<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61226323</link>
        <description>دو روز مانده به بهار بود...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:39:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3799587/avatar/ie4C9f.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61226323</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختری در آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-jjcutqrldqjb</link>
                <description>ایستادجلوی آینهنگاهی به تصویر دخترِدر آیینه انداختبه چشمانش خیره شدنگاهی سرد،چیزی را به خاطر نمی آورد،فقط یک چیز،اینکهدختری میان این جسم ظریف هنوز زنده استموهایش را که به تازگی تارهای نقره ایمیان آن ظاهر شده بود  به آرامی بافتگل سری راگوشه ی موهایش نشاند رژ قرمز را برداشت لبانش را سرخ کرد و به دخترِ در آینه لبخند زد.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 23:15:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوعِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-vrn3weuwi3x4</link>
                <description>اگر تمامراه ها را بستندپرواز میکنم در هوایتتا به دیدار چشمانت برسمکه روزنه های امیدی هستنددر دل تاریکیو همچون ستارگانسوسوی امیدی هستند در دل شب.شاید این آخرین تلاقیِ نگاهمان باشد در امتداد این شبها،و دیدار بعدیدر صبح روشنی باشدزیر تلآلو نور خورشیدآنجا که گرمای خورشیدمغلوب گرمای دستانت می شود،آنجا که خود را به عشق این تنها ناجیِ بشر می بازیم،و ما پیروزمند ترین بازندگانِ جهان می‌شویم.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 16:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده ی خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-zlorw0fsyxxz</link>
                <description>روزیپرنده ی خوشبختیبه بام ایرانخواهد نشستخنده هایم را می‌گذارمبرای آن روز،،شاید از جهانی دیگر.🕊🙂پ.ن: الان حتی تصویرش رو هم به خاطر نبود اینترنت به زحمت تونستم پیدا کنم.🥲</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 12:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-osi2gdnufhkv</link>
                <description>تنهابه یک سرزمین مهاجرتخواهم کردآن هم آغوش توست بازوانت ،مرزهایاَمن آن، چَشمانت آسمان آنو صدای قلبتنوای موسیقی آنهمانجا کهمانند سرزمین مادری دوستش دارمو بر خاکش بوسهمیزنم.دهم آبانساعت ۲:۲۵</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 18:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوایِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-qyw3rhodbe9m</link>
                <description>میخواهمگم‌ شوم میان قافیه شعرهایتآنجا کههیچ دستی به من نمی رسداگر سراغم را گرفتندبگو:خسته بود،رفت تا نفس بکشد در هوایی که در آن؛عین؛ فقط حرف اولعشق است.هشتم آبانساعت ۲:۲۸</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 16:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%AA%D8%A7%D8%A8-oyhibldhvg00</link>
                <description>عکس تزئینی استمنهر روزبرای خودم اسفند دود میکنمنه قد بلندی دارمنه چشمان زاغو نه خرمنِ گیسویِ پر پیچ و تاباما تاب آوریِ خوبی دارمشایدخوب تر ازهمه مردم جهان.نمیدونم چندم مهر ماهساعت ۱۷:۳۰</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 18:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتلِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%82%D8%AA%D9%84%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-woamuolmjcbw</link>
                <description>گمان میکرد قاتل استچون روزی عشق را در درونش کشته و جنازه اش را در قلبش دفن کرده بوداما پس از مرگ در کالبد شکافیِ قلبش عشق را یافتند که هنوز جان داشتو نفس میکشید.هفت مهرساعت ۲:۲۸</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 17:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%86-uhz7subu8kmn</link>
                <description>خرامان به سوی هراس میرومبه چشمانش زل میزنم،لبخند میزنم،و او را در آغوش میکشمشبیه دوستی عزیزمن سالهاستلحظه ای از یاد او غافل نبوده اماما اینبارتنش را لمس میکنم،بو میکنم و میبوسم.۱۱ شهریور ۱۴۰۴ساعت:۳:۳۱</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 15:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-reow3ztem9pc</link>
                <description>مادربزرگ روانشناس بود.سبزی ها را جدا پاک میکرد. سبزیِ آش جدا، سبزیِ قورمه جدا.میگفت،شنبلیله همانقدر که به قورمه سبزی می آید به آش نه. عطرِ شنبلیله تند و آش عطر ملایم میخواهد.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 12:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چُقُلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%DA%86%D9%8F%D9%82%D9%8F%D9%84%DB%8C-gukqdxv4b2jm</link>
                <description>در حال خوردن صبحانه،تلویزیون رو روشن کردم،برنامه صبحگاهی پخش میشد و خانم مجری می‌گفت:صبح بخیر ایران، به به،چه صبح دل انگیزی،چقدر همه چی خوبه،به دنیا سلام کن،به آسمون سلام کن،به پرنده ها سلام کن..بعد از صبحانه به قصد انجام کاری از خونه زدم بیرون،همین که پامو از درِ خونه بیرون گذاشتم،در فاصله ی چند متری یه کبوتر دیدم،یاد حرف خانم مجری افتادم،بهش سلام کردم اونم سری تکون داد و به سمت من پرواز کرد و همین که نزدیک من شد روی شونه ی راستم چُقُلی به یادگار گذاشت و رفت.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 21:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمینِ خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-heyhmfhgvagi</link>
                <description>بالاخره اون روزی که نباید میومد،یا شاید هم باید میومد ،اومد.کره ی زمین از آدمها خالی شد! عده ای در جنگ مردن ، عده ای ازبیماری‌های عجیب وغریبی که در اثر مواد شیمیایی و دستکاریهای ژنتیکی بود ، یه عده بر اثر آلودگی هوا و عده ای هم از پر خوری!!نزدیکای غروب بود،خورشیدِ قرمز پایین آسمون ارغوانی نشسته و زمین در سکوت عجیبی فرو رفته بود. کبوترها و کلاغها روی سیم برق ردیف شده بودن و مات و مبهوت فقط تماشا میکردن.گربه ها هم گیج و ویج میرفتن و میومدن.مورچه ها ارزنها رو زمین گذاشته و تکیه دادن بودن به دیوار. موش‌ها از تو سوراخ اومده بودن بیرون.بچه مارمولکی  داشت اشتباهی می رفت توی سوراخ دماغ  یکی از همونایی که از پرخوری مرده بود که مادرش رسید ،دمشو گرفت و کشید بیرون.روی یکی از شاخه ی یه چنار قدیمی هم یه جغد پیر نشسته بود و سرش رو به آرومی تکان میداد،انگار از مدتها پیش پایان داستان رو میدونست.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 14:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-kyqcplijmzkm</link>
                <description>بی قرارِ قرارمان هستمکه زیرآسمانِ سیاه اما مهتابی شب بنشینیم و من تصویر عشق را از چشمان تو بر روی بوم ذهنم نقاشی کنم.حتم دارم من در مسابقات نقاشی،به عنوانِ ساده لوح ترین عاشقِ نقاش یا عاشق ترین ساده لوحِ نقاش برگزیده خواهم شد.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 19:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-r0waelinpbb2</link>
                <description>ننه با آن لباس بلند گلدارش طبق معمولِ عصر ها در حال آب پاشی ایوان  و هندوانه ی گرد و درشتی هم در حوض آبی وسط در حال چرخیدن بود .دخترک روی تخت فلزی کنار حیاط با قالیچه ی دست بافت قرمز رنگِ روی آن ،نشسته و مجله ی زنِ روزی را که خواهر بزرگترش از تنها دکانِ روزنامه فروشی شهر خریده بود،ورق میزد.دخترک از دیدن مدل سارافون سبز رنگی که تن مانکن بود چشمانش برق زد و فک کرد که آن را برای عید نوروز که در پیش است به خیاط سفارش بدهد.لیلی دختر پنجم از خانواده ی ۱۰ نفره بود.۴ خواهر بزرگتر ازدواج کرده ، لیلی و دو خواهر دیگر همراه پدر و مادر و ننه زندگی میکردن.البته بقیه خواهر ها با شوهر و بچه هایشان مهمان همیشگی خانه پدری بودن و خواهرزاده در حال اتش سوزاندن در حیاط خانه ی پدربزرگ.زندگی نسبتا آرامی داشتن اگر چه گاهی اختلافات خانوادگی خواهر های بزرگتر،خانه را نا آرام میکرد،اما حضور مادر و علی الخصوص پدر آرامش را دوباره به خانواده باز می‌گرداند.در آن زمان در خانواده های جنوبی،نداشتن فرزند پسر،درد بزرگی بود و اغلب دلیل موجهی بود برای اینکه مرد ازدواج مجدد کند تا پسری به دنیا بیاید و از اجاق کوری درآید!!اما پدر لیلی با مردان آن زمان خیلی فرق داشت و علی رغم تشویق و ترغیب اطرافیان به گرفتن زن دوم،هیچ وقت به این فکر نیافتاد و معتقد بود،مشیت الهی بر این بوده که صاحب فرزند پسر نباشد و ۷ دختر را هدیه خداوند می‌دانست.لیلی همچنان روی تخت نشسته و غرق در رویاهای نوجوانی بود که پدر با همان ردا و لبخند همیشگی وارد خانه شد،لیلی بلند شد و با لبخند به طرف پدر رفت،که یکباره از خواب پرید،چشمانش را باز کرد،نمیدانست چقدر است که روی تخت کنار حیاط خوابش برده،نگاهی به اطرافش انداخت..مادر را که با لباس سر تا پاه سیاه در زیر ایوان نشسته،دید.چندین سال از رفتن پدر گذشته، لیلی دیگر آن دختر نوجوان شاد و سرزنده ی گذشته نبود انگار رویاهایش را با رفتن پدر از یاد برده بود،این روزها بیشتر از هر زمان دیگر رنگِ سیاه لباس مادر به چمش می آمد،رسم دیرینه ی زنان جنوب که با مرگ همسر یا فرزند پسر،تا آخر عمر لباس سیاه را از تن بیرون نمی اورند.لیلی دوباره چشمانش را بست دوست داشت رویایی که دیده بود در چشمانش باقی بماند.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 16:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگِ شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-eccl0e4k2db0</link>
                <description>عکس تزئینی است.برای یه کاری گذرم افتاد به محله ی قبلیمون نزدیکای ظهر بود،عجیب رفتم و توی حال و هوای بچگی،یاد علی شیش کِلِکی افتادم،کِلِک به زبان محلی ما یعنی انگشت،علی یه انگشت اضافه گوشه دستش داشت!بچه ی شری بود،بزرگتر که شد انگشتشو جراحی کرد و از این محل رفتنو همین سال گذشته هم که شد نماینده مجلس!چند باری رفتم سمتش‌ که دست منم جایی بند کنه از این وضع و اوضاع بی پولی دربیام،قول داد ولی هیچ کاری نکرد.اون زمان یکی از تفریحات علی این بود که زنگ در خونه ها رو میزد و فرار میکرد!من بچه نسبتا آرومی بودم ولی خب،خیلی تحت تاثیر علی قرار گرفته بودم و این شد که منم باهاش همراه شدم.چندبارهم تا مرز گیر افتادن در چنگال ِهمسایه ها رفتیم که با درایت علی این اتفاق نیافتاد.خلاصش کنم،اون روز یهو زد به سرم، برم زنگ درِ خونه ای که اون زمان علی و خانواده اش زندگی میکردنو بزنم و فرار کنم!!یه نگا دور و برم انداختم،کسی نبود.رفتم سمت در، یه ماشین مدل بالا هم در خونه پارک بود.انگشتمو گذاشتم روی زنگ! بعد اومدم در برم که یه قلوه سنگ رفت زیر پام خوردم زمین .نقش زمین بودم که در خونه باز شد، سرمو چرخوندم و علی شیش کِلِکی رو دیدم که در آستانه در ایستاده و مات و مبهوت به من نگا میکنه،بعد هم صدای تق تق یه جفت کفش پاشنه بلند اومد و خانمی که کنار علی ایستاد و گفت:بریم عزیزم،داره دیر میشه.هیچی دیگه الان شدم مدیر دفتر آقای نماینده..!!شما هم نا امید نباشید،بالاخره درست میشه. پشت هر سنگی یا پشت هر زنگی یه امیدی هست.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 19:37:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصتهای تخمِ مرغی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%BA%DB%8C-cra2hcd6wcjb</link>
                <description>سلامساعت ۲ ظهر بود و طبق معمول برق نداشتیم دما اینجایی که ما هستیم اون موقع روز کمِ کم ۶۰ درجه است،داشتم میمردم از گرما.از صبح هم چیزی نخورده بودم(یاد گوگول افتادم😄)،چشمم افتاد به یه روزنامه با تیترِ باید از تهدیدها فرصت ساخت.با خودم گفتم یه حرکتی بزنم،پریدم یه تخم مرغ و تابه برداشتمو رفتم توی حیاط و تابه رو گذاشتم روی موزائیکهای کف حیاط و تخم مرغو شکوندم توی تابه و زیر شعله های خورشید یه نیمروی مشتی درست کردم.فقط از گرمای زیاد لقمه از گلوم پایین نمی‌رفت که چاره اونو هم پیدا کردم ،روزنامه رو برداشتم و یه لقمه میذاشتم دهنمو با روزنامه یه بادی میزدم که لقمه بره پایین.عجب نیمرویی بود،عشق کردم.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 18:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-yplelc1lvj7y</link>
                <description>آن روزها زمستان بودبهار که امدآدم برفی آب شدو تنها شال گردن قهوه ای از او برایم به یادگار مانداین روزها،در میان بهارمن به آدم برفی فکر میکنمبه چشمان سیاهشبه لبخندشبه آرزوهایمان که آب شد‌.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 01:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیسه ی کُنار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%8F%D9%86%D8%A7%D8%B1-eyu9ded2yswb</link>
                <description>چیزی به پرواز نمونده بود و از اون روزهایی بود که رئیس حالش خوب نبود و به رنگ خودکار هم گیر میداد که چرا آبیه چرکه !خلاصه هر جوری بود از چنگال رئیس خلاص شدمو راهی خونه شدم که افتادم در چنگال ترافیک .هیچ وقت نفهمیدم در یک خیابونی که از ترافیک قفل شده چرا یه عده بوق میزنن،نمی‌دونم!!هر جوری بود رسیدم خونه رفتم داخل،مادربزرگ شِیله (شال)جنوبیش و بسته بود و سرمشو کشیده بود و رایحه ی عطرش کل خونه رو برداشته بود . چمدونش هم بسته کنارش بود.منو که دید یهو از جا پرید گفت :_پَه علی کجایی؟!دو ساعت پیش گفتی راه افتادم!ننه ترافیکه ترافیک!تاکسی دم در منتظره.ننه رفت سمت چمدونا،با اعتماد به نفس یکیشو برداشت،باعجله رفتم سمتش_چیکار میکنی ننه !سنگینه،خودم میبرمچمدونا رو برداشتم و رفتم سمت درکه یهو ننه گفت: علییییقلبم وایساد_چی شد؟؟!!_کُنار،یادم رفت کُنار بگیرم!چمدونا رو گذاشتم زمین دو دستی زدم توی سرم._اشکال نداره ننه جان،بریم دیر شده.اشکال نداره؟! سعید امسال کنار نخورده،مگه میشه،باید بگیریم.__باشه ننه جان،باشه.سعید عمو کوچیکمه،که چندسالی هست مشهد زندگی میکنه و ننه هم خیلی دوسش داره.کنار هم که میوه ی مخصوصِ خوزستانه،یه چیزی از تیله کوچکتر ، رنگش هم تو مایه های حنایی ، همرنگ موهای ننه.با یه طعم بهشتی.خلاصه چمدونها رو گذاشتم تو ماشین حرکت کردیم،از میوه فروشی سر خیابون دو کیلو کُنار خریدم و را افتادیم،ننه تو راه می‌گفت: ای کاش رفته بودم از درختای کِنار امامزاده کُنار میچیدم،سعید از بچگی عاشق کنارهای اونجا بود.خلاصه رسیدیم فرودگاه،چمدونا دست من بود و ننه هم کیسه ی کنار رو دستش گرفته بود میگفت نمیذارم تو چمدون خراب میشه.با عجله وارد سالن شدیم،چند دقیقه ای بیشتر به پرواز نمونده بود فقط از خدا میخواستم گیت رو نبسته باشن.من جلو تر میرفتم که یدفعه ننه گفت:علیییییا خدا...سرمو برگردوندم.کیسه کنارها از دست ننه ریخته بود کف زمین.ننه دو دستی زد توی سرش.-اشکال نداره ننه،فدای سرت،جانِ خودت عجله کن.ننه اصلا به من توجهی نکرد و دو زانو نشستو شروع کرد کنار ها رو از رو زمین جمع میکرد و می‌ریخت توی پلاستیک!من با چمدونها دویدم سمت گیت،خدا رو شکر باز بود،ننه هم خودشو بهم رسوند.خلاصه کارت پرواز رو گرفتیم و سوار شدیم.وقتی روی صندلی نشستم،نفس راحتی کشیدم،چه روز پر استرسی داشتم.در آسمان مشهد بودیم،گنبد طلایی از دور پیدا بود و ننه زیر لب میگفت:السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 17:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز در قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-ossaemanuhhm</link>
                <description>مگر پرنده در قفس،پرواز را از یاد خواهد برد؟که من تو را.در میانِ محاصره رنج ها و زیر آوار افکارم ،خیالِ تو بهترین امداد است.آنگاه که روح زخمیِ مرا از میان تکه های شکسته ی قلبم بیرون میکشی و خود، پانسمانِ روحم میشوی ،نفسی میکشم و آرام اسمت را بر زبان می آورم.کاش حسودانِ بد گمان،کر بودند و لال.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 17:54:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-ai5tytw0cm4n</link>
                <description>آقا میگم همسایه ی خوب هم نعمتیه ها.از وقتی که این همسایه دست راستی اومده منم از تنهایی دراومدم.البته همسایه دست چپی،آقا هوشنگ هم آدم بدی نیست ولی خب یه کم عبوسه،مدام هم در حال گله و شکایت.از زمین و زمان میناله. میگه بچه هام اموالمو بردن حالا نمیان یه سر بهم بزنن،البته حق هم داره بنده خدا،اون اوایل که ساکن اینجا شد،بچه هاش هفته ای یبار میومدن یه سری میزدن، البته چه سرزدنی،پسر بزرگش که از وقتی میومد دیدن پدرش،گوشی دستش بود و یا داشت معامله میکرد،یا دعوا با طلبکار و بدهکار.دخترش هم که همیشه خدا در حال جر و بحث با شوهرش بود سر حرفهای مادر شوهر و خواهر شوهر.پسر کوچکترش هم اصلا توی این دنیا نبود،به گمونم مواد صنعتی و سنتی مصرف میکرد.الان هم که چند سالیه که خبری ازشون نیست، آقا هوشنگ هم که مدام بد و بیراه حوالشون میکنه.اما از همسایه جدید بگم براتون،به چشم خواهری،یکپارچه خانوم.هم خودش و هم خانوادش خیلی آدمای مهربون و محترمی ان.اصالتا جنوبی ان.یه دختر و یه پسر داره. دوتا دسته ی گل. وقتی میان اینجا اصلا حال و هوای هممون عوض میشه.همیشه هم با دست پر میان.همین پنجشنبه گذشته با یه عالمه گل نرگس اومدن دیدن مادرشون آخه جمیله خانم خودش می‌گفت که عاشق گل نرگسِ.یه چیزی هم آورده بودن که بوش تا هفت تا مَزار اون ور تر هم پیچیده بود،جمیله خانوم می‌گفت یه دسر جنوبیه به اسم رنگینک.دختر جمیله خانوم یه ظرف رنگینک و چندین شاخه گل نرگس برای من هم اورد و کلی باهام حال و احوال کرد.دم رفتنشون بغض کرده بود،میگفت : مامان کاش میشد همگی دوباره جمع بشیم تو خونه قدیمیِ کنارنخلستون.جمیله خانوم هم بغض کرد.من هم که احساساتی ،اشکام داشت سرازیر میشد.بعد هم برای هممون یاسین خوند و خداحافظی کرد و رفت.</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 15:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلوارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61226323/%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%A9-hxcr7zv2smad</link>
                <description>سلامصدف هستم ،کنار ساحل زندگی میکردم و دلم خوش بود به بوسه های موج و نوازش پرتو خورشید و قلقلکهای نسیم.تماشای رهگذرای کنار ساحل خیلی برام لذت بخش بود.مثلا دختر و پسر جوونی که ماه عسل اومده بودن دریا و کنار تخته سنگی با هم به تماشای یه غروب عاشقانه نشسته بودن.یا اون دوقلوهایی که دنبال هم می‌دویدند یکی که زمین می‌خورد اون یکی هم می‌افتاد بعد به هم میخندین.یا دختر جونی که با پیرهن صورتی و موهایی که زیر نور خورشید یه برق طلایی داشت در حال عکاسی بود.یا اون خانم و آقای مسنی که دست همدیگرو گرفته بودن و آروم قدم میزدن و از خاطرات اولین دیدارشون کنار همین ساحل میگفتن.چه شاعرانه گفتم،نه؟همه چی به آرومی میگذشت..تا روزی که ازدور دیدم یه آقایی با شلوارک گل گلی داره میاد به سمت من.یه پلاستیک دستش بود،دلم هری ریخت، نزدیک تر شد.آره درست حدس زده بودم.. منو گرفت و انداخت توی پاکت و اورد اینجا..سر از یکی از اداره های کله گنده ی این شهر درآوردم.منو گذاشتن توی آکواریوم گوشه سالن ،کنار یه مشت ماهی دیوانه ی بی اعصاب و یه مشت خزه ی بو گندو و سال به سال هم آب این آکواریوم کوفتی رو عوض نمیکنن.روزهای تکراری پشت سر هم میگذرن یا شاهد عربده زنی ارباب رجوعی هستم که برای بار سوم مراجعه کرده و بهش گفتن رئیس جلسه داره،البته رئیس بنده خدا هم که تقصیری نداره خب جلسه دارن دیگه حالا اون وسطا یه چایی، موزی، چیزی میخورن و یه گپی میزنن چی میشه مگه، خب خسته میشن دیگه،یا شاهد گفتگوی دو تا خانم کارمند محترمی که یکیشون به تازگی دماغشو عمل کرده ولی ظاهرا یه سوراخ دماغش از اون یکی بزرگتره و میخواد بره سراغ دکتر و مرده هاشو از توی قبر بیرون بیاره.یه چیزی بگم بین خودمون بمونه،راستش تازگیا یه بویایی میاد،نه بوی گندِ آبِ مونده،منظورم یه بویایی دیگس.چند باری دوتا آقای کت شلواری بعد از وقت اداری اومدن با آقای رئیس جلسه داشتن،به نظرم با جلسه های همیشگی که موز میخوردن و گپ میزدن فرق داشت.میگن یه چیزی زیاد شده چی بود اسمش ..اختاپوس..نبابا اون که توی اقیانوسه..آهان اختلاس...اصلن به من چه.راستی یادم رفت بگم دیروز شنیدم مدیر دفتر این آقای رئیس که به تازگی عوض شده و براخودش یه پا رئیسه ،داشت به مسئول خدمات میگفت که این آکواریوم و همه ماهی ها و آت و آشغالاش رو بریز تو دریا من اصلن از آکواریوم خاطره ی خوبی ندارم..به جاش مجسمه ای چیزی بزار..</description>
                <category>نشانی</category>
                <author>نشانی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 22:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>