<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریۀ دانشجویی «بامداد»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60819892</link>
        <description>نشریۀ دانشجویی «بامداد»، نشریۀ کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی شریف 
کانال تلگرام: https://t.me/ksabamdad</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:54:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4524519/avatar/zKgkjP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60819892</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آتش در شعر حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-dxqv8wmlwdoy</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | دکتر شهنار عرش‌اکملگاستون باشلار (Gaston Bachelard) برای شناخت تخیل شاعران اساس اندیشه خود را بر تحلیل تصاویر ادبی قرار داده است. او با توجه به عناصر چهارگانه آب، آتش، خاک و هوا (باد) به تحليل تصاویر ادبی می‌پردازد. به عقیده او همه تخیلات شاعرانه به عناصر اربعه یا آخشیجان مرتبطند و این عناصررا می‌توان در شعر هر شاعری پی گرفت. ضمن اینکه ممکن است هر یک از این عناصر در اندیشه یک شاعر بنیان مستحکم‌تری داشته و تخیل شاعر بر آن استوار باشد. باشلار به نقش تخیل در دانش و ادب باور داشته و تحت تاثیر فروید، مفاهیم روانکاوی مربوط به ناخودآگاه را به سمت تخیل سوق داده است.گاستون باشلار و آرای او در باب آتشگاستون باشلار فیلسوف، ادیب و دانشمند فرانسوی است که تحقیقات او به کشف جوهر و منشاء تخیلات انسان یا قالب­هایی ارتباط می­یابد که به تخیلات آدمی‌شکل می­دهد. به عقیده او عناصر معدودی به تخیلات فرد پر و بال می­دهند. او طبق این عقیده به جستجوی مضامین اصلی ادبیات و بازنمود پیوند مستحکم آنها با ناخودآگاهی جمعی همت می­گمارد.از نظر او آثار اصیل و بدیع ادبی صرفا از تخیلی آفریده می­شوند که تاروپودش از یک یا چند عقده روانی مربوط به عناصر اربعه فراهم شده و به واسطه آن عقده­ها با وجود کثرت، انسجام و یکپارچگی یافته است.چهار عنصر آب، آتش، خاک و هوا در ضمیر ناخودآگاه بشر پژواک عمیق و کهنی دارند و باشلار به تحلیل تخیلات نویسندگان و شاعران درباره آنها می­پردازد. در واقع او از روانکاوی بهره می­جوید و رنگ و روی تازه­ای به روش جزمی‌فروید می­دهد. عناصر چهارگانه همواره نمودار حیات بوده­اند و باشلار انواع تخیلات را به چهار عنصر مادی مربوط می­داند. درواقع از نظر او امهات اربعه یا چهار عنصر بر گستره خیال جاری است و همه تخیلات به آنها مربوطندباشلار آتش و گرما را پدیده­هایی ممتاز می­داند که می­توانند همه چیز را توجیه و تبیین کنند چون هم در درون انسان موجودند و هم در بیرون او. آتش اولین پدیده­ای است که انسان ماقبل تاریخ درباره آن اندیشه کرده و برای معرفتش کوشیده، چون این تمایل به معرفت آتش همراه با میل به دوست داشتن و عشق بوده است. در اینجا می­توان به ارتباط مستقیم آتش و عشق که در تصاویر بسیاری از شاعران وجود دارد اشاره کرد.باشلار در نظریات خود آتش را در وجوه متعددی می­نمایاند. اجاق، نور، روشنی، هیزم، خورشید، شمع، شراب، رعد، تندر، برق، کوره و ...او چهار نوع عقده را در پیوند با آتش مطرح می­کند:عقده پرومته یا رباینده آتش (Promethee)کودک برای شناخت آتش با سرپیچی از فرمان والدین خود مانند پرومته (خدای آتش در اساطیر یونان که طبق فرمان زئوس حق نداشت به انسان­ها آتش بدهد اما او آتش را ربود و به انسان­ها داد. زئوس نیز او را در زنجیر کرد.) کبریت را می­رباید و حتی آتش می­افروزد. این عقده پرومته است یعنی آرزوی دانستن به اندازه پدرو مادر یا استاد و حتی بیش از آنانعقده آمپدوکل (Empedokles)عقده آمپدوکل یا خودکشی در کوه آتشفشان اِتنا عقده­ای است که از صفات دوگانه و متضاد منسوب به آتش ترکیب شده و معجونی است مرکب از عشق به آتش و ترس از آن و شور و حیات و سودای مرگ. آمپدوکلِ فیلسوف خود را در دهانه کوه آتشفشان اتنا می­اندازد در واقع در این عقده، آتش نماد نابودی است.عقده هوفمن (Hoffmann)؛ سمندر در شعله­های پانچ (شراب)آتش در نوشته­های هوفمن (نویسنده و آهنگساز آلمانی) اهمیت بسیاری دارد. شعر او سراسر شعله است. به طور کلی بخش عمده ادبیات خیال­انگیز به شراب می­پردازد و شراب دارای شعله­ای است که منبع الهام شاعر است. شراب اشعار هوفمن ویژگی نرینه آتش را دارد و شعله­ور می­شود و از نوع شرابی نیست که دارای خصیصه آب باشد و منجر به فراموشی و مرگ ­شود.باشلار با طرح این عقده­ها، اساس نظراتش درباره آتش را بر آتش و پروای آتش (عقده پرومته)، آتش و خیالبافی (عقده آمپدوکل) و آب آتشگون یا شراب (عقده هوفمن) قرار می­دهد. به­طور کلی او عقده‌‌های مربوط به آتش را به واسطه صفات متضاد آن دوگانه می­داند: هم برانگیزاننده بیماری­های روانی و هم خلق‌کننده شعر.آتش خیر و شر از نگاه باشلاراز عمده­ترین مفاهیم نظریات باشلار درباره آتش وجه خیر و شر آتش است؛ اینکه آتش یک وجه اهریمنی دارد و یک وجه نیک. به عقیده او خواص آتش لبریز از تضادها و تعارضات بسیار است. در واقع دیالکتیک پاکی و ناپاکی دو ویژگی اصلی آتش است. به طور کلی این دو وجه آتش در متون ادب فارسی هم نمود بسیار دارد: براي مثال آتش عشق، آتش نگاه/ آتش خشم، آتش شهوت.آتش و مفاهیم مربوط به آن در شعر حافظحافظ در اشعار خود به وفور از آتش و مفاهیم مربوط به آن بهره می­گیرد. آتش در شعر او به صورت­های گوناگون جلوه­ می­کند. نور، شعله، شرر، خورشید، چراغ، دود، رعد، تنور، مي، صبح، شمع، رخ يار و... از مفاهیمی ‌هستند که در ساخت تصاویر آتشین او نقش دارند. با توجه به گفته­های باشلار، در شعر حافظ هردو وجه خیر و شر آتش نمود دارد؛ هم وجه مثبت و شورآفرین و تطهیرکنندگی آن و هم وجه منفی و سوزاندگی و ویرانگری‌اش.وجه مثبت و خیر آتشدر اشعار حافظ نمونه‌هايي که وجه نیک و شورآفرین آتش در ساخت آنها مشارکت دارد، در مقایسه با وجه منفی و اهریمنی آن حجم بسیار بیشتری دارند. ترکیباتی مانند شمع سعادت‌پرتو، پرتو روي، شمع دل‌افروز، آفتاب خوبان، آفتاب طلعت و آتش درون را می­توان مثال زد.آتش نیک در اشعار حافظ گرمایی مطلوب دارد و به نوعی استعاره­­ای است از امید و روشنی. گاه آتش مي است، گاه در صورت معشوق جلوه مي كند، گاه به هیئت خورشید درمی­آید، گاهی کارکرد مجازی می­یابد و... به خلاف نیچه که به گفته باشلار، تصاویر آتش او مبین نیرو و حرکت است تا گرمی ‌و حرارت، تصاویری که حافظ به کمک عنصر آتش (در وجه نیک) می­سازد هر دو بعد نیرو و حرکت و گرمی ‌و آتش را در بر دارد.خموش حافظ  و این نکته­های چون زر سرخ                                                                                        نگاه دار که قلاب شهر صراف استزر سرخ: نمودی از آتش/رنگ سرخ در دایره مفهومی آتش    نکات چون آتش← وجه خیر و مثبتمددي گر به چراغي نكند آتش طور                                                                                                                    چاره تيره شب وادي ايمن چه كنم(وجه مثبت: نمادي از نور هدايت)وجه منفی و ویرانگر آتشهمان‌طور که اشاره شد، وجه مثبت و شورآفرین آتش در اشعار حافظ بسیار پررنگ است اما سویه­های منفی از این عنصر نیز در اشعار او وجود دارد. آتشی که می­سوزاند، ویرانگر است و همواره با مرگ و نابودی همراه است. این تصویر منفی از آتش به عقده آمپدوکل ارتباط می‌یابد؛ عقده‌ای که در آن آتش نماد نابودی است. این وجه منفی با این خصوصیات در اشعار حافظ نیز مشهود است. در ترکیباتی مانند آتش هوس، آتش رشك، آتش زرق يا آتش ریا و کرامت فروشی مي‌توان این سویه اهریمنی و شر آتش را دید.دو وجه خیر و شر آتش در اشعار حافظ را می­توان با عقده آمپدوکل تطبیق داد که در آن عشق به آتش و ترس از آن و نیز غریزه حیات و مرگ به هم آمیخته­اند. در واقع عقده­های مربوط به آتش نیز به دلیل ویژگی­های متضاد آتش، دوگانه هستند.حافظ این خرقه بینداز و برو                                                                                                         کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست(آتش ریا و کرامت‌فروشی)گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید                                                                                                                  در آتش رشک از غم دل غرق گلاب استوجه منفي در آتش رشك/ همنشینی آب و آتش ← در آتش غرق گلاب بودن: تصویر پارادوکسیکال                                                                   تقابل و هم‌كناري وجه خير و شرگاهی وجوه خیر و شر آتش در شعر حافظ در کنار هم می‌آیند. مانند نمونه‌های زیرین:در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود                                                                                                    می ده که عمر در سر سودای خام رفتتقابل آتش خیر و شر:  توبه به مثابه آتش (وجه منفی آتش)؛ می در حکم آتشی که خامی عمر را به مرحله پختگی می­رساند (وجه مثبت اتش)ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق                                                                  همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيدشوق روي تو: وجه مثبت آتش/ آتش به برگ كاه رسيدن: وجه منفي و نابودگر آتشآتش و آبباشلار عقیده دارد که در شعر در برابر هر عنصر طبیعی، عنصر مخالفش نیز به کار رفته است. او تخیلات مبتنی بر عناصر چهارگانه را با هم متفاوت می­داند؛ خصوصاً آب و آتش که در عالم خیال با هم در ستیزند. آتش در آيين‌هاي سرسپردگي نيز نماد مرگ و باززايي است كه با اصل متناقض خود آب در ارتباط است. درواقع تطهير با آتش مكمل طهارت با آب است.از میان عناصر چهارگانه، آب بیشترین حضور را در کنار عنصر آتش در اشعار حافظ دارد. سردی و برودت آب در کنار گرمای آتش، تصاویر و تعابیری مبنی بر پارادوکس می­آفریند و در واقع هر دو عنصر در تخیل شاعر چنان ارتباط و درهم‌گره‌خوردگی با هم می‌یابند که گویی هیچ تضادی با هم ندارند.اين همنشيني آب و آتش عمدتا در تصوير شمع و شراب دريافت مي‌شود. هردوي آنها صورت نماديني از حضور پارادوكسيكال آب و آتش را دارند كه البته در شمع تا حدي اين تصوير عيني است:سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع                                                                           دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آتش اشک ← تصویر پارادوکسیکال و همنشینی آب و آتشگر كميت اشك گلگونم نبودي گرم‌رو                                                                           كي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمعگرمي اشك گلگون: تصویر پارادوکسیکال آب و آتشدر ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست                                                              اين دل زار و نزار اشك‌بارانم چو شمععشق به مثابه آتشعشق به واسطه گرمی و شور خود در حوزه بلاغی با آتش پیوند می‌یابد. تشبیه عشق به آتش و همنشینی این دو در شعر حافظ نیز بسامد بالایی دارد که به چند نمونه آن اشاره می‌کنیم:سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد                                                                                         دلبر که در کف او موم است سنگ خارادلبر: به مثابه آتش ← آتش در دلبر نمودار عشق است (استعاره مفهومی: عشق آتش است)سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت                                                                         آتشی بود درین خانه که جانانه بسوخت(این غزل مملو از تصاویر آتشی است و ردیف سوختن در این غزل دال بر آن است)تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت                                                                                                                                                                                      جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختسوختن دل شمع: کنایه از آب شدن آن / سوختن پروانه: ویرانگری اتش عشقشمع و شعلهباشلار شعله را از بزرگ‌ترین عوامل انگیزش خیال می­داند. از نظر او استعاره­ها و تصاویر خیال شعله به قلمروهای گوناگون اندیشه راه می­یابد. باشلار تنهایی و گوشه­گیری شمع را به خیال­پردازی مرتبط می­داند و اینکه شعله شمع با شعله اجاق متفاوت است. چون شعله اجاق نیاز به دستکاری انسان بر هیمه­ها و بر هم زدن آنها دارد اما شمع به تنهایی می­سوزد.شمع در شعر حافظ نمود بسياري دارد. کاربرد شمع را هم در معنای حقیقی، هم در تشبیه راوی به آن و هم تشبیه رخ یار به آن شاهديم:غزل با مطلع «در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع   شب‌نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع» مملو از تصاوير آتشين است. شاعر خود را به شمع تشبيه كرده و در هربيت تصويري نو ساخته. هم‌كناري آب و آتش در شمع به نوعي صورت انضمامي و عيني دارد و در شاعر انتزاعی دارد. در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست  اين دل زار و نزار اشك‌بارانم چو شمعتصویر پارادوکسیکال آب و آتشكوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت                                                                                    تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمعغم به مثابه آتشي كه كوه را چون موم مي‌كند. تصویر پارادوکسیکال در آب و آتش عشق (درآميختگي تصاوير در شمع شعله‌ور همراه با عشق چون آتش)نتيجهآتش نسبت به ديگر عناصر آخشيجان استفاده بيشتري در شعر حافظ دارد. ساخت تصاوير آتشي نشان از تسلط حافظ و پرواز نيروي تخيلش از عميق‌ترين لايه‌هاي روان او به جهان بيرون دارد. شمع بسامد بالایی را در تصاوير مبتني بر آتش به خود اختصاص داده است. مي نيز از قاعده مستثنا نيست. وجه خير و شر آتش در اشعار او به موازات يكديگر حركت مي‌كنند و وجه ويرانگري آن كمتر است. براي مثال سوختن در راه عشق را نبايد به وجه منفي آتش ارتباط دارد زيرا اين سوزش متفاوت با نابودي است. وجود اين دو وجه در شعر حافظ به عقده پرومته ارتباط مي‌يابد. همنشيني عناصر آب و آتش را در شعر حافظ خصوصا در تصويرهاي مبتني بر عنصر شمع شاهديم. عقده نوواليس يعني طلب آتش نيز در شعر حافظ مصداق دارد. خواستن مي آتشين و روي آتشين معشوق با اين عقده پيوند دارد. عقده آمپدوكل كه به وجه ويرانگري و تطهير آتش و عشق و ترس نسبت به آن مربوط است نيز در غزليات شاعر قابل دريافت است. غالب‌ترين عقده در شعر حافظ هوفمن است. هوفمن كه به چهره آتشين شراب مربوط است با تصاوير مختلفي در اين باب در شعر حافظ جلوه مي‌كند. با توجه به بسامد بالاي تصوير آتش در اشعار حافظ مي‌توان گفت بخش عمد‌ه‌ای از تخيل او را بر عنصر آتش استوار است. </description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 23:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا و هالووین در یک مرز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%B2-lhiximwxrzkl</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | ماهان عباسییلدا، نقطه‌ای به امتداد بلندترین شب سال، که حکم پایان پاییز و آغاز زمستان را اعلام می‌کند.یلدا سال‌ها آخرین سطر از قصه‌ی پاییز را در گوش ما ایرانیان خوانده و سپس به خواب زمستانی فرو رفته است.گرامیداشت این شب، سینه‌به‌سینه، نسل‌به‌نسل، به‌عنوان یک رسم کهن، به ما ایرانیان امروزی به ارث رسیده است.در روزهایی نه‌چندان دور، یلدا شبی بود که گرد هم بودیم؛ کنار خانواده، در جوار گرمای حضور مادربزرگ و پدربزرگ‌ها. آجیل شب یلدا بود و همچنان که تفألی به دیوان حافظ داشتیم، به این می‌اندیشیدیم: مگر این شب چقدر طولانی‌تر از سایر شب‌هاست که جشن می‌گیریمش؟ آجیل، انار، فال حافظ، دورهمی‌های خانوادگی و این‌همه بساط تنها برای یک دقیقه طولانی‌تر بودن این شب؟ و بعد هم پوزخندی به ریش خود و سنت‌هایمان می‌زدیم.شاید امثال همین پرسش، بنیاد تردید در سنت‌ها و بیهوده پنداشتن آنان را در ذهن شبه‌مدرن ما پی‌ریزی کرد. جهان، به لطف یا عناد تکنولوژی، روزبه‌روز بیشتر مرزها را تسلیم قدرت خود کرد و غرب و شرق را در هم آمیخت. در فرآیند همین آمیزش، شاید تکه‌ای ناب از اصالت خود را گم کرده و سراسیمه به شبحی نامأنوس از مدرنیته درود فرستادیم. همین سراسیمگی، گریزی بی‌معنا از خود، و سپس تن دادن به مفهومی که درک عمیقی از آن نداشته‌ایم، شاید نطفه‌ی حال امروز ماست.امروزی که دیگر به آغوش ناهمخون رسوم فرنگی عادت کرده ایم. و به همین سبب، امروز کم نیستند ایرانیانی که نوروز یا شب یلدا را تکراری می‌دانند یا شوقی برای جشن گرفتن آن‌ها ندارند.از سوی دیگر اما، همین هم‌وطنان عزیز ـ به‌خصوص در تهران ـ هنگام جشن هالووین ـ که نمی‌دانیم از کدام روزنه وارد فرهنگ ما شده ـ و یا کریسمس ـ در کشوری عمدتاً مسلمان شیعه ـ چنان شوقی از خود نشان می‌دهند که گویی با خیل عظیمی از بومیان آمریکایی/اروپایی در قلب تهران روبه‌روییم.بازار هم که همواره بدنبال تقاضاست، به انبوه نیازهای لاکچری این بومیان آمریکایی/اروپاییِ ساکن ایران پاسخ می‌دهد. نمود عینی رواج پیدا کردن این جشن‌های بیگانه را در خیابان‌های تهران، از کدو تنبل‌ها و ماسک‌های ترسناک تا بابانوئل و درخت کریسمس در پشت ویترین مغازه‌ها، به‌راحتی می‌توان دید.این منظره آدمی را به تأمل وامی‌دارد که این حجم غریب از چه زمانی وارد فرهنگ ما شد؟ مقصر فضای مجازی و سیل داده‌هاست؟ یا مشکل از غریبه‌پرستی نهادینه‌شده در فرهنگ ماست که همواره مرغ همسایه را غاز دیده‌ایم؟رسوم ما قدمتی صدچندان نسبت به این رسوم تزریقی دارند و از جهاتی بسیار، شکوه‌آمیزتر و زیباترند. پس چرا قافیه را به این مناسبت‌های وارداتی باخته‌اند؟پرسش اینجاست: آیا این حد از سنت‌گریزی ما ایرانیان امروزی، به‌دلیل تکراری شدن ـ به بیان صحیح‌تر تنوع‌طلبی ما ـ و بیهوده‌پنداشتن رسوم اصیلمان است؟ یا آنکه علتی عمیق در ریشه‌ی فرهنگ و جامعه‌مان خانه کرده است؟به گمانم هر دو؛ لکن صفحه‌ی ترازو به نفع مورد دوم سنگینی می‌کند. رسوم و سنت مغرب زمین ـ اعم از اروپا و آمریکا ـ می‌تواند ظاهر جذاب و فریبنده‌ای برای ما داشته باشد، اما نه به‌خاطر نفس آن رسوم، که به‌دلیل زرق و برق فرنگی بودن آن‌ها.از آن‌جا که اروپا و آمریکا را تجلی تولد تکنولوژی و دیار تمام ترقی‌ها می‌پنداریم، دیگر از اندیشیدن به تاریخچه‌ی تمدن و قدمت رسوم آن، غافل مانده‌ایم.در ایران، هر آنچه که تمثالی از فرهنگ آنور آب ها باشد، ابزاری‌ست برای خودنمایی یا نوعی پرستیژ بی‌معنی و توخالی. و همین می‌شود که ما - مردمانی در مشرق‌زمین -، در کوچک‌ترین عناصر روزمرگیمان هم، به تقلید از فرنگی ها می‌پردازیم. تقلیدی طوطی‌وار.اما چرا تقلید؟ بدلیل آنکه هرقدر هم بیشتر تلاش کنیم تا ادای آنان را درآوریم، باز هم ما غربی نیستیم! درد، درست در همین شکاف هویتی رخنه کرده است.ما سعی داریم با حفظ هویت خود و هم‌زمان ادای آنان را درآوردن، جامه‌ی ترقی را بر پیکره‌ی خود بپوشانیم. حال آنکه این جامه‌ی ترقی، بر تن ما زار می‌زند.نتیجه چه می‌شود؟ یک ایرانی سردرگم، که نه هم‌سنگ شرقی‌هاست و نه هم‌وزن غربی‌ها. یک آش شله‌قلمکار هزاررنگ، که شناسنامه‌ی هویتش را جایی در میان کش‌وواکش تمدن ها گم کرده است. از این‌ور مانده و از آن‌ور رانده.این سنت‌کشیِ محرز، که در جامعه‌ی امروزی ما در قالب «لاکچریسم» ظهور کرده، کم از یک خودکشی فرهنگی ندارد.این بدیهی است که جامعه‌ی ما، یکی از سنت‌پذیرترین جوامع جهان در مواجهه با فرهنگ و رسوم اروپایی/آمریکایی است. اما دلیل چیست؟ شاید چون ما ایرانیان مردمانی مهربان و مهمان‌نواز هستیم و به طبع، تحفه‌ی فرنگی‌ها را پس نمی‌زنیم و دندان اسب پیشکشی را هم نمی‌شماریم؟به گمانم دلیل اصلی رواج این قبیل پدیده‌ها، «شوق مانند غربی‌ها شدن» و جاذبه‌ی «ترک اصل خویشتن» و همواره فرار از خود به‌سوی یک «خودِ متعالی» است.ما اما این «خودِ متعالی»، این «خودِ مترقی» را به‌صورت تاریخی، لزوماً در ذیل یک نقاب فرنگی تعریف کرده‌ایم. به بیانی دیگر، ما اصالت خود را، به‌عنوان یک پتانسیل بالقوه برای «مترقی شدن» کافی نمی‌دانیم.در حالی‌که در بعضی کلیشه‌هایمان، رگه‌هایی از میهن‌پرستی افراطی و گاهاً تعصب نژادی دیده می‌شود، حتی این کلیشه‌ها را بی‌چاشنی «ترک اصل خویشتن» و «شوق غربی شدن» نمی‌پذیریم.این معضل عمیق، تنها در رسوم و آیین ما تجلی پیدا نکرده است، بلکه در معماری ما، هنر ما، ادبیات ما و هزاران هزار وجهه‌ی دیگر نیز مشهود است.به‌طور مثال، سال‌هاست که یکی از سویه‌های مهم این سنت‌کشی، به بدنه‌ی معماری اصیل ایرانی ـ اسلامی ما هجوم آورده و شاید دیگر این سبک از معماری ـ خانه‌های حیاط‌دار و پر از پنجره، کوچه‌های دل‌باز و حتی مصالح ساخت‌وساز ـ را تنها در اندک خانه‌های قدیمی باقیمانده ببینیم.حال سال‌هاست آن خانه‌های باصفای کوتاه‌قد، که در آن‌ها زندگی جاری بود، شعری سروده می‌شد و مفهومی ایرانی از واژه‌ی «خانه» ارائه می‌شد، جای خود را به قوطی‌کبریت‌های سربه‌آسمان‌کشیده داده‌اند. قوطی‌کبریت‌هایی دومینووار، پشت‌به‌پشت هم چیده شده، که در آن‌ها شاید خبر از لذت شب یلدا و نوروز و... نباشد؛ به‌جای آن بستری مناسب برای نمایش تجملات و ارضای چشم‌وهم‌چشمی فراهم آمده است.باری، مقصود غرق شدن در صفحات آلبوم‌های عکس، ستیز با مدرنیته و نوستالژی‌بازی نیست. چه کسی می‌تواند در عصر تکنولوژی به زیست خود ادامه دهد، جز به اتکای ارمغان‌های علم و تکنولوژی و مدرنیته‌ای که بر سهولت زیست بشر افزوده؟لکن صحبت از آن است که ابتدا موضع‌مان با «خود» و «هویت» را مشخص کرده، آداب و رسوم را درک کرده، و سپس با اندیشه‌ای وسیع‌تر و نگاهی ژرف، مدرنیته ـ این موهبت ـ را همرنگ خود کنیم.به عبارتی، جامه‌ای به اندازه بدوزیم که تن اصیل شرقی‌مان در آن به‌راحتی نفس بکشد؛ بی‌آنکه پیشینه‌ی تاریخی‌اش را گم کند. آنگاه می‌توان امیدوار به ترقی بود ـ ترقی از جنس خودمان ـ و آن‌زمان می‌توان با نگاهی به‌روز، باز هم یلدا را گرامی داشت.به امید آن روز، آمین.</description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 23:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب در آیینه‌ی غزل فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-zgp7z9n1fxmp</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | محمدرضا نظریشبِ عاشقانِ بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اولِ شب درِ صبح باز باشد(سعدی)شاعران فارسی در آثار خود مفاهیم و احساسات گوناگونی را در پردۀ استعاره‌ها و نماد‌هایی بدیع به کار برده‌اند. در ادبیات فارسی، «شب» تنها یک پدیدۀ زمانی نیست. شاعرانِ هر دوره «با ظرافتی هنری» گستره‌‌ای وسیع از احساسات و معانی را در دل شب قرار داده‌اند، و با ترکیبِ مفاهیمِ عینی و انتزاعی تصاویرِ زیبایی را با کلمات پدید آورده‌اند. به همین دلیل است که «شب» در غزل فارسی دیگر یک واژۀ آشنا نیست، بلکه چنان بازآفرینی شده است که از ماهیت طبیعی‌اش فراتر می‌رود و در ترکیب با هجران، دعا، امید و اشراق، به آیینه‌ای روشن برای بیان حس درونی شاعر بدل می‌شود.گاهی تلخیِ هجران در قامت تیرگی و بلندایِ شب می‌نشیند و غمِ عاشق را دوچندان می‌کند. غمی که سوز آن با هیچ زبان و قلمی قابلِ‌بیان نیست.حکایتِ شبِ هجران نه آن حکایتِ حالی‌ستکه شَمّه‌ای زِ بیانش به صد رساله برآید(حافظ)با این همه، عاشق درمی‌یابد که رهایی از ظلمتِ فراق تنها با طلبِ یاری از معشوق میسر می‌شود. در برابرِ جورِ زمانه و سوزِ فراق، تنها دلگرمی و امیدِ عاشق یادِ محبوب است. از همین روست که می‌گوید:و از همین روست که تمامِ وجودِ عاشق طلب و تمنّا می‌شود تا نشانه‌ای از معشوق بیابد. حافظ به‌زیبایی با استفاده‌ از ترکیب آشنای شمع و پروانه به این نکته می‌پردازد:در شبِ هجران مرا پروانۀ وصلی فرستبی جمالِ عالم‌آرای تو روزم چون شب استورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمعبا کمالِ عشقِ تو در عینِ نُقصانم چو شمعدر این شب نباید ماند. اگرچه طلب با همت و حرکت تکمیل می‌شود، ولی رهروانِ عشق به ما هشدار داده‌اند که با جهالتِ ناشی از سیاهی شب نمی‌توان به سرمنزلِ مقصود رسید. هرکه سودای عشق دارد باید برای دشواری‌های راه نیز آماده شود و راهنما بجوید؛ همچون حافظ که از لطف و حکمت هنگام سحر خبر دارد و از نسیم سحر نشان یار را می‌جوید:ای نسیمِ سحر آرامگهِ یار کجاست؟شبِ تار است و رهِ وادیِ ایمن در پیشمنزلِ آن مهِ عاشق‌کُشِ عیّار کجاست؟آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟(حافظ)شبِ هجران را به امیدِ رسیدنِ اشاراتی از معشوق می‌توان به سر کرد:همه شب در این امیدم که نسیمِ صبحگاهیبه پیامِ آشنایان بنوازد آشنا را(حافظ)از صبا پرس که ما را همه شب تا دمِ صبحبویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود(حافظ)چو ماهِ روی تو در شامِ زلف می‌دیدمشبم به رویِ تو روشن چو روز می‌گردید(حافظ)شعله‌ور شدن داغ دوری و جدایی عاشق از معشوق مختص شب و سکوت آن نیست، بلکه زمان در برابرِ آتشِ آن رنگ می‌بازد، و سیاهی شب فراتر از بُعد زمانی‌اش همۀ احوال و روزگارِ عاشق را در بر می‌گیرد.بی مِهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده‌ستوز عمر مرا جز شبِ دیجور نمانده‌ست(حافظ)به همین دلیل، غمِ فراق برای عاشق امری گذرا نیست، بلکه سرگشتگی حاصل از آن، برانگیختگی عاشق برای رهایی و نجات را در پی دارد. او می‌داند که رهایی از این «ظلمت» تنها با درخششِ همان «نور» ممکن است.در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصوداز گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت(حافظ)شبِ ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن؟مگر آن‌که شمعِ رویت به رهم چراغ دارد(حافظ)در میانِ این ظلمت‌ها، مدام باید مراقب حریم دل بود. حافظ همچون دیگر شاعران از مقام دل آگاه است:دل که آیینۀ شاهی‌ست غباری دارداز خدا می‌طلبم صحبتِ روشن‌راییو به همین دلیل می‌گوید که همواره فکر و ذکرم آن است که هیچ فکر و ذکری جز آن معشوقِ حقیقی در دلم نیاید:پاسبانِ حرمِ دل شده‌ام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشۀ او نگذارمزیرا در غیابِ این فکر و ذکر است که اندیشه‌های اهریمنی به آدمیان هجوم می‌آورد.شب در غزل تنها قلمرو واقعیت نیست؛ «رؤیا» نیز در آن جایگاهی مهم دارد. خوابِ شبانه گاه پلی میان غیبت و حضورِ معشوق است. گویی حقیقتِ روشنِ محبوب ابتدا در سایه‌های خواب جلوه می‌کند و سپس در بیداری. چنان‌که حافظ می‌گوید:دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکسِ رویِ او شبِ هجران سر آمدیدر تمامِ این تصویرها یک عنصر مشترک وجود دارد: شب (هرچقدر طولانی باشد) به سپیده‌دم می‌رسد.این امید و بشارتِ وقوعِ آن یکی از اساسی‌ترین ستون‌های ادبیات عاشقانۀ فارسی است.عاشق در تاریک‌ترین لحظات نیز یقین دارد که سپیده‌دم خواهد آمد:برآی ای آفتابِ صبحِ امّیدکه در دستِ شبِ هجران اسیرمدر تیره شبِ هجرِ تو جانم به لب آمدوقت است که همچون مهِ تابان به در آییدانم سر آرد غصه را، رنگین برآرد قصه رااین آهِ خون‌افشان که من هر صبح و شامی می‌زنماما «شب در غزل» تنها بسترِ هجران و جست‌وجو نیست. در بسیاری از ابیات، «شب» زمانی است که پرده‌های روز کنار می‌رود و درونی‌ترین لحظاتِ شهود یا اشراق رخ می‌دهد. حتی در عرفان اسلامی، «شب» هنگام خلوت و مناجات است؛ ساعتی که عالم در سکوت فرومی‌رود و راهِ دل هموار می‌شود. حافظ نیز به همین سنت اشاره دارد:هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظاز یمنِ دعایِ شب و وردِ سحری بوددر چنین لحظاتی، «شب» دیگر جلوۀ تاریکی نیست، بلکه آستانۀ روشنایی است. تاریکیِ آن نه مایۀ وحشت، بلکه برای زدودن هیاهو و غوغای روز است که آدمی را از حقیقت خود دور می‌کند. از همین رو، گاهی شب به پناهگاهی برای نیایش تبدیل می‌شود:سحر با باد می‌گفتم حدیثِ آرزومندیدعایِ صبح و آهِ شب کلیدِ گنجِ مقصود استخطاب آمد که واثق شو به الطافِ خداوندیبدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندیدر این نگاه، معشوق، حقیقتی است که در دل سکوت شب می‌توان به او نزدیک شد.در برابرِ «شبِ فراق» «شبِ وصل» قراردارد و شاعران بارها گفته‌اند که شبِ وصل بسیار کوتاه است؛ ولی همین کوتاهی ارزشِ آن را صدچندان می‌کند. در بسیاری از غزل‌ها، شاعر آگاه است که پس از شبِ وصل دوباره روزگارِ فراق خواهد آمد. پس در همان فرصتِ کوتاه از ناپایداری دنیا سخن می‌گوید:چون سر آمد دولتِ شب‌هایِ وصلبگذرد ایامِ هِجران نیز همو در غزلی دیگر این‌چنین در کلماتی سرشار از نورِ امید می‌گوید:روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شدآن‌همه ناز و تَنَعُّم که خزان می‌فرمودشکرِ ایزد که به اقبالِ کله‌گوشۀ گُلصبحِ امّید که بُد معتکفِ پردۀ غیبآن پریشانیِ شب‌هایِ دراز و غمِ دلباورم نیست ز بدعهدیِ ایام هنوزساقیا لطف نمودی قدحت پُرمِی باددر شمار ارچه نیاورد کسی حافظ رازدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدعاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شدنَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شدگو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شدهمه در سایۀ گیسویِ نگار آخر شدقصۀ غصه که در دولتِ یار آخر شدکه به تدبیرِ تو تشویشِ خمار آخر شدشکر کآن محنتِ بی حدّ و شمار آخر شد</description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 23:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرود زایش نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B1-n21xe3ijbtiy</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | سپیده شفیعییلدا، هم به پایان می‌ماند و هم به آغاز. با شنیدن نامش همیشه در ذهنم تصویر یک صاعقه نقش می‌بندد؛ شبیه یک انقلاب. رویدادی که از دلِ تاریکی برمی‌خیزد، درست از همان جایی که انسان باور می‌کند شب، ديگر انتهایی ندارد. و ظلمت چه زيبا تسليم دستان سپيده‌‌دم می‌شود؛ انگار یلدا، در همان دقیقه‌های تیره‌ی نیمه‌شب نيز نوید صبحی صادق را در سینه پنهان دارد؛ نویدِ نور. سال‌ها است كه باور دارم يلدا تنها يك جشن نيست. و اگر چشم‌هايمان را ببنديم و سكوت شب‌هنگام عميقش را به جان خسته بخريم؛ قصه‌های اسرارآميزی براي شنيده‌شدن از دل اين تاريكی سر برمی‌آورند. و یکی از این قصه‌ها، قصه‌ی زاده‌شدن الهه‌ای است که از دل سنگ، از دل تاریکی، از دل بلندترین شب سال برخاست. و اين قصه، آغاز يك پايان است؛ آغاز فروپاشی تاريكی. داستانی كه هميشه در بلندترين شب سال نسل به نسل، دهان به دهان، همچون مشعلی خاموش‌نشدنی منتقل شده است.می‌گویند درست در همان لحظه که جهان به عمیق‌ترین نقطه‌ی شب فرو می‌رود؛ درست در همان ساعت که تاریکی به اوج قدرت خود می‌رسد؛ مهر در تاريكی ريشه می‌دواند. زایش نور همیشه از دل شب است؛ و ميترا، زنی متولدِ بلندترين سكوت شبانگاه، خودِ این حقیقت است. او زنی است که قصه‌اش از قلب نومیدی و شب آغاز می‌شود؛ اما شبی که آبستنِ خبرهای روشنی است.جهان، در آن بلندترین شب سال، نفسش را در سینه حبس کرده بود؛ شبی که هیچ ستاره‌ای به‌درستی نمی‌درخشید و باد، از دهانه‌ی غارها تنها ناله‌ای سرد می‌کند. بادها مسیر خود را گم کرده بودند.گویی برفِ نشسته بر شانه‌ی کوه‌ها تنها منتظر اتفاقی بود؛ اتفاقی که خلأ جهان را پُر کند. انسانِ نخستین، در برابر چنین شبی احساس می‌کرد که تاریکی در حال پیروزی نهایی است؛ که نور شاید دیگر راهی برای بازگشت ندارد. سایه‌ها کش می‌آمدند، سردی در استخوان‌ها می‌نشست و سکوت، چنان سنگین بود که گویی جهان در آستانه‌ی فراموشی‌ست. همه می‌دانستند سرما، شب و تاریکی در هیئت اهریمن بر جهان سایه انداخته‌اند. پرسش این بود: کجاست نوری که بتوان به آن اتکا کرد؛ تا غلبه بر اهریمن باورپذیر باشد؟انسان آن شب، تنها نبود؛ ترسش با او، اما امیدش نیز در سینه‌ی جهان پنهان بود. در آن لحظات حتی خاک بوی انتظار می‌داد. و اما درست در همان دم که نومیدی به اوج رسيده بود، در سینه‌ی یک صخره، تَرَک کوچکی افتاد؛ شکافی که هیچ چشم توان دیدنش را نداشت. صخره ابتدا لرزشی آرام کرد - به ‌قدری آرام که تنها سکوت می‌توانست آن را بفهمد - اما سپس لرزشی ژرف، شبیه تپش نخستین قلب در رحم جهان، در تمام کوه پیچید. گفته‌اند صخره به لرزش درآمد، ظاهرا جهانی در جهان گشوده شد. و از دل آن سنگ، نوزادی برخاست؛ نوری تپنده، چشم‌نواز، خالص.و حتی پیش از آنکه چشمانش را بگشاید، جهان اطرافش روشن شد. برف روی تپه‌ها ذوب نشد، اما رنگشان تغییر کرد؛ سفیدتر، زنده‌تر، انگار نور از درون دانه‌های برف عبور کرده باشد. و او پای بر خاکِ خسته‌ی شب نهاد، آری الهه‌ی میترا زاده شد. میترا را نه مادری به دنیا آورد و نه پدری راهنمایش بود. او زاده‌ی «سنگ» بود، زادۀ سخت‌ترین عنصر، زادۀ چیزی که هیچ نشانی از نرمی و ملایمت ندارد. او نوری است که باید از دل سختی، از دل تاریکی، از دل بی‌پناه‌ترین نقطه‌ی آفرینش برخیزد.در بسیاری از روایت‌ها، غار تنها یک پناهگاه نیست؛ رَحِم جهان است. دلِ تاریکی، جایی که هیچ روشنایی وجود ندارد، اما همه‌چیز در حال شکل‌گیری‌ست. و ميترا زاده‌ی سنگی در دل غاری از كوه البرز است. این‌گونه بود كه البرز، نه فقط یک رشته‌کوه، که زادگاه ايزدبانوي نور و عشق و امید شد؛ کوهی که خود چون مادری بی‌چهره، نور را در دلش پنهان و محافظت کرد. تاریکی در روایت ميترا دشمن نیست؛ دامانِ خاموشی است که نور را در آغوش می‌پروراند، حتی اگر نخواهد. در این اسطوره، تاریکی شکست نمی‌خورد؛ تبدیل می‌شود. به نور، به حرکت، به تولد.وقتی میترا پا بر زمین گذاشت، نخستین فعل او درخشندگی بود؛ نه به شکل خورشید، بلکه به شکل نوری انسانی، رنگی زنده، لرزنده، شبیه شعور. نوری که جهان را از هم می‌درید و دوباره شکل می‌داد. او با مشعل یا آتشی کوچک زاده نشد؛ خودِ او روشنایی بود. تنها کلاهی بر سر داشت و تیروکمانی در بر، انگار که بخواهد از آغاز بگوید حضورش خالی نیست؛ جنبشی است از جنس خورشید و گرما. و چنین گفته‌اند که با یک دست، زمین را در آغوش گرفته بود و با دست دیگرش، بر دايره‌ی البروج فروغی افروخته بود، گویی مسیر ستارگان را دوباره سامان می‌داد. همین روشنایی بود که باعث شد شبِ زایش او، سال‌ها بعد، در فرهنگ ایرانی به نام «چله‌زاد» و سپس «یلدا» پیوند بخورد؛ یلدا که در واژه به معنای ميلاد است،  شبی است که در آن نور دوباره متولد می‌شود. از آن پس، هرگاه تاریکی در جان مردم بالا می‌گرفت، هرگاه زمستان طولانی‌تر از توانِ انسان می‌شد، نام میترا دوباره شنیده می‌شد: ایزدی که از سنگ برخاست، از هیچ، از تاریکی. ایزدی که نه‌فقط پاسدار نور، بلکه پاسدار «پیمان» بود؛ نگهبان عهدی میان انسان و جهان. نوری که با جهان عهد بسته بود، هرگز خاموش نشود. و اما در آن لحظات ملتهب تصوير يك زن غايب است. در اين داستان نقش مادر به وضوح ديده نمی‌شود چون حضورش تصويری انساني ندارد؛ اما اين خود، فريادی رساتر درباره‌ی نقش زن است. مگر نه اينكه آفرينش همواره از رحمی آغاز می‌شود؟  و از زنی آغاز می‌گردد؟ اما ميترا از دل سنگ، از دل يك عنصر سرد و سخت، از دل چيزى زاده می‌شود كه هيچ نشانی از باروری ندارد. اما همين ناباروری است كه راز قصه را آشكار می‌سازد. در «اسطوره‌ی مهر» زن غايب نيست؛ زن پنهان است. در پوستين زهدان جهان نفس ميكشد، و هر آن كس كه در دل آن شب سرد به چشمان ميترا نگاه كند؛  لمس دستان پرمهر زنی را بر صورتش حس خواهد كرد كه مادرِ عشق است، مادرِ نور. زن در اين قصه شايد نقش آشكار نداشته باشد، اما ماهيت دارد.و اما زنان امروز...! اين زنان، اين مادران، دیگر فقط وارثان نور ميترا نيستند؛ آنها خود نوری هستند كه ميترا به دنيا آورد. زن در آن لحظه كه درد می‌كشد، روشنايی به دنيا می‌آورد. به وقت سكوت، جهان را می‌شنود. در اوج شكست، از زخم‌های روحش فهمی تازه می‌رويد. آگاهی زن، حتي به وقت خاموشی و سکون، كار خود را مي‌كند. زنِ امروز، كسی كه در جهانِ سراسر نابرابری، ستم و خون زندگی می‌كند، هنوز همان نگهبانِ ناگفته‌ی نور است. هنوز پاسدار مهر است. اوست كه در ميانه‌ی سردترين فصل‌ها، اميد را زنده نگه می‌دارد. و چه يلداها و چه شب ها كه سرد بودند و برف بود و بوران، و چه شير زنان و مادراني كه تا سحر لالايي خواندند و در تقابل خير و شر، نور و ظلمت، شمشيرِ شعور كشيدند و جنگيدند و به فتح رسيدند.  نور، اندیشه و آگاهی بدون ظرف معنایی ندارند. و زن، در اسطوره و امروز، همان ظرفِ ژرفِ خاموشی است كه جهان معنا و تفکر بر دوش او خلق می‌شود. و چه بسيار مادرانی با سینه‌های مالامال شور و جسارت آزادی، در وجود خود دخترانی را می‌پرورانند که بال پرواز دارند. زنِ امروز، هر بار كه از دل رنج برمی‌خیزد، هر بار كه نمی‌گذارد تاريكی بر روحش چيره شود، همان نقش كهن را تكرار می‌كند: نور و آزادی را از دل تاريكی بيرون می‌كشد. تقابل نور و تاریکی در فرهنگ ایرانی صرفاً جدالی کیهانی نیست؛ دستگاهی معنایی استُ که جهان را بر شالوده‌ی اخلاق، خرد و امید بنا می‌کند. در اساطیر ایران، نور تنها پدیده‌ی فیزیکی نیست؛ نماد راستی، پیمان، آگاهی و زایش است. تاریکی نیز تنها غیاب روشنایی نیست؛ استعاره‌ای‌ست از آشوب، سردرگمی و گسست. با این حال، سنت ایران باستان تاریکی را مطلقِ شر نمی‌بیند؛ بلکه آن را مرحله‌ی ضرورتِ زایش می‌داند، جایی که نور باید در برابر آن قد برافرازد تا معنا پیدا کند. خورشید در این سرزمین تنها منبع گرما نیست؛ نگهبان پیمان‌هاست، و نور آن نشانه‌ی حضور نظم در جهانی‌ست که همواره در آستانه‌ی آشوب قرار دارد. شب نيز دشمنِ سرسخت خورشید نیست؛ بلکه مانعی‌ست که هر بامداد در برابر روشنایی می‌ایستد و هر بامداد عقب می‌نشیند، نمایشی دائمی از پیروزی.در چنین جهان‌بینی‌ای، یلدا نقطه‌ی اوج این تقابل است: شب به درازا می‌کشد، چیرگی‌اش کامل می‌شود، اما درست در همین اوج، شکستی پنهان در دلش رخ می‌دهد؛ جایی که تاریکی به‌قدر کافی «امتلاء» یافته و به اجبار باید روشنایی را زاده کند. ایرانیان باور داشتند که نور نه یک عنصر طبیعی، که یک نیروست، نیرویی که جهان را نگه می‌دارد، و انسان را نیز. و از همین‌جاست که نور، در این فرهنگ، تنها بیرونِ انسان نیست؛ درون انسان نیز هست. تاریکی نیز همین‌طور. و یلدا، دقیقاً در نقطه‌ی میان این دو، جایی‌ست که انسان می‌آموزد چگونه در دل شب، سپیده‌ی خویش را پیدا کند.و شاید راز ماندگاری اسطوره‌ی میترا همین باشد: این‌که او تنها ایزدِ نور نبود، بلکه ایزدِ برخاستن بود؛ ایزدِ برخاستن از دل تاریکی، حتی زمانی که تاریکی چنان فشرده است که گمان می‌بَری هیچ روزنه‌ای در جهان باقی نمانده. آیین مهر، چه در سنگ‌نگاره‌های کوهستان‌های ایران، چه در غارهای میترایی رُم، همیشه بر یک اصل استوار بود: نور باید از درون انسان آغاز شود، نه از بیرون. در این آیین، شر چیزی بیرونی نیست؛ سایه‌ای‌ست که در اثر پشت کردن به روشنایی ایجاد شده است. و خیر نیز تنها نیک‌کرداری نیست؛ مواجهه‌ی شجاعانه با تاریکی است، حتی اگر لرزشی در دل باشد، حتی اگر راه آشکار نباشد.مهرپرستان باور داشتند که نور هیچ‌گاه به‌صورت کامل از جهان رخت نمی‌بندد؛ تنها در لحظه‌هایی پنهان می‌شود تا انسان آزمایش شود، تا بداند که روشن‌کردن دوباره‌ی جهان، مسئولیتی بیرونی نیست بلكه در درون ماست. در نفس ما.در صدای لرزانی كه خاموش نمی‌شود. در اساطیر ایرانی، نور هیچ‌وقت با تاریکی در جنگی بی‌پایان نیست؛ نور، می‌رسد. نور، می‌جوشد. نور، پدیدار می‌شود. و همیشه از جایی ظهور می‌کند که کسی فکرش را نمی‌کرده؛ از دل سنگ، از دل ظلمت، از دل لحظه‌ای که جهان در سکوت فرو رفته، و گمان می‌بری دیگر کسی توان برخاستن ندارد.اما تاریخِ این سرزمین بارها ثابت کرده که نور، درست از همان‌جا متولد می‌شود كه خاموش مانده است. یلدا هر سال تکرار می‌شود، اما نه برای آنکه تاریکی را جشن بگیریم؛ برای آن که شعله‌ای هر قدر کوچک، هر قدر ناچیز‌، درون سینه های سراسر دردمان بجوشد و بپاید تا شاید، فریادِ خاموشی، در عنفوان گلویمان واژه شود دستانی مشت و اندیشه‌ای سرود شود تا یادمان بیاید گاه تنها يك زن... یک صدا، تنها یک قطره نور، کافی است تا جهان ورق بخورد!- سپیده شفیعی</description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 22:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرا از نگاه دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-w6fqavznaclh</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | مصاحبه‌های شب یلداآرش احمدی:- برای شب یلدا فال می‌گیرید؟ بهش اعتقاد هم دارید؟بله و نه.- پس چرا فال می‌گیرید؟چون بامزه‌ست. یه نوع تفریح و سنت هست و ما بهش احترام می‌ذاریم، اجراش می‌کنیم و حتی ممکنه تو لحظه هم بهش اعتقاد داشته باشیم.- خودتون رو آدم سنت‌گرایی می‌دونین؟خیلی کم.- تعریفتون از سنت چیه؟یک سری آیین که از گذشته به جا مونده و ما حالا داریم اجراش می‌کنیم.- به نظرتون هالووین یه نوع سنته؟می‌شه گفت که داخل ایران نه به اون شکل؛ ولی بله توی خارج از کشور یه نوع سنت شناخته می‌شه.- به نظر شما چرا مردم از سنت‌های شرقی دوری می‌کنن و به سمت سنت‌های غربی می‌رن؟به واسطه‌ی فضای مجازی، فرهنگ غرب بیشتر وارد فرهنگ ما شده و ورود فرهنگ غرب به فرهنگ ما باعث می‌شه سنت‌هایی که خودمون داشتیم کم‌رنگ‌تر بشن.- به نظرتون این موضوع چیز خوبیه یا بد؟این خیلی سوال بنیادی‌ای هست و نمی‌دونم من می‌تونم بهش جواب درستی بدم یا نه؛ ولی طبیعتا باید چیز بدی باشه که انسان هویت و فرهنگ خودش رو از دست بده. اما در عین حال این اتفاق خاصیت دنیای مدرن و امروزی هست و کاریش نمی‌شه کرد.- این تقرب به سمت فرهنگ غربی رو به منزله‌ی پیشرفت می‌بینید یا نه؟نه. چون زیرمجموعه فرهنگه و من این رو به معنی پیشرفت نمی‌بینیم. چون فرهنگ هر کشور و جامعه متعلق به خودشه و صرف این‌ که ما یه فرهنگ رو از غرب بپذیریم به معنی پیشرفت نیست.مهدی محمدحسینی:- برنامتون برای یلدای امسال چیه؟سعی می‌کنم جشن دانشکده‌مون رو برم؛ توی خانواده هم یه جشنی داریم.- تاحالا یلدا رو توی خوابگاه گذروندید؟نه قسمت نشده.- اگر می‌خواستید به یلدا جسمیت بدید، چجوری اون رو تصور می‌کردید؟تصویر اون خونه‌های قدیمی می‌آد توی ذهنم خیلی خوشگل بودن ولی الان خیلی اون‌جوری نیستن؛ چون حس می‌کنم مردم یه کم از یلدا دور شدن و یلدا مثل یه خونه متروکه قدیمی شده.- شب یلدا فال می‌گیرید؟بله.- بهش اعتقاد هم دارید؟بله.-به نظر خودتون فرد سنت‌گرایی هستید؟سنت گرا نيستم ولی سنت شکن هم نیستم.- سنت رو چگونه تعریف می‌کنید؟می‌شه گفت مجموعه رفتارهایی که مردم در حال حاضر فقط برای یادبود انجام می‌دن ولی در زمان‌های قدیم طبق یه سری باورها و ارزش‌ها انجامشون می‌دادن و به مرور زمان تبدیل به یه جور نماد شده.- الان به نظرت یه چیزی مثل شب یلدا سنت محسوب می‌شه؟به نظرم بله.- مراسم‌های غربی مثل هالووین چطور؟برای ما نه، ولی برای مردم غرب بله؛ سنت حساب می‌شه.- به نظر چی باعث می‌شه که انسان مدرن توی جامعه امروزی از یه سنت مثل یلدا که ایرانیه فراری هست و بیشتر سوق پیدا می‌کنه به سمت یه سنت غربی؟به نظرم قسمت اصلیش تاثیر رسانه‌ست که باعث می‌شه آدم بیشتر جذب هالووین بشه. از طرفی مدرنیته کردن جامعه و در کنار اون سنت قدیمی شکلات گرفتن و خیلی رسم‌ها مثل لباس پوشیدن و مهمونی گرفتن رواج پیدا کرده به نظرم صرفا نشانه‌ای از مدرن بودن و به‌روز بودن شده که حس خوبی به آدم می‌ده و باعث می‌شه مردم اون سنت رو بیشتر اجرا کنن؛ درحالی که ممکنه اصلا بهش اعتقادی نداشته باشن.- در آخر، اگه می‌شه یه خاطره‌ی بامزه از یلداتون برامون بگید.شب یلدا - وقتی هشت ساله‌ بودم - قبل از اینکه بریم خونه مامان بزرگم، یه بار خونه رو آتش زدم؛ یعنی خوردم به بخاری برقی و بخاری افتاد روی فرش و باعث شد خونه آتش بگیره.چون نمی‌خواستم بابام از خواب بیدار بشه، می‌رفتم با دست آب برمی‌داشتم و می‌ریختم رو آتش که خاموش بشه.هلیا مرادجعفری:- شب یلدا فال می‌گیرید؟بیشتر برای تفریح. من خودم حافظ رو خیلی دوست دارم.- اگر یلدا یک جسم فیزیکی داشت، به نظرتون اون جسم چه شکلی بود؟احتمالا هندوانه.- سنت رو چطور تعریف می‌کنید؟سنت یه جشن یا رسمه که از قدیم وجود داشته و اکثر مردم همچنان انجامش می‌دن.-آیا به نظرتون یلدا رو یه نوع سنته؟ مراسم هایی مثل هالووین رو چطور؟ آیا اونا رو یه سنت می‌دونید؟بله، یلدا یه سنته. اما به مراسم‌هایی مثل هالووین رو نمی‌تونم سنت بذارم؛ بیشتر دلیلی برای جشن گرفتن و تفریح کنار دوستان هست به نظرم.- خوب چرا هالووین رو نمی‌تونی توی دسته سنت بذاری ولی یلدا به نظرت سنته؟چون به نظرم سنت برمی‌گرده به فرهنگ کشوری که من توش زندگی می‌کنم.- یعنی می‌تونیم هالووین رو یه سنت برای غربی ها بدونیم؟آره. بالاخره یه نوع جشنه که تو یه تاریخ میلادی رقم می‌خوره و تو می‌تونی جشنش بگیری یا نگیری.- به نظرت چی باعث می‌شه انسان مدرن از سنت‌های ایرانی مثل یلدا فراری باشه ولی به سنت‌های غربی مثل هالووین و کریسمس جذب بشه؟شاید به خاطر اینه که مبخوان احساس خاص بودن بکنن و یه تفاوتی بین نسل خودشون و نسل های قبل ایجاد بکنن. ممکنه به خاطر این باشه.- به نظرت چی باعث می‌شه که نسل جوون بخواد تفاوت خودش با نسل قدیم رو با تغییر در سنت نشون بده؟بیشتر به خاطر تفاوت عقایده. مثلا اگه الان با یه آدم از چند نسل قبل‌تر صحبت کنی، طبیعتا یه تفاوت‌هایی وجود داره و نسل نوین می‌خواد با این تغییر سنت نشون بده که طرز تفکر من با قدیمی ها فرق داره و من ادم روشن فکرتری هستم.محمد بهدادفر:- شب یلدا فال می‌گیرید؟ آیا بهش اعتقادی هم دارید؟می‌شه گفت همیشه می‌گیرم. اما نه، بیشتر برام جنبه‌‌ی تفریحی داره؛ از اونجایی که تا جایی که یادم می‌آد همیشه انجام شده، من هم همیشه انجامش می‌دم.- آیا خودتون رو آدم سنت گرایی می‌دونین؟نه، به شخصه این‌طور فکر نمی‌کنم.- به نظرتون یلدا یه نوع سنته؟می‌شه به چشم یه سنت هم بهش نگاه کرد. به طور کلی یه بهونه‌ای برای دورهمی و جشن گرفتن هست.- تعریفتون از سنت چیه؟یه چیزی که انگار سینه به سینه توی نسل ها جابه‌جا می‌شه و مردم هم صرفا به همین خاطر انجامش می‌دن.- به نظرتون چی باعث می‌شه که انسان مدرن از یه سنت فاصله بگیره و به سمت یه سنت دیگه بره؟من راستش یه کم با این نوع نگاه مشکل دارم که می‌گه &quot;وای مردم هویت ملیشون رو گذاشتن کنار&quot; . فکر می‌کنم که در زمان‌های قدیم مردم به واسطه یلدا دور هم جمع می‌شدن و خوش می‌گذروندن و الان به یه شکل دیگه و با مراسم‌هایی مثل هالووین این کار رو می‌کنن؛ ممکنه این موضوع نتیجه تاثیر فضای مجازی و کشورهای اروپایی و امریکا باشه که نسل جدید و افراد با سن کمتر رو بیشتر به خودش جذب می‌کنه.- یعنی فکر می‌کنین این موضوع، تاثیر فضای مجازیه؟یه بخشی‌اش بله؛ به نظرم می‌تونه تاثیرگذار باشه.- به نظرتون می‌شه برای این مساله درست و غلط تعیین کرد یا نه؟من صرفا جفتشون رو بهونه ای برای شادی می‌بینم؛ پس نمی‌تونم براشون درست و غلطی مشخص کنم. می‌شه گفت که یلدا چون جزوی از هویت ملی ماست، باید اهمیت بیشتری از هالووین داشته باشه ولی خب واقعا نمی‌شه بینشون فرق آن‌چنانی درنظر گرفت.- یه خاطره‌ی بامزه از شب یلدا برامون می‌گید؟وقتی اسم خاطره یلدایی می‌آد، یاد وقتی می‌افتم که همیشه توی مدرسه باید یه انشا با موضوع &quot;یلدای خود را چگونه گذراندید&quot; می‌نوشتیم؛ خانواده‌ی ما هم معمولا یلدا رو با یکم تاخیر و چند روز بعد جشن می‌گرفتیم که تعطیل باشه و دغدغه‌ی فردا رو نداشته باشیم. پس مجبور بودم از تخلیات خودم انشا بنویسم تا بعدا برم و عملی‌شون کنم.سجاد قاینی نژاد:- برنامه امسالتون برای یلدا چیه؟برنامه خاصی ندارم.- پارسال یلدا رو توی خوابگاه گذروندید؟ چطور بود؟راستش یادم نمی‌آد ولی کار خاصی نکردیم؛ چون که نصف بچه‌ها خوابگاه نبودن و اون نصفی هم که خوابگاه مونده بودن، غرق در ماتم بودن!- پس شما یلدا رو یه سنت می‌دونید؟ مراسم‌هایی مثل هالووین و کریسمس چه طور؟بله یلدا یه سنته. اما باقی مثال‌ها بستگی به فرهنگ و ملیتی داره که انسان ازش می‌آد؛ من به عنوان یه شرقی ایرانی، هالووین و کریسمس رو سنت نمی‌دونم. ولی یه مسیحی یا فرد غربی اون ها رو یه سنت می‌دونه. لازم به ذکره که جشن هایی مثل هالووین می‌تونه جزو فرهنگ امروزی یه فرد بشه ولی خوب دلیل نمی‌شه که جزوی از سنت اون فرد به حساب بیاد.- چرا این جشن‌ها جزوی از فرهنگ امروزیمون شدن؟برای اینکه یک رفاه نسبی تو اون روز داشته باشیم و تفریح کنیم. مثل عده زیادی از آدم‌ها که اون روزها رو جشن می‌گیرن.- فکر می‌کنید چرا انسان مدرن ایرانی داره از یک سری از سنت‌های فارسی فاصله می‌گیره و به سمت سنت‌های غربی می‌ره؟این بیشتر یه بحث تاریخی هست. از دوره قاجار که ایران به دلایل مختلف مجبور به تعامل با کشور های اروپایی شد، به اجبار، مستشارهای زیادی از خارج استخدام کرد و کم کم این ارتباط با جهان غرب بیشتر شد و سفر های خارجی ناصرالدین شاه شروع شدن؛ این فرهنگ برای ایرانی هایی که در اون زمان، در جامعه عقب مونده‌ای زندگی می‌کردن، جذابیت داشت. از طرفی ایران هم به چند دلیل نیاز داشت که با اون فرهنگ در ارتباط باشه. یکی از اون دلایل، رها شدن از خطر روسیه بود که ایران رو مجبور کرد با فرانسه پیمان ببنده - که اون پیمان بعدا ملغی شد - ولی به طور کلی این رفت و آمد از زمان قاجار بیشتر و بیشتر شد.به مرور زمان به واسطه‌ی این رفت و آمدها، مردم با فرهنگ غربی آشنا و بهش علاقه مند می‌شن و از یه جایی به بعد این تاثیر افزایش پیدا می‌کنه؛ چون ایرانی‌ها نسبت به فرهنگ خودشون احساس دل‌زدگی می‌کردن و این دل‌زدگی رو با دو رویکرد جواب می‌دادن:رویکرد اول که به صورت خلاصه بیان‌گر این بود که باید به رسوم ایران باستانی‌مون بگردیم؛ رویکرد دوم بیان‌کننده‌ی این بود که ما باید از پیشرفت‌های غربی‌ها پیروی کنیم. درنهایت، رویکرد دوم بیشتر جوابگو بود و باعث شد که این علاقه‌ی امروزی به سنت های غربی بیشتر بشه.- چرا پیروی از یه سنت غربی در ذهن ایرانی‌ها به معنی پیشرفت کردن همسو با غرب برداشت می‌شه؟خب، این خیلی طبیعیه! وقتی من یه آدم غربی رو می‌بینم که به صورت فرضی، داره روزی هشت ساعت کار می‌کنه و زندگی‌ای با رفاه خوب برای خودش می‌سازه که من همیشه آرزوش رو داشتم و دارم، من هم از رفتار اون پیروی می‌کنم؛ به طور کلی اون جامعه‌ای که یک رفاه و ثباتی داره برای من جذابیت داره و من از رفتارهاشون پیروی می‌کنم و الگو می‌گیرم.- یعنی می‌گید علت اینکه این روند سرعت گرفته، با اینکه از زمان قاجار شروع شده، همین بدتر شدن وضعیت رفاه جامعه‌ست؟بله. یک نمود اون هژمونی که نظام سلطه غرب روی جهان داره، در فرهنگ این هست که جامعه های غیر غربی تحث تاثیر رفتارهای اون‌ها قرار می‌گیرن و از فرهنگ خودشون بیگانه می‌شن؛ انگار تحت تاثیر اختلاف‌های اقتصادی سیاسی قرار می‌گیرن.ساغر مومن نژاد:- شب یلدا فال می‌گیرید؟نه.- چرا؟کلا توی خانواده‌مون رسمش رو نداشتیم و هیچوقت اینکار رو نکردیم؛ من هم خیلی بهش علاقه ای نداشتم و پیگیرش نشدم.- پس به نظر خودتون ‌آدم سنت گرایی نیستید؟نه اصلا.- تعریفتون از سنت چی هست؟به نظر من یه سری کارها و افکار هستند که از نسل‌های گذشته تا حالا ادامه داشتن و نسل امروزی شاید بهشون آن‌چنان اعتقادی نداشته باشن ولی همچنان انجامش می‌دن.- پس شب یلدا به نظرتون سنته؟بله.- مراسم‌هایی مثل هالووین چه طور؟ اون‌ها هم سنت هستن؟بله؛ چون یک سری دلایلی از گذشته داره وجودشون.- به نظرتون چی باعث می‌شه که انسان ایرانی امروزی از سنت‌های ایرانی زده شده باشه ولی در عین حال به سنت‌های غربی علاقه‌مند باشه؟شاید چون که به نظرش جذاب‌تره یعنی جهان غرب به یه شکلی اونو جشن می‌گیره که برای ماهم جالب باشه مثل همون لباس پوشیدن هاشون.- در آخر اگر می‌شه یه خاطره‌ی یلدایی برامون تعریف کنید.یه بار شب یلدا خونه فامیل بودیم و من افتادم توی تنور! البته تنور خاموش بود فقط افتادم توی تنور و اَبروم هم به خاطرش بخیه خورد.همون لباس پوشیدن توی هالووین.</description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 22:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ به مثابهٔ یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60819892/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%94-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-g0r9lw8xhtv5</link>
                <description>شمارهٔ ۴۶ | سرمقاله | بهینا عطاییسکون برودت در جدار پنجره‌ها و ظهور نور از پس شومینه‌ها، هرچه می‌تپد خبر از شکوهش می‌دهد و این فروزنده آیین، که همه را مست خود می‌کند؛ هزاران رنگ تعبیر دارد که گاه رنگ زایش میترا را به خود می‌گیرد و گاه رنگ تلاش برای دوری اهریمنان. گرچه قصه همان است و این قصه‌گویی‌ست که هر بار شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد.روایت من از یلدا، شاید روایت ایستادگی قلم باشد. روایت آذر ماه‌هایی که یلدا هرچند نهایت‌شان باشه؛ اما گویی خود نمادی از یلدا شده‌اند.در تاریخ معاصر ایران، آذر‌ ماه بار‌ها به یلدا شباهت یافته‌ است؛ نه فقط به‌دلیل هم‌زمانی تقویمی، بلکه به سبب وضعیت تاریخی‌ای که در آن، گفتن دشوار شده و نوشتن، به کنشی پرهزینه بدل گشته است. در چنین دوران‌هایی، ادبیات، نه زینتِ زمانه، که پناهگاه معنا بوده است.در روزگار کنونی که شب گویی نهایت ندارد و مرگ ریشه‌ دوانده در اعماق وجود؛ بیش از هر زمانی جوهر از قلم روان باید. اگرچه لب‌ها بسته باشند، اما همان‌گونه که خاموشی چراغ به نیامدن صبح نمی‌انجامد، خاموشی صدا نیز، همیشه به منزله خاموشی معنا نیست.نشریه‌ای که حول چنین شبی منتشر می‌شود، وارث ادعایی بزرگ نیست؛ اما حامل مسئولیتی تاریخی‌ست. ما نمی‌نویسیم تا شب را کوتاه کنیم؛ می‌نویسیم تا آن را تاب بیاوریم.این شماره، ادای احترامی‌ست به همان ایستادگی آرام، به نوشتن، وقتی نوشتن ساده‌ترین کار نیست. هر چند در سکوت، هرچند در سقوط، می‌نویسیم تا زنده بمانیم. تا کلام را، در دهان شب زنده نگه داریم.همانطور که مختاری می‌گوید:«غروبِ ممتد در سایه‌ی درون جا خوش کرده است. و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند. چگونه است لبت؟ که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش.»(محمد مختاری)</description>
                <category>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</category>
                <author>نشریۀ دانشجویی «بامداد»</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 20:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>