<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساری?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60401432</link>
        <description>دلم گرفته?خسته شودم?خالیه مشتم?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1353182/avatar/shvpuz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساری?</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60401432</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ترسناک کوتاه?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60401432/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-kq2i72kkuh0s</link>
                <description>روزی روزگاری،دختری به اسم میلا زندگی میکردمیلا دوستی به اسم نارو داشتیه روز،میلا و نارو تصمیم به انجام کاری کردند،اونا به قبرستونی که نزدیک خونشون بود رفتند و احظار روح انجام دادندهیچ اتفاقی نیفتاد.از خیرش گذشتند و به خانه برگشتند. روز بعد، او به خانه نارو دعوت داشت.نارو به نظر عادی نمیرسید. شب که شد. نارو و خواهرش نیلو به پایین رفتند و خوابیدند. نزدیکای ساعت ۳ شب،صدای جیغی از طبقه پایین شنیده شد. میلا به طبقه پایین دوید . ولی دیر رسیده بود. حارو فرار کرده بود و روی نامه ای نوشته بود:مرسی که من رو به بدنی برگردوندی. و در کنار نامه، جنازه خواهر نارو نیلو بودپایان</description>
                <category>ساری?</category>
                <author>ساری?</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 17:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>