<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های باران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61674776</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:53:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>باران</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61674776</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پانصد و ده کیلومتر مربع مساحت را می توان شکل داد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61674776/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-alanijhx63if</link>
                <description>هر فردی را زنجیره‌ای از عوامل مختلف می‌سازند.محیط زندگی‌اش، میزان امنیت، دارایی، والدین، دوستان، بستگان، امکانات اطرافش، اتفاقاتی که در زندگی خود و اطرافیانش رخ داده است، محتواهایی که به آن‌ها علاقه‌مند است یا دنبالشان می‌کند، میزان تجربه‌ای که نسبت به هر موضوعی دارد و عاداتی که در زندگی‌اش به آن‌ها دچار است، سبک زندگی، دین خودش، خانواده و اطرافیانش، استعدادها و توانایی‌های ذاتی و آموختنی او، و این زنجیره‌ها و هزاران عامل دیگر، «منِ» حال حاضر را می‌سازند. مجموعه‌ای از این افراد جامعه را شکل می‌دهند و در زیرمجموعه‌های آن جامعه‌ی کلی، اجتماع‌های کوچک‌تری جای می‌گیرند.هر آدمی، متناسب با این عوامل، شخصیت منحصربه‌فردی پیدا می‌کند که روی اطراف خود اثر می‌گذارد؛ یکی تبدیل به قاتل می‌شود، دیگری فوتبالیست، یکی سیاست‌مدار، یکی مهربان، دیگری خشن یا آرام. و همه‌ی این‌ها بزرگ‌ترین محیط اطراف ما یعنی زمین را تحت تأثیر قرار می‌دهند.ما هیچ‌گونه کنترلی روی زندگی پیرامون‌مان نداریم و تنها چیزی که تا حد خوبی در اختیار ماست، خودمان و شخصیت‌مان است.و این شخصیت ها بسیار بسیار اهمیت دارد، چون تعیین می‌کند که در برابر خفت‌گیری چگونه واکنش نشان می‌دهیم، در برابر تجاوز چه عکس‌العملی داریم، نسبت به ظلم‌های اطراف چه رفتاری از خود نشان می‌دهیم، و حتی واکنش‌مان به مرگ یا تولد عزیزان‌مان یا دریافت هزار میلیون دلار چگونه خواهد بود.ما افرادی در جامعه می‌شویم که تحت تأثیر تمام چیزهایی هستیم که خواسته یا ناخواسته در اطراف‌مان اتفاق می‌افتند. و برای من ترسناک است که وقتی بزرگ‌تر شوم، قرار است چگونه به هر چیز واکنش نشان دهم. دوست دارم فردی باشم که روی اطرافیانش تأثیرگذار است؛ و وقتی مردم، چیزهایی را که از من به جا مانده فراموش نمی‌کنند. دلم می‌خواهد شغلی داشته باشم که زندگی انسان‌ها را بهتر کند و نجات دهد، و تأثیری چشم‌گیر بر جامعه داشته باشد. دوست ندارم آدم‌ها وقتی این دنیا را ترک می‌کنند، پشیمان یا حسرت‌خورده باشند. و نمی‌خواهم نسبت به فقر، خشونت، جنگ و مسائل دیگر بی‌تفاوت باشم.یک بار یکی از دوستان خوبم به من گفت: تفکر زیاد درباره‌ی نبودِ امنیت، مثل فکر کردن بیش از حد به چیزهایی مثل روح یا سوسک است؛ آدم ناخواسته آن را همه‌جا می‌بیند و احساسش می‌کند. با حرفش موافق بودم و به همین دلیل می‌دانم باید در این‌گونه مسائل میانه‌رو باشم و بیشتر محتواهای مثبت به ذهنم وارد کنم؛ چون این روی دیدگاه من نسبت به دنیا و تصمیم‌گیری‌هایم تأثیر زیادی دارد. چنین افکاری وسواس ذهنی ایجاد می‌کند و باعث می‌شود آدم مدام در ترس و ناامنی زندگی کند. علاوه‌براین، فکر کردن مداوم به چنین موضوعاتی برای فرد کم‌سن‌وسالی مثل من می‌تواند مضر باشد. چون تصور اینکه قرار است در بزرگسالی از هر نظر روی پای خودم بایستم و از لحاظ امنیت، مالی، محیطی و احساسی، خودم را تأمین کنم، ترسناک است. اما فکر کردن به این مسائل، گاهی ترسناک‌تر از خودِ اتفاقات است، چون وقتی واقعه‌ای رخ می‌دهد، آدم در شرایط واقعی قرار می‌گیرد و با جریان زندگی همراه می‌شود و در نهایت به نتیجه‌ای می‌رسد.می‌خواهم به موضوع دیگری هم اشاره کنم. صحبت از محتواهایی شد که وارد ذهن ما می‌شوند. برای من بسیار ترسناک و نگران‌کننده است که درصد زیادی از تصمیم‌هایی که می‌گیرم، تحت تأثیر کنترل رسانه‌هاست؛ به‌ویژه رسانه‌های غربی. و من نمی‌خواهم فردی باشم که تصمیم‌هایش از خواسته‌ی دیگران نشأت گرفته است.در همین زمینه می‌خواهم یک فیلم معرفی کنم: فیلمی به نام Inception (تلقین) به کارگردانی کریستوفر نولان – که به عقیده‌ی من یکی از بهترین کارگردانان حال حاضر است – که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد. این فیلم، مفهومی را که درباره‌اش نوشتم، به‌خوبی منتقل می‌کند: اینکه آدم‌ها فکر می‌کنند تصمیمات‌شان از خودشان سرچشمه می‌گیرد، در حالی که در واقع، این تلقین محیط و اطرافیان است.در آخر باید بگویم: بیایید خودساخته باشیم تا بتوانیم این ۵۱۰ میلیون کیلومتر مربع زمین را پر از انسان‌های مفید و سالم کنیم، جامعه‌ای قوی و بی‌نظیر بسازیم، و بهشتی را که از آن سخن می‌گوییم، همین‌جا روی زمین جاری کنیم.آدم‌ها ساخته‌ی انتخاب‌های خودشان نیستند، بلکه انتخاب‌هایشان ساخته‌ی شرایطی‌ست که هیچ‌وقت کامل در اختیارشان نبوده است.پایانپی‌نوشت:ببخشید اگر این متن ارزش ادبی نداشت و منسجم نبود؛ اما دوست دارم نظرتان را درباره‌ی این متن و محتوایش بدانم. لطفاً اگر مشکلی در آن دیدید، یا نکته‌ی خوبی بود که توجه‌تان را جلب کرد، حتماً بهم خبر بدهید. راستی، این دومین پست من در ویرگول است!</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 22:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی دانم نمی دانند نمی دانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61674776/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-v9ndcv94fujl</link>
                <description>من بارانم.تنها همین را می‌دانم.آدم‌ها را دوست دارم.حرف زدن را، حرکت را، دوستانم را...همین و بس.اما باران را نمی‌شناسم.دیگران هم نمی‌شناسند.مهم نیست چقدر تلاش کنند،نمی‌فهمند باران چیست.من هم نمی‌دانم کیستم.ما همه از وجود باران نادانیم.اما این را می‌دانم:باران پرانرژی‌ست.اگر نمودار بود، تا خورشید می‌رفت و آن‌جا گودالی می‌ساخت.ولی همان نمودار، سقوط هم می‌کرد.جاذبه، حتی از میلیون‌ها سال نوری آن‌سوتر، او را می‌کشید به پایین‌ترین لایه‌ی زمین.باران، در یک سال گذشته، درگیر سقوط بود.از مرکز خورشید تا اعماق زمین.با آن‌همه اوج گرفتن، صدای سقوطش گوش‌خراش بود.همه می‌شنیدند،ولی سکوت می‌کردند.می‌شنیدند و نگاه می‌کردند،اما هیچ‌کس نزدیک نشد.چرا؟شاید می‌ترسیدند ترکشی از نوک تیز نمودار، به آن‌ها بخورد.شاید اهمیت نمی‌دادند.شاید فکر می‌کردند تنهایی‌اش راحت‌تر است.همه عقب رفتند.تا جایی دورتر از صدای باران.دورترین نقطه‌ی کهکشان را برای خود انتخاب کردند.برخی نزدیک‌تر، برخی دورتر،اما همه دور بودند.اگر هم فریاد می‌زدم،صدایم به آن‌ها نمی‌رسید.یا شاید می‌رسید،اما تظاهر می‌کردند که نمی‌شنوند.باران ناراحت بود.او صدای سقوط آدم‌ها را می‌شنید و می‌دوید سمت‌شان،اما صدای خودش بی‌پاسخ می‌ماند.ارتباط‌هایش، برای خودش، همه یک‌طرفه بود.باران انتظاری نداشت،اما دیگران از او انتظار داشتند.و امروز باران چیزی فهمید:فهمید هیچ‌وقت خودش را برای دیگران ترجمه نکرده.هیچ‌کس نمی‌داند چطور باید با سقوط باران رفتار کند.آن‌قدر از صدای خورد شدنش با خاک ترسیده‌اندکه حتی نگاهش نمی‌کنند.تنها کسی که با او درباره‌ی خودش حرف زد،دختر جوانی بود باهوش و ساکت.باران او را قبول دارد.او گفت شاید اگر باران می‌خواست کسی کنارش باشد،باید اول اجازه می‌داد.باران هیچ‌وقت نگفته بود که…دوست دارد کسی وقتی سقوط می‌کند،بی‌حرف و بی‌پرسش،فقط کنارش بنشیند.باران از ارتباطاتش حس دوطرفه نمی‌گرفت.او شوخی می‌کرد، می‌خندید، حس خوب می‌داد، می‌ماند.اما وقتی دیگر نخندید،همه دل‌شان برای &quot;باران قدیمی&quot; تنگ شد.برای برگرداندنش چه کردند؟هیچ.فقط ناراحتی‌شان را گفتند.اما وقتی باران یک سال سکوت کرد و فقط گریه،هیچ‌کدام نماندند.درست است، باران دلخور بود.انتظار داشت بمانند.ولی خودش هم هیچ‌وقت اجازه‌ی رسیدن نداد.نمی‌دانست فقط خودش صدای مغزش را می‌شنود، نه دیگران.و حالا می‌دانی چه چیزی غم‌انگیز است؟این‌که خیلی دیر شده.باران دیگر مطمئن نیست پاییز امسال،خیلی از آن‌ها را بشناسد.زندگی همین است.من نمی‌دانم.تو نمی‌دانی.او نمی‌داند.ما با هم نادانیم.و خیلی زود…دیر می‌شود.خیلی زودتر از آن‌چه در مخیلیمان بگنجد.پی نوشت:این اولین پست من بود.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 22:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>