<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستاره‌ی شمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61069853</link>
        <description>تا زنده هستید، دل خود را زنده و شاداب نگهدارید؛ فرصت برای دلتنگی و مرگ بسیار زیاد است. (اسکار وایلد)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:32:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2294861/avatar/4JFW5z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستاره‌ی شمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61069853</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات گریه‌دار روده‌بر کننده!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-ugzg2vhzcz6x</link>
                <description>کمدی تلخنمی‌دانم چه مثالی بیاورم، اما شاید چیزی که می‌گویم بدک نباشد: بعضی از آدم‌ها طوری خاطرات مصائب‌شان را بیان می‌کنند که وقتی آن‌ها را می‌شنویم، می‌خواهیم روده‌بر شویم! اما همزمان چیزی هم ما را از زیاده خندیدن باز می‌دارد و آن همین است که گرچه قصّه اکنون بامزه است و شنیدنش کیف می‌دهد، اما روزگاری راوی آن در مواجهه‌ی با مصیبت زجر کشیده و اشک ریخته است. به همین دلیل، چنین خنده‌هایی یا در دم سکته می‌کنند و یا همراه با مقداری عذاب وجدان هستند.  وقتی کتاب زندگی در پیش رو را می‌خواندم همین وضع را داشتم. راوی نوجوانی بذله‌گو است که شرایط نچندان مساعد زندگی خودش را طوری تعریف می‌کند که واقعاً خنده‌دار است. امکان ندارد که ساعتی را صرف خواندن این کتاب کنید و هیچ نخندید یا دست کم لبخند نزنید؛ ولی داستان در همین جا خلاصه نمی‌شود؛ اتفاقاتی که برای این پسرک رخ می‌دهند ناخوشایند هستند و هیچ کدام مان دوست نداریم جای او باشیم. به همین دلیل، هر گاه هم که به مطالب او خندیم،‌ خیلی زود به خود آمدم و کامم را تلخ یافتم. سکس و اعتیادهنرمندی رومن گاری از جنبه‌های گوناگونی به چشم می‌خورد: او توانسته است که نقد اجتماعی را همراه با روایتی جذّاب همراه بکند. تقریباً از نیمه‌های کتاب روشن است که ته داستان چه می‌شود، اما آن چیزی که کتاب را تازه نگه می‌دارد، هم روایت خوشمزه‌ی رومن گاری و هم مضامین اجتماعی اثر او است. رومن گاری به اشکال گوناگون درباره‌ی جامعه‌ی «سکس‌زده‌»ی فرانسه صحبت می‌کند! رزا خانم می‌گفت:« پایین تنه و لویی چهاردهم مهم‌ترین چیزهایی هستند که فرانسوی‌ها دارند.» (۲۵) «نمی‌دانم چرا مردم همه‌شان به خاطر پایین‌تنه‌‌شان تقسیم بندی می‌شوند و اهمیّت پیدا می‌کنند.» (۱۲۱)در سراسر کتاب، با این مسئله مواجه هستیم که بسیاری از زنان در فرانسه، از راه «پایین‌تنه‌شان» کسب درآمد می‌کنند. چنین واقعیتی هم عوارض بسیاری دارد که نمونه‌ی آن بچه‌های زیادی است که از این روابط حاصل می‌شوند. روسپیان که نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند از این بچه‌ها مراقبت کنند، بچه‌ها را به زنانی می‌سپارند که شغل‌شان همین است که از این بچه‌ها در ازای پول نگهداری کنند. دولت به بچه‌های نامشروع شناسنامه نمی‌دهد و آن‌ها نمی‌توانند حمایت خاصّی داشته باشند. اگر این بچه‌ها سیاه پوست هم باشند، اوضاع بسیار حیرت انگیز می‌شود!در بعضی از خانه‌های سیاهان، حدود ۱۲۰ نفر زندگی می‌کنند که در هر اتاق هشت نفر هستند و در پایین فقط یک مستراح هست، به‌طوری که آن‌ها کارشان را همه‌جا می‌کنند! چون این از آن کارهایی نیست که بشود برایش صبر کرد. (۳۱)بچه‌ها آن‌چنان تحت تربیت قرار نمی‌گیرند و به همین دلیل، اغلب راه پدر مادرهایشان را ادامه می‌دهند؛ یعنی دخترها روسپی و پسرها «بیار» می‌شوند و برای دخترها «کار» جور می‌کنند! برخی از بچه‌ها هم که شاهکار می‌کنند و از روند عادی خارج می‌شوند، وارد صنعت دیگری می‌شوند:اوّلین چیزی که مردم با دیدن یک بچه در کافه بهش فکر می‌کنند، همین مسئله‌ی اعتیاد است. در فرانسه از صغیرها خیلی مراقبت می‌شود و وقتی کسی مراقب‌شان نباشد، سر و کارشان به زندان می‌افتد! (۱۳۷)نمی‌دانم چطور است که هم «خیلی از آن‌ها مراقبت می‌شود» و هم «اوّلین چیزی که به ذهن می‌رسد ...» اما سایر بخش‌های کتاب، خود گواه بر برداشتی است که گفتم. به ویژه کافی است به شخصیت «لوماهوت» توجه کنید. لوماهوت دوست راوی و پسری نوجوان و معتاد به هروئین است. راوی آن گاه که درباره‌ی لوماهوت حرف می‌زند، از این قضیه پرده بر می‌دارد که اغلب هم سن و سالانش در جست و جوی خوشی به مواد مخدر روی می‌آورند، اما خود او به این چیزها علاقه‌ای ندارد.بهترین راه برای فراهم آوردن «گُه»* کاری است که لوماهوت می‌کرد و آن این است که بگوید هرگز به خودش سوزن نزده است و آن وقت بچه‌ها بلافاصله یک تزریق مجانی به او می‌کنند؛ چون هیچ کس نمی‌خواهد خودش را به تنهایی بدبخت ببیند. (۷۹)* یکی از القاب هروئیندیناز مضامین دیگری که می‌توانم به آن اشاره کنم، همین «دین» است. اسم راوی محمّد است که پدر و مادرش روی او گذاشته‌اند. گویا پدر و مادر راوی خواسته‌اند که او به عنوان «مسلمان» بزرگ شود. چیزی که هست‌: در تمام کتاب، تفاوت خاصّی میان پیروان ادیان خاص مشاهده نمی‌کنید؛ یعنی مسلمان همان طور زندگی می‌کند که یهودی و یهودی همان طور زندگی می‌کند که مسیحی! منظورم از همان طور هم امرار معاش از طریق «پایین‌تنه» است! خود رومن گاری جایی از کتاب اشاره می‌کند که بسیار یا تمام تکاپوهای آدمی در طول زندگی، برای همین است که خودش را «خاص» کند و متمایز نشان بدهد و یکی از همین تکاپوها زدن برچسبی به نام دین به روی خود است. راوی قصّه را مشاهده می‌کنیم که بعضی اوقات درباره‌ی «خدا» سؤالات یا احیاناً اشکالاتی را مطرح می‌کند، امّا تمام این‌ها در لفافه است و شاید همه کسی به آن‌ها توجّه نکند. از جمله‌ی این مضامین که به بارها در کتاب به چشم می‌خورد و هر بار هم بروزی دارد، مسئله‌ی «شر» است.«شر» مسئله‌ی رایجی است که در آثار بسیاری از رمان‌نویسان مشهور دنیا به چشم می‌آید. از جمله داستایوفسکی هم در کتاب «برادران کارامازوف» به چنین مطلبی تمسّک می‌کند.به هرحال، رومن گاری گاه از این شکایت می‌کند که چرا خدای به اصطلاح مهربان، پیرها را اینقدر زجر می‌دهد و یا چرا چنین دنیایی خلق کرده است که باید برای به دست آوردن هر چیزی تاوان داد و همواره در حال ترس بود و یا چرا باید خانه‌ی ما در طبقه‌ی ششم ساختمان باشد، وقتی رزا خانم ۱۵۰ کیلو وزن دارد!در زندگی همیشه وحشت وجود دارد. (۲۶)در زندگی باید برای همه چیز تاوان پس داد. (۶۲)اصولاً اشک در برنامه‌ی خلقت پیش‌بینی شده. یعنی آدم بناست گریه کند. باید پیش‌بینی شده باشد. واقعاً که هیچ سازنده‌ی محترمی همچه کاری نمی‌کند. (۷۲)افلاطون یا محمّد ۱۴ ساله!اگر از آن‌هایی هستید که ماژیک به دست، انتظار شکار جملات ناب را می‌کشید، باید بگویم که دست روی کتاب درستی گذاشته‌اید. کتاب مالامال از جملات خاص و تأمل‌برانگیز است. در نگاه اوّلیه این حسنی برای نویسنده محسوب می‌شود، امّا فکر می‌کنم که چنین عنصری منطق داستان را زیر سؤال می‌برد. به عبارت دیگر، بعضی وقت‌ها واقعاً می‌ماندم که در حال خواندن کتابی از نیچه هستم یا این که راوی پسری ۱۴ ساله است که داستانی را تعریف می‌کند!اگر دقت کنید، بسیار دیده‌ایم که شخصیتی ترسو، به مرور و در طی روند داستان، موانعی را پشت سر می‌گذارد و شجاعت خاصّی کسب می‌کند. این شخصیت سرانجام با فعالیتی شجاعانه روند داستان را به نقطه‌ی نهایی خود می‌رساند و این مطلب نه تنها برای ما قابل قبول نیست، بلکه بسیار لذت بخش است. دلیل چنین احساسی همین است که سیر داستان به نحوی چیده شده است که قابل باور باشد. اگر شخصیتی ترسو بدون هیچ گونه علت یا سبب توجیه کننده‌ای یکباره کاری شجاعانه انجام بدهد، ما جا می‌خوریم و چنین چیزی را غیرمنطقی می‌دانیم. به همین ترتیب، فکر می‌کنم که این حجم از جملات حکیمانه و تحلیل‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی از نوجوانی ۱۴ ساله بسیار دور از انتظار است!ترجمهلیلی گلستان در یادداشتی که پشت کتاب نوشته است، گفته است که حرف‌های راوی را عیناً همان طور که او گفته است ترجمه کرده و راوی را «ادب» نکرده است! همین مطلب باعث شده است که کتاب حاوی کلماتی باشد شاید تا به حال در کتاب‌های دیگر ندیده‌اید! منظورم چیز عجیب و غریبی نیست، ولی راوی از اسم رکیک اندام جنسی برای نام بردن از آن‌ها بهره می‌برد تا اسامی مؤدبانه‌ای که عرف استفاده می‌کند. البته با همه‌ی این احوال، فکر نمی‌کنم مطالب کتاب مستهجن یا پرده‌درانه باشد. به هرحال ترجمه بسیار شیرین است و از آن کتاب‌هایی است که آدم دوست دارد همین طور به خواندن‌شان ادامه بدهد.فکر می کردم برای نشر چشمه باشه!‌</description>
                <category>ستاره‌ی شمالی</category>
                <author>ستاره‌ی شمالی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 06:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیروهای پنهانی که اراده‌ی‌تان را دستکاری می‌کنند!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-p5dx3ec1fnzf</link>
                <description>بیشتر ما آدم‌ها خیال می‌کنیم که با اراده‌ی آزاد برای حالات، رفتارها و واکنش‌هایمان تصمیم می‌گیریم. شاید به همین دلیل نیز هست که چه برای موفقیت‌ها و چه برای شکست‌ها صرفاً خودمان را تشویق یا سرزنش می‌کنیم. به هرحال، کتاب بازداشتگاه صورتی چندان با ایده‌ی فوق موافق نیست. «اساساً کتاب حاضر برای این نوشته شده که نشان بدهد ذهن آدمی مجمع میلیاردها اثر کوچک پروانه‌ای است. افکار، احساسات و کنش‌های انسان، محصول زنجیره‌ای آشفته از واکنش‌هاست که تا اندازه‌ی زیادی از نیروهای مختلفی که در این کتاب شرح داده شد تغذیه می‌کند.» (صفحه‌ی۲۹۰) برای این که بیشتر با ایده‌ی کتاب آشنا شویم، توصیه می‌کنم یکی از بندهای آغازین کتاب را با هم مرور کنیم.«شاوس، باتوجه به قدرت رنگ‌ها، پیشنهاد کرد که نگهبانان زندانْ زندانی‌های خشن را در سلول‌های صورتی‌رنگ زیر نظر بگیرند. در نـتیجه، دو افسر بازداشتگاه مرکزی نیروی دریایی ایالات متحده در سیاتل واشنگتن دیوار یکی از سلول‌های بازداشتگاه را صورتی براق کردند. زندان‌بان‌ها هفت‌ماه زندانیان جدیدالورود را زیر نظر گرفتـند. آن‌ها دیدند که چگونه زندانی‌های خشمگین و آشفته وارد سلول صورتی می‌شدند، ولی پانزده دقیقه بعد، آشکارا آرام‌تر بیرون می‌آمدند. علی‌القاعده، زندانیان تازه‌وارد پرخاشگرند، ولی زندان‌بانان طی دوره‌ی هفت‌ماهه، حتی یک مورد حادثه‌ی خشونت‌بار را گزارش ندادند.» (صفحه‌ی ۱۲)کتاب چه ساختاری دارد؟همانطور که ملاحظه می‌کنید، آزمایش مذکور، شاهد بر این است که رنگ صورتی، خاصیتی آرامش‌بخش دارد. ایده‌ی کتاب که اساس آن بر پایه‌ی آن شکل‌گرفته است همین است که «علل و عوامل بسیاری مثل رنگ‌ها هستند که اراده، رفتارها و حالاتمان را شکل می‌دهند.» عوامل نامبرده، یا در درون هر کدام از ما قرار دارند، یا در بطن روابط ما با هم قرار دارند و یا اساساً در محیط طبیعی زندگی‌مان قرار دارند. بدین‌ترتیب، کتاب تعداد زیادی از عوامل مذکور را ارائه و تأثیرگذاری آن‌ها را اثبات می‌کند و چون عوامل مذکور در یکی از درون، میان و یا خارج از ما قرار دارند، کتاب هم دارای سه بخش اساسی می‌باشد.    منظور از دنیای درون این است که تصورات ما آدم‌ها از چیزهای گوناگون، بر روی رفتارهای ما تأثیر چشمگیری دارند. به عنوان مثال، ما بسیاری از چیزها را با استفاده از «برچسب»هایی که به روی آن‌ها می‌زنیم می‌فهمیم و سپس براساس همان فهم، رفتارمان را تعریف می‌کنیم. آزمایش‌های موجود در کتاب، حاکی از آن است که کارمندان ادارات در ایالات متحده، براساس این که رنگ پوست ارباب رجوع سفید یا سیاه باشد، رفتارهای متفاوتی را بروز می‌دهند و دلیل آن هم برچسب‌هایی است که بر روی هر کدام از نژادهای مذکور در ذهن دارند، مثل این که برای آن‌ها مفهوم سیاه‌پوست و مفهوم خلاف‌کار گره خورده است. منظور از دنیای روابط ما هم چیزی جز عوامل فرهنگی نمی‌باشد. واضح ترین مثال آن تأثیر حضور دیگران در نوع رفتار ماست. بازیکن‌های فوتبال، در زمین خودی عملکرد بسیار متفاوتی را ارائه می‌دهند و دلیل آن هم بهره‌مندی آن‌ها از حضور پرشور تماشاگران است. منظور از دنیای بیرون از ما هم محیط طبیعی زندگی ماست که شامل تأثیرات آب و هوا و یا مکان‌ها می‌شود: بسیاری از اوقات آب و هواست که شما را انسانی نرم‌خو و دیگری را تندخو کرده است.نویسنده چگونه استدلال می‌کند؟جنس استدلال‌های کتاب همه از جنس همین استدلالی است که در بند دوم ذکر گردید؛ به عنوان مثال، برای این که ثابت کنیم که رنگ صورتی تأثیر نامبرده را دارد، آزمایش‌های گوناگونی انجام شده و نویسنده آمار و ارقام مربوط به آن را ارائه می‌کنند. بر همین اساس، می‌توان گفت که بیشتر حجم کتاب، بیان همین آزمایش‌ها است. همین مسئله باعث می‌شود که کتاب به میزان قابل توجهی خسته کننده باشد!امروزه بسیاری از کتاب‌ها برای اثبات دعاوی خودشان چنین استدلال می‌کنند. به عنوان مثال، اگر کتاب «کار عمیق» از نیوپورت یا کتاب «وسعت یا عمق» را خوانده باشید، احتمالاً متوجه چیزی که گفتم می‌شوید. روند استدلال چنین است : ما فرضیه‌ی «آ» را بر روی ۱۰۰ نفر آزمایش می‌کنیم و ملاحظه می‌کنیم که همسو با فرضیه‌ی ما هستند؛ بنابراین، نتیجه می‌گیریم که باقی افراد هم چنین هستند یا این که اغلب باقی افراد هم چنین هستند!اوّلین چیزی که ذهنم را مشغول می‌کند، همین است که تحقیقات انجام شده با نتایج أخذ شده تناسب ندارد! یعنی چطور از این که ۱۰۰ نفر یا حتی ۱۰۰۰ نفر و یا حتی ۱ ملیون نفر واکنشی همسو با فرضیه داشته‌اند، نتیجه می‌گیرید که باقی انسان‌ها هم چنین هستند؟ حقیقت این است که باید بگویم که حتی اگر تمام انسان‌ها را هم آزمایش کرده بودید، صرفاً می‌توانستید درباره‌ی همان افرادی که آزموده‌اید صحبت کنید نه چیزی فراتر از آن!دومین نقدی که به ذهن بنده می‌رسد این است که شما نمی‌توانید تضمینی بدهید که واکنش سوژه، صرفاً در واکنش به متغیر فرضیه بوده است؛ به بیان ساده، شما نمی‌توانید تضمینی بدهید که آرام شدن زندانیان، صرفاً برای آن بوده که سلولْ صورتی‌رنگ بوده است. می‌توان هزاران عامل را فرض نمود که درباره‌ی هر سوژه تأثیرگذار باشند. به هرحال، می‌خواهم بگویم که چنین آزمایشی دلالت قابل اطمینانی بر نتیجه ندارد. بدین‌ترتیب، می‌خواهم بگویم که چون هزاران احتمال دیگر برای توضیح پدیده‌ی مورد آزمایش وجود دارد، به هیچ عنوان نمی‌توان به نظریه‌ی قابل توجهی دست یافت.سوّمین مطلب این است که حتی اگر نقد دوّم را نادیده بگیرید، مقدار تأثیر گذاری عامل مورد نظر فرضیه به هیچ عنوان قابل اندازه گیری نیست؛ یعنی حتی اگر قبول کنیم که رنگ صورتی تأثیری داشته است، هیچ نمی‌توانیم بفهمیم که مقدار این تأثیرگذاری چه قدر بوده است! نویسنده پاسخ می‌دهند که برای رفع نقدهای شماست که آزمایش‌های متعددی را ذکر کرده‌ایم. شاید آزمایش واحدی نشان دهنده‌ی این نباشد که رنگ صورتی آرامش بخش است، اما چندین آزمایش گویای چنین مطلبی هستند.پاسخ من این است که حتی تعدّد آزمایش‌ها هم نمی‌تواند استدلال محکمی باشد: همان طور که می‌دانید حتی اگر میلیاردها «صفر» را با هم جمع کنید، باز هم نتیجه «صفر» خواهد بود! شما نمی‌توانید از جمع بستن آزمایش‌هایی که دلالت قابل اطمینانی ندارند، دلالت قابل اطمینانی به دست آورید!مورد چهارم پرسشی عمومی است؟ چطور می‌توانم به شما اعتماد بکنم؟‌ به عبارت دیگر، من که آزمایش شما را ندیده‌ام، شما صرفاً به من گزارش می‌دهید که چنین آزمایشی انجام داده‌اید و چنین بازخوردی گرفته‌اید!‌ من چطور می‌توانم اعتماد کنم که صادق هستید؟ همچنین چطور می‌توانم مطمئن باشم که در جریان آزمایش‌هایتان خطایی نکرده‌اید؟ روزی روزگاری «آلفرد کینزی» و «جان مانی» جامعه‌ی غربی را با مشتی آمار دروغین فریب دادند!جمع بندیالبته واضح است که نمی‌گویم فرهنگ و محیط و چیزهایی مثل این بر روی ما تأثیر نمی‌گذارند، اما می‌توان چنین استدلال‌هایی را به چالش کشید و درباره‌ی دامنه‌ی تأثیر گذاری آن‌ها سؤال پرسید. اگر دامنه‌ی تأثیر پایین باشد، به همان مقدار ارزش کتاب حاضر هم پایین خواهد بود و می‌توانیم از نویسنده سؤال کنیم که «خب که چه!» و اگر هم دامنه‌ی تأثیرگذاری زیاد باشد، ارزش کتاب بالا خواهد رفت.تصویر نسخه‌ی اصلی کتاب</description>
                <category>ستاره‌ی شمالی</category>
                <author>ستاره‌ی شمالی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 20:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر «برادران کارامازوف»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-jwoksqr0ux4c</link>
                <description>اگر کتاب‌های «مغازه‌ی خودکشی» یا «شبح اپرای پاریس» را خوانده باشید، می‌دانید که بخش عمده‌ی محبوبیت‌شان را مدیون ماجرای عجیب و غریب‌شان هستند. در مقابل، آثار داستایوفسکی، تا جایی که من خوانده‌ام، نه عنوان‌های خاصی دارند، نه ماجراهایی حیرت‌آور. احتمالاً هزاران داستان دیگر هم با موضوعی شبیه موضوع «جنایت و مکافات» یا «برادران کارامازوف» نوشته شده، اما آن‌هایی را که او نوشته است، بسیار مشهور و پر خواننده هستند.داستایوفسکی تنها داستان‌نویس عموم مردم نیست؛ چون احتمالاً یکی از پیش‌نیازهای مطالعه‌ی آثار فیلسوفانی مثل «آلبرکامو» یا «مارتین هایدگر» همین است که قبلاً آثار داستایوفسکی را خوانده باشید. فیلسوفان مدرن، بسیاری از اوقات، برای توصیف وضعیت‌های انسانی و یا حتی اثبات دعاوی‌شان، از مطالبی که داستایوفسکی ارائه کرده است بهره می‌برند. شاید ریشه‌ی این که بعضی او را به عنوان «فیلسوف» می‌شناسند هم همین باشد.چند سال پیش، جمله‌ی خاصّی را از کتاب «جادوی زاویه‌ی دید» آلیشیا راسلی خواندم:« در قرن بیست‌ویکم که به نظر می‌رسد دیگران همه‌ی داستان‌ها را گفته‌اند، شیوه‌ی تعریف داستان بسیار مهم شده است. (جادوی زاویه‌ی دید، ص ۱۰۹) احتمالاً یکی از رازهای موفقیت داستایوفسکی همین باشد که سوژه‌های معمولی را بسیار «خاص» روایت می‌کند.ظاهر امر این است که در کتاب «برادران کارامازوف» ماجرای همین سه برادر خوانده می‌شود، اما واقعیت این است که داستایوفسکی، از درون هر شخصیت، خط داستانی خاصی را بیرون می‌کشد. به عبارت دیگر، ما همراه با او به درون هر کدام از شخصیت‌ها مسافرتی می‌کنیم و از انگیزه‌ها و رازهای مگوی آن‌ها آگاه می‌شویم. گویا داستایوفسکی، به تعداد شخصیت‌ها داستان تعریف می‌کند. گاهی داستان اصلی متوقف شده است تا ماجراجویی در درون یکی از شخصیت‌ها پیگیری بشود.«پسرها وقتی هنوز کم و بیش کودک هستند، با ذهن و دل پاک، بیش تر اوقات خوش دارند در کلاس در گوشی و حتی با صدای بلند، درباره‌ی چنین چیزها [مسائل جنسی]، تصویرها و انگارها حرف بزنند، آن طور که که حتی سربازان از گفتن آن ابا دارند؛ وانگهی بسیاری از چیزها که خود سربازان نمی‌شناسند یا درک نمی‌کنند، پیشاپیش بر کودکان خردسال جامعه‌ی تحصیل‌کرده و طبقه‌ی بالای اجتماع ما شناخته شده است. شاید هنوز هیچ تباهی اخلاقی در کار نباشد و نه لاابالی‌گری واقعی و منحرف و درونی، اما نوعی لاابالی‌گری بیرونی هست که آن‌ها آن را در میان خود غالباً چیزی بی‌غش، ظریف، جسارت‌آمیز و شایسته‌ی تقلید به شمار می‌آورند.» از متن کتاب صفحه‌ی ۲۹بنابراین، خیال می‌کنم که داستانْ برای او، وسیله‌ای برای ابراز نظرهای گوناگون در موضوعات مختلف بوده است؛ مخصوصاً که داستان مثل پوشش عمل می‌کند: نمی‌توان به راحتی تشخیص داد که نویسنده از پشت کدام شخصیت حرف‌های خودش را می‌زند! نمی‌توان فهمید از کدام‌شان طرفداری می‌کند. این موضوع درباره‌ی داستایوفسکی دشواری خاصی پیدا می‌کند و به خاطر همین است که برخی مضمون آثار او را «جدالی بین شک و ایمان» می‌شناسند. در جای جای همین کتاب هم ملاحظه می‌کنیم که داستایوفسکی گویا از ایمان مسیحی حمایت می‌کند و تمایل قبلی خود را به آن نشان می‌دهد، انگار که دلش نمی‌تواند «خدا» را انکار کند. از طرف دیگر، وقتی ایوان فیودوروویچ به خداوند حمله‌ور می‌شود، آلیوشا که کشیش است، هیچ پاسخی برای گفتن ندارد.با همه‌ی این‌ها، داستایوفسکی «کمتر» صریح می‌شود؛ یعنی کمتر پیش می‌آید که مثل یک استاد دانشگاه، درباره‌ی جامعه‌شناسی یا دین و یا فلسفه صحبت بکند، اتفاقاً همین که او بیشتر «نشان می‌دهد» تا این که «بگوید» باعث می‌شود که کشف دیدگاه واقعی او دشوار باشد. او بسیاری از حرف‌هایش را در غالب گفت‌وگوهای شخصیت با خودش بیان می‌کند که در نوع خودش بسیار جالب و قابل تأمل است.من کتاب را با ترجمه‌ی احمد علیقلیان خواندم که توسط نشر مرکز و در ۸۵۲ چاپ شده است. در قسمت پایانی کتاب، پانوشت‌های بسیار مفیدی ذکر شده است که برای فهم بعضی تعبیرات خاص داستایوفسکی بسیار مفید است. متأسفانه تمام ترجمه‌های کتاب، از روی ترجمه‌های انگلیسی‌زبان است و تا جایی که من تحقیق کردم، علی‌الحساب ترجمه از روی متن روسی وجود ندارد. اما ترجمه‌ی آقای علیقیان خوب و روان بود.خودش نشانگر کتاب هم داشت (:</description>
                <category>ستاره‌ی شمالی</category>
                <author>ستاره‌ی شمالی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 14:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>