<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الناز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60230082</link>
        <description>کتاب مرا وارد دنیای میکند که در هیچ جا حسش نمیکنم کتاب برای مثل قرص آرامبخش میماند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:04:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3952127/avatar/KIBR3U.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الناز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60230082</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خانه تسخیر شده پارت سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60230082/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-lyxkead2coyk</link>
                <description>یکی از پشت صدام میزد « الناز بیا الناز بیا» صداش یه حالت وحشتناکی داشت.با خودم گفت « ولش کن حتماً دارم توهم میزنم » همینجوری که داشتم میرفتم سمت اتاقم صدای یه چیزی اومد انگار یه چیزی افتاد با خودم گفتم« حتما گربه بوده »خیلی حس وحشتناکی بود یه لحظه تصور کن که تو یه خونه قدیمی که بقیه میگن تسخیر شده است باشی و کسی تو خونه نباشه و وحشتناک‌تر از همه اینکه برقا رفته باشه خیلی وحشتناکه.وارد اتاقم شدم رفتم زیر پتوم یه پناهگاه عالی برای فرار از اجنه😂میخواستم بخوابم که یه صدای اومد  شبیه صدای مادرم بود که می‌گفت « الناز عزیزم بیا کمکم کن» با خودم گفتم که« مامانم که اینجا نیست و اینکه مامانم هیچوقت منو انقدر اروم و لطیف و محترمانه صدام نمیکنه» وقتی مامانم بخواد صدام کنه میگه « آهای گور به گور شده بیا کمکم کن » از اتاقم زدم بیرون ودیگه صدای نمی اومد که یهو...ادامه دارد...</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 19:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه تسخیر شده پارت دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60230082/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-eu9scdrcdnjt</link>
                <description>بعد من از جواد پرسیدم « چند سالته » جواد گفت « من هجده سالمه تو چند سالته» بهش دروغ گفتم گفتم « من هفده سالمه » جواد « چه جالب » همینجوری که داشتیم لاس میزدیم معلم انگلیسیمون که اسمش آتنا بود و از قیافش معلوم بود که سختگیره جدی هستش گفت« آقای جواد زارعی میشه بیایی این سوال رو برامون حلش کنید » جواد « حتما » جواد رفت تا سوال حل کنه سه سوته حلش کرد انگلیسیش خیلی‌ خوبه .کلاس زبان تموم شد ساعت شش بود هوا داشت کم‌کم تاریک میشد  من و جواد باهم تو کوچه قدم میزدیم تا اینکه نزدیک خونمون شدیم من از خجالت بهش نگفتم که این خونمه اخه جواد پولدار بود.جواد بهم گفت « راستی می‌دونستی  این خونه جن داره تسخیر شده است» منم که دستپاچه شده بودم  تو ذهنم گفتم « حتما داره با من شوخی میکنه» بهش به طرز مسخره آمیزی گفتم « هه جدی راست میگی😂 من به این چیزا اعتقاد ندارم » گفت « نمیدونم بقیه اینجوری میگن منم زیاد بهش باور ندارم» از هم خدا حافظی کردیم  منتظر بودم تا کامل از اینجا دور بشه تا برم خونه .رفتم در حیاط رو با کلیدم باز کردم که یهو برقا رفتن وارد حیاط شدم  همینجوری که داشتم به سمت خونه میررفتم در حیاط رو با کلیدم باز کردم که یهو برقا رفتن وارد حیاط شدم  همینجوری که داشتم به سمت خونه میرفتم نزدیک بود بیفتم تو حوض .وسط حیاطمون حوض خیلی خوشگلی بود. چراغ گوشیمو روشن کردم  به راهم ادامه دادم یه چی تو ذهنم میگفت « نرو داخل نرو داخل » خیلی ترسیده بودم اولین بارم بود که از تاریکی می ترسیدم .در هال رو باز کردم وارد خونه شدم که یهو.ادم یه چی تو ذهنم میگفت « نرو داخل نرو داخل » خیلی ترسیده بودم اولین بارم بود که از تاریکی می ترسیدم .در هال رو باز کردم وارد خونه شدم که یهو.ادامه دارد...   </description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 17:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه تسخیر شده پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60230082/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-ghmmjpdszhfh</link>
                <description>سلام این داستان منه اسمم الناز و الان ۲۵ سالمه این اتفاق تقریباً ۱۰ سال پیش یعنی اون موقع ۱۵ سالم بود این اتفاق برام افتاد و دعا می‌کنم که این اتفاق برای هیچکس نیفته حتی برای دشمنانم.تازه به جدیدمون محله اسباب‌کشی کرده بودیم اونجا یه خونه که تقریباً قدیمی بود با قیمت خیلی پایین خریدیم. خانواده ما ۵ نفره است منو دوتا خواهرام و پدر و مادرم که من بچه ی اخر خانواده هستم خواهر بزرگتر من که هفت سال از من بزرگتره اسمش فاطمه است. خواهر وسطیم که ۴ سال از من بزرگتره اسمش زهرا و مامانم اسمش لیلاست بابامم اسمش علی استبابام برای یه کاری از اصفهان به مشهد رفته بود تقریباً یک هفته از اسباب کشیمون گذشته بود که مامانم و اینا اون روز که شنبه بود موقعی که می‌خواستم برم کلاس زبان به من گفتند که می‌خوان برن  خونه خالم اینا مراقب خودت باش گفتم  باشهوارد کلاس زبان شدم و روی صندلی عقبی نشستم کنار من یک پسره نشسته بود که خیلی جذاب بود. تو ذهنم گفتم« خیلی کراشه 😍 باید مخشرو بزنم » سر صحبت رو باهاش باز کردم .گفتم « سلام ببخشید شما اهل همین محله هستین » گفتش« نه خونمون یکم اون ور تر ازین محله است اسمت چیه» گفتم « اسمم الناز هستش اسم تو چیه » گفت « اسمم جوادهست» الناز « از آشنایی با تو  خوشبخت » جواد « همچنین »    تو ذهنم گفتم « انگار این پسره هم از من خوشش میاد»ادامه دارد...</description>
                <category>الناز</category>
                <author>الناز</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 18:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>