<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راحله آدینه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60888457</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>راحله آدینه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60888457</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی مسیر یادگیری با زندگی واقعی گره می‌خوره...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60888457/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-mmlzpzcxygcu</link>
                <description>26 آبان 1404میخوام یکمی با خودم و شما درباره مسیر جدیدم حرف بزنم، مسیری که تازه شروعش کردم و هنوز خیلی واسم ناشناخته ست.راستش، من تازه یه لپ تاپ خریدم و با خودم گفتم الان وقتشه یه قدم‌های جدی برای کسب مهارت و یادگیری بردارم.ولی وقتی نگاه میکنم به لپ‌تاپ، به همه برنامه‌هاش یکمی گیج میشم، طپش قلب میگیرم؛ انگار وارد یه دنیای جدیدی شدم که هیچی از قوانینش نمی‌دونم.شاید عجیب باشه، اما اصلا نمی‌دونستم که لپ‌تاپ رو چطوری باید بخرم یا به چه مواردی باید دقت کنم، که خدا‌روشکر یه دوست خوب کنارم بود و راهنمایی‌م کرد.هنوزم هیچی نمی‌دونم و اول راهم.این حس هم برام خوبه هم ترسناکه.مخصوصا وقتی میبینم که پسرکوچولوم، ماهور، خیلییییی پرانرژی و فعاله و همه وقت و انرژی من و می‌گیره.مدیریتِ اون و رسیدگی به همه نیازهاش خودش یه دنیاااا مسئولیته برام. و وقتی می‌شینم پای لپ‌تاپ و آموزشم، احساس می‌کنم دو‌تا دنیای متفاوت داره رو دوشم سنگینی می‌کنه.یه اتفاق خوب:این اتفاقِ خوب و فضایِ جدید،که من با یه گروه فوق العاده از آدم‌حسابی‌ها در زمینه تولید محتوا آشنا شدم. این گروه دارن بهم یاد میدن که هیچ اشکالی نداره اگه تازه شروع کرده باشی، اگه سوال زیاد داشته باشی، چون یادگیری همیشه خوبه.آموزشش‌هاشون و وقت گذاشتن‌هاشون اونقدر صمیمی و خوبه که بهم انگیزه میدن ادامه بدم.با خودم عهد کردم که تمام تلاشم رو بزارم و تا جایی که می‌تونم یاد بگیرم.اما یه سوال که ذهنم و درگیر کرده اینه که: آیا این مسیر واقعا جزوِ علاقمندی‌هام هست یا نه؟ آیا با این همه وقت گذاشتن و تلاش کردن می‌تونم موفق بشم یا نه؟ درسته خسته می‌شم و دلم می‌خواد یه نفس راحت بکشم. ولی همون لحظه یادم میاد که هر تلاش و سختی که الان دارم می‌کشم، دارم برای آینده خودم و ماهور قدم برمی‌دارم.نتیجه گیری این که: میخواستم به خودم یادآوری کنم هیچ مسیر راحتی وجود نداره و هر موفقیتی با تلاش و پشتکار به دست می‌یاد.من هنوز اول راهم، باید اشتباهاتم رو یاد بگیرم و انگیزه‌م رو برای یادگرفتن زیادش کنم.حس می‌کنم این مسیر فقط برای کسب مهارت نیست، برایِ رشدِ شخصی‌م و نشون دادنِ به خودم که می‌تونم. و این خیلی حسِ خوب و شیرینیه.شما هم تا حالا شده یه مهارتی رو تازه شروعش کنین و از مسیرش بترسین؟دوست دارم تجربه‌هاتون رو برام بنویسین.</description>
                <category>راحله آدینه</category>
                <author>راحله آدینه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 11:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نشونه یِ کوچیک ، یه معنیِ بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60888457/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-dpgjoto6gg7f</link>
                <description>25 آبان 1404امروز از اون روزهایی بود که تا چشم باز کردم احساس کردم یه انرژیِ قشنگی تو هواست.احساس کردم دلم کسب و کار و ذهنم روشن تره انگار یک لبخندِ نصفه و نیمه رو لبامه...وسطِ همین حس و فکرِ خوب یهو یادم اومد امروز قرار بوده با خانومِ برادرم تماس بگیرم.چند روز بود که دلم میخواست یه مبلغی رو به دستِ یه نیازمندِ واقعی برسونم.آخه خانومِ برادرم با چند تا خیریه در ارتباطه و اکثرِ مواقع دقیق میدونه کی الان چه مبلغی نیاز داره.برایِ همین با خودم گفتم:((امروز وقتشه، امروز باید نیتم رو عملی کنم ))گوشی و برداشتم و قبل از اینکه تماس بگیرم چشمامو بستم و نیت کردم و با خودم گفتم :خدایا فقط کاری کن این پول به دستِ کسی برسه که واقعا نیاز داره.همین .یه نفسِ عمیق کشیدم...تماس گرفتم و به محضِ گفتنِ جمله م که میخواستم یه مبلغی رو به یه نیازمند برسونی، بدونِ فکر وبدونِ مکث گفت:(( اتفاقا یه خانومی داره میاد اینجا دقیقا برای همین مبلغی که گفتی.))تمامِ تنم مور شد یه حالِ عجیبی شدم. انگار خدا یواشکی درِ گوشم گفت:دیدی راحله؟دیدمت. شنیدمت. نیتت و قبل از اینکه به زبون بیاری فهمیدمش...بی اختیار اشکم ریخت. نه یه قطره و دو قطره، به پهنایِ صورتم. از اون گریه هایی که فکر میکنی اشکه اما برایِ من یه جور پاک شدن و سبک شدن بود.انگار خدا با مهربونی بهم گفت: بیا اینم یه نشونه کوچیک اما روشنِ روشن.این از اون خاطره ها میشه که وقتی برای کسی تعریف میکنی یا داره میخونتش میگه وااای چه عجیب چه قشنگ. اما حقیقتا عجیب نیست، برای من یه جور پیام بود که ایمانم رو به خدا تازه کنم.خانومِ برادرم گفت:این خانوم الان تو راهه، انگار خدا خواسته این پول سریع بهش برسه.من تو دلم گفتم:خدا خواست که منم در جریان باشم، همین...زیباییِ این ماجرا برایِ من فقط رسوندنِ این مبلغ نبود، زیباییش این بود که حس کردم حالِ خوبِ صبحم، اون انرژی، اون سبکی همش از یه سمتِ بالاتر بوده.(این همون هماهنگیه که خدا بینِ دل ها ایجاد میکنه)وقتی نیتت خیر باشه ، دنیا باهات راه میاد.خلاصه که امروز یه ترکیبِ عجیبی از شکرگزاری، آرامش، گریه، لبخند داشتم.الان که دارم این و مینویسم هنوز قلبم گرمه، هنوز اثرِ قشنگش تو دلم هست.امروز از صمیمِ قلب تو دلم گفتم:خدایا ازت ممنونم که حسِ خوبِ امروزم بی دلیل نبود. ممنون که دلیلش رو با یه اتفاقِ کوچیک اما بزرگ نشونم دادی...راستی تو هم تا حالا شده یه کاری و انجام بدی و احساس کنی خدا بهت نشونه داده و باهات حرف زده؟اگه تجربه ش رو دادی برام بنویس...دلم میخواد بدونم تو دلت چی گذشته.</description>
                <category>راحله آدینه</category>
                <author>راحله آدینه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 19:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سختی که خوب تموم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60888457/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-zjwv4mcmxitb</link>
                <description>امروز ساعت 4 صبح با تپش قلب و تهوع از خواب پاشدم یه احساسی شبیه به صبح روز کنکور.پنجره رو باز کردم و فقط نفس عمیق کشیدم.مدیتیشن کردم و تمام تلاشم رو گذاشتم برای اینکه قلبم آروم بگیره.تو گیر و دار خودم بودم که پسرم بیدار شد برای رفتن به مدرسهتمام انرزی رو ریختم تو صورتم و با لبخند بهش سلام کردم حتی سعی کردم غمی هم که تو چشمامه دیده نشهبا خودم گفتم راحله امروز یه روز تازه ست با همه سختیا و خوشیاش...وقتی صبحانه درست میکردم به این فکر کردم که چقدر مادر بودن آدمو قویتر میکنه.بعضی روزا مثل امروز حس میکنی باتریت نصفه و نیمه شارز داره اما همین که میبینی بچه ت با یه لبخند کوچیک حالش خوبه یه چیزی تو دلت میگه:(( ادامه بده راحله داری خوب پیش میری ))ظهر که برگشت کلی حرف برای گفتن داشت...حرف و حرف و حرف...با اینکه یه دنیا خسته ی روحی و جسمی بودم اما بهش نگاه میکردم و تو دلم میگفتم بزرگ میشه...خیلی سریعتر از چیزی که فکرش و بکنم.من باید این لحظه ها رو باهاش زندگی کنم.امشب بعد از همه خستگی ها یه قهوه برای خودم دم کردم و نشستم کنار پنجره و به این فکر میکردم که امروز با همه بالا و پایین هاش خوب تموم شد .یه مدلی سبک و آرومم مثل یک لبخند کوچیک که آخر روز روی دلم نشست.https://unsplash.com/s/photos/jour</description>
                <category>راحله آدینه</category>
                <author>راحله آدینه</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 18:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>