<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکیبا مرادیفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61743814</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:00:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2471294/avatar/wCXIoj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شکیبا مرادیفر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61743814</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبه ی تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61743814/%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-jtmla6veoufr</link>
                <description>دختری با قد بلند و هیکل درشت، با چشم های ریز پشت عینک ته استکانی اش، با لبخند های بی مهابا که شاید با عبور فکری از خاطرش همراه است... فکری که نباید به کلمه تبدیل شود..و با دستپاچگی سعی میکند جمعش کند و تمرکزش را برگرداند ...جواب سوال هایم را با لحنی آرام و جملاتی کوتاه میدهد.. انگار سوال ها آشفته اش میکند، نمیداند از کجای این دفتر حجیم باید بگوید که شاید بفهمم...شانه هایش افتاده و قوز میکند، دستهایش را روی هم و روی پاها میگذارد، جوری که انگار معطل اند و کاری از دستشان بر نمی آید..در چهره اش به جز همان لبخند های ناگهان، هیچ احساسی را نمیشود دید، با تمام قوا همه را پشت عینک و صورت ماسکه اش پنهان میکند..میگوید: آره درسته با سر زدم توی صورت دکتر مرکز (و لبخند)آره فکر خودکشی دارم، تا حالا شیش بار خودکشی کردموقتی عصبانی میشم باید کسی رو بزنم یا خودمو.. با تیغ میزنم(آستین لباسش را که بالا میزند اسکار های قدیمی با فاصله های کم دیده میشود..)از مرکزی میگوید که از هشت سالگی در آنجا زندگی میکند، از تختش و از هم اتاقی هایش..از اینکه چند بار از آنجا فرار کرده است و چند بار درگیر شده و چند نفر را کتک زده است...پدر و مادر؟ جدا شده اند و مرا گذاشتند هاجر(همان مرکز) و با خجالت میگوید خب من معمولی نبودم خانم دکتر...به خودم می آیم، خودکار را زمین گذاشته ام و رفته ام به دنیای او... به خودم می آیم؛ با تلنگر همان لبخند...وقت مصاحبه خیلی وقت است تمام شده است...روزهای بعد که به دیدنش می روم با اشتیاق به سمتم می آید سلام میکند و مثل کودکی دور و برم میچرخد که باهم برویم اتاق ویزیت... حسی شبیه ترس اجازه نمیدهد با او راحت باشم‌...کلماتی در ذهنم مرور میشود؛ بوردرلاین، پوچی ،روابط ناپایدار ...روز آخری که قرار است از بیمارستان ترخیص شود و به مرکز نگهداری برگردد از پشت استیشن پرستاری میگوید: خانم دکتر میشه یه مُهر بزنی کف دستم؟میزنم، وقتی بیرون می آیم بی مهابا بغلم میکند...با خودم فکر میکنم اگر چند روز دیگر بماند باز هم بغلم‌ میکند یا ...؟و این آخرین باری میشود که او را در بخش می بینم...در چهره</description>
                <category>شکیبا مرادیفر</category>
                <author>شکیبا مرادیفر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 14:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمدی؛ اونور تراژدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61743814/%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-mpktcffxm9zy</link>
                <description>سکانس اول اورژانس بیمارستان روانپزشکیاتاق ویزیت پسر لاغر اندام با موهای خیلی صاف و معلق توی هوا که انگار یک ساعت سرش رو به یه بادکنک مالیده گیج و بلاتکلیف اجازه میگیره که بیاد داخل اتاق!یاد &quot;بن تن&quot; می افتم.لباس بنفش بستری اورژانس رو پوشیده و جلوی لباسش که پاره ست رو با دو تا دستش گرفته که به هم برسه با دمپایی که سر پا انداخته لخ لخ کنان میاد داخلازش میپرسم شما بستری هستی درسته؟ میگه آره ولی میخوام حرف بزنم باهاتان منم که از شدت خستگی به زور چشم هام باز میشه میگم بفرما بشین میگه شما میدونین من چرا اینجام‌؟میگم‌ نه اسمش رو میگه و میگه که ۲۳ سالشه چندمین باره بستری میشه و فقط یه خواسته داره!من که احساس میکنم روح اروین یالوم‌و یونگ توی اتاق حاضر شده و در حضور اونها دیگه نمیتونم دست به سرش کنم میپرسم چه خواسته ای داری؟ میگه شما باید منو اوتانازی کنین! نفس عمیقی میکشم و شستم خبر دار میشه که احتمالا یه ساعتی باید در محضرش باشم و باز به خاطر ارواح مقدس حاضر در اتاق سعی میکنم ایمپاتی رو به چهره م اضافه کنم! میگه و میگه ... ولی حقیقتا مود دپرس رو ازش نمیگیرم و هنوز خستگی و کلافگی حس های غالبه .. وقتی به خودم میام چهل دقیقه ای باهاش حرف زدم.. آرام آرام که به سمت پاویون میرم که شام بخورم توی ذهنم دارم تحلیل میکنم که چه شد که به اینجا رسید .. همه ی این سالها هم فقط یه خواسته داره! اوتانازی! به شدت معترضه که چرا اوتانازی توی کشور ما ممنوعه و ...فقط همین اوتانازی..  سکانس دوم چند روز بعد  بخش مردان ۳ از در که میرم داخل روی تخت جلوی استیشن پرستاری که معمولا بیمارهایی رو اونجا میزارن که خطر سویساید بیشتر دارن و باید مراقبت ویژه بشن؛ میبینمش .. روی تخت لم داده جوری که یه پیرمرد جلوی تلویزیون لم میده با یه نایلون گنده تخمه آفتاب گردان جلو دستش که سخت هم مشغوله!! همون لحظه ست که از خنده میخوام منفجر بشم  ..اوتانازی و تخمه! توی یه لحظه همه ی اون فکر هایی که راجع بهش کرده بودم با افکت صدای ترکیدن یه تخمه توی سرم پودر میشه و میره هوا و جاشو بوی تخمه میگیره ... با خودم با ریتم همون آهنگی که ترند شده به جای اون زمزمه میکنم: حااالشو ندارم!میخوام نباشماااا!! ولی واقعا حااالشو ندارم.. :)))وقتی </description>
                <category>شکیبا مرادیفر</category>
                <author>شکیبا مرادیفر</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 01:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61743814/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-haamshivz9di</link>
                <description>تمام طول مسیر برگشت از سفر به تو می اندیشم و تو را خطاب میکنم، آنقدر در خیالاتم با تو غرق شده ام که یادم میرود برف پاک کن را خاموش کنم در حالیکه آسمان گریه هایش را کرده... بابا قربیلک را پایین میدهد و با تعجب به من نگاه  میکند فکر میکند خوابم گرفته و شروع میکند به حرف زدن ... اما من لا به لای سکوت ها باز به تو فکر میکنم... به زخم های تنت.. به دامن پر چینت که هر چینش هوش از سر هر کسی میپراند.. مثل سربازی که دشمنش را گم کرده باشد تنفگ به دست حیرانم که به کدام سمت نشانه بروم وقتی به خودم می آیم نمیدانم چند دقیقه ست که پشت فرمانم چقدر دور شده ام و چقدر نزدیک..به پیکر زخمی ات نگاه میکنم دلم میگیرد از این همه زیبایی و شکوه که هدر میرود و هیچ کس به فکر سفید شدن تار به تار موهای تو نیست ... و هرکس که فکر میکند قدرتی دارد از نامت بهره ای میگیرد برای خودش در حالیکه نمیداند این &quot;خود&quot; بی تو هویتی ندارد ...! مادرم! ایران بانو!در این شب سیاه  گیسوان سپیدت را باز کن...باز چرخی بزن، دستی بیافشان... ۱۴۰۴/بهار</description>
                <category>شکیبا مرادیفر</category>
                <author>شکیبا مرادیفر</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 17:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;روایتی از چند دقیقه &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61743814/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-y4amdwzuwnyz</link>
                <description>کلافه از اینکه باز تلفنم زنگ خورده و باز مریض دارم،  وارد اورژانس میشوم و در این فکرم اگر من جای این خانواده ها بودم چه تصمیمی میگرفتم؟ و تمام نیرویم را جمع میکنم که بدون بحث و جدل متقاعدشان کنم  در این ایام بستری کردن برایش فایده ای ندارد؛ که لباس زرد و سفید پرسنل ems(اورژانس) نظرم‌ را جلب میکند و در کسری از ثانیه تمام آن بی خانمان ها، معتادها و بیماران اختلال شخصیتی که خانواده را عاصی کرده اند و احتمال قریب به یقین یا پایشان عفونت دارد یا سرشان ضربه خورده و.... و بحث و جدل هایی که با ems میکنم که ببرد بیمارستانی که مسائل مدیکالش رسیدگی شود و بعد بیاورد، مثل فیلمی از جلوی چشمانم میگذرد..چیزی شبیه روز محشر که میگویند قرار است از نو و با سرعت بازپخش شوم.آقای خوشتیپ ems به استقبالم می آید  و با تبریک سال نو فضا را تلطیف میکند. لبخندی از سر احترام میزنم و توی دلم میگویم کور خواندی اگه مشکل دار باشه بیخ ریش خودته! آرام صحبت میکند: بیمار دختر ۱۶ ساله ست که مردم زنگ زدن خواسته خودش رو پرت کنه پایین.همانجا می ایستم که به جمعیت پشت در اتاقم نزدیک نشوم میپرسم : کسی از خانواده ش خبر داره؟ میگوید اصرار کرده که به خانواده ام بگویید فشارش افتاده... دلم میریزدچند قدمی که تا تریاژ میروم را به خاطر ندارممی بینمش دختری که دستهایش را به هم فشار میدهد سرش را پایین انداخته و میلرزد. سلام میکنم و به اسم‌روی برگه نگاهی می اندازم: با سوال میپرسم یَمنا؟ میگوید یُمنا! میگویم اسم قشنگیه یعنی چی؟ با پوزخندی ناامیدانه بدون اینکه نگاهش را به من بدهد میگوید یعنی پیام آور و باعث خوشبختی! اوضاع از قبل هم دراماتیک تر میشود بی حسی دست و پایم به نخاع رسیده..چند ثانیه سکوت میکنم. آرام و در فضایی خصوصی میگویم: میخواهی توی اتاق کمی باهم حرف بزنیم؟ نگاهی به من میکند و با بی میلی میگوید باشه. دنبالم راه افتاده ست به پشت در اتاق ویزیت که میرسم پنج شش نفر نشسته اند تا مرا می بینند شروع میکنند به حرف زدن و دو نفر هم داخل اتاق.. رو به یمنا میگویم همینجا بشین صدات میزنم. با خودم میگویم بهتره اتاق آرام باشه که دعوتش کنم و باهاش حرف بزنم مدام‌ که مریض ها را ویزیت میکنم تصویر او جلوی چشمم است کارم‌که تمام‌میشود شاید چند دقیقه بعد صدایش میزنم کسی جواب نمیدهددوباره صدا میزنم ولی باز کسی جواب نمیدهداینترن را میفرستم که پیدایش کند اما... ما فرصت را از دست داده ایم! یمنا رفته است بی خبر با نگرانی از اینترن می پرسم کسی باهاش نبود قبل از اینکه من بیام مطمئن نیست اما میگوید یکی دو نفر انگار آشنایش بودند اما شک دارد.. یمنا تنها رفته ست؟ کجا رفته؟ آن یکی دو نفر آشنایش بودند؟ ...تیر خلاص را خورده ام خودکار را می اندازم و از ترس، بهت و بی حسی اندام ها نمی توانم تکان بخورماینترن طفلک مثل مرغ سرکنده هی راهرو اورژانس را بالا پایین میکند اما نیست.او رفته است. شاید این مرگبار ترین&quot; به تاخیر انداختن&quot; زندگی ام باشد یمنا فرصتی نداشت که بخواهد ده دقیقه اش را به من بدهد . انگار در کوهستانی که مه غلیظ گرفته است گیر افتاده ام نه راه پس دارم نه پیش... می ترسم. و تصویر دستهای عرق کرده اش که به هم فشار میدهد لحظه ای از پیش چشمانم نمیرود... اولین روز بهار ۱۴۰۴ </description>
                <category>شکیبا مرادیفر</category>
                <author>شکیبا مرادیفر</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 20:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>