<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های T.m</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61187162</link>
        <description>که نام آیینه برون ز کوره  ها سنگ است !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:47:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/447429/avatar/3qDEvB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>T.m</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61187162</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی و وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-jqvrtizaec2m</link>
                <description>تنهایی ! تنهایی چی هست ؟ آیا تنهایی اینه که هیچ کس کنارمون نباشه ؟تنهایی تعریفش چیه؟ اینکه میگن با تنهاییتون کناربیاین یعنی چی؟ آیا معنیش اینه که تو جمع نریم ،کسی رو کنارمون نداشته باشیم تا بتونیم با تنهایی خودمون کنار بیایم شده تا حالا تو یه جمع بزرگ باشی ولی از تنهایی رنج ببری؟ شده از ترس تنها بودن ترس تمام وجودتو فرا بگیره ؟ گاهی وقت حتی وقتی درکنار آدم مورد علاقت و کسی که دوسش داری هستی احساس تنهایی میکنی. حس کنی خودت تنها تو یه کهکشانی و بترسی ؟ دکتر اروین د.یالوم در کتابی به اسم روان درمانی اگزیستانسیال راجع به تنهایی خیلی زیبا توضیح داده که قسمتی از این کتاب رو مینویسم: &quot;تنهایی ناشی از والد خود بودن. همان قدر که آدمی مسئول زندگی خویش است،همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مولف بودن است؛آگاهی از مولف بودن خویش،به معنای ترک این اعتقاداست که دیگری مرا آفریده وحفاظتم میکند. تنهایی عمیق از عمل خودآفرینندگی جدایی ناپذیراست .فرد به بی تفاوتی عظیم جهان آگاه می شود.شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جان پناه درخود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده،باید درجهان هستی بی پناه بماند&quot;دراین قسمت که از کتاب دکتر یالوم نوشتم، اگه بخوام تفسیر کنم از چشم انداز خودم ،اینگونه توصیف می کنم:(اوج احساس تنهایی وترس از اون وقتی سراغ آدم میاد که انسان این رو میفهمه که تنهاخودش مسئول زندگی خودشه و دیگه براین باور نیست که باید یک خالق،پدر یاهر پشتوانه دیگری وجودداشته باشه که مسئول زندگیش باشه.انسان وقتی میفهمه بی پناهه میترسه و اضطراب به سراغش میاد و تازه شروع درماندگی انسانه)اروین یالوم در قسمت دیگه از کتابش در مورد تنهایی و ارتباط مینویسه:&quot; هیچ رابطه ای قادر به ازمیان بردن تنهایی نیست.هریک از ما درهستی تنهاییم.ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگرشریک شویم همان طور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.بوبر میگوید:&quot;یک رابطه ی خوب وصمیمی ،بر دیواره های سربه فلک کشیده ی آدمی رخنه میکند،برقانون بی چون وچرای آن فائق می شود وبرفراز مغاک وحشت آمیز عالم ،از وجود خود به وجوددیگری پل میزند.&quot;&quot;چقدر زیبا تنهایی انسان رو توصیف کرده. واما راهکار اروین یالوم در برابر تنهایی را مینویسم :&quot;من معتقدم اگر بتوانیم موقعیت های تنها و منفرد خویش را درهستی بشناسیم وسرسختانه باآن ها رویاروی شویم ،قادرخواهیم بود رابطه ای مبتنی برعشق و دوستی بادیگران برقرار کنیم.درصورتی که اگر دربرابر مغاک تنهایی ،وحشت برماغلبه کند،نمی توانیم دستمان رابه سوی دیگران بگشاییم ،بلکه باید دست وپا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم.درچنین حالتی روابط ما حقیقی نخواهد بود ،بلکه ناساز،ناهنجار،ناکام وشکل تحریف شده ای از آنچه باید باشد خواهد بود&quot;پس نتیجه میگیریم که درستش اینه که به دیگران و به موقعیت های زندگی به عنوان حمایتگر نگاه نکنیم وخودمون رو بی نیاز از محبت،پول وموقعیت های دیگر بار بیاریم و این کار جز با انگیزه رشد وترقی و پذیرفتن واقعیت ممکن نیست</description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا،خوراکی برای روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-pjkh9z6d4l3m</link>
                <description>امروز کتاب کیمیاگر اثرپائولو کوئیلو نویسنده ی برزیلی روخوندم و از خوندنش لذت بردم. اومدم اینجا داستانش رو برای شما بنویسم کیمیاگر، حکایت چوپان جوانیست که عاشق سفرکردنه و برای همین باعلاقه شغل چوپانی رو انتخاب می کنه تا مدام در سفر باشه و طلوع و غروب آفتاب صحراهای مختلف رو تماشا کنه و از عطر صحرا لذت ببره .این چوپان سواد خواندن داره و کتاب می خونه همراه با چوپانی درصحراها. گوسفنداش رو خیلی دوست داره ولی همیشه میگه این گوسفندا همه ی نیازشون آب و غذاست و رویایی رو در سر ندارن و از طلوع و غروب آفتاب لذتی نمی برن . چوپان قصه توخواب رویایی رو دیده که به گنجی دست پیدا می کنه .رویاشو با یک پیرزن کولی در میون میذاره و پول هم نداشته به پیرزن بده ،پیرزن بهش می گه اگه به  گنجت دست پیداکردی یک دهمش را به من بده . چوپان جوان میره وبعد باز پیرمردی باهاش رو در رومیشه وخودش رو پادشاه سالیم معرفی می کنه که از رویای جوان باخبر هست .به اومیگه یک دهم گوسفندانت رو به من بده تا بهت راه پیداکردن گنجت روکه  در اهرام مصر هست رو بگم.جوان همین کار رومی کنه.پیرمرد از تحقق بخشیدن به رویا به جوان می گه .این که اگه رویای چیزی رو در سر داشته باشی همه ی کیهان همدست میشن برای تحقق بخشیدن به رویا .جوان گوسفندانش رو می فروشه و این رو بافروختنشون به خودش میگه که ،&quot;چوپان سفر را دوست دارد ولی هرگز گوسفندانش را فراموش نخواهد کرد &quot;.به سمت گنجش میره و بافراز ونشیب های زیادی رو به رو میشه و گاهی سختی های راه باعث میشن رویایی مه درسرداره کمرنگ بشه ولی باز بایافتن نشانه ها و انسان هایی که سرراهش قرار می گیرن رویاش رنگ می گیره ودنبالش میره. مسیری که برای پیمودنو رسیدن به رویاش طی میکنه از چیزی که بود،یعنی یک چوپان ساده ی صحرا ،یک انسان پخته میسازه و به کمال میرسه ودرنهایت در جایی به دور از انتظارش به گنجش دست پیدا می کنه و یک دهمش رو به پیرزن کولی میده .پیشنهاد میدم حتمااین کتاب زیبا رو بخونید چندتا از نوشته های خیلی زیبا از کتاب رو می نویسم :&quot;کسی که افسانه شخصی اش را می زید،هرانچه راکه باید می داند.تنها یک چیز می تواند یک رویارابه ناممکن تبدیل کند،ترس از شکست &quot;&quot;مردن در راه افسانه ی شخصی ،بسیار بهتر از مردن همچون کسانیست که هرگز نمی دانندافسانه ی شخصی وجود دارد&quot;&quot;تاریک ترین ساعت ،پیش ازطلوع خورشید فرا می رسد&quot;این کتاب پر از جمله های ناب و زیبا بود.من که ازخوندن تک تک صفحاتش لذت بردم و اینکه خوندن این کتاب برام یه تلنگربود که افسانه ی شخصیمو دنبال کنم حتما.شماهم رویاهاتون رو تحقق ببخشین . منم نظرم اینه مردن در مسیر رویای شخصی هزاران بار بهتر از مردن با ذلت و ترس و نداشتن شجاعت هست </description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:05:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس،دزد آرامشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%D9%87-lxl7feaptgjv</link>
                <description>وقتی به آینده و اتفاقاتی که قراره و یا ممکنه تو زندگی بیفته فکر میکنم میترسم.خیلی هم میترسم .ولی یه مثل هست که میگه فکر کردن به بدبختی ازخود بدبختی ترسناک تره و بیشتر روح آدم رو خراش میده. بعد که به عمقش فکر میکنم باخودم میگم مگه تهش کجاست؟ وقتی به اون نقطه برسی بازم مثل همین الان دنبال راهکارهای رسیدن به آرامشی. پس این خودمونیم که همه چی رو بزرگ میکنیم‌ . بزرگترین درسی که اززندگی گرفتم اینه که ،این نیز بگذرد ‌‌. خوبی زندگی به گذرا بودنشه‌ . واینکه همیشه این دغدغه هست که باشرایط فعلیمون چطور میشه به آرامش رسید .این جنگ ماست که هیچ وقت تمومی نداره.پس ترس ازآینده رو کنار میذارم. وخود به خود آرامش بهم برمیگرده . آره، واقعا همینه ،:ترس،دزد آرامشه </description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:03:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واین نیز خواهد گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-fxvol25cnhx6</link>
                <description>این نوشته روی پوست آدامس خرسی حدود دوساله همراه منه . روزی که این رو نوشتم چقد حالم ناخوش و نافرم بود . جوری که انگار زمان لعنتی متوقف شده بود ،جوری که حس درد به استخونام رسیده بود و به جونم رسوخ کرده بود . یادمه اون روز دلم می خواست نفسام قطع شه. چقد از ته دل آرزوی مرگ کردم . ذهنم کار نمی کرد .انگار که زیر منگنه بودم، احساس خفگی محض ، اصن هیشکی نمیدونه چقدر درد همرام بود . تصور اون همه درد رو فقط خودم دارم که چی بود و چی کشیدم. یه آدامس خرسی باز کردم خوردم همینجور مثل دیوونه ها مات این عکسه شدم .نمیدونم چی شد و چی گذشت برمن ، ایقد دردناک بود حسم که توصیفش حتی برا خودم غیر ممکنه. یه لحظه یه جمله جرقه زد تو ذهنم و نوشتمش رو این کاغذ . (این نیز بگذرد)یک ساعت و شاید بیشتر خیره شده بودم بهش . هرگز باور نداشتم چیزی که نوشتم واقعی باشه و واقعیت داشته باشه ‌.باور نمیکردم که اون حال لعنتی بگذره . و نگذشت ماه ها و حتی می تونم بگم یک سال اون درد رو لحظه ای می کشیدم . بد دردی بود . یه حس تعفن و یه حس چندش مزخرف و یه حال داغون .. نفرت داشتم از خودم. نه کم! خودم رو با سنگ توالت یکی می دونستم . ولی تمام سعیمو کردم که غرق نشم تو اون حال . نذاشتم خفم کنه اون درد.نذاشتم ناپدیدم کنه .. بعد از یک سال نشستم و به اون همه تحقیر و اون همه حس مزخرف چندش آور فکر کردم . به خودم گفتم:واقعا فکر می کنی این همه عذاب حقته ؟ دیدم نه. دیگه بیشتر از اون حقم نبود که درد بکشم. همون یه روز کافی بود تا رها کنم اون فکرارو. رها کردم ترس از دست دادن رو . درد رو رهاکردم. به فکر افتادم، فورا رفتم لای کتابم رو باز کردم و این نوشته رو دیدم. نمیتونم بگم چققققدددر اون آرامش بعد از طوفان وحشتناک که هرکسی توان این رو نداره ازش بزنه بیرون ،ستودنی بود . چقد آرامش خوبی بود نتیجه گرفتم که هرچقد هم سعی کنن من رو دفن کنن و از ارزشم کم کنند و من رو با اشتباه هام قضاوت کنند و بسنجند، نمیتونن. من باز جوونه میزنم. به قول چگوارا:&quot;سعی کردن من رو دفن کنند،دریغ از اینکه من بذر بودم&quot;.و به قول نیچه:&quot;آن چه مرا نکشد ،قوی ترم می سازد&quot;.واما ادامه داستان : میخوام بگم فکر نکنید اون طوفان به پایان رسیده، نه!من هنوز وسطشم . اما راهم متفاوت از قبله.من همون آدمیم که اجازه نمیدم دفنم کنن. راهم رو عوض می کنم. میخواین راه الانم رو وسط یه طوفان بزرگ براتون با یک عکس مقایسه کنم ؟  چشم من اینم ..میخوام بهتون بگم میگذره. حتما میگذره دنبال برنده شدن نیستم ، ولی بهتون قول میدم برنده کسی نیست جز من بدرود </description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 02:23:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانگی و لمس خشونت</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-mtpkrqhktdkp</link>
                <description>من یک زنم ..خشونت را تا استخوانم حس کرده ام. کسی تابه حال زیر چشمم را سیاه نکرده ولی بسیار بودند کسانی که با مشت پنهانی شان که از تحقیر و خشونت پر بود درد را به تک تک سلولهایم راه دادند.تا به حال کسی صدایش را برایم بلند نکرده،داد نکشیده ولی بسیار بوده اند کسانی که سکوتشان مغزم را خراشیده و طرز نگاهشان آزادی خواهی ام را ربوده..من زنم، زنی که پریود میشود و باید پریودی اش را مخفی کند .باید دل درد بکشم و آن را کتمان کنم چون دلیلش پریودیست.زنی که با پریودی اش رنج میکشد ،درد میکشد ، تنهایی میکشد،خستگی از زمین و زمان میکشد و دیگری از همه ی این عذاب ها جک می سازد و زیر پایش له ام میکند ، من می مانم و تنهایی ام و پریودی ام...من زنم، اگر برای آزادی بجنگم،از نظرشان می شوم زیاده خواه، زن کجا و این خواسته ها؟ اگر ته زندگی باشریکم به طلاق کشید، نظرشان این است که زنه یه جاییش می لنگه، وگرنه زن خوب تحت هر شرایطی می جنگه و می سازه و می سوزه ..من زنم ، جنسیتم برام  این رو تعیین کرده که همیشه به حرف بزرگتر از خودم گوش بدم. تعیین کرده که بهم بگن ناقص العقل ، تعیین کرده که در تک تک لحظاتم درد بکشم و این درد از نظرم منطقی بیاد،چرا چون من زنم .اقامتگاه من اقامتگاه شوهرمه، حق طلاق رو به من نداده قانون ؟میدونی چرا؟ چون ناقص العقلم دیگه. بقیه میگن زنا احساساتین نباید تصمیمات زندگی رو بهشون سپرددیه ام نصف مرده ،چرا؟چون زنم دیگه . اون آقائه زن که نیست، بایدم اینجورباشهحق حضانت فرزندم رو ندارم.چرا؟؟؟ چون فرزند من که نیست، من تنها کاری که کردم ۹ ماه تو شکمم پرورشش دادم، بعدشم حرف زدنو یادش دادم، تربیتش کردم، دستام چروک شد به پاش، موهام سفید شد باهر افتادنش ،فقط همین‌ .اینا که چیزی نیست .هست؟اگه شغلم باب میل شوهرم نباشه می تونه مانعش بشه و استقلالمو ازم بگیره، میدونی چرا؟؟چون زنم دیگه .زن که ناقص العقله ،نمیشه اختیار خودشم داشته باشههر وقت خندیدیم گفتن زن که بلند نمیخنده، گریه کردیم ،گفتن ضعیفه ای دیگه، رفتیم بیرون شب شد برگشتیم گفتن خجالت بکش، نشستیم فیلم ببینیم کتاب بخونیم ،گفتن پاشو ظرفارو بشور ...ولی ... در من زنی نافرمان وجوددارد که مشتش همیشه گره خورده برای شکستن درب هر قفس که آزادی ام را از من ربودمن یک حقوقدانم که تالحظه آخر برای حق زنانگی ام میجنگم .من صدای رومینا می شوم، صدای سحر و صدای تمام سکوت هایی که در گلو خفه شده و مانده اند .من سکوتشان را نعره می زنم . شماهم همین کار را کنید من ناموس هیچ کس نیستم، من عاشق می شوم ، من هرروز اخبار سیاست میخوانم، من برای استقلالم می جنگم، من برای آزادی خون میدهم و من هرگز آنقدر سرگرم آشپزی و آشپزخانه نمیشوم که بین این روزمرگی ها خودم راازیاد ببرم ?☘?</description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 00:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچی و معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gpcjhytlnbvv</link>
                <description>پوچ درلغت به معنای خالی وتهی ودر روانشناسی یعنی:&quot;زندگی را بی معنا دیدن&quot;. پوچی یک حس درونی هست و فرد پوچ گرا سوالاتی ازاین قبیل از خودش داره که در ذیل مینویسم :معنای زندگی چیست؟اگر ته زندگی مرگ ونیستی ونابودیه چرا باید زندگی کنیم؟فرد پوچ گرا حس می کنه که زندگیش متوقف شده و سوالاتی ازخودش میپرسه که اگرپاسخ سوالاتش رو پیدانکنه زندگی او ناممکن میشه. فرد پوچ گرا زندگی را خالی از هرمعنایی میبینه و این فرد از درون ازهم میپاشه و یک شکنجه روحی رو در لحظات زندگیش تحمل میکنه .چند مثال از افراد مشهور و معروفی که حس پوچی وجود ودرونشون رو فراگرفته بود و قسمتی از نوشته هاشون رو مینویسم:_ لئو تولستوی: تولستوی از افرادی بود که بخش زیادی از زندگیش با پوچی و شکنجه براثر پوچ گرایی دست به گریبان بود . او در سن پنجاه سالگی به خود کشی زیاد فکر میکرد ودراین باره مینویسه:&quot;پرسشی که مرا به فکرخودکشی انداخته بود ساده ترین پرسشی بود که درروح هرانسان از کودکی نابالغ تا داناترین دانایان نهفته:&quot;حاصل آنچه اکنون می کنم و شاید فردا به آن بپردازم چیست؟چراباید زندگی کنم؟چرا باید آرزوی چیزی را داشته باشم و چراباید کاری کنم؟ آیاهیچ معنایی در زندگی من هست که با مرگ ناگزیری که در انتظارم است از بین نرود؟&quot;._آلبرکامو: آلبر کامو نیز از افراد پوچ گرایی بود که راجع به پوچی نوشته:&quot;من انسان های زیادی را دیده ام که مرده اند چون زندگی برایشان ارزش زندگی کردن نداشت.از همین جابه این نتیجه می رسم که پرسش درباره معنای زندگی ضروری ترین پرسش همه ی زمان هاست.&quot;اروین یالوم  روان درمانگر مشهور در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال خود راجع به معضل معنا می نویسد:به نظر می رسد آدمی نیازمند معناست.گویی زندگی بدون معنا،هدف،ارزش یا آرمان موجب رنج بسیار است.مانیاز مند آرمان هایی استوار و مطلقیم که از ته دل خواستارشان باشیم .بالین حال مفهوم اگزیستانسیال براین فرض استواراست که دنیاتصادفی است و هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و هرآنچه هست می توانست طور دیگری باشد ‌یعنی &quot;معنا&quot;یی درکار نیست ‌.دوجمله ی بالا که نوشتم کاملا باهمدیگه در تضاد هستند .جمله اول گفته انسان باید حتما در زندگی معنا وارزش وهدف داشته باشه ودر بند دوم نوشتم ک هیچ حقیقت مطلقی نیست وزندگی فاقد معناست. حالا اینکه چطور میشه در یک جهان فاقد از معنا چطور میشه برای ممکن شدن زندگی درجستجوی معنا رفت؟؟ راه حل هایی که روان درمانگران ازجمله یالوم برای مقابله با پوچی ارائه داده اند را در ذیل میارم.1☆نوع دوستی:خدمت به دیگران و شرکت در کارهای خیر .اینگونه فعالیت ها به زندگی انسان معنا می بخشند 2☆فداکاری برای یک آرمان:&quot;انسان همان چیزیست که که آرمانی که خود برگزیده ،از او می سازد.&quot; &quot;کارل یاسپرس&quot; ویل دورانت در نتیجه گیری هایش به موضع خود می پردازد:&quot;به یک کل بپیوندید وباجان و دل به آن بپردازید&quot;.3☆خلاقیت:آفرینش یک چیز نو،چیزی که پژواک تازگی یا زیبایی یا هماهنگی است پادزهرنیرومند احساس پوچی و بی معنایی ست.4☆راه حل لذت گرایانه :لذت به عنوان یک هدف توضیحی قانع کننده و بسنده برای رفتار انسانی ست‌.چارچوب لذت گرایی انعطاف زیادی دارد. حتی رفتاری که هدفش درد ،رنج و از خود گذشتگیست هم می تواند لذت گرایانه باشد .5☆خودشکوفایی:مزلو در این باره میگوید :&quot;انسان به گونه ای ساخته شده که اصرارداردموجودی کامل وکامل تر شود واین به معنای اصراربرای رسیدن به همان چیزیست که مردم ارزش های والا ،بزرگواری،مهربانی،شجاعت،صداقت،عشق،ازخودگذشتگی وخوبی مینامند.&quot;یعنی ارزش های خوب در ذات انسان نهادینه هستندواگرانسان به خرد ذاتی اش اعتمادکند آن هارا خواهد یافت . منبع نوشته:کتاب روان درمانی اگزیستانسیال از اروین یالوم زندگیتون سرشار از معنا </description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 00:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی آن ور ترس است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61187162/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-q5hnokbp8udo</link>
                <description>چند روز پیش دیدن این تصویر توجهم رو جلب کرد. معنی این حرکت چی میتونه باشه؟ بعداز دیدن این عکس ،یه جمله ای که قبلا خونده بودم توذهنم جرقه زد :&quot;یکی برای دستور دادن به دنیا اومده، یکی برای اطاعت کردن به دنیا اومده،ولی من برای نافرمانی به دنیا اومدم&quot;این دختر روبه روی ظلم ایستاده و آزادی طلب میکنه و شجاعانه نافرمانی میکنه.این دختر آزاده چون از ترسش عبور کرده و از ظلم ترسی نداره.زدن و نزدن سرباز براش فرقی نداره .آزادی رو انتخاب کرده حتی اگه زده بشه. شجاعتش قابل تحسینه.ازنظرمن شاید این عکس به بهترین شکل ،آزادی وترس رو توصیف کرده و نیاز به تفکر داره .قطعا زیبا ترین خواسته ،آزادی هست</description>
                <category>T.m</category>
                <author>T.m</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 00:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>