<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هاجر اقایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61583032</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 17:14:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>هاجر اقایی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61583032</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تصمیم لتو پار، هاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61583032/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%84%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-o8zwpqcaowr3</link>
                <description>اندازه یک یا دوساله یا حتی سه ساله یا شایدم از قبل تر ها ب این فکر میکردم اما با خودم به  رو راستیه حالا نبودم اما حالا هستم تا جایی ک شعور الانم قد میده من راه چاره ی زندگیمو پیدا کردم من باید خودمو بردارم ازینجا برم من  به مرحله ی تنفر رسیدم ازینجا هرچقد ک پیشتر میرم متنفر تر از قبل میشم ،شعور الانم بهم میگه ک تو تو جایی ک مریض شدی شفا پیدا نمیکنی باید خودتو ضد عفونی کنی  و جایی که توش هستی  اما  چیزی ک هست اینه ک  مگه چقداطرافمو  میتونم ضد عفونی کنم اونا میخوان ک اینطوری باشند ،اینطوری زندگی کردنو میخوان ،خب پس  این سبکو زندگیش میکنن ،  اصن مشکل منم مشکل منم که نمیتونم با این روش زندگی کنم اره مشکل منم  ، اونا گناهیی ندارن ادمی میخواد خلاف جریان آب شنا کنه باید پی فشار زیاد آبو ب تنش بماله ،اما مادرم چی اون ب من احتیاج داره مادرچرا حالا ک باید برای زندگیم تصمیم بگیرم برام  انقد مهم شدی  چرا الان  دلم برات شعله میکشه !مادر چرا وقتایی ک  احتیاج داشتم ک محبتم نسبت  بهت ازم سرشار بشه و   لبریز از عشقت بشم چرا نمیتونستم جار بزنم که دوست داشتم ؟  اما حالا ک باید برم  دستو پای قلبو زنجیر دستو پای بی جونت  بسته !دوست دارم مادر............همین حالا هم حرف هامو نمیتونم ب خودت بگم شاید این حرفارو هیچ وقت ازم  نشنوی چون ک هیچ وقت زبونمو متوجه نمیشی و نشدی، ما مادر و دختر نبودیم باهم ما مادربزرگو نوه بودیم نوه ای ک شدیدا مامانشو ازت میخواستو تو بهش مادرشو نشون نمیدادی ،مادر بزرگی ک  همیشه مشغول بچه های خودش بود ، مادر بزرگ پر مشغله و نگرانی و بی احساس من ،مادر بزرگ ترسیده و نگرانو بی پناهو قربانی من ،مادر بزرگی ک همیشه نگران احساسات قربانی محورت بودم ، حد اقل ماجرای زندگیت  بهم یاد داد ک قربانی بودن بده اندازه یک یا دوساله یا حتی سه ساله یا شایدم از قبل تر ها ب این فکر میکردم اما با خودم به  رو راستیه حالا نبودم اما حالا هستم تا جایی ک شعور الانم قد میده من راه چاره ی زندگیمو پیدا کردم من باید خودمو بردارم ازینجا برم من  به مرحله ی تنفر رسیدم ازینجا هرچقد ک پیشتر میرم متنفر تر از قبل میشم ،شعور الانم بهم میگه ک تو تو جایی ک مریض شدی شفا پیدا نمیکنی باید خودتو ضد عفونی کنی  و جایی که توش هستی  اما  چیزی ک هست اینه ک  مگه چقداطرافمو  میتونم ضد عفونی کنم اونا میخوان ک اینطوری باشند ،اینطوری زندگی کردنو میخوان ،خب پس  این سبکو زندگیش میکنن ،  اصن مشکل منم مشکل منم که نمیتونم با این روش زندگی کنم اره مشکل منم  ، اونا گناهیی ندارن ادمی میخواد خلاف جریان آب شنا کنه باید پی فشار زیاد آبو ب تنش بماله ،اما مادرم چی اون ب من احتیاج داره مادرچرا حالا ک باید برای زندگیم تصمیم بگیرم برام  انقد مهم شدی  چرا الان  دلم برات شعله میکشه !مادر چرا وقتایی ک  احتیاج داشتم ک محبتم نسبت  بهت ازم سرشار بشه و   لبریز از عشقت بشم چرا نمیتونستم جار بزنم که دوست داشتم ؟  اما حالا ک باید برم  دستو پای قلبو زنجیر دستو پای بی جونت  بسته !دوست دارم مادر............همین حالا هم حرف هامو نمیتونم ب خودت بگم شاید این حرفارو هیچ وقت ازم  نشنوی چون ک هیچ وقت زبونمو متوجه نمیشی و نشدی، ما مادر و دختر نبودیم باهم ما مادربزرگو نوه بودیم نوه ای ک شدیدا مامانشو ازت میخواستو تو بهش مادرشو نشون نمیدادی ،مادر بزرگه همیشه مشغول بچه های خود مادر بزرگ پر مشغله و نگرانی و بی احساس من مادر بزرگ ترسیده و نگرانو بی پناهو قربانی من مادر بزرگی ک همیشه نگران احساسات قربانی محورت بودم،  حد اقل ماجرای زندگیت  بهم یاد داد ک قربانی بودن بده </description>
                <category>هاجر اقایی</category>
                <author>هاجر اقایی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 23:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61583032/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-vuudn8pkugou</link>
                <description>اقدام ب هر عملی دلهره میافریند ،اما اقدام نکردن گم کردن خویشتن است ،وهر اقدام جدی اگاهی ازخویشتن را ب همراه داردمیخوام که شروع کنم ب نوشتن و  به  اشتراک گذاشتن اون ها ......</description>
                <category>هاجر اقایی</category>
                <author>هاجر اقایی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 10:18:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>