<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رئوستا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61715120</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:56:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3965211/avatar/in06zd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رئوستا.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61715120</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر کاری دلتان می خواهد ، انجام بدهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-cw0rimhfxb5l</link>
                <description>هر کاری دلتان می خواهد انجام بدهید!میخواهید نماز بخوانید؟ خب بخوانید.میخواهید سیگار بکشید؟ خب بکشید.به تن زدن لباس های آزاد را دوست دارید؟ بپوشید!با چادر و عبا راحت ترید ؟ راحت باشید!دل به موهای بلند دارید؟ مو بلند کنید!تتو می پسندید؟ خب بزنید!علاقه به موسیقی و نقاشی دارید؟ بنوازید ، خلق کنید !دوست دارید درس بخوانید؟ خب بخوانید!دوست دارید وارد بازار و جامعه شوید؟ خوش آمد می گویم.علاقه به گیم دارید؟ انجامش بدهید !خیلی آسان است ، کل زندگیتان را صرف کاری بکنید که می خواهید انجامش بدهید !مشروب خوردن را دوست دارید؟ بی محابا بنوشید !هیچ کدام را انجام نمی دهید؟ ایستاده برایتان دست میزنم !همه را انجام می دهید؟ باز هم می ایستم و تشویقتان می کنم !اما ! اما ..متوجه این باشید که هیچ ادمی با هر کدام از این ویژگی ها نمیتواند انسان خوب یا بدی باشد !دائم الخمر هایی را دیده ایم که از صد هشیار ، هشیار تر بودند !یاد بگیرید که هیچ کدام از این ها به شما هیچ ربطی ندارد !بدانید که وقتی چیزی به شما ربطی ندارد به این معنی نیست که شما فقط حق حرف زدن و تحقیر آن را ندارید !حرف نزدن وظیفه ی قطعی و حتمی شماست ! شما درباره هیچ ادمی ، ویژگی های هیچ انسانی حق ندارید چه با خودش چه با دیگری حرف بزنید و از نظر من نه به تحقیر و نه به تشویق !وقتی چیزی به شما ربطی ندارد ، یعنی شما حتی حق ندارید آن رفتار را خوب یا بد بنامید !درس خواندن خوب است یا بد ؟ کار کردن خوب است یا بد؟ مصرف سیگار خوب است یا بد؟ نمی دانیم ! تمام .با قطعیت می توانید بگویید کاری خوب است یا بد ؟ اصلا خوب و بدی وجود دارد ؟ اینها صرفا کلمات هستند ، وقتی می خواهید به فرزندانتان و یا هر فردی که مسئولیت پرورش آن را دارید آموزش بدهید با کمک این کلمات آموزش بدهید !اینها هم مثل هزاران هزار کلمه ی دیگرند که با کلمه شدن ارزش اصلی خود را از دست داده اند !هر کاری معایب خوش را دارد محاسن خودش ! یکی دلش میخواهد معایب را ببیند یکی دلش میخواهد محاسن را ببیند !شما نه تنها حق حرف زدن در مورد آن را ندارید بلکه حتی حق اینکه قضاوت کنید که خوب است یا بد را هم ندارید ، حتی در ذهن !سیگار کشیدن را دوست ندارید؟ کسی شما را مجبور به دوستی با افرادی که سیگار می کشند ، نکرده !به نظرتان درس خواندن راه به جایی نمی برد ؟ نه کسی شما محبور به انجام آن کرده و نه کسی شما را مجبور به رفاقت با افراد درس خوان کرده !همینقدر ساده !میخواهید کاری را انجام بدهید؟ انجام بدهید !نمی خواهید ؟خب انجام ندهید !و یادتان باشد شما نه حق این را دارید که آن را خوب و بد بنامید !و نه حق این را دارید که فرد فاعل را خوب و بد بنامید !و نه حتی حق این را دارید که در مورد آن حرف بزنید.شما فقط میتوانید تصمیم بگیرید که ایا دوست دارید آن کار را انجام بدهید ؟ یا نه ؟شما فقط می توانید تصمیم بگیرید که ایا دوست دارید که یک فرد با یک مجموعه رفتار در زندگی شما حضور داشته باشد ؟ یا نه ؟!راحت باشید ، نفس بکشید ، اینقدر ذهن خود را مشغول رفتار این و آن نکنید ، شما دانای کل نیستید!</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 14:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-cqrekfokmcqr</link>
                <description>آه عزیزماز نظرم بدترین ظلمی که انسان می تواند در حق خود روا دارد آن است که برای مرهم گزاشتن بر زخم های دشمن منتظر طبیب بماندآمدن طبیب بر سر مِیِت را چه سود؟میتوانستی خود دست بر زخمت گزاشته جلوی خون ریزی را گرفته ،خود درمان کنی ! اما چه کردی؟ صبر،صبر،صبر در طلب ناجی!حق هم داشتی ، ناجی تو به شدت زیبا و دلربا بود تو هم به آسانی دل داده بودی تا بِرُباید امادلدار از زخم تو بی خبر بود یا نبود ، نیامد و حالا تو با حجم عظیمی شرمساری به چشمان خود می نگریبه احساساتی که در بنای مستحکم قلب مدفون و متعفن شده انددخترکمما می توانستیم دست بر زخم خویش نهاده بلند شده و برقصیم و با خون خود جهانمان را بیآراییم اما؟ نشستیم و غرق شدیم در خون و غم و اندوه که چرا طبیب نرسید چرا دلدار میل به آمدن ندارد دل را که دارد حداقل در نزدیکی ما دل بدارد و بگذارد خود نیز از دلمان بهره مند شویم حال که می اندیشم ما اصلا نیازمان به طبیبِ دلدار نبود!ما نیازمان آیینه بود و بس</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 22:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-lwluwxhmhyec</link>
                <description>مرا ببخش عزیزممرا ببخش ، باری دگرمرا ببخش ، مرا به اغوش بکشمرا ببخش که هنگام به زبان اوردن( صبح می شود این شب) به لکنت گرفتارممرا ببخش که از چشمانت گریزانممرا ببخش که مرهم نشدم بر زخمانتمرا ببخش که نمیتوانم با تو پیمان ببندم که روزی زخم هایت را درمان خواهم کردمرا ببخش ، مرا بچرخان و ببوسان که من از تو رنجور ترممیدانی شرمنده چشمانت شدن چه زهرآگین اِدراکی ست؟میدانی اینکه نتوانم به تو امید بدهم و بگویم که همه چیز بهترخواهد شد که خزان ما هم سر میرسد چگونه پشتم را بر خاک می کوبد؟مرا ببخش عزیزممرا ببخش و بدان ما قوی تر خواهیم شدسرو و صنوبر ما سبز نخواهد شد اما تنه ای نا تمام علم خواهد کردمرا ببخش که به تو مژده ی تبر ها  میدهممرا ببخش اما این تنه هم روزی به زمین خواهد افتادبدان که بانگ زمین خودنش جهان را کَر کندبدان که بر تن تو نقش ها زنندتو جاودانه خواهی شدمرا ببخش و بدان من برایت جنگ به پا میکنم عزیزگرچه این جنگ هم بی کشته نخواهد بود</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 22:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورا  ۸ ساعت قبل از اینکه تصمیم به مرگ بگیرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7-%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-wxjxgtjrsall</link>
                <description>نورا  ۸ ساعت قبل از اینکه تصمیم به مرگ بگیرد.برای نوراها ، زندگی ببینیم ، ۵ ساعت قبل از اینکه بخواهند بمیرد! نورایی باشیم دنبال علتی برای بازدمِ دم خواندن دارم  نوشتن دارم،  ناشیانه هزاران کتاب خوانده و نخواندههزاران منظره ی عکس نگرفته هزار نُتِ بر نخ ویولن موسیقی نکرده آرشه ی صابون کشیده نشده و صابونِ روز اول نشکسته !پیانوی خریده نشده و دفِ بر زدنش مکث شده!ارام و سکونِ ذهن ، نداشته ! طراحی و نقاشیِ نکشیده !گله ی نداشته و شکرِ نگفته شعرِ مجنونَش نبوده و مجنونِ بی جنون‌ِ بی وجودِ لیلای درونم که همچون منه بی جنونِ با وجود مجنونی نداشتهبی وجود ، نه لیلایی نه مجنونی، هیچ !چایِ دم نکرده و دم به بازدمش نداده چَشمِ بر تشعشع آفتابِ دست دراز بر لپِ اناریِ قالی هرز ندوانده سرِ به پیروزی آسمان عَلَم نکرده ام و سرِ به سجود زمین ننهاده امگل های  نبوئیده و چمن های ندوئیده ام تحسین های نمو نداده و نفرت های مدفون نکرده امسیمِ خاردار متکای دم عشا‌ء ام و پتوِ پرقوی دم صباح ام کبوتر های همسایه ی راست و خروس های بی محل همسایه ی چپ قدمننهاده ام بر لب های خشکیده ی ارض که از فراغ اخرین بوسه ی مطر شکاف کرده انددست های دست نگرفته ی دستانم و یتیم های به اغوش نکشیده ی اغوشماینها هیچند!هیچ های مُمِدم بر زیستنِ هیچِ این هیچِ بی هیچ که غیرِ هیچ هایم تمام زرقش برایم هیچ اند!</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 21:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به او ، اویی که خود را لایق عشقش نمی بینم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-kupxy0xbhuwh</link>
                <description>اکنون دوباره در شب خاموشقد می کشند همچو گیاهاندیوارهای حایل،دیوارهای مرزتا پاسدار مزرعه عشق من شونداکنون دوباره همهمه های پلید شهرچون گله مشوش ماهی هااز ظلمت کرانه ی من کوچ می کننداکنون دوباره پنجره ها خود رادر لذت تماس عطر های پراکنده باز می یابنداکنون درخت ها ،همه در باغ خفته ،پوست می اندازندو خاک با هزاران منفذذرات گیج ماه را به درون می کشدسلامآمده ام که  بنویسم، برای توبه رسم دهه ی شصتمیدانم که می خوانی و میدانی که خود را لایق پاسخ از تو ، نمی دانم .پس در طلبش هم نیستم .آمده ام که بنویسم ، برای تو ، صرفا برای تواز تو رخصت می طلبم تا فرصت این ابراز  با لحن عامیانه و ضعیف را به منه حقیر بدهی.گرچه که قدرت عشق را نابلدی زبان حقیر نمی کند.بر هر حال مغز من به من اجازه نداد تا که حدود را گذر کنم .در مغز من تو ، الهه ای ، شگفت انگیزی ، تو خود معجزه ای برای اثبات الله که تو را به وجود اورد و من مخلص الله که تو را به وجود آورد.مغز من به من اجازه نداد تا که حدود را گذر کنم.در مغز من تو ، الهه ای ، شگفت انگیزی ، تو خود معجزه ای و من این اجازه را به خود نمی دهم تا با قربت لحن به تو وجود حقیرم را به تو مُقرّب کنم.خود را لایق عشق تو ، نمی بینم .فقط میتوانم از دور ، از قعر ، اسمت را شنیده ، سخت شادمانی کرده و دوستت داشته باشم .اگر روزی ، جایی ، قدم به چَشم ما نهادی ، آمدی .من آن انسان نیستم که آمده و بگویم : منم، با تمام کمی و کاستی ها ، با تمام خیر و شر هامنم ، عاشقِ سینه چاکِ تو.خود را لایق عشق تو ، نمی بینم .من حق آوردن تو به خیال را به خود نمی دهم .از در و دیوارِ ذهن و خیالم ، کثافت چکه می کند ! در این زمانه می تواند این گونه نباشد؟خیالم از چشمانم خیالم از گوش هایم نشأت می گیرد که مگر خود را در خانه حبس کرده هیچ نشنوم و نبینم چراکه در این شهر چیزی جز مردار نیست.بنابراین ذهن و خیالم لایق حضور تو نیست .من فقط میتوانم به خود اجازه دهم که تو را در قلبم داشته باشم ، همان قلب صد پاره .صد پاره است ، اما رد پایی جز برای تو ندارد !ازآن توستمن نتوانستم . من توانایی به تپش انداختن این قلب برای فرد دیگری ، جز تو ، جز برای توندارم.این قلب فقط با نام تو کلاه از سر می اندازد!تومن توان جلودار او بودن را ندارم .نه می توانم و نه میخوام !می خواهم تا اخر عمرتا اخرین دمتو را در قلب نگه دارم .میخواهم عاشق تو باشم .میخواهم به این جنون پر و بال بدهم.اما تو اگه جایی منه ملعون را دیدی ، گذر کن ..!گذر کنمبادا اجازه دهی کسی بداند آدمی با این سِمَت از حقارت دوست دار توست !نگذار حُرم تو ، حُرم عشق تو با حضور عشق من از عرش به فرش حاضر شود.پیمان می بندم که تا انتهای عمرتا زمانیکه این روح جان در تن دارد!دوستت داشته باشم.در دل خود  فاقد هر گونه مزاحمت و سرافکندگی برای تودر ظلمت لیل و امید قمر در عشق غرق شده با خونِ قلب می نویسمو اگر کسی اسم تورا به قصد اهانت آورد.سر بر سینه اش می گذارم .با این تفاسیراجازه میدهی دوست دارت باشم؟مصرع ناقص من کاش که کامل می شدشعر در وصف تو از سوی تو نازل می شدشعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیستواژه در دست من آنگونه که می خواهم نیستمن که حیران تو حیران توام می دانمنه فقط من که در این دایره سرگردانمهمه ی عالم و آدم به تو می اندیشدشک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 01:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا دیگه آخر خطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D8%B7%D9%87-s5vnw2czk5ym</link>
                <description>هی رفیقداره تموم میشه هافردا آزادت میکننفردا آخریشهیدونه دیگه موندهیه شلاق دیگهفردا میزننشتموم میشهدستامونو باز میکنناز روی این صلیب بازمون میکنن ! بالاخره میتونیم بشینیم ! من که پاهامو حس نمیکنم ! تو چی؟هی سرتو بیار بالامنو ببینخوشحالی؟منمنمیگم خوشحال نیستم ، هستم .ولی خوشحالم نیستم!میخوام وقتی دستامو باز کردن ساعت ها بشینم همینجا .میخوام دوش بگیرم، با آب نمک !میخوام جای تکتک زخمام دوباره بسوزهجای تک به تک شلاق هامیخوام مرور کنممیخوام به یاد بیارممیخوام عزاداری کنممیخوام حالا که وقتشو دارم و هزارتا تست و ازمون مونده نیست !عزاداری کنمکه چه شد و چه بر من گذشت و که بودم در این یکسالآخ که کاش فقط کنکوری بودیم رفیق !کنکوریِ رفیق از دست داده نبودیمکنکوری جنگ زده نبودیمکنکوری محرم کشیده نبودیمکاش تاسوعا نمی دیدیمکاش عاشورا نداشتیمکاش محرمو برامون بازسازی نمیکردنمیخوام بخندمازون خنده ها که به سرفه میوفتیازونا که تهش گریه استفارغ از هر نتیجه ایچه ها که نکشیدیم رفیقجنگ ندیدم ؟ که دیدیممرگ ندیدیم ؟ که دیدیمیادته؟اون روز صبح؟ نشسته بودیم تو کلاس منتظر معلم و درسولی چیشد ؟یکی از بچه ها اومد تو کلاس گفت بچه ها ، محی مرده !یادته؟یادته ؟ اونجا هم خندیدیمبه حرفش خندیدیمخندیدیم ولی نفسمون بند اومد ، خندیدیم ولی یه قلوه سنگ کاشتن تو گلومونیعنی چی ؟ اون فقط سه چهار روزه نیومده مدرسه ! یعنی چی که مرده؟ چی داری میگی؟مگه میشه به همین راحتی ؟ مرده ؟ آره ، به همون راحتیهی💔یادته ؟ یادته به رفیقمون پیام دادیم ؟ یادته ؟ جواب نمیداد ! باخودمون گفتیم د.وث داره خر میزنهبابا وایستا باهم درس بخونیمحداقل جواب منو که بدهیادته؟ فک کردیم گوشی رو گزاشته کنار درس بخونه!یادته؟ داشمون بود ، همه کسمون بود ، پناهمون بود ، نور دیده مون بودرفیقمون نبود که ! خدامون بود ! مردم رنگ چشم معشوقشونو از بر بودن ! ما رنگ چشم اونو وقتی سر صف غیبت میکردیم و افتاب مغز نداشتمونو و ابپز میکرد چیشد؟ حواسمون پرت شدانصاف بود رفیقمون جلو چشممون پر پر شه ؟ نبود ، به علی نبود ......انصاف نبود اولین مراسم ختمی که میریم صاحب عزاش رفیقمون باشه ، نبود!جنابCruellaمیدونم نیستی ، نمیبینی ، ولی مثل سگ دلم برات تنگه رفیقم💔🙃امشب که نه ! وقتش نیستولی فردا شب میتونم..!می شینم اجازه میدم دلم تنگ شه ، غصه بخوره و....یادته صبح جمعه رو؟آخ ، امتحان نهاییا تموم شده بود! باهم قرار گزاشته بودیم جمعه رو استراحت کنیم و بعد بریم واسه ۶ تیر!یادته بیدار شدیم صبحمثل همیشه زود تر از همه از خواب بیدار شده بودیم .نوتیف؟ پارسا فراهانی شیمی(تنها کانال اصلی استاد)حیف سیگاری نیستم وگرنه الان تایم تایمه سیگاره😅باورمون نمیشدارفتیم کانالای دیگه!ایندفعه شوخی نبود!ایندفعه جنگ بود!وقتی میگفتن جنگ به تو چه تو درستو بخون، دلم میخواست داد بزنمداد بزنم بگم د اخه لعنتی ، اینا بچه هامونن ! چطور ککم نگزه ؟ چطور ککت نمی گزه ؟ کی هستی تو ؟ چی هستی؟ یعنی چی که حقشونه حکومت باید بیاد پایین ؟ حاجی اینا بچه هامونن حاجی !بیخیالبه نظرت چند ماه دیگه باز همینجاییم؟امیدوارم نباشیمحس میکنم دور مغزم و زنجیر کشیدنداره میترکه ، ولی نمیتونه بترکه !از تک به تک زخماهای کهن تنم خون میجهد!من ۱۸ ساله نیستمکسی که از ۱۵ سالگی مو سفید کرده ۱۸ ساله نیست !*یه متن بی سر و ته صرفا جهت نوشتن !*یه خسته نباشید جانانه بگم به اَمثال خودم که فقط خودمون فهمیدیم که چه بر ما گذشت !ایشالله چند سال بعد حسرت به دلتون نباشه🙂🌱ایشالله دیگه اتفاقی نباشه که مارو جای ۱۸ ساله ۸۱ ساله کنهکنکوری های ۴۰۴ بعد کنکور جشن نمیگیرن !عزا میگیرن واسه عزاداری هایی که براش وقت نداشتن .</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 23:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهزاده ی اَژدرگون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%B4%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%DA%98%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86-df4cnrlomc9j</link>
                <description>گام می نهد . نامِ دلش دل نیست ، بَم است . شاید فراتر از آن ، دلشدگی لحظه ای درنگ ندارد ، پس لرزه و پیش لرزه حالی اش نمی شود . یکسره است و بی تأمل !تپشْ دل در سینه ندارد ! در حنجره دارد . دلش میخواد یکباره قلبش را بالا بیاورد و این عذاب را به پایان برساند .نزدیک می شود . سلانه سلانه ، تمام هوشش پِی گام هایش است .نکند قدم بر مین بگذارد و نکند سنگی صدا کند و آن اژدر صمت یافته را فرا بخواند .پیشِ آن غار ژرف و مخوف میرسد.ایستاده ! رنگ پرانده !کفِ دست بر لباس می کشد تا کمی از آن عرقِ سرخرِ دستانش بکاهد.تنگنای چَشم افزون می کند تا شاید لکه نوری به چشمش بیاید اما نه ! این غارِ قیرگون قصد کوتاه آمدن ندارد .میداند که از همان لحظات اولیه که عزم به مشرف شدن به حضور او گرفته ، مطلع شده ، اما انگار قصد دل کندن از ظلمتش را ندارد.لب تر می کند ، گلو صاف می کند ، لب میزند : سلام!پاسخ تنها پژواک صدای خودش است .جرأت می گیرد ، عزم بر پا بلند کردن و نزدیک تر شدن می کند .یک صدا ! تنها یک صدا ! بت اش می کند .با چشمه ای کم سو از امید دست به تاریکی دراز می کند ._ باشه ، باشه جلو نمیام ! اومدم باهات حرف بزنم ! بخدا نیومدم غر بزنم ، نیومدم از سر تقصیر هام در برم ، اومدم گردن بگیرم ! حق با تو بود ، من مقصر بودم ، حق با تو بود نباید نقش قربانی می گرفتم ! دِ اخه لا مذهب تو چرا قهر کردی!؟ هی ! دستم درد گرفتا ! نمیای؟ترس و اضطراب در تک تک کلماتش باله می رقصند !اکنون حنجره نیز به حال دلِ لرزان گرفتار شده .دریغ از پاسخ ، مایوس دست عقب می کشد . پاهایش دیگر توان وزنش را ندارند ! می نشیند ، جلوی همان غار سهمناک که اکنون دیگر غار سهمناک نیست ، حرا است ! امن ! سرد است اما او آنجاست ! میداند تا او باشد آسیبی نخواهد دید. کمی آرام می گیرد ،کمی! ترسش از آن است که از جانب او عفو نشود .ادامه می دهد :میدونم ، میدونم ازم ناراحتی ، میدونم هزار بار بهت قول دادم بزارم کنار مسخره بازیامو ، میدونم بهت قول دادم ترک کنم ، و میدونم که قول شکستم .توکه میدونی ! توکه میدونی من ۱۱ ساله معتادم ! ازم توقع داری یه شبه بزارم کنار ؟صدا می آید .نه !این صدا صدای او نیست !نیست ، او خوش الحان بود !کجا رفت پس آن نغمه ی گوش نواز ؟او شهزاده اش بود ؟ نه ، البته که نبود !نه این صدای شهزاده اش نیست !نیست !نمی خواهد باور کند ، این صدایی که با سرفه و خونین بیرون می آید ، این صدای خراشیده ، صدای او نیست !این صدای آن انسان سرخوش نیست ! مگرنه که مدتی از او دل چرکین شده ، رو گرفته و به اینجا آمده بود؟ خش خش صدا دیگر به چه کار بود ؟این حتما بانگ غار است !غار لب به سخن گشوده ! آری ، آری ، این نوای غار است .غار می گوید : از اون شبی که قرار بود ترک کنی چند شب گذشته ؟غار را بی جواب نمی گذارد : چند شبش رو نمیدونم ولی یه سه چهار سالی ! چطور؟باز معجزه می شود ، مگر ممکن است ؟ خورشیدی کوچک در دل غار ! صدای سوختنش و دمِ خون آلودِ غار به گوشش میرسد !آری ! غار جیگاره دارد ! غار سخن می گوید :سه چهار سال !سه چهار سال یک شبه ترک کردنه ؟ من بهت نگفتم یه شبه ترک کن ! گفتم ترک کن! چهار سال زمان کمی بود؟رسما خفه خون می گیرد! حرف حق جواب داشت ؟صمت اینبار مهمان جفتشان می شود !دوباره ! با همان کور سویِ کم جانِ امید لب میزند : خواهش میکنم ! یه فرصت دیگه بهم بده !بیا ، بیا باهم بریم ، بیا بریم زندگی به سبک خودتو یادم بده ، قول میدم ، قول میدم نه ! قسم میخورم ! من و تو هنوز یه نقطه ی مشترک داریم مگه نه ؟ به علی ات قسم بخورم ، قبولم میکنی ؟می بیند ! باز هم معجزه ! دستان غار می لرزد ! غار دست داشت !خورشیدک بر زمین می افتد ! غار سر خم کرده ! اسم علی را اورده بود ! مگر میشد سر خم نکند ؟ این غار چقدر شبیه شهزاده اش شده بود ! حتما ثمره ی این چند سال همنشینی با او بود ! غار را توانسته بود تغییر بدهد ! اما او را نه!غار میغرد:چطور روت میشه اسمشو به زبونت بیاری ؟تو فقط قول هات با منو نشکستی ! حواست هست ؟ این حرفات همه تکراریه ! بس کن برو به لجنت برس .معتادی دیگه اشکال نداره که بیماریه ! اون ورم که رفتی رخ تو رخ خدا وایستا بگو من که نمی خواستم ! اولین بار اونا بهم یاد دادن !غار حقیقت را بی رحمانه تازیانه کرده بود .بغضش گرفته مجنون وار رو به لیلِ غار لب میزند : کجاست ؟ شهزادِ من کجاست ؟ بگو بیاد ، اون ادم جا زدن نبود اون کمک ام می کرد ، برو صداش کن ! خواهش می کنم ! آقا غلط کردم ! به پیر به پیغمبر ، اشتباه کردم !ببین منو شهزاد ، من دو هفته اس تو ترکما ! همینجوری بی حساب کتاب که نیومدم تصدقت. بیا بیا بیرون قهر نکن دیگه بیا !غار دستانش را جلوی او گرفته ! اجازه ی ورود نمی دهد و او اشک می ریزد !غار لب میزند : اونم ترک کرده بود نه ؟خاطرات جلوی چشمش ویراژ می دهند .اینبار نعره می کشد شاید صدایش از پس دست های این غار رسا تر به گوش او برسد !_ من مثل اون نیستم شهزاد ، من اون نیستم ، من اینقد بی شرف نیستم ، من بچه معتاد نمی کنم ، من خودم تو لجن غرق میشم ولی کسیو با خودم نمی کشم ، اون عوضی منو با خودش کشید تو لجن من دارم سعی میکنم بیام بیرون خواهش میکنم منو با اون یکی نکن !نعره می کشد ، مویه می کند : منو با شیطان زندگیم یکی نکن شهزاد !دست بر صورت می کشد شاید کمی از این اشک های مزاحم بکاهد : من اومدم دنبالت که با هم بریم ، بیا بریم ! بیا بریم درستش کنیم ! بیا تو امر کن من اطاعت ، ولی تنهام نزار خواهش میکنم !یک آن دست های سنگی غار فرو می ریزد ، راه باز میشود ، نور می تابد چشم نمی بندد میخواهد با ظهور شهزادش زلیخا شود ، چَشم از دست بدهد !او را میبیند ! بیرون آمده ! آن شهزاده ی اژدگون بیرون آمده !زخمی ! زخم در جای جای تنش دیده می شود !جناغش گویی شکافته شده ، لنگ میزند ، از انگشتانش خون می چکد ، جامه ی جدیدی ست ! تماماً از خون ساخته شده !دست سوی رخسار خون اندودِ شهزادش میبرند !بُهت زده می گوید: کی این بلا رو سرت آورده؟ندا می شوند : تو ، تو و قول هات ، تو !انگشت به گونه ی او رساندهناگهان به خود می آید !وسواس گلویش را می فشارد !شیشه پاک کن کجاست ؟اثرِ انگشتانش بر آیینه رد انداخته !ایینه پاک میکند زل میزند در چشمان خودش ! شهزادش ! اژدرش !درستش میکنم ، درستش می کنیم .من با مرگم ، تو با زندگیت .من می میرم !تو زندگی کن !</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 20:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا برویم از این ولایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-vyndy7hpcgye</link>
                <description>بیابیا و بنشین کنارم و اشک بریزبیا و کنارم بنشین و اشک بریز و حرف بزنبیا و بگو از درد، از رنج، از غمتو بیا بنشین و راه قطار اشک را بساز و کویر گونه هایت را به باران اشک مهمان کنتو بیا بنشین و حرف بزن، از سوزش اشک بگو از درد قلبتو بیا و بگذار من و گوش های من و اسمان و ماه به صدای هق هقت گوش بسپاریمبیابیا بشین و راه گریستن و درد دل در پیش بگیر و اغوش و نوازش طلب کنبیا بنشین همینجادر شب، زیرنور ماه و اسمان بی ستارهبیا و از برق چشمان پربغض طلوع بگواز عربده ی رعداز ناله ی کویراز زوزه ی تنهای گرگاز مرغ تنهای عشقاز بال خسته ی کبوتری بگو که نم باران بالهایش را همچون شانه های به ظاهر محکم من سنگین کردهبیا و بگو چرا جنگل سکوت کرده؟چرا مرغ آمین پر نمیزند؟چرا دریا بی رحمانه شن های ریز ساحل را هدف میگیرد ؟ گناهش چیست جز بی گناهی؟جز عشق؟بیا و از خورشید بگومیسوزد تا ماه بدرخشد و ماه دور زمین میگردد؟بیا و بنشین و راه گریستن در پیش بگیراما نخواه که بگریمچشمان من گریستن را از یاد بردهنخواه که بگویم ، زبان من قدرت تکلم ندارد نخواه که از تار های صوتی خاموش شده ام کار بکشمبیا بنشین و بگذار آغوشم را برایت باز کنم و سر انگشتانم را به موج موهایت دعوت بیا بنشین و بگذار من اشک هایت را پاک کنمبگذار من به حرف های تو گوش بسپارماما راه گریستن را برای چشمه ی خشک شده ی اشک من در پیش نگیربرای تار های صوتی خاموش شده ام بیتابی نکنحنجره ی من به بیان درد عادت نداردمغز من درد و غم نمی فهمدپل ارتباطی بین عقل و قلب من سال ها پیش از بین رفتوقتی قلبم زخم خورد و مغزم خندیدوقتی بدنم شلاق خورد و عقلم دویدوقتی حنجره ام التماس بیان درد داشت و عقلم منطقوقتی گدای اغوش بودم و انبار عقلم سراسر شمشوقتی قلبم حسرت کشید و مغزم عربدهوقتی قلبم گریست و شکست و قهقهه شنیدپل نشکست!پل اوار شد!نیست.اما توتو طناب نازک و طلایی بین مغز و قلبم کشیدیکه حداقل مغزم رقص انگشتانم میان موهایت و دیدن ماه و نشستن کنارت و لبخند زدن را از درجه ی حرام به مکروه تغییر دادهبیا و بنشین کنارم و بیخیال زخم های تنم شوبیخیال پل اوار شدهبیخیال چشمه ی اشک خشک شدهبیا و باور کن که من خوبمبیا و گریه کن تا من اشک هایت را پاک کنم و طرح لبخند برایت بکشمبیا و تو مثل من گریستن و حرف زدن و داد کشیدن را حرام مکنبیا و روز های خوشی را با دیدن زخم های من تلخ نکن. بیا و برای من اشک نریزبیامن با همین تن زخمی به سازت میرقصمبیا و بیخیال نوازش زخم هایم شوبیخیال اینکه زخم ترکش است خنجر یا گلولهبیا ننگر و نیندیش به اینکه شاید تن من توان رقصیدن نداشته باشدبیا برویم بیخیال گذشتهبیا برویم و بسازیم و برقصیم و بخندیمبیافقط بیا و نبینبیا و بدان من خوبم*این متنو حدود دو سال پیش با اکانت میکائیلم پست کرده بودم! و خب چون خیلی دوسش داشتم دلم خواست اینجا هم بزارمش!.</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 15:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من به تویی که در اینده این متن را می خوانی سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-o8unxzfj7hg4</link>
                <description>خب. بسم الله رحمان رحیمرئوستا هستم مخفف ستایش رئوفی یا شاید بهتر بود بگم ستایش رئوفی هستم ملقب به رئوستا !.متولد 1386/03/09 و امروز1404/03/30 . تو در کدام سال زندگی میکنی را نمی دانم !امروز اینجا جنگ است ! اینجا که نه آنجا ! ایران را می گویم ! آخر به قول ما سیستانی ها گُوش شِیطو کَر یکجوری اینجا امن و امان است که انگار ایران نیست!البته اگر کسی هوای جمعه ی خونین به سرش نزند ، اینجا آرام است !شاید اگر ماه پیش به من می گفتند روزی برای تهران عزا خواهی گرفت ساعت ها بی درنگ می خندیدم ! من چه می دانستم تجربه ی دیدن جنگ هم مُهر داغی می شود بر پیشانی ام ! من هیچ وقت از تهران خوشم نمی آمد ! با اینکه تا به حال نرفته بودم اما حس میکردم منشأ تمام ابتذالات فرهنگیِ ریز و درشت تهران است ! گفتم این حتما ویژگی پایتخت است ! شلوغ ، پر سر و صدا ، پر از درگیری و اعصاب های متشنج !تو اشتباه من را نکن ! اجازه نده رسانه مغزت را شست و شو بدهد ! شاید تو الان درک نکنی ولی هم وطن الان جوری برایمان عزیز است که تنمان از فکر کم شدن یک تار مویش به لرزه می افتد !تو اشتباه مارا نکن ! الان قدر هم وطنانت را بدان !تو اشتباه ما را نکن آدمک !وطن پرستی ات را همیشه حفظ کن ! همیشه ایران را مادر خود بدان !اجازه نده خدا برای یاد آوریش به تو از جنگ استفاده کند !ما فراموش کرده بودیم ! ما فراموش کرده بودیم چقدر جانمان به ایران و ایرانی بسته است !تو فراموش نکن ! هرچقدر هم سیل و طوفان و زلزله باشد و هرچقدر هم که شاخه هایمان چیده و شکسته شود باز هم ریشه پروراندن در خاک خودمان و کنار سرو های صنوبرِ خودمان صفای دگر دارد !تو اشتباه مارا نکن !بنظرت الان و در این موقعیت کسی به این می اندیشد که چه کسی کنسل است و چه کسی مورد قبول ؟وااای تو پراید داری ؟ وااای تو چهره ات نچرال نیست ؟ خب پس تو کنسلی ، لطفا تو اگر روزی مرا زیر آوار دیدی نجاتم نده ! شربتی که تو به من بدهی را نمی خواهم ترجیح می دهم از تشنگی بمیرم ! سهمیه ی نانت برای خودت ترجیح میدهم گرسنه بمانم ! تو با من حرف نزن تو از من دور شو !نه! اینجا همه نگران همدیگرند ! اینجا چه غریبه هستی چه اشنا خواهشاً زنده بمان ! ماشینت هرچه که هست لطفاً زنده بمان ! تتو داری یا نداری فقط زنده بمان ! حقوق ماهیانه ات هرچه که هست لطفاً زنده بمان ! چهره ات هرچه هست زنده بمان ! سیگار میکشی یا نمیکشی خواهرم/برادرم ، زنده بمان ! شاید اصلا هیچوقت همدیگر را نبینیم و نشناسیم ولی تو زنده بمان ! ما الان می فهمیم هم وطن چیست ، لطفاً زنده بمان !ما باید به خودمان می آمدیم ! همینقدر هم بی رحمانه به خودمان آمدیم !یادمان نبود چقدر جانمان به همین غریبه های هم وطن بسته است ! همدیگر را نمی شناسیم ولی اگر خدای ناکرده خانه ای خراب شود می میریم و زنده می شویم تا وقتی که بفهمیم ایا خانه خالی از سکنه بوده یا نه !ما همدیگر را فراموش کرده بودیم ! مقصر هم ما نبودیم ! مقصر رسانه بود ! اجنبی های ایرانی و خارجی گولمان زدند بیشتر ایرانی هایش البته ! وگرنه کدام انسانی از بدو تولد بی اعتمادی بلد است ؟ منتظر بهانه بودند تا تولید محتوا کنند و یاد بدهند که وقتی در ماشین نشستیم چگونه جان خود را نجات بدهیم ! چاقو را چگونه در شاهرگ طرف فرو کنیم !درست ! حیوانی از جنگلمان نامردی کرد ! در جنگلمان یک دارکوب پیدا شد ! آنها در ذهنمان کردند که همه دارکوب اند مراقب باش !حالا ! تویی که روی منبر میرفتی و ادعای دلسوزی میکردی ! کجا قایم شدی ها ؟ مگر ادعای دوست داشتن و دلسوزی برای مارا نداشتی ؟! چرا از مرز رد نمی شوی بیایی ؟! خودت نمی گفتی کسی که دوستت داشته باشد رگ می دهد ؟ اگر دوست پسر/ دخترت برایت رگ نزد کنسلش کن او آدم نیست ، اهایی تویی که میگفتی :( خُلم من؟ برم با کسی که پراید داره؟خُلم؟)نه واقعا بنظرم چیزی فراتر از آنیآهای پاشو بیااا😈، نترس! من بلدم ، خودم از مرز عبورت می دهم !ما همدیگر را فراموش کرده بودیم و اینگونه تنبیه شدیم .اما تو آدمک اینده ! منتظر نباش تا جنگ شود و بعد تکه نانت را با کسی که ندارد تقسیم کنی ! منتظر نباش تا جنگ شود و بعد بفهمی که عه ! بعضی ها خانه ندارند !بنظرت الان وضعیت اقتصادی از قبل بهتر است؟ نه ! همان است که بود ! شاید بدتر !اما میزان کمک ها را ببین !بلندشو و همین حالا قدر هم وطنت را بدان ! بلندشو و الان مهربان باش ! بلند و شو و اجازه نده دشمنان تفرقه بیندازند !گول اجنبی های ایرانی را نخور و هرکه نام ایران را به قصد اهانت اورد در دهانش بکوب و بگو هر چه هست به خودمان مربوط است ! مشکلات خانوادگی در خانواده حل می شود ،لازم نکرده تو پشت ماشین اجاره ایِ خود بنشینی و فاز ثور بودن برداری ! لازم نکرده تو برای من پشت دوربین بروی و با آن لوازم ارایشی مسخره ات فتوا سر بدهی !</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 09:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون که مغزم داره متلاشی میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-br0h7bsjfso5</link>
                <description>خونم داره میجوشه!حس میکنم درونم یه روح  شمشیر زن کله خراب دارم که از اجدادم به من به ارث رسیده.دستو پاشو با زنجیر بستن.دستاشو میکشه تا شاید بتونه خودشو ازاد کنه که بزنه بکشه منو و خودش منو تسخیر کنه و بره سراغ کله ی خرابش!صدای زنجیرش رو مخمه!تمرکزمو می گیره!میشه یکی بهش بگه ابله اینجا ده قرن قبل نیست که بری وسط میدون، اینم جنگنده نیست!ولش کن!بقران من فقط یه کنکوری بیچارم که امسال هر بلایی سرم اومد و من دارم سعی میکنم توجه نکنم به مردمی که آمار کشته هاش دیقه به دیقه بیشتر میشه و این جزوه ی گیاهی مسخره رو به پایان برسونم!اقای حنیف عظیمی!تا دو سه ماه پیش داشتی به من و نسل من میگفتی پوز کلفت!که هر بلایی سرمون اومد ولی ادامه دادیم.الان با چه صفتی خطابمون میکنی؟اطمینان دارم از نسل من فقط این من نیستم که اینجوری خونم به جوش اومده! فقط میتونم بگم خدایا جلوی اون بچه ی چند ماهه رو سیاهمون نکن.</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 20:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدمِ وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61715120/%D8%B9%D8%AF%D9%85%D9%90-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-szgbd3bqpzxv</link>
                <description>در نهایت،هیچ کدوم از ما اصلا وجود نداریم.!حس و حالم چجوریه؟هیجان زده ام و روحم داره سماع می رقصه. حس حالم مثل داروسازیه که سالهاست در تلاش ساختن داروعه و امروز یهو متوجه شده که ، واو اصلا بیماری وجود نداره که داروش باشه !اینکه چجوری باید عدم وجودی که تو ذهنم جرقه زده رو بگم تا به خواننده انتقالش بدم رو نمیدونم. فقط دلم خواست بنویسمش!                                             تصور کنید بازیگری هستید که بهش پیشنهاد همکاری داخل یه فیلم داده شده .فیلمنامه رو میخونید، شخصیتی که بهتون داده شده رو بررسی می کنید . فلانی زن/مرددانشجو/کارمندمجرد/متاهلهرچی..!قبول می کنید.فیلم ضبط میشه و تمام.!میرین سینما و می خواین همون فیلم رو ببینید.فیلم شروع میشه کاراکتر خودتونو میبینید ،سختی میکشه ،درد میکشه، ناراحته ،خوشحاله و..... انواع و اقسام عواطف و احساساتی که یه انسان میتونه داشته باشه.حس حال شما چیه وقتی دارید خودتونو میبینید؟کاراکترتون دوستشو از دست داده، حالا به هر نحوی!آوار میشین؟میزنین زیر گریه؟به زمین و زمان فحش میدین که چرا؟نه!!قطعا نه!شما میدونین که این فقط فیلم شماست!میدونین که حقیقت نداره و در نهایت، اون شخصیت اصلا وجود نداره!                       بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید    که این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدالان منه رئوستا به این نتیجه رسیدم که من اصلا وجود ندارم!که تمام مشکلاتی که بنظرم وجود داشته رسما وجود نداره! چون منی وجود نداره!البته که در برابر رئوستا واکنش نشون میدم . البته که اهمیت داره ، من این فیلمو، این شخصیتو قبول کردم ! هنوز دارم فیلممو بازی میکنم و صد البته که برای رئوستا خوشحالم،به فیلم دعوت شده !فرصت این رو داره که خانواده داشته باشه ،رفیق داشته باشه ، تلاش کنه که به بهترین نحو فیلمشو بازی کنه!اما...من چیه؟گذشتمه؟خاطراتمه؟یا تاثیری که داشته؟من اگه از درجه روح به خودم نگاه کنم،از درجه اگاهی،از جایی خارج از این کالبد،ازبالا.من هیچم! من وجود ندارم . در عین اینکه دارم تو فیلم بازی میکنم! اما هیچ رئوستایی وجود نداره!من فقط ساخته ی خاکم،همین.که اونم هزاران سال بعد نیستم. هزاران سال بعد از کاراکترم فقط یه مشت خاک مونده.!و در نهایتهیچ چیزی وجود نداره.بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید.    در این عشق چو مردید همه روح پذیریدبمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید        کز این خاک برآیید سماوات بگیریدبمیرید بمیرید و زین نفس ببرید        که این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندان         چو زندان بشکستید همه شاه و امیریدبمیرید بمیرید به پیش شه زیبا.           بر شاه چو مردید همه شاه و شهیریدمولانا</description>
                <category>رئوستا.</category>
                <author>رئوستا.</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 10:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>