<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هستیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61237203</link>
        <description>خسته بود، ولی قول رسیدن داده بود...
او با یک قلم آمد و با همان هم میرود :)) 
intj</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3408462/avatar/KiUGE1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هستیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61237203</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برف خیس بر تن خشک مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-o0rue3gzvips</link>
                <description>دانه های برف به آرامی روی زمین می‌نشیند و زمستان لحاف بزرگ خویش را بر سر شهر می‌گشاید. شاید پیش خود گفته کمی گرم شویم. غافل از اینکه دستانش سرد است.شاید هم آمده خون بشورد از کف سنگریزه های رم کرده خیابان.و چه بشورد که دانه های خیس و منجمدش بر قلب های خونین‌مان نخواهد نشست.آسمان سفید پوش شده است و رخت سفید بر تن شهر پوشانیده.کل بکش که مجلس عروسی مرگ و زمستان است....پ.ن: به مناسبت اولین برف. گرچه تلخ</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 17:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد من می‌افتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C-bdoqva5fmagw</link>
                <description>قول بده وقتی اینا رو حس کردی و من نبودم یاد من بیوفتی.وقتی یکی درباره سریال مورد علاقه‌ام حرف زد یاد من بیوفت.وقتی یه جایی موقع گوش دادن آهنگ به یه گوشه خیره شدی یاد من بیوفت.وقتی حس کردی هیچی درست پیش نمی‌ره یاد من بیوفت.وقتی قهوه یخ زده دیدی، وقتی صدای یه ویولن کوک نشده شنیدی یاد من بیوفت.وقتی از جایی رد شدی و بوی رنگ خورد تو صورتت، وقتی دستای سیاه دیدی یاد من بیوفت.وقتی احساس تنهایی کردی و من اونجا نبودم تا بغلت کنم، آهنگای پلی لیستم رو گوش بده و یاد من بیوفت.وقتی یه معادله شیمی دیدی یاد من بیوفت. هروقت چند بیت فروغ فرخزاد دیدی.هر وقت دوباره آن‌شرلی دیدی یاد من بیوفت. هر وقت گل و گیاه دیدی یاد من بیوفت.و هر وقت کتابهای محبوبم که فشرده روی قفسه چیده شده رو دیدی. و مهم تر از همه، اگه روزی آزادی رو دیدی و من اونجا نبودم...لطفاً یاد من بیوفت.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 10:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ نیستیم جز انسان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-kym9wmwoyvrl</link>
                <description>نه مخرب نه آشوبگر نه اختشاشگر نه سرکش و نه خیانتکار و نه فتنه‌گر!و ما حتی نه پیر و جوان و زن و مردیم!ما هیچ نیستیم جز خون ریخته کف خیابان ها.هیچ جز نبرد دست های خالی در برابر گلوله.هیچ جز فریاد گرسنگی هزاران نفر.هیچ جز تاریخی چند صد هزار ساله که از آن چند ورق کاغذ مانده و بس.ما هیچ نیستیم جز انسان!روی پاهایمان جای زنجیر نباید باشد، دست‌هایتان آلوده به خون فرزندان مادر ایران نباید باشد، فریاد جوانان از سر پیری نباید باشد و...ایرانمان؛ نباید این باشد.پ.ن : نه سخنی مانده برای گفتن و نه سخنوری.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 09:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D9%85%D8%A7%D8%B4%D9%87-y0mahlce86jz</link>
                <description>قطرات خون روی شقیقه اش می‌لغرید و ردی چسبناک روی گیسوان نقره‌فام و بلندش برجای می‌گذاشت. هنوز نفس در سینه داشت! اما نه برای مدتی طولانی...سنگین شده بود؛ این وزن بار کلماتی بود که در ذهنش می‌چرخید و همانند کوهی روی سینه‌اش فرو می‌ریخت.تصویری از قامتی مهبوت در تاریکی شب، خاطراتی غیرقابل اجتناب را در ذهنش بیدار می‌کرد. تصویر لبخند هایی که در انتهای هر نفس ردی از اشک بر چشمان نیمه بسته اش می نشاند...صدایی در ذهنش فریاد می‌زد.او حتی تردید نکرد.انگشتانش موقع لمس ماشه نلغرید! نگاهش نگاه قاتلی به کار نیمه تمامش بود.کار نیمه تمامش...لبخندی از حماقت بر لبهایش نشست، آخر وقتی انگشتان کشیده او به سمت ماشه رفت، آرزو کرد آن حرکت امری بدیهی باشد، نه شکاری از عمد.اگرچه، حتی نمی‌شود نامش را شکار نهاد.زیرا او خیلی وقت بود پایان این قصه را به دست شکارچی سپرده بود.این آخرین نفس بود، کلمات برای آخرین بار در ذهنش چرخید و با قطرات اشکش بیرون ریخت.«حتی اگر خطا می‌زدی، دوباره می ایستادم...»...پ . ن : امیدوارم همگی خوب باشید.توی این برودت لعنتی هوا، وقتی همه به امید ازادی خونه تلاش می‌کنیم.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 16:54:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-oxltai9h8ts7</link>
                <description>آسمانی درحال درخشش، زمین زیر پایم درحال فرو ریختن...با نفسی حبس در سینه قدمی برداشتم، نگاهم هراس را از لبه این پرتگاه فریاد می‌زد.باد مرگ را در گوشم زمزمه می‌کرد.به راستی سقوط اتفاقی ترسناک بود، تصویر فرو ریختن از هستی به عدم.البته قبل آنکه بی‌اندیشم سقوط هم می‌تواند اتفاقی بسیار صلح آمیز باشد.هر لحظه باد محکم تر بر صورتم می‌کوبد، زمین زیر پایم جایش را به هوایی سست می‌دهد و جاذبه ای که مرا به سمت خود می‌کشد.این‌بار ترس تنها همراه من نبود، چیزی مثال اشتیاقی بیمار گونه برای نابودی، مانند حس زندگی در میان باد و ابر...و سقوط؛ من سقوط کردم، از مرز های آسمان ابری، و این سقوط، بزرگترین سعود من بود، در راه چیرگی بر هیاهوی در رگ هایم.بزرگترین ترس من قلب کوچکم را می فشرد و من در دل آن ایستاده بودم......پ.ن : بعد از دو ماه.نوشتن بعد این همه مدت حس عجیبی داره.البته نه اینکه ننوشته باشم، شاید گوشه و کنار یه دفتر قدیمی، سر کلاسای پشت هم و شاید دم صبح قبل اینکه بخوابم.با تاخیر خیلی زیادی یلداتون هم مبارک:)))</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 22:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Deep inside...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/deep-inside-dgsjdmjtz8ij</link>
                <description>من دریا را به یاد دارم؛ نه زیبایی‌اش را، بلکه اعماقِ منجمدش را که مرا در خود فرو بلعید.آن روز، تو مرا رها کردی.رها نکردی که بروم، رها کردی که غرق شوم.در آن سیاهیِ بی‌انتها، جایی که حتی امید هم توانایی دیدن نداشت، مبارزه‌ای رخ داد که از هر نبردی مقدس‌تر بود.تو، خالقِ آن طوفان، اکنون حق نداری بپرسی چگونه نفس کشیدم. حق نداری بپرسی چند بار از مرزِ ناامیدی گذشتم تا به سطح برسم. حق نداری بخواهی که داستانِ رهاییِ مرا به نام خودت تمام کنی.این ساحل، پاداشِ خشمِ من نیست، بلکه نتیجه‌ی زخم های من دربرابر این طوفان است.هر گامی که اکنون بر خاکِ امن می‌گذارم، سنگینیِ سنگ‌هایی را حمل می‌کند که تو زیر آب رها کردی.این ساحل، متعلق به بقای من است، نه روایتِ تو از سقوطم.بگذار در عمقِ دریا بماند، آن لحظه‌ای که تمامِ هستی‌ات مرا به امواج سپرد. بگذار آن ترس، آن خفگی، آن مبارزه‌ی بی صدا، محرم‌ترین رازِ من باقی بماند.زیرا کسی که تو را در اعماق دریا رها کرد، حق ندارد بداند چگونه خود را به ساحل رساندی؛ زیرا او حتی لیاقتِ دانستنِ طعمِ نمکِ اشک‌هایت را پس از رسیدن به آزادی ندارد.The sinking of a heart, a ghost.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 21:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه گانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-prvof0xasj2w</link>
                <description>ـ می‌خواهم بنویسم...ـ از عشق؟ـ اری، شاید از عشق.ـ چیزی از آن می‌دانی؟ـ من حتی به آن باور ندارم...ـ پس از چه می‌خواهی بنویسی؟ـ نمی‌دانم، من عشق را نمی شناسم، تو می‌شناسی؟ـ می‌شناسم، به خوبی...ـ پس به من بیاموز!ـ عشق آموختنی نیست.ـ پس برایم توصیف کن!ـ عشق غیرقابل وصف است.ـ برایم تشبیه کن!ـ عشق سه گانه ای درهم است، درد، رنج، دیوانگی، مانند خورشید زیبا، همان‌قدر دست نیافتنی و سوزان؛ شوقش خون را در رگ ها منجمد می‌کند، دردش آنها را از جنس سنگ می‌کند، دلتنگی اش قلب را آتش می‌زند، داغش می‌کُشد.ـ مسخره است! این همه عشاق، چه کسی مُرد؟ـ جسمی که تو میبینی آری، زنده است...روح آدمی‌ست که می‌میرد.ـ مگر یک احساس چقدر قدرت دارد؟!ـ عشق یک احساس نیست، یک جادوی جاودانه و قدرتمند است.ـ اگر بگویم به جادو باور ندارم چه؟ اگر بگویم عشق وجود ندارد چه؟ـ روزی، به غروب خورشید خیره خواهی شد.خاطرات در ذهنت خواهد چرخید، هزاران خاطره.اشک هایت ناخواسته روی گونه هایت می غلتد و لبخند گوشه لب هایت جا خوش می‌کند.آن روز به عشق ایمان خواهی آورد...آن روز در مقابل این جادوی عظیم تعظیم خواهی کرد...فقط به دلیل وایب خوبش:)))پ.ن : نوشته ساعت یک و خورده ای صبحپ.ن²: بعد مدت ها تایپ کردم، آخرین نوشته رو سال پیش نوشته بودم، درواقع از شهریور هیچ چیزی ننوشته بودم.پ.ن³: به شخصه اصلا به عشق اعتقاد ندارم، حس احساسی به اسم عشق و جادو وجود نداره، فقط نیازه و عادت و وابستگی.شاید بخوره به حساب بی تجربه بودن، ولی از همون بچگی اینطور فکر می‌کردم.پ.ن⁴: توی ویرگول پرنده پر نمی‌زنه، امیدوارم با این مسابقه جدید یه اتفاقاتی بیوفته.پ.ن⁵: یه جمله از آهنگی که این روزا به شدت زیاد گوش میدم.( حتی همین الان )Honestly without you in my lifeDeep inside I’ve never felt alive...یه موسیقی بی کلام مهمونتون می‌کنم.واقعا قشنگه.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 01:34:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان به نام تاریکی شب به پایان می‌رسد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-azkdfcqifqd5</link>
                <description>صدای قدم های قدرتمند ادلاین در اتاق پیچید، والنتین چرخاندن حلقه در دستش را متوقف کرد و به او نگاه کرد که چگونه با وجود درد هایش و زخم هایی که چند ساعت پیش دیده بود همچنان استوار بود.جعبه مخملی را در جیب شلوارش پنهان کرد و با لبخند گفت :«مشتاق دیدار، دوباره...»خنده صدا دار ادلاین در اتاق پیچید، چشمانش را به سمت والنتین چرخاند و گفت :« مشتاق دیدار، پادشاه آینده.»قدم های والنتین به سمت او رفت، سرش را به او نزدیک کرد و گفت :«فکر نکنم این بار برای کشتنم اومده باشی.»«چرا اینجوری فکر می‌کنی؟»«چون یه چاقو زیر گلوم جا خوش نکرده، البته! درهر صورت داشتم بهش عادت می‌کردم.»«نباید به خنجر و زخم عادت داشته باشی.»ادلاین دستش را به سمت زخم خنجری برد که روی صورت والنتین نقش بسته بود، نفس والنتین در سینه حبس شد و بهت از زیر نقاب بی تفاوتی که به صورتش زده بود بیرون خزید.ادلاین به او نزدیک تر شد و زمزمه کرد :« دیگه نمی‌خوام هیچ زخمی روی بدنت ببینم.»والنتین با بهت لبخندی زد :«چه اهمیتی داره؟»انگشتان ادلاین بار دیگر بر پوست بریده کشیده شد...«چون تو مال منی، کاملا متعلق به من، و خوشم نمیاد کسی بجز خودم به چیزی که مال منه دست بزنه.»«پس تو ارباب منی؟»«من خدای توام!»بازوان والنت دور او حلقه شد و با نیشخند در گوش ادلاین زمزمه کرد :« خدای مرگِ من.»نیشخندی روی لب های ادلاین جا خوش کرد.قدمی از والنتین فاصله گرفت، به سمت پنجره رفت و روی لبه آن نشست...سیگارش را گوشه لبهای ترک خورده اش گذاشت.والنتین کنار او ایستاد، شانه بالا انداخت و گفت :«اینجا فندک پیدا نمی‌کنی.»«همه جا آتیش پیدا می‌شه والنت.»قدم هایش را به سمت چراغی برداشت که روی میز چوبی قرار داشت، سیگارش را در دست چرخاند و آن را با شعله شمع روشن کرد.بوی تند سیگار و غبار تنباکو فضا را سنگین تر کرد.دوباره کنار پنجره برگشت، پرده حریر را کمی کنار زد تا منظره خاموش شهری را ببیند که در تاریکی فرو رفته بود.«توی تالار چه اتفاقی افتاد؟»چشمان ادلاین به سمت او چرخید.«منظورت چیه؟»«خودت می‌دونی منظورم چیه.»سرش را به سمت والنتین چرخاند و گفت :«بلاخره می‌فهمی...»«خب پس الان بهم بگو!»«اینجوری دیگه جذابیتی نداره عزیزم.»والنتین چشمانش را در کاسه چرخاند و نفسش را با شتاب بیرون داد.«شکنجه گر ماهری هستی!»ادلاین خنده صدا داری کرد و گفت :«به این میگی شکنجه؟!»پک دیگری به سیگارش زد و سرش را به والنتین نزدیک کرد.«داری وسوسه ام می‌کنی شکنجه رو بهت نشون بدم.»«اوه عزیزم، احتمالا به خیلی کارای دیگه هم وسوسه شدی.»«احتمالا، به اینکه یه خنجر تو قلبت فرو کنم.»خنده آرامی از لبهای والنتین بیرون جهید.«ترجیح میدم خنجرتو تو غلاف نگه داری.»سپس سرش را چرخاند و ادامه داد :«برای محافظت از من در برابر ادوارد اومدی، پس فکر کنم بد نباشه چند تا از خاطرات شیرین بچگی هامون رو بشنوی!»ادلاین دود را از ریه هایش بیرون فرستاد و گفت :«بذارش برای بعد تاج گذاری، اون موقع می‌تونی همینجوری مزخرف ببافی، قول میدم گوش کنم.»سکوت لحظه ای اتاق را در بر گرفت.«واقعا حس می‌کنی نیاز به محافظت دارم؟»«خیلی ضعیفی.»والنتین لبخندی زد و سرش را کج کرد :«در مقابل تو.»«یه شاهزاده با حرفهای زیبا...حال بهم زنه.»«پس باید همون چیزی بشم که می‌خوای؟»ادلاین با انگشتانش چانه والنتین را بالا گرفت و زمزمه کرد :«من نمی‌خوام به چیزی تبدیل بشی، همون چیزی که واقعا هستی رو انتخاب کردم، یه جلاد.»والنتین روی پاهایش ایستاد و سرش را به ادلاین نزدیک تر کرد و گفت :«یا شاید یه بَرده؟»ادلاین نیشخندی زد و پک آخر را به سیگار سوخته اش زد.«هر اسمی می‌خوای روش بذار.»نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند، سپس به سمت صندلی چوبی رفت و روی آن نشست.«برای فردا باید بخوابی پادشاه آینده...»والنتین به نشانه تایید سری تکان داد.«چیزی نیاز نداری؟ از اونجایی که تخت مال منه منصفانه هست که پتو رو برداری.»ادلاین سرش را چرخاند و گفت :«واقعا داری منو حیرت زده می‌کنی...»چشمان والنتین گرد شد و به ادلاین خیره شد.ادلاین نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :«من چرا اینجام؟»«برای اینکه از من محافظت کنـ...»ادلاین وسط حرفش پرید و گفت :« پس چطوری قراره بخوابم احمق؟!»«اصلا به من ربطی نداره.»«پس لطف کن خفه شو.»سکوت شب فضا را در بر گرفته بود، صدای ظریف و آرام قدم های بزرگ و کوچک خدمتکاران قصر کم کم ساکت شد.چشمان ادلاین خواب را التماس می‌کرد، تنش خسته بود، گرچه چند ساعتی استراحت نه چندان آرامی کرده بود.نباید می‌خوابید، نه برای حمله ادوارد و هر بلایی که قرار بود سر مردی بیاید که چند متر آنطرف تر روی تخت دراز کشیده است، برای اینکه علاقه ای نداشت به چنگ کابوس گرفتار شود و خیس از عرق و لرزان از خواب برخیزد.ساعت ها می‌گذشت، آسمان هر لحظه در انتظار خورشید بود و دوران رخ نمایی ماه در سکوت به پایان می‌رسید.با بازتاب نور خورشید از شیشه های پنجره، به منظره روبرویش نگریست.منظره ای که تابحال در روشنایی ندیده بود.فضایی بزرگ با پرده های حریر لغزان، میز چوبی و کتابخانه عظیمی که دیوار را در آغوش گرفته بود...کتاب های نیمه باز رها شده، کاغذ های آغشته به جوهر، شمشیر درخشان در غلاف نقره ای گوشه ای از اتاق.تخت ساده و آراسته شده با ملحفه های سفید که حالا کسی رویش به خواب رفته بود.اتاقش بیشتر شبیه اتاق یک کاتب بود، یه یک شاهزاده، یه یک پادشاه.کلمات پدرش در گوشش پیچید.«چه غلطی داری می‌کنی ادلاین؟! جنگ با خاندان سلطنتی؟!»«نترس، هیچ اتفاقی برات نمی‌افته پدر.»«برای چی داری این‌کارا رو می‌کنی؟ خودتم می‌دونی دیگه زمانی برات نمونده.»«خوشحالی؟»«ادلاین!»«من دیگه دختر یا خواهر شاه نخواهم بود، من خدای شاه می‌شم، کسی که سزاوار تعظیم شیطانه!»افکارش را کنار زد و قدم هایش را به سمت والنتین برداشت.«بلند شو.»والنتین با چشمانی نیمه باز زمزمه کرد :«زیادی زود نیست؟ خورشید کامل بالا نیومده.»«بلند شو!»والنتین روی تخت نشست و چشمانش را که حالا کاملاً باز بودند به ادلاین دوخت.«زیادی سلطه گری.»چشمانش اعجاب آور بود، چشمانی که در پرتو های خورشید می‌درخشیدند‌.مانند آسمان صبح، مانند امواج دریا، مانند یک شعله آبی...چشمانی که خیره شدن در آن سقوط، غرق شدن و سوختن را به همراه داشت.چشمانش بوی مرگ می‌داد، نه مرگی که با دستانش باشد، مرگی که دیده بود.دستانش را لای موهای بلوندش کشید و آنها را از صورتش کنار زد.ایستاد و به انبوه لباس هایی رفت که گوشه اتاق تلنبار شده بودند.پیراهنی همانند پیراهنی که بر تن داشت برداشت، گرچه پیراهن در دستش اتو خورده و تمیز بود، بر خلاف پیراهن چروک با ردی از زخم چاقو که بر تن داشت.«فکر کنم باید بری بیرون تا لباس عوض کنم.»«حتما سینیوریتا!»سپس ادلاین با لبخند قدم هایش را از در بیرون نهاد.والنتین در سکوت کنار ادلاین قدم برمی‌داشت.راهروهای طویل قصر، با شکوهی سرد و بی‌روح، زیر پایشان امتداد یافته بود. سکوت حاکم بر فضا، نوید طوفانی را می‌داد که در شرف وقوع بود.«خودت باید از پیش بربیای.»«البته.»وقتی به ورودی تالار بزرگ رسیدند، سکوت در میانشان سایه انداخت.صدای قدم‌هایشان در تالار بزرگ و خالی پادشاه، طنین‌انداز شد. تالاری که در انتهای آن، تخت سلطنت، همچون هیولایی عظیم، سایه افکنده بود.پادشاه با ردایی از مخمل تیره و چهره‌ای که نشان از شب‌های بی‌خوابی و شکست داشت، روی تخت نشسته بود. نگاهش، خالی از هرگونه حس، به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. دستش، به شکل عجیبی به سمت خنجری که روی تخت کنارش قرار داشت، دراز شده بود.ادلاین والنتین را با فشار ملایمی به جلو هل داد و خود به سرعت پشت یکی از ستون‌های سنگی عظیم تالار پناه گرفت.او در پناه گرفتن در سایه مهارتی بی بدیل داشت...پادشاه، با شنیدن صدای قدم‌های والنتین، به آرامی سرش را بلند کرد. چشمانش، که زمانی ابهت سلطنت را فریاد می‌زد، اکنون تنها تهی بود و پوچی.«درود بر اعلی‌حضرت.»«اومدی بگیریش؟ نشان ولیعهد رو؟ خودتم می‌دونی اون متعلق به تو نیست.»«شما انتخاب دیگه ای ندارید، پدر.»«خفه شو! به من نگو پدر...»فک والنتین منقبض شد، دستانش را دورش مشت کرد و با نیشخندی تلخ گفت :«هیچوقت پدر من نبودی...»قدم های سست پادشاه به سمت او آمد، دستانش را دور خنجر محکم کرده و یقه پیراهن والنتین را در دست گرفت.«فکر کردی می‌ذارم؟! شده کل این سرزمین رو آتیش می‌زنم ولی تو نه! تو نباید بهش حکومت کنی!»«بسه!»تیغه خنجر روی گلوی والنتین نشست، مشت والنتین دور دسته خنجر حلقه شد و آن را کنار کشید.«بسه! تمومش کن!»«تو باید بمیری! هم تو هم من!»لایه ای از جنون در چشم های پادشاه قابل رویت بود.حمله هایش وحشیانه و بی پروا بود.زخم های عمیق و سطحی کم‌کم روی پوست والنتین می‌نشست.در لحظه خنجر بالا رفت تا در قلب تپنده و پر از تنفر از مرد روبرویش فرو رود که؛ چشمان پادشاه ناگهان گرد شد، مردمک سبز چشمانش گشاد تر از همیشه به والنتین خیره شد.خون، از لبه‌هایش بیرون جهید و ریش های بورش را آلوده کرد، درخشش نوک تیز خنجر در گلویش خود نمایی می‌کرد.دهانش را گشوده بود تا سخن بگوید ولی صدای بمش برای همیشه به خاموشی سپرده شد.پادشاه روی زانوهایش فرو ریخت، چنگ زنان به لباس سفیدی که زخمی کرده بود.وقتی جسد سرد مرد پر ابهت فرو ریخت، سایه ای پشت سرش نمایان شد.ادلاین.دستانش آغشته به خون بود و قطرات سرخ نامنظم صورتش را نقاشی کرده بودند...صدای خفه‌ای از پادشاه بلند شد و سپس، سکوتی مطلق بر تالار حاکم گشت. تن پادشاه، بی‌جان، روی فرش ارغوانی پا خورده رها شد.ادلاین، با دستانی آغشته به خون، به آرامی از پادشاه فاصله گرفت. نگاهش به والنتین دوخته شد. خونی که از دستانش می‌چکید، روی زمین مرمری تالار لکه‌های تیره می‌انداخت. او به سمت تاج طلایی که روی سر پادشاه بود، رفت.با انگشتان خونینش، تاج را از سر پادشاه برداشت.با نگاهش تاج را ستایش کرد و سپس به سمت والنتین برگشت، چشمانش لایه ای از غم نهفته داشت...«بهت گفتم حتی با دستای خونی تاج رو روی سرت می‌ذارم.»با دستانی سرخ از خون، تاج را بالای سر والنتین گرفت. طلای درخشان تاج در کنار قرمزی خون، تضاد عجیبی را به وجود آورده بود. و در یک لحظه، تاج را با وقار و قدرتی تمام، روی سر والنتین گذاشت.والنتین، با چشمانی که حیرت و حس تسلیم در آن موج می‌زد، به ادلاین خیره شد. در آن لحظه، هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد، اما نگاه‌هایشان هزاران کلمه را فریاد می‌زد. او به آرامی زانو زد، در مقابل او، توده ای از جسارت، یک شیطان، یک الهه، یک اشتباه...دستانش در جیب شلوارش فرو رفت، برای آخرین بار جعبه مخملی را در دست چرخاند.ان را بالا آورد و حلقه‌ای ظریف و درخشان را، که نگینی آبی‌رنگ درخشان در مرکز آن می‌درخشید، به سمت ادلاین گرفت، با صدایی که تنها ادلاین می‌توانست بشنود، زمزمه کرد.«حالا ملکه من باش، خدایِ من...»نیشخندی از غرور روی لب های ادلاین نقش بست.نقره سرد در دستان آغشته به خونش لغزید و در انگشتش جای گرفت...پادشاهی را که خود ساخته بود، از نظر گذراند.والنتین دست ادلاین را در دست گرفت، سپس روی پاهایش بلند شد و قطرات خون را از صورتش کنار زد.صدای فریاد هایی در تالار پیچید، مردان فریاد می‌زدند در سوگ پادشاه از دست رفته و بهت زده از تصویر روبرو.ادلاین با صدای محکمی فریاد زد :«به پادشاه جدید سوگند بخورید، سوگند وفاداری تا پای جان.»جمعیت در تالار سکوت اختیار کرده بودند.ادلاین این بار بلند تر فریاد زد.«یا اتحاد یا مرگ!»صداهایی مبهم از افراد شنیده می‌شد، کلماتی که نشان دهنده پذیرش ناگهانی وضعیت بود.مردم این سرزمین انعطاف پذیر تر از تصور ادلاین بودند و این به او آرامش خاطر می‌داد.درد تیزی در سرش پیچید، از تالار بیرون رفت، دستانش را محکم روی پیراهن بلند و سیاه رنگ کشید تا رنگ خون را از آنها پاک کند، از بوی تند خون، حس خیسی چسبناک و آن رنگ سرخ متنفر بود.با طلوع دوباره خورشید از اتاقش بیرون زد، اتاقی که متعلق به او نبود، متعلق به ملکه ای بود که حالا در اعماق زندان قصر خودش در اسارت بود.خبر اینکه ملکه ای دو روزه مادر پادشاه را عزل کرده بود و شاهدخت را به خانه همسر عزیزش متئو تبعید کرده بود به قدر کافی در بین مردم سرو صدا راه انداخته بود.به سمت اولین نوری که چشمان تارش می‌دید شتافت.روبروی دروازه های آهنین توقف کرد، مردی شنل پوش با نماد دوخته شده خاندان سلطنتی بر پیراهن ارغوانی اش کنار دروازه ایستاده بود، موهای درهم ریخته قهوه ای مرد زیر نور خورشید کمی درخشان شده بود باقی صورتش بجز چشمان تیره اش با نقابی پوشانیده شده بود.«درو باز کن.»«بانوی من دسترسی به این منطقه فقط با حکم سلطنتی امکان پذیره، طبق دستور شما نمی‌تونید وارد بشید.»«پس بهت یه دستور جدید میدم، درو باز کن.»«ولی...»«بهتره هر چه زودتر در رو برای ملکه باز کنی، مگر اینکه بخوای به جرم مانع اولیاحضرت شدن جونتو از دست بدی.»قامتش بر دیوار سفید تکیه زده بود و لبخندی تمسخرآمیز بر لب هایش جا خوش کرده بود.نگهبان تعظیمی کرد.«منو ببخشید لرد ادوارد، متاسفم اعلیاحضرت.»نگهبان در سکوت کنار رفت و پشت دروازه آهنین ایستاد.«امیدوار بودم دیگه نبینمت ادوارد.»«همچین چیزی امکان نداره، من هنوز فرمانده لشکر سلطنتی ام، و البته تا چند وقت پیش شاهزاده بودم قبل اینکه پدرمو بکشی...»«الان میخوای انتقام بگیری؟»«هیچوقت هیچ حسی بهش نداشتم.»«ولی اون تورو دوست داشت، یا بهتره بگم حداقل ازت متنفرم نبود.»«اره، همون‌طور که تو والنتین رو دوست داری، بهش میگن علاقه بین شکارچی و شکار...»کلمات در گوش ادلاین زنگ می‌خوردند.شکار و شکارچی.«من واقعا دوست دارم ببینم گرگ سیاه چجور ملکه ای میشه ادلاین.»چشمان ادلاین بهت زده به ادوارد خیره شد.صدای خنده بم‌ ادوارد، فرو رفتگی کنار گوشه اش که با هر لبخند عمیق تر می‌شد، به حدی برایش تنفر انگیز بود که می‌خواست او را در باغ زیبای روبرویش دفن کند.«تو از کجا...»«قیافه اشراف چه شکلی میشه وقتی ببینن ملکه زیباشون همون قاتلیه که کل شهر ازش وحشت دارن؟»«اشتباه نکن، قرار نیست چیزی بفهمن.»قدمی به جلو برداشت و خنجرش را در دست چرخاند، دست ادوارد دور بازوی ادلاین حلقه شد و او را عقب کشید.«ضعیف شدی گرگ سیاه...»«هنوز اونقدری قدرت دارم که تورو نابود کنم.»تیغه شمشیر ادلاین روی زمین افتاد، کمی عقب رفت تا دستش را به دیوار پشت سرش تیکه دهد.«داری می‌میری، مثل تیناوی.»هجا ها کامل از دهان ادوارد خارج نشده بودند که دهانش مزه خون گرفت.مشت ادلاین روی فکش فرو آمد و لبش را شکافت.«با دهن کثیفت حق آوردن اسمشو نداری.»«تو مادر منو زندانی کردی، بعد من نمیتونم اسم بانو اسپارنوپارت رو بیارم؟!»با پیچیدن صدای قدم های والنتین مردمک چشمان ادوارد کمی گشاد تر شد.«مشتاق دیدار اعلیحضرت.»«اینجا چیکار می‌کنی؟»«اومدم بهت تبریک بگم.»«ولی فکر کنم یکی رو عصبانی کردی...»«خیلی باهوش تر شدی والنت.»«نیازی به هوش نیست تا بفهمم اون خونی که داره از فکت پایین می‌ریزه کار دست کیه.»ادوارد قدمی به سمت والنتین برداشت و با طعنه گفت :«کار یه گرگه، البته، این یه رازه برادر!»روی پاشنه پا چرخید و آرام ادامه داد :« یه گرگ در حال مرگ...»سپس از دروازه های آهنین خارج شد.نگاه ادلاین در نگاه بهت زده و سرشار از سوال والنتین گره خورد.«ادوارد می‌دونه من گرگ سیاهم، و قراره برای انتقام همه جا اعلامش کنه، که البته فرقی نداره.»«چرا فرقی نداره؟ درستش می‌کنم بهش اجازه این کارو نمی‌دم.»«فقط چند ساعت مونده...»«تا چی؟»«تا هوای گرگ و میش.»نکته مبهم والنتین ادلاین را دنبال کرد که از دروازه آهنین رد و وارد باغ می‌شود.صدای آرامش در لحظه آخر قبل خروجش در گوش والنتین پیچید.«چشمات خیلی زیباست والنتین.»«چی میگی؟!»در جواب سوالش لبخندی عجیب روی لب های ادلاین نقش بست.لبخندی که تابحال ندیده بود، نه از طعنه و نه از خشم‌.یک لبخند واقعی، لبخندی که در ثانیه ای محو‌ شد.خورشید کم کم در پشت ابر ها درحال محو شدن بودند، زمان با سرعت می‌گذشت و خط پایان هر لحظه نزدیک تر...باد سرد، پارچه پیراهن حریر ادلاین را در هوا به رقص واداشته بود.موهای بلند و سیاهش صورتش را قاب گرفته و روی شانه هایش ریخته بود.به آسمان نگاه کرد، به هوای سنگینی که اطرافش را در جریان داشت، به بوی هیزم سوخته ای که در مشامش می‌پیچید.نسیم خنک پاییزی در وجودش می‌دوید.لبخندی زد، چشمانش فقط چهره بهت زده او را می‌دید، از این فاصله، لایه اشک روی چشمان آسمانی اش را میدید.چشمانی که با خیره شدن در آن حس کرد سقوط می‌تواند اتفاقی صلح آمیز باشد...روی آسمان قدم گذاشت، برش های حریری پیراهنش مانند بالهای گسترده در کنار او به پرواز درآمد.او مرگ راهم به کام نابودی کشاند...چشمانش را روی هم بست، آخرین صدایی که در سرش پیچید صدای فریاد بود، فریاد آشنای او.بازوان قدرتمند، تن خسته و بی‌جان ادلاین را در آغوش گرفت.اشک هایش دیدش را تار کرده بودند.نگاهش خیره به چشمانِ بی‌فروغ او بود، برای ثانیه ای چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد :«نه...این امکان نداره.»نگاهش را سرگردان روی صورت او چرخاند.«تو نمی‌تونی بمیری، تو خودِ مرگی!»لبخند کمرنگی روی لب های ادلاین نقش بست، با صدایی خفیف که از لای دندان هایش خارج می‌شد زمزمه کرد :«این پایان یه شیطانه...»دستان سست و لرزانش صورت خیس از اشک والنتین را نوازش کرد، دستی که به حلقه ملکه آراسته شده بود.لبهای والنتین برای نجوای کلمات گشوده شدند، ولی درون سینه حبس شدند.هجا ها روی زمین ریخت و والنتین با نگاهی سرشار از کلمات فرو خورده به صورت بی جان ادلاین خیره شد.صورت بی‌جان یک شیطان، یک الهه، یک اشتباه...دستان سرد ادلاین از دستان او رها شد و چشمان تیره اش برای همیشه بسته شد.قطرات باران سرد روی پوست سردش می‌نشستند، قطرات سردی که پوشش اشک ها می‌شد...در روز درخشان، در روز درخشان باران بارید.صدای فریاد های فرو خورده شده در آسمان پیچید و ابرها را وادار به گریستن کرد...       .....برگ های پاییزی روی مسیر های کاشی شده ریخته شده بودند، برگ های ارغوانی و سرخ، دوباره پاییز...قدم های والنتین به سمت درخت بید کشیده شد، درختی خمیده و استوار؛ زیر سایه گسترده آن نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد :«داشتی از همین می‌گفتی؟ شکنجه واقعی...»نگاهش را به زمینی دوخت که او را در بر گرفته بود.«یه پاییز دیگه...سومین پاییز، ادلاین.»لرزشی که با بردن نامش در گلویش بود را نادیده گرفت، لایه نازک اشک روی چشمانش را هم همینطور، فقط به برگ های بید چشم دوخت، فقط برگ های درخت بید.....و به پایان آمد این داستان:)))  جز مرگ برای شرور ها پایانی نیست ￼</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 00:44:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام تاریکی شب /part⁹</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-part%E2%81%B9-nwrcjy1sij10</link>
                <description>سه روز از وقتی خود را در دشت های پهناور گم کرده بود می‌گذاشت.نقشه های ذهنش ناگهان تغییر کرده بود.صدای لوید از ذهنش خارج نمی‌شد.« من نمی‌تونم ادلاین، نمی‌خوام آلوده قصر بشم، من اون تاج خونین رو نمی‌خوام...»قصر با دیوار های بلندش و ساختمان های آسمان خراش روبرویش نمایان شد، قصری که قرار بود برادرش به آن حکومت کند، برادری که زندگی در دشت را به پادشاهی ترجیح داد.اگر فرد دیگری بود فرصت نقد و انتقاد به او نمی داد و با خنجری زیر گلویش او را به سمت قصر می‌برد، ولی آن پسر برادری بود که تنها نشان احساسات درونی اوست...قدم هایش را به سمت قصر برداشت، در نور خورشید دروازه های آن می‌درخشیدند‌.نگهبانان با چهره هایی گرفته به او خیره شده بودند.« چی‌کار می‌کنی دیوونه؟!»با صدایی آرام و مستحکم گفت :« به نفعتونه درو باز کنید.»نگهبانی با موهای شرابی که روی صورتش ریخته بود با نیشخند گفت :« یه گدا چطوری می‌خواد کاری کنه که به ضرر من تموم بشه؟»ادلاین پارچه را از صورتش کنار کشید، باد تند موهایش را کمی تاب داد و روی شانه اش رها کرد.حالا چهره نگهبان کمی متعجب بود.« تو کی هستی؟»« فکر کردم گفتی گردام؟»« اره...یعنی نه.»ادلاین دستی به خنجرش کشید و زیر لب گفت :« سه ثانیه وقت داری درو باز کنی.»مرد قدمی عقب رفت، حالا چشمان بهت زده اش کمی از حلقه بیرون زده بود.درب باز نشد، به جای آن نیزه بلند نگهبان به طرف ادلاین حمله ور شد، ادلاین خنجرش را بالا برد و با کشیدن ماهیچه دردمند بازویش آن را به سمت سینه نگهبان پرتاب کرد.خنجر به پرواز درآمده قبل از برخورد با قلب نگهبان که حالا در گوش هایش می‌تپید، در دستان والنتین جا گرفت.ادلاین خنده صدا داری شنید، خنده‌ای که ریتم آشنایی داشت، صدای بمش در گوش او پیچید.« بانو اسپارنوپارت، مشتاق دیدار.»وقتی با دقت به ادلاین خیره شد، نشانه های لبخند از صورتش پاک شده بود.به تصویر زن روبرویش خیره شد که هر لحظه درحال شکستن بود و در حین حال می‌توانست او را از پای دربیاورد‌.او حاله ای از تناقض بود، او سردرگمی بود...صورتش خراشیده بود و لبهایش خشک و ترکیده بودند و خون از آنها جریان داشت، قطرات سرخ در کنار صورتش خشک شده بودند و موهایش درهم تنیده و آشفته بود، چشمانش کمی روشن شده بود و زیر نور مستقیم خورشید می‌درخشیدند.این توده اشفته،‌ زیباترین جسارتی بود که به چشم دیده بود.والنتین با صدایی خونسرد گفت :« برای چی اومدی؟ ریختن خون سلطنتی؟»نیشخندی روی لبهای ادلاین نشست، سپس گفت :« باورت نمیشه برای چی اومدم...»والنتین سرش را کج کرد.ادلاین قدمی به او نزدیک تر شد و دستانش را دور گردنش حلقه کرد، سپس در گوشش زمزمه کرد :« می‌خوام انتخوابت کنم، شاهزاده مطرود، می‌خوام اون تاج مال تو بشه.»والنت با بهت به او خیره شده بود، کلمات در ذهنش می‌چرخید و دنبال معنی دیگری برای آن بود.«میدونم تو اینو می‌خوای، تو اون تاج رو میخوای والنت!»«هیچ مردی توی این سرزمین نمی‌تونه اونو از پدرم بگیره.»ادلاین با لبخند گفت :« اوه! من مَرد نیستم شاهزاده، ولی می‌تونم برات کل آدمایی که توی این قصر نفس می‌زنن رو بکُشم، کاری که هیچ مردی نمی‌تونه بکنه...»لبخند آرامی بر صورت والنتین می‌نشیند و لب هایش به گوش ادلاین کشیده می‌شود.« واقعا این کارو می‌کنی؟»ادلاین در چشمان آسمانی او خیره می‌شود، دریایی پر تلاتم، سپس روی لب هایش زمزمه کرد :« می‌دونی چه کارایی از دستم برمیاد شاهزاده.»« و چرا باید کمکم کنی؟»« اینقدر سوال نپرس عزیزم...»سپس قدمی عقب می‌رود و زیر لب می‌گوید :« تو قراره روی اون تخت بشینی، همین.»« که بشم عروسک خیمه شب بازی تو؟ چرا باید قبولت کنم؟»« چون من تورو انتخواب کردم...»« و چرا؟»« چشمات!»« اولین نفری نیستی که غرق میشه عزیزم...»« توی چشمات مرگ می‌بینم، دستات بوی خون میده، تنت سرشار از گناهه؛ تو همون شیطانی هستی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه...»دست ادلاین روی لبه پیراهن والنتین حرکت کرد.وقتی قدم هایش را از او دور کرد، دست والنتین ساق دست او را گرفت، او را به طرف خود کشید و آرام در گوشش زمزمه کرد :« اگه من شیطانم، تو چی؟ قدیسی؟»ادلاین با لبخند گفت :« من خدام...»سپس نیمه جان از او دور شد، تا وقتی او به نقطه ای سیاه بین جمعیت تبدیل شود نگاه والنتین روی آن ثابت ماند.کلمات در سرش تاب می‌خوردند.شیطانی که می‌تونه به این جهنم سلطنت کنه، شیطان...والنتین دستش را روی برآمدگی بالای یقه لباسش می‌کشد، کاغذ مچاله شده زیر آن پوستش را قلقلک می‌داد.کاغذ را باز کرد و به نوشته ای که با رنگ قرمز تیره روی کاغذ نوشته شده بود خیره شد، مردمک چشمانش درشت تر شد و لب هایش با حالتی لبخند گونه کمی به بالا خم شدند.نوشته را دوباره از نظر گذراند.  نمایش به پا کن شاهزاده مطرود!نوشته خونین قلبش را به تپش می‌انداخت.زنگ کلیسا، نشان دهنده نزدیک شدن زمان به جلسه مشاوره بود.با نیشخند زمزمه کرد :« دوباره دست کم گرفتمت.»فقط چند ساعت.همانطور که والنتین به سمت تالار بزرگ در انتهای قصر حرکت می‌کرد نگاه سنگین خدمه را روی خود حس می‌کرد.پایش کمی لنگ می‌زد، به لطف زخم عمیق خنجری که ادلاین روی آن انداخته بود، با این حال همچنان به راهش ادامه می‌داد.قدم هایش روبروی در بزرگ تالار متوقف شد، هنوز ساعتی تا آمدن مهمان ها مانده بود.ولی صدای قدم های پدرش را می‌شنید که روی پارچه ابریشمی پا خورده راه می‌رود.به آرامی در را گشود، چشمانش در چشمان پدرش گره خورد، نگاهی که کمتر از چند ثانیه طول کشید، چشمانش دوباره به فرش قرمز که کف اتاق را پوشانده بود خیره شد.پدر دوباره آرام و با وقار یک شاه روی صندلی چرمی اش برگشت، به آن تکیه زد و با اشاره دست کوچکی پسرش را وادار به نشستن کرد.سکوت بینشان کش می آمد.تا وقتی که صدای بم پادشاه در تالار بزرگ پیچید.«دلیلی برای اینکه زود اومدی داری؟»«فکر می‌کردم خانواده سلطنتی باید زودتر از بقیه حضور پیدا کنن.»«خب، با وجود ادوارد و من، نیاز نیست، می‌تونستی با اشراف دیگه بیای.»صدای قدم های استوار در اتاق پیچید، سپس صدای گرفته و خش داری در گوش والنتین زنگ پیچید.« یعنی می‌گید والنتین عضو خاندان سلطنتی نیست پدر؟»لبخند کجی گوشه لب‌های ادوارد نشسته بود و با نگاهی عجیب به والنتین نیم نگاهی انداخت.سپس دستان گرم و بزرگش را روی شانه او گذاشت، در لحن صدایش و نگاهش حسی بود که باعث لرزش ستون فقرات والنتین می‌شد...انزجار.« خوشحالم، که می‌بینمت برادر.»« همچنین والنت!»پادشاه برای اولین بار سرش را بلند کرد و به پسرش خیره شد، چشمان سبزش زیر نور خورشید می‌درخشیدند‌.«خوش برگشتی پسرم!»چشمان خیره اش دستان پدرش را دنبال کرد که به سمت صورت و موهای ادوارد می‌رفت و آنها را نوازش می‌کرد، سپس دور او حلقه می‌شود و او را در آغوش می‌فشارد.آب دهانش را به سختی فرو داد و قدمی از آنها فاصله گرفت، تا جایی که بتواند لرزش بدنش را پنهان کند.درحالی که می‌دید پادشاه چگونه فرزندش را در آغوش می‌کشد، خاطرات تنها لمس پدرش در سرش می‌پیچید.دستانی که حالا با مهر ادوارد را نوازش می‌کردند، برای او نشان سیلی هایی بود که مهر کبودی روی صورتش به جای می‌گذاشت.کبودی تیره رنگ و ارغوانی رنگی که نماد پادشاهی بود...در یا ضربه محکم دوباره گشوده شد و حالا، چند نگهبان کنار آن ایستاده بودند، موجی از اشراف وارد تالار می‌شدند و دور میز چوبی را که خیلی بزرگ به نظر می‌رسید را می‌گرفتند.ناگهان صدای برخورد خشک کفش های پاشنه دار با زمین به گوشش رسید، نگاه هایی را دنبال کرد که با بهت به دروازه تالار خیره شده بودند.قدم هایش استوار بودند، پوستش که زیر نور تابان برنزه شدن بود  زیر لباس نازک ارغوانی می درخشید، هیچ نشانی از زخم ها روی صورتش یا خونی که همین چند ساعت پیش آن را قاب گرفته بود نبود...هر قدمی که بر‌می‌داشت، سرها با شدت بیشتری به سمت او می‌چرخیدند.لبخندی بر لب‌های والنتین نشست، وجود ادلاین آرامشی را در وجودش بیدار کرد.اینگونه آرام گرفتن در آغوش مرگ برایش غیر طبیعی بود...وجود ادلاین همراه با قدرت و مرگ بود، مرگی که او حاضر بود بپذیرد.صدای بم و قدرتمند پادشاه او را از افکارش بیرون کشید.« بانو اسپارنوپارت...فکر نمی‌کنم این مکان مناسب بانویی مثل شما باشه.»لبخندی تیره روی لب‌های ادلاین نشست، لبخندی‌ که سبب می‌شد بریدگی کوچک روی لب هایش کمی مشخص شود.« فکر کنم دارید بیرونم می‌کنید اعلی حضرت!»چروک کوچکی بین آبروان پادشاه افتاده بود، چروکی که به لبخندی چرکین تبدیل شد.« البته که نه، شما تنها نماینده حقیقی خاندان اسپارنوپارت هستید.»« پس...خوشحالم می‌بینمتون!»« همچنین بانو.»ادوارد قدمی به جلو برداشت و با تکانی آرام صندلی را کنار خودش برای ادلاین بیرون کشید.سپس با تعظیمی کوتاه گفت :«‌‌افتخار می‌دید بانوی من؟»نیشخندی گوشه لب‌های ادلاین نشست، سپس به سمت صندلی ای رفت که ادوارد بیرون کشیده بود، وقتی از کنار صندلی گذشت، نفس ادوارد از بهت در سینه حبس شد.دستان ادلاین لبه ابریشمی صندلی دیگری را لمس کردند، صندلی را بیرون کشید و به آرامی روی آن نشست.سرش را به طرف والنتین چرخاند، او صندلی را دقیقا کنار والنتین بیرون کشیده بود.لبخندی متعجب بر لبان والنتین نقش بست، سپس زیر لب زمزمه کرد :« فکر کنم واقعا انتخواب کردی...»« مطمئن باش شاهزاده مطرود، من فقط تورو می‌خوام!»سکوت بر تالار حاکم شده بود،‌ نگاه ها روی چهره گرفته شاه و ولیعهدش می‌چرخید، با زنی که به شورای نجیب زادگان آمده بود بود و پادشاه آینده را پس زده بود.ادلاین جامش را پر کرد و آن را در دست چرخاند، سپس گفت :« این مراسم برای انتخواب شاه بعدی برگذار شده، درست می‌گم اعلی حضرت؟»قبل آنکه پادشاه بتواند دهان بگشاید، نجوای مردانه ای گفت :« همه چیز به اندازه کافی مشخص هست نیست بانو؟»ادلاین نگاهی خیره به مرد انداخت و گفت :« البته لرد، ولی چیزی که به این بازی اتمام میده زبان پادشاهه...»پادشاه صدایش را کمی صاف کرد و گفت :« طبق قانون می‌خوام پسر ارشدم رو ولیعهد اعلام کنم، این چیزی هست که تمام طبقه اشراف می‌دونن.»ادلاین با لبخند گفت :« بله، از قانون متلعم، ولی...شما خودتون حتی فرزند بر حق پادشاه سابق هم نبودید؛ فکر نمی‌کنم این پادشاهی خیلی بر اساس قانون بچرخه، درسته؟»پادشاه نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :« سعی دارم اصلاحش کنم.»ادلاین جامش را بالا تر آورد و جرئه ای نوشید، سپس گفت :« و شاهزاده ادوارد لیاقت این رو داره؟»ادوارد با صدای رسایی گفت :« فکر نمی‌کنم نیاز باشه شما لیاقت من رو بسنجید بانو اسپارنوپارت!»« چرا، دقیقا نیازه!»ادلاین از صندلیش بلند شد و به سمت صندلی ادوارد رفت و ادامه داد :« بنای این پادشاهی خون و عرق مردم زاغه و قدرت اشرافه، این مردم باید پادشاه شون رو بپذیرن، من و تمامی مردم این سرزمین پادشاهمون رو خواهیم سنجید.»سپس به سمت باقی اشراف قدم برداشت و با صدایی به سان فریاد گفت :« کسی با من مخالفه؟!»صدایش در سر والنتین پیچید، در سرزمینی که مردان سکوت کرده بودند، او وسط قصر، در تالار پادشاه فریاد می‌زد و یار می‌طلبید.صدای نفس کشیدن از تالار قطع شده بود، صدای فریاد پادشاه در اتاق پیچید.« بسه!»لبخندی گوشه لب های ادلاین نشست، سپس با صدایی فریاد زد که حتی از صدای بم پادشاه هم قدرتمند تر بود.« من پادشاه آینده رو به مبارزه دعوت می‌کنم! در صورت برد، با جونم بهش قسم می‌خورم و خدمت می‌کنم، ولی اگه ببازه کسی حاضره بهش خدمت کنه؟!»ادوارد بلند شد و با خشم به سمت ادلاین حمله ور شد، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و گفت :« چطوری یه زن جرعت می‌کنه بخواد با من بجنگه!»« پس از جنگیدن با یه زن می‌ترسی؟!»ناگهان قطرات خون آرام از گردن ادوارد پایین ریخت، از خنجری که هر لحظه بیشتر در گلویش فرو می‌رفت خون می‌چکید.خنجری که والنتین زیر گلوی برادرش گرفته بود.«ولش کن.» وقت شروع نمایش شده! پ.ن : ادلاین رو به شکل عجیبی دوست دارم، و به نظرم یکم خطرناکه دوست داشتنش.دوستش دارید؟</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 18:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال جدید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-w4s24u09gogf</link>
                <description>اینکه یه سال بزرگ تر شدم چیز عجیبی نیست حقیقتا، هیچ تغییری حس نمیکنم والا.دیروزم بود البته ولی خب...مامانم بغلم کرده میگه بیا به یاد شونزده سال پیش همین موقع بغلت کنم.خنده داره چون وقتی من دنیا اومدم کسی بغلم نکرد، احتمالا چهره دکترا توهم بوده و پرستارا ترسیدن چون بچه درست نفس نمی‌کشه...بعد به دنیا اومدنم ریه هام کامل نبودن، پس بنابراین بلافاصله انتقالم دادن به بخش و گذاشتن توی NlCU.تا توی دستگاه مثلا درست بشه.وقتی مامانم به هوش میاد باور نمی‌کنه این اتفاق رو فکر می‌کنه بچه مرده دارن ازش قایم می‌کنن.و به گفته خودش، بدترین روز عمرش بوده اون موقع.بلاخره بعد ده روز بلاخره منو دادن بهش، و هی فوبیا داشته که بچه یکی دیگه باشه اینا الکی بدن تا حالش خوب بشه و بچه خودش مرده باشه...ولی خب دستبند و پابند و اینا بوده.حالا بلاخره شرایط ردیف میشه و من میام خونه:)مامانم هم بلاخره قبول می‌کنه من بچشم، بخاطر رنگ چشمام.خودم اگه اینقدر شبیه عمه ام نبودم واقعا شک می‌کردم که داستان مرگ بچه حقیقت داشته باشه.شایدم بچه عمه ام باشم؟خب امکان نداره چون مجرده.‌‌اومده بودم چی بگم چی گفتم ://حالا درکل، یک شهریور به دنیا اومدم ولی وسطای شهریور رسیدم خونه.اسمم هم همینجوری انتخواب شد، مسخره!قرار بود هستی باشه.که مامانم تو دوران نه ماه داخل کتابخونه میشینه به صحبت با متصدی و میگه این بچه نور خانواده من میشه.و اون متصدی میگه پس اسمش رو بذار هِستیا.دوستان هِستیا یه کهن الگوی یونانی هست که نماد گرمی و خونه و خانواده بوده:))و یه اسم عجیب و غریبی مال من میشه که اکثرا با شنیدنش برگاشون می‌ریزه!و بقیه هم فکر میکنن نیک نیم و این چیزای⁦┐⁠(⁠ ⁠˘⁠_⁠˘⁠)⁠┌⁩خب...یه بخش کوشولو از زندگی منو شنیدین!تولد چند سالگیمه؟ حدس سختی نیست احتمالا 😂و استاد عکس بی ربط خودمم دیگه؟ کسی ادعا داره مدال مزخرف ترین عکسا برای مزخرف ترین پستا رو بگیره آدرس میدم بیاد ببرتش😂😂👌</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 21:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام تاریکی شب / part⁷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-part%E2%81%B7-izy0lztty18j</link>
                <description>روی یال بافته شده اسب دستی کشید، دستش را که پوشیده از  پارچه سیاه بود روی پوست سفید و پاک اسب کشید.پایش را دقیق روی زین گذاشت و پر پشت اسب سوار شد...خیابان ها امشب خالی بودند، شب طولانی در پیش بود.به سمت قصر تاخت، روبروی دروازه بلند ایستاد و با حکمی نیمه از دروازه عبور کرد.قدم هایش را آرام برمی‌داشت، گونه ای که حتی نگهبانان سلطنتی سایه اش را هم حس نمی‌کردند که روی دیوار های مرمرین می‌لرزد.روبروی اتاقی بزرگ ایستاد، دستگیره را آرام به داخل و چرخاند، از قفل نبودن در مطمعن شد و وارد اتاق شد.رایحه کاج مشامش را پر کرده بود و تصویر جلوی چشمانش...والنت پیراهن سفید ساده ای به تن داشت و شلوار پارچه ای بلند و مشکی اش هنوز در پایش بود.بعد از مراسم لباس هایش را عوض نکرده بود.با نیشخندی که لبهایش را کمی به بالا هدایت کرد گفت :« میدونستم بلاخره میای، ولی نمی‌دونستم اینقدر زود...»ادلاین بهت زده شد، با خونسردی گفت :« پس منتظر مرگ نشسته بودی؟!»والنتین قدمی به سمت ادلاین برداشت و به او نزدیک تر شد، زیر لب زمزمه کرد :« مشتاق دیدار، گرگ سیاه.»ـ معمولا از دیدنم مشتاق نمیشن، البته فرصتش رو پیدا نمیکنن!»نور منعکس شده از خنجر در تاریکی شب می‌درخشید که گلوی والنتین را خراش داده بود.لبخندی زد و سرش را کمی جلوتر آورد که سبب شد خنجر بیشتر در پوستش فرو برود، همان لحظه بود که ادلاین تیزی خنجر و چسبناکی خون را پشت کمرش حس کرد...والنتین با لبخند گفت :« آروم باش عزیزم، یکم زوده برای خنجر کشیدن.»ادلاین به او نزدیک تر شد، نور ماه روی صورتش میلغزید؛ با نیشخند پاسخ داد :« فکر کردی می‌تونی با من بجنگی؟»والنتین خنجرش را کنار کشید و بازوانش را دور کمر ادلاین پیچید، زمزمه کرد :« اگه مطمعن نبودم اینقدر به بزرگ ترین قاتل این سرزمین نزدیک نمی‌شدم...»لب هایش گوش های ادلاین را قلقلک می‌داد.خنجر ادلاین از گلوی والنت پایین رفت و درست بلای قلبش نشست، سپس آرام زمزمه کرد :« حرکت اشتباهی بود، شاهزاده!.»خنجرش را بالا برد تا بر قلبش فرود آورد، ولی مسیر خنجر تغییر کرد، لحظه ای دستش پیچید و بدنش محکم به دیوار پشت سرش چسبید...والنتین آرام زمزمه کرد :« منو والنت صدا کن، از این اسمی که روی زبونت می‌چرخه متنفرم!.»- لقب شاهزاده چه ارزشی داره وقتی هیچ قدرتی نداری؟.»خنجرش آرام روی پوست بازوی والنتین لغزید و روی شانه اش فرود آمد، غرشی از زیر دندان های والنتین به گوش می‌رسید، خون به لباس سفیدش می‌دوید و کم‌کم آن را به رنگ سرخ در می‌آورد.خنجر والنتین در راهی که به سمت بالا برود کمر ادلاین را خراش داد.ادلاین خنجر را بیرون کشید، چشمان والنتین کمی از حدقه بیرون زده بود، حرکت بعدی...قلب او بود.چرخید و خنجر را با حرکت سریع و ماهرانه‌ای از دست ادلاین بیرون کشید و به گوشه‌ای پرتاب کرد که با صدای فلز به سنگ، سکوت اتاق را شکست. والنتین با نیشخندی که حالا کمی عمیق‌تر شده بود و برق مرموزی در چشمانش داشت، صورتش را به صورت ادلاین نزدیک کرد.- تاحالا بهت آسون گرفتم، ولی دیگه بازی رو بذاریم کنار، عزیزم؟!» صدای زمزمه‌اش، با وجود آرامش ظاهری، تهدیدی پنهان داشت که ستون فقرات ادلاین را مور مور می‌کرد.ادلاین خلع سلاح شده بود، اما نه بی‌دفاع، با چشمان گستاخ و پر از آتش به او خیره شد. رگ‌های گردنش متورم شده بودند و لبخندی تمسخرآمیز روی لبانش نشست. با خونسردی‌ای که والنتین را شوکه کرد، پاسخ داد‌‌:« دست کم گرفته بودمت! ولی از اون چیزی که فکر می‌کردم احمق تری.»مشتش را روانه شکم او کرد، والنتین خم شده بود و چهره اش درهم پیچیده شد، سپس مشت بعدی ادلاین را که که به سمت فک تیزش می‌آمد روی هوا گرفت.خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا کرد، خنده‌ای که بیشتر شبیه به نفس‌نفس زدن بود.- این میدون نمایش تو نیست ادلاین! این بازی دو نفرست...»سپس، با یک حرکت ناگهانی، سر ادلاین را گرفت و او را به عقب کشید، به طوری که پشت سرش به دیوار کوبیده شد. لحظه‌ای درد در سر ادلاین پیچید، اما او فقط دندان‌هایش را روی هم فشار داد و نگاهش را از چشمان والنتین برنداشت.ادلاین آرام زمزمه کرد :« ولی تو اهل بازی نیستی، هستی؟»والنتین چانه‌ی ادلاین را محکم در دست گرفت و چشمانش را به چشمان او دوخت. - تو فکر می‌کنی که می‌دونی چه کسی هستم، اما هنوز خیلی چیزها هست که نمی‌دونی. و امشب، قراره یه درس کوچیک بهت بدم.»ادلاین، که از این فشار کوچک ذره‌ای آزار ندیده بود، با صدایی آرام و کشنده پاسخ داد :« داری بازی رو سخت می‌کنی! تو فقط یه مهره بی ارزشی...»والنتین کمی عقب رفت، اما دستش همچنان چانه‌ی ادلاین را گرفته بود. چشمانش تاریک‌تر شده بودند :« قطعاً. اما من فقط دارم از چیزی که بهم تعلق داره محافظت می‌کنم و تو فقط یک مزاحمی.»ادلاین با تمام وجودش یک ضربه با زانو به سمت او پرتاب کرد، بدنش را کنار کشید و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهای والنتین نقش بست.- باید سریع‌تر باشی!»دستان ادلاین گردن والنتین را لمس می‌کند، سپس به چهره بهت زده او خیره می‌شود، یک حواس پرتی! - سریع‌تر از توام، شاهزاده! اینو فراموش نکن.» صدایش حالا بم‌تر و خطرناک‌تر شده بود.مشت قدرتمندش به سمت فک و دهان والنتین پرتاب کرد، کمی تلو تلو می‌خورد و عقب می‌رود و ردی سرخ روی صورتش جا می‌ماند که نشانی از کبودی کم کم در آن پدیدار می‌شود...در همین حین، والنتین خنجرش را در دست چرخاند.روی زمین نشست و پایش را دایره وار باز کرد تا ادلاین را روی زمین بی اندازد، ادلاین با دست هایش روی زمین نشست.لبخندی تیره بر لب داشت...ناگهان درد در سرش پیچید، صدای سوت و جیغ در سرش پیچید، تصویر جلویش تار شد، به والنتین نگاه کرد که هنوز با فاصله در جایش ایستاده بود، ضربه ای به سرش وارد نشده نبود ولی دردی وحشتناک آن را احاطه کرده بود.سرش را کمی تکان داد تا دید تار و ناواضحش برگردد.تیزی نقره‌ای رنگ خنجر در نور کم اتاق برق می‌زد. والنتین خنجر را آرام روی گونه‌ی ادلاین حرکت داد و با صدای آرامی که مو را به تن سیخ می‌کرد، زمزمه کرد :«حالا نوبت من برای یه درس کوچیکه.»ادلاین بدون هیچ ترسی، سرش را به سمت تیغه‌ی خنجر خم کرد، به طوری که نوک خنجر پوستش را نوازش کرد. با نگاه تیزش که کمی بی‌جان شده بود به او زل زد.لبخند شیطانی روی لبانش نقش بست و نفس عمیقی کشید و بوی کاج را که حالا با رایحه تندش خون ترکیب شده بود، به درون ریه‌هایش فرستاد. - امیدوارم درس قشنگ‌تری از بقیه‌ی شاهزاده‌ها بلد باشی!»والنتین چشمانش را با تعجب به او دوخت و گوشه لب هایش با حالتی مشابه لبخند به بالا خم شد.نگاه ادلاین همزمان که او را به خشم می‌آورد، حس عجیبی از تحسین را هم در وجودش بیدار می‌کرد. دستش برای فرو بردن خنجر لرزید، نه از ترس، بلکه از تضادی که در این لحظه بین میل به نابودی و جذبه‌ی مرموز ادلاین حس می‌کرد. درست در همان لحظه، صدای ضربه‌ای آرام در اتاق پیچید.نگهبان آرام زمزمه کرد :« فرمانی براتون دارم سرورم...»نگاه والنتین و ادلاین هر دو برای لحظه‌ای به در دوخته شد.برقی پنهانی در چشمانشان رد و بدل شد. والنتین، با یک حرکت سیال و باورنکردنی، در یک چشم به هم زدن خنجرش را از صورت ادلاین کنار کشید و به غلافش برگرداند.همزمان، دست دیگرش را با سرعت به سمت موهای بلند و تیره ادلاین برد و آن را از روی شانه‌هایش رها کرد، به طوری که آبشاری از موهای تیره صورت او را قاب گرفت.نگهبان با صدای بم و گرفته ای گفت :« پادشاه درخواست دارن شما رو ببینن سرورم.»ـ به پدر بگید بعداً به دیدنشون میرم، فعلا یه مشکل جزئی دارم.»فک ادلاین از شنیدن کلمه جزئی منقبض شد.لای در چوبی به آرامی باز شد.نوری خفیف داخل اتاق دوید و چشمان کنجکاو نگهبان در اتاق چرخید.انگشتان والنتین به سرعت و با حالتی عاشقانه در میان موهای ادلاین فرو رفت، گویی در حال نوازش معشوقه‌اش بود. در همان حین خنجر کوچک ستاره شکلی درمیان دستان ادلاین حالت تدافعی به خود گرفت.خنجر را آرام زیر گردن والنتین هدایت کرد، سپس با لبخند در گوشش زمزمه کرد :« حواست باشه عزیزم، کوچکترین حرکت اشتباه با جونت تموم میشه، من برای سروصدا نیومدم.»والنتین، نگاه خیره ای به نگهبان انداخت.- کسی بهت اجازه داد در رو باز کنی؟»نگهبان با لحنی خشک گفت :« از شخص امپراطور دستور دارم که در اسرع وقت شما رو پیش ایشون ببرم.» او ادلاین را به خود نزدیک‌تر کشید، گویی در آغوشش گرفته بود.ادلاین در تاریکی پشت موهایش، پوزخندی زد. این مرد واقعاً یک بازیگر بی‌نظیر بود!ادلاین آرام گفت :« بهتره بری عزیزم، فقط امیدوارم زودتر برگردی، هنوز باهات کار دارم!»والنتین، با صدایی که حالا لحنی عاشقانه و کمی جدی به خود گرفته بود گفت :« اشتیاقت زیاده عزیزم...»نگاه تیره اش را به سمت نگهبان چرخاند و گفت :« باهات میام.»سپس به در اشاره کرد و نگاهش مرد را وادار کرد قدمی از در فاصله بگیرد.او با یک دست دیگرش، گونه‌ی ادلاین را نوازش کرد، در حالی که تیغه‌ی خنجر در دست ادلاین، ذره‌ای از گلوی والنتین فاصله نگرفته بود.والنتین سرش را به او نزدیک تر کرد طوری که نفس هایش در نفس های ادلاین می آمیخت؛ این کارش سبب می‌شد هر لحظه خنجر بیشتر در گلویش فرو برود.زیر لب زمزمه کرد :« بهتره اونو کنار بکشی تا بتونم برم.»ادلاین در گوش او زمزمه می‌کند :« بهتره بری جلوی صاحبت دم تکون بدی...شاهزاده ی مطرود!»لبخندی تلخ روی لبهای والنتین نشست.- امشب شب شانست نیست گرگ سیاه.»- شانس جرعت نداره جایی باشه که من هستم...»خنجرش را پایین آورد و آن را در غلافش گذاشت، آرام کنار در ایستاد و علی‌رغم درد وحشتناک سرش روی سعی در حفظ تعادلش داشت.قدم های والنتین در شرف بیرون رفتن از اتاق بودند، خنجر ادلاین به آرامی ران پایش را خراشید، والنتین زیر لب غرولندی کرد و با صدای هیسی نفسش را از لای دندان های بسته و فشرده اش بیرون فرستاد.نگاهی تاریک به ادلاین انداخت، ادلاین زمزمه کرد :« دفعه بعد این بازی به نفع تو نمی چرخه، شاهزاده...»خب، اول سلام.دوم اینکه خیلی ممنون از اندکی که می‌خونین حمایت می‌کنید، ماشالاه بزنم به تخته روز به روز هم کمتر میشه😂آقا سوای اینکه برام مهم باشه این داستان داره می‌ره ته ته ویرگول، دلمم تنگ شده حداقل قبلاً زیر بقیه نوشته ها یکم کامنت بود بگیم بخندیم! خودمم دیگه نیستم مایل به ادامه تو سایت، من نوشتنش تموم کردم، یاد آوریم بکنم کلا ده پارت بیشتر نیست فشار نمیاد بیشتر به ربع هم خوندن همش وقت نمیگیره والا.داریم به ماه تولدمم نزدیک می‌شویم! ( خیلی رندوم!) </description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 21:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته ای برای هیچ.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-fc0zoq8qiuty</link>
                <description>در این سکوت بی‌پایان، تنهایی را می‌نوشم...در فریاد خاموش کوه‌ها، در خموشی ماه و خورشید،که هر کدام، قصه‌ای دارند از غم و امید.و هر کدام، هم‌نشین آدمیانی هستند که در سیاهی شب؛به دنبال سرنوشت خود می‌گردند، بی‌صدا، بی‌پناه!هم‌نشین‌هایی از جنس احساس‌های خموش و عاشقانه.کوه‌های بلندتر از هر سخن،مسکوتند در دل زمان...ساکنان سکوت، خالقان ابدیت؛در دلشان، رازهای بی‌پایانی دارند!که تنها ستارگان، در لابه‌لای شب...حافظانشان هستند، در کنار تنهایی بی‌انتهای من.در این دنیا، در این هزارتوی پر پیچش؛تنهایی، همانند طبیعت، بی‌کران و بی‌نهایت است،و من، بین آن‌ها، همچون سایه‌ای...در جستجوی معنایی بی صدا و نهفته در میان غباری از سکوت...پ.ن: برای این طور زدن تیتر دلیل داشتم، چون این نوشته، توسط دستای بی قرار نوشته شده...انگار اون نیاز به نوشتن واقعا شده عادت، حتی وقتی دلیلی برای نوشتن نداری، نه چیزی رو باید ادامه بدی نه‌ درخواستی داری و نه حتی ایده ای داری! اون حسی که از اعماق میاد و انگار مجبورم می‌کنه بنویسم.با لحن آروم تو مغزم زمزمه می‌کنه :« بنویس عزیزکم! بگذار این خامه نه چندان، سنگ صبور احساسات نهان در مردمک چشمانت باشد، تویی که درد هایت را اشک نمیریزی و فریاد نمیکنی! آه ای عزیز! تو دوای دیگری جز این قلم و کاغذ نداری...»</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 22:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-pocnlvhmvenn</link>
                <description>صدای باد، صدای ورق خوردن کاغذ،‌ صدای همهمه، صدای آدم هایی با لبخندانی نقاب گونه...انگشت هایی که روی صفحه موبایل تکان می‌خورد و چشم‌ هایی سرگردان در پی نور های درخشان تابیده از آن میروند.صدای نفس ها، ضربات محکم و آرام قلب ها، اشک ها...چه می شود اگر سکوت جهان را بردارد؟.همه چیز تهی شود، تهی از هر گونه صدا.و من از سکوت وحشت دارم!من از سکوت می‌ترسم، سکوتی که مرا می برد و می شکند و پرتاب میکند تا رژفای اقیانوس خیال...در خیالی که ماه آنچنان خود نمایی میکند که گویی تمام آسمان صحنه نمایش، و ستارگان تماشاگران خواموش نور نقره فامش اند.قلب ها تپنده و سرخ، چشم ها بی پرده، صورت ها بی نقاب!پ.ن: بچه ها امیدوارم حال همه تون خوب باشه:) یه مدت اصلا دست به قلم که هیچ دستم به زندگی ام نمیره:/</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 21:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه خونین من!🇮🇷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%F0%9F%87%AE%F0%9F%87%B7-hlhzxvekp5sb</link>
                <description>برای دولت نه! برای ایران!برای ایرانی که خانه است!این کودک کشی ها، این بی گناه کشتن ها دفعه اول نیست...ایران من بارها به مو رسیده و حتی پاره شده است!خودمان بلند شدیم و گره زده ایم!بارها شکسته شدیم و خودمان بر ویرانه هایمان اجر شدیم!کم کودک به آسمان نفرستادیم...کم مادر در سوگ فرزند ننشسته است، فریاد های پدران و اشک های معصومانه شان کم به اوج آسمان نرسیده است...وطن من، من تورا با درد هایت، زخم هایت، سوگ هایت، خشکی تنت، هنوز دوست دارم.تو هنوز خانه امن منی، گرچه نا آرام گشتی...برای کودک کوچک!، فرشته زیبایی که پیش خدا برگشتی وقتی هنوز زمان روی زمین بودنت کمتر از شش ماه بود...برای کتاب هایی که زیر آوار پخش شده بود، کتاب هایی که به سال حمل کردی و خوندی دانش آموز!پسر جان ببین! ماشین اسباب بازی ات، همان تانکی که با آن به استقبال دشمن رفتی، در میدان جنگ واقعی رها شده!مادری که در انتظار فرزندت بودی، در آنجایی که میگویند بهتر است او را در آغوش بگیر...ما دیدم! چهره مرگ را...و منی که صدای خورد شدن شیشه را از شدت انفجار را شنیده ام!منی که دود و غبار را حس کرده ام!من فرزند این خاکم، وطن زخم خورده من...من هنوز تو را دوست دارم، همانگونه که عشق را...آفتاب را...دریا را....# برای ـ وطنم.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 23:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک خونه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-mzlutj1dnwud</link>
                <description>خلاصه بگم...سریع جمعش کنم که خسته نشید:)) کجاست که خونه امنته؟ کجاست که بدون استرس بازش می‌کنی؟ کجاست که حرف دلتو بدون فیلتر میزنی؟ کجاست که دیگه دوستایی توش پیدا کردی که مثل دوستای حقیقی شدن برات؟ کجا از نظرت بهترین سایت دنیا شده؟ شب قبل خواب کجا رو چک می کنی؟به امید کجا می نویسی؟ جواب همه اینا یه نینی کوچولوی هشت ساله و آبیه...ممنون ویرگول! که خونه کلماتم شدی:))) تولدت مبارک✨💜💜💜</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 21:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولایی از جنس فشار</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-nosjljhtbie4</link>
                <description>این ماه عزیز، همه چی برای همه داغونه! دانش آموزان و دانشجویان از سراسر ایران درحال جر خوردن هستن.تبریک میگم به همه یه سال کذایی تحصیلی دیگه رو پشت سر گذاشتین! دبیرای محترمم یه جوری سوال میدن انگار می‌خوان انتقام خون پدرشونو بگیرن...سلام مختار ثقفی!!!مراقبان گرامی هم که دهنمون رو صاف کردن،‌ اون مراقب گوگولیا ام که میذارن هرکاری کنی ما که تاحالا ندیدیم شانس زیارت نداشتیم! البته درکل با تقلبی که برنامه قبلی نداشته باشه موافق نیستم، چون نمیشه به چیزی که بغل دستی نوشته اعتماد کنی! خب! حالا فشار امتحانات به درک! ما تو ایران، بنده در خانه و کاشانه، یه چیز هیولا تری داریم به اسم فشار خانواده! داستان اینجوریه که شب رو روزتو یکی می‌کنی بخونی که آخرش بهت بگن خوبه!وقتی کلاس هفتم بودم رو هیچوقت یادم نمیره.کارنامه ترم اول رو که دادن معدلم شد ۱۸٫۹۵مامانم ماتم زده نشست! انگار کوه ریخته بود رو سرش! گفت : چطوری تونستی! الان ۱۹ یعنی ۱۶ دبیرستان! اینجوری نابود میشی! به من فکر کن! به آینده ت! اون موقع من ۵ صدم کم آوردم، ولی ۱۹ حساب شد براش.من تو مسیر آینده ای بودم که خودم انتخاب نکرده بودم.و باید برای انتخاب دیگران می‌جنگیدم! ولی من حوصله ندارم...یه چیز تکراریه، نه ذوق داره، نه ناراحتی داره.حس بی حسیه! الان درکنار امتحانا، دارم دروس دوازدهم هم میخونم، اینجوری میتونم وقت آزاد برای تابستون سیو کنم.حس عجیبیه، بودن یا نبودن سر کلاسا برات مهم نیست.وقتی دبیر درس میده می‌دونم کلمه بعدی چیه.الان برای امتحانا فقط قراره مرور کنم و آزمون بدم و دوباره نتیجه تکراری و...همون حس بی حسی! به این میگن فاجعه ایران! بله، این فشار خانواده است...وضعیت اتاقم 😂😂البته این عکس آنلاین و حقیقت اتاق من یه مقدار وحشتناک تره.</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 14:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه من بمیرم چیکار می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-ws65xip5i7mx</link>
                <description>من : اون لحظه میگم دروغ میگین چون مگه میشه دختر به این خوش قلبی با این همه آرزو و آینده ای که تا چهل سالگیش و ساخته و برنامه ریزی کرده بمیره ما قرار بود باهم تو ی خونه زندگی کنیم هنوز جواهر بخش ای رو ندیده بود هنوز دکتر نشده بود هنوز محکم بغلش نکردم هنوز با هم ۱۲۵ تا عکسی که قول دادیم بگیریم نگرفتیم.هنوز محکم نچلوندمش.هنوز محکم ماچش نکردم.دیگه شب ها با کی حرف بزنمکی بهم دل گرمی بده قربونت صدقه کی برم که باشه که شبا به خاطر اینکه زیاد درس می خونه گریه کنمهنوز بدونه استرس شب رو صبح نکرده بود هنوز عاشقانه ماه و برای بار هزارم  ندیده بود تمامی لحظات رو گریه می کنم انقد گریه می کنم که هیچی آرومم نکنه به جز بغل کرم اون دختر قد کوتاه با چتری های خوشگل اون دختره که انگار از انیمه بیرون اومده و وایب گل آفتاب گردون تو آفتاب سوزان شهریور میده دختری که انگار از کارتون هفت کوتوله بیرون اومده دختری که چشماش اندازه ماه قشنگه دختری که کلی آینده قشنگ رو تو ذهنش تصور کرده و برنامه ریزی و از این سن در تلاشه که این آینده رو بسازه دیگه چی باشه که در موردش بنویسم اون کامل زندگی نکرده بوداون هنوز کارش تو دنیا تموم نشده بود اون دوست فوق العاده ای بود که از بهشت اومده بود و قلب من و گل گلی کرد و بهم نشون داد دوست واقعی یعنی چی و دوباره قلب منو به روی آدم ها باز کرد که بفهمم همه بد نیستن در آخر اون .........باور نکردنی زیباست و دلم براش خیلی تنگ میشه و بدونه هیچ شکی هیچ کس مثل اون میشه و هرگز کس دیگری وارد قلبم نخواهد شد.( ترو خدا هنر نداشته نویسندگی مو زیر سوال نبر من تو روانشناسی نویسندگی ام کل می‌کنه من مثل تو استاد نویسندگی نیستم )پ.ن: یه سوال پرسیدم، ازش پرسیدم اگه الان بهت بگن من مردم چیکار می‌کنی؟.قرار بود اون گریه بکنه، ولی با چیزی که گفت خودم تا نیم ساعت گریه کردم...🙃من استادم آخه منگل؟ من که فقط چرند مینویسم!🦒دختری! شاید آرام باشی! ولی بزرگترین طوفان تو زندگی من بودی! زندگیت همیشه مثل قلبت آفتابی! ممنون که زندگیمو قشنگ تر کردی...تو همزمان رفیق! دوست پسر! تراپیست! مامان! داداش! خواهر!تو همه چیزی!این نوشته رو گذاشتم تو ویرگول چون می‌دونم میبینه.❤️💞🌈💜👥✨🦒✨</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 23:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کاملم! ولی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-masp6hzbtsou</link>
                <description>من ۱۰٫۱۰ ولی...شاید ۹٫۱۰ چون زود ناراحت میشم و بغضم میگیره.شاید ۸٫۱۰ چون نمیتونم خشمم رو کنترل کنم شاید ۷٫۱۰ چون استرسی ام شاید ۶٫۱۰ چون نمیتونم احساست واقعیمو بروز بدم شاید ۵٫۱۰ چون هیچوقت از خودم راضی نبودم.شاید ۴٫۱۰ چون راحت آدما رو باور میکنم.شاید ۳٫۱۰ چون اعتماد به نفس پایینی دارم شاید ۲٫۱۰ چون همیشه فشار و خستگی دارم.شاید ۱٫۱۰ چون آدما رو دوست دارم ولی به ندرت دوست داشته میشم...ولی اینجوری که شدم صفر؟!؟!</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 00:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام او...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-wfd8am82qmt9</link>
                <description>نوشته بوی زندگی میداد، به قلم نویسنده ای آشنا...شروع به خواندن کردم، این دیالوگ ها، این روایت ها و توصیف ها، فقط از او برمی آمد...می توانم قسم بخورم من بهتر از همه نوشته هایش را می شناسم!دوباره غر غر های مادر شروع شد، فریاد میزد، وسایل را پرتاب می‌کرد، می‌گفت :« خسته شدم دیگه! چرا دوباره راه نمیری، چرا دیگه صدات نمیاد!»خیلی وقت بود دیگر مرا نمی‌دید، از آخرین بار موهایش سفید تر شده بودند...فریاد هایش به بغض و اشک بدل شد.روی زانو هایش فرو ریخت و در چهارچوب در زانو زد، دوباره گریه کردن از سر گرفته بود...گریه هایش قلبم را به درد می آورد، بلند شدم و به سمتش رفتم، آرام گفتم :« میشه گریه نکنی، چیزی نشده که...»بغض من هم ترکید، این لعنتی...میخواستم دستم را روی شانه اش بگذارم، ولی دستم از شانه اش رد شد، او مرا حس نکرد! آه، فراموش کرده بودم چرا گریه میکرد...او از نبودن زار میزد.نبودن دختر کوچولویش.کسی که من باشم...ولی من که آنجا بودم! فقط او دیگر مرا نمی دید.دوباره به سمت تخت برگشتم، کتاب را در دست گرفتم روی اسم نویسنده دست کشیدم...با خنده گفتم :« مامان، اسم قشنگی برای دخترت انتخواب کردی ها! ببین...»و کتاب را بالا بردم و به بخش اسم نویسنده اشاره کردم.ولی او که نمی دید...خورشید تبدیل به ماه شد، همانجا به خواب رفته بود، ای کاش می شد بغلش کنم و به سمت تختش ببرمش.ولی من دیگر اینجا نیستم...✨🤍پ.ن: وایب منفی داره می‌دونم...پ.ن: باید یکم حال و هوای نوشته هامو درست کنم،  داره زیادی... زیادی... نمی‌دونم یه جوری میشه!عجیبه.در کل، ممنونم اگه خوندید🤍✨قبلا عادت بود 💜 بذارم، الان بی اراده 🤍گذاشتم، گفتم همه چی یه جوری شده 🤷</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 02:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61237203/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-iehwc26b75i0</link>
                <description>نزدیک های طلوع خورشید بود، ساعت دقیق را به یاد می آوردم.ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح...چشمانم قرار نداشت، نمیدانم چه کسی در چه زمانی خواب را از چشمانم ربوده است که هیچ شبی بدون این قرص های لعنتی به خواب نمی‌روم.به سمت آشپزخانه رفتم، اگر چراغ را روشن میکردم همه بیدار میشدند‌؛تصمیم گرفتم به حس لامسه و کور سویی بینایی اعتماد کنم و دنبال قرص ها بگردم.بسته کوفتی دیازپام!انگار ناپدید شده بود، لحظه ای مغزم فرمان نداد، فقط زیر لب زمزمه کردم:« اصلا به درک!»برگشتن به رختخواب احمقانه بود، به هر حال قرار نبود بخوابم.به سمت حیاط قدم برداشتم، محض احتیاط بالا پوش رنگی مادربزرگ را هم برداشتم که سردم نشود...دستگیره فلزی در به طرز وحشتناکی یخ زده بود، آوردن لباس کار منطقی بود.در را باز کردم، باد خنک به صورتم زد موهایم را بیشتر به هم ریخت...وارد شدم و سریع در را بستم تا مثلا انرژی بخاری هدر نرود، از کی انقدر فهمیده شدی تو دختر؟!خودم هم به کارهای احمقانه پنج صبحی ام خنده ام گرفت...روی صندلی قدیمی پدربزرگ نشستم، آسمان هنوز روشن نشده بود؛ ولی نور کم‌کم از فراز ابر ها نمایان می شد.صحنه عجیبی بود!پروانه های سفید دور شاخه های رز و گل های توری صورتی در باغچه می چرخیدند.یادش بخیر، پدر بزرگ همیشه می‌گفت گل های توری شبیه صورت زیبای مادربزرگ هستند...واقعا هم بودند، وقتی صبح ها بیدار می شد و گونه هایش گل می انداخت، به زیبایی گل های توری می شد.کسی نمی‌داند، شاید مادربزرگ همیشه یک شکوفه بود که پدربزرگ مثل پروانه دورش می‌چرخید...پس بخاطر همین بود که خانه شأن همیشه حال و هوای باغ و بهار میداد!سعی کردم آخرین خاطره ام را به یاد بیاورم...هر وقت به آیینه نگاه کنم یادش می افتم، هم خوب است هم بد. میگویند بیشترین شباهت را به او دارم. چشم هایم به او رفته.از وقتی یادم می آید پدربزرگ مرا روی زانو هایش می نشاند و با لبخند می‌گفت :«دقبقا شبیه مامانت شدی، مامانتم همینقدر شبیه مامانشه!»حالا خورشید کامل باغچه رو روشن کرده بود، مروری بر خاطرات چشمانم را گرم کرده بود، سرم را به دیوار تکیه دادم و بالاپوش را محکم تر دور خودم کشیدم...خواب به چشمانم آمده بود، بعد مدت ها، وقتی بوی گل ها در مشمامم می‌پیچید، چشمانم کم کم بسته شد.وقتی بیدار شدم؛ بوی خاک آب خورده به مشام می رسید، حتما پدربزرگ دوباره به گل هایش آب داده...🤍✨</description>
                <category>هستیا</category>
                <author>هستیا</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 21:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>