<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های as _</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60899031</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:12:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>as _</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60899031</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاء</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-belfnnchwg7g</link>
                <description>– تا به حال دیده‌ای که محکوم به اعدام را با جوخه آتش بکشند؟– خب… سربازها به او شلیک می‌کنند، نه؟– نه. سه سرباز لوله‌ی تفنگشان را روی قلبش می‌گذارند. وقتی ماشه را می‌کشند، چیزی نمی‌ماند جز حفره‌ای سیاه. انگار دریچه‌ای باز می‌شود به هیچ. نگاهت درونش گیر می‌کند، مثل پرنده‌ای که بال ندارد. چیزی که نیست، بیشتر از هر چیز خودش را نشان می‌دهد.گرما می‌پیچد. هوا سنگین است. سرم خالی، بدنم خسته. غم دارم بی‌هیچ دلیل. دیگر مهم نیست چرا؛ غم مثل موجودی مستقل شده، جان دارد، نفس می‌کشد. عجیبی‌اش این است که لذت‌بخش است. زبانم می‌سوزد. احساساتم بی‌مرز و مبهم‌اند؛ مثل توده‌ای از گل‌ولای در آب. چیزی روشن نیست.راه ادامه دارد. مسافرخانه‌ها بی‌پایانند. در یکی مردی خوابیده، دست‌هایش پر از جای زخم سوزن. اما نفس نمی‌کشد. مثل سایه‌ای بی‌جان رها شده. بی‌تفاوت رد می‌شوم.خلأ دوباره صدایم می‌کند. بودن یا نبودنش، دو جهان را می‌سازد: یکی مملو از ترس و وحشت، دیگری تهی و بی‌امید. از دلش می‌گذرم، و می‌گذارم جهان فقط غمگین باشد.گرگ‌ومیش است. دوباره باید آغاز شود. اسنپ می‌گیرم. ماشینی بین‌راهی. سکوت همه‌جا را پوشانده؛ راننده هم نیمه‌خواب است. نیمه‌راه، ماشین خراب می‌شود. جاذبه کمتر حس می‌شود. فکر می‌کنم اگر بپرم، شاید هیچ‌وقت به زمین نرسم. چراغ‌های دو شهر در دوردست می‌درخشند. به هر دو به یک اندازه غریبم. وقتی دوباره سوار می‌شوم، هیچ‌کس آشنا نیست. حتی راننده هم عوض شده.ترن هوایی است؛ اما بی‌هیجان. سقوط است، سقوط مداوم. فقط این‌بار در دل آرزو می‌کنی به پایان برسی. دلم می‌خواهد در ماشین را باز کنم، خودم را پرت کنم بیرون. واقعیت و خیال درهم حل می‌شوند.شهر می‌رسد. بوی داغش، شور و چرک و کینه، مثل سیلی به صورتم می‌خورد. بوی آدم، بوی حضور و نبودن. آن سوی حفره، تهی مطلق است. و من فکر می‌کنم باید همین باشد: يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ.خورشید بالا می‌آید. می‌خزم زیر پتو. چشم‌هایم بسته می‌شوند. خلأ هنوز در ذهنم است. می‌دانم وقتی دوباره بیدار شوم، باز از همان سؤال آغاز خواهد شد:– تا به حال دیده‌ای که محکوم به اعدام را با جوخه آتش بکشند؟</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 04:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-fekmn4gaiufn</link>
                <description>صورتش هراسان، رنگ پریده و عرق کرده بود. مردمک چمش میدوید. سرخ بود، خیس شده. هوا مرطوب و سرد و خنگ بود. نفر اخر بودم داشتم نگاه می کردم. خودمون رو. ادما رو. توی خلسه اروم خودم بودم از اونایی که به همه چیز فکر میکنی ولی با سرعت آروم. داشتم بچه ها رو از پشت نگاه می کردم. یکی تا دو ماه دیگه میره سوییس، اون یکی ویزای استرالیاش اومده، یکی سال اول پزشکیشه توی ۳۰ سالگی. دو تا از بچه ها هم دارن میرن آلمان. بوی زیتون توی هوای بارون زده رو دوست دارم. نگاهش رو دیدم. مضطرب بود. مضطرب ترین لحظه اون روز. از من رد شد. یه دختر بود یا یک زن. نمیدونم. یه قطره درشت بود اشکش. از اونا که توی چشمت پرمیشه از درد زیاد. از اونا که انقدر سریعه که وقت نمیکنه دونه دونه بیاد فقط یکی یا دوتا درشت. از اونا که دردش میکشه و باید اروم باشی. چرا باید اروم باشی چون شوکه ای و واکنش هات توی لحظه غیر طبیعی خواهند بود پس بهتره که ابرازشون نکنی.قفسه سینه حسین رو دیدم. تلاشی بی امان برای اکسیژن. لرزش دستش رو دیدم. واکنشی بی محبا برای نجاتش. شل شدن پاهایش رو دیدم. ضعفی معصومانه برای طلب یاری از دیگران. خلا رو به درون ریه هاش می فرستاد. می دیدم که دم و باز دمش کاری نمی کند. دستش رو گرفتم. انگشتانم رو در لای انگشتانش گزاشتم و سفت دستش رو فشار دادم. آرام با خودم کشیدمش. صورتش به پشت بود وقتی داشتیم راه می رفتیم. جانش کشیده میشد روی زمین وقتی با خودم می کشیدمش. عقب را نگاه کردم. می خندیدند. -بفرما آبجی. امتحان کن.صدای بازار برای من خلاصه در این جمله بود. بچه ها می خندیدند. از یک پیرزن داشتند خرید می کردند. آلوی جنگلی، رب بهار نارنج، سبزیجات خشک شده محلی و چیزای دیگه. داشت نگاهم می کرد. ترسیده بود، خجالت زده،‌ هیجان داشت. صورتش پف کرده بود. چشمانش سرخ بود. همه چیز داشت اتفاق می افتاد. بچه ها چانه میزدند و چیزای مختلفی رو امتحان می کردند. عین بادکنک شده بود. سبک. باد جابه جاش می کرد. دستش رو گرفتم. برگشتیم. بچه ها مشغول آماده کردن ناهار بودند. روی میز الکل بود. با حسین چشم توی چشم نشدم. نمیدونم چرا ولی ازش خجالت می کشیدم. ناهار که تمام شد حسین خوابید. فردا صبح که بیدار شد دیگه با من حرف نزد. داشت برای بقیه نقش بازی می کرد ولی از من انگار خجالت می کشید یا عصبانی بود. عصبانی از دیدنش توی اون لحظه.صدای بارون رو دوست دارم شبیه صدای کسی است که دوستش داری وقتی به اسم صدایت میزند. آخرین بار این جمع است. رفته بودم هم قدم بزنم هم یه سری خرت و پرت بخرم برای شام. وقتی برگشتم دیدم حسین روی کاناپه دراز کشیده. نگاهش به سقف بود. داشتم شام رو آماده می کردم. بچه ها زیاده روی کرده بودند. همشون خوابیده بودند.-خوشحال بود.حسین بود. سری تکان دادم. به برنج نمک زدم و رفتم سراغ گوشت ها. -سیگار می کشی؟سیگارش رو روشن کرد. رفتم پیشش. دنبال کردن صحبتش برایم سخت بود. فقط حوصله نداشتم همین. وقتی حرفایش تمام شد رفتم سراغ کار خودم. سیخ زدن گوشت ها که تموم شد دیدم اونم خوابیده. همه چیز اماده بود. رفتم دراز کشیدم. ساعت ۳ بود. پنجره اتاق رو باز گذاشتم. صدای بارون می اومد. بوی بارون. پا شدم چایی گذاشتم. رفتم دراز کشیدم. با صدای بچه ها بیدار شدم. گوشت ها روی منقل بود. بوی برنج می اومد. چایی داشتند می خوردند. حسین نبود. تا منو دیدن خندشون گرفت. محمد حسین با سر فرش رو بهم نشون داد.-بندازید فرشو توی حموم خودش بشوره.ساعت ۸ زدیم بیرون. شهر رو گشتیم.  بستنی خوردیم. برگشتیم. میز دوباره چیده شد. داشتم گوشیمو چک می کردم. وسط کار  بچه ها منفجر شدند از خنده. برگشتم ببینم چه خبره که دیدم حسین داره گریه می کنه. برگشته بود منو نگاه می کرد. کاری از دستم برنمی اومد. رفتم بلندش کنم ببرمش روی تخت که دراز بکشه. دستم رو پس زد. رفتم توی بالکن نشستم. بارون می اومد. روی صندلی یه چرت زدم. برگشتم. همه شون خوابیده بودند. منم رفتم بخوابم. نصف شب بیدارم کرد. وقتی صحبت می کرد فقط سر تکان میدادم. ساعت ۶ دوباره خوابیدم. باید زودتر بر میگشتم. بیدار که شدم دوش گرفتم بچه ها قبل جنگل رفتن منو راهی کردن. وقتی حسین رو بغل کردم دوست داشتم کاری برایش بکنم ولی نمیشد. باید راهش را پیدا کند. شاید یک عمر پر کردن یه حفره توی قلبت وقت بگیره.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 06:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%DB%B6-jlis7nw7whnl</link>
                <description>خب. به نظر میاد اوضاع بهتر شده؟پاییزه. تقریبا ۵ ماهه شروع به کار کردم. رویتن؟ ۴:۳۰ بیداری، ۵ حاضر شده، اسنپ و رسیدن دم دژبانی ۵:۴۵ الی ۶، آمار صبحگاهی و نظافت عمومی ۶:۳۰، پایان تایم خدمت ۱۴، پیاده روی تا متر ۱۴:۴۵، رسیدن ۱۵:۴۵، دفتر ۱۶:۱۵(سفارش نهار توی راه)، نهار و آماده شدن برای کار ۱۶:۳۰، اتمام زمان کار ۲۲؟ ۲۳؟ ۲۴؟ ۱؟ یه چیزی توی همین حول و حوش. بعضی شبا حوصله شام رو هم نداشتم. خواب؟‌ نه میمردم. اوضاع بهتر شده؟ واقعا بهتر شده. پول؟‌ اهمیتی نداره. جای خواب مستقل؟ اهمیتی نداره. کار که زندگیم معنا دار بشه؟ اهمیتی نداره. کار که خسته بشم. کلاس زبانم رو عوض کرده بودم. جمعه ها، یه روز در هفته، ۵ ساعت. با خستگی کمتری می رفتم سر کلاس. مطالب رو بهتر متوجه میشم. میتونم تعامل داشته باشم. نگهبانی ها کمتر شده، ذهنم کمتر خسته است. بیشتر کار می کنم تا فکر و خیال کنم. اوهام؟ جایی دور از دنیا منطق هستند:). احساس و منطق؟ همه ی چیزی هستند که احتیاج داری تا با واقعیت روبرو نشی. گاهی چنان به این و گاهی چنان آن می چسبم تا رها شم. تا نباشم. تا هیچ شوم و گم شوم و نیست شوم. تا فکر نکنم. تا روبرو نشوم. وحشت های شبانه جاشون رو به کوفتگی داده. خستگی؟ همیشه کارسازه. یک راه حل موقت ولی قطعی. هر احساس و فکری رو درجا میکشه. اهمیتی نداره چی باشه. از دست دادن کسی یا چیزی، یاس ها و شکست ها یا حتی دغدغه های روزمره.بعضی شب های آخر هفته با بچه های دفتر می رفتیم بیرون، بعضی شبا با بچه های پادگان. شاید دو ماه یکبار می رفتم قم. گاهی حوصله رفتن نداشتم، گاهی حوصله خونه. معنای خونه چیه؟ جایی که به دنیا آمده ایم؟ جایی که احساس آرامش می کنیم؟ یا جایی که نفس به نفسش را زندگی می کنیم؟ برای من هیچکدام از این ها نبود. معمولا نگهبانی های روز تعطیل رو بر میداشتم. کسی پادگان نبود. میتونستم با افسر شیفت صحبت کنم. مردی تقریبا ۵۰ ساله. پر از تجربه. از هر نوعش. بهش نمیخوره ولی کتاب خونده. بیشتر از من. دیپلم دارد ولی نگاهش به زندگی جذبم می کند. مخالف همیم. بیشتر از هر کسی رو زمین. اوایل بحث هامون با دلخوری و ناراحتی و قهر تموم می شد. تحمل صدایی مخالف رو نداشتم. سعی کردم قبل از جواب دادن بشنوم. قبل از جواب دادن بپرسم. قبل از جواب دادن درک کنم. سعی کردم نگاه یک آدم رو درک کنم نه کلماتش رو. ممیک صورت یک آدم، غم و شادی که توی صورت یک آدم موقع بحث وجود داره. گاهی لازمه بشنوی. مگه اهمیتی داره که کی درست میگه؟ مگه اهمیتی داره که چی گفته میشه؟‌ مگه قضیه این نبود که فقط دمی کنار یک انسان بگذره.سرده. خوبه. سربازها خوشحال اند. بی دلیل. خیلی از اتفاقات روحی داخل یک پادگان معمولا بی دلیل و دست جمعیه. غم یا شادی سرایت دار. به هر نوع و شکلش. بارها شاهدش بودم. سه شنبه است. روز تعطیل است. نگهبانم. نهار رو خوردیم و خوابیدیم. اتاق استراحت نگهبان نه ساعت دارد نه پنجره. نمی دونم چند ساعت خوابیدم. میرم از ساختمون بیرون. افسر شیفت هنوز داخل اتاقش خواب است. هوا گرفته و سرد است. از همون هایی که دوست دارم. نزدیک های غروب است. تکه به تکه نور خورشید رو میشه دید. اورکت تنم نکرده ام. سرما حس زندگی بهم میده. تنم مور مور میشه. بیشتر دوستای قدیمم ترخیص شدند. قدیمی شدم. آسمان رو نگاه می کنم. دسته ای پرنده. یاد فیلم Beautiful‌ می افتم. هوا صاف، نرم و خنک است.-ابوالفضل سیگار میخوای؟افسر شیفته. کلامش تموم نشده که سیگار گوشه دهانش رو روشن می کند. دوست ندارم این هوا رو با سیگار خراب کنم. شام می گیرم. بعد از شام، توی تاریکی، توی باغچه جلوی ساختمان که بیشتر به باغی نسبتا بزرگ شباهت دارد، لا به لای درخت ها آتشی روشن می کنیم.  با زیر پیرهن سفید و شلوار نظامی دور آتش نشسته ایم و سیگار می کشیم. بحث مان ته کشیده. به آتش زل زده ایم. از اون لحظات است. من؟ بسمه. همین لحظه همه چیز بسه. چیز دیگری نمیخواهم. میتوانم با رضایت کنار آتش بخوابم و دیگر بیدار نشوم. میدونم که افسر شیفت هم همینطوره. رعشه دستم را حس می کنم.-سردته؟با لبخند می گوید. میداند که سردم نیست.-من هم همینجوری شده بودم. میدونی روزی ۱۸ ساعت میدویدم. هزینه های سرطان خیلی بالاست. وقتی مرد ۷ سالش بود. همه چیز به هم ریخت. خیلی وقته که گیر افتادم. نمیدونم قضیه ات چیه. ولی میگذره. باور کن می گذره. نه اینکه تموم بشه ها. نه. فقط دردش کمتر میشه.از توی فلاکسش دم نوش میریزد. چای کوهی و بهار نارنج. عطر بهار نارنج رو دوست دارم. یاد خاطرات خوب می اندازتم. به فکر فرو میرم. چیزی درونم می شکند. بیخیال. می گذرد.-پاشو بریم داخل.دوش می گیرم. رو تخت دراز می کشم. فردا. انجام روتین روزانه. دفتر. نهار. کار. دوش. میروم قم. چند روز مرخصی گرفته ام. گوشیم رو چک می کنم. گروه تلگرام تجربیات آزمون آیلتس در ترکیه رو باز می کنم. نوشته بودی که چطور رفتی ترکیه و چه اتفاق هایی افتاد و چطوری آیلتس دادی. زیبا بودی. زیباترین دختری که دیدم. نفسم بند آمد. هنوز؟ هنوز هم. چیزی نوشتم. یادت هست؟ ارسال نکردم. فردا شد. پس فردا شد. دکمه ارسال رو زدم. گوشی رو قفل کردم و پرت کردم آنطرف. چند ساعت بود استرس داشتم. عرق سرد. سرخوشی و ناباوری از کاری کردم. قم هستم. پیامم رو جواب دادی. همین بس است. به خدا همین بس است.یادت هست؟من؟ زندگی اش می کنم. جای هر دو، خودمون رو، آخر شب ها، زندگی می کنم.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 13:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF%DB%B5-vrufls0whzwg</link>
                <description>قواعد همیشگی و تکراری شرطی های نوع اول و دوم و سوم و صفرم داره توضیح داده میشه. انگار توی اسپکینگ استفاده کردن چندتا از این ها میتونه نمره ات رو بهتر کنه. توی ذهنم هستم. توی مکالمه دیشب گیر افتادم. نیمه تابستان است. هوا دم دارد. کولر آسایشگاه کار نمیکند. همه خوابیدن. میرم بیرون. مجید صدایم می کند.-مهندس چه خبر؟ساعت ۳ نصف شب است. انگاری اون هم گرمش بوده. موقع نگهبانی دیدم که چه جوری میخوابد. توی خواب ناله می کند ولی توی بیداری همیشه میخندد. دانشگاه تهران فوق لیسانس اقتصاد خوانده. عاشق ریاضیات است. دیفرانسیل و جبر خطی میداند. اقتصاد خرد و کلان رو با تحلیل های آماری و هوش مصنوعی ترکیب می کند. از فلسفه لذت می برد. برایم همکلامی باهاش لذت بخشه. حرف هم رو میفهمیم. مشکلات مملکت را با اعداد و ارقام بیان میکنیم. سیاست رو از زاویه شبکه های باور بیز بررسی میکنیم. با هم میخندیم، بحث میکنیم، فحش میدهیم، راه حل هایی نهایی برای مشکلات مملکت و مردم پیدا می کنیم. فرهنگ را اصلاح می کنیم. به خوش طینتی آدم ها دوباره و دوباره ایمان می آوریم. سعی می کنیم آزادانه بحث کنیم. از آرزوها و ایده هامون توی حوزه کار و دنیای آکادمیک صحبت می کنیم. از زندگی شخصی همدیگر خبر نداریم ولی عین برادر هستیم. دست هایش پینه داره. کارگری کرده. آخر هفته ها پادگان نمیاد. بچه ها میگن پنجشنبه، جمعه ها توی یه تالار کار میکنه. میروم کنارش مینشینم.-خوابت نمیبره؟ گرمه مگه نه؟با خوش رویی همیشگی اش می گوید. صورت بشاش همیشه سر حالم میاورد.-شنیده چی شده؟ناراحتی و خشم توی چهره اش میبینم.-دیشب توی آسایشگاه ترابری به یه سرباز تازه وارد تجاوز شده.&quot;از شرطی نوع صفر هنگامی استفاده می کنیم که عمل و نتیجه آن مشخص باشد.&quot;رفتار وحشیانه باعث رفتار وحشیانه می شود.پسری ۱۸ ساله. عزیز دل خوانواده ای.-میدونی ابوالفضل، میگن آدمی که از طوفان بیرون اومده همون آدم سابق نیست. هنوز توی پادگانه. دارن سعی میکنند خیلی شلوغ کاری نشه. هیچکس حوصله شلوغی رو نداره. توی بهداریه.به پنجره اتاق بستری بهداری که چند ساختمان آنطرف تر هست نگاه میکنم. چراغش روشن هست.-نمیدونم چه کاری درسته. نمیدونم مشکل از چه کسی و یا کجاست، اما میدونم که اینجا بودن ما اشتباهه.حرف هایش با بغض همراه است. میدونم که نگران اون پسره. هجده سال عزیز و دلبند خانواده ای رو تخت دراز کشیده. باید بروم. ساعت ۷:۴۵ شده. دیر میکنم. دژبان اهمیت نمیدهد. پادگان ملتهب است. اطراف بازداشتگاه پاسدارخانه چند کادر ایستاده اند. روال اداری طی می شود. توی آموزشی هم دیده ام. سرباز و کادر کشیک بهداری بازداشت شده اند. افسر سر و افسر جانشین با هم صحبت می کنند. برگه ها امضا می شوند. نگهبان های پادگان امشب سیگار نخواهند کشید. همه وظیفه شناس خواهند شد. مادری امشب نخواهد خوابید. پدری شکسته خواهد شد. امشب خوابم نخواهد برد.-رگ دستش رو زده.وقتی که دارم ساختمان بهداری را نگاه میکنم نگهبان شب می گوید. از هیجانی که در صدایش است منزجر می شوم. مجید را می بینم، سیگاری در دست با دژبانی در حال بحث است. سعی می کنم فضا را آرام کنم. دژبان می رود. کنار هم میشینیم. کسی حوصله اعداد، فلسفه و زندگی رو نداره. -داریم مرد میشیم ابوالفضل.با لبخندی تلخ می گوید. -هر دفعه که یکی خودکشی می کنه، یا بلایی سرش میاد نسبت به قبل کمتر ناراحت می شوم. داریم نامرد میشیم.نمیدونم باید چه کار کنم یا چی بگم. راست میگه. داریم به پلیدی عادت می کنیم. انگار داریم برای زندگی توی این جامعه آماده میشیم. عین یه تیکه گوشت، قاطی بقیه داریم پخته میشیم. افکارمون داره حالتش رو از دست میده. دیگه برای ناعدالتی توی تقسیم غذا با کسی بحث نمی کنم. دیگه حوصله بحث کردن با بقیه سربازا به خاطر اینکه از سربازهای جدید سو استفاده نکنند رو ندارم. توی لوحه نگهبانی به کسی جز خودم فکر نمی کنم. بوی تعفن پیدا کردم. یاد دست های پسر می افتم که روزی پدر و مادر می گرفتند و الان سرد و خشک شده اند. وقتی بدن بی جان پسرشون رو ببینند با این تناقض چه کار خواهند کرد. یاد دست هایت می افتم. صدای مجید رشته افکار را پاره می کند. با خنده و اشک و سیگاری گوشه لب می گوید:-چه خبر مهندس؟</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 00:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%DB%B4-kpzvtsafs25a</link>
                <description>مرا گفتی بدر پرده دریدم/مرا گفتی قدح بشکن شکستم مرا گفتی ببر از جمله یاران/بکندم دل از همه در تو بستمساعت ۱۱ شب بود. دژبان آشنا بود. قبلا چند بار باهاش بحث کرده بودم. از یه جایی به بعد آشنا شدیم. لازم نبود لباس عوض کنم، لازم نبود نگران تاخیر باشم. لازم نبود به چیزی فکر کنم. ۲۷ اسفند بود. همه رفته بودند خونه. نگهبان ها پادگان بودند. نگهبانی تنبیه ای وایساده بودم پادگان شب عید. دژبانی رو که رد کردم یه راست رفتم سمت آسایشگاه. حوصله نداشتم. شب عید نگهبانی برای بچه شهرستان خیلی خوشایند نیست ولی خب الان هستم دیگه. داشتم میرفتم کارامو بکنم نظامی بپوشم پست رو تحویل بگیرم. &quot;عیار&quot; داشت گریه می کرد. ۲۵ ساله،بچه کرمانشاه، موی رنگ روشن،رنگ پوست روشن،چشم های سبز، قد کشیده ای داشت. خوش تیپ بود. دختر خاله اش بیمارستان مسیح دانشوری چند ماه بود بستری بود. دوستش داشت. سرطان ریه. بهش زنگ زده بودند. مامانش بهش گفته بود مریم حالش خیلی بده، اگه میتونی بیا. جلوی دژبانی گریه کرده بود که بزارن بره بیرون. نتونسته بود. رفتیم سمت یگان من. به افسر شیفت قضیه رو گفتم،از توی اداری سه تا برگه تردد برداشتم،سوار ماشین شدیم رفتیم سمت دژبانی. دژبان بازرسی بدنی کرد، ماشین بازدید شد، رفتیم سمت دارآباد. دوست داشتم بهش بگم چیزی نیست، بهش بگم همه چیز اوکیه، بهش بگم توکلت به خدا باشه. می خواستم دلداری بدم. ولی ترجیح دادم گریه کنه چیزی که خودمم قبلا یه بار ترجیح داده بودم. گاهی میدونی چی شده فقط می خوای تا ندیدی باور نکنی. ساکت بودیم. دلم گریه می خواست. من میدونستم چه خبره. داشتم میدیدم که داره چی میشه. من متنفر بودم از تکرار. دلم گریه می خواست. نمی‌دونستم برخورد عیار چه جوری قراره باشه. دوست نداشتم شکسته شدنش رو ببینم. ترجیح میدادم پیاده بشم. هنوز فضای بیمارستان رو نمی تونستم تحمل کنم. عین برادر نبودیم ولی نمی خواستم توی شرایط سخت تنهاش بزارم. رسیدیم. تخت خالی بود. اتاق خالی بود. کسی نبود. زنگ زد. -کجایید ؟رفتیم بیرون. -خاله چی شده؟نفسی برای گریه نداشتند. ۵ بعد از ظهر فوت کرده بود. یهو اتفاق افتاده بود. کسی انتظار نداشت. افسر شیفت گفت باید بره و بهتره که منم باهاش برم. نگهبان بودم. دوستم عزیزی رو از دست داده بود. موندم. دلم گریه می خواست. بغلم کرد. گریه کرد. گریه ام گرفت. پاهاش سست شده بود. سخت در آغوش کشیدمش. گریه کرد. داغی اشک هاش رو روی شونه ام حس می کنم. یکساله که گذشته ولی هنوز صدای هق هقش توی گوشمه. چه لحظه غریبی است از دست دادن عزیزی. وجودی که دیگه قرار نیست ببینی. حتی همه دنیا نمیتونند کاری بکنند که ثانیه ای ببینیش. گاهی حتی جنون هم کار ساز نیست.دومین طلوع خورشید رو توی بیمارستان دیدم. همه چیز عین دیروز است عزیزترینت رفته و همچنان همه چیز عین دیروز است. دارم گریه میکنم چون می دونم قراره چی بشه. همه چیز داره تکرار میشه فقط برای یک نفر دیگه. حالا عین برادر شدیم.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 23:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%DB%B3-jp7jj5l9yohy</link>
                <description>زندگیزده بودم بیرون. پنجشنبه بود. جمعه  نگهبانم. خیابون ها شلوغ بود. سرزندگی و میل به بقای آدم ها داشت یادم میرفت. نه اینکه خودم اینطوری نبودم، نه، فقط نمی تونم بگم دقیقا چه جوری بودم. گاهی سرخوش و مست از زندگی، گاهی لبالب از کرختی. سنگینی کوله روی دوشم اذیت میکرد ولی خب از هیچی بهتر بود. پیاده روی و صحبت کردن هنوز بهترین تفریحمه. با لذت از لا به لای جمعیت رد میشم. معمولا دخترهای جوون و خوشگل رو که می بینم ناخودآگاه میخندم. هر بچه ای که ببینم تا نخندونمش دست از سرش برنمیدارم. پدر/مادر ها حوصله ندارند و معمولا با سوءظن نگاه می کنند ولی خب اکثرا واکنش منفی نشون نمیدن. می تونم بگم رکورد زدم. چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه پیاده روی ممتد در عرض و طول خیابان ها، بازارها، کوچه ها و اتوبان ها. سوار مترو میشم. باید برگردم پادگان. ایستگاه پر آدمه. پر از مرد/زن، کارمند/کارگر، آدم/آدم. داشتم نگاهشون میکردم. زل زده بودم. خسته، خوشحال، غمیگن، متفاوت و آشنا. همه چیز همونجوریه. در حال رفت و آمد. در حال خوب و بد شدن. در حال تغییر. مردی از نظرم رد میشه. نشسته روی صندلی، منتظر مترو. کودکی در آغوش گرفته. فیزیکی چیزی بیش از ۱۴ سال سن دارد. رفتاری کمی بیشتر از ۳ سال. ذات پاک و دست نخورده. مهبتی الهی که سبب شده فرصت کسب تجربه همسن و سال هاش رو نداشته باشه. خدایش تقدیر اینگونه برایش رقم زده. آدم ها عجیب هستند. چه چیزی باعث شده که زمان درون این کودک انقدر کند پیش بره؟ پدر، پیراهنی چهارخانه ای به تن، شلواری به پا و کفشی معمولی پوشیده است. آدم است. تنها وجه تمایزش چشمان پریشان اش هست. به نقطه ای زل زده. انتظار ظهور منجی ای دارد. چیزی از میان هیچ. نگاهمان تلاقی می کند. نگاهش می کنم. نگاهم می کند. نه دشمنی در چشمانش می بینم نه حسرتی نه تقاضایی برای کمک. فکر می کنم خیلی وقته که به آدم ها امیدی ندارد. نمیدونم چرا ولی شرمگین میشوم. شاید به خاطر اینکه خوشحالم جاش نیستم. نگاهش را بر میگرداند. زل زده ام. منتظرم چیزی از درون مرد بجوشد. منتظرم تا جهانی را دگرگون کند ولی خسته تر از این حرفاست. نگاهم را بر میگردانم.آسمان قرمز است. ماه پشت ابرهاست. آسمان روشن و قرمز است. به زیبایی خنده های دختری که دوستش داری. باد خنکی می وزد. از آن شب هاست. ابوالفضل صدایم میزند. پسری لر زبان.- چته؟-هیچی.-دوباره که توی خودتی؟جوابش رو نمی دهم. به پهلویم میزند و پشتبام آسایشگاه را نشان میدهد. ۵ طبقه است. تنها راه دسترسی بهش از طریق پله های اضطراریه. میریم بالا. چند متر آخر رو سیم خاردار کشیدن و انتهای مسیر رو با میله تا یک متر از هر طرف دیواری درست کردند. از ارتفاع میترسیدم. ناراحت بودم. ناراحتی باعث از بین رفتن ترسم میشه. میریم اونور نرده محافظ پله ها. به زور خودمون رو بالا میکشیم. از میله ها میگیریم و به هر ضرب و زوری هست خودمون رو به پشت بوم میرسونیم. ناگهان فکر برگشت میترسانتم. ولی غمم شدت پیدا میکنه. هجومی از احساست رو حس میکنم. اهمیتی نمیدهم. برنخواهم نگشت. فضایی گسترده در اختیارمون هست. بلندترین ساختمان پادگان هست. تقریبا ۱۰۰۰ متر مساحت دارد. پادگان در نقطه ای بلند از تهران قرار داره. -حال میکنی؟-خفه شو.-چته؟جوابش رو نمیدم. لبه پشت بام میشینیم. سیگار تعارف میکنه. سرده. یکی روشن میکنم. نم باران شروع میشه. آسمان ابری قرمز روشن شبانه/خنده دختری که دوستش داری/ عشق مادر به فرزند/ فداکاری پدر. باران می بارد. دختر را یادم میاد. نگاه پدرش. زندگی رنج است؟ چه کسی اهمیت می دهد. مرگ آسودگی را همراه دارد؟ حالم به هم میخوره. آرزوی مرگ برای دختر و راحتی هر دو در ناخودآگاهم ریشه میدواند. راه حلی سریع، با کارآمدی بالا. معجزه؟ اعتقادی ندارم. امید؟ نمیخواهم. راه حلی ساده و قطعی. اتمام درد. بی خیال.-نمیای؟-پاکت سیگار رو بده.-خودتو نکشی حالا.ابوالفضل میرود. ابوالفضل میماند. تا ساعت ۳ میشینم. باران ساعتی است که تمام شده. سیگار دقیقه ای است که تمام شده. به زور خودم را پایین می کشانم. نگهبان شب نگاهم میکند. تازه وارد است. خودش رو برام شیرین میکنه. تازه واردها اینطورین. سری تکان میدهم. به زیر پتو میخزم. پرزهای زبونم سوخته. خواب های درهمی میبینم. صدایم می کنند. توان تکان خوردن ندارم. سرما خورده ام. بهداری، بیمارستان، استراحت در یگان، افکار پریشان، از دست دادن آب بدن، از دست دادن وزن. گرمای خورشید، ساعت ۱۰ صبح، سبکی، بهبود. مرخصی چند روزه برای رفتن به خونه.دلم شب روشن ابری قرمز میخواد.دلم خنده ات را میخواهد.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 12:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-2-lgux0igsiwbm</link>
                <description>ساعت نمیدونم چنده. همه جا تاریکه. هنوز وقت لازم دارم نفسم سر جاش بیاد. یکی از اون سنگین هاش بود. از اونهایی که شاید یه نصفه ورق زاناکس میتونست برای ادامه دادن خوابت کمکت کنه. شروع شد. بدون هیچ مقدمه ای. از دل تاریکترین نقطه وجودت شروع میشه. دلیلش؟ دیگه اهمیت نداره. همه چیز و هیچ چیز. میدونستم نه قراره دوباره بخوابم نه قراره بفهمم دلیلش چی بوده. واکنش بدنت به افکار و احساساتت متفاوت میتونه باشه. تپش قلب، گرمی/سردی پوستت، به شماره افتادن نفست، سنگینی قفسه سینه، سنگینی پاها، سوزش پشتت یا حس خورده شدن. امشب آخری بود. حس عجیبه آغشته به ترس و وحشته. تجربه آدم ها میتونه متفاوت باشه. تقریبا برام جذاب نیست که وحشت های جدید کشف کنم. مال من؟ از نوک انگشت های دست شروع میشه. اول نوعی بی حسی توام با سوزن سوزن شدن. تضاد شروع میشه. فقدان حس با وجود حس کردن. بعد شروع به خورده شدن میکنی. چه جوری؟ مکنده ای رو در نظر بگیرید. کوچک به اندازه سوزن. نوک هر انگشت شروع به مکیده شدن به داخل می کنن. سیاه چاله ای غریب از همه افکار و مشکلات حل نشده روحی. از همه نواقص و زخم هایی که طبیعت و جامعه روی روحت گذاشته. چیزی غریب و بیگانه. کاملا بدوی و بی منطق. تنها نماد تمدنش وجود پیوستگی خاصی در رفتار بی رحمانشه. چند میلیمتر بر ثانیه. افزایش خطی سرعت. کمتر از دو دقیقه وقت لازم داره تا به قفسه سینه ات برسه. میدونی داری خورده میشی. تاریکی شب اون چیزی نیست که بخواهی توی این شرایط. توی تاریکی سرعتش بیشتر میشه. از تابعی خطی به تابعی نمایی تغییر ماهیت میده. وقتی به نزدیکی گردنت میرسه، شروع میکنی به غرق شدن در آبی مکنده. چه چیزی لذت بخش تر از نفس کشیدن. نفس از گلویت پایین نمی رود. پایینی وجود ندارد. چند ثانیه قبل مکیده شده در کثافتی که اسمش رو گذاشتن حمله پنیک. میخواهی رها بشی. میدونی که رها میکنه. عین همیشه. و عین همیشه شک میکنی که شاید اینبار بیخیال نشه. یادم نمیاد کی شروع شد. فقط با هیجان و تپش قلب بیدار شدم. احساس خفگی، تپش قلب، خورده شدن، عرق سرد، هجوم خاطراتی که به عنوان مهم ترین عارضه جانبی همه امشب بود. این یکی خیلی سنگین بود. کدوم تروما تا اینجا کشوندتش. امیدوارم تا یک ماه دیگه سراغم نیاد. برای همین یه بارش چند شب باید بی خوابی پس بدم.بیرون برف میاد. پوتین هام رو پام میکنم. میرم دم در پیش نگهبان شب. داره سیگار میکشه.-سیگار میخوای؟شاید دودش بتونه کمی حالم رو سرجاش بیاره. الان فقط به یه دوش آب گرم احتیاج دارم بعد اون همه عرق سرد ولی خب. اولین پک رو که میزنم یادم میاد، دوباره یادش میوفتم. انتظار ترشح  دوپامین دارم، انتظار معجزه از این مسیح سوزان. چیزی گیرم نمیاد. صدای برف حس بیگانه ای رو درونم زنده میکنه. بیشتر از 30 سانت برف اومده و حتی بیشتر هم داره میشه. افسر سر میاید. حتی به خودمون زحمت ندادیم سیگارهامون رو قایم کنیم. برگه ای را امضا کرد، به دور از دشمنی همیشگی، بدون کلامی، پاکتی سیگار را سخاومتندانه داد و رفت. دست هایم هنوز رعشه دارند. نگهبان نگاهی سرسری به دست هایم می کند. نگاهی خالی از همه چیز. با اینکه نگاهش کمتر از یک ثانیه طول کشید ولی گرمای نگاهش رو روی صورتم حس میکنم. سیگارم تمام میشود. نگاهم می کند و به نشانه منفی سری تکان میدهم. آسایشگاه تقریبا بالاترین نقطه پادگان است. کل پادگان زیر پاهامون توی برف فرو رفته. فکر کردم شاید روزی دلم برای این صحنه تنگ شود. ولی الان احتیاج به این افکار نداشتم. احتیاج به کلمات مصوت داشتم، چیزی خارج از ذهنم. به خودم فشار آوردم که حرفی بزنم. نتونستم. نمیدونم سنگینی فضا بود یا تاثیر حمله. نمیتونستم حرفی بزنم. چینش حروف با هدف ساخت کلمات و ایجاد ساختار پیچیده ای مانند یک جمله و در نهایت تبدیلش به ماهیتی واقعی مانند اصوات معنا دار برایم غیرممکن بود. اصراری هم برای انجامش نکردم. خاموش شدم. دست هام رو بردم توی جیبم. شاید گرما از لرزششون جلوگیری کنه. -خوبی؟سری تکان دادم. برگشتم توی آسایشگاه. نشستم روی صندلی جلوی در. جایی که افسر سر برای امضا کاغذهاش مینشیند. شروع به کند و کاو کردم. شروع به گشتن محل تولد موجودی که اینطور باعث پریشانی ام شده بود. اتفاقی تلخ که فقط ناخودآگاهم پناهی بهش داده بود تا از هردویمان محافظت کند. چیزی جز کثافت های همیشگی طبقه بندی شده پیدا نکرده ام. چیزهایی که سال ها برای جمع آوری، تحلیل، منطقی سازی، چارچوب بندی، مرزبندی و در نهایت مهارشون وقت گذاشته بودم. وقتی بهشون نگاه میکنم تکه ای های از خودم را میبینیم. خرده آینه هایی که هر کدومون فقط بخشی از من رو نشون میدن. فطرت و سرشتم را، افکار و عقایدم را، ذات وجودم را، کودکی و نوجوان ام را، زخم های روحی مورثی و جهش یافته ام را. چیزی جز پلیدی و تاریکی نمیبینیم. خسته میشوم. همشان مهار شده اند. بی خطرن. احتیاج به کنکاشی عمیق هست. من اهلش نیستم. شجاعت رو در رویی با موجودی رو ندارم که تنها با اعلام حضورش اینجوری آشفته شدم. شاید شبی دیگه. شاید توی یه روز آفتابی این کار رو کردم. تقریبا همه کسایی که حمله پنیک رو تجربه رو می کنند معتقدند که نزدیکترین تجربه به مرگ توی کل زندگیشون تا اون لحظه براشون اتفاق افتاده. همه هنوز خوابن. غرق در افکارم شدم.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 00:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلتس: زندگی از میان مرگ می گذرد 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60899031/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-1-xfxalijnvylk</link>
                <description>ساعت 7:30 دقیقه بعد از ظهر بود. نیم ساعت زودتر زدم بیرون که بتونم با مترو به موقع برسم به 9. تقریبا میتونم بگم هیچی نمیفهمیدم. از ساعت 4:30 دقیقه صبح بود بیدار بودم، یکشنبه چهارشنبه. بد ماجرا وقتی بود که شب قبل هم مجبور بودم بیدار بمونم که یه افسر یه ورقه رو از من تحویل بگیره و امضا کنه. میتونم بگم هر روز از خستگی میخواستم بالا بیارم. دیگه داشت حالم به هم میخورد. همیشه که یکم ذهنم آروم می گرفت یاد تهوع سارتر میوفتادم: &quot;رگ های دستم شبیه کرم به نظرم میان&quot;. من حتی از سارتر هم پیش رفته بودم بعضی روزها که بیشتر از 48 ساعت نمیخوابیدم دچار توهم دیداری میشدم و تکون خوردنشون رو هم میدیدم. بعد شور و شوق جلسه اول، دیگه نمیومدم که چیزی یاد بگیرم فقط میومدم کلاس که با بقیه صحبت کنم. راستش رو بخوای برای صحبت زیادی خسته و بی حوصله بودم. میدونی کنجکاویشون برام جذاب بود. یه حس خوبی رو توم زنده میکرد در معرض توجه بودن و بی تفاوت نشون دادن خودم یکی از لذت هامه.  میدونی همین که به محض ورود نگاهم میکردن اون حس ارضا میشد و دوباره خستگی. پوتین پام بود یه شلوار جین و یه تیشرت چروک با کوله ای که تقریبا از نصفمم بزرگتر بود. پر از لباس نظامی بود. توی کوله جایی برای کتاب نبود ولی یه جوری میچاپوندمشون. میشستم یه  کنار و تمام تلاشم رو میکردم که صحبت کنم ولی خب خسته تر از این حرفا بودم پس کتابم رو در می آوردم و عکس هاش رو نگاه میکردم. حتی بعضی وقتا تشخیص ماهیت یک عکس برام سخت میشد. استاد میومد، درس میداد هر جلسه حس میکردم بیشتر بدتر میشم توی زبان. داشتم تلاش می کردم که خودمو برسونم به شرایطی که بتونم آیلتسمو بگیرم ولی بعد از جلسه اول بیخیال شدم و فقط میومدم چون نمیدونستم باید چه کار کنم.از کلاس زدم بیرون. ساعت مچیم رو همش چک می کردم. باید تا قبل نه دم دژبانی باشم. یعنی قبل از 8:45. وسط اتوبان توی سرما لخت شم، کامل لباس نظامی بپوشم و در نهایت بازررسی بدنی بشم و کارت تردد چک بشه و برم تو. تا الان دو بار اضافه خوردم سر دیر اومدنم. آسایشگاه بوی تعفن میداد. بوی عصبانیت، خشم و عقده. شاید تنها چیزی که بهترش میکرد بوی عرق بود. هیچکس حوصله نداشت. انگار خدمت زیادی مردشون کرده بود. خوابیدن توی یه سوله با شصت نفر ادم؛ ببخشید زندگی با شصت نفر آدم حس عجیبی داشت. حداقل برای من غریب بود دیدن خوابیدن، ناله کردن، خندیدن، گریه کردن، حرف زدن و بودن همیشگی اینهمه آدم در یک فضای بسته. تجربه ای بیگانه بود، برای من، بیگانه از تر مورسو. قبل از خاموشی، توی شلوغی و هرج مرج، زیر نور مهتابی و صدای شاخه درختا توی باد شدید زمستون، توی صدای ظرف شستن سربازای سلف، می خوابیدم. میمردم. 4:30 روشنی بود. سعی میکردم زبان بخونم. ظرف میشستم، صبحانه آماده میکردم، ظرف میشستم، نظافت میکردم. کتابم رو باز میکردم. تصاویر رو میتونستم تشخیص بدم. دختری مو طلایی با دندون های سفید یه دست که داشت با لبخند توی کتابخانه به عکس های یک کتاب نگاه می کرد. یک آدم بود. صدا میشدیم برای جابه جایی وسایل. میرفتیم نماز، نهار میگرفتیم، ظرف ها رو میشستیم. آسایشگاه، نهار، عوض کردن لباس، دوش، کتاب. پسری سیاه پوست با موهایی بافته شده، تقریبا 22 ساله، خندان، پشت لب تاپ، به عکس های توی لب تاپ خیره شده بود. یک آدم بود. شام، تحویل پست نگهبانی، بیداری توی شب، توهمات شنیداری و دیداری در اثر بی خوابی، شنیدن صدای تنهایی، نزدیک شدن افکارت. ساعت 3 نصف شب توی زمستون، افکاری میان سمتت که ضمیر ناخوآگاهت سالها بود ازت در مقابلشون محافظت میکرد.  صبح میشه. نظافت، شستن ظرف ها، صبحانه شستن ظرف ها، کتاب، پویا نمایی نامفهومی از تصاویر، جابه جایی وسایل، نماز، گرفتن نهار، شستن ظرف ها، آسایشگاه، نهار، دوش، کلاس زبان.ساعت 12 شب بود. یکی خود زنی کرده بود. سرویس بهداشتی خونی بود. از من بپرسی، سرخ شده بود. خون بود.- بچه ها می گفتن خوب زده، حداقل یه ماه استعلاجی داره و اگه بخواهد بعدش بهش معافیت روان میدن. یک ماه قبل یکی عمیق زد، خب بعضی موقع ها بدشانسیه دیگه. ولی انگاری راسته که میگن &quot;زندگی از وسط مرگ میگذره&quot;. 21 ماه خدمته. نمیدونم قبل خدمت هم انقدر آدم فلسفی بوده یا نه. من؟ نمیدونم. نمیتونم مرز واقعیت و خیال رو تشخیص بدم. فردا خبری نیست. نمیتونم بگم خواب بوده یا نه. ولی خب دیشب خوابیدم تقریبا و این خوبه.</description>
                <category>as _</category>
                <author>as _</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 23:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>