<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساکن سرزمین کتاب ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60460220</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 20:46:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1887549/avatar/A1hPeA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساکن سرزمین کتاب ها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60460220</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیال چه در سر داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-iqy6xrzzazzt</link>
                <description>به نام بهترین پناهگاهزخم…جای زخم هایت می سوزند.درد…نمی دانم از درد روحت بگویم، یا از درد جسمت که طاقتم را طاق کرده.اشک…اشک است که می چکد و پوست خشک صورتت را بدجوری می سوزاند. چشمانت همه جا را سرخ…به رنگ خون می بینند. روزی قرمز رنگ مورد علاقه ات بود…می دانم هنوز دنبال مادرت می گردی. می دانم هر جا که  بشود، سرک می کشی تا ببینی جرعه ای از شربت وجود مادر هست تا بنوشی یا نه.می دانم دلواپس دفتری هستی که شب ها رمز و راز های دلت را به دلش می سپردی. می دانم تنها چیزی که از خواهرت پیشت مانده، یک لنگه از کفش های سفیدش است. یادت می آید یک بار به تو گفت دوست دارد کفش هایش را رنگ کند؟ گفت یکی شان را قرمزش می کند که تو خوشت بیاید. دیگر نیست که ببیند کفش سفیدش سرخ شده. نیست که ببیند گل های ریز با خون روی کفش هایش نقاشی شده اند.من این روز ها به تو فکر می کنم. نمی‌دانم کجایی. نمی‌دانم امید داری به غروب روز صهیونسیت ها یا نه. نمی‌دانم جرعه آبی پیدا می کنی تا بنوشی یا نه.تکه نان خشک و بیاتی برای این‌که ته دلت را بگیرد داری یا نه.می دانی به چه فکر می کنم؟ فکر می کنم به تو که هم‌سن و سال منی. یک دخترک چهارده ساله در آغوش تنهایی و درد و آشوب. با فکر کردن به سرزمین تو، به مردم تو، به خود تو، از خودم خجالت می کشم. دلم می خواهد جلوی رژیم غاصب حق به جانب بایستم و دست هایم را از هم باز کنم تا برای شما سپر باشم. دلم می خواهد روز دشمنان مان را شب کنم. شبی که دیگر روز نخواهد شد…کاش بتوانم دست های تو را بگیرم و باهم بلند شویم. شانه به شانه بایستیم و شمع باریک شرّ مطلق را تا ابد خاموش کنیم.من اینجا در امینتم و خیال تو را دارم. تو در خرابه ها…نزدیک قدسی و خیال چه در سر داری؟</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 20:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن کفه ی  دیگر ترازو سنگینی می کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%88-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-plkxknnmirrc</link>
                <description>دست پسرش را گرفت و بردش به قربانگاه. در دلش به او افتخار می کرد. خدا عجب پسری به او داده بود!از طرفی می خواست پیرو حرف کسی که او را، با تک تک جزئیاتش ساخته بود باشد، و از طرفی دل کندن از نازنین پسرش بسی سخت بود.اما انگار کفه ی حرف خداوند بر ترازو سنگینی می کرد.نهایت این ماجرا را هر مسلمان آگاهی می داند. مهم این است که ابراهیم، دوست خدا سربلند شد؛ رو سپید از آن امتحان سخت بیرون آمد و به اذن خدا برای امت فرزند نازنینش محمّد، رسول خدا چنین عیدی را رقم زد.چنین روزی بس مبارک است بر همه ی ما که امت محمّدِ ابراهیم هستیم...مگر نه؟</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 11:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه تخیل بود سرازیر شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-zxij6d45vi3z</link>
                <description>داشتم به جمله ی یا لَیْتَنٰا کُنٰا مَعَکْ فکر می کردم.به این که ای کاش واقعا کنار حسین بودم.کاش می توانستم سپرش باشم؛ حتی شده در برابر یک ضربهٔ شمشیر.بعد یادم افتاد که برادر نازنینش، امام‌ حسن به او گفته بود لا یَومْ کَیَوْمُکَ یا اباعبدالله.بعد، به برادری عاشقانهٔ حسنین(امام حسن و امام حسین) فکر کردم.و ناگاه، ذهنم پر کشید سمت یک ایده ی جدید و ناب….سمت یک متن؛ ترکیبی از داستان و ناداستان!یک داستانِ ناداستان، که هم برگرفته از تاریخ است و هم از دنیای بی کران تخیل من!خب، دلم می خواست همان لحظه هر چه در ذهنم بود را به قلمم بسپارم.ولی هنوز تمرین ریاضی ام را انجام نداده بودم.به دل خودم غلبه کردم و به تمرین پرداختم.تمام که شد، نفهمیدم چطور رفتم سر موبایل و نوت را باز کردم.صفحه ای سفید….و هر آنچه که در ذهنم بود را، ترکیبی از داستان و ناداستان، هم برگرفته از تاریخ و هم برگرفته از تخیل من، به قلمم سپردم….*آیینه ی خلاصه شده*پشت در ایستاد و دق الباب کرد.لحظه ای به دست سپید خود نگاهی انداخت.می لرزید.صدای ضعیفی از داخل اتاق گفت:_بفرما.وارد شد و دری را که باز کرده بود، پشت سرش بست.گل از گل امام شکفت._سلام ای حرارت بخش شعله های عشق من.حسین سر به زیر انداخت._سلام برادر جانم.حسن خواست بگوید بیا حبیبم، بنشین برادرم.ولی باز به سرفه افتاد و باز دهانش مزه ی خون شگرفت.حسین بی قرار تر شد.جلو رفت و شانه های برادرش را گرفت.کمکش کرد بنشیند.سر ابامحمد را گذاشت روی قلبش؛ قلب بی قرارش.سپیدی از رخسار حسن گریخته بود و جای خود را به زردی می داد.آن چشمان سیاه که خود کهکشانی بودند، همان چشمانی که لبریز از خنده و شادی بودند، جلوه ی دیگر حیدر و آیینه ی خلاصه شده یچهره ی محمد و زهرا، حالا پر از درد شده بودند و چشمان اباعبدالله را هم لبریز از درد می کردند.حسن خونی که از جگرش می آمد را به دستمال سپیدش سپرد و سرش را بالا گرفت؛ حسینش را نگاه کرد._یادت می آید آن روز را که رفتیم به باغ بنی نجار تا بازی کنیم؟حسین لبخندی زد و سر‌ تکان داد.حسن ادامه داد:_یادت می آید وقتی که خسته شدیم، دراز کشیدیم، آن وقت دست انداختیم دور گردن همدیگر و خوابمان برد؟حسین به خنده افتاد.می دانست برادرش سعی دارد دل او را از غم برهاند، ولی با این حال لحظه ای از یاد نمی برد که دارد آخرین حرف هایش را با محبوبدلش می زند.دست حسن را گرفت.انگشت هایش را میان انگشت های او گره کرد._فدایت شوم…خورشید درخشانم.در تمام مدتی که کنارت بودم، تو لحظه ای مرا نرنجاندی.هیچ وقت از بزرگ‌تر بودنت سوء استفاده نکردی.همیشه هوایم را داشتی حسن.آن شب ها که بدون مادر خوابم نمی برد، آن روزها که به نیت آغوش پدر، در آغوش گرم تو فرومی رفتم.تو دار و ندارمی حسن.تو مولای منی، سرور من و امام منی برادر جانم!به خدا قسم نمی توانم بگویم که چقدر عاشقت هستم…چقدر دوستت دارم.با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر؛ من زنده ام به مهر تو ای مهربان من.حسن لب از لب برداشت تا دل دومین نور چشم  فاطمه را با شعله های سخنانش گرم کند، اما روی در هم کشید.دستمال را جلوی لب هایش گرفت و سرفه کرد.حسین دست روی قفسهٔ سینه ی او کشید._بمیرم‌ برایت.کاسه ی آب را جلوی لب های برادر گرفت.نتوانست بخورد.بالاخره، سرفه هایش تمام شدند._حسینم!قربانت شوم.به خدا اگر از خوبی هایت بگویم، اگر از عشقبی حد و اندازه و آتشینم به تو بگویم، تا فردا های دور طول خواهد کشید.پرتوی خورشید درخشان عشق تو نسبت به من، با احترام جلوه می کند.همیشه احترامم را نگه داشتی.هیچ وقت…هرگز روی حرف من حرف نزدی.تو صمیمی ترین و نزدیک ترین دوستم هستی.حسین! عزیزم!فقط تو نبودی که بارها و بارها و بارها به من پناه آوردی.خدا می داند که من به تو پناه آوردم.بارها و بارها و بارها.تو خورشید درخشان آسمان دلم بودی و هستی.تو قلب منی و آرام جانم.تو روح منی و جان من.تو امام منی و آقای من.تو هستی منی.من هزاران بار به فدای تو.گر‌ برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر؛ آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟_من بمیرم برای مظلومیتت._نه برادر، مظلوم ترین تویی!آن روز که می شوی آفتاب بر نی.آن روز که صدای گریه ی مادر، بار دیگر پوست بر تن جهان و جهانیان خواهد خراشید.آن روز که روز بی قراری ما اهل بیت است.صورتش را به صورت برادر کوچک ترش نزدیک کرد.نفس های گرمش، دست نوازش بر صورت حسین می کشیدند._لا یَومْ کیومٌکَ یا اباعبدالله.و ناگاه، فشار شدیدی احساس کرد.فشار را اباعبدالله هم متحمل شد.اما او از شدت غم…صدای آهسته و بی جان ابامحمد، زمین و زمان را لرزاند._اشهد ان لا اله الا الله…و اشهد ان محمدارسول الله.لرزش بدن حسین را از شدت گریه احساس کرد.به سختی و با درد به سمت او برگشت.صورتش را میان دو دست خود گرفت.لب هایش را روی پیشانی دردانه برادرش گذاشت.خواست ببوسدش.ولی قبل از این که بوسه بر پیشانی او بنشیند، لب هایش از پیشانی حسین جدا شدند.حسن که همیشه گرم بود، آنقدر که حتی گاهی خواهر و برادر ها را با آغوشش گرم می کرد، به یکباره سرد شد.قلب اباعبدالله دیگر داشت پر پر می زد.از او فاصله گرفت تا نگاهش کند.کهکشان محو شده بود.چراغ پر فروغ جلوه ی دیگر حیدر خاموش شد.آیینه ی خلاصه شده ی چهره ی زهرا و پدرش شکست.برادر بزرگ‌تر، رفته بود پیش مادر و پدر‌ و پدربزرگ.قلبش فشرده شد.دیگر داشت منفجر می شد.بار دیگر سر مولایش را روی قلبش گذاشت و او را سخت در آغوشش فشرد._بدون تو دیگر پناهم کیست؟این بار حسین دست بر گونه های لطیف حسن نهاد.این بار حسین لب هایش را روی پیشانی امامش گذاشت.حسن نتوانست ببوسدش.حسین او را بوسید.بی پایاندل به حسن، سر به اباعبدالله!</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 10:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پدری مهربان تر از مادر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-wjvcsd1eu1p7</link>
                <description>شب نیمهٔ شعبان سال ۱۴۴۴ هجری قمری بود.دلم گرفته بود از این که بدون این که صاحب جشن را ببینم، تولدش را تبریک می گویم.دلم‌ گرفته بود از این که من، این دخترک سیزده ساله، دارد در حسرت دیدار بابایش می سوزد.دلم می خواست بگویم: نمی دانم کی می آیید پدر.اما چه به این زودی ها بیایید، چه نیایید، من دلم می خواهد ببینمتان.چه در عصر غیبت کبریٰ باشیم، چه در عصر ظهور، فقط میخواهم کنارتان باشم.می دانستم امشب، شبی است پر از خوبی و پر از کارهایی که خوب است انجام دهیم.از دعای کمیل گرفته، تا زیارت سید الشهدا علیه السلام.اما من هیچ کدام از این کارها را انجام ندادم.کاری که من انجام دادم هم، خوب بود.اما کمی فرق داشت. به اتاقم رفتم و در را بستم.اتاق را از زیر نگاهم گذراندم و شروع کردم به مرتب کردنش.از میز تحریر گرفته تا زمین و چوب لباسی پشت در.و بعد، وقتی که از شرایط اتاقم راضی شدم، نشستم روی تخت و تصور کردم پدر رو به رویم نشسته اند.لب از لب برداشتم.و آن وقت بود که شروع کردم از خستگی ها و دلتنگی هایم گفتم.سخنانم، رنگ غم داشتند.رنگ حسرت و درد و دلتنگی.با مولا صحبت کردم…تا وقتی که خواب، نجوا کنان صدایم کرد.دلم می خواست بیشتر با پدر صحبت کنم.دلم می خواست نسیم، همچنان مهمان روحم باشد.اما قدرت خواب، گویا از من بیشتر بود.و آرام آرام، بر من غلبه کرد.صبح زود بیدار شدم و دیدم پیامکی از طرف مادر برایم ارسال شده.یک عکس بود پر از نوشته.زیر عکس نوشته شده بود: برداشتی آزاد از نامه ی امام زمان علیه السلام به شیخ مفید.به نام حقفرزندم سلامحالت را نمی پرسم چون هیچ کدام از احوالت بر من پوشیده نیست و از تو نسبت به تو آگاه ترم.همهٔ حال و هوایت را می دانم؛ بهانه ی خنده هایت، دلخوشی های ریز و درشتت، دلبستگی ها و علاقه هایت، غم ها و نگرانی هایت، دلیل آه کشیدن های گاه و بی گاهت، دغدغه ها و مشغله ها و خستگی هایت…می دانم گاهی چقدر می رنجی. بی پناه می شوی تنها می شوی اما بدان…در جهان کسی هست که به تو فکر می کند و نگران توست.دنیا کوچکتر از آن است که بخواهد احوال فرزند مرا بر هم بریزد.درست است که رسمش بی وفایی است و مرامش فریب و بساطش آرامشی نیست، اما…آرام باش و بدان پدر در کنار توست.با غمت غمگین می شوم، با تبت تب می کنم، درد می کشی درد می کشم و اوضاع نا به سامانت، سامانم را بر هم می زند.دعایت را آمین می گویم و برایت دعا می کنم. مگر نه این است که من پدرم…؟و حتی مهربان تر از پدر…؟تنهایت نمی گذارم…هر زمان گرفتار شدی صدایم کن؛ من در کنار تو هستم، به همین نزدیکی.پدرت…حجت بن الحسن العسکریبرداشتی آزاد از نامهٔ امام زمان علیه السلام به شیخ مفید.نامه را که خواندم، حالم دیگرگون شده بود.می دانستم که این سخنان، فقط خطاب به شیخ مفید نیستند.مگر نه این است که او پدری است مهربان تر از مادر، برای همه؟پدر، جوابم را داده بودند…</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 18:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مسیر متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-myi2ownkvima</link>
                <description>نوروز داشت می رسید و قصه ی پر غصه ی عمو نوروز و ننه سرما، باز در حال تداعی بود.داشتم به این فکر می کردم که چرا روزی که بهار می آید و شادی خودش را مهمان خانه های مردم می کند، عمو نوروز باید به خانه ی ننه سرما بیاید، چایی اش را بنوشد و بدون آن که ننه سرما را بیدار کند، برود؟!همین شد که تصمیم گرفتم، غصه ی پر قصه ی ننه سرما و عمو نوروز را، حتی شده برای دلخوشی خودم، تغییری اساسی دهم.قرار نبود با نوشتن این داستان، ادبیات کهن ایران را تحریف کنم یا تغییری در جهان بزرگ ادبیات ایجاد کنم.فقط دختری در گوشه ای از جهان، به ذهنش رسید بیاید و این قصه را، جور دیگری روایت بکند…کیف سبزش را برداشت.کت و شلوار قرمز رنگش را به تن کرد.شانه ی چوبی اش را برداشت.با دست نحیف و لاغرش مو ها و محاسن سفیدش را شانه زد.خودش را در آینه نگاه کرد و یاد روز های خوشش با رعنا افتاد.چه روز های خوشی!شب های یلدا تا صبح بیدار می ماندند و شعر های حافظ را می خواندند.انار می خوردند و ستاره ها را نگاه می کردند.صحبت می کردند و می خندیدند.چه روز های خوشی!حالا دیگر رعنا پیر شده.دیگر کسی رعنا صدایش نمی کند.حالا رعنا ننه سرما است.خودش را حالا همه با نام عمو نوروز می شناختند.جز رعنا که او را آرش صدا می زند؟سال هاست که به خاطر ماموریتی که از پدرش برای او به عنوان ارث مانده، مجبور شده از رعنا دور باشد و در خانه ای روی ابر هازندگی کند.تنهای تنها.و رعنا هم در خانه ی نقلی قدیمی شان مانده.تنهای تنها.دیگر باید می رفت.آسمان از آمدن نوروز خبر می داد.••••صاف ایستاد و دستی بر کمرش کشید.جارو کردن خانه؛ برای پیرزنی مثل او سخت بود.نگاهی به اطراف حیاط خانه اش انداخت.دیگر همه جا تمیز شده بود.خود را آراسته کرده بود.امسال سفره ی هفت سین خانه را متفاوت چیده بود.به امید این که امسال دیگر سال وصال یار باشد.سفره، قاب آیینه، ظرف و ظروف، گلدان گل…همه چیز را طوری چیده بود که او را یاد مولایش؛مهدی می انداخت.عطر دمنوش بادرنجبویه از داخل فنجان، همه جا پیچیده بود.امسال به جای چای، بادرنجبویه درست کرده بود.آرش عاشق بادرنجبویه بود.مثل امیرالمومنین.طبق روند هر سال به انتظار دو نفر لب ایوان نشست.اول به انتظار امامش.بعد به انتظار همسرش.در فکر این انتظار طولانی بود که چشم هایش، آرام آرام گرم شدند و به خوابی عمیق فرو رفت.••••صدای لولای زنگ زده ی در بلند شد.کسی آهسته پا به درون خانه گذاشت.بوی شکوفه ی گیلاس در حیاط خانه پیچید.نگاه آرش، بی قرار ایوان را بررسی کرد و با دیدن رعنا که آرام خوابیده بود، قرار گرفت.نشست کنارش.عطر بادرنجبویه را احساس کرد.تمام خاطرات شان به سرعت از جلوی چشمانش رد شدند.آرام دستش را پایین برد تا فنجانش را بردارد؛ اما درست قبل از این که انگشتان سفید و کشیده اش با حرارت فنجان بسوزند، متوقف شد.دست بر موهای مجعد رعنا کشید._بانو، بیدار شو!رعنا آهسته پلک زد.نگاهش به نگاه آرش گره خورد.رعنا لب از لب برداشت تا چیزی بگوید.که ناگهان…صدایی گرم، طنین انداز شد:_یا اهل العالم!اَنا المهدی.انَّ جَدّیَ الحسین.لبخندی خودش را مهمان چهره ی رعنا و آرش کرد.بهار، حالا آمده بود.بی پایانگفتند نمی شود، ولی می بینند؛ یک روز بهار می شود با یک گل…</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 10:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60460220/%DA%AF%D9%86%D8%AC-xlvn61qzozsn</link>
                <description>انسان ها وقتی گنجی داشته باشند، مثل چشم های شان از آن مراقبت می کنند. جای این گنج همیشه امن است. حواس صاحبش هست که کجا گنجش را بیرون بیاورد. گنج اش را به هر کسی نشان نمی دهد. برای زن ها، موهای شان حتما خیلی با ارزش است که آن را ملاک زیبایی خود می دانند. حیف این گنج نیست که همیشه ، همه کس آن را ببینند؟ آیا نباید از این گنج، خوب مراقبت کرد؟ آیا این دارایی، ارزش یک فضای امن را ندارد؟ چه بسیار انسان هایی که “برای محافظت از گنج ما” از جان شان گذشتند!یکی از دوستانم گفت: «خدا خیلی به ما زن ها لطف کرده. ما با حجاب مون هر لحظه در عبادت خدا هستیم. و ما قدر نمی دونیم.قدر لطف بزرگ خدا رو نمی دونیم. قدر جان هایی که فدای حجابِ ما شدند رو نمی دونیم! »من یک دختر ۱۳ ساله ی با حجاب هستم. و حجابم را دوست دارم. وقتی حجاب دارم فکر نمی کنم اسیر هستم. و وقتی حجاب ندارم  فکر نمی کنم آزاد شدم. چون من دارم از گنج ام محافظت می کنم. و محافظت از یک گنج با ارزش، فقط یکی از دلایل حجاب، در دین اسلام است.من یک دختر با حجاب، آزاد و عاشق کشورم هستم. و از نظر من:«اسلام دین آزادی نیست. اسلام دین آزادگی است!»</description>
                <category>ساکن سرزمین کتاب ها</category>
                <author>ساکن سرزمین کتاب ها</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 22:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>