<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_60898312</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60898312</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:01:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_60898312</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60898312</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاریکلماتور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60898312/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-nrhituuum6lt</link>
                <description>اولین قدم های من در بابت کاریکلماتورماژیک بیچاره مانند سوهان سرش را بر روی کاغذ غلطاند اینقدر کاغذ خشن بود که صدای ماژیک به هوا رفت لیوان بیچاره از زمانی که لبه اش پریده بود همچنان چشم به راهش بود که سر جایش برگردد .علامت های روی تقویم سنگینش کرده بود و نمی توانست راحت بخندند با هر بار خنده علامت ها به تنش فرو می رفتند .ساعت در مسابقه دو با روز باخت .از ساعت راضی نبود و بهش نمره خوبی نمی داد.چون همه زمان کم میآوردند به ساعت بی محلی می کردند .واکس بیچاره کلی ناراحت بود چون تازگی ها وازلین و ابر کوچک روی کفش سرسره بازی می کردند .دستمال مچاله شده روی زمین بود در وسطش هیچ کثیفی نبود اما اینقدر همه از رویش رد شده بودند سیاه و گلی شده بود .باد برگ ها را به شدت به هم می زد چهره هایشان از شدت ضربه قرمز شده بود .دستمال مخملی تنها چیزی را که پاک می کرد شیشه عینک پیر بود بقیه دستمال ها به او حسودی می کردند.دستمال خود شیرین تنها شیشه عینک پیر را پاک می کرد و عینک پیر او را از بقیه دستمال ها بیشتر دوست داشت .خودکار سبز نو مانده بود و خودکار قرمز نفس های آخرش را می کشید خودشان  هم متعجب مانده بودند یعنی در این مدت هیچ کار خوبی انجام نداده بود .کچل بود و شانه را تنها بالای گوش ها و پس سرش می کشید شانه دلش برای قله سر تنگ شده بود .تصویر زیبا زیر یادداشت کج و کوله گیر کرده بود این یادداشت کی از روی او برداشته می شد تا بالاخره همه او را ببینند .خودکار رقم را نوشت اما حواسش پرت اخم چک شد و عدد اشتباه شد و دوباره همه به او گفتند چرا این کار را کردی و باز او خراب کرده بود .موهای لاک به رنگ زیبایی آغشته بود و روی ناخن های زشت و نا هموار کشیده شد . حالا هم ناخن و هم رنگ لاک زیبا بودند .نمک نمکدان کم بود برای همین همه با شدت بیشتری او را به در و دیوار  نمکدان می کوبیدند و نمکدان خدا خدا می کرد کی او را مجدد پر کنند .موها از روی پوست بلند شده بودند اما هنوز بیرون نیامده باید سرشان تراشیده می شد .صفحه شکسته شده گوشی باعث شده بود دیگر کسی به او دست نزند او حالا دیگر مثل قبل زیبا و خوش دست نبود .تلاش می کرد همه کارهایش را به درستی انجام دهد اما هر بار یک کار به کارهایش اضافه می شد و باعث می شد کاری از جعبه بیرون بیافتد .تلاش می کرد، اما نمیرسید چون یک چاله در سر راهش بود آن چاله اسمش بهانه بود .سعی می کرد اما موفق نمی شد به راهش ادامه دهد چون سر راهش یک چاله بود آن چاله اسمش بی انگیزگی بود.لبه تیز کاغذ دستش را برید باورش نمی شد کاغذ هم بتواند اینچنین خراش بر روی پوستش بیاندازد .</description>
                <category>m_60898312</category>
                <author>m_60898312</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 14:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه شلوغ پلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60898312/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%BA-mjuh7yfaz72o</link>
                <description>مدتها بود با ی سری وسایلم مشکل داشتم نه به درد دکوری و استفاده میخورند و نه دلم میومد بندازمشون دور ..   چندین بار تو جابه جایی ها تصمیم داشتم دیگه با خودم نبرمشون اما باز دلم نمیومد . به خودم میگفتم حیفه .. ولی با مرتب شدن خونه تمام اون لوازم وجهه خونه را خیلی نابسامان و ناجور میکردن ،اصلا برای من و خونه ام مناسب نبود .  تا اینکه ی روز یکی از دوستای خوبم که واقعا همیشه تو انجام کارام و حتی تصمیماتم  ازش کمک میگرفتم اومد خونمون .  منم داستان این لوازم  را براش تعریف کردم .. بعد از اینکه ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم دلمم نمیاد که بی دلیل بندازمشون دور و  ای کاش یکی که میتونست از این لوازم استفاده کنه .  دوستم رو به من خنده ای کرد و گفت  :اینکه کاری نداره .چند سالیه که این جور مشکلات با وجود ی گروه توانمند برطرف شده .  گفتم : چه گروهی. گفت ی گروه به اسم سایت دیوار . که تو هر شهری میتونی از طریق ی مرورگر بهش دسترسی پیدا کنی و لوازمی که دیگه مورد نیازت نیست در اختیار عموم قرار بدی . و اونها با جستجو تو سایت دیوار میتونن لوازم مورد نیازشون را با هزینه ای به صرفه از فروشنده که شما باشی خریداری کنن . من با تعجب گفتم :فروشنده ؟ گفت : بله شما در واقع با عکس هایی که از وسیله تون میگیرید میتونید اون را تو سایت دیوار درج کنی تا همه ببینن و ازت اون وسیله را بخرن . هم تو وسیله ات را دادی به خواهانش و هم اون طرف با ی هزینه اندک تونسته لوازم مورد نیازش را تهیه کنه .. در واقع این سایت دیوار فرصتیه برای همه کسانی که مدت استفاده از اجناسشون را تموم کردن مثلا ی خانواده ای ی تخت برا نوزادشون خریدن که تو سیسمونی استفاده کردن و حالا کودکشون که سه ساله شده یا حتی ی ساله دیگه اون تخت به کارشون نمیاد اونها میتونن بیان تو سایت دیوار و تخت را برای فروش بزارن ، تازه اونام میتونن  ی تخت با کاربری فعلی شون برای کودکشون از تو سایت دیوار پیدا کنن و بخرن .. یعنی در واقع این سایت دیوار ی معامله دو سر سوده .. هم لوازمی که دیگه به کارت نمیاد را میزاری برا فروش، هم وسایلی که مورد نیازت هست را میتونی بخری .. خیلی اوقات ماها از یسری لوازممون به ندرت استفاده کردیم یا به خاطر جابه جایی منزل دیگه تو خونه جدید جا نمیشه و یا جاگیره ،حالا به جای اینکه بزاریمش سر کوچه یا حتی سمسار خبر کنی که با ی قیمت غیر متعارف ازت بخره، ی شهروند که بهش نیاز داره، اون را بهش میفروشی .خیلی اوقات لوازم نو و سالم هستن و این برای مصرف کننده فرصت خیلی خوبیه ، به نظرم سایت و اپلیکیشن دیوار را همه باید داشته باشن و ازش استفاده کنن . با شنیدن حرف های دوست خوبم من خیلی خوشحال شدم و به محض رفتنش ی گشتی تو خونه زدم هر چی وسایلی و لوازم داشتم که چند وقتی بود ازش استفاده نکرده بودم و به کارم نمیومد شروع کردم با گوشیم ازشون عکس گرفتن و بعد با کمک همسرم که دیگه یک ساعتی بود خونه رسیده بود و از تصمیمم خوشحال بود،همه عکس ها را تو اپلیکیشن دیوار آپلود کردیم .. چند روزی نگذشته بود که عزیزانی با من تماس میگرفتن و بابت لوازم ها ازم سوال میپرسیدن بالاخره تو کمتر از سه روز تموم وسایلی که نمیخواستم و حیفم میومد دور بندازم به کمک سایت دیوار  به فروش رسوندم .. حالا من بودم و ی خونه خاص با لوازمی که جدی جدی به کارم میومدن و ازشون استفاده میکردم . حالا با ی فنجون قهوه روی مبل نشستم و دارم از خونه پر از انرژی مثبتم لذت میبرم . یادم رفت بگم چند وقتی بود احساس میکردم به ی کتابخونه چوبی جمع و جور نیاز دارم دیروز با کمک سایت دیوار با ی قیمت مناسب خریدمش ، حالا بعد از نوشیدن قهوه ام باید برم کتاب های نازنینم را توش بزارم .گروه محترم سایت دیوار ازتون ممنونم . نفیسه رضایی افضل </description>
                <category>m_60898312</category>
                <author>m_60898312</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:02:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>