<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra. Karimzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61057174</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:33:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4161763/avatar/MsIwdE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra. Karimzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61057174</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تن‌ها در خانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61057174/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-vy2xxrcgh9qs</link>
                <description>نمی‌دانم تا به حال تنهایی طولانی مدت را تجربه کرده‌اید یا نه؟هیچ مقصود شاعرانه‌ای از تنهایی مدنظرم نیست. و منظورم دقیقا همان تنهایی فیزیکی و واقعی است که به وضعیت عدم حضور انسان‌های دیگر می‌گویند.تنهایی برخلاف اسمش می‌تواند بسیار دل‌انگیز باشد. وقتی در حضور هیچکس نیستی می‌توانی راحت خودت باشی.با خیال آسوده بخوری، بخوابی و به مشغولیات مورد علاقه‌ات بپردازی.در تنهایی می‌شود آهنگ‌های چرت و پرت گوش داد و به هیچکس پاسخگو نبود.می‌توان اشعار خزعبل خواند و لذت برد.می‌شود به ناهماهنگ‌ترین حالت ممکن رقصید و از حرکات بی‌مقصد در آینه لذت برد.حتی در تنهایی می‌توانی دیالوگ فیلم پدرخوانده را با لحن باب اسفنجی تکرار کنی.در تنهایی می‌توانی کتاب معروف کافکا را شروع کنی و بعد از چند صفحه بیندازی دور و بگویی آشغال‌تر از این وجود ندارد.می‌توانی به داستایفسکی فحش بدهی و بگویی هرگز زندگی‌ات را برای خواندن رمان‌های طویلش هدر نخواهی داد.وقتی مزاحمی نداری می‌توانی به جای آثارماندگار سینما و ۲۵۰فیلم برتر تاریخ، یک فیلم بندتنبانی از سینمای ترکیه ببینی و لذت ببری!می‌شود به سرت بزند و بدون جواب پس دادن به دیگری یک نوشیدنی یا غذای من درآوردی درست کنی و بعدازاینکه دیدی‌ خیلی افتضاح شده تمامش را بریزی سطل.در تنهایی می‌توانی شجریان را بهترین خواننده دنیا ندانی.ولی‌تنهایی زوایای دیگری هم دارد، شاید تجربه کرده باشید. وقتی تنهایی‌تان از چندین ساعت بیشتر می‌شود. یکهو به خود می‌آیید می‌بیند که مثلا یک روز است صدای خودتان را نشنیده‌اید.همان‌جا می‌گویید یک دو سه امتحان می‌کنیم... و مطمئن می‌شوید هنوز قدرت تکلم دارید.حتی خاطرم هست که یک‌بار بعد از ساعت‌های متوالی تنها بودن و سکوت، برای خرید به مغازه محل رفتم و از ۲۰کلمه‌ای که گفتم ۱۵تاش را تپق زدم و اشتباه گفتم و به اندازه یک سخنرانی کامل استرس گرفتم.هرلحظه خداخدا می‌کردم کارت‌ را بکشد و از مغازه بزنم بیرون.اگر دوجمله دیگر حرف می‌زدم احتمالاً فروشنده با پلیس تماس‌می‌گرفت.آخر دلیلی نداشت کسی برای خریدن خیارشور انقدر استرس داشته باشد!شاید از عبارت تنهادرخانه به یاد فیلم مهیج با همین اسم بیفتید که هزاربار از تلویزیون ملی ایران پخش‌شده، ولی تنهادرخانه بودن اصلا شبیه آن فیلم نیست.بلکه یک سکوت عمیق است که گاهی وادارت می‌کند با اشیا هم صحبت کنی‌.به لباس‌ها قول بدهی که امروز اگر برق باشد راهی لباسشویی‌شان کنی.به ظرف‌های کثیف بگویی ماشالله چه‌قدر زاییده‌اند!یا هربار که جلوی آینه می‌روی به خودت بگویی چه‌قدر دوست‌داشتنی هستی و لپ خودت را بکشی.از تمام محاسن تنهایی که بگذریم. وقتی تنهایی‌ات ساعت‌ها طول می‌کشد و به مرز جنون می‌رسی تازه می‌فهمی چرا تمام درس‌های مطالعات مدرسه با این جمله شروع می‌شد:انسان موجودی اجتماعی است.</description>
                <category>Zahra. Karimzadeh</category>
                <author>Zahra. Karimzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 08:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین سوسک دنیا زیر آخرین مهتاب دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61057174/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-xsptnjmofopo</link>
                <description>نگهبان هرازگاهی از دریچه نگاه می‌کند. مرا می‌پاید، مبادا بلایی سر خودم بیاورم. گرفتن جانم سهم آن‌هاست. نکند یک وقت به سهمشان تجاوز کنم. البته اگر ابزار کارآمدی داشتم، مرگ را از خودم دریغ نمی‌کردم.یادم می‌آید کودکی بازیگوش بودم و مادرم با دمپایی یا جارو رو به من می‌آمد تا برای شیطنت‌هایم گوشمالی‌ام بدهد. گاهی از شدت استیصال و ترس به بغل خودش پناه می‌بردم. از ترس مادرم به مادرم می‌چسبیدم!حالا همین صحنه برایم تداعی می‌شود. انگار جایی از مغزم می‌گوید: تنها جایی که می‌توانی از دست مرگ در امان باشی، در آغوش خود مرگ است. به‌جای اینکه گوشه‌ای بیفتی و از ترس بلرزی... شهامت نشان بده و به وصالش برو.تن عاریه‌ای‌ام را تا دم در می‌کشانم. تقه‌ای به در می‌زنم. نگهبان می‌آید: – چی شده؟ چیزی لازم داری؟ لحنش مهربان شده. این هم از معجزات دم‌مرگ بودن است. انگار حالا که می‌خواهم بمیرم، دیگر مهم نیست یک زندانی و انگل اجتماع هستم.– یه کاغذ و قلم می‌خوام. بی‌حرف از در دور می‌شود. بعد از چند دقیقه برمی‌گردد. یک مداد و دو سه برگ کاغذ از زیر در وارد می‌شوند. نگاهی به ساعت می‌کنم. سه‌ساعتی مانده تا آفتاب بزند. تنم به رعشه می‌افتد. مداد را برمی‌دارم، دستم می‌لرزد. انگار که وقت امتحان تمام شده و من حتی یک کلمه هم ننوشته‌ام.می‌نویسم: «سلام». خط‌خطی‌اش می‌کنم. مگر آداب معاشرت برای یک مرده چه اهمیتی دارد؟ می‌نویسم: «بعد از مرگم...» خط می‌زنم. بعد از مرگت چی؟ می‌خوای بگی بعد از مرگت چی؟ بعد از مرگت به تو چه ربطی داره؟ دنیا می‌مونه و آدماش. اون وقت کی به حرف یه مرده گوش می‌ده؟هیچ‌وقت انقدر مرگ خودم را نپذیرفته بودم. مثل همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کردم همه هم که بمیرند، من نخواهم مرد. یا لااقل حالا حالاها نخواهم مرد. چند نفر دیگر باید بمیرند تا آدمیزاد باور کند مرگ خودش را؟ این یک استقرای خیلی خیلی محکمه که هیچ‌کس نمی‌خواهد باورش کند.به کاغذهای سفید زل زده‌ام. یک برگه برمی‌دارم. می‌نویسم: «وقتی من رفتم، تو می‌مانی.» بالاخره اشک‌هایم می‌ریزند. اشک‌هایم روی کاغذ می‌افتند. فکر می‌کنم این اشک‌ها دلشان نمی‌خواسته با من بیایند توی قبر! برای همین دارن همین‌جا پیاده می‌شن.پیراهنم را درمی‌آورم. پا و تنم برهنه شده. نمی‌خواهم هیچ چیز عاریه‌ای دستم باشد. تا می‌توانم باید رها شوم. و آخرین چیز، این تن نحیفِ کارکرده است. آن هم بدهی‌ام به طبیعته. وقتی بدهی‌ام را به طبیعت پرداخت کنم، دیگر هیچ‌کس از من طلبی نخواهد داشت...دیگر اشک‌هایم خشک شده. آخرین مهتاب رفته است و جایش را آفتاب گرفته. قفل در باز می‌شود. نگهبان با سکوت و احترام نگاهم می‌کند. قلم، کاغذها، کفش و پیراهنم را کف سلول جا گذاشته‌ام. عمرم از آن خطی که دیشب روی دیوار کشیده‌ام کوتاه‌تر است. خیلی کوتاه‌تر.برای آخرین بار به این بدنی که سوارش هستم نگاه می‌کنم. حس می‌کنم بیش از همیشه دوستش دارم. با تمام وجود. اما وقت تسلیم است. وقتی طناب دور گردنم می‌افتد، روحم پرواز می‌کند. آن‌ها تن بی‌جانم را اعدام می‌کنند. آخر هم به هدفشان نرسیدند...</description>
                <category>Zahra. Karimzadeh</category>
                <author>Zahra. Karimzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 10:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین سوسک‌ِ دنیا زیر اخرین مهتاب دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61057174/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-srcqkifebq55</link>
                <description>قسمت اولدر آخرین شب دنیا در آخرین سلول انفرادی دنیا آخرین نفس‌هامو می کشیدم. نور آخرین مهتاب دنیا روی صورتم افتاده بود. بدنم خشک و بی جون بود. دستام سرد و لرزان روی زانوهام افتاده بود. سروکله سوسکی پیداشد و به طرف ظرف غذایی رفت که نگهبان ساعتی پیش برایم آورده بود. این هم آخرین سوسک دنیا... کمی از غذا خورده بودم. فکر می کردم اگر ماموران اعدام دست بجنبانند و معطل نکنند. این غذا تنها چیزیه که باخودم به زیرخاک می برم.مغزم زورش رو می زد که گولم بزنه، حواسمو پرت کنه. کاری که‌تمام این سال ها به خوبی انجام داده بود. اما نمیتونست تمام دیوارهای سیاه چرکین زندان مثل آینه ای شده بودند‌ که تمام قد مرگ رو منعکس می کردند.داشتم دستی دستی از ترس مرگ می مردم! چه پارادوکس خنده داری بود. هرلحظه که به فکر مرگم می افتادم تمام هستی ام فرو می ریخت. سعی می کردم حواسم را پرت کنم تا آخرین شب لعنتی دنیاهم بگذرد. میخواستم به معنای زندگی بیندیشم. به مرگ ختم می شد. خواستم به جبر و اختیار آدمی فکر کنم. مرگ به عنوان جبارترین مقوله زیست انسان‌ها به من پوزخند می زد. خواستم به عزیزانم فکرکنم اما در آنجا مرگ از نزدیکترین نزدیکانم بود. فردا را تصورکردم که من و مرگ درآغوش هم زیر خاک به خوابی ابدی فرو رفته ایم. و دیگر مهم نیست که این آخرین مهتاب دنیاست یا آخرین مهتاب من. بامرگ من تمام هستی به یک باره محو می شود.‌ گویی که از ابتدا نبوده است. پاهایم را روی سنگ سرد کف سلول دراز کردم. دیگر رمقی برایم نمانده. امیدوارم تا لحظه اعدامم زنده بمانم!از دریچه روی در، به ساعت بی‌رحم سالن نگاه می‌کنم.عقربه‌ها، نظامی‌وار، سخت و سنگین پیش می‌روند…این چهاردیواری تنگ و نمور، مرا مجبور کرده با خودم رو‌به‌رو شوم.اینجا، آخر دنیاست. سکوت محض. فقط من مانده‌ام.اما… من کی‌ام؟چرا زودتر نپرسیدم؟اسمم؟ آن را پدر و مادرم انتخاب کرده‌اند.فامیلی‌ام؟ میراث اجدادم است.شغلم؟ از اقتضائات جامعه‌ست.من کی‌ام… اگر همه‌ی این‌ها را از من بگیری؟احساس تهی بودن می‌کنم، انگار فندقی را شکسته باشی و وقتی پوسته‌اش را کنار بزنی، ببینی مغزش خالی‌ست.این خلا را چطور در چند ساعت باقی‌مانده پر خواهم کرد؟چرا باید حالا به این پرسش برسم؟ حالا که دارم به سوی طناب دار می‌روم، و چشم‌هایی بی‌احساس انتظار می‌کشند که مرا بالا بکشند.</description>
                <category>Zahra. Karimzadeh</category>
                <author>Zahra. Karimzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 01:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رجعت*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61057174/%D8%B1%D8%AC%D8%B9%D8%AA-psvbp98y7t52</link>
                <description>از روزی که انسان‌ پای در زمین گذاشته بود، با بندنافی نادیدنی به دل مادر زمین وصل بود.آب و غذا و تمام نیازهای حیاتی‌اش را از زمین تامین می‌کرد. اما عجیب بود که خود را از زمین جدا می‌پنداشت و ساده لوحانه درکهشکان‌ها دنبال جای بهتری برای ادامه زندگی‌اش می‌گشت.روزی بالاخره درِ سنگین فضاپیما باز شد و آخرین انسان نگاهی به پشت سرش انداخت و پایش را روی پله گذاشت، بالارفت و خودش را داخل کابین گنجاند. پله‌ها‌ جمع شدند. جای پایش آخرین ردپای انسانی بود، آخرین‌نگاهش را به دل زمین دوخت. زمین خشک و بی آب و علف.فضاپیما از زمین برخاست. این انسان‌ اولین‌گونه‌ای بود که خودش را با دست خودش، از روی زمین منقرض کرده بود.زمین مثل مادری که مهاجرت فرزند ناخلفش را تاب می‌آورد، بی صدا اشک ریخت.اشک‌هایش سفره‌های آب زیرزمینی و دریاچه‌ها را احیا کرد. سایر گونه‌های حیوانی در نبود انسان، نفس راحتی کشیدند.زندگی طبیعی به زمین برگشته بود‌. آب‌ها روان بودند و برگ‌ها باز سبز شدند.مادرزمین متوجه شد که باز آبستن گونه‌ای به نام انسان است، پس از مدتی‌ باز شامپانزه‌ها در دست فرگشت، تکامل پیدا کردند.انسان‌هایی از دل زمین زاده شدند. مادر زمین برای فرزندان نورسیده اش، آرزوهایی داشت.اما چه حیف که حماقت بشری انتها نداشت.انسان همان انسان بود و راهش همان راه پیشین.باز انسان‌ها گول اندک هوش بیشترشان را خوردند. مغرور شدند و سلطه‌گری را شروع کردند.در زمانی اندک زمین را به زباله‌دانی تبدیل و منابع‌اش را مصرف کردند.باز انسان روی زمین ایستاد و به آسمان‌ها نگریست و به شیوه سابق با ساده لوحی‌کودکانه، در سر آرزوی ترک زمین را پروراند.تنها زمین بود که می‌دانست او اولین نفری نیست که این فکر به ذهنش خطور کرده است!پانویس:رجعت: مفهومی که به بازگشت دوباره انسان‌های مرده به دنیا اشاره می‌کند. اغلب در گفتمان دینی اسلام به معنی بازگشت امامان به زمین بعد از ظهور امام زمان است‌. که این داستان سعی می‌کند از زاویه دیگر به مفهوم رجعت بنگرد.</description>
                <category>Zahra. Karimzadeh</category>
                <author>Zahra. Karimzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 00:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>