<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میشاک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61621298</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 11:48:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3890209/avatar/nn3sqC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میشاک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61621298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بند شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61621298/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dbiacpxmufay</link>
                <description>پرواز‌ گنجشک‌های آواز خوان که آزادانه از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند حسادت را در دلم بر انگیخته بود. این اولین باری بود که تا آن حد نسبت به چیزی حسادت می‌ورزیدم. تصمیم گرفتم سطل لباس‌ها را کنارم رها کنم و اندکی روی آن زمین پر از سنگ و کلوخ دراز بکشم تا بتوانم از آن منظره چشم نواز لذت ببرم. رودخانه‌ای جوشان و پر هیاهو که صدایش را حتی می‌شد تا چندین متر آن طرف تر شنید. نغمه و سروده‌های پرندگانی که در آن آفتاب ملایم مشغول جست و خیز بودند و نسیم سحرگاهی خنکی که با شاخ و برگ درختان رازهایش را در میان می‌گذاشت؛ و منی که حال دیگر دلم نمی‌خواست از آن میان خارج شوم. گویی این اولین باری است که به این نقطه می‌آیم. اندیشه‌ی آزادی و پرواز میان آن درختان زمان را از یادم برده بود. همانطور که دستانم روی زمین به بالشتی نسبتا نرم برایم تبدیل شده بود، صدای فریاد های آن پیر زن غرغروی عصا بدست تنم را لرزاند. خواستم بسرعت برخیزم اما چیزی از درون جلویم را گرفت. تصمیم گرفتم کمی بیشتر در آن حالت بمانم. حتی برای چند ثانیه هم که شده. پیر زن فریادهایش نزدیک و نزدیک تر می‌شد و من همانطور بی تفاوت روی زمین دراز کشیده بودم. تا آنکه ناگهان برخورد جسمی سخت را در پهلویم احساس کردم. آری، این عصایش بود که آن را با سرعت و لذتی که می‌شد به سادگی در چشمانش دید به طرف من پرت کرده بود.همانطور با فریاد گفت:- بلند شو تن لش. هیچ معلوم هست اینجا داری چه غلطی می‌کنی؟ لباس ها را شستی؟ وای بحالت اگر لکه ای روی آن ها مانده باشد.از جایم بلند شدم، سطل را در دستم گرفتم و گرد و خاک لباسم را تکاندم. سپس به سطل اشاره ای کردم و گفتم: بله خانم. لباس ها را شستم.گفت: پس بجنب. هیکل گندت رو تکون بده و  لباس‌ها را در آفتاب پهن کن. زود باش. کلی کار مانده که باید انجام بدهی.دروغ می‌گفت. هیچوقت آنقدری که از آن حرف می‌زد کاری وجود نداشت. فقط دوست داشت زحمت های من را بیشتر کند و در من ترس ایجاد کند تا تند تر کار کنم.لباس ها را پهن کردم و طبق عادت به طرف طویله رفتم تا به کارهای آنجا مشغول شوم. کاه هارا به کمک شنکش در کف زمین مرتب کردم و یونجه در اختیار گاو ها قرار دادم. به یکی از آن گاوها که بیشتر از بقیه‌شان آن را دوست داشتم نزدیک شدم. علاقه‌ام به آن به قدری بود که برایش اسم انتخاب کرده بودم. طبق معمول آن را نوازش کردم و حین نوازش کردن به سخن گفتن با او مشغول شدم. آری، در میان جمعیت آن روستا و افراد ساکن در آن خانه تنها این گاو بود که می‌توانستم با او راحت باشم و حرفهایم را با او در میان گذارم. براستی که گاهی حتی از او نظر خواهی هم می‌کردم و او نظراتش را با من درمیان می‌گذاشت. روش نظر دادنش هم به این صورت بود که اگر پس از نظر خواهی سرش را به راست می‌چرخاند یعنی موافق است و اگر سرش را به چپ می‌چرخاند یعنی مخالف است. گاو مهربان و دلسوزی بود. از حق هم نگذریم همیشه نظرهایش درست و سنجید بود. اما افسوس که کسی حرف مرا گوش نمی‌داد تا بتوانم نظر خودم را که گاو با آن موافقت کرده است با آنان در میان گذارم. ای گاو بیچاره. گوساله هایش را از او گرفته بودند. شخم زدن زمین با آن گاوآهن های فلزی و سنگین در زیر تیغ آفتاب که حتی یادش کمرم را به درد می اندازد بخشی از وظایف همیشه گی‌اش شده بود؛ و دوشیدن بی رحمانه و بی وقفه شیری که قرار بود فرزندانش را سیر کند. عاقبتش هم که مشخص است. بی آنکه به نظرش توجهی کنند سرش را می‌برند و به راحتی جایش را با گاو دیگری عوض می‌کنند. حتی فکر کردن به سرنوشتی هم که انتظار گاو را می‌کشید من را افسرده می‌ساخت. اما راستش به این گاو هم حسودی می‌کنم. حداقل زبان آدم‌ها را نمی‌فهمد که بخواهد هرروز مورد فحش و بد و بی راه و ناسزای آن احمق ها قرار بگیرد. که بخواهد غرورش شکسته شود و سرش را بالا نیاورد. که بخواهد مجبور به انجام هرکاری باشد چون که یک برده است. از طرفی هم عمرش کوتاه تر از آن بود که بخواهد فکر آینده آزارش دهد. آری؛ ای کاش من هم گاو بودم و مجبور به همکلامی با این آدم نماها نبودم. عاقبت جفتمان هم که مانند هم بود. در نهایت به محض آنکه از کار بیوفتیم مارا با یکی بهتر از ما جایگزین خواهند کرد.از زمانی که چشم باز کردم در این خانواده‌ که به مهربانی در میان اهالی روستا مشهور بودند خودم را یافتم. افسوس که من هیچگاه نتوانستم معنای مهربانی را میان مردمان این روستا بفهمم. چند باری از همسایه ها معنایش را پرسیدم اما هیچکدام نتوانستد من را در درک معنای واقعی‌اش قانع کنند. یکی از آنان گفته بود مگر در خانه‌ای که هستی به تو غذا نمی‌دهند؟ یا مگر جایی برای خوابیدنت فراهم نکرده‌اند؟ این ها همان معنای مهربانی است دیگر. آری؛ حق با او بود. جای خوابم میان گاو و گوسفندان را بشدت دوست داشتم. پس مانده غذاهایشان هم که گاهی آنقدر بی چیز و خالی از هر ماده‌ای بود که حتی حیوانات آن اطراف هم حاضر نبودند به آن لب بزنند، همیشه برایم فراهم بود. اما من بعید می‌دانم معنای مهربانی این باشد. راستش یکبار آن روی مهربانشان را دیدم و شاید توانستم اندکی متوجه شوم چرا مردم روستا به ایشان مهربان می‌گفتند. به یاد دارم زمستان سال پیش مریضی سختی گرفته بودم، آنقدر سخت که حتی زیر درخت همیشه بهار کنار خانه برایم گوری کنده بودند و یکبار شنیدم می‌گفتند گورش آن جا باشد بهتر است، مدت‌ها است کودهایمان را فقط صرف مزرعه کرده‌ایم. گور او زیر درخت می‌تواند کود خوبی برای درخت بیچاره باشد. در همان روزها بود که جای خوابم را به اولین اتاق ورودی منزلشان که انباری بود و پر از خرت و پرت، تغییر دادند. برایم پتویی گرم فراهم کردند و غذایم به غذاهایی گرم و سوپ هایی خوشمزه تغیر یافته بود. آنان در آن چند روز تمام تلاششان را کردند که من را زنده نگهدارند چرا که زنده‌ی من بیشتر از کود شدنم پای درخت همیشه بهار کنار خانه ارزش داشت. براستی اگر همان زمستان سال گذشته مرده بودم دیگر سر چه کسی فریاد می‌کشیدند و کارهای مشقت بارشان را چه کسی انجام می‌داد؟ چه کسی برایشان بی وقفه کار می‌کرد و عصبانیتشان را بر سر چه کسی خالی می‌کردند؟ نه، فکر نمی‌کنم این معنای مهربانی باشد. من همچنان در درک معنای مهربانی عاجز هستم و غیر از چند روز بیماری‌ام هیچگاه دیگر نتوانستم آن را لمس کنم. اما شاید مهربانیشان را خرج افراد دیگری می‌کنند نه من. شاید بخاطر رفتارشان با اهالی روستا باشد که به این‌ها مهربان می‌گویند، نه رفتارشان با من. شاید مهربانی می‌تواند معنایش در جاهای مختلف و بین آدم های مختلف تغییر کند. آنان می‌گویند مادرم من را بخاطر فقر به اینها فروخت و اینها هم در آن روزها که کودکی بی پناه بودم من را خریدند تا که برده ی سربراهی برایشان باشم. تمامی کودکی و نوجوانیم در این خانه سپری شده بود. آن روزها، این پیر زن غرغروی عصا بدست امروز، جوان بود و زورگوتر. اما انگار که پیری نایش را گرفته و دیگر برای فریاد زدن سر من کمی زود خسته می‌شود. شوهرش هم دست کمی از او ندارد. همانقدر زورگو و همانقدر پیر و سالخورده. فرزندانشان را به شهر فرستاده بودند تا درس بخوانند و یادم می‌آید روزی که فرزندانشان را می‌فرستادند من اشک می‌ریختم و التماس می‌کردم تا که شاید بگذارند من هم با آنان بروم و درس بخوانم. اما جوابم فریاد های این پیر زن غرغرو بود و لگد سختی که از شوهرش خوردم. آه که چقدر دردناک بود. نه فقط آن لگدی که خوردم نه. بلکه تمام آزار و اذیت هایی که طی همه ی این سال‌ها دیده بودم. اما چرا؟ گناه من چه بود که باید سنگینی نگاهشان را به دوش می‌کشیدم. نه فقط اینها بلکه کل روستا. چرا من باید برده‌ی اینها باشم و بدون چون و چرا به حرفشان گوش دهم؟ مگر اینها چه چیزی از من بیشتر دارند بجز مال و ثروت؟ آیا این مال ثروت است که به ایشان اجازه می‌دهد با آدم‌هایی همچون من اینگونه رفتار کنند و خودشان را برتر بدانند. اصلا تا کی باید گوش به فرمانشان باشم آن هم بدون آنکه کوچکترین ارزشی برایم قائل شوند. مطمئنم سرنوشت من هم مانند همین گاوهای در طویله خواهد بود. به محض آنکه از کار بیوفتم از جسد من کودی برای درخت همیشه بهار کنار خانه‌شان فراهم خواهند کرد. اما نه. ایندفعه سخت در اشتباهند. من گاو نیستم. قرار نیست من به سرنوشت گاوهای درون این طویله گرفتار شوم. من خودم را از این اسارت رها خواهم ساخت. اصلا جای مناسبی پیدا خواهم کرد و گاو ها را نیز با خودم خواهم برد. پیش من جایشان بهتر خواهد بود. من نه گوساله‌هایشان را ازشان جدا خواهم کرد و نه شیرشان را خواهم دوشید؛ و نه حتی در وسط  ظهر گرم تابستان آنان را به گاو آهن خواهم بست. آخر عمرشان هم می‌گذارم به مرگ طبیعی بمیرند و سرشان روی بدنشان باقی بماند. آری پیش من قطعا زندگی بهتری خواهند داشت.همانطور که دستم را بر پشت گاوی از بقیه گاو ها بیشتر دوستش داشتم می‌کشیدم نظرش را پرسیدم.- فکر می‌کنم دیگر وقت رفتن باشد. باید از این خانه بروم و زندگی جدید را برای خودم آماده سازم. آیا حاضری با من بیایی؟ گاو سرش را به راست چرخاند و با خوشحالی ادامه دادم:- آفرین. می‌دانستم مانند همیشه نظرهایت سنجیده و درست خواهد بود. اما متاسفم که الآن نمی‌توانم تو را با خود ببرم. ابتدا باید در خارج از اینجا مکانی امن را فراهم کنم و پس از آن به دنبال تو بیایم. فقط باید چند روزی انتظارم را بکشی.اینها را گفتم و گاو را از گردنش در آغوش گرفتم.پایم را از طویله بیرون گذاشتم. خوشحالی عجیبی را درونم احساس می‌کردم. به فکر جمع و جور کردن وسایلم افتادم. اما باید این کار را بی سر و صدا و با زیرکی خاصی انجام می‌دادم؛ چرا که اگر متوجه رفتم می‌شدند قطعا سرانجام بدی را برایم رقم می‌زدند. مدتی به این اندیشیدم که چه چیزهایی دارم و کدامشان را می‌توانم با خود ببرم تا در راه به کمکم آیند. و تمام این مدت چیزی جز لباس های تنم به خاطرم نیامد. آری، تنها دارایی‌ام همین لباس های کهنه ای بود که به تن داشتم. کمی به اطراف خیره شدم و سعی در چیدن نقشه‌ای برای فرار کردم. در یک طرف تا جایی که چشم کار می‌کرد خانه‌های روستاییان بود و در طرف دیگر کوهی بی آب و علف که بالا رفتن از آن مشقات زیادی را به همراه داشت.راه روستا که بکلی برایم مسدود بود. چراکه  با گذر از اولین کوچه آن من را می‌گرفتند و دوباره به همین خانه تحویل می‌دادند؛ و اما راه کوه، هیچکس تا به حال نتوانسته بود از آن بالا برود و بفهمد پشت آن چه خبر است. مسیری صعب العبور که شنده‌ام برده‌ی دیگری قصد گریز از آن را داشته و در نهایت بعد از چند روز بیخبری، توانسته بودند جسدش را بیابند که اسیر گرگان شده بود. با همه ی اینها ترس و نگرانی من از بالا رفتن از کوه و گرفتاری میان گرگان نبود. ترس من از پشت کوه بود که نمی‌دانستم چه کسانی انتظارم را می‌کشد. برده‌ای که یکباره ارباب خودش را رها کرده، حال کجا جایش خواهند داد؟ کجا را داشتم که بتوانم در آن زندگی کنم؟ میان کدام روستا؟ کدام قوم؟ کدام قبیله؟ امروز هم مانند تمام روزهای دیگر سرانجام افکارم به همین نقطه پوچ و تکراری رسید و صدای پیرزن غرغرو من را به خودم آورد. مانند هر روز، بعد از تمامی این افکار بی حسی عجیبی در وجودم حس کردم. سرم را پایین گرفتم و دوباره به سر کارم برگشتم.</description>
                <category>میشاک</category>
                <author>میشاک</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 22:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61621298/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-dwb5ure40lk0</link>
                <description>- تو هم بوی نَمو حس می‌کنی؟- آره. فکر کنم بارون دیشب تا صبح ادامه داشته.من عاشق شنیدن صدای بارونم. دیشب با اینکه خیلی خسته بودم اما تا نیمه های شب بیدار موندم و به صدای باران گوش دادم.- صدای بارون؟ آه! آره. صدای بارون. صدای بارون برای من آوایی از بهشته که انگار معنای زندگیو تو خودش جا داده. الماس‌هایی از آسمون که خدا به بنده‌هاش می‌بخشه تا توان ادامه دادن داشته باشن. استرس رعشه‌ی اندکی بر تنم انداخته بود. نسیم خنکی می‌وزید و بوی بهار در سرم می‌پیچید. میان انبوهی از بوی نم باران و گل های معطر، عطر وجودش را به خوبی تشخیص می‌دادم و همانند دفعات قبل مدهوش بوی تنش شده بودم. دیگر طاقت نداشتم. دلم می‌خواست اینبار هرطور که شده حرفم را بزنم و خود را از این رنج برهانم. فکرش به اندازه کافی مرا در این مدت آزرده بود. دیگر کافیست. می‌خواستم دست از سر آزردن خود بردارم و بی آنکه به عاقبت کار بیاندیشم حرفم را بگویم.اما! اما نه.هیچ فکر کرده ای که قرار است چه چیزی به او بگویی؟ می‌خواهی بگویی دوستت دارم؟ در این مدت حتی مطمئن نیستم که نگاهم رو به او بوده یا داشتم جهت دیگری را تماشا می‌کردم. آیا او با خود نگفته است که چرا حتی نگاهم را از او دریغ می‌کنم؟ او نمی‌خواهد بپرسد از چه چیز او خوشم آمده وقتی حتی به خوبی او را نگاه نکرده‌ام؟ خب؛ ایرادی ندارد که. مگر در این شهر فقط من نابینا هستم؟ نمی‌شود که هم نابینا باشی و هم دختری را دوست داشته باشی؟ نمی‌شود ندید عاشق شد؟ اما! نه!  نمی‌دانم! براستی چگونه می‌شود با چشمان بسته عاشق شخصی شد و تا این حد او را دوست داشت. اصلا! اصلا چه چیزی در وجودش او را برای من از سایرین ممتاز ساخته؟ من که نمی‌توانم او را ببینم. لحنش؟ سخن گفتنش؟ شیوایی کلماتش؟ یا بوی پیرآهنش؟ نمی‌دانم.اما هرچه که هست می‌دانم او برای من با سایرین فرق می‌کند. او برای من شخصی آشناست که گویی سالهاست در دنیای تاریک خود او را می‌شناسم. گویی مدت هاست که آمدنش را انتظار می‌کشم. گویی... . رویم را به سویش کردم و گفتم: - امروز‌ چی شد که اومدی؟ با طمأنینه و لحنی آرام همچون همیشه گفت:- انگار فراموش‌ کردی؟ دیروز حرفت نیمه کاره موند، گفتی امروز هم بیام تا بتونی حرفتو تموم کنی.آه خدای من. یادم رفته بود. حق با اوست. دیروز هم همین کلنجار را با خودم داشتم و می‌خواستم او را از عشق خود نسبت به او با خبر سازم. اما! اما نشد. حرفم را خوردم. برای خودم هم این موضوع نا مفهوم است. چگونه به او توضیح دهم؟ مگر بی آنکه کسی را ببینی می‌توانی عاشقش شوی؟اندکی با خود اندیشیدم. دلم نمی‌خواست امروز هم حرفم نیمه کاره بماند. شاید! شاید اگر حرفم را نزنم دیگر فردایی نباشد. اما! براستی چه چیزی او را به اینجا کشانده است؟ چرا باید بخاطر شنیدن حرف من حاضر باشد باز هم به اینجا بیاید و کنارم بنشیند؟ شاید او هم از من خوشش آمده؟ اما! اما از چه چیز من خوشش آمده؟ آیا من زیبا هستم؟ آیا لباس های قشنگی به تن دارم؟ آیا قامتم بلند تر از سایرین است؟ آيا...؟چقدر رنج آور است که حتی نمی‌دانی قیافه‌ات چه شکلی دارد و مردم تو را چگونه می‌بینند. چه درد عمیقیست که باید دوست داشتنت را اینگونه پنهان سازی و برای وجود عشقی که در سر پرورانده‌ای هیچ دلیلی نداشته باشی.بار دیگر رویم را به جهتی که صدایش را می‌شنیدم برگرداندم و با نیش خندی گفتم.- آه خدای من! آره درست میگی. دیروز حرفم نیمه کاره موند.تپش قلبم به حدی بالا رفته بود که حتی از روی لباس هم می‌شد آن را تشخیص داد. اما اینبار دیگر حرفم را نخواهم خورد. اینبار دیگر بی هیچ استرس و ترسی حرفم را می‌گویم.ذره ای خودم را تکان دادم و سرم را بالا آورم. نفسی چاق کردم و با سرفه‌ای کوچک سعی کردم اعتماد به نفسم را در صدایم جمع کنم. سپس یکباره و بی مقدمه گفتم: من تورا دوست دارم.سکوت ممتدی حاکم شد. تنها آوایی که به گوشم می‌رسید صدای باد و گنجشک‌های آواز خوان آن اطراف بود. تمام دقتم را جمع کردم تا که شاید صدای نفس هایش را بشنوم. اما هیچ صدایی نمی‌آمد.هیجان و ترس عجیبی وجودم را پر کرده بود. صورتم را همانطور به جهتی که صدای او آمده بود دوخته بودم به امید آنکه همچنان آنجا نشسته باشد. حتی نمی‌دانستم که آیا او همچنان آنجاست؟ یا اینکه با شنیدن حرفم مرا ترک کرده بود و دیگر مخاطبی برای سخنانم نداشتم. آیا باید دستم را دراز می‌کردم و سعی می‌کردم با لمس کردنش از وجودش مطلع گردم؟ نه! معلوم است که نه. اینکار به کلی او را ناراحت می‌ساخت و اگر تا این موقع مرا ترک نکرده بود، قطعا با این کار مرا ترک می‌کرد. پس باید چه می‌کردم؟ چه راهی جز انتظار کشیدن برایم وجود داشت؟درهمین حین ناگهان صدایش در گوشم پیچید!گویی روی دشتی از آتش، باران باریده باشد.- منو؟ منو دوست داری؟ اما! اما چطور میشه. آه خدای من.- آره، دوستت دارم. شاید متوجه شرایط من شده باشی اما باید برات توضیح بدم.- نه صبر کن! کدوم شرایط؟ منکه اصلا تورو نمی‌بینم.همانطور صورتم را بی آنکه چیزی بگویم به او دوختم. نمی‌دانستم دارد چه اتفاقی می افتد؟‌ آیا درست شنیده بودم؟ گفت که مرا نمی‌بیند؟ اما چطور؟ چطور چنین چیزی امکان دارد؟‌ شاید اشتباه متوجه شده ام. شاید...باری دیگر رو به او پرسیدم.متوجه منظورت نشدم. یعنی چی که منو نمی‌بینی؟- من نابینا هستم. تعجب می‌کنم که تا الآن متوجه این موضوع نشدی.بی آنکه چیزی بگویم سرم را پایین انداختم و در سکوت خویش هزاران سؤال را از سر گذراندم. یعنی او هم مرا نمی‌بیند؟ یعنی در تمام این مدت با نابینایی چون خود هم صحبت بودم و نگران بودم نکند دریغ کردن نگاه‌هایم او را آزرده باشد؟ یعنی عاشق دختر نابینایی چون خودم شده‌ام؟آری. او چشمان نابینایش را به من دوخته بود و بی آنکه بداند من هم چون او نابینا هستم، داشت از چشمان کم توان خود سخن می‌گفت. بی آنکه بداند در من چه می‌گذرد و چگونه مرا مبهوت و سرگردان ساخته است.رویم را به سویش برگرداندم و بی درنگ گفتم: خب! راستش را بخواهی من هم نابینا هستم.کمی سکوت کرد. سپس خنده ای سر داد و گفت: -راست میگی؟ یعنی هردومون نابینا هستیم؟ چقدر عجیب. هیچوقت فکر نمی‌کردم که یه آدم نابینا عاشقم بشه.گفتم: -مگه چه ایرادی داره؟ مگه نمی‌شه هم نابینا باشی و هم عاشق؟ مگه نابیناها عاشق نمیشن؟ مگه همه چی وابسته به چشم و دیدنه؟ کمی سکوت کرد.جواب داد: -بدونه اینکه منو ببینی عاشقم شدی؟ اگه اینطوریه پس بگو از چیه من خوشت اومده؟سکوت کردم. براستی پاسخی برایش نداشتم. آیا همه چیز وابسته به دیدن بود؟ آیا این زیبایی صورت بود که انسان ها را مجذوب یکدیگر می‌ساخت؟ آیا در دنیای تاریک من و چون من ها جایی برای عاشقی وجود نداشت؛ چرا که قرار بود از روی ظاهر و با دیدن دوست داشته باشیم؟رو بهش گفتم: -چون آدمارو نمی‌بینی تا حالا نشده کسیو دوست داشته باشی؟گفت: -چرا. آدمای زیادیو دوست داشتم. هم کلاسیام. دوستام. آدم‌ایی که باهاشون سر و کار دارم. اما عاشق هیچ کدومشون نبودم.دیگر برایش جوابی نداشتم. سرم را پایین انداختم و غرق در افکار خویش شدم. عشقی در من جاری بود که نه تنها برایش دلیل و منطقی نداشتم بلکه حتی از اثباتش هم عاجز مانده بودم. نمی‌دانم چه مدت در سکوت خویش فرو رفته بودم. چند دقیقه یا چند ساعت. اما پس از مدتی سرم را بالا آوردم و صدایش زدم. جوابی دریافت نکردم. نفسم را حبس کردم و سکوت کردم  تا که شاید بتوانم صدای نفس هایش را بشنوم. اما هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. یکبار دیگر صدایش زدم اما همچون بار قبل جوابی دریافت نکردم. اینبار به آرامی و با اندکی جرعت دستم را به سویش دراز کردم تا با لمس تنش از وجودش با خبر گردم. اما دستم در باد غوطه می‌خورد بی آنکه به شیئی برخورد کند. با سرعتی کمی بیشتر از بار قبل دستم را به جهت های دیگر چرخاندم. اما باز هم جز لمس باد چیزی را حس نمی‌کردم. پس از گذشت اندک زمانی به آرامی عصایم را در دست گرفتم. از جایم برخواستم و همانطور که سرم پایین بود به سمت خانه روانه شدم.</description>
                <category>میشاک</category>
                <author>میشاک</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 02:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61621298/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-j7yevnvkkmis</link>
                <description>اگر شاعری، اگر راهی برای انتشار شعر می‌شناسی، یا حتی اگر فقط به شعر علاقه هم داری احتمالا بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم و از هم بخونیم و به کار‌های هم ایراد بگیریم. ممنون از اینکه شعرمو میخونی:من هنوزم هر شبم با یاد تو سر می‌شودیادی از جنس غم و تاریکی و وهمی عمیقدر خیالم گاهی با بویت هم آغوش می‌شوماین چه رؤیای غم انگیزیست درونم ای دریغبا دو چشم خیره بر آسمان می‌شوم در خلوتمآسمانی که برایم‌ یک‌ ستاره جا نداشتماه‌ْرویم را ز من دزدید و قلبم را شکستجان سردم را میان بی‌ کسی ها جا گذاشتبی هوا ناگه دچارت گشتم این جرم من استدل سپردم به جهانت که مرا در خود کشیدآرام آهسته شدم آغشته بر آغوش توبوی عطرت عاشقانه بر مشامم می‌رسیدمن سزاوار چه بودم؟ این چنین پوچی و یأس؟یا که تقدیر من اینگونه مرا همراه نیستاز همه عالم بریدم در نبودت جانِ مندیگر هیچ راهی به این رنجیده تن هموار نیست</description>
                <category>میشاک</category>
                <author>میشاک</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 00:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و آنچه اهمیت داشت حال خوب بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61621298/%D9%88-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jqqxaciuhw79</link>
                <description>دیگر چه فرقی داشت بهار باشد یا زمستان؟ مگر حال خوب در گِرو تغییر فصل است؟ اگر هم تأثیری داشته باشد راستش را بخواهی من فصل ریزش برگ‌ها را بیشتر دوست دارم. شاید همین خلاف نظر دیگران تفکر کردن‌هایم مرا به این روز انداخته. باور کن. وگرنه مرا چه به اظهار نظر و بحث درباره ریزش برگ و جوانه‌های بهاری. تبریکت را بگو و بگذر دیگر.همین سال پیش بود که از ذوق آمدن بهار داشتم پر در می‌آوردم. هوای خوب. بوی بهار نارنج در کوچه پس کوچه‌های شهر. آواز گنجشک‌ها. خیال می‌کردم ماندگار است. حال خوبم را می‌گویم. اما! بگذریم.سال پیش هم برایم سرشار از تجربه بود. مهم‌ترینش را می‌گویم که چقدر ساده و به یکباره همه چیز می‌تواند تغییر کند و شکلی جدید به خود بگیرد. دقیقا مانند همین زمین. زمینی که بر تن درختان خشک شده‌اش شکوفه‌های جدید می‌رویاند و گویی به آن‌ها فرصت دوباره زیستن می‌دهد. آری‌. زندگی روی چنین زمینی تجربه‌ی بی‌نظیریست. اما در چشم من آنچه اهمیت داشت حال خوبی بود که انگار به این سادگی میسّر نمی‌شد. نه اینکه سخت گیر باشم یا که خدایی ناکرده خواسته‌ای نا معقول در سر پرورانده باشم. نه! اما شاید همه چیز می‌توانست جور دیگری باشد.‌ شاید شادی هایمان می‌توانست همیشگی و از ته قلب باشد. شاید می‌شد برای خوشحال بودن منتظر تغییر فصل نماند. و یا شاید من هم می‌توانستم با هر عیدی در شادی دیگران شریک شوم.</description>
                <category>میشاک</category>
                <author>میشاک</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 00:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجا جا مانده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61621298/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-juxbebjvigjp</link>
                <description>آری مثل همیشه است. همانقدر سبز‌، همانقدر رنگین. نسیم ملایم آکنده از عطر چمنزار ها.‌ آفتاب مشتعل بر تن کوهسار‌ها. و حس رهاییه پرواز بر فراز سبزه‌زار‌ها. همه‌شان را دوست دارم. هم‌پروازهایم را می‌گویم. مهاجرانی همیشگی که شرط زنده ماندنشان رفتن است. پرواز بر آنسوی گیتی. جایی که چند دانه خوراک و ذره‌ای آب راحت‌تر بدست آید. تلاشی بی انتها برای زنده ماندن. سال پیش هم همین بود. سال پیش‌تر از آن هم همینطور. پدرم همیشه می‌گفت: آخر‌ پرنده‌های مهاجر را چه به یکجا نشینی؟ ما آمده‌ایم که پرواز کنیم. از این‌ سو به آن سوی دنیا. زندگی‌ برای ما همین است دیگر. اما من از این‌ روند خسته‌ شده‌ام. دلم می‌خواهد جایی آرام و ساکت به زندگی‌ام ادامه دهم. دلم می‌خواهد پروازم به آنسوی دنیا نه از ترس آب و دانه، بلکه برای تفریح و از سر سرخوشی باشد. دیگر دلم نمی‌خواهد در کوچ‌ بعدی شرکت‌ کنم. امروز روز آخر‌ سفر است. رئیس در همین دشت، جایی همین حوالی مکانی نسبتا امن را پیدا خواهد کرد و همه‌مان مابقی سال را آنجا سپری می‌کنیم. تا شروع سرما و برگشت از راه آمده. اما این دشت کمی عجیب بنظر می‌آید. هیچ پرنده‌ی دیگری را در این حوالی نمی‌بینم. یعنی کجا رفته‌اند؟ مگر‌ می‌شود دشتی به این سرسبزی هیچ جنبنده‌ای را درون خود جای نداده باشد؟ یعنی کجا... صدای تیر!!«پرنده‌ی بی‌نوا در هوا چرخ زد و چرخید تا آنکه با شدت به سنگی عظیم برخورد کرد و روی زمین افتاد»آه خدای من. آخ بالم.‌ کمک! من اینجا هستم. آخ! نمی‌توانم از جایم تکان بخورم. کمک؛ من اینجا هستم. «دسته‌ی پرندگان که پس از صدای شلیک از هم جدا شده بودند، دوباره به هم پیوستند و با سرعت شروع به دور شدن کردند.» نه. دلم نمیخواهد‌ اینجا بمانم. آخ‌‌ بالم درد می‌کند. وجود گلو‌له‌‌ای داغ را در تنم حس می‌کنم. یعنی همه‌اش همین بود؟ همینقدر ساده؟ دشتی چنین پهناور و سرسبز برای ما‌ جایی نداشت؟ مگر گناه ما چه بود؟ چیزی بیش از ذرّه‌ای دانه و آب می‌خواستیم؟ جهانی چنین بزرگ، جهانی چنین مملوء از نعمت. آیا خواسته ما چیزی فراتر از حقمان بود؟نفس‌هایم به شماره افتاده است. چشمانم سیاهی می‌رود. یعنی من را رها کردند و رفتند؟ صدای! صدای پا می‌آید.آخ بالم صبر کنید.من اینجا جا مانده‌ام.</description>
                <category>میشاک</category>
                <author>میشاک</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 19:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>