواهم آموخت؟ و من به همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کنم و سال‌هایی که پیش روست.ما  هیچ چیز را به یک باره هیچ وقت یاد نخواهیم گرفت. در ثانیه‌ای به آگاهی رسیدن!  تنها روزها، ماه‌ها و سال‌ها صادقانه زیستن را در خود پنهان می‌کند. برای کشف حقیقت ، همه‌ی ما با نادانی بسیارِ خود شروع می‌کنیم و اگر تصور می‌کنید که با این‌همه نادانی ، حقیقت را زود فرا گرفته‌اید ، پس به یقین بدانید که آن را درست درک نکرده‌اید.دنیای ما، تنها با عشق راستین  و حقیقت است که رهایی خواهد یافت. بارها  و بارها از خود پرسیده‌ام، آیا با همه‌ی این بی‌عدالتی و رنج و شرارتی که می‌بینم، آیا دنیا همان جهنمی نیست که همه‌ی هراس ما، ورود به آن پس از مرگ است؟شاید برای همین است که در ته قلب خود می‌دانیم آنکه رفته‌است، از این دوزخ آزاد است! این دنیا، دوزخمان خواهد ماند تا روزی که قلب هایمان از دوزخ بودن باز نایستد. دوزخ چیست؟من همیشه بر این باور بوده‌ام که دوزخ چیزی نیست جز ناتوانیمان در دوست داشتن دیگران و جهان.  اگر در قلب خود و جهان خود عشقی نمی بینی و اگر لذت و تحسین کردن زیبایی‌ها ، در تو مرده‌است، آنگاه موفق شده‌ای تا دوزخ را بیابی  و یا شاید هم او سرانجام تو را یافته است.مهم نیست که به نظم جهان و قانونِ بزرگ هستی! معتقد هستی یا نه! تنها به قلب خویش نگاه کن و بنگر آیا هنوز قلبت می‌تواند از برگی جوان و تازه که در بهار بر شاخسار خشکی می‌روید، لبریز از لذت و تحسین شود؟ آیا  از نگریست به آسمان آبی و یا  دیدن پرنده‌ی کوچکی  که بر درخت حیاط تو آشیانه ساخته‌است در وجودت احساس شیرینی می‌کنی؟عشق! آن گنج ارزشمندی است که با آن می‌توانی همه‌ی جهان را از آن خویش کنی.  عشق آن نیرویی است به بواسطه‌ی آن می‌نوانی  که نه تنها خود  بلکه تمام انسان‌ها را  از گناهانشان بازگیری و رهاشان سازی. پس برو ! برو عاشقانه زی!  بی‌آنکه بترسی، حتی برای یک لحظه! </description>
                <category>صدرا آصف</category>
                <author>صدرا آصف</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی صحیح کدام زبان است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60219521/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yzkcfb7pq9s5</link>
                <description>دوستان عزیز از اینکه این بار مطلب قدری طولانی شد عذرخواهی میکنم و در دفعات پشیندیا مختصر یا در دو قسمت منتشر خواهد شد.واقعیت امر در راستای آن مطلبی که پیشتر عرضه شد و وعده کردم، بنا داشتم که با یک ترتیب منطقی این فریضه را انجام دهم، اما بعضی اوقات اتفاقاتی برای آدمی می‌افتد که برخی مسایل را بر دیگران رجحان می‌بخشد، اکنون وضعیت به همان صورت است. مطالبی که مدتها با آن مواجه میشوم اخیراً در برخورد با برخی واژگان دیگر تاب آن را نیاوردم که بی تفاوتی نشان بدهم و دست به کار شدم.نکات قابل توجه١- بحث‌ در باره واژگان و بررسی آنها از دو منظر مورد بررسی قرار می‌گیرد : زبانشناسی و ادبیاتاما از آنجا که این کمترین در این دانش زبانشناسی تخصصی ندارم و صرفا مطالعاتی داشتم و پیشترها نیز در حوزه ادبیات بود و این بحث‌ها از یکدیگر جدا نبوده و متفقا بدانها پرداخته‌اند، در اینجا تلاشم بر این است که به صورت کاملا خلاصه و مفید، مطالبی را در قالب گزاره‌ای عرض کنم.٢- در دنیای امروزین باتوجه به آموزه مهمی که علوم تجربی برای همه دانشها به ارمغان آوردند، اصل عدم قطعیت است که در فیزیک بانام «اصل عدم قطعیت هایزنبرگ» میشناسیم. نتیجه‌ی این اصل مهم و اساسی که به دیگر علوم و دانش‌ها نیز سرایت کرده است، کاهش یافتن یقینیات است. یعنی دیگر در دنیای امروز با قطعو یقینی که در گذشته، سخنی را یا نظریه‌ای را مطزح می‌کردیم و می‌گفتیم همین است و بی از این هیچ چیز دیگر نیست، آن نظام برچیده شده و گویند همه نظریه‌ها درصدی از حقیقت را در بر دارند، اما آن نظری را بر میگیریم که موافقان بیشتری داشته باشد وپنه از حیث انتخاب دل به خواهی، بلکه افراد بیشتری در تفکرات و فرآیند‌های علمی خود مثلا نتیجه الف را قوی تر و بهتر از قضیهذب می‌دانندوپبرای همین با وجود اینکه نظریه ذالف کاستی‌هایی هم دارد اما مزایای آن چنان بیشتر است کهدمعایبآن قابل صرف نظر است.حال ما اینجا نظریات ادبی‌ای را مطرح می‌کنیم که متفقان بیشتری دارد و با توجه به شرایط ما از صحت بیشتری در مقابل دیگر نظریات برخوردار است. (از طرح و بیان مسائل تخصصی با نامهای معقد و پیچیده بسیار پرهیز می‌شود دلیلی آن است که در اینجا قصد خودنمایی نیست و بیشتر آگاهی است)٣- مسائلی که مطرح می‌شود همگی به صورت مفصل و با نامهای دقیق دانشمندان و پژوهشگرانی که بر روی آنها کار کرده‌اند در کتب دستور زبان و یا کتاب زبانشناسی آمده اما اینجا به شیوه‌ای بررسی می‌شود که ملموس‌تر و قابلیت ادراک راحت‌تری داشته باشند و ادعایی در این نیست که این مطالب مکشوفات ماست و ما پس از تلاشهای فراوان بدین جواهر علوم دست یافته و آنها را ریگان در اختیار شما خوبان قرار میدهیم.اصل ١ : زبان تابع زمان است و زبان هر منطقه‌ای، شیوه سخن گفتن مردمی است که در حال حاضر بدان تکلم میکنند. این بدین معنی است که فارسی سخن گفتن و نوشتن سره و صحیح همین زبان فارسی‌ای است که همه مردم عادی در کوچه و خیابان بدان تکلم ‌می‌کنند و یا در مکاتبات خود با آن می‌نویسند و حتی اگر کسی بخواهد متن ادبی بنویسند، شایسته‌تر است که ازین زبان چندان فاصله نگیرد و در گستره این زبان تلاش کند مفاهیم هنری ادیبانه خلق کند. اگر دقت کرده باشید ۵٠- ۶٠ سال پیش خصوصاً اهل ادب چون می‌خواستند مطلبی را بیان کنند  به سبک قدما  می‌نوشتند و در نوشتارشان بسیار از واژگان نامأنوسِ قدیمی استفاده کرده و یا طرز انشای ایشان به شیوه بسیار قدیمی بود که از خصوصیات خاصی برخوردار بود! این امر اکنون نه‌تنها دیگر پسندیده نیست بلکه عیب شمرده میشود. چرا که اصل اساسی همه اصول این است که مخاطب اصلی هر متنی عامه مردم هستند(مگر اینکه کسی مطلبی را برای قشر خاصی بنگارد که لاجرم نیاز باشد در آن شیوه کفتار از عبارات و اصطلاحات تخصصی آن زمینه خاص استفاده کند)، پس باید طوری حرف بزنیم، طرزی بنویسم که همگان متوجه مطالبی که می‌نویسیم یا در یک سخنرانی صحبت می‌کنیم بشوند، مگر اینکه نخواهیم، این در ٢ حالت روی می‌دهد:١- یک حالتش را که در ضمن متن عرض کردیم که کسی بخواهد متنی را در حوزه دانشی تخصصی‌ای بنویسد و یا در یک کنفرانس تخصصی حوزه‌ی دانش خاصی سخنرانی کند.٢- برای اظهار فضل و ابراز و اظهار وجود است که معمولاً در میان مردم عده‌ای هستند که چون ببینند کسی خیلی پیچیده و نامفهوم حرف میزند دور او را گرفته و او نیز از این طریق برای خود بازاری درست می‌کند. حتماً با چنین افرادی برخورد کرده‌اید که جذب افرادی می‌شود که هیچ از سخنش نمی‌فهمند، بلکه صاحب سخن هم خودش چیزی از حرفهای خود نمی‌فهمد و این حقیقتی است که بیان میشود. بالاخره بنا به طبیعت اینکه دنیای حقیر در حوزه ادبیات که البته بسیار وسیع و گسترده استسپری شده، با افرادی ازین دست مواجهه شده‌ام که اگر آن نوشته‌هایی که عرضه می‌کنند و عده‌ای هم استاد استاد کنان خود را برایشان شرحه شرحه می‌کنند ، وقتی از ایشان درخواست کردیم که حضرت استاد ما که قدرت فهم سخنان شما را نداریم اگر میشود برایمان معنی کنید!!! استاد فرموده‌اند که چنین موهبتی نصیب هرکسی نمیشود که بتواند سخنان ما فهم کند ، اصرار ما بیفایده بوده و استاد به هیچ روی حاضر نشدند که پرده حجاب از ترهات خود بردارد و معانی آن آشکار سازد، چرا که حقیقتا معنای خاصی ندارد.٢- آن سخنان پیچیده و دشوار و مغلق و معقد معنی دارند ولی نویسنده در این کار عمدی داشته است تا هر خواننده‌ی نتواند معنی آن را بفهمد. برای خود دلیل هم داشته‌اند، ما در تاریخ فلسفه اسلامی کسی را به عظمت ابن سینا نداریم، حقیقتا کسی را نداریم به عظمت ابن سینا، اما آنقدر سخت و پیچیده نوشته است که خیلی ها اصلا متن را رها می‌کنند و به سراغ دیگران می‌روند. تنها میرداماد است که از این سینا سخت‌تر نوشته است. آنها مقصودشان این بوده که چون همه افراد جنبه فهم مسایل فلسفی را نداشته‌اند برای کسایی نوشته‌اند که اینقدر استعداد و فهم دارند که بالاخره خود را شهید کنند و سرانجام بفهمند. در مورد میرداماد که استاد ملاصدرا بوده یک لطیفه‌ای هم آورده‌اند که نیما آن را به صورت شعر در آورده است. از بس میرداماد سخت صحبت می‌کرده است حتی نام کتابش آنقدر دشوار است که وقتی آدمی بخواهد آن را تهیه کند چند ساعتی طول می‌کشد که آن را ادا کند و بعد فروشنده چون حال ندارد که برای خود آنها را ترجمه کند ندارد. الزاما باید کتب میرداماد را جملگی در ویترین یا جایی که در دسترس باشد بگذارند تا به جای اینکه شما بخواهید بفرمایید کتاب«جَذَواَت و مَوَاقِیت» را دارید بگوید این کتاب را میخواهم و آنهم مانند تخم مرغ شانسی می‌ماند اما این از نوع بدشناسی است کتابیست به زبان فارسی که اگر معانی تمام لغات مستعمره در متن را هم در اختیار شما قرار بدهند مشکل فهمیدن معنای جمله‌هاست. اصلا نامش به چه معناست جذوات و مواقیت یعنی چه؟! قرار است من در این کتاب چه چیزی دستگیری شود. گویند وقتی میرداماد از این دنیا رفت؛ دوملک منکرو اینا بالای سرش حاضر شدند و پرسیدند که : پروردگار تو کیست؟ گفت : «اُسُّطُـقُس ٍّ فوقَ  اُسُّطُـقُسَّاتٍ اُخَر» آن دو ملک به جانب پروردگار رفتند و عرضه داشتند بار خدایا! این چه میگوید؟ خداوند فرمود: رهایش کنید ؛ زنده هم که بود چیزهایی می‌گفت ما هم نمی‌فهمیدم. این لطیفه را نیما یوشیج به شعری زیبا در آورده که گوید:میرداماد، شنیدستم من ************** که چو بگزید بُن خاک وطنبر سرش آمد و از وی پرسید ************** مَلکِ قبر که: «من ربک من؟»میر بگشاد دو چشم بینا ************** آمد از روی فضیلت به سخن:اسطقسی‌ - بدو داد جواب - ************** اسطقسات دگر زو متقنحیرت افزودش از این حرف، مَلک ************** بُرد این واقعه پیش ذوالمنکه: «زبان دگر این بنده تو ************** می‌دهد پاسخ ما در مدفن»آفریننده بخندید و بگفت: ************** «تو به این بنده من حرف نزناو در آن عالم هم زنده که بود ************** حرف‌ها زد که نفهمیدم من!»بازهم در مورد میرداماد داستانی وجود دارد که برخی آن را واقعیت دانسته‌اند و آن بدین شرح است که میرداماد چندانکه اشارت رفت استاد فلسفه «ملاصدرا یا صدرالمتالهین» بوده است و این لقب صدرالمتالهین را سه استاد بزرگش در سنین جوانی‌اش بدو اعطا کردند. شیخ بهایی، میرداماد و میر فندرسکی و معنای آن یعنی بالاترین الاهلی دانان است که حقیقتا ملاصدرا اعجوبه و نابغه ایرانی است که فلسفه‌ای نو تأسیس کرد و ابداعات فکری بسیاری در فلسفه داشت و همگان پس از او جیره خوار خان نعمت اویندو از قرن ١٠-١١ که ملاصدرا نوآوری‌هایی کرد و حکمت متعالیه را بنیان نهاد ، کسی دیگر نوآوری خاصی در فلسفه اسلامی نداشت. شایان ذکر است که این حکیم بزرگ بر خلاف سه استادش که ذکر ایشان رفت که همگی از مقربان شاه‌عباس صفوی بودند، او زندگی‌اش پس از آن بزرگواران در طعن طاعنان و حسودان و عنوان در تبعید و سختی بسیار گذشت و چندین سال در روستای کهک قم تبعید بود. شبی استاد خود میرداماد را به خواب دید و ازو پرسی که جناب حکیم بزرگوار چگونه است که این شاگرد شما همان حرفهای شما را می‌زند(همان سنخ حرفها و الا ملاصدرا خطاهایی هم به اندیشه استادان خود وارد کرد که صحیح هم بودند) اما شما مقربان درگاه سلطان بودید ولی من آواره کوی و بیابان و در نهایت هم بدین آوارگاه تبعید شدم! دلیلش چیست؟ میرداماد در پاسخ گوید: فرزندم دلیلش بسیار واضح است، چرا که ما همین حرفها را طوری بیان کردیم که این اهل ظاهر و اینان که دعوی پاسداری از دین دارند اصلا نمی‌توانند از روی آن بخوانند چه رسد به معنی و چون هیچ سر در نمی‌آورند، پس چه چیزی را مستمسکی قرار داده که سبب ارتداد ما شود اما تو؛ فلسفه را چنان آسان بیان کردی که با خواندن کتابهای و در شیوه بیان هر کشاورز روستایی آن مفاهیم را اکنون درک و فهم کردند. )اصل ٢: سیر حرکتی زبان به سوی سادگی و روانی است. یعنی هر زبانی در هر منطقه‌ای در سیر زمانی خود به سوی سادگی و فاصله گیری از تکلف و تعقید و پیچیدگی است و به سوی ساده شدن در حرکت است.در ساده نویسی هم می‌شود که ادبی نوشت. من در اینجا برخی‌ نوشته‌هایی از دوستان عزیز را دیدم که در عین سادگی و عدم تعقید و ایهام لفظی و معنایی متن در کمال پختگی و زیبایی است. این خود یک هنر است. نثر فارسی از دوره تیموریان تا اواسط صفویه مسیرش رو به انحطاط کامل بود و رسید. اگر نهضت ساده‌نویسی که بعدها در دوره قاجار تحت تأثیر کسانی که به فرنگ رفته و با مفاهیم جدید آشنا شدند و یکی از آنها ساده نویسی بود به صورتی که هم در استعمال واژه صرفه‌جویی شود و هم معنی به صورت کامل القاء شود درآمد تا اکنون که همان شیوه برقرار است و حتی در برخی موارد خصوصاً به شکسته‌نویسی در ادبیات داستانی روی آورده‌اند که آنهم مبنای صرفه‌جویی لفظی است. در صورتی که چون متون دوره تیموری را از نظر بگذرانید برای القاء یک مفهوم خیلی ساده ۶-٧ صفحه نوشته و در کنار هر واژه هرچه مترادف داشته را آورده، سجع و جناس‌های بی‌دلیل چنان لطمه‌ای به نثر فارسی وارد کرد که در هیچ یک از ادوار ادب فارسی اینگونه منحط و مبتذل نشده بود. در این باب نکته‌ی و مطالب بسیار مهم و جذابی وجود دارد که به علت پرهیز از اطناب کلام از آنها صرف نظر می‌شود و بعداً و مبحث اطناب و ایجاز که کمترین گمان می‌برد آنها هم از موارد مهمی‌است که دانستنش مفید فایده است.بد نیست که به نکته‌ای اشاره کنم، نه اینکه عقیده شخصی من باشد، هم هست و هم دیگر اساتید ادب فارسی که این حقیر شاگرد همه ایشان بوده و هستم بر این باورند: گلستان سعدی بهترین نثر فارسی است. شما گلستان را بخوانید حداقل ٧٠-٨٠ درصد آن را متوجه میشوید و در اثر تمرین همان مقدار باقیمانده را هم میشود فهمید. اما هنر این است که بعد از ٧ قرن سخنش تازه است و در برخی موارد گویی همین امروز آنها را گفته. اشعارش هم اینطور است. از یکسو ترس آن دارم که با گفتن این مثالها از سخن دور ‌شویم اما دریغم می‌آید چرا که اصل همین‌هاست. اگر فرصت می‌بود نمونه‌های گلستان را می‌آورم ولی اکنون تنها یک نمونه که در عین سادگی حیرت انگیز و زیباست را مقابل نظرتان می‌آورم. نکته: خانه‌های هندوها در آن موقع از نی ساخته می‌شده. و نفط‌ اندازی: نفت که همان نفت است، منظور آتش‌بازی است.«هندوی نفط اندازی همی آموخت . حکیمی گفت : تو را که خانه نیین است ، بازی نه این است».(کاربرد نی‌این یعنی از جنس نی، و نه‌این )در زمانی عده‌ای که بدون فهم و درک و تنها تقلید کورکورانه در پی برخی افراد فقط صرفا چون فلان کس مُد است و نشانه روشنفکری؛ بدنبال ایشان راه می‌افتادند (در اینجا کاری به تولیدات ادبی کسی کاری نداریم و در باره آن داوری نمی‌کنیم) شخصی با اظهار نظرهای خلاف معمول برای حصول شهرت در زمینه‌هایی که هیچ دانشی از آنها نداشت و آنها را نه می‌فهمید نه می‌شناخت و یا فحش و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان که از قضا شهرت بسیاری هم برایش به ارمغان آورد. نظرهایی نظیر اینکه فردوسی مشنگ کلک زن بوده و این مشت مزخرفات را که گفته اصلا شعر نیست و مشتی از اینها را از یونان تقلید کرده و بدتر از همه گناه بزرگ حکیم ابوالقاسم فردوسی این بود که در جامعه از حقوق مردم حرف می‌زد و برای جوانان ما الگو شده در حالیکه خودش از جامعه بورژوازی بوده و بعد هم در مورد سعدی که او اصلا هنر مند نبود و آنچه سروده اصلا شعر نیست و هیچ ارزش هنری ندارد و جالب اینکه گفته بود وقتی این بیتش را می‌شنوم را به من حالت تهوع دست می‌دهد. آن بیت سعدی را اکنون اینجا آورده قضاوت با خودتان!!!گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز ************* فرمان فرمت جانا بنشینم و برخیزماصل ٣: در هر زبانی از دیگر زبان‌ها ، خصوصاً زبان های همایه‌ی جغرافیایی خود تبادل واژگانی دارند یعنی واژه وام می‌گیرند و وام می‌دهند، اما در این وام گیری ٢ اتفاق می‌افتد: ١، تلفظ واژه به تلفظ زبان مبداء مبدل می‌شود/ ٢، معنی واژه نیز ممکن است تغییر کنند.این اتفاق میان زبانهای فارسی و عربی بسیار فراوان افتاده است. یعنی هم از زبان فارسی به عربی راه یافته و به عکس آن ، شاید جالب باشد برایتان که ما در قرآن حدود ٨ واژه فارسی داریم. که از جمله یکی از پرکاربرد واژگان قرآنی واژه‌ی «دین» است بسامد آن در قرآن بسیار زیاد است.غرض از این سخن این است که تمام زبانهایی که تکلم کنندگان به آنها در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند به یکدیگر راه پیدا می‌کنند. اما زبانی با زبان دیگر مخلوط نمیشود. این را به ضرس قاطع  به شما میگویم که زبان فارسی با هیچ زبان مخلوط نشده‌است بلکه بده بستان واژگانی داشته است و اگرچه در دوران‌های تأثیرات بیشتری گرفته است که دلایل خاص خود را دارد ولی اکنون زبان فارسی نه با زبان مخلوط شده و نه از زبان دیگری تشکیل شده بلکه تنها با زبانهای دیگر تبادلات واژگانی داشته و دارد. از زبانهای مغولی، روسی، هندی، ترکی، انگلیسی، فرانسه و آلمانی و برخی زبانهای دیگری که احتمالا با آنها هم چنین رابطه‌ای در زمانی برقرار شده بوده است.در اینجا به نمونه‌هایی از این داد و ستد اشاره می‌شود که نکته‌ی بسیار مهمی را در پی دارد که عرض می‌شود.واژگان زیر به ترتیب از زبانهایی که گفته شده وارد زبان فارسی شده: مغولی : چنگال، قاشق، تومان، سوغات، پرچم، چاقو، قیچی، آری/ واژگان روسی : ترمز، سماور،کالباس، درشکه،اتو، زپرتی/ ترکی: آبجی، اتاق، خانم، آقا،آلاچیق،آذوقه،قمپوز/ هندی: چای، نان، آسمان و ... می‌بینید که چه فهرست بلندی می‌شود.در اینجا نکته‌ای با شما اهل فرهنگ در میان میگذارم؛ حتما دیده‌اید افرادی را برای اینکه بخواهند بگویند که به فارسی سره سخن می‌گویند در سخنان خود گاهی از کلمات مهجور و گهگاه حتی متروک استفاده کرده تا بگویند که به عربی سخن نمی‌گویند؟!!! عربی تنها یکی از زبانهایی است که با فارسی رابطه بده بستانی واژگانی داشته است؟ آیا اگر بر فرض کلمات عربی را بکار نبرد با این حجم واژگان او فارسی سره سخن گفته؟ و بعد حالا چرا اینقدر حساسیت بر سر عربی؟ آیا عربها تنها قومی بودند که ایران را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند؟ مغولها نبودند؟ ترکها(ترکستان) نبودند؟ آیا شما خونبار تر و جنایتکارانه‌ای از حمله مغولان سراغ دارید؟(البته این کمترین تجاوز هیچ قومی به این سرزمین را توجیه نمیکنم و هر کس که کرد من هم آنرا تقبیح میکنم) ولیکن اینجا میخواهم با شما این موضوع را در میان بگذارم، اصل اساسی و مهمی که میان همه این اصول نتیجه می‌شود این است که زبان فارسی سره و درست همین زبان فارسی است که ما بدان تکلم میکنیم و از این بابت هیچ نگرانی به خود راه ندهید، برای فارسی سخن گفتن اصلا و ابدا هیچ احتیاجی به این نیست که از کلمات قلمبه و سلمبه و کج و مأوج قدیمی که در هیچ فرهنگ لغتی هم یافت نمی‌‌شود، استفاده کرد و گیریم به جای دیالکتیک گفتیم «دویچمگوییک» یا به جای اینکه بگوییم مردم را تحریک کردند، گفتیم ایشان را «برآغالیدند». زبان فارسی با همه فراز و فرودی که تا کنون داشته‌است زبانی است که ما باید به داشتن آن افتخار کنیم. زبانی که بیگانگان در پی غارت کردن شخصیت‌های آن هستند، به فرض که سازمان ملل سند شش‌دانگ منگوله دار مولانا جلال الدین محمد بلخی را به دست ترکیه داد و گفت که این شخصیت که امروز بدون کمترین غلوی تمام دنیا را متوجه خود کرده و افکارش خردها را به تسخیر خود درآورده‌است؛ در سال ١٩٩٩ پرفروش کتاب در تاریخ قاره آمریکا شمالی ترجمه‌ی کتاب مثنوی معنوی بوده است و نیز از آن موقع تا اکنون در اروپا و آمریکا هیچ شخصیتی را سراغ نداریم که افکارش و معنی و مقامی که برای ساخت «عشق» برمی‌شمارد ، به پیشگویی شیخ عطار:«آتش در جان مشتاقان عالم زده» و از تمام سطوح مختلف جوامعی که مدعی ارائه حکمت و خوردی که با آن تمام نیازهای عاطفی و اخلاقی بشر را برطرف کرده‌اند از همان صاحبان مکاتب دل ربوده‌است!!!!  وقتی یک نفر انگلیسی را چنان عاشق و شیفته وی خود می‌کند و شوق فهم کلامش را درمان او می‌اندازد که فارسی و عربی را به کمال می‌آموزد و سپس به اکناف شرق سفر می‌کند تا نسخ مختلف مثنوی معنوی شریف را بیابد و چنان شیفته‌او گشته است که دیگر باید متنی منقح و پیراسته از مثنوی بدست دهد سپس عمری را به پای تصحیح مثنوی میگذارد، در اثنای راه می‌فهمد که نسخه‌ی دیگری از مثنوی وجود دارد که بر سر مزار اوست و اعتبار این نسخه از دیگر نسخ بیشتر است و از آنجا که بود آن نسخه را در کار خود وارد می‌کند، سپس اولین شرح آکادمیک با مثنوی معنوی را می‌نگارد و نیز آن را برای انگلیسی زبانان ترجمه می‌کند و در اواخر عمر چنانش دل‌بسته‌ی مولانا شده که برای بار دیگر بازمی‌گردد و از آغاز دیگر بار مثنوی را با حضور نسخه قونیه تسثصحیح می‌کند و قسمت‌هایی از غزل‌های مولانا را نیز به زبان انگلیسی برمی‌گرداند و جانش آرامش می‌گید. او هرگز مسلمان نشد بلکه به دین مولانا و دین عشق ایمان آورد و دینش و ایمانش همه و همه عشق شد. اینها قسمت کوتاهی از زندگی نامه «رینولد آلین نیکولسون» بود. حال شما آثار او را که بگشایی به کدامین زبان سخن گفته است؟ خب اگر این انسان بزرگ روحانی که قلب‌های آدمیان را تسخیر کرده و اندیشه‌های خود را جایگزین دیگر اندیشه‌ها در غرب کردهواین و از این اسامی بسیارند «پروفسور آنه‌ماری‌شیمل» بانوی دانشمند آلمانی نیز وضعیت مشابهی دارد البته من در این سخن نه اغراق می‌کنم و نه دست‌آوردهای عظیم غرب در حوزه اندیشه و خردورزی را نفی می‌کنم و نه آنها را نادیده می‌گیریم بلکه برای بسیاری از آنها احترام ویژه‌ای قائلم و انسان امروزین را محتاج بدانها میدانم، اما مولانا به زبان فارسی سخنان خود را عرضه داشته است و حالا چند کلمه‌ای هم ترکی در مثنوی و غزل هایش دارد. اما مراد اینکه بدنبال اینکه در سخن گفتن از بیان واژگان عربی نترسید و نیازی به پرهیز نیست، یا مشابه ‌آن که من اگر زنده بودم و توفیقی دست داد در باره این ناسیونالیزم عجیب ایرانی هم مطالبی خواهم گفت. مثلاً اگر شخصی در جمعی مثلا فرهیخته قرار گرفت و اگر مشاهده کرد ایشان از آن دسته افرادند که خود را بسیار به زحمت می‌افکنند تا واژگانی را ادا کنند که فرضا از مشابه بسیار آسان آن که حالا بر فرض ریشه عربی دارد ا، استفاده نکنند قرار گرفت به آسودگی به سخن گفتن خود بپردازد و اگر آن بی‌سوادان فرهیخته نما اعتراضی متوجه وی داشتند، اکنون با توجه به این مطالب می‌تواند ایشان را متقاعد کند البته اگر اهل منطق و دانش باشند والا بحث کردن با متعصبان کاری بیهوده و باطل است. تا ایشان هم اصلاح شوند اگر راهی برایشان باقی ی مانده باشد و از گمراهی و ضلالت برآیند و اگر مقاومتی کردند شما هرگز احساس کوچکی نکنید و بگذارید ایشان در جهل مرکب خویش بمانند. و به قول ملا احمد نراقی که گفت :آنکس که نداند و نخواهد که بداند *********** حیف است چنین جانوری زنده بمانداصلا اینطور نیست همچنان که بارها گفتم و این تاکید بی سبب نیست که فارسی درست و صحیح همان زبان فارسی است که در فلان روستا بدان  سخن گفته می‌شود و البته گویش‌ها و لهجات هم جزوی از زبان فارسی هستند و اصلا زبان فارسی صحیح شاخ و دم ندارد. سلام و درود هر دو جزو زبان فارسی صحیح هستند، اگر کسی بگوید درود از واژه‌ای فارسی استفاده کرده و نیز اگر هم بگوید سلام بازهم خلاف قاعده نبوده، اگر بنا بر این باشد که چون من میگویم سلام دلیل این باشد که من عرب زده یا اُزْگَل هستم و آن دیگری که میگوید درود خیلی با کلاس است متاسفانه هیچکدام از این خبرها نیست. آنچه این کمترین در اینجا خدمت شما دوستان عزیز و گرانمایه عرض کرد نظر بزرگان اهل زبان و ادب این سرزمین است که غالب استادان درجه اول زبان و ادبیات فارسی و نیز زبانشناسی بدان اتفاق نظر دارند و من چیزی از خود نگفتم و اصلا در حد و اندازه‌ای نیستیم که بخواهم نظری از خود بدهم بلکه شما با هر استاد زبان فارسی در میان بگذارید تایید خواهد کرد.تا اینجا سعی کردم به اختصار آنچه را که به گمانم مفید و راهگشا می‌ب پو د را با شما در میان بنهم، بی شک موارد دیگری هم هست که هم از حوصله این جمع خارج است و کمتر با آنها دست به گریبان خواهیم بود، چه در گفتار و چه در نوشتار. آن اصل ساده گویی و ساده نویسی که عرض کردم مهمترین اصل است، حال این برداشت نشود که چون واژگان عربی دیگر اشکالی ندارد، در استعمال لغات بعید و غریب از آنها افراط کرد و یا قواعد آنها را در سخن گفتن به کار برد. موارد دیگری هم هست که در اینجا حقیقتاً نه مجال آن است و نه کشش خواننده بیش از آن است و اگر فرصتی و عمری باقی بود ان‌شاءالله حتما در خدمتتان خواهم بود و به فراخور حال و مقال بیان خواهم نمود.تبصره: گاهی در بعضی دانش‌ها نظیر فلسفه یا مثلاً در علوم بلاغی در ادبیات فارسی یا عرفان نظری و از این دست موارد ما ناچار به استفاده از اصطلاحات عربی یا انگلیسی یا حتی فرانسه مانند شیمیایی ریاضیات و هندسه و در صدر این علوم زیست شناسی؛ وقتی ما تولید کننده علم نیستیم باید از زبانی که بدان تکلم می‌شود استفاده کرد و گاه برخی عناصری که سالهای سال در طولانی مدت ما از واژگانی استفاده کردیم، اکنون جایگزینی برای آنها مسخره تمرین کار عالم است. این اسامی که بی‌فرهنگستان زبان فارسی درست کرده بیشتر سبب ضایع کردن آن متون و سردرگمی اهل آن شده و ما هم باید دقت کنیم که در آن محل‌ها به همان زبان معمول و متداول آنها سخن بگوییم.از بسیاری سخن فراوان عذرخواهی می‌کنم و در آغاز تذکر دادم که اگر بسیار است دوستان و یارانپمرا یاری دهند تا آن را فرضا در دو قسمت منتشر کنم و اگر هم نه که از اطاله کلام بسیار پوزش می‌طلبم و امیدوارم که این سخنان مقبول طبع عزیزان و فرهیختگان این جمع شود. بمنه و کرمهموفق باشید.</description>
                <category>صدرا آصف</category>
                <author>صدرا آصف</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 02:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>٢۵ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60219521/%D9%A2%DB%B5-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-s2gynmqwpv47</link>
                <description>خوابگاه فردوسیاز آنجا که روز ٢۵ ام اردیبهشت ماه جلالی را روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی دانسته و فرار کرده‌اند، سخن گفتن در باره فردوسی چندانکه شایسته آن حکیم بزرگ باشد و نیز پرهیز از سخنان و عبارات کلیشه‌ای تکراری باشد آنهم در چنین حال و مقالی در اینجا، بسیار دشوار است. ازین رو بر آن شدم تا یکی از زیباترین سروده‌هایی که در گرامیداشت یاد و نام آن حکیم سترگ ‌را که کمتر دیگران دیده یا خوانده‌اند را در برابر بینندگان گرامی بگذارم. حسین سخن‌یار اصفهانی(١٢۶٩-١٣۴٧) از ادیبان خبره و نیز شاعر چیره‌دست این چامه را از برای بزرگداشت هزاره فردوسی سروده است که در میان سروده‌هایی که در بزرگداشت آن حکیم فرزانه سروده‌اند ممتاز است و پیشتر زمانی که مزار فردوسی ساخته شد، این چامه را از برای آنجا سرود که بر دیوارهای درون مزار حک شده بود که متأسفانه بعداً آنها را از آنجا پاک کردند. خوابگاه فردوسیکجا خفته ای ای بلند آفتاببرون آی و بر فرق گردون بتاببه یک گوشه از گیتی آرام توستهمه گیتی آکنده از نام توستچو آهنگ شعر تو آید به گوشبه تن خون افسرده آید به جوشز شهنامه گیتی پر آوازه استجهان را کهن کرد و خود تازه استتو گفتی جهان کرده ام چون بهشتازین پیش تخم سخن کس نکشتز جا خیز و بنگر کزان تخم پاکچه گل ها دمیده است بر طرف خاکنه آن گل که در مهرگان پژمردنخندیده بر شاخ ، بادش بردنه جور خزان دیده گلزار اونه بر دست گلچین شده خار اوبزرگان پیشینه ی  بی نشانز تو زنده شد نام دیرینشانتو در جام جمشید کردی شرابتو بر تخت طاووس بستی عقاباگر کاوه زآهن یکی توده بودجهانش به سوهان خود سوده بودتو آب ابد دادی آن نام رازدودی  از او زنگ ایّام راتهمتن نمک خوار خوان تو بودبه هر هفت خوان میهمان تو بودچو کلک تو راه گزارش گرفتسر راه بر   تیر آرش گرفتتویی دودمان سخن را پدربه تو باز گردد  نژاد هنر</description>
                <category>صدرا آصف</category>
                <author>صدرا آصف</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی چند با علاقمندان به ادبیات فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60219521/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-ooxdyabprgod</link>
                <description>از آن روی که تازه پای به این سرزمین نهاده‌ام و آشنایی چندانی با آن ندارم، چندان که بر سر در آن دیدم چنین نگاشته بودند که هرچه میخواهید بگویید و ازین دست داستانها. من نیز برآن آن شدم که بنا بر دلایلی که برای خودم بسیار موجهند شروع به نگارش سلسله مطالبی در حوزه ادبیات عموماً و ادب پارسی خصوصاً بکنم. اطلاعاتی مقدماتی که هم سبب آشنایی با آنچه ما بدان ادبیات فارسی یا ادب پارسی میگوییم و شاید هم زدودن گرد و  غبار توهم و زنگار غربت از رشته زبان و ادبیات فارسی و آشکار شدن حقایق آن از همه نوع از تصورات اشتباهی که در خصوص آن می‌شود و آفت‌هایی که گرد دامن جنابش را گرفته و بی مهری‌هایی که در حقش می‌شود و بسی مطالب دیگر. البته این بستگی به علاقمندی مخاطبان احتمالی دارد و استقبال از آن، چنانکه بختیار باشم و نیز آن مطالب که نهایت تلاش خود را می‌کنم تا مختصر و مفید باشند، تا چه حد با اقبال رو به رو شوند، که اگر با اقبال و توجه معتنابهی مواجه شدند من نیز تلاش می‌کنم تا در کار خود دست از کوشش برندارم و تا حصول نتیجه‌ای هرچند اندک ادامه دهم و الا دم درکشیده و بیهوده سخن نگفته تا هم عرض خود نبرده باشم و نیز زحمت عزیزان نداده باشم.اما اگر کسی بگوید که مگر نماینده‌ی ادبیاتی، یا وکیل مدافع آن و در این سفره از تو بزرگتر نبود که قدم پیش نهد و سخن بگوید که تو ناشسته روی پریده‌ای در میان و قصد سخن گفتن در باب آن داری! اینجا بسا شعرا و ادباء و نویسندگان هستند که سالها قلم زده‌اند و در این کار کار کشته و پخته شده‌اند چنین داعیه‌ای نداشتند و سرشان به تولید کارهای هنری گرم است و بدون ادعا آثار خود عرضه می‌دارند و من خود به چشم خویشتن دیدم که چقدر کارهای خوبی وجود دارد. دقیقاً مسئله بر سر همین موضوع است که این بنده حقیر نه چون هنری ندارم و دریغ از آنکه بتوانم مصراع شعری بسرایم و یا در چالشی شرکت کرده و دو خط چیزی بنویسم که بعداً آبروی خود را برده باشم، به حکم آنکه دری به تخته‌ای خورده و بیخودی به عنوان نخودی به وادی آموزش ادبیات راه یافته‌ام و به حسب عادت چندباری مرا استاد صدایم کرده‌اند، از سر بی ظرفیتی، امر بر من مشتبه شده که واقعاً به چنان جایگاهی رسیده‌ام و حالا از آن هم برتر رفته آسیب شناس و دردمند شده‌ام و چون این شهر را خالی از آشنا یافته‌ام به خود اجازه دادم تا چنین جسارتی کنم.بیش از این خوانندگان احتمالی را درد سر نمیدهم و فعلا رفع زحمت کرده تا اینکه یک چیزهایی سر هم کنم و در اینجا قرار دهم.پ‌ن١: گویا سید جمال‌الدین اسدآبادی گفته است که تواضع بیش از حد خود دلیل ادعاست، ولی خوانندگان این مزخرفات را به آن حساب نگذارند که این حقیر حقیقتاً داعیه‌‌ای مبنی بر علم و دانش ندارد ولیکن به قول شاعر گفت که : خارم ولی گلاب ز من می‌توان گرفت ، از بس که بوی هم‌دمیِ گل گرفته‌امپ‌ن٢: تصور نکنید که ما آنقدر متواضعیم که دست کم سخنان خود را باطل و یاوه بدانیم و کلمات خود را چندانکه در نظر شماست مزخرف بدانیم و ای بسا که معانی دیگری هم بدهد که برعکس برای خودمان نوشابه‌ هم باز کرده باشیم.خدانگهدارتان</description>
                <category>صدرا آصف</category>
                <author>صدرا آصف</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 22:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>