<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zaza</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60798586</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 01:58:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1880602/avatar/wOqNyQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zaza</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60798586</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چراغ ها را من خاموش می کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60798586/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-f6swuxv27pj5</link>
                <description>رولان بارت شاخص تاثیرگذاری یک متن را لذت می­ داند و اضافه می­ کند: اگر در نقد یک اثر بگوییم که لذت بردیم، حرف کمی نزده ­ایم.هنگامی که تصمیم گرفتم برای چالش تیرماه طاقچه، چراغ­ها را من خاموش می­ کنم زویا پیرزاد را بخوانم گمان نمی کردم قرار است این­طور از خواندنش لذت ببرم.در این رمان ما با روایت زنی همراه می ­شویم و به آبادان سال­های پیش از انقلاب می ­رویم. کلاریس، راوی داستان، آن کس که به ما همه­ چیز را نشان می­ دهد اما نگاه خودش را غالب نمی­ کند. زنی که مادر سه فرزند است و پیش­ فرض ما از زن خانه ­داری که دائما درحال فکر کردن به انجام کارهای خانه به نحو احسن و برآورده کردن نیازهای خانه­ ای شلوغ و پر رفت ­و­ آمد را اقناع می­ کند اما به همین امور محدود نمی­ ماند. با ورود همسایه جدید به روند داستان، کلاریس خود را می­ بیند. خودی که در طی سال­ها  فقط گاهی به سراغش می ­رفته. راوی در هیچ­ جا متوقف نمی­ شود مانند ذهنش که دائم به کارهای کرده و نکرده فکر می ­کند و از این حیث با روایتی روان و همراه­ کننده روبروایم که از لذت­ های خواندن این رمان است. راوی به یک انسان واقعی می­ ماند. خسته شدن از زندگی روزمره و تحمل اعضای خانواده را نداشتند، عذاب وجدان از کارهای نکرده ­ای که حکم وظیفه بر دوش فرد هستند، داشتن احساس به فردی باوجود تاهل؛ اگر همین سه ویژگی را هم در کل اثر دنبال کنیم متوجه صدای متفاوت راوی از دیگر راویانی که به آن­ها عادت کرده ­ایم می ­شویم. چه چیزی این رمان را از سایرین متفاوت کرده که می ­تواند جوایز متعدد و ارزشمندی نصیب خود کند؟بودن در ذهن کلاریس یک فرصت خوب است که انسان­ ها را انسان ببینیم. آدم ­ها را صرفا در قالب نسبت­ های خونی نگاه نکنیم. یک مادر وظیفه دارد این­چنین باشد، یک فرزند حق ندارد این­ طور درمورد والدینش فکر کند و ... . وقتی انسان بودن را از شخص بگیریم و با باید و نبایدها محصورش کنیم و اگر طبق قالب ما پیش نرفت عذاب­ وجدان به او بدهیم دیگر چه چیزی جز یک شماره شناسنامه از آن فرد باقی می­ ماند؟این نگاه غیرانسانی به افراد به ویژه زنان آن هم در جغرافیای ما بسیار بیشتر است. جایی که هنوز هم خانه­ داری و مادری فاضل­ترین ویژگی­ های زن دانسته می­ شود و فدا کردن خود در قبال اعضای خانواده بالاترین ارزش را دارد. اغلب ما سعی نمی ­کنیم مادران را با اسم و فامیل خودشان و انسان­ هایی دارای آرزو و هدف­ های شخصی ببینیم. حوصله اعضای خانواده را نداشتن امری قیبح دانسته شده و ما به خودمان این اجازه را داده ­ایم تا مادران و زنان خانه­ دار را کارگرانی بیست و چهار ساعته بدانیم. حتی اگر مادر، شاغل هم باشد، کارش شغل دوم حساب می­ شود و کار ِخانه اولین وظیفه او.پیرزاد با در نظر داشتن محدودیت­ هایی که زنان بعد از انقلاب داشته ­اند، قصه­ اش را به میان ارمنی ­ها می­ برد. گرچه که پرده برداشتن از افکار حقیقی زنان در هر زمان و مکانی دارای محدودیت ­های خاص آن زمان بوده اما گامی که پیرزاد در این عرصه برداشته شایسته تقدیر است و این والاتر از هر جایزه ­ای می ­تواند باشد. ایجاد یک جبهه همدلی برای طبیعی دانستن احساسات انسانی. خواندن این کتاب شاید برای زنان لذت بیشتری داشته باشد. همذات ­پنداری ایجاد شده میان زنان، این که هرکدام از ما می ­تواند کلاریس باشد، البته عده ­ای این فرصت را دارند تا از یک جایی خودشان را هم به رسمیت بشناسند و عده ­ای باتوجه به شرایط­ شان ممکن است حسرت تصمیم پایانی کلاریس را داشته باشند. به هر جهت خواندن این رمان می­ تواند لذت خواندن را در شما زنده کند.</description>
                <category>zaza</category>
                <author>zaza</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 23:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای قتل یک پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60798586/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-iawazcuzzk1g</link>
                <description>عده ­ای از نویسندگان هستند که یک گوشه گذاشتم ­شان تا هروقت خواستم چیزی غافلگیرم کند از کلاه شعبده ­ام خرگوشی بیرون بیاید. ادگار آلن پو یکی از آن خرگوش هاست. وقتی تصمیم گرفتم برای چالش خرداد ماه طاقچه از آلن پو داستانی بخوانم خودم را آماده یک شعبده بازی مهیج کرده بودم.قلب افشاگر از مجموعه در قلمرو مرگ به اندازه کافی ترغیب کننده بود تا بساط عیشم را فراهم کند. اما تا چند دقیقه بعد از اتمام داستان شبیه بچه­ ای بودم که بهش قول رفتن به یک مهمانی پر زرق و برق داده بودند او هم مجلل ­ترین لباسش را پوشیده اما دست از پا دراز­تر به خانه برگردانده شد چون هیچ­ چیز شبیه تصورش پیش نرفت.این موجب شد فکر کنم آیا ژانر وحشت همیشه باید به چیزی هراسناک یا غریب در بیرون بپردازد؟ اگر این­طور باشد قلب افشاگر صرفا به یک روایت کوتاه و سریع از قتل پرداخته. ما در ژانر وحشت به دنبال چیز بیشتری نیستیم؟خب بیایید وحشت را به عاملی صرفا بیرونی تقلیل ندهیم. درون ما پر است از چیزهایی ترسناک که غالبا بر آن­ ها سر پوش می­ گذاریم.در ابتدای داستان ما متوجه این ویژگی شخصیت می­ شویم که شنوایی بسیار تیزی دارد و به قول خودش «صداهای بسیاری از جهنم هم به گوشم می ­رسید». راوی-شخصیت که گویی در دیوانه­ خانه­ ای محبوس است با روایت داستان تلاش می ­کند دست جنون را از جنایتی که انجام داده کوتاه کند. «تا پیش از آن شب­ ها، هرگز به میزان استعداد و تیزهوشی ­ام پی نبرده بودم. به سختی می­ توانستم از غلیان احساس پیروزی درونم جلوگیری کنم». می­ بینید؛ راوی ما کاملا سر حال و به هوش است. راوی هفت نیمه شب به اتاق پیرمردی که با او هم­ خانه است سر می­ زند و او را تماشا می­ کند. پیرمرد آزاری به او نرسانده اما یکی از چشم­ هایش شبیه چشم کرکس است و نگاه منحوسش راوی را می­ ترساند. تا این­ که شب آخر پیرمرد با صدای سر خوردن انگشت راوی از روی پیچ حلبی چراغ بیدار می ­شود و سر جایش در تخت می ­نشیند. «در این زمان صدای ناله ضعیفی را شنیدم و فهمیدم که این صدا، ناله ­ی ترس از مرگ است... صدای آرام و خفه ­ای بود که وقتی همه­ جا مملو از ترس باشد از اعماق روح بر می­ خیزد، این صدا را خوب می­ شناختم». راستش شنیدن یا احساس این­ که چنین صدایی را فرد تشخیص بدهد می­ تواند از هر عامل بیرونی ­ای هول ­انگیزتر باشد. خیلی اوقات سعی می­ کنیم با حل کردن خودمان در اتفاقات روزمره از واقعیت­ های ناپسند دور شویم. اما برای عده ­ای این فرار دوام و قوامی ندارد.«آن­چه در وجودم دیوانگی می ­پندارید چیزی جز حساسیت بیش از حد حواس نیست». راوی که حالا نور چراغ را روی چشم منحوس پیرمرد انداخته دیگر وارد لحظه ­ای شده که خروج از آن غیرممکن است. از این پس همه صداها با بسامدی بیشتر اعصاب او را بهم خواهند ریخت. او پیرمرد را با ترسش روبرو می­ کند و آن ناله لعنتی بلند شده از جهنم برای مدت کوتاهی ساکت می­ شود.در آخر داستان وقتی پلیس از راه می ­رسد این شواهد به جا مانده از صحنه ارتکاب جرم نیست که راوی را لو می­ دهد بلکه صداها امانش را بریده ­اند.«هرچیزی از این مسخرگی قابل تحمل­ تر بود! دیگر نتوانستم این مسخره کردن­ های در لفافه را تاب بیاورم... فریاد کشیدم: پست فطرت­ ها! پنهان کاری بس است! من به جرمم اعتراف می ­کنم! تخته ­های کف را بکنید! آن­جاست! آن­جاست! این صدای ضربان قلب وحشت زده ­ی اوست!»دفعه بعد که خواستید کسی را که روی اعصاب­تان است بکشید گوش­تان را بگیرید تا خودتان، خودتان را  لو ندهید. البته اگر صدای جهنمی آدم­ های مرده از درون کرتان نکرد :))))</description>
                <category>zaza</category>
                <author>zaza</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 18:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاد بودن مستلزم این نیست که تمام رنج ها به پایان برسند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60798586/%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%84%D8%B2%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-sptd8izes0rx</link>
                <description>دلیلی که باعث شد کتاب نیلوفر و مرداب را برای چالش کتاب­خوانی فررودین ماه طاقچه بخوانم پرسشی بود که در مقدمه کتاب مطرح شده بود: آیا می­ توان در چنین زمانه بدی، خوب زیست؟چگونه شاد زیستن همیشه دغدغه ما بوده و هست اما زیستن در شرایط کنونی موانع بیشتری از حد معمول در مسیر پیدا کردن شاد بودن پیش روی­مان گذاشته و این­طور به نظر می­ رسد شادی هدفی دور و غیر­قابل رسیدن باشد.دو رویکرد برای پاسخ به این پرسش وجود دارد. یک این­که فرد را مستقل از اجتماع در نظر بگیریم و عوامل شادی وی را در خود او جست­و­جو کنیم یا اینکه در رویکرد دوم شادی و آزادی فرد را وابسته به زمانه­ اش بدانیم. قبل از دانستن جواب کتاب، پیش خودتان کمی فکر کنید و ببینید شما شادی را از کدام روش به دست می­ آورید. در ادامه، کتاب به این می­ پردازد که رویکرد اول نوعی تاثرناپذیری در دل خود دارد و فرد هر چقدر هم سعی کند در زمانه ویرانی کاخ شادی برای خودش بسازد عملا بعد از مدتی بی­ فایده خواهد بود و چون ما دارای هویتی مستقل از اجتماع نیستیم بنا­بر­این شادی­ مان هم وابسته به آن است.نویسنده کتاب، تیچ نات هان، راهبی بودایی­ ست و در تلاش است تا به ما به بیاموزد اولین قدم برای شاد بودن شناسایی و آشتی با رنج­های مان است. در واقع «مهارت شاد بودن مهارت درست رنج کشیدن هم هست».با این­که نویسنده به ما می ­گوید ما از رویکرد اول ره به جایی نخواهیم برد اما در حقیقت از همین روش استفاده می­ کند. او مسیر ذهن­ آگاهی را قدم به قدم به ما نشان می­ دهد. چطور اکنون و اینجا بودن را در دم و بازدم پیدا کنیم. چطور برای شادی باید از خودمان شروع کنیم. در لحظه اکنون باشیم و بدانیم رنج وجود دارد. اما مواجهه صحیح با آن مانند رفتار مادری با طفل گریان خویش است، یعنی او را پیش از هر قضاوتی در آغوش گرفتن. نکته دیگری که با شناسایی رنج­های خودمان به دست می­ آوریم درک کردن آسیب­ های دیگران است. برای کسانی که قصد دارند در مسیر مراقبه قرار بگیرند و می­ خواهند بدانند قرار است در این راه چه آموزش­ هایی ببینند این کتاب می­ تواند مفید باشد. شناسایی رنج ­ها، چگونگی برخورد با آن ها، رها کردن افکاری که رنج ­ها را دردناک ­تر کرده و اغلب واقعیتی ندارند و بیشتر نوعی خود خوری محسوب می­شوند، شناسایی عوامل شادی و خلق آن­ها. آن رویکرد دوم که می­ گفت شادی ما بسته به اجتماع است و یک امر صرفا شخصی و درونی نیست در فصل آخر کتاب دوباره نمایان می­ شود. ما یک مسیر به ظاهر ساده را با هم پیش آمدیم تا به اینجا برسیم که ریشه رنج و شای­های ما و موجودات زنده دیگر بهم متصل است. «آنچه شما با خود می­ کنید و دیگران با خودشان می­ کنند، به طور همزمان، برهمدیگر تاثیر می­گذارد». هنگامی که ما تمرین­ هایی برای شادی را فرا می­ گیریم، متوجه می­ شویم هر آرزوی شادی­ ای که آگاهانه برای خودمان داریم برای دیگری نیز هست. وقتی به دور از خشم و تعصب برای دیگران طلب خیر و شای می­ کنیم گویی در تلاشیم به واژه هم نوع نزدیک شویم. همدیگر را ورای آنچه بر ما گذشته ببینیم و بشنویم و بررسی کنیم. وقتی آگاه می­ شویم که حضور ما برای آن­ها که دوست­ شان داریم یک عمل سودمند دو جانبه است، وقتی که سعی می­ کنیم در هنگام رنج کشیدن دست کمک طلب کنیم، وقتی تلاش کنیم حرف­ های اطرافیان را با دیدی واقع­ نگر دریافت کنیم متوجه می­ شویم همه ما شبیه هم هستیم، از چیز­های یکسانی خوشحال و ناراحت می­ شویم، اجزای یک کل هستیم که با کمک و درک همدیگر می­ توانیم در کنار رنج­ ها، شادی را تجربه کنیم. در لحظه باشیم و هر نفسی که می­ کشیم را غنیمت دانسته و عمیقا از آن لذت ببریم. گاهی این ساده ترین و مهم­ترین شکل شادی ­ست. «معجزه راه رفتن بر روی آب یا پرواز در هوا نیست، بلکه راه رفتن با آرامش و شادی بر روی زمین است».</description>
                <category>zaza</category>
                <author>zaza</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 13:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا یک دقیقه تمام شادکامی برای سراسر زندگی یک انسان کافی¬ست؟</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%C2%AC%D8%B3%D8%AA-o9lljdlkvgya</link>
                <description> https://virgool.io/p/o9lljdlkvgya/%C2%AB%D8%B4%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/54965 در چالش کتابخوانی آبانماه طاقچه، شب های روشن اثر داستایفسکی را برای دومین بار خواندم. آنچه از بار اول خواندن در حافظه ام مانده بود خط داستانی بود، مردی درونگرا که شبی از شب ها دست تقدیر او را با دختری محزون آشنا می­ کند و قص علی هذا.  آنچه این بار نصیبم شد درکی نو بود. درکی تازه برای همدردی با آدم هایی که با برچسب های تک صفتی زدن بر آنها گوشه گیر، اجتماع گریز، سرد و بی ­روح دسته بندی شان می­ کنیم. اگر قلب ترک خورده­ ای دارید توصیه نمی ­کنم بر آلام خود بیفزایید. احتمالا وقتی به یک سوم ابتدایی کتاب برسید دوست دارید جلوی اتفاقات را بگیرید، به راوی بگویید همین امشب تمامش کن، ادامه نده، آخرش در چاهی می ­افتی که من افتادم. اما کدام بار در تاریخ، عاشقی به نصیحت دوستان گوش سپرده؟ &quot;ای ملامت کنان مرا در عشق/ گوش می­ نشنود ازینسان پند&quot;اگر یادآوری شیرین ­ترین لحظات عمرتان همراه با حرمان است؛ اگر سر خود را با کار، فعالیت های ورزشی و دیدار دوستان برای فرار از مرور خاطرات گرم می­ کنید، تنها نیستید. برخی از ما برای این که به قلب مان بفهمانیم رابطه ای گذشته و تمام شده دست به پاک کردن عکس ها، فیلم ها و صفحات چت می­ زنیم. حذف کردن داده ها به مانند قطع کردن عضو است برای سربازی در میدان نبرد. سربازی که داوطلبانه به خط مقدم رفته و ناگاه در آخرین لحظه منتهی به پیروزی پایش روی مین می ­رود. چشم باز می­ کند و پایی را می­ بیندکه به شدت جراحت دیده و قابل درمان نیست. اما آیا هنگامی که آن پا را قطع می ­کنیم جای خالی اش بیشتر یادآور ماجرای از دست رفتنش نیست؟ درست است؛ نگه داشتن عضو مجروح هم دردی دوا نمی ­کند. دوست داشتن و عشق هم همین است. عضو مجروحیست که نه می­ توانی به قطع شدنش رضایت دهی و نه می­ توانی نگهش داری. عاشقی جانبازی ست.شب های روشن دیدار دو جانباز است. راوی و دختری بنام ناستنکا. دختری که در انتظار دستی حامی برای قدم برداشتن در این زمین پر از سنگلاخ است. یکسال قبل هرچه داشته را در طبق اخلاص می­ گذارد و از مستاجر شان می ­خواهد او را همراه خودش به مسکو ببرد. مستاجر جوان که در آن زمان شرایط مالی مناسبی برای ازدواج نداشته یکسال زمان می­ خواهد تا شرایط لازم را مهیا کند. جوانان قرار می­گذارند یکسال بعد به میعادگاه بیایند و دل را به کام شیرین برسانند. شب موعود می ­رسد اما از مرد خبری نیست. دست تقدیر راوی را پیش پای ناستنکا قرار می­ دهد. در شب اول هر دو، عضو نداشته شان را از یکدیگر پنهان می­ کنند. اما چیز غریبی این میان شکل می ­گیرد که آن دو به هم اعتماد می­ کنند تا فردا شب داستان زندگی شان را تعریف کنند. در شب دوم هرکدام شرح واقعه می ­دهند که چطور پای شان را از دست داده­ اند و از نشان دادن جای بریدگی به یکدیگر خجالت نمی­ کشند. مانند کودکانی که به تازگی دندان شیری شان افتاده و نمی­ خندند تا جای خالی دندان را کسی نبیند اما وقتی همدردی در مدرسه و کوچه پیدا می­ کنند از ته دل با هم می­ خندند.در شب های روشن با روایت اول شخصی مواجهیم که احساسات سنگ و آجر و درخت را به خوبی درک می­ کند. اما چرا تا قبل از دیدار با ناستنکا ردی از ارتباط او با انسان دیگری نمی­ بینیم؟ چرا از نزدیکی با انسان ها دوری می ­کند؟ و چرا یک شب گویی در میدان مغناطیسی قرار می­گیرد که راه گریزی از آن ندارد؟ راوی ما می ­داند ارتباط و نزدیکی چه تبعاتی برایش دارد. می­ داند هر وابستگی تا چه میزان ترسناک و لذت بخش است. خاطرات نورانی گذشته که دیگر تکرار نخواهند شد زهر شیرین اند، از یادآوری شان در قالب گذشته لذت می­ بری اما به محض اینکه در می ­یابی در لحظه حال هستی و از آن گذشته، فقط غباری مانده است و تو، سرت را از دنیاهای غیر­انسانی پر می­ کنی. با خانه ها و جاده ها هم آواز می­ شوی تا بلکه انسان ها را به مانند پیکره ای در تابلو نقاشی رصد کنی نه بیشتر. اما دست تقدیر همیشه می ­خواهد برتری اش را به تو ثابت کند. همان دم که می ­اندیشی آسمان سعادتت دیگر رنگ نور به خود نخواهد دید، درهای بهشت به رویت گشوده می ­شود و تو ساده ­دلانه به سمتش می ­روی. با خود می ­اندیشی به پاس مدت های مدید برزخ زندگانی، حال به آرامش رسیده ام. اما درست همان لحظه که دستت را به تصویر دلفریب آیینه جادویی می­ دهی پنجه های عجوزه تقدیر تو را به سیاهی ها می ­کشاند و حقیقت، که بیابانی از خس و خاشاک است را نمایان می ­کند. ورق بالاتر از آن تقدیر است. تو در قمار عشق بازنده ای. پاک بازی که دیگر چیزی ندارد جز کالبدی آواره میان ارواح دیگران. چه کسی در این دنیا دقیقه ­ای شادکامی را برای سراسر زندگانی کافی می ­داند؟- </description>
                <category>zaza</category>
                <author>zaza</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 15:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>