<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سهیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_60967423</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سهیل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_60967423</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قهوه تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60967423/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-jsohv988droa</link>
                <description>کنار شیشهٔ بخارگرفتهٔ پنجره نشسته بود و از بین قطرات باران خیابان را می‌نگریست. عصر یک جمعهٔ سرد زمستانی بود و از صبح آسمان دلش گرفته بود و می‌گریست. مثل همیشه یک فنجان قهوه سفارش داده بود. تا زمان آماده شدن قهوه درخواست زیرسیگاری کرد و سیگاری آتش زد، اما غیرعادی می‌کشید؛ یا روشن می‌کرد و آن‌قدر از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد تا خودبه‌خود تمام شود، یا آن‌قدر محکم پک می‌زد که با خودم می‌گفتم الان پس می‌افتد. هر از گاهی صدای رد شدن ماشینی از خیابان سکوت کافه را می‌شکست. در آن باران کسی از خانه بیرون نمی‌آمد، چه برسد کافه بیاید و قهوه بخورد. مشتری ثابت بود؛ یک سالی می‌شد که می‌آمد، تقریباً یک روز در میان. همیشه کنار پنجره و همیشه یک فنجان قهوه. اوایل با شکر می‌نوشید، اما چند ماهی بود که تلخ سفارش می‌داد. خوش‌سیما بود و چهره‌اش به دل می‌نشست. چشمانی میشی داشت و نگاهش مستقیم به قلب مخاطبش تیری می‌زد. خوش‌صحبت بود، گرچه من تا کنون با او سخن نگفته بودم. گاهی می‌دیدم با خانمی صحبت می‌کند که هر دو از هم‌صحبتی یکدیگر نهایت لذت را می‌بردند، اما چند ماهی بود که هم‌صحبتی‌ای نبود و در سکوت قهوه‌اش را می‌نوشید و می‌رفت. زیر چشمانش گود افتاده بود و موهایش ژولیده بود. گاهی انگشتانش را لای موهایش می‌برد و از پیشانی‌اش پس می‌زد، اما ژولیده‌تر از قبل می‌شد. اولین بار که سیگار دستش دیدم باورم نمی‌شد. از ظاهرش پیدا بود که دود وصلهٔ ناجوری به زندگی‌اش است؛ انگار به زور لبانش را به سیگار می‌زد، اما از وقتی تنها به کافه می‌آمد، همدمش دود شده بود. فضولی‌ام گل کرده بود و حوصله‌ام هم سر رفته بود. با خودم گفتم امروز می‌روم و سر صحبت را باز می‌کنم؛ چرا ناگهان عوض شده بود؟فنجان قهوه را برداشتم و به سمت میزش رفتم و گفتم: «بفرمایین آقا، سفارشتون آماده‌ست.»پک سنگینی به سیگار زد و به پنجرهٔ بخارگرفته فوت کرد و گفت: «ممنون.»گفتم: «اجازه هست بشینم؟»چشمان خسته‌اش را سمتم چرخاند و گفت: «بله، البته.»گفتم: «کمی با هم گپ بزنیم؟»با صدایی خسته‌تر از نگاهش گفت: «بزنیم، خوشحال می‌شم.»«اسم من فرهاده، اسم شما چیه؟»_ «بهنام هستم.»«از آشنایی با شما خوشبختم. مدت زیادیه که به کافهٔ من میاین و به من افتخار می‌دین، اما خب فرصت آشنایی بیشتر پیش نیومده بود.»_ «منم خوشبختم. بله، حدوداً یک سالی میشه میام اینجا. فضای دنج و دلچسبی داره این کافه، بهم آرامش می‌ده.»«از این بابت خوشحالم، طراحی همه‌ش کار خودمه.»سری تکان داد و چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت.«می‌شه چند تا سؤال خصوصی بپرسم؟»_ «البته، مشکلی نیست. زندگی من یه زندگی ساده‌ست مثل بقیه؛ اتفاق خصوصی و خاصی نیست تو زندگیم.»«شما از اولی که اومدین همیشه یه سفارش داشتین و انگار از قوانین خاصی پیروی می‌کردین و هیچ‌وقت تغییری تو این قوانین ندادین، در صورتی که من هیچ مشتری مثل شما ندارم. در واقع تنها مشتری من که هیچ‌وقت ذائقه‌ش عوض نشد شمایین. حتی پیشنهادای منو قبول نمی‌کردین و خب برام عجیبه این قضیه.»_ «بهت حق می‌دم عجیب باشه. من یه نظامی هستم. تو تمام زندگیم قوانین مشخصی داشتم و ازشون پیروی می‌کردم، البته به جز…»«چند ماه اخیر؟»_ «بله… درسته، چند ماه اخیر.»«می‌تونم بپرسم چرا؟»_ «خب، راستش… چی بگم؟ چیزی ندارم بگم.»نمی‌توانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم. فکرم مثل اژدهای چندسر بود که می‌خواست تمام زندگی او را بکشد بیرون و ببلعد. گفتم: «به خاطر اون خانم؟»مکثی کرد و سیگارش را خاموش کرد و گفت: «آها… فرزانه. بله، فرزانه… شاید به خاطر اون خانم باشه.»سکوت کردم تا ادامه بدهد.ـ «من از روزی که اومدم تو این کافه با فرزانه اومدم. چند سالی بود با هم ارتباط داشتیم و همه چیز خوب بود. تصمیم گرفته بودیم یک روز در میون قدم بزنیم و به اینجا می‌رسیدیم. یه چیزی می‌خوردیم و گپ می‌زدیم و برمی‌گشتیم. زندگی شیرین بود تا وقتی که…»سکوت کرد. نمی‌توانستم دیگر سؤال کنم. احساس کردم که فرزانه مرده است و تنها شده. دوباره به پنجره نگاه کرد و گفت: «عاشق هم بودیم. عشقمون بی‌بدیل بود. باورم نمی‌شد که…»پررویی کردم و گفتم: «چی شد مگه؟»آهی کشید و گفت: «یهو نمی‌دونم از کجا سر و کلهٔ یه خواستگار براش پیدا شد. پولدار بود؛ کارخونه داشت، خونه، ماشین، باغ، همه چی. اولش مقاومت می‌کرد و می‌گفت من تو رو می‌خوام فقط، اما کم‌کم…»اشکی از چشمش سرازیر شد و ادامه داد: «کم‌کم بهونه می‌گرفت، بداخلاقی می‌کرد، حساس شده بود. می‌خواست صبر منو لبریز کنه که داد سرش بزنم، اما اون فرزانهٔ من بود، نمی‌تونستم سرش داد بزنم. بهش گفتم فرزانه جان چرا رفتارت عوض شده؟ چرا با من بدرفتاری می‌کنی؟ منکر می‌شد و می‌گفت نخیر، من همیشه همین‌طوری بودم، تو توجه نمی‌کردی و تو حساس شدی. اما حساس شده بود، اذیت می‌کرد و من می‌فهمیدم. من می‌فهمیدم که منو رنج می‌ده تا ولش کنم و برم؛ منو عذاب می‌ده تا خودش عذاب وجدان نداشته باشه از این‌که یکی دیگه رو به عشقش ترجیح داده. منو می‌شکنه تا وجدان خودش راحت باشه از این‌که خودش نبود که این عشقو خراب کرد. می‌فهمیدم که محو ثروت اون مرد شده. خودشو ملکهٔ قصر اون شاه می‌بینه، غرق در طلا و جواهرات و خدم و حشم. بهش گفتم فرزانه جان، من تا چند ماه دیگه می‌تونم خونه بخرم و برات عروسی بگیرم. بیا کنار هم خوشبخت بشیم، هر چی دارمو به پات می‌ریزم. تو دلیل زندگی و پیشرفت منی. با هم به جاهای خوب می‌رسیم، اما…»چشمانش را پاک کرد و گفت: «اما همین‌جایی که شما نشستین نشست و با چشمای قشنگش به من نگاه کرد و گفت چیزی بین من و تو نبوده. الکی شلوغش نکن. من و تو عاشق هم نبودیم اصلاً. من از اولم دلم به این رابطه راضی نبود، اما خب تو پسر خوبی هستی و اذیتم نکردی، منم کنارت موندم. الانم می‌خوام تمومش کنم. دیگه سمت من نیا.»مکث کرد و ادامه داد: «اما فرهاد، دروغ می‌گفت. چشماش به من گفتن که داره دروغ می‌گه. بین ما هم عشق بود و هم محبت، اما ثروت اون مرد کورش کرد. من و عشقمونو ندید دیگه. وقتی بهم گفت دیگه سمت من نیا و از اون در رفت بیرون، احساس کردم تمام شیرینی زندگیمو با خودش برد. زندگیم شد مثل همین قهوه، مثل طعم دود این سیگار. زندگیم تلخ شد. برای همینه دیگه نیازی نمی‌بینم قهوه‌مو با شکر بخورم. دیگه نیازی نمی‌بینم صحبت دلنشینی با کسی داشته باشم. همه چیز باید مثل روزگارم تلخ باشه، حتی لباسای تیره‌م.»مانده بودم چه بگویم. همه چیز تصور می‌کردم الا این اتفاق. به زور چند کلمه در ذهنم کنار هم چیدم و گفتم: «خب من نمی‌تونم کاری بکنم؟»گفت: «آخرین خبری که ازش دارم اینه که چند روز دیگه میره انگلیس و برای همیشه دیگه فرزانهٔ من وجود نداره. ببخشید، نمی‌دونم چرا اینارو برات گفتم و ناراحتت کردم. شاید چون کسی تا حالا نپرسیده بود چته.»گفتم: «چرا وقتی ازت پرسیدم به خاطر اون خانم رفتارت عوض شده گفتی شاید؟»گفت: «چون هنوز باورم نمی‌شه نیستش. بعضی وقتا یادم میره چه اتفاقی افتاده و نمی‌دونم چرا قهوه‌م تلخه و سیگار دستمه، غذای خوبی نمی‌خورم و دیگه منظم نیستم. دنبال دلیل می‌گردم ببینم چرا زندگیم عوض شده. فرزانه این‌جور دوست نداره، اما یهو یادم میاد فرزانه‌ای نیست. برای همین می‌گم شاید. هنوز باورم نمی‌شه.»سکوتی چند دقیقه‌ای فضا را پر کرد. هوا تاریک شده بود و چراغ خانه‌ها و مغازه‌ها از پشت پنجره سوسو می‌زدند. برخاست و شال و کلاه کرد که برود. گفتم: «کجا؟ خیس می‌شین، صبر کنین یکم بارون آروم‌تر بشه.»برگشت و گوشه‌نگاهی به من کرد و گفت: «دل آسمونم مثل قهوهٔ شما تلخ شده، با زندگی من جور شده… چه بهتر.»و در باران و هوای سرد زمستانی از نظر پنهان شد.</description>
                <category>سهیل</category>
                <author>سهیل</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 22:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_60967423/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-ym3mad9y6ue7</link>
                <description>مردم در رفت‌وآمد بودند، خیابان‌ها شلوغ و پرهیاهو بود، انگار تا ساعاتی دیگر دنیا به پایان می‌رسید. مغازه‌دارها هر کدام سعی می‌کردند اجناسشان را تبلیغ کنند که در ساعات پایانی بیشترین فروش را داشته باشند، انگار فقط در این ساعات می‌توانستند کاسبی کنند.آفتاب در حال غروب کردن بود و هرچه پایین‌تر می‌رفت شلوغ‌تر می‌شد. بساطی‌های زیادی کنار پیاده‌روها بودند که ظروف یک‌شکل هفت‌پارچه می‌فروختند؛ ظروفی به شکل جام‌های کوچک و بزرگ، کاسه‌های سفالی لعاب‌دار و ساده، بشقاب‌های کوچکی به شکل ببر و… شمع‌های کوچک و بزرگ به اشکال مختلف، آینه و شمعدان‌های کوچک و مجسمه‌هایی به شکل ببر با طرح‌ها و اشکال مختلف و وسایل تزئینی از این قبیل.بوی شب‌بو در همه‌ی خیابان‌ها روح هر رهگذری را جلا می‌داد. آکواریوم‌هایی کنار خیابان دیده می‌شد که انگار عقیق‌های قرمز براقی در آن مدام در حرکت بودند. مردم در هیاهوی ساعات آخر شب عید در حال خرید بودند و با دستانی پر از مشماهای آجیل، میوه، لباس نو، لوازم سفره هفت‌سین و… به خانه برمی‌گشتند تا تحویل سال را کنار خانواده باشند.احسان و مادرش و خاله‌اش هم به خرید رفته بودند. احسان پنج‌ساله یک هفته‌ای بود که دلش ماهی قرمز می‌خواست و به مادرش مدام می‌گفت. بنا بود هرگاه برای خرید عید رفتند یک تنگ و ماهی برای احسان بخرند.لحظه‌ی موعود رسیده بود و به بازار رفته بودند. احسان از جلوی هر آکواریومی رد می‌شد، می‌ایستاد و نگاه می‌کرد به امید اینکه این همان آکواریومی است که مادرش از آن برایش ماهی می‌خرد، اما این‌گونه نبود. دو خواهر آن‌قدر سرگرم خرید و بازارگردی بودند که ماهی قرمز احسان آن‌قدرها اهمیتی نداشت، ولی احسان تمام چیزی که از عید دوست داشت همان ماهی کوچک بود. سفره‌ی هفت‌سین، ورق‌های نو اسکناس، دید و بازدید، میوه و شیرینی و آجیل برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که دوست داشت این بود که هر از گاهی نزدیک تنگش برود و به ماهی کوچک داخل آن خیره شود، گاهی با آن حرف بزند و برایش مقداری غذا بریزد.با بی‌حوصلگی همراه مادرش به لباس‌فروشی پا گذاشت، نگاهی به لباس‌های رنگارنگ انداخت، چرخی در فروشگاه زد و دوباره نزد مادرش آمد. مادر و خاله سرگرم انتخاب لباس برای خودشان و احسان بودند. مانتوی مادرش را کشید و گفت: «مامان، مامان، ماهی!»مادرش که بلوز و شلواری نارنجی و سفید با تصویر یک عروسک خرسی در وسط آن برای احسان انتخاب کرده بود گفت: «باشه عزیزم، بیا اول ببینم این لباس اندازه‌ته یا نه؟ دوستش داری؟»احسان نگاهی به لباس انداخت و سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.هنگامی که مادرش مشغول برانداز کردن لباس بر اندام پسرش بود، چشم احسان به میز صندوق فروشگاه افتاد که یک سفره‌ی هفت‌سین کوچک روی آن بود و در کنارش یک تنگ آب. ناگهان گفت: «وای مامان! ماهی قرمز!» و تقلا کرد تا خودش را از دست مادرش برهاند و سمت میز برود تا ماهی داخل تنگ را ببیند.پس از چند لحظه موفق شد به سمت میز حرکت کند. قدش به زور به میز می‌رسید. روی پنجه‌ی پا ایستاد و با کمک انگشتان دستش توانست مقداری بالاتر بیاید و به زور تنگ را ببیند. ماهی داخل آن خسته به نظر می‌رسید، ساکن و ساکت در آب شناور بود و فقط دهانش باز و بسته می‌شد.احسان خطاب به ماهی گفت: «سلام ماهی کوچولو.» اما جوابی نشنید. دوباره گفت: «اسمت چیه؟» و باز هم سکوت. احسان با اینکه می‌دانست غیرممکن است که ماهی جواب او را بدهد، اما ته دلش می‌گفت شاید این یکی با بقیه فرق کند و زبان من را بلد باشد. دوباره گفت: «انگار حوصله نداری؟ طوری نیست، منم حوصله ندارم. آخه هرچی به مامانم می‌گم برام ماهی بخر نمی‌خره، همش هی می‌گه بذار خریدمون تموم بشه می‌خریم. فکر کنم تو هم دلت یه ماهی قرمز می‌خواد که کنارت باشه، نه؟ آخه تو تنهایی هیچ دوستی نداری. حوصله‌ات سر نمی‌ره؟ من اگه حوصله‌ام سر بره می‌رم با علی، پسر همسایه، بازی می‌کنم. تو با کی بازی می‌کنی؟»ماهی که فقط دهانش باز و بسته می‌شد، چرخی زد و رویش را از احسان برگرداند. او که متعجب شده بود گفت: «ماهی چرا به من نگاه نمی‌کنی؟ خب دارم با تو حرف می‌زنم.» اما ماهی برنگشت. دستش را سمت تنگ برد تا بلکه بتواند روی ماهی را به سمت خودش برگرداند. دستش را دور تنگ گرفت ولی تعادلش به هم خورد و نزدیک بود زمین بخورد که مادرش و فروشنده که تازه متوجه احسان شده بود با هم فریاد زدند: «نه!»هر دو با هم به سمت تنگ و احسان پریدند و مادرش پسر و تنگ را گرفت. ماهی بیچاره از ترسش چنان در آن تنگ کوچک شنا می‌کرد که انگار با این کار چند صد متر از آن‌ها دور می‌شود.مادر پس از اینکه سر تا پای پسرش را برانداز کرد که مبادا اتفاقی برایش افتاده باشد، رو به فروشنده گفت: «ببخشید، توروخدا، یه لحظه ازش غافل شدم، شرمنده‌ام.»فروشنده که می‌کوشید استرس و عصبانیتش را کنترل کند و با لحنی آرام سخن بگوید گفت: «نه خانم، مشکلی نداره، بچه‌ست دیگه، اتفاقی هم که نیفتاده، خداروشکر.» و مشغول مرتب کردن هفت‌سینش شد.مادرش رو به احسان کرد و گفت: «این چه کار زشتی بود کردی؟ مگه نگفتم بدون اجازه به وسایل کسی دست نزن؟»احسان سرش را پایین انداخت و با بغض گفت: «اما ماهی کوچولو تنها بود، داشتم باش حرف می‌زدم حوصله‌اش سر نره. اون مثل من دوستی نداشت باش بازی کنه.» و اشک‌هایش جاری شد.خاله‌اش که تازه متوجه اتفاقات دورش شده بود جلو آمد و گفت: «چی شده؟ چرا این بچه گریه می‌کنه؟»مادر گفت: «چیزی نیست، شیطونی کرده نزدیک بود تنگ آب رو سر خودش خالی کنه.» و رو به پسرش گفت: «دیگه بدون اجازه به چیزی دست نزن، زشته این کار عزیزم.» و روی احسان را بوسید و اشک‌هایش را پاک کرد.احسان که هنوز گریه می‌کرد گفت: «مامان من ماهی می‌خوام، کی پس می‌خری؟»مادر گفت: «عزیزم وقتی خواستیم برگردیم خونه می‌خرم برات.»لباس‌هایی که انتخاب کرده بودند را خریدند و از مغازه بیرون آمدند. خاله گفت: «خب بریم آجیل و میوه هم بخریم و بریم سمت خونه که دیره.» و راه افتادند.در طول مسیرهایی که می‌رفتند آن‌قدر شلوغ بود که به زور می‌توانستند قدم بردارند. احسان که قدش از همه کوتاه‌تر بود فقط می‌توانست پاهای مردم را ببیند و از نگاه کردن به تزئینات و اجناس مغازه‌ها محروم بود، اما این‌ها برایش مهم نبود، چشمش فقط به دنبال آکواریومی می‌گشت تا بتواند ماهی‌هایی که در آن شنا می‌کردند را ببیند.دلش را حسابی صابون زده بود که وقتی به خانه برسند می‌تواند با ماهی کوچک قرمزش حرف بزند، غذا بدهد، به دوستش علی آن را نشان دهد و کلی با هم وقت بگذرانند. دکان‌ها را یکی پس از دیگری می‌رفتند و مشماهای خریدشان بیشتر می‌شد، سرانجام یک ساعت مانده به سال تحویل دل از خرید کردن کندند تا به خانه بروند و سفره هفت‌سین بچینند و به پیشواز سال تحویل بروند.احسان برای چندمین بار به مادرش یادآوری کرد که یک ماهی بخرند و مادر دیگر بهانه‌ای برای نخریدن نداشت. در راه خانه چشم احسان فقط آکواریوم‌های کوچک و بزرگ کنار خیابان را می‌دید. به اولین فروشنده‌ای که رسیدند مادر گفت: «سلام آقا، خسته نباشین، می‌شه یه ماهی برای آقا احسان ما بدین؟»فروشنده رو به آن سه نفر کرد و گفت: «سلام خانم، متأسفانه همین دو دقیقه‌ی پیش آخریشو فروختم، شرمنده‌ام.»مادر گفت: «ممنون از شما، ببخشید.» و به راهشان ادامه دادند.احسان دلش شکست، اما با خودش گفت خب بقیه هم هستن، جلوتر می‌تونیم بخریم. در راه به هر ماهی‌فروشی که می‌رسیدند با آکواریوم خالی روبه‌رو می‌شدند. از این سمت خیابان به آن سمت خیابان می‌رفتند و می‌آمدند، یواش‌یواش امید احسان ناامید می‌شد و بغضی در گلویش می‌نشست.اگر ماهی نمی‌خریدند چه؟ مگر می‌شد سفره هفت‌سین بدون ماهی؟ پس چطوری باید ماهی‌اش را به علی نشان می‌داد؟سر کوچه‌شان به آخرین ماهی‌فروشی رسیدند که هنوز چند ماهی در آکواریومش بود. احسان با دیدن آن جیغ زد: «مامان! این آقا ماهی داره!» هر سه با عجله به سمت آکواریوم رفتند.مادر گفت: «سلام آقا، خداروشکر هنوز شما چند تا ماهی دارین، احسان جان بیا ببین کدومشو می‌خوای، به آقا بگو تا بخریم.»احسان که انگار دنیا را به او داده بودند و خوشحالی جستی زد به سمت شیشه‌ی آکواریوم. ماهی‌ها را برانداز کرد و یکی را که در انتهای بدنش دو دم داشت و وقتی شنا می‌کرد مثل یک فرشته دیده می‌شد انتخاب کرد و به فروشنده گفت: «آقا اینو بده، اسمش قرمزیه، همینو می‌خوام.»فروشنده گفت: «بله، به روی چشم، الان قرمزی رو براتون میارم. شما از اون تنگ‌های کنار جوب یکی رو انتخاب کنین تا بذارمش براتون توی تنگ.»در همین حین که احسان و مادرش مشغول انتخاب بودند، در خیابان صدای تق بلندی به گوش رسید. همه‌ی حواس‌ها متمرکز به خیابان شد، دو ماشین با هم تصادف کرده بودند، صاحبان هر دو ماشین پیاده شدند و سر و صدا بالا گرفت.احسان که دیگر به آن هیاهو اهمیت نمی‌داد، نگاهی به ماهی‌های روی زمین مانده انداخت که دیگر کسی به آنان توجه نمی‌کرد. قرمزی خودش را میان آنان پیدا کرد اما دیگر کاری از دستش بر نمی‌آمد، نه تنگی نه ظرفی و نه آبی. لباس مادرش را رها کرد و یکی یکی ماهی‌ها را به جوب آب انداخت، به قرمزی خودش که رسید ماهی دیگر توان بالا و پایین پریدن نداشت و فقط دهانش باز و بسته می‌شد.ماهی را در دست گرفت، روبه‌روی صورتش آورد و گفت: «قرمزی جون انگار نمی‌شه پیش هم باشیم، تو داری می‌میری، من می‌دونم بیرون آب نمی‌تونی زندگی کنی، نمی‌تونم ببرمت خونه.» و اشکش روی گونه‌اش جاری شد. ادامه داد: «می‌ندازمت تو آب که بری پیش دوستات، اما من تو رو یادم نمی‌ره ها، تو هم قول بده منو یادت نره، باشه؟» و ماهی را به آب سپرد.کنار جوب آب ایستاد و دور شدن ماهی‌اش را تماشا کرد و برای آن دست تکان داد.</description>
                <category>سهیل</category>
                <author>سهیل</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 01:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>