<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روزنه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60676144</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:34:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1436208/avatar/LfRzUB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روزنه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60676144</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنوز هم از اربعین پارسال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-oc4etntfucgm</link>
                <description>یک دفعه به سرم زد که سری به ویرگول بزنم و خالا میبینم که یکسال از آخرین پستم گذشته است. همان که از نرسیدن به اربعین نوشته‌ام و حالا باید بگویم که همه این یکسالی که گذشت، از برکت اربعین بود...همان پارسال که قسمت نشد اربعینی شویم و با بهار دل سوخته‌مان را به هم نشان میدادیم، گفت: فاطمه، به امام حسین گفته ام امسال را روی حرف بابا که گفت اربعین نرویم حرف نمیرنم، در عوض سال دیگر با شوهرم بیایم. گفتم بهار تو هم عجب آدمی هستی ها! امام حسین راهت نداده تازه برایش خط و نشان هم میکشی؟اما همان شد که خودش گفت. بهار چندماه بعدش ازدواج کرد و یحتمل امثال دوتایی اربعینی میشوند. مثل من که روز اربعین آشنایی‌ام با همسرم رقم خورد و کم کم یک سال از باهم بودنمان میگذرد. مثل من که اگر تداخلی با کارهای مراسم عروسی‌ام پیش نیاید و امام حسین بالاخره راهمان دهد، دوتایی با شوهرم اربعینی میشوم...نمیدانم این اعتقاد خودم بود یا از یکی شنیدم، دل شکسته را بهتر میخرند.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 21:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازهم از جامانده 1446</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-1446-s4kryqwbenaj</link>
                <description>بهار میگه این چند روز هرموقع گریه اش گرفته، مامانش عصبانی شده و گفته برای چی با این کارات اعصاب ما رو خوردی میکنی. بهار میگه مامانم حق داره. چون نمیفهمه، درک نمیکنه که من چه حالی دارم. میگه فاطمه من باید این چند روز رو میرفتم، روحم دیگه اینجا نبود، رفتنی بودم ولی نرفتم.گفتم میفهمم بهار. میفهمم. ما اینجا نبودیم. راه میرفتیم، غذا میخوردیم، زندگیو ادامه میدادیم، همه کارامون سرجاش بود. ولی شب که میشد، صبحا که از خواب بیدار میشیدیم، یه دفعه میگفتیم پس چرا اینجاییم هنوز؟ این استوری های بچه ها را که میدیدم میگفتیم یعنی چطور ممکنه که ما هنوز اینجاییم.گفتم بهار، ببین من واقعا نمیدونم برای کجای کار دلم تنگ شده ها؟ ولی میدونم دلم نیست اینجا. دلم، قلبم، مغزم، سلول هام، دست و پاهام، آقا؛ من، به معنی من دیگه اونجاست... یه لحظه تو حرمم، یه لحظه تو پیاده روی، یه لحظه تو مبیت خوابیدم، یه لحظه دمه مرز برگشت و حس خستگیشم، یه موقع دیگه شوق اول مسیر دارم.بهش گفتم بهار من تکه تکه شدم توی مسیر. من حلول کردم توی عکس هایی که هرروز از مسیر میبینم. من ذوب شدم بین آتشی که از وجودم زبانه میکشه. و وااسفا که هنوز هستم.اما بهار بیا بازم خدا را شکر کنیم. یه لحظه فکرشو بکن: یه سری آدما هستن که ککشون هم نگزیده که الان باید جای دیگه باشن و نیستن. اصلا شاید ندونند که الان چه محشری به پاست و اونا بی بهره . همینکه اینجور بی تابیم، همینکه حداقل یه کوچولو دلمون تنگه و شوق داریم، خودش نعمتیه. نیست؟</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 23:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جامانده 1446</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-1446-aeybmal9xkk8</link>
                <description>به گمانم دو سه سال پیش بود که برنامه گروهمان کنسل شد. قرار بود برویم مشهد و کرونا برنامه سفر 1000 نفرمیان را به هم زده بود. آن زمان دقیق یادم نیست ولی انگار یکی میگفت به امام کاظم گفته ام اگر قسمتمان کنی و برسیم به مشهد، یک سلام هم به نیابت از شما میدهیم. یا مثلا اینطور که تعدادی از نذر صلواتش را همینجا به جا می آورد و آخرینش را میگذارد برای وقتی که رسیدیم به حرم.این گرو کشی را از همان موقع یادگرفتم. هربار میرفتم مشهد یک زیارت عاشورا به نیت اینکه راهی کربلا شوم میخواندم و سجده آخرش را نگه میداشتم. میگفتم اگر رفتم حرم، آنجا میخوانم. یک شرط هم میگذاشتم تنگش. میگفتم آمده ام مشهد برای اذن کربلا. پس سفر زیارتی بعدی باید کربلا باشد و از آنجا به امام رضا سلام میدادم که آقا ممنون. ما آمدیم. انشالله سفر بعدی حرم خودتان.به خدا که همین کارها جواب میداد. یادم هست اربعین پارسال بود که در آن شلوغی یادم آمد سجده آخر زیارت عاشورا ام مانده است. همانجا روی سنگ های خنک سرداب، جلوی ضریح به جا آوردم و دینم ادا شد. اما نمیدانم چرا امسال نظم کار بهم خورد. اسفند که رفتم مشهد، زیارت عاشورا را بدون سجده خواندم و کربلا را خواستم ولی نشد. کربلا قسمتم نشد. حتی  یکبار کاروان هم ثبت نام کردم، ولی بازهم نشد. تا اینکه دوباره مشهد قسمت شد. گفتم آقا ما الان باید کربلا میبودیم، حواستان هست؟ و همان موقع بود که فهمیدم کار گره خورده. نمیدانم چرا ولی با اینکه جلوی پنجره فولاد ایستاده بودم، نشد که از ته دل بگویم آقای امام رضا ما جلوی پنجره فولادت ایستاده ایم، کربلا را بنویس. همانجا فهمیدم که نمینویسد. و ننوشت.. من اربعین 446 را ندیدیم. یعنی همان که گفتم؛ کار پیچید و دیگر از ته دل نخواستم که بروم. فکر کردم حالا امام حسین می آید به اصرار و التماس که نه توروخدا شما بیا. غافل بودم. با سیستم امام آشنا نبودم. نمیدانسم اگر کارم به اینجا برسد که اینچنین هم بی قرار شوم، بازهم نمی طلبدم، چه برسد به ناز کردن برای رفتن یا نرفتن.خلاصه که آقای امام حسین؛ شما که ما را نطلبیدی، ماهم یک روز درمیان دلگرفته شدیم از دستت و گفتیم اصلا دیگر نیم آییم. ولی یکی درمیان هم کاسه کوزه را سر خودمان شکستیم و گفتیم یا از ته دل نخواسته ایم و یا معلوم نیست چه کار کرده ایم که همه رفتند و ما نه. راستش را بخواهی گفتیم حالا گیرم که با شما قهر کردیم، این وسط کی ضرر میکند؟ بگذار حداقل خودمان، خودمان را بکوبیم ولی شما را داشته باشیم.القصه. آقای امام حسین، این روزهای، این روزهایی که اسمی ندارد و ما نیامدیم، خیلی سخت گذشت. این گذشت که میگویم نه که فکر کنی تمام شده ها. من فقط امیدم را کمی عقب انداخته ام و فرض را بر این گذاشته ام که میخواهی خصوصی تر دعوتم کنی. نکند فکر کنی بی خیالت شدم. نکند تو از اول بی خیال ما بوده باشی! ما از شما خیلی چیزها شنیده ایم. میگویند از پلاستیک شکر هم نمیگذری، نکند این حال ما را نبینی؟ نکند خودت ناخالصی هایش را صاف نکنی و بگویی خریدنی نیست.شور ات را در دلمان نهاده اند، ناچار باید بخریمان، روی حرف خدا که حرف نمی آوری، هان!</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 23:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از «بصیرت تاریخی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-umjcioowyssl</link>
                <description>یکبار عزیزی در توصیف استادی میگفت:« کلاس های حاجی حیدری، خوراک سوژه پیدا کردن است.»راست میگفت. حاجی حیدری حتی اگر قرار نبود مبحث خاصی را هم درس بدهد، همین که حرف میزد، یک عالمه علامت سوال توی ذهنت ایجاد میشد که آخر چطور چنین حرفی را میزنی مرد؟ این چه تحلیل است؟ یا از کی تا حالا چنین گزاره ای مطرح شده است و...حالا که کتاب « بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران» از «موسی نجفی» را خواندم، دقیقا همین حس را داشتم. نمیدانم نجفی عامدانه کتابش را چنین نگاشته یا دستش کمی خالی بوده، ولی بنظرم رد این کتاب حرف خاصی برای گفتن نداشت. از ابتدا تا انتهای کتابش را اگر خلاصه میکردیم، یک چندصفحه ای بیشتر نمیشد. با این حال مثل همان استاد مذکور، در توضیحات بصیرت تاریخی، یک گزاره هایی را بیان کرده بود که شاید کل ارزش کتابش به همین بود. یک نگاه نویی که کمتر کسی به آن می پردازد. فلمثل: اگر تا عدد چهار را حاصل جمع دو به علاوه دو میدانستید، یک نفر پیدا شود که چهار را حاصل ضرب دو در دو بخواند. طبیعتا چنین گزاره ای غلط نیست ولی با نگاه تازه ای ب مسئله نگاه شده و همین تفاوت است که کار را جذاب میکند؛ خاص و منحصر به فرد میکند.نکته قبلی اگر درمورد روش نگاه نجفی بود، مورد بعدی به نوع نگاهش برمگیردد. «حسین سوزنچی» در برنامه همقدم شبکه 4 که سال 1402 پخش شده است، نگاهش به پدیده اربعین و فرصت های آن را تشریح میکند. او در قسمتی از سخنانش به ظرفیت تمدنی اربعین اشاره میکند که اگر شکوفا شود، نظم نوین جهانی را رقم میزند. اما نکته مهم در نحوه صورت بندی این پدیده است. سوزنچی فارغ از علم به معنای غربی، میگوید اگر قرار است ما اربعین را بستری برای شکل گیری تمدن آینده جهان بدانیم و به دنبال بخواهیم صورت بندی بومی داشته باشیم، نباید با همان زبان علم و غرب به مسائل نگاه کنیم. درواقع نباید صورت کار غربی باشد و بخواهیم اسلام درونش بریزیم. اتفاقا عنصر دین و مذهب باید درنحوه صورت بندی ما پررنگ باشد و با همین ابزار است که متمایز میشویم.بنظر میرسد حتی اگر ورود مذهب به نحوه صورت بندی ما از مسائل درست نباشد، اما همینکه عده ای شجاعت پیدا کرده اند که از ماتریس علم غربی خارج شوند، نشانه خوبی است. همان طور که نجفی در این کتاب تاحدود بسیاری با صورت بندی های اسلامی و ایرانی خودش پیش میرود. تاجایی که به طور کامل میتوان او را یک رادیکال مذهبی و انقلابی شمرد، اما به هرحال خارج شدن از سیطره استعمار و بدون عینک، جهان را دیدن، هنر اوست.درمجموع زیاد از خواندن کتاب لذت نبردم. تاحدودی خوب بود</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 00:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رسانه شیعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-gpagjgqvnhfz</link>
                <description>«رسانه شیعه» به قلم محسن حسام مظاهری در سال 1387  منتشر شده است. مظاهری جزو معدود جامعه شناسانی است که تلاش میکند دانسته های جامعه شناسانه اش را بر جامعه ایرانی منطبق کند و مهم تر از آن به وجوه مذهبی جامعه هم نگاهی داشته باشد.همین علاقه اش باعث شده تا این کتاب را به نگارش دربیاورد و به دنبال بیان جامعه شناسانه آئیین های سوگواری و هیئت های مذهبیدر ایران باشد. او تاریخ سوگواری  شهادت امام حسین(ع) را از مجالس ائمه شروع میکند و به ترتیب به تاریخ آل بویه، صفویه، قاجار، پهلوی و انقلاب اسلامی میرسد. توصیفات مظاهری به تناسب اطلاعات در دسترس هرچه قدر جلوتر می آید و به ایام معاصر میرسد بیشتر میشود تا جایی که با رسیدن به دوران انقلاب اسلامی، گونه بندی هیئت های مذهبی را آغاز میکند.این پژوهشگر دسته بندی های مختلفی را از از هیئت های مذهبی ایران در 30 سال گذشته از پیروزی انقلاب ارائه میکند و عناصر هریک را در مقایسه با دوران پیش از خود برمیشمرد. از جمله هیئت های سنتی، هیئت های انقلابی دوران جنگ، هیئت های انقلابی بعد از جنگ و هیئت های عامه پسندانه.اینکه چقدر محتوای بیان شده توسط مظاهری صحت دارد و آیا میتوان به آن نقدی داشت یا نه، موضوع مفصلی است. چه اینکه بی شک چنین تقسیم بندی های مبتنی بر نظرات شخصی نویسنده است و افرادی دیگر با دیدگاه های دیگر میتوانند آن را مورد نقد قرار دهند.اما انچه من میخواهم به آن بپردازم بنیاد نظری روایت محسن مظاهری است. او با قلم روان و کم نظیری که دارد تلاش های بسیار کرده و در بیش از 500 صفحه گونه بندی و مشخصات هیئت های عزاداری در ایران را شرح داده است. اما نکته قابل توجه در جمع بندی کلام او نهفته است. آنجایی که میگوید:« پدیده آئین ها و مجالس سوگوتری به رغم کارکرد دینی خود، اما بیش و پیش از هر چیز، پدیده ای اجتماعی است.» این جمله بیانگر شاکله کلی دیدگاه های اوست. درواقع مظاهری در این جمله میگوید که اعتقادی به ذات گرایی ندارد. او یک عرف گرا است که مناسک و آداب و آئین های عزاداری را صرفا به واسطه کارکردشان در جامعه مطالعه میکند. صرفا برای اینکه هستند و مردم در تعامل با آنها هستند. البته این قابل کتمان نیست که آئین های عزادرای چه در فرهنگ شیعه و چه در هر فرهنگ دیگری، متاثر از عملکرد مردم است و کارکردهای اجتماعی خواهد داشت. چه اینکه اصلا دین به عنوان یک نهاد برای رفع نیازهای مردم جامعه شناخته میشود. اما اینکه بگوییم دین هیچ ذاتی ندارد و هرچه هست از کنش فعالانه مردم و تاثیرات تاریخی فرهنگی است، همان نگاه کارکردی دورکیم به دین است. اینکه دین زاییده جامعه است. یا اصلا دین و جامعه یکی هستند و هردو به دنبال کنترل رفتارهای جامعه هستند.حتی اگر نگاه مظاهری را به دورکیم هم نسبت ندهیم، به هرحال نمیتوان ارتباطی برقرار کرد میان افکارش با فرهنگ اسلامی که دین و مذهب را به ما هو دین، دارای ذات و ارزش میداند.-----خروجی این نگاه  در جای دیگری هم رخ مینماید. پدیده اربعین. در مقابل گروهی که اربعین را آینده تمدن اسلامی میدانند و به دنبال توسعه و الگو سازی از آن هستند؛ مظاهری نسبت به حکومتی شدن آن انتقاد دارد. او با همان عرف گرایی اش معتقد است که هر پدیده ای تنها درصورتی ارزش دارد که با کنش فعالانه مردم بسط و تغییر پیدا کند و به نوعی نباید آن را دست کاری کرد. درحالی که درچندسال گذشته اربعین یک پدیده حکومتی شده که دولت ها به روش های مختلفی درحال گسترش آن در جهت منافع خودشان هستند.اما نکته قابل توجه این است که چنین انتقاداتی، نشان میدهد که مظاهری به عرف گرایی خودش ایمان کافی و وافی ندارد. یا اینکه نمیداند عرف گرایی دقیقا یعنی چه. چراکه اگر هرشخصی تنها یک بار در آن فضا و مکان قرار بگیرد متوجه میشود که اگر همه دولت های دنیا هم جمع شوند، توان مدیرت چنین پدیده ای را ندارند. و اتفاقا اربعین از آن دست مسائلی است که هرکس ادعا کند مدیریت آن را به دست گرفته، صرفا موجبات خنده خودش و دیگران را فراهم کرده است. حال در این شرایط یک نگاه میگوید که اربعین حکومتی شده است و مقابل عرف گرایی است! این یعنی که شخص خودش هم نمیداند که به عرف گرایی به ماهو عرف گرایی چه توانی میتوان داشته باشد و ملتزم به آن باید چطور به مسائل نگاه کند.پس اولین نقد این است که اگر شخصی حقیقتا به عرف گرایی اعتقاد داشته باشد، باید اربعین را به عنوانتنها نمونه کاملا عرفی بداند که هیچ قدرتی به جز موتور محرکه مردم، توان پیش برد آن را ندارد. اما مسئله بعدی به همان فقدان ذات گرایی برمیگردد. یعنی چطور باید بپذیریم که سالانه 30 میلیون نفر در یک بستر جغرافیایی کوچک، حدودابه یک ماه جمع میشوند و همه هست و نیستشان را خرج میکند؟ کدام عرفی است که توان تبیین چنین مسئله ای را داشت باشد بدون اینکه به ذات پدیده نگاه کند؟ بدون نگاه کردن به ذاتی که به منبعی فرامادی متصل است و این چنین است که قدرت بسیج کنندگی چنین عظمت را پیدا کرده است.بله درست است که اربعین را مردم پیش میبرند و کسی را توان مقابله با آنها در اجرای این منسک مذهبی را ندارد، اما آیا غیر از این است که در ابتدا دین و مذهبی وجود دارد که توانسته چنین نمودهای اجتماعی را هم به وجود آورد؟</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 00:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از/ برای کنکور ارشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-hgnwdwlncszt</link>
                <description>امروز که نتایج کنکور ارشد آمد و با هزار بدبختی  بالاخره رتبه ام را دیدم، به 4 سال پیش برگشتم. یادم آمد که کجا رتبه کارشناسی ام را دیدم. شمال بودیم. 6 صبح روی پاگرد طبقه دوم ایستاده بودم، اشک میریختم و مامان را صدا میزدم. اشک شوق بود. فکر میکردم خیلی بد میشود اما خوب از آب درآمده بود. بعد هم میخواستم مثلا روی خودم نیاورم که بالافاصله بابا از با پلاستیک خریدهایش برگشت و گفت در نانوایی شنیده که نتایج آمده.روزهای بعدش به انتخاب رشته گذشت، روزهایی که حقیقتا تلخ ترین لحظات زندگیم بود و هنوز هم خاطراتش هست. روزهایی که شوق داشتم. برای رسیدن به دانشگاه، رفتن به خابگاه، و هرازگاهی برای اینکه شاید معلم شوم. آن موقع هم با اینکه رتبه ها آمده بود هنوز نمیدانستم که چه رشته ای میخواهم بروم. به حقوق فکر میکردم، روانشناسی را خط زدم، فرهنگیان را شک داشتم و آخرکار معلوم نشد که چطور جامعه شناسی را انتخاب کردم.مثل امروز. هنوز هم نمیدانم میخواهم چکار کنم. با این تفاوت که دیگر اشک نریختم. کسی را صدا نزدم. آنچنان شوقی ندارم و دیگر حوصله‌ای هم برای رفتن به شهر دیگر نیست. مامان و بابا ولی  همچنان با ذوق پرسیدند که چه کار کردم و آخر کار هم تبریک گفتند، کیک خریدند، و دعا کردند که موفق باشم.امروز  و با انتشار نتایج کنکور ارشد، به 4 سال پیش برگشتم و داستانم را مرور کردم. داستانی که برای هزارمین بار میگویم که همه هست و نیستش را یکی از بالا درست کرد. درست مثل عروسک خیمه شب بازی. با این تفاوت که این بار، عروسک داستان، از عروسک گردانش بسیار راضیست. نقش خوبی را برایش نوشته.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 00:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از/ برای آقای دیپلمات عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-oigru4ls8grb</link>
                <description>خاطره 13 دی را که مینوشتم، دائم به دنبال گفتن اما و اگر ها بودم. میخواستم یک جوری به به خودم ثابت کنم که من تحت هیچ شرایطی حاج قاسم را نمیشناختم و ناگهان با شنیدن خبر شهادتش دلم آشوب شد و اشک هایم روان. آن روز میخواستم هرجور که هست این اعجاز را به تصویر بکشم و با گفتن همه شرایط نشان دهم که  دوست داشتنش کار من نبود.امروز اما قضیه خیلی فرق میکند. حالا 5 سال گذشته است. من دیگر تعجب نمیکنم. دیگر برایم اعجاز آور نیست که چطور اشک هایم برای وزیری که پیش از این هزار بار دیده بودمش، اینطور میریزد. دیگر برایم عجیب نیست که با شنیدن خبر سانحه چطور شد که دلم اینطور برای او بی تاب شد و حالا در نبودش چنین بغضی دارم. چطور عمه و زندایی و آقای بازرگانی همشان میگویند این بنده خدا تکرار نشدنی است. حتی دختر بچه 7 ساله هم عکس او را در تشیع نشان میدهد و میگوید: آن مرد پیرهن آبی را بیشتر از همه دوست دارمحالا که 5 سال گذشته است خوب فهمیده‌ام که هیچ جای تعجب ندارد. یکی آن بالا نشسته که مهر هرکس را که بخواهد به قلب هرکس که بخواهد می اندازد. مهر افشانی میکندبه تاریخی که هنوز آقای دیپلمات عزیز را به خاک نسپرده‌اند و امشب لباس خادمی‌اش را که قسمت نشد به تن کند، به خوانواده‌اش تحویل دادند...</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 22:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رئیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%DB%8C-wa5g0kfjf83s</link>
                <description>ساعت 7:55 بود که تلویزیون شروع به پخش قرآن کرد. از همان قرآن ها که در فیلم ها برای اموات میگذارند. دیگر همه چیز قطعی شده بود: هیچ یک از سرنشینان بالگرد زنده نمانده اند.چند دقیقه بعد هم  اخبار اعلام کرد و تمام.مامان و بابا با حواس پرتی از خانه رفته بودند و یادشان رفته بود که دختر کوچولویشان را باید به مدرسه برسانند. آن بنده خدا هم پریشان از خواب بیدار شد و پرسید پس مدرسه ام چی؟ این شد که راس ساعت هشت دوتایی از خانه زدیم بیرون که به مدرسه اش برسد. شاید من جزو معدود افرادی بودم که اخبار را دیده و بعد هم در خیابان بود. درواقع مثل کسی که خبری را پیش از بقیه میداند. این را از روی شواهد و قرائن مردم میگویم. همان اندک مردمی که به چشم میخوردند. مثل پسر درشت هیکلی که روی صندلی کمک راننده نشسته و گوشی اش را چک میکرد. مثل خانمی که یک گوشه پارک کرده و گوشی اش را چک میکرد. مثل همه مردمی که مبهوت گوشیشان شده‌اند و بلافاصله به ذهنم میرسد که امروز آمار تصادفات بالا میرود.روی صورت هایشان زوم میکنم. برایم مهم است که ببینیم همین جامعه اندکی که به چشم من می آیند چطور به این خبر واکنش نشان میدهند و چه احساسی دارند؟ و نتیجه مشاهداتم میشود اینکه هیچ چیز نمیبینم به جز بهت! اگر یک روز از من بپرسند که بهت را چطور تعریف میکنی تنها تصویری که به ذهنم میرسد خیابان کوتاهی است با طول 5 دقیقه پیاده روی. خیابانی که مردم آن دهانشان قفل شده بود. چشمانشان کمی ریز، به پیشانیشان خط اخم و دست هایشان بی حرکت در کنار بدن هایش افتاده. خیابان کوتاهی که اگرچه پیش تر هم بارها از آن گذر کرده بودم ولی آن روز تنها چند عابر پیاده و ماشین گذری از آن عبور کردند. کرکره مغازه ها بالا نیامد، پارک همیشه پرهیاهو‌ اش خاموش ماند و دستفروش همیشگی اش هم نیامد. همان طور که حاتمی کیا گفت:« در بهت فرو رفته ایم»آنچه دیده بودم را قرار نبود بنویسم. چون بنظرم ارزشی هم نداشت. دست کم ایران هشتاد میلیون جمعیت دارد که من در بهترین حالت واکنش 10 نفرش را دیده بودم. اما از یک جایی به بعد دیدم همین خرده روایت ها هم برای برخی میشود مبنا. مبنایی برای آنکه بگویند هیچ کس ناراحت نبود. مردم خنثی بودند و دل کسی به درد نیامد... این شد که خواستم من هم روایت خودم را بنویسم. از آن مردمی که نمیدانم واکنش روزهای بعدشان چه بود ولی در لحظه تنها بهت زده بودند. بهت زده برای حادثه ای که شبیه به خواب بود و هست. اگرچه که به گمان من هیچ، این بهت خیلی زود خودش را به شوری در جانها داد که تجلی اش مثل همیشه، خیابان هایی بود به طول حضور مردم...</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 08:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان«معروفی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-i98mkumcfvzc</link>
                <description>/ از ابتدا تا آینده/ ادعایی در رمان‌بازی ندارم اما میان همه آنچه که خوانده‌ام، حتی یک کتاب هم از «صادق هدایت» نبوده است. نه اینکه بگویم بد بود که نخواندم یا فلان طور بود سبکش. اصلا سراغش نرفته‌‌ام که بخواهم ارزش‌گذاری‌اش کنم؛ تنها یک زمان از کسی شنیدم که هدایت خودش، خودش را خلاص کرده است.هرکه هرجور دوست دارد زندگی میکند ولی برای من، خواندن افکار آنکه آخرکار، به آخر خط رسیده ارزشی نداشت. آنقدر ارزش نداشت که با همه بیسوادی‌ام، بازهم حاضر به آشنایی با سبک خاص هدایت نشدم؛ چراکه از روح نوشته‌هایش گریز داشتم./ از ابتدا تا الان/ «سمفونی مردگان» معروفی را زیاد دست این و آن دیده بودم. از آن کتاب‌هایی است که هرکجا میخواهند بگویند که اگر این چندتا کتاب را نخوانی عمرت به هدر رفته، حتما نامی از آن هم می‌آورند. تعریف‌هایی که باعث شد برای یکبار هم که شده از جلد سیاه و نام تاریکش عبور کنم و چند صفحه اولش را بخوانم. اما نشد! حقیقتا یک خط هم جلو نرفت و آخر در قفسه رهایش کردم./ الان/ نمیدانم چه شد که گفتم هرچه هست باید بخوانمش. بالاخره این همه تبلیغ اثر کرد. 100 صفحه اول را با زجر خواندم. از اینکه جریان داستان اینقدر سیال بود و دائم شخصیت‌ها جا به جا میشدند، روانم به هم ریخته بود. اما خواندم تا بالاخره داستان یک کششی پیدا کرد و شب تا صبحی بیدار ماندم که تمامش کنم. بعد از اتمامش رفتم سراغ نقدهای کتاب. از جامعه شناسی، روانشناسی و تاریخی و اینجور حوزه‌ها خواندم. به حق که کتاب قوی بود. این را حقیقتا یقین دارم که کتاب قوی بود. برگرفته از فرهنگ حقیقی ایرانی-اسلامی، برگرفته از فطرت انکار ناپذیر انسان. مبتنی بر یک یک نظریه‌هایی که آن ور آبی‌ها گفته اند و خلاصه که روح «معروفی» شاد./آینده/ اگر صدبار دیگر هم برگردم « سمفونی مردگان» را نمیخوانم. نه برای محتوایی که دوخط بالاتر حسابی تعریفش را کردم؛ بلکه برای انرژی منفی ویران کننده‌ای که در آثارش هست و به گمانم ریشه در زیستش داشت. «معروفی» برای من حکم« هدایت» نداشت که اگر داشت هرگز سراغ نوشته‌هایش نمیرفتم. اما به قول«شجاعی» او در غربت خودخواسته یا تحمیل شده‌اش و به نقل از تاریخ در تنهایی کودکانه‌اش آنقدر کدر شده بود که بتواند با قدرت تمام روح مخاطبش را گرداب تاریکی‌ها بکشد. </description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 14:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیله الرغائب پارسال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%BA%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-pmrhndho1nwo</link>
                <description>پارسال این موقع رفته بودیم مشهد. این را امروز یادم آمد. یعنی به محض شنیدن اینکه امشب، لیله الرغائب است، بلافاصه تصویر مشهد در ذهنم آمد و با یک حساب و کتاب چند دقیقه‌ای یادم آمد که این همنشینی خاطره‌ها برای سفر پارسال است.بعد از کشف کردن مسئله بلافاصله به مریم پیام دادم که یادت هست پارسال کجا بودیم و او هم در ثانیه جواب داد که صبح تا حالا در فکرش هستم...گفتم مریم یادت هست چی کار کردیم؟ کجا رفتیم؟ چی خوندیم؟گفت واقعیتش اینکه هرچی فکر میکنم یادم نمیاد و من هم درجوابش گفتم: منم!حالا واقعیتش این است که من اصلا یادم نیست پارسال، چنین شب مهمی را چطور در قطعه‌ای از بهشت زمین سر کردم، ولی یادآمدن یا نیامدن من چه تاثیری دارد؟ چه تاثیری دارد در آنچه که امسال بر گذشت؟ اگر اینکه میگوند شب آرزوهاست و آرزوهای گفته و نگفته‌ات به حقیقت می‌پیوندد، راست باشد؛ چه تاثیری دارد که یادم بیاید چه آرزویی کردم؟مهم این است که من اگر تمام هست و نیستم را هم میگذاشتم نمیتوانستم چنین آرزوهای قشنگی داشته باشم و معلوم است که یک موقعی از شب احتمالا به خواب رفته‌ام و یک نفر دفترم را به جای من پر کرده است. با زیبا‌ترین و نیکوترین آنچه که برای من ممکن بوده است. این یکسالی که گذشت نه که غم و اندوه و سختی نداشته باشد، نه که همه‌اش گل و بلبل باشد، نه که لحظات نفس گیری که آروزی مرگ کرده‌باشم نداشته باشد، اما آنچه که گذشت زیباترین و نیکوترینی بود که برای من ممکن بود.حالا من امسال را با یاد شب آرزوها در قطعه‌ای از بهشت میگذارنم و به تبع چاره‌ای هم به جز سوختن از خاطراتی که به یاد ندارم، ندارم. اما مگرنه اینکه شب آرزوهاست؟ پس آرزوی‌ من این باشد که در نیمه‌های شب خوابی به سراغم بیاید و کسی دفترم را با بهترین‌ها پر کند.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 20:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتنه تغلب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%BA%D9%84%D8%A8-f2qcfque3y5c</link>
                <description>چندماهی است که با یک گردهمایی متفکرانه آشنا شده ام. استادی که اصلا نمیدانم از کجا پیدا شده و به قول خودش استادیار گروه حقوق دانشگاه یزد است اما الحق که عجب قدرت بیانی دارد. هرهفته ما را دور خودش جمع میکند، کمی «نفحات نفت» امیرخانی میخوانیم و در ادامه‌اش از زمین و زمان اطلاعات و تحلیل‌هایی میدهد که فکمان می‌افتد. از اخبار سیاسی می‌گوید، تحلیل‌های تاریخی و اشتباهاتی که در شیوه حکمرانیمان به شدت توی ذوق می‌خورد.آخرین تاریخ گردهمایمان برمیگردد به یک ماه‌ پیش و یادم نیست چطور شد که بحث اعتراضات سال 88 پیش کشیده شده و او حرف‌های گنده‌ گنده‌ای از آن روزها زد. حرف‌هایی که هرگز نشنیده بودیم و استاد به نقل از کتاب«فتنه تغلب» بیان کرد. از این ارجاعات مکتوب زیاد در کلاس داشتیم اما این اولین باری بود که گفتم باید ببینم راستی راستی همچین گفت‌و‌گو‌هایی در آن سالها شکل گرفته یا نه!بگذریم... استاد خالی بافته بود و معلوم نبود از این خالی‌بندی‌ها چقدر در کارنامه‌اش داشت، اما الحق که کتاب خوبی را معرفی کرد. خداخیرش دهد.«فتنه تغلب» کتابی است که به روایت انقلابی‌ها نوشته شده. این را همین اول بگویم که بدانید این‌قدری میفهمم که وقتی یک جایی دعوا میشود، باید ادعای هردو طرف را شنید. اما حالا که طرف دیگر ماجرا به هردلیلی تمایلی به گفتن ندارد، باید قضیه را بی خیال شویم؟میگفتم، کتاب را انقلابی‌ها نوشته اند. بخش اولش اما براساس مستنداتی که نویسنده ارائه می‌کند، پیاده‌شده گفت‌وگو‌های نماینده هر چهار نامزد با حضور رهبر است.( سودمند بود خواندنش.)بخش بعدی و بعد ترش یک جایی تحلیل‌هایی است که به اصطلاح متفکرانی همچون آقای ازغدی ارائه میکنند و برخی هم روایتی است از دست‌اندرکارانی همچون آقای اژه‌ای که رفیق شفیق آقای کروبی بوده است( خیلی خیلی سودمندتر از بخش اول)آن انتهای کار هم تمام سخنرانی های رهبر از سال 88 تا کنون که مربوط به «فتنه» است را جمع آوری کرده و به دنبال نشان دادن مشی انقلاب است.(خوب بود.)بخوانید.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 20:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-bd8wpmqeio0o</link>
                <description>مصطفی مستور را با کتاب« روی ما خداوند را ببوس» می‌شناسم و انگاری عادت او انتخاب طولانی ترین جمله‌ها به عنوان تیتر است.از تیتر که بگذریم، شاید از معدود کتاب‌هایی بود که داستان را تنها نخواندم و احساس همزاپنداری من را تاحدود زیادی برانگیخت.چراکه داستان کتاب روایتی عینی از زندگی در کف شهر است و این نشان میدهد که مستور خیلی خوب مخاطبان واقعی خودش را می‌شناسد.ادبیات کتب روایتی از جانب سه شخصیت است که گاها هرسه باهم تلفیق می‌شود و با این وجود قابل تمییز. ارجاع به آثار قبلی هم که به کرات دیده‌میشود و اگرچه هنر بزرگی است اما گاهی خسته کننده به نظر میرسد.به قول خودش چندساعتی بیشتر زمان نمیگیرد و خداقوت جناب مستور</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 20:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیدارخان امیرخانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D9%82%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-jb0fohysvpl8</link>
                <description>پیش از هر کلامی بگویم که نمیدانم باید اسم این مطلب را چه بگذارم اما هدفی که از نوشتن آن دارم تعریف از کتاب« قیدار» است، پس خرده ای نباشد که چرا نقد بی‌طرفانه و اینها نداشته ام.آن زمان که فعالیت‌های خبری را شروع کردم، یکی از مهم‌ترین اصولی که یادگرفتم این بود که باید برای خودم سبک داشته‌باشم، یعنی اگر کلامی از من نوشته شود، هرکه خواند، بفهمد که آنچه خواند تنها میتواند حاصل قلم شخص من باشد و نه دیگری. حالا من که هنوز همچو آدمی نشده ام اما یکی از مهم‌ترین خصایص امیرخانی، امیرخانی بودن قلمش هست، از محتوا گرفته تا رسم‌الخط نوظهورش!مورد بعدی که به ذهنم میرسد نویسنده صرف نبودن او است. همان طور که زمانی میگفتم روا نیست که «نادرابراهیمی» را تنها به نویسنده بودن بشناسیم، حالا میگویم در شان امیرخانی و کتاب هایش نیست که تنها نام نویسنده و رمان بر آنها اطلاق شود. البته که اگر معنای نویسندگی و رمان‌نویسی را با جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، فیلسوف بودن، مخاطب‌شناسی، زبان و رسانه‌شناسی ادغام کنیم، نادرابراهیمی و امیرخانی، جنس ناب نویسندگی بود و هست.در آخرش هم این را بگویم که به گمانم امیرخانی، همان طور که تمام تلاشش را میکند که با رشد جامعه و پیامدهایش کنار بیاید و به قول خودش در «رهش» از آن بالای کوه به دنیا نگاه نکند، اما هنوز هم دلش با آن قدیمی‌های با‌ مرام و مروتی است که باید در هر روزگاری باشند و نبودشان او را به نوشتن « من او»، «قیدار» و «رهش» کشانده است.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 20:43:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامران نجف زاده واقعا برگشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AC%D9%81-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-jwlsnnmzdp5k</link>
                <description>امروز، یعنی پنجشنبه 25 فروردین روزنامه پیشنهاد شرکت در کارگاه خبرنگاری را داده بود. من هم با هزار بالا و پاینی که پیش آمد، دست‌آخر با وساطت آقای آوینی جواز حضور پیدا کردم.جلسه که شروع شد، کامران نجف‌زاده‌ای وارد شد که دست کم به اعتقاد من و بغل دستی‌هایم با نجف‌زاده‌ی تلویزیون بسیار فرق میکرد. نمیدانم آمریکا پیرش کرده بود یا فراق آمریکا! بگذریم صدای نجف‌زاده واقعا زیبا بود.جلسه شروع میشود و اصول خبر و خبرنگاری و غیره بیان میشود. حرف‌هایی که اگر اهل خبر و رسانه و تصویر غیره نباشی، آنچنان برایت جذاب نیست. اما جدای از این حرف‌ها، نجف زاده ای که از فاصله‌ی سه‌متری دیده میشود، واقعا شخصیتی است باهوش. بیش از آنچه که بتوان بیانش کرد. در طول این چهارساعت، حتی یک سوال بو دار را هم جواب نمیدهد. درعوض جوری تابت میدهد که حتی نفهمی برعکس شده ای. او انسانی است بسیار با سیاست، زیرک و کیاس. اصلا با همین دست‌فرمان است که سالهاست در فضای رسانه تاب آورده است. آن هم رسانه‌ی رسمی.جدای از ذکاوتش بسیار هم متواضع است. این را پنج‌بار نوشتم چراکه پنج بار فروتنی اش اثبات شد.افزون بر اینکه باد ادب و صبور هم هست. سبک قالب شخصیتش هم بنظر میرسید pباشد. نامنظم.درکنار این صفات اخلاقی، او بیش از هرچیز یک نویسنده است. نجف‌زاده نویسنده ایست که وقتی داستان‌های فوق‌العاده اش را با صدای خودش اجرا میکند، با خودت میگویی در خبرنگاری حیف شده است! خصوصا که بسیار اهل کتاب و فیلم و مطالعه است. حرف بی حساب نمیزند. او متفکری است که علمش را در حرفه‌اش به نمایش میگذارد و همین است که او را آدمِ حسابی کرده است.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 20:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر مدار حسین(ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-xfdgk5hnpt63</link>
                <description>انتظار ما به سر رسیدامروز در چشمان همه‌ی ما، شوق تمام شدن انتظار را میشد دید. انتظاری که کم کم به سالگرد 6 سالگیش رسیده بودیم و حسابی نفسمان را گرفته بود. اما بالاخره ظهر جمعه و رسیدنمان به امام‌زاده سید‌محمد، وعده‌گاهی میشود برای پایان انتظار.درکنار بادهای بهاری، با زبانی انس گرفته به روزه و چمدانی به دست، جمع میشویم در کنار هم و دلگرم به حضور خیل عظیم همسفری های مشتاقمان. مشتاقانی در سایه‌‌ی علم امام حسین(ع). علمی مزین به شعار بر مدار حسین، که عالم دایره مدار عشق است و دایره‌دار این مدار، حسین بن علی است.هرچه چشم میچرخانیم، فضا مملو شده از ترکیب اشک و لبخند و بغض و آغوشِ بچه ها به روی هم. بچه‌هایی که چشم به دنبال همسفری های زائرشان میجویند و بی بهانه به روی هم لبخندِ عشق میزنند. خانواده هایی که فرزندانشان را به آغوش میشکند و التماس به دعای خیر میکنند. عطر اسپندی که همراه با ذکر فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ به آسمان ها میرسد و همراه با گوسفندهاي قرباني شده، ضامنی میشود برای سفرِ بی‌خطر دختران فانوس.میان آن‌همه اتوبوس، به دنبال شماره اتوبوس خودمان میگردیم و گپی میزنیم با سرگروه‌هایمان. هماهنگ میشویم با مسئول اتوبوس‌هایمان و میشنویم آخرین حرف‌های شنیدنی را.آخرین سکانس پایانِ انتظار، با یک عکس یادگاری تکمیل میشود. یک قابِ بسته از 800 دختر فانوسي. قابي که تا ابد بماند و به یادمان بیاورد که امروز را چطور سپری کردیم. اشتیاق وجودمان را، قلب های سرشار از عشقمان را و لبخندی که جزئی جدانشدنی از صورتمان میشود. برای آخرین بار دست تکان میدهیم و خداحافظی میکنیم. اما، غم جاماندنِ جامانده های گروه، بغضی میشود در گلویمان. اشکی در دلمان و آهی در وجودمان. عزیزان جاماندمان را در آغوش میگیریم و قول میدهیم. قول میدهیم که در تمام لحظات قشنگی که خواهيم داشت، به یاد تک‌تکشان باشیم.اتوبوس هایمان از زیر قرآن رد میشود و باران رحمت الهی است كه برای بدرقمان نازل میشود.سلام ما به مهربان ترین باباقريب به گذشت 24 ساعت از شروع سفرمان، به شهر نجف ميرسيم. بار‌و بنديلمان را ميان اتاق هايمان جاي ميدهيم و كليد اتاق هارا تحويل مسئول هتل. زير آفتاب گرم بعد از ظهر نجف جمع ميشويم و به آرامي شروع به حركت ميكنيم. بر زبانمان ذكر يا مقلب القلوب جاري است، براي اولين زيارت و اذنِ دخولي كه بايد بر قلب هايمان بنشيند. نگاهمان به انتهاي خيابان شارع الرسول كشيده ميشود. به گنبد طلايي رنگي كه مزين به كلماتي سبز رنگ است: السلام علیک یا اخا الرسول الله. در آسمان آبي رنگ نجف، پرندگان خوشبخت مقيم آنجا به استقبالمان مي آيند و دل هايمان را آسماني تر ميكنند. جميعت چندصد نفريمان كه از گيت ها رد ميشود؛ رو به روي باب القبله، درچند قدمي حرم حضرت امير مينشينيم و گوش ميسپاريم به مدح مولا و مرثيه‌ي خاندان پيمبر. مرثيه‌ي حضرت خديجه كه اذن دخولمان به سالروز وفاتشان چه زيبا گره خورده است. با چشمان خيس و قلب هاي حقيقتا آرام، اذن دخولمان بر جانمان ثبت ميشود و وارد حريم پاك اميرالمومنين ميشويم. با ثبت نگاهمان به ايوانِ طلايی حضرت، روبه روي حرم، شروع به خواندن دسته جمعي زيارت امين‌الله و ختم قرآن ميكنيم. اما هنوز هم در بهت رسيدنمان به نجف هستيم. به مسجد كوفه و سهله ميرسيم؛اعمالش را به جا مي آوريم؛ قلبمان رقيق ميشود و هنوز باورمان نميشود كه در چه هوايي نفس ميكشيم. به وادي‌السلام و فضائلش ميرسيم؛ از شنيدني هاي مرحوم حاج سيدعلي قاضي ميشنويم؛ نفسمان را به دعاي فرج براي امام حاضرِغايبمان انس ميدهيم و هنوز هم باورمان نشده است كه در چه بهشتي ساعاتمان را ميگذرانيم. به قول بچه ها نجف يعني سرزمين پدري. يعني پناهگاهي امن. نجف يعني ايستادن در كنار ضريح با ابهت حضرت علي(ع) و گفتن خالصانه ترين ياعلي ها. يعني گفتن محرمانه ترين رازها به پدرترين پدر عالم. نجف يعني سپردن دل و دينمان به حضرت. بستن عمیق ترین عهدها و به امنت گذاشتن خوبی‌هایمان که مبادا آنها را در راه صعبالعبور دنیامان از دست بدهیم. نجف آرام گرفتن روح است. حظ بردن نگاه است و نفس كشيدن در هواي معطر ولي خدا. نجف برای بچه های فانوس يعني درس معرفت و قدم برداشتن به نيابت از دوستان به ظاهر جامانده. نجف عزيزتر از جانمان، به چشم برهم زدني به پايان ميرسد و ما بازهم ميگوييم: شكرالله- الحدالله- نعم المولابه خونه برگشتیم، خونه آغوشِ حسینه مگه نه؟با خاک نجف بدرود میگوییم و  حوالی اذان صبح به سرزمین خویشاوندان اما رضا قدم میگذاریم. از هرکه میپرسی میگوید: جواز کربلایش را به پنجره فولاد رضا مدیون است و حالا برای عرض تشکر، به دست بوسی کاظمین آمده است. به سامرا میرویم و بازهم غربتِ دلمان را همراه با خواندن دعای فرج به جد امام عصرمان هدیه میکنم. به پدر و مادر و خویشاوندان او آل یاسین را پیشکش میکنیم و عاجزانه میخواهیم که ما را در این راهی که برگزیده ایم، یاری کنند.به کربلا که میرسیم اما داستان فرق میکند. دلمان بی قرار شده است. سرکش شده است. آرام شده است. شاید بهتر باشد بگویم دلمان دست و پا میزند. شوق و بی قراری باهم درآمیخته شده است. دلمان یک جورهایی شده است!بین اطلوعین روز چهارشنبه راهی بین الحرمین میشویم. آسمان هنوز هم میان خورشید و ماه مردد است و هوایی است گرگ‌و‌میش. تنها صدایی که به گوشمان میرسد، گام هایی است که به ذکر است استغفرالله آغشته شده است. افسار دلمان را به دست میگیریم که مبادا این دمِ آخری دچار غفلت بشود. نگاهمان را تنها معطوف به وصل میکنیم و گاهی نیز برآن دستی میکشیم که بازهم شفاف ببینیم. درکنار ورودی حرم علمدار که میرسیم، متوقف میشویم. اینجا همان جایی است که باید دست ادب را روی سینه هایمان بگذاریم. اینجا همان جایی است روضه‌ی حضرت عباس(ع) را میخوانیم، نگاه مولا را بر قلبمان مُهر میکنیم و با کسب اجازه از سقای ادب، با سری افتاده به سوی بین الحرمین گام برمیداریم؛ شاید میخواهیم خودمان را به جای حُر جا بزنیم.بشارت میدهیم قدم هایمان را. مژدگانی  میدهیم چشم‌هایمان را. دست میگذاریم بر تپش های بی‌امان قلبمان و بالاخره ما به کربلا رسیده ایم! اشک – بهت- گریه- حیرت-سکوت- بغض. این وصف حال ماست. وصفی متفاوت که پیوند اشتراک آن سجده های شکرمان است که بر بارگاه اباعبدالله می نشانیم. حالا یا حسین هایمان را روی به سوی گنبد میگوییم. نعم المولا هایمان را حواله‌ی حرم میکنیم و اشک‌هایی را که برای علی اکبر و علی اصغر ابی‌عبدالله ریخته ایم، با شرمندگی به خدمت حسین(ع) میرسانیم. ما بالاخره به کربلا رسیده ایم!گویند امام هر عصر، بابای مهربان است/ عید شما مبارک، بابای مهربانمچهارشنبه بعد از ظهر، به تقریب یک روز از رسیدنمان به کربلا میگذرد. اذن دخولمان را گرفتیم، زیارتمان را کردیم و استراحت بعدش را هم به جا آوردیم. حالا همگی در پاگرد یکی از هتل ها جمع میشویم. حرف و حدیث های شنیدنی را میشنویم. شاخه های گلمان را دریافت میکنیم و دسته جمعی به راه می افتیم.بعد از آن اذن دخول سحرگاهیمان، حالا شور عجیبی در قلب هایمان داریم. شوق داریم. شعف داریم. برای میلاد برادر امام حسینمان، عجیب شادمانیِ سرخوشانه ای داریم. چهره‌هایمان رنگ و روی دیگر پیدا کرده است. روسری های رنگی به سر کرده ایم و برای گلباران سرزمین عشق به سوی بین الحرمین راه می افتیم. عرض و طول خیابان های کربلا، یکپارچه به رنگ چادر دختران فانوس و گل های سبزشان در می آید. تنها صدایی که به آسمان میرسد مدح مولا حسن است. حسن جانم، حسن جان- حسن جانم، حسن جان.نگاه خیره‌ی زائران را به سمت خودمان جلب کرده ایم. از خیل جمعیتمان و همنوایی صدایمان به وجد می آیند. ما باز هم یکصدا دم میگیریم:فخرم این است، گدایی ز دیار حسنم، بعد با حفظ سِمَت، نوکر یک بی کفنم.از کنار کبوتر های حرم میگذریم. به صحن و سرای امام میرسیم. چشم به گنبد طلایی رنگ او میدوزیم. میلاد برادرشان را تهنیت عرض میکنیم. گل هایمان را به سوی گنبد به رقص در می آوریم. با حقیقی ترین لبخندی که تاکنون به صورتمان نشسته است، نجوا میکنیم: به روی لوحِ دلم حک شده با خط درشت، من حسینی شده ی دست امامم حسنم</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 04:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-gliso8jr8qzr</link>
                <description>مادر من عاشق روزنامه بود. این بودی که میگویم به اوایل کودکی ام برمیگردد. آن زمان هروقت دلخوری میان مامان و بابا پیش می آمد، منت کشی غیر مستقیم بابا خرید روزنامه بود و قضیه فیصله پیدا میکرد.حالا از آن روزها دست کم 15 سال میگذرد.از زمان انتخاب رشته ی دبیرستان و دانشگاه من هم میگذرد. من برخلاف میل قلبی ام ارتباطات را کنار میگذرام. کنار گذاشتن ارتباط برای منی که میان 100 راهی گیر کرده ام و به هیچ رشته ای هم علاقه ی خاصی ندارم، یک جور فرود آمدن درگردابی است که چندسالی از عمرم را به بیراهه میکشد.به هرحال ارتباطی نمیشوم. اما آرزوی ارتباطات که مانده است. آرزوی ارتباطات که خدای بالای سرم هم خبر دارد. خدایی که یک روز دست به کار میشود و از میان آسمان و زمین معجزه هایش را رو میکند. گرد گردون را میچرخاند تا در کمترین زمان ممکن اسم من وارد روزنامه بشود. اسم من وارد روزنامه بشود و پس از مدتی عنوان خبرنگار را کنار بگذارم و نویسنده بشوم.من حالا نویسنده ای شده ام در روزنامه ای که خیلی ها میگوند اصلا شاید چاپ نشود. یا به قول فلان استاد اصلا چاپ هم بشود مگر کسی دیگر روزنامه میخواند؟ دلت را به چه چیزش خوش کرده ای که اینطور مینویسی و به خودت هم افتخار میکنی؟ سر خودت را کلاه گذاشته ای؟ اما من به آرزویی رسیده ام که میدانم دست خدا من را به آن رسانده است. برای منی که عمری عنوان نویسنده و روزنامه‌نگار آرزویی با فرسنگ ها فاصله بوده ، حالا راهی برای نوشتن یعنی نشستن بر تکه های ابر و پرواز در دل مه های آسمان.برای منی که به آرزوی خودم رسیده ام، زیباترین دعا این است که کاش هرکس به آنچه میخواهد برسد. رسیدن مفهومی است بیان نشدنی.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 15:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم مهمان سفره‌ي يك دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%8A-%D9%8A%D9%83-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-onqonvvqkpz5</link>
                <description>موقع پايين آمدن از پله ها تصمیم میگیرم تا یک عکس یادگاری از این مهمانی داشته باشم.عکسی یادگاری برای روزهایی که به احتمال زیاد دلم برای چنین لحظاتی تنگ میشود. برای دقایقی که به قول راضیه مهمان ویژه‌ي سفره‌ی امام رضا شده ایم. مهمان سفره ي امام رضا شديم، آن هم از راهي كه نفهميديم آخر چطور شد.درآن چند روزي كه راهي مشهد شده بوديم، هرروزش را دعا کردیم كه يعني ميشود بالاخره اين بار پاي ماهم به مهمان سراي حضرت برسد؟ نكند دست آخر ماهم مثل آن زائر صحن آزادي بشويم! همان روز اول شنیده بودم كه ميگفت: «يا امام رضا! خودت شاهد باش. نه چايي دادي نه غذا. تشنه و گشنه رفتيم» البته ما چايي را خورده بوديم ولي اينكه هر روز بوي قرمه و قيمه كل صحن را پر ميكرد و سهم ما فقط بوي غذا بود، اصلا براي خود امام رضا هم وجهه ي خوبي نداشت.ما كه نذر و نيازهايمان را براي نهار كرده بوديم، اما از همان راهي كه نفهميديم چطور شد، خبر رسيد كه مهمان صبحانه شده ايم. به هرحال سعي كرديم صبحانه را هم جزو وعده هاي غذايي محترم حساب بكنيم و به دل نگيريم. گفتيم لابد يه حليم شير خوشمزه ميدهند كه حالا با نمك بخوريم يا شكر؟ يا اگر كله پاچه دادند كسي ناز نكند آن وسط، حتما بخوريد كه كله پاچه هاي حضرت فرق ميكند. اما درواقع صبحانه ي مهمان سرا، پنير و حلوارده بود. به همراه خوراك لوبيا، چايي، چندحبه قند و نان بربري با كنجد.اين نان و پنير و مخلفاتش غذاي مشترك همه ي حاضران در مهمان سرا بود. هرکسی که ژتونی به دستش  میرسید تا اجازه ی ورود پیدا بکند، همان خوش آمدی را میشنید که دیگری شنیده است. او را در همان مسیری هدایت میکنند که به دیگری بفرمایید گفته اند و پشت همان میز و صندلی های سبز رنگی مینشیند که دیگران هم نشسته اند.آن مطاعی که با احترام به من دانشجو تعارف میشود، همان غذایی است که برای دختر 16 ساله ی طلبه‌ی بغل دستی ام و مرد نقاش ساختمان روبه‌رویی ام و فلان کس پشت سرم و غیره و غیره هم تعارف میشود. این «نوش جانتان. خوش آمدید»  هم جملاتی است که در انتها با نهایت عشق و خلوص، مهمان قلب تک تک زائران میشود.وقتی که عکس آخر کار را میگیرم، تنها یک چیز درذهنم تداعی میشود: این سفره ای که امام رضا هر روز پهن میکند، خودِ خودِ برابری است.خودِ خودِ یکشکلی، مصداق عینی بی طبقه‌گی.مصداق عینی آرمانی که از روزگاری بسیار دور افلاطون و مارکس و انگلس و لنین و غیره هم در سر داشتند و میخواستند که چنین سفره هایی را پهن بکنند. میخواستند تفاوتی میان انسان ها نباشد و ملاک برتری آنها بر یکدگر ظاهرشان نباشد. میخواستند اصلا طبقه ای نباشد که تفاوتی از ظاهر وجود داشته باشد. میخواستند سوسیالیسم و کمونیسم و هزار تا ایسم دیگر را تحقق ببخشند؛ اما این تنها سفره ی امام رضاست که یکدست پهن میشود. سفره ی امام رضاست که بدون الحاق به هیچ یک از این ایسم های امروزی، سالهاست که در این دنیای طبقاتی، بر محور برابری پیش میرود.البته که برابری در ظاهر! این سفره های یک شکلی که پهن میشود تفاوتی در ظاهرش نیست اما فرق میکند که چطور از آن استفاده میکنی. فرق میکند که با آداب سفره آشنا هستی یا نه؟ میدانی پشت چه سفره ای نشسته ای یا نه؟ فهمیده ای که تفاوت امام رضا به طعم غذای مهمان سرا و رنگ و لعاب کاشی هایش نیست یا نه؟ خبرداری که اینجا تکه ای از بهشت است که جوهر آن با کل دنیا فرق میکند یا نه؟ اصلِ اصلِ ماجرا این است که میدانی که به کجا آمده ای؟ و برای چه آمده ای؟ و قرار است که چطور راهی برگشت شوی یا نه؟</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 06:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری 13 دی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-13-%D8%AF%DB%8C-v3jaozsw22ob</link>
                <description>صبح روزجمعه. مامان و بابا رفته بودند مسافرت و من و سارا تنها در خانه. برای شنبه اش امتحان داشتم و مجبورا ساعت 6 صبح کوک کرده بودم که بیدار شوم. فکرکنم کمی هم زودتر بیدار شدم و برای اینکه خواب از سرم بپرد داشتم کانال خبرها را چک میکردم.یک خبر کوتاه زده بود: شهادت قاسم سلیمانی.من قاسم سلیمانی را نمیشناختم. مطمئن هستم که نمیشناختم. شاید یک بار فیلمش را در اخبار دیده بودم، ولی ابدا از او شناختی نداشتم.حتی به چهره هم... با این حال دستپاچه شدم. شبکه خبر را روشن کردم که صحت خبر را ببینم و آنجا هم تنها یک خبر کوتاه بود: شهادت حاج قاسم سلیمانی! بدون هیچ حاشیه ای.من! همانجا شروع میکنم به گریه کردن. به تصویر تلویزون زل میزنم و گریه میکنم. خبر را میخوانم و گریه میکنم. و حتی یک بار هم از خودم نمیپرسم که چرا اینطور گریه میکنی؟ چراکه در وجود من کاملا تفهیم شده است. این منِ من نیست گریه میکند؛ وجودی است که احساس غربت میکند. وجودی که عزیزش را از دست داده است و حالا برای او داغدار است.کم کم تلوزیون هم بروز میشود. ساعتش را مینوسد. نحوه ی شهادت را. عکس ها و فیلم های گذشته... اما این زرق و برق های رسانه ای چیزی را عوض نمیکند.من پیش از اینها مجنون شده بودم. بحث تحریکات رسانه و این حرف های دوزاری نیست. حرف اعتقاد است. حرف عشق.من ایمان آورده ام که آدم های خوب را لازم نیست بشناسی.آدم های خوب در قلب انسان ظاهر میشوند. انس میگیردند. زندگی میکنند. که اگر اینطور نبود، چرا باید برای غریبه ای که حتی قیافه اش را هم نمیشناسم اینطور آشفته شوم؟ چرا باید تمام آن یک هفته ای که تنها بودم را بگریم و قلب من، قلبی که تنها خود، میدانم که چقدر سنگ است، اینطور عاشقانه کسی را دوست بدارد؟من ایمان آورده که جنس برخی دوست داشتن ها فرق میکند. برخی عشق ها را خدا به زمین میفرستد...</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 00:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانستان کابلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vhye7ddqfrq3</link>
                <description>من تقریبا همه ی کتاب های امیرخانی را خوانده ام هرچند که زیاد هم ننوشته است. و وجه اشتراک همه ی آنچه که خوانده ام هم این است که بسیاری از آنچه نوشته است را نفهمیده ام. کلیت کتاب و بعضا بعضی موارد و جملات زیبایش را به خوبی درک کرده اما بسیارش را هم نفهمیده ام. ادبیات مرموزی دارد و دقتی بی حساب میخواهد که من ندارم. اما بحث کابلستان فرق میکند. خودِ خودِ سفرنامه ی نرم است. یک سفرنامه ی نرم که عجیب هم کشش دارد. با اینکه میدانستم از آن روزها 10 سالی میگذرد اما بازهم بیتاب بودم که نکند شبانه راه بیفتد و طالب ها سرش را ببرند. خداپدرش را بیامرزد با این چیزی که نوشته است.این از تعریف های دوزاری که باید ازکتاب میکردم. اما کابلستان امیرخانی فرق میکند چون خودش رضا امیرخانی است که با یک نویسنده ی صرف فرق میکند. امیرخانی راستی راستی نویسنده است. نه برای ارمیا و بیوتن و اینهایش... امیرخانی نویسنده است چون برای نوشتن هایش در بین مردم زندگی کرده است. اینکه میگوید از تاکسی پیاده میشوم و شهر کابل را پیاده گز میکنم تا روح شهر را بفهمم یعنی که او خیلی خیلی میفهمد. امیرخانی که در تک تک روزهای حضورش در کابل و هرات و مزارشریف،به دنبال کشف فرهنگ های مشترک است و مقایسه ای که بین میهن اولش( ایران) و میهن دومش( افغانستان) میکند، بوی وحدت میدهد، یعنی خیلی نویسنده است. اینکه بفهمی دنیای نوشته هایت ناگزیر رنگ و بویی از سیاست دارد. رنگی اصیل از فرهنگ که هرچه کنی امکان ندارد که از تو دور شود.پس باید تاریخ را حسابی خوانده باشی! پس سرفصل های کتابت هم برگرفته از شیخ الرئیس میشود.اینکه بفهمی نویسنده شدن به معنای ساز مخالف زدن صرف با حکومت نیست و از طرفی تائید کورکورانه ی آن هم نیست. یک جایی باید بگویی لعنت برپنجشنبه ای که به سراغ کنسولگری کشورت میروی و اینطور از سیاست های آنها چندشت میشود؛ و روز دیگر باید بگویی اینکه ایرانی خودش را ایرانی میداند و بلوچ، کرد، لر، فارس و غیره و غیره ندارد، یعنی هزاران سال نوری تمدن.نویسنده یعنی بیایی و تحلیل هایت بین المللی باشد. انتخابات های خاورمیانه را برسی کنی و بگویی حواستان هست که ما چه نقش کلیدی در اتحاد این دنیای جدید داریم؟ راستی حواستان هست که با همه ی پیشرفت هایی کهنسبت به این میهن دوم داریم، فقط کافیست تا اتحاد داخلیمان کمی خدشه دار شود تا به معنای واقعی به روزهای وحشت افغانستان برگردیم!!!نویسندگی یعنی با همه ی اینها،دلت برای چشمان مورب دختر هزاره بلرزد و با خودت بگویی مگر چه گناهی کرده است که سرنوشت او با چنین زندگی سختی عجین خواهد شد؟بعد ازتعریف های یه زاری از کتاب، جانستان کابلستان را بخوانید. بعد هم اگر دلتان خواست هرچه استعمار و استکبار و اس دیگر هست را لعنت کنید و برای اینکه عقل این اسکل های داخلی هم کمی بیشتر برسد دعا کنید.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 00:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشوبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60676144/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8%D9%85-b20ql1jbdknv</link>
                <description>بعضی از روزهای هفته را دلم میخواهد که غم داشته باشم. دلم میخواهد که شکست عشقی خورده باشم، دلم میخواهد آنقدر فقیر باشم که نانی برای خوردن نباشد، دلم میخواهد یک مریض بدحال داشته باشم... مهم نیست که موضوعش چه چیزی است، من دلم میخواهد بهانه ای برای اشک ریختن داشته باشم. دلم میخواهد توجیهی محکم، برای حال بدم داشته باشم. میخواهم دستاویزی پیدا کنم که بتوانم به دامان کسی چنگ بزنم. کسی که  دستش برسد. بتوانم یقه ی خدارا بگیرم. بگویم سلام. بگویم آمده ام گله و شکایت. بگویم بیا و به حرف هایم گوش کن... بگویم؟؟؟ اصلا مهم نیست که موضوعش چیست! بگویم آمده ام خودت را ببینم. حالت چطور است؟ من هم خوبم. تو را که دیدم، بهتر شدم. راستش انگار دلم برایت تنگ شده بود که اینطور آشوب شده بودم. نمیفهمیدم دردم چیست؟ اما آرام هم نداشتم. دنبال بهانه ای بودم که دست خالی نیایم سراغت. میدانی که صورت خوشی ندارد بی خود و بی جهت و سرزده مزاحمت بشوم... حتما باید یک سبد غم و اندوه و گله را پیشکت بکنیم...بگذریم. اوضاع بهتر است.تنها کمی دلم گرفته بود. انگار اشک های ریخته شده را خودت جمع کرده ای. شرمنده!بدموقع هم مزاحمت شدم. سلامت باشی. خدانگهدار.</description>
                <category>روزنه</category>
                <author>روزنه</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 23:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>