<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اِف . اِف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60831989</link>
        <description>خاطرات یک ذهن دیوانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:12:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2245321/avatar/MN2FJ9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اِف . اِف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60831989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه هولناک سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60831989/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D9%88%D9%84%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-qp0ssh9ylpys</link>
                <description>هرمز شهدادی در رمان درخشان«شب هول» برای توصیف سقوط اصفهان  قسمت هایی رو ازکتابی بنام «نصف جهان فی تعریف الاصفهان» میاره که بسیار انتخاب هوشمندانه ایی است. گفته اند که این کتاب را باید جزء کتبی دانست که برای تنظیم &quot;مرآت البلدان ناصری&quot; در دوران ناصرالدین شاه نوشته شده است.محمد مهدی بن محمدرضا ارباب اصفهانی نویسنده کتاب، جزئیات دقیقی را از چگونگی ورود محمود افغان به اصفهان و اتفاقات آن بیان می کند اما به نظرم توصیف اش از لحظه فروپاشیدن شکوه صفویه خیلی هولناک، آنجایی که می نویسد:« شاه سلطان حسین در روز یازدهم محرم سال یکهزار و صدوسی و پنج هجری لباس سیاه پوشیده از اندرون خانه بیرون آمد و با چند نفر از خاصان گرد اسواق و اکثر محلات شهر بگردید و مردمان را وداع کرده می گریست و عذرخواهی مینمود و می گفت آنچه واقع شده همه از خیانت وزراء و بدذاتی امراء رشوه خوار بوده و هر چه کرده اند آنها به شما کرده اند و همه به سزای خود خواهند رسید. و از مردم حلیت و معافی خواست مردمان در آن وقت در حالت زار او نگریسته صدمات خود را فراموش و بر حال تباه او سخت بگریستند و آن روز را به این حالت گذرانیده به اندرون باز رفت و بعد دو روز بیرون آمده سوار گردید و با جمعی از خواص و سیصد نفر سوار روی به فرح آباد آورد و چون به میان چادرها و خیام افاغنه برسید ساعتی او را به تخفیف نگاه داشتند به اسم آن که محمود الحال در خواب است و او را نتوان دید پس بعد از زمانی آمده شاه را به داخل عمارت نزد محمود بردند و چون داخل و ثاق گردید محمود تغافل کرده برنخاست تا به وسط حجره رسید آن وقت محمود برخاست و از هر دو طرف رسم تحیت به جای آمد شاه سلطان حسین محمود را خطاب نموده بگفت که فرزند خداوند تبارک و تعالی بیش از این سلطنت مر اصلاح ندانست و از من بگرفت و به تو عطا فرمود انشا الله همیشه قرین تأیید الهی باشی محمود گفت بلی کارو گذران دنیا همین قسم است و آن را اعتبارى نيست ومالك الملك خدای عز وجل می باشد از هر که میخواهد میگیرد و به هر که خواهد میدهد پس شاه سلطان حسین افسر شاهی را بر گرفته به جانب محمود می رفت وزیر محمود خواست آن را بگیرد. محمود مانع آمده گفت باید خود او بر سر من بزند پس شاه افسر شاهی را به قول میرزا مهدی خان منشی بر سر آن حسرت کش تاج و تخت بزد و با هم بنشستند. محمود گفت من شما را به جای پدر خود میدانم و در هیچ امری بی مشاورت شما و اطلاع شما خوض و شروع نخواهم نمود. پس قهوه طلبید، بخوردند و برخاستندو شاه را بردند به محلی که برای او معین شده و موقوف نمودند............پس روز دیگر محمود باسلطان حسین و امرای او هر که حاضر بود و امراء و بزرگان افغان سوار شده و به شهر آمدند و محمود در طالار چهل ستون به تخت سلطنت جلوس نموده افسر شاهی بسر نهاد و سلطان حسین و امراء هر دو طرف رسم تعظیم و تحیت سلطنت او بجای آوردند و بعد از دقیقه ای چند برخاسته بمقر خویش برفت و شاه را به محبسی که معین بود بردند و محفوظ بداشتند و محمود شاه ایران گردید.»**«نصف جهان فی تعریف الاصفهان»، ص 205 و 206</description>
                <category>اِف . اِف</category>
                <author>اِف . اِف</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 19:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدارت کشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60831989/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-a2ib2agtguq6</link>
                <description>شرح قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی صدراعظم محمد شاه ،تصویری است هولناک اما درخشان از این قتل حکومتی که نزاع قدرت در عصر قاجار را به خوبی نشان می دهد.مورخان نوشته اند که؛ با طرح نقشــه ای از ســوی مخالفان، قائم مقام روز یکشــنبه 24صفر1251ق هنگام غروب به دســتور محمد شاه به باغ نگارستان احضار شــد.قائم مقام که در باغ لاله زار نزدیك به باغ نگارستان قرار داشت، بعد ازدریافت دستور، اسبی طلبیده و به سوی کاخ روانه شد.در این موقع، کربلایی قربان، پدر امیرکبیر، که آشــپز و دربــان قائم مقام بود، پیش او آمده و اظهار داشــت: آقا کجا میروی؟ قائم مقام پاسخ داد: شاه احضارم کرده اند.مگر چه خبر اســت؟ کربلایی قربان گفت: دیشــب خواب دیدم برای شما اتفاقی رو می دهد. قائم مقام با خنده گفت: زود برمیگردم.محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در ناسخ التواریخ می نویسد:« (قائم مقام) بیست و چهارم صفر هنگام نماز دیگر... از حضرت پادشاه کس به احضار او برسید و او را طلب فرمود و از آن سوی شاهنشاه غازی قاسم خان قوللر آقاسی را حاضر کرده، فرمود که سال ها پرورده نعمت ما بوده و در مهد فراغت غنوده ای امروز در تقدیم این خدمت اگر همه جان بر سرش کرده [ای] مسامحت نباید روا داشت قاسم خان اجابت فرمان را جبین ضراعت بر خاک نهاد آنگاه الله ویردی بیک مهردار و میرزا رحیم پیشخدمت خاصه را که موثق و ممتحن بودند هر یک را آلتی قتاله سپرد و فرمود بعد از درآمدن قایم مقام به نگارستان او را حکم به قامت کنید و اگر فرمان پذیر نشود و ساز مراجعت کند به ضرب گلوله اش از پای در آرید».در ادامه می نویسد:«مع القصه قایم مقام به باغ نگارستان درآمد. او را گفتند در بالاخانه عمارت دلگشا باش تا پادشاه از سرای درونی بیرون شود. الله ویردی بیگ و میرزا رحیم حربه های خویش پنهان داشته او را در بالاخانه جای دادند و در برابرش ایستاده شدند، چون زمانی برگذشت و شاه حاضر نشد، گفت من با چند تن میعاد نهاده ام که به تسلیت دوستی رفته باشم، صاحبخانه چشم به راه است. میرزا تقی و میرزا موسی نیز در شاهراه انتظارند در حضرت پادشاه معروض دارید که زحمت بیرون شدن بر خود ننهد، فردا از بامداد حاضر حضرت خواهم شد. گفتند شاه فرمود تا مرا دیدار نکند مراجعت نفرماید. لختی دیگر توقف کرد و دیگر باره آهنگ بیرون شدن فرمود، الله ویردی بیگ گفت فرمان این است که هم در اینجا بباشید. گفت همانا من محبوسم و کلاه خویش را به زیر سر نهاده ردای خویش را زیر پوش کرد و بخفت.و از آن سوی شاهنشاه اسد بیگ فراش خلوت را به نزدیک حاجی قاسم خان سرتیپ فوج فرستاد و فرمان داد که من قایم مقام را مأخوذ داشتم هم اکنون فوجی از سربازان را بفرست تا اطراف باغ لاله زار پره زنند و نگاهبان باشند و مردم او را نگذارند از جایی به جائی متردد شوند. حاجی قاسم خان گفت هرگز من با پیام در این کار ندارم الا آنکه شاهنشاه غازی با خط خویش رقم کند. دیگر باره اسدبیگ برفت و خط پادشاه بیاورد.لاجرم حاجی قاسم خان گروهی از سربازان را حکم داد تا مبرزا محمد و میرزا علی و دیگر فرزندان و ملازمان قایم مقام را نگاهبان شدند و اطراف باغ لاله زار را فرو گرفتند و محمدرضاخان فراهانی پسر عم قایم مقام را که از خراسان رسیده بود، در پره سرباز انداختند و بعضی از اموال و اثقال و اسب و استر او را یحیی خان میرآخور نایب السلطنه عباس میرزا مأخوذ و مضبوط ساخت...».قائم مقام، با شنیدن این جواب ها، فهمید که توطئه ای در کار است و او زنده از این کاخ بیرون نخواهد آمد.در این مدت، بعضی از مأموران حتی قلمدان او را از دسترســش خارج ســاختند که مبادا نامه ای به محمد شاه نوشته و او را از تصمیم خود منصرف سازد. اعتمادالسلطنه به نکته ایی جالب اشاره می کند: «شاهنشــاه غازی فرمودند که اول قلم و قرطاس را از دست او بگیرند واگر خواهد عریضه ای به من بنویسد نگذارید، که ســحری در بیان و اعجازی در بیان اوست که اگر خط او را ببینم، باز فریفته عبارات او شوم و او را رها کنم».قائم مقام پنج روز در عمارت ســردر نگارســتان تحت نظر بود و دراتاقی که به ســرمیبرد، این شعر را باناخن خود بر دیوار نوشت:«روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد-چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد»شب آخر صفر، قائم مقام را به عنوان اینکه محمد شــاه احضارش کرده، از بالاخانه ســردر به عمارت حوضخانه،که در وســط باغ نگارســتان واقع بود، بردند و وقتی کــه وی را از دالان حوضخانه که جــای تاریکی بود، عبور میدادند، اســمعلی خان قراچه داغی، سرهنگ فراشــخانه و میرغضب باشــی، با عده ای دیگر از افراد تحت فرمانش، بر سر قائم مقام ریخته، دستمالی در گلویش فرو کردند تا خفه شود و خونی از وی بر زمین نریزد؛ چراکه محمد شــاه در زمان حیات عباس میرزا در حرم حضرت رضا قسم یاد کرده بود که خون قائم مقام را نریزد.جسد قائم مقام را بعد از خفه کردن در گلیمی پیچیده و شبانه برای دفن به صحن حضرت عبدالعظیم حمل کردند و در جنب مقبرە مرحوم شیخ ابوالفتح رازی به خاك سپردند.محل قبر قائم مقام تا سال 1287ق مخفی بود و کسی جز متولی خبری نداشت، تا اینکه در این سال،با اجازه ناصرالدین شاه، قبر قائم مقام توسط پسر او، میرزا علی، معین و تعمیر شده و با نصب سنگ قبری حاوی شعری در ماده وفات او علنی شد: (طبع کوثر زای گفت وکلك طوبی فر نوشت-صدر مینو دیده قد راز مقدم قائم مقام).بدین ترتیب زمانی که قائم مقام دیگر در موازنه قدرت جای نداشت به راحتی به قتل رسید و خفه شد! و ایران زمین یکی از کاردارترین و با تجربه ترین صدراعظم های خود را از دست داد.* محمد حسن خان اعتماد السلطنه، ناسخ التواریخ،  جلد2* علی اصغر حقدار، میرزا ابواالقاسم فراهانی« قائم مقام دوم» و طرحی نو در نظم سیاسی ایران، مجله قلم یاران، شماره25</description>
                <category>اِف . اِف</category>
                <author>اِف . اِف</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 23:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>