<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خشایار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61585033</link>
        <description>مردی ۱۰۰۰ ساله</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>خشایار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61585033</link>
        </image>

                    <item>
                <title>او در قلب من ریشه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61585033/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ubal5r6watlj</link>
                <description>در ایستگاه مترو، دختری نظرم را به خود جلب کرد. پاها با باسن تناسب خوبی داشتند، ران‌ها نه لاغر و نه خیلی تو پُر. اما باسن کمی بزرگ اما فرم خوبی داشت. از برآمدگی سینه معلوم می‌شد که سایز آنها نه کوچک و نه بزرگ است و این اندازه با تمام اندام دختر، متناسب بود. این خوش فُرمی و این اندام شهوت انگیز، کوتاهی قد را برنمی‌تابید. وقتی وارد واگن مترو شدیم چهره‌اش را برای لحظه‌ای کوتاه دیدم. سفید پوست با گونه‌های برآمده و که با آرایش آنها را سرخ کرده بود. ار بینی قلمی و رو به بالا مشخص می‌شد که آن را عمل کرده است اما به نظرم بدون دستکاری آن، چهره‌اش در کل زیبا بود. ابرو، مژه و موی او مشکی بود با چشمانی زیبا. مترو شلوغ بود و او با کمی فاصله لابه‌لای جمعیت قرار گرفته بود و امکان نداشت تا چهره و اندامش را به خوبی ببینم. در کل آدمی نیستم که بخواهم با چشمانم کسی را آزار بدهم یا اینکه خیره به کسی نگاه کنم اما بعضی زن‌ها نا خودآگاه کشش عجیبی در من ایجاد می‌کنند. در این موارد شاید کمی بیشتر آنها را نگاه کنم. می‌دانم این نیروی غریزه است که می‌خواهد بهترین جفت را به سمت من جلب کند تا نسلی سالم و قوی ایجاد کنم.با اینکه من و آن دختر در یک واگن و با یک مسیر مشخص بودیم اما فاصله‌‌ای بین من و او وجود داشت که اندازه‌ی آن به کیلومترها می‌رسید. آن دختر بسیار جوان، شهوت انگیز و با طراوت بود و در مقابل من نه اینکه پیر باشم اما شاید در نظر او جوان و سرزنده محسوب نمی‌شدم. او شلوار لی مشکی چسبی پوشیده بود که تمام پایین تنه را به خوبی به نمایش می‌گذاشت، شاید این فقط یک پیغام داشت که می‌خواست بگوید من خاص هستم و غیر قابل دسترس و بایستی برای رسیدن به من مبارزه کرد. لباسی شیک و مجلسی، آرایشی زیبا و ملایم، اندامی فربه و شهوت انگیز، همه این‌ها فقط یک خبر را به من مخابره می‌کرد و آن این بود که من برای تو دست نیافتنی هستم.اما قبل از اینکه او با زبان بدنش با من حرف بزند، می‌دانستم من هیچ وقت نمی‌توانم با چنین زن زیبایی دوست بشوم، نه اینکه من نقصی داشته باشم ولی خب باید اعراف کنم که من یک آدم معمولی هستم که زیبایی خاصی ندارد. همچنین با اینکه تناسب اندام من طبیعی است اما بالاخره پسرهایی که ورزش می‌کنند قاعدتاً هیکل بهتری دارند و هر چند برای زن‌ها این ویژگی ملاک نیست اما نمی‌توان به راحتی از آن عبور کرد. مشکل دیگر لباس ساده و کهنه‌ی من بود. کاپشنی که در تن داشتم را حدود ۵ یا ۶ سال پیش خریداری کرده بودم. کفش و شلوارم هم ویژگی خاصی ندارند و در کل در برابر شیک پوشی آن دختر حرفی برای گفتن نداشتم.در این شرایط همیشه ناخودآگاه به یاد دختری می‌افتم که سال‌ها پیش عاشقش بودم و شاید ناخواسته او را با زن‌هایی که نظرم را جلب می‌کنند مقایسه می‌کنم. کاری به نتیجه‌ی این مقایسه ندارم اما این را خوب می‌دانم که اگر یک زن در قلب یک مرد ریشه کند، آن قلب دیگر جایی برای هیچ زن دیگری ندارد. شاید بعضی از زن‌ها در نگاه اول کشش و میل شدیدی را در من ایجاد کنند به طوری که ضربان قلبم بالا می‌رود و تند تند نفس می‌کشم اما وقتی کمی به خود مسلط می‌شوم، می‌بینم قلبم متعلق به دیگری است، می‌بینم که هر زنی هرچه قدر هم جذاب باشد اما باز به پای جذابیت آن که دوستش دارم نمی‌رسد و از این بابت خوشحالم، زیرا هیچ وقت قادر نخواهم بود که به او خیانت کنم.اما با تمام این تفاسیر این وفاداری برای من هیچ سودی ندارد چون آنکه دوستش می‌داشتم سال‌هاست که به کس دیگری تعلق دارد. حال من مانده‌ام و ریشه‌هایی که تا اعماق قلبم رسوخ کرده‌اند و با گذشت سال‌های متوالی، به جای اینکه این ریشه از بین بروند، بیشتر جان می‌گیرند و من نمی‌توانم لحظه‌ای را بدون او، پشت سر بگذارم.زمستان ۰۴</description>
                <category>خشایار</category>
                <author>خشایار</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 22:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین لبخند من تقدیم به تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61585033/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-e36ayxiwrjyb</link>
                <description>زیبای منهر جا که هستیلبخند بزنچون اینجا که من هستمفقط از نسیم عطر پیراهنتهمه‌ی گل‌ها سرمست می‌شوندو خنده‌ی تودر دل سیاه‌ترین شب سالچون ستاره‌ایدر آسمان زندگی‌امخواهد درخشید...قبل از مرگروزی که جهان را ترک می‌کنمدرست در لحظه‌ای که فرشتهبرای گرفتن جانممی‌خواهد روحم را لمس کندآخرین لبخندم رابه تو تقدیم خواهم کردو افسوس که تودر یک شکستسال‌هاست که از زندگی‌ام رفته‌ایای فرشته‌ی مرگتو خود شاهد باشکه این جان بی ارزش منو قلب بیماری که هر لحظهدر سینه‌ی پر از دردم می‌تپیدحتی یک لحظهاز یاد او غافل نبودلعنت به این روزگارلعنت به این عمرکه بدون عشقگذشت و فراموش شد...</description>
                <category>خشایار</category>
                <author>خشایار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 19:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نمی‌گذارم فراموش شوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61585033/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D9%88%DB%8C-jgnmym2ischj</link>
                <description>باید تلاش کنم و نگذارم بعد از مرگ من، جهان تو را فراموش کند. می‌دانم روزی تو خواهی مرد، نزدیکانت برایت سوگوار خواهند بود اما تعداد آنها اندک است بلکه من دلم میخواهد، یک جهان سوگوار تو باشد.بالاخره، آخرین کسی که از تو خاطره‌ای در ذهن و محبتی در دل دارد، خواهد مرد و یاد تو به کلی از بین می‌رود. آرامگاهت به دست فراموشی سپرده می‌شود. دیگر هیچ کس بر سنگ مزارت گلی نمی‌گذارد یا اینکه آن را با آب نمی‌شوید. کم کم در اثر باد و برف و باران، سنگ نوشته‌های مزارت، عکسی که از تو حکاکی شده و تاریخ تولد و فوت، همه پاک می‌شوند و بعد آنکه استخوان‌هایت پودر شدند، قبر تو را خراب می‌کنند تا آرامستان جدیدی بسازند. و من تا زنده هستم باید تلاش کنم، تا نام و یاد تو جاودانه شود. باید ماجرای عشق تو را برای همه‌گان تعریف کنم. آرامگاهت بایستی قبله‌ی همه‌ی عاشقان شود و از قبر تو حرمی بسازند که به ضریح آن دخیل عشق ببندند.اولزمستان۱۴۰۴</description>
                <category>خشایار</category>
                <author>خشایار</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 15:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خاطرات ممنوعه‌ ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61585033/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-%DB%B1-kk0sapfgqfpa</link>
                <description>عطر بدنش یا شاید هم بوی تند عرق او را دوست داشتم. هر موقع که نزدیکم می‌شد و یا وقتی که سوار موتور می‌شدیم و او از پشت سر، من را بغل می‌کرد، از بوی بدنش تقریباً مست می‌شدم.یادم است که در اوایل ارتباط‌مان، او را دختری زیبا نمی‌دیدم و دقیق‌تر که به آن روزها فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که شاید این بوی بدن او بود که در ابتدا من را مجذوب خودش کرد و نه آن چهره‌ای که بعدها به زیبایی آن پی بردم، البته جسارت و عشوه‌گری‌های زنانه‌اش هم در ابتدا کار ساز بود و من را به سمتش جذب می‌کرد. الان بهتر درک می‌کنم که حتی دلم نمی‌خواست او به حمام برود چون حیف بود که عطری به آن ارزشمندی که شاید کمتر کسی از آن برخوردار بود را با آب و شامپو بشوید و به سمت فاضلاب بفرستد.اولین چیزی که در یک زن من را مجذوب می‌کند، چهره و بعد اندام آن است اما نمی‌دانم چرا بعد از مدت زمان زیادی که از آشنایی‌مان گذشت، پی به چهره و اندام زیبای او بردم. البته شاید علت این مساله در خود من بوده است زیرا چون هیچ وقت خود را آماده‌ی پذیرش هیچ زنی نمی‌دیدم، دور خود را حصار کشیده بودم و به هیچ زنی اجازه‌ی عبور از این مرز را نمی‌دادم.اما او از دیوار بلند تنهایی من عبور کرد و وارد حریم خصوصی من شد. اینکه این کار را چگونه و به چه شکل انجام داد را نمی‌دانم ولی همین قدر می‌دانم که زنان توانایی‌های شگفت انگیزی دارند که به واسطه‌ی آن‌ها قادر به انجام غیرممکن‌ترین کارها هستند.سال‌های زیادی از اولین دیدار من و او گذشته است. طبق روال طبیعی، مغز یک انسان معمولا سعی دارد تا خاطرات قدیمی را فراموش کند و تنها بر اثر یک اتفاق ممکن است چیزی را دوباره به یاد آورد اما طبق تجربه‌ای که داشته‌ام، بعضی از خاطرات استثناء هستند به طوری که تمایل شدیدی به زنده بودن در خاطر انسان دارند و من بعد از این همه سال، در تک تک روزهایم، او را به یاد می‌آورم، انگار همین دیروز بود که یک دیگر را در آغوش می‌گرفتیم.اولآذر۱۴۰۴</description>
                <category>خشایار</category>
                <author>خشایار</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 06:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او می‌بیند، اما واکنشی نشان نمی‌دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61585033/%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-qvloz3c2wnj6</link>
                <description>تنها راه ارتباطی با معشوق از دست رفته‌ام، پیام رسان واتساپ است. اما این ارتباط فقط یک طرفه و از سمت من می‌باشد. اینگونه که من در قسمت وضعیت واتساپ(یا همان بخش استوری) عکسی را به اشتراک می‌گذارم و او بعد از چند ساعت آن را بازدید می‌کند اما بدون هیچ واکنشی.ایرادی ندارد که هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. حتما می‌دانید که در واتساپ کسانی می‌توانند وضعیت شما را ببینند که اولا شما شماره آنها را ذخیره داشته باشید و دوماً مخاطب هم شماره‌ی شما را ذخیره داشته باشد. آری، همین که بعد از هشت سال هنوز شماره‌ی من را ذخیره دارد، یعنی نتوانسته است که من را فراموش کند و همین برایم کافی است.البته من فقط به این کار اکتفا نکرده‌ام، تقریباً روزی نیست که یکی از حساب‌های کاربری او را در اینستاگرام، تلگرام، ایتا، و بقیه پیام رسان‌ها را نگاه نکنم. دلم می‌خواهد بدانم او بعد از ازدواج چگونه زندگی می‌کند، چه نوع پوششی دارد، خوشحال است یا غمگین، سفر می‌رود یا نه، و ده‌ها مورد دیگر که باعث می‌شود هر روز، به عکس‌های او نگاه کنم اما اصلی‌ترین دلیل فقط یک چیز است و آن دلتنگی می‌باشد که نمی‌توانم از آن رهایی یابم.نمی‌دانم آیا او همچون گذشته من را دوست دارد یانه، آیا او هم مثل من هر روز به عکس‌های حساب کاری‌ام نگاه می‌کند یا نه؟از خود می‌پرسم این نگاه کردن‌ها چه سود و فایده‌ای برای تو دارد وقتی که سال‌ها پیش همه چیز تمام شده است و دیگر راه برگشتی هم ندارد. این کار بیشتر وقت تلف کردن است، بیهوده امیدوار بودن و اینکه آرزو داشته باشی که زمان به عقب برگردد تا بتوانی اشتباهات گذشته را جبران کنی.وقتی به کار بیهوده‌‌ای که انجام می‌دهم و به امید واهی که دارم فکر می‌کنم، دچار افسردگی می‌شوم و دنیا برایم‌ به آخر می‌رسد. انگار تنها دلیل زنده ماندنم را در معشوق از دست رفته‌ام می‌بینم. سیگاری روشن می‌کنم و در اتاق تاریک به نقطه‌ای زل می‌زنم و سعی می‌کنم تا دوباره وضعیت درونی‌ام را بازیابی کنم. صداهایی از بیرون به گوش می‌رسد، خانه در سکوت خود غرق شده است و در درون من خلائی چون یک سیاه‌چاله بزرگ، همه‌ی رویاهایم را به درون خود می‌کشد و اینجاست که احساس پوچی من را در بر می‌گیرد و میل دارم هر چه زودتر به زندگی‌ام پایان دهم.صدای تیک تیک عقربه‌ی ساعت در دل سکوت اتاق بیشتر به گوش می‌رسد. سیگار گلو و دهانم را خشک کرده است. زیر پیراهنی‌ام از عرق خیس شده و احساس می‌کنم در سینه‌ام آتشی شعله می‌کشد.بلند می‌شوم پنجره را باز می‌کنم. موج صدا و همهمه‌ی خیابان به داخل خانه هجوم می‌آورد و خنکای پاییزی، بدن گُر گرفته ام را مانند ریختن آب روی آتش، خنک می‌کند.این وضعیت را همیشه تجربه می‌کنم حداقل در این هشت سال هر چند روز یکبار تکرار می‌شود. اوایل آن قدر شدید که به حمله‌های پنیک تبدیل می‌شد تا جایی که مجبور شدم به دکتر مراجعه کنم و حال با مصرف دارو، حالم کمی بهتر است.واتساپ را باز می‌کنم. او متن را دید است اما هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد.پاییزهشتم۱۴۰۴</description>
                <category>خشایار</category>
                <author>خشایار</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>