<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوشتن عالیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_61801463</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:48:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نوشتن عالیه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_61801463</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویای من، مهمانخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-v0qbdx1cjizc</link>
                <description>من خوشبخت ترین آدمها هستم و صاحب یک مهمانخانه مهمانخانه ای برای بچه ها بچه های زیبا و دوست داشتنی که نان آور خانه هایشان هستند.البته هر کودک دیگری که دلش بخواهد می تواند به مهمانخانه من بیاید. فقط کودکان.بچه ها همیشه خسته و گرسنه می‌آیند و من برایشان‌ میز غذا میچینم صدای موسیقی و یا قصه های موزیکال همیشه در فضای مهمانخانه شنیده می‌شود. اول که می‌آیند اگر هوا سرد باشد برایشان شیرکاکائو گرم میاورم و اگر هوا گرم باشد بستنی. بعد از آنها میپرسم که چه میل دارند ساندویچ کره و مربا یا پنیر و گردو ماکارونی یا کتلت پیتزا یا سیب زمینی سرخ کرده هر چه دوست دارند سفارش میدهند و من به سرعت برایشان آماده میکنم یک اتاق اسباب بازی هم در مهمانخانه ی من هست تا اگر حوصله شان سر رفت بتوانند مشغول بازی شوند و تا زمان آماده شدن غذا سرگرم باشند. البته مداد رنگی و کاغذ سفید هم روی میزها گذاشته ام تا به جای دستمزد برایم نقاشی بکشند بچه های بزرگتر اگر خواستند چیزی برایم مینویسند گرچه بچه ها با طرح کشیدن راحت ترند تا نوشتن متن چون بزرگی آنچه در فکر و قلبشان است سخت است به کلمه تبدیل کنند هنوز مثل بزرگترها درگیر بازی با کلمات نشده اند خیلی راحت و صادقانه می‌گویند خوشمزه است دلم تنگ میشود بیا با هم بازی کنیم دوستت دارم حرفهایشان حقیقت محض است اگر‌تو را بغل کردند و بوسیدند‌ البته بدون اینکه مجبورشان کرده باشی که تو دیگر خوشبخت ترین خواهی بودآنروز هم مثل همیشه کودکان زیادی در مهمانخانه بودند و شب که شد من خسته بودم و مشغول استراحت. شبها خستگی خوشایندی به سراغم می‌آید خستگی شیرین و لذت بخش. داشتم دستمزدهایم را نگاه میکردم که چشمم افتاد به نقاشی رعنا نقاشی زنی را درست وسط صفحه کشیده بود با پیراهن دامن کلوش سبز رنگی که روی سینه اش یک قلب بزرگ آبی رنگ بود در یکی از دستهایش بشقاب غذا بود و در دست دیگرش کتاب. کنار زن تعداد زیادی گل کشیده بود و قطرات باران که روی گل ها می ریخت. امروز چرا وقتی رعنا رفته بود من متوجه نشده بودم. نقاشی را روی میز گذاشته بود و بدون خداحافظی رفته بود. رعنا دختری ده ساله بود که خواهر کوچکش را به پشت میبست و اسپند دود میکرد هر وقت میامد توی مهمانخانه با خودش بوی اسپند میآورد مادر و برادرش هم جای دیگری کار میکردند اما پدرش زمینگیر بود و معتاد. رعنا نمیتوانست به مدرسه برود و همین موضوع ناراحتش میکرد اولین روزی که آمده بود به مهمانخانه را یادم هست سفارش کتلت داد و وقتی میرفت به من گفت خاله من امروز میخواستم خودمو بندازم جلوی یکی از این‌ماشینها دیگه خسته شده بودم از این زندگی گفتم هم خودمو راحت کنم هم یه پولی گیر مادرو پدرم بیاد ولی وقتی از اینجا رد شدم و بوی کتلت های شما به دماغم خورد منصرف شدم فهمیدم که‌هنوز هم چیزای خوب توی دنیا هست حالا حتی اگه مدرسه نرم و مجبور باشم هر روز کار کنم ولی بازم از بودن توی این دنیایی که بوی کتلت میده راضی ام اینو گفت بغلم کرد محکم فشارم داد و اینطوری بود که من از اونروز خوشبخت ترین آدمها شدم.</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 11:20:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سدی بر جریان عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%B3%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-lzcgfeowochw</link>
                <description>بیا برویم باهم تا سیستان و کرمان تا اهواز و بوشهر برویم‌ تا مشهد تا جاده سیمانش تا قلعه ساختمانش برویم تا خاک سفید تهران که به خاک سیاه نشسته است از این افیون و فقر و فراموشی برویم به حاشیه ها....بیا برویم به دیدن کودکان فراموش شده به دیدن‌ کودکان حاشیه، به دیدن‌کودکان انکار شده!چرا که این‌کودکان که تا دیروز حتی برخی شان سهمی از شناسنامه نداشتند و اصلا احوالشان نه تنها هیچ جا ثبت نشده بود که دیده هم نشده بودند که حتی صدایشان هم به هیچ جایی نرسیده بود، امروز به کل منکر وجودشان هم شده‌اند و می‌گویند نداریم‌ همچین کودکانی! کودکان کار، کودکان درگیر اعتیاد، کودکان بزه دیده، کودکان رنج کشیده و کودکانی که هیچوقت کودکی نکردند و بزرگ شدند زودتر از موعد تا بتوانند نان آور خانه باشند...مگر می‌شود این کودکان زیبا باهوش و بااستعداد را انکار کرد وقتی که درس می‌خوانند وقتی که ساز می‌زنند وقتی که مسابقه می‌دهند وقتی که ورزش می‌کنند وقتی که نقاشی می‌کشند و تئاتر بازی می‌کنند وقتی‌که میخندند تا شاید لحظاتی فراموش کنند زخم‌های تنشان را... کودکانی که بال و پر گرفته‌اند در خانه‌های ایرانی که سالهاست خاله و عموهایی بوده‌اند که آنها را دیده‌اند و انکارشان نکرده‌اندسالهاست عشق گرفته‌اند از خواهر و برادرهای جوانی که عضو جمعیت امام علی بوده‌اند در جای جای ایران و حال که باید به این جوانان احسنت گفت؛ با بهتان و دروغ و نفرت و زشتی و دشمنی نه تنها تقدیری از اینان نشد که آن کودکان را نیز انکار کرده‌اند!! جمعیت امام علی در سال ۷۸ توسط شارمین میمندی نژاد تاسیس شد و مدیرعامل این جمعیت زهرا رحیمی است که به همراه اعضای جمعیت بیش از بیست سال از عمر خود را تا به امروز بدون هیچ چشمداشتی صرف کودکان انکار شده و فراموش شده‌ی ایران کرده‌‌اند تا تلاش کنند برای متوقف کردن چرخه فقر، تلاش کنند برای اشاعه‌ی فرهنگ خیر و نیکی، تلاش کنند تا صدای این کودکان را به گوش جامعه برسانند، تا مطالبه‌گر باشند از دولت و حاکمان تا حق این کودکان که به آرزویشان بدل شده به آنان برسد، تلاش کرده‌اند تا سهم خود را در ارتقای جامعه شان انجام دهند؛ که جامعه ای که درگیر اعتیاد وفقر و کار کودک و اعدام کودک است هیچ گاه رشد نخواهد کرد که جامعه‌ای که اسلامیست نباید معتاد داشته باشد و مردم بتوانند طعم شیرین صلح و عدالت را بچشند. این تنها هدف و دلیل تشکیل جمعیت امام علی است جامعه ای که صلح و عدالت در آن برقرار است و از افیون و اعتیاد و ظلم و درد به دور...باشد که حمایت کنیم و سد نشویم بر این جریان عاشقی?  انکار هزاران کودک جمعیت امام علی شارمین میمندی نژاد زهرا رحیمی</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 22:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشاعه فرهنگ خیر و نیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-nbqf2wiy4ths</link>
                <description>در این روزگار که دگرخواهی و نیک اندیشی به کیمیا بدل گشته است جوانانی هستند که عشق، دگرخواهی و نوع دوستی را در جامعه ترویج می‌دهند بیش از بیست سال اشاعه فرهنگ خیر و نیکی و رسیدگی به کودکان فراموش شده و حاشیه نشین. کودکانی که آینده سازان کشورمان هستند ولی در فقر و محرومیت به سر میبرند و از یادها رفته‌اند کودکانی که پر از استعداد و شور زندگی هستند ولی به علت غفلت و فراموشی ما در حسرت و محرومیت به سرمی‌برند. کودکانی که حقوق اولیه شان به آرزو بدل شده است و حال که بیش از شش هزار کودک در شهرهای مختلف ایران در مناطق محروم و حاشیه به همراهی با این جوانان در جمعیت امام علی و حضور در خانه های ایرانی دلخوش هستند دولتمردان به شکل ناباورانه ای درخواست انحلال این جمع و جمعیت را داده اند!کارزاری برای مخالفت با این رای به راه افتاده است خواهشمندیم که برای جلوگیری از انحلال این جمعیت به این کارزار بپیوندید و با یک امضا شریک باشید در مهر و نیکی و اعتراض به برهم زدن این سرمایه اجتماعی ایران.  https://www.karzar.net/imam-ali-society</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 22:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ وحش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%88%D8%AD%D8%B4-hda8n8sbmayt</link>
                <description>طرح اولیه یک داستانبالاخره روز افتتاحیه باغ وحش رسید.همه حیوانات مشتاق و کنجکاو برای دیدن باغ وحش جمع شده بودند. تا به حال کسی از نزدیک آنجا را  ندیده بود. آنها با دیدن چند عکس تبلیغاتی از باغ وحش که روی درختها نصب شده بود کنجکاوی شان گل کرده بود. همه حیوانات با بچه هایشان به سمت باغ وحش حرکت کردند.صفی طولانی بسته شده بود و همه بلیط به دست منتظر بودند.بالاخره انتظار به پایان رسید در باغ وحش باز شد و همه حیوانات با علاقه و شتابان وارد شدند بچه ها از همه مشتاق تر بودند چون تا به حال گونه انسانی را از نزدیک ندیده بودند و خیلی دلشان میخواست اطلاعاتشان درباره انسانها بالا برود. مدیریت باغ وحش تصمیم گرفته بود برای اینکه حیوانات کاملا با نحوه زندگی انسانها آشنا شوند و اطلاعات کاملی به دست بیاورند به انسانها اجازه دهد هرطور دلشان میخواهد قفس‌های خود را بچینند و آزادانه در قفس‌ها زندگی کنند آنها همگی توسط دوربین‌هایی کنترل  می‌شدند و اجازه نداشتند از قفس‌های مخصوص شان خارج شوند. قفس ها طوری طراحی شده بودکه‌ بازدیدکنندگان بتوانند به راحتی  انسانها را تماشا کنند و با نحوه ی زندگی آنها آشنا شوند ولی آدم ها نمیتوانستند بیرون را ببینند. قفس ها از شیشه هایی ضخیم ساخته شده بود که از داخل دیدی به بیرون نداشت گرچه انسانها میدانستند که زیر نظر هستند. حیوانات قفس ها را یکی یکی جلو میرفتند و با چشمانی از حدقه بیرون زده و هاج و واج به تماشای آدم ها مشغول بودند. آدم ها آزادانه و بی خیال هرکاری که دلشان میخواست میکردند رفتارهایی غیرعادی و باور نکردنی .....بعضی ها انگار خودخواسته خود را به نمایش گذاشته بودند برهنه شده بودند و رفتارهای عجیب و غریب انجام میدادند و به شکل تهوع آوری رفتار میکردند حیوانات در گوش هم پچ پچ  میکردند و با دهانی باز به همدیگر نگاه میکردند بعضی از انسانها فریاد میزدند و دشنام میدادند تعدادی هم بچه ها را اذیت میکردند از چهره بچه هایشان معلوم بود که غمگینند و برخی در حال اشک ریختن بودند غذا خوردن های با ولع و پرسرو صدا، کتک زدن همدیگر و حتی کشتن همدیگر هم در قفس ها دیده میشد. یعنی انسانها اینگونه زندگی میکنند؟ این را یکی از حیوانات گفت و حیوان دیگری دست زن و بچه اش را گرفته بود و با عصبانیت به سمت در خروجی میرفت. بعضی ها جلوی چشمان بچه هایشان را گرفتنه بودند. سروصدای حیوانات کم کم بالا رفت و همهمه به پا شد: اینجا دیگر کجاست؟ حیوانات شروع کردند به پرتاب کردن هر چه که دم دستشان بود به سمت قفس ها اما قفس ها محکم تر از آن بود که بشکند و آدم ها بی خیال تر از آن بودند که متوجه شوند. مدیریت باغ وحش از بلندگو اعلام کرد که لطفا نظم را رعایت کنید. یکی از حیوانات با صدای بلندی فریاد زد چطور میتوانیم ساکت باشیم تماشای آدم ها برای بچه های ما بدآموزی دارد ما بچه ها را آوردیم تا با گونه انسانی و نحوه زندگی شان آشنا شوند و دانش شان اضافه شود ولی اگر از رفتار انسانها تقلید کنند و باعث شود از راه درست حیوانی خود منحرف شود ما چه خاکی بر سرمان بریزیم دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. این باغ وحش را تعطیل کنید این موجودات کثیف و بیرحم و غیر عادی را از اینجا ببرید. و به یکباره همهمه و شورش بیشتر شد تا اینکه مدیریت باغ وحش مجبور شد چراغ های قفس ها را خاموش کرده و حیوانات را به بیرون از باغ وحش هدایت کند و به آنها قول داد که به این موضوع رسیدگی کند. باغ وحش به مدت طولانی تعطیل شد. جلسات زیادی برگزار شد و در نهایت تصمیم گرفتند به خاطر سود مالی و سرگرمی ای که وجود باغ وحش برای جنگل داشت کار را ادامه بدهند اما فقط تعداد محدودی از انسانها را آنهم با دست و پای بسته در قفس های کوچک نگهداری کردند و بعد از ساعت کاری باغ وحش دست هایشان باز میشد تا غذا بخورند و به کارهایشان برسند.دوباره باغ وحش باز شد و دوباره حیوانات می‌توانستند هر موقع حوصله سان سر می‌رود و یا کنجکاوی شان گل می‌کند و همینطور برای آشنایی کودکانشان با گونه انسانی به باغ وحش بروند و لذت ببرند. </description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 21:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آیندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-wa4de4h6uq7w</link>
                <description>در روزگار عجیبی زیستیم روزگاری پراز رنج و بی‌رحمی روزگاری که کودکان زخم خورده و گرسنه را بازیگران گریم کرده می‌نامیدند روزگاری که کودکان به جای طناب بازی و گرگم به هوا با طنابی در هوا خود را خفه می‌کردند.و آنانکه سخن حق میگفتند را به اسیری می‌‌بردند و آنان که مجیز زمامداران می‌گفتند بر کرسی مقام می‌نشستند.زورمان زیاد نبود سعی‌هایمان بی‌نتیجه می‌ماند و شما یادتان باشد اگر روزی از بیچارگی و نقص‌های ما گفتید از روزگار سخت ما هم بگویید از دست‌های بسته و پاهای در زنجیرمان از لبان دوخته مان از اشک‌های خشک شده در چشم‌هایمان از رنج‌هایمان هم بگویید‌از دروغ‌هایی که به ما گفتند هم بگویید ما هر روز که از خواب بر می‌خواستیم در بیداری کابوس می‌دیدیمهر روز به هم تسلیت میگفتیم هر روز فریادمان را فرو می‌خوردیم ما ترسو نبودیم اما ما را ترسو بار آوردند مارا بی صفت کردند تمام صفت‌های خوبمان را از دست دادیم ما مهربانی و دستگیری را از دست دادیم ما هر روز از هم انتقام می گرفتیم ما در روز با چشمانی باز همدیگر را متهم می‌کردیم و آنها در شب با چشمانی بسته ما را می‌زدندو ما به فکر خودمان بودیم به فکر سیر کردن شکم‌‌مان ما را حقیر کردند ما را فقیر کردند ما را همچون گدایان در صف ایستاده و کاسه به دست برای گرفتن جیره غذایی بار آوردند و پناه بردیم به صف، پناه بردیم به پول، پناه بردیم به هرچه غیر از آدمیت...</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 21:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارسی را پاس بداریم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-ksr84kp36dlu</link>
                <description> دانشجو که بودم یکی از اساتید عزیزم کتابشان را به من هدیه کردند. کتابی که به زبان پارسی نوشته شده است. حتما میگویید که خب همه ی کتابهای اینجا به زبان پارسی نوشته میشود اما من گفتم زبان پارسی نه فارسی.استادم را زیاد نمیشناختم فقط میدانستم که زبان پارسی را به شدت پاس میداشت. و تمام کتابهایش رابه زبان سخت پارسی نوشته و یا به قول خودش برگردانده بود. وقتی میگویم سخت، یعنی واقعا خوانش متن کتابهایش بسیار سخت است. هر جمله اش را که میخوانی باید چند تا واژه را ترجمه کنی تا به کنه موضوع پی ببری.در زبان ما کلمات انگلیسی و عربی بسیاری وارد شده است ولی وقتی یک کلمه را می‌خواهیم به فارسی برگردانیم گاهی بسیار نامانوس و ثقیل میشود تا این حد که من متاسفانه هیچوقت نتوانستم کتابهای استاد را بخوانم و بفهمم و هر وقت که تلاش کرده ام تا دوباره ارتباط برقرار کنم و بخوانمشان خیلی زود خسته شده ام. امروز که دوباره کتاب ایشان را برداشتم به فکر این افتادم که در مورد این موضوع کمی فکرکنم و مطالعه کنم و اینکه چرا خواندن متونی اینچنینی انقدر سخت و سنگین است؟ گاهی انقدر سخت است که عطای زبان فارسی را به لقایش میبخشیم و اصلا آیا درست است که ما به جای هر واژه ی به اصطلاح بیگانه ای بخواهیم معادل فارسی آن را استفاده کنیم؟گرچه اهمیت پاسداشت زبان فارسی بر هیچ کس پوشیده نیست اما اینکه چگونه باید آن را حفظ کرد جای سوال و بررسی دارد. دلبستگی افراطی به زبان و جایگزین های من درآوردی برای واژه هایی که در زبان فارسی به اصطلاح بیگانه اند چقدر درست است؟زبان ابزاری ضروری برای ارتباط است و باید کارایی حفظ این ارتباط را داشته باشد. جایی خواندم که نوشته بود اگر می خواهیم زبانمان را حفظ کنیم بهترین کاری که می توانیم برای رسیدن به این هدف انجام دهیم اینست که &quot;امکان دستیابی به دانسته های تخصصی مان را به زبان خودمان برای هم عصران و آیندگانمان فراهم سازیم تا برای آنان دانستن زبان بیگانه را از یک اصل به یک قابلیت انتخابی و قابل صرفنظر تبدیل کنیم و اگر میخواهیم زبان مان را حفظ کنیم باید آن را برای انجام وظیفه ای که از آن انتظار برود توانمند کنیم و توانمند کردن زبان زمانی محقق میشود که بتوانید آنچه را که در ذهن دارید بدون مشکل بیان کند&quot;.هنوز هم به مطالعه و بررسی ادامه میدهم تا ببینم نظرات مختلف راجع به این موضوع چیست اما به نظر من پاس داشتن زبان فارسی به معنی زنده نگاه داشتن این زبان در دنیاست و اینکه ما بخواهیم کلماتی را جایگزین کلمات غیر فارسی کنیم که هیچ ریشه ای هم ندارند  بلکه یک تعداد نشسته اند تا به ما بگویند به جای کامپیوتر بگوییم رایانه و به جای هلیکوپتر بگوییم چرخ بال و... این پاسداشت نمی شود. به نظر من زنده نگاه داشتن زبان فارسی با ارائه متون، علوم ،فنون، فیلم و هنرهایی است که در سراسر دنیا برای اولین بار به زبان فارسی ارائه شده باشد نه استفاده از کلمات سختی که خودمان هم احتیاج به دایره المعارف برای ترجمه شان داشته باشیم چه برسد به مردم سایر کشورها.</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 16:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاربرد تقسیم المثل ها در یک گفتگوی عمه مردکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%A9%DB%8C-inmi51z8t2pz</link>
                <description>چایی رو با سینی گذاشت جلوم و گفت خوش اومدی در قندون رو باز کرد وگفت ببخشید شکلاتمون تموم شده. راستش کفگیرم ته دیگ خورده دیگه چیزی نمونده تو خونه پولم ندارمبهش گفتم: خب چرا تعارف می‌کنی قرار بود بگی هروقت لازم داشتی ناسلامتی دوستیمگفت نه بابا در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته چند بار؟گفتم: این حرفا چیه؟! حالا چی شده مهری جان؟گفت: به علی زنگ زدم بهش گفتم دلم به چیت خوش باشهبه اون زبون خوشت، به پول زيادت، يا به راه نزديكت! تلفنو قطع کرد از اونروز گوشیش خاموشهمعلوم نیست کجاست!دیگه بگه ماست سفیده، من میگم سیاهه !انقدرم بدشانسه که پا به دریا بگذاره دریا خشک می شه.البته بگمت خدا خر رو شناخت، شاخش نداد یه مدتی که یه ذره پول جمع کرده بود شلوارش دوتا شده بود زیرسرش داشت بلند میشد منم بهش گفتماگه زری بپوشی، اگر اطلس بپوشی، همون کنگر فروشی !حواست به مردت باشه من این گيسا را توی آسيا سفيد نكردم!چند تا پیراهن بیشتر پاره کردممن توی زندگی از هر چه بدم اومد، سرم اومد الانم که گاوم زاییدهبه پری میگم این علی معلوم نیست کدوم گوریه باز زیرسرش بلند شده لابد میگه این ره که تو می روی به ترکستان است! واسه من لفظ قلم صحبت میکنه!بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه رو به من یاد میدهبهش میگم من باید از علی طلاق بگیرممیگه گرهی كه با دست باز ميشه نبايد با دندون باز كرد! همون وقتام به علی شک میکردم میگفت از پری بپرس من چجور مردی‌ام خب خواهرشه طرفشو میگیره دیگه به روباهه گفتند شاهدت كيه؟ گفت دمم. فقط بلده از خاندان معلوم الحالش تعریف کنه که ما اهل این برنامه ها نیستیم. بقاطر گفتند بابات كيه ؟ گفت : آقادائيم اسبه! الانم انداخته بی خبر رفته که مثلا به مرگ بگيره تا به تب راضی بشم. قبلا که از دور دل و میبرد از جلو زَهره رو !اشاره میکنه به وسایل و در و دیوار خونه و میگهاسباب خونه به صاحبخونه میره ! اینم وضع ماستتو هم هرچی من میگم یه گوشت دره یه گوشت دروازه.خر نشو زود ازدواج نکنتوی دلم گفتم شاید واقعا بدبین و منفی بافه. شایدم تاتا ندیده ای ، پاک است.به حرفاش ادامه داد:یه بار گفتم از پری پول قرض بگیرمباز گفتمولش کناز نو کیسه قرض مکن، قرض کردی خرج نکن !گفتم: مهری نکنه اتفاقی براش افتاده خدایی نکرده! گفت نه بابا بادنجون بم آفت نداره اون کلا جایی نمی خوابه که آب زیرش بره !اون ورپریده خواهرکوچیکش هم به من میگه شوهرداری بلد نیستی داداشمو فراری دادی منم نه گذاشتم نه ورداشتم بهش گفتمدیگ به دیگ میگه روت سیاه پیاده شو باهم بریم خودت که هر روزه خدا قهری و خونه ننتیگر تو بهتر ميزنی بستان بزن ! خودم کف کردم از جوابی که بهش دادمگرچه این دو تا خواهر با اون برادرشون پرروتر از این حرفان!یکدفعه صدای زنگ تلفن بلندشد...ادامه دارد...</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 00:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-htbsyn0houpg</link>
                <description>در التهابِ آمدنت بودم یا در انتظارِ آمدنت! نمی‌دانم! قرار بود بیایی و من منتظرت بودم و فکرِآمدنت طعم خوبی داشت. خیالِ داشتنت چه دلنشین بود. به پاس این همه راهی که آمده بودی ستایشت کردم. تو با نَفسِ من درآمیختی تو را در تمام سلول هایم احساس میکردم.‌‌ولی به یکباره چه شد در میانه ی راه؟! که به ناگاه خبر دادی نمی‌آیی! چه تلخ بود آنشب، به یکباره خالی شدم از تو و گریستم بسیار و خسته شدم از ضیافتی که به پا نکردم و خسته از راهی که نپیمودم برای پیشوازت...جای خالی تو چقدر درد داشت! نیامدی و نشد که هیچ وقت گریه کنینشد بخندینشد مریض شوینشد موسیقی گوش کنینشد بدوینشد عاشق شوینشد برقصینشد رنج ببریو درد بکشینشد نیامدی و نشد</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 00:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویسیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-hzsoypaltw63</link>
                <description>حدود ده یازده ساله بودم که برای اولین بار کارتون زنان کوچک را ‌دیدم از شخصیت کاترین (کتی) خیلی خوشم آمد و دلم میخواست مثل او داستان بنویسم و داستانکی هم نوشتم ولی غیر از اینکه در مورد نوزادی بود که ابروهایش رشد زیاد و عجیبی داشت چیز دیگری از داستانم به خاطر ندارم و متاسفانه در خانه به دوشی آن سالها داستانم را گم کردم. نوشتن برایم همیشه آسان است و در عین حال سخت. آسان است چون هرجا که گیر می‌آورم شروع می‌کنم به نوشتن و سخت است چون هیچ وقت حرفه ای ننوشتم و فراتر از دلنوشته و خاطره و یادداشت برداری و تحلیل شخصی از جملات خوب کتابها و مقالات دانشگاهی نبوده و حالا بعد از سالها دلم می‌‌خواهد شروع کنم به یادگیری نویسندگی.اینکه در مورد چه چیزی بنویسم برایم سخت است چون همزمان به چندین موضوع فکر می‌کنم و افکار زیادی هم از همه طرف هجوم می‌آورد و تمرکز را از من می‌گیرد و خب مهارت‌های نویسندگی را هم نمی‌دانم. تصمیم گرفتم اینبار در مورد ناتوانی‌ام در نویسندگی بنویسم اینطور که شاهین کلانتری می‌گوید خیلی از نویسندگان بزرگ هم این ناتوانی را تجربه کرده اند و فقط مختص آماتورها و کسانی که مثل من تازه به نوشتن می‌پردازند نیست. می‌گوید: &quot; اگر نتوانستید درباره ی چیزی بنویسید درباره ی ناتوانی تان در نوشتن آن چیز بنویسید&quot;.&quot;در چنین مواقعی به این دو سوال پاسخ دهید: ۱. چه چیزی مانع نوشتن من درباره ی این موضوع است  ۲. چگونه می‌توانم مانع را از سر راهم بردارم؟&quot;اینها را می‌خوانم و احساس می‌کنم راه حلی پیدا کرده ام. حالا که شروع به سفر کرده‌ام در این مسیر شاید از دل این کلماتی که بر صفحه ی سفید کاغذ فرود می‌آیند چیزی متولد گردد نمی‌دانم شاید همین نوشته تمرینی باشد برای مغز قفل شده ای که نمی‌داند از کدام یک از چیزهایی که درونش را پر کرده خلاص شود.یک جمله ی جالب از مارگریت لوراس خواندم که می‌گفت&quot; اگر بدانم می‌خواهم چی بنویسم اصلا چرا باید بنویسم؟&quot;و این جمله خیالم را راحت می‌کند که حتی افراد کارکشته در نویسندگی هم دچار این مساله هستند که خب حالا چه بنویسند؟! و این برایم خیلی جالب بود.پس باید نوشت. خودکار  را روی کاغذ سفید، راه می‌برم تا شاید به مقصد برسد. ممکن است در مسیر از بیراهه‌های زیادی برود ولی حتما روزی به مقصد خواهد رسید. قلم می‌رود و از خود ردپا بر جای میگذارد و این رد پا شاید نقشه ای شود برای دفعات بعد تا بداند چگونه مقصد را راحت تر و سریعتر پیدا کند و کمتر به بیراهه برود. خودکارم شده یک مسافر و کاغذ سفید یک جاده‌ی بی انتها که مثل عبور از یک جاده برفی ردپایی روی برف باقی می‌گذارد و معلوم می‌شود کسی از اینجا عبور کرده نشان می‌دهد که مسافر چگونه راه میرفته. با نوشتن، رد پای ما هم در زندگی باقی می‌ماند مسیر عبورمان، فراز و فرودها، تجربه‌های مسیر و اینکه راه کجاست و چاه کجا! خواندن به ما کمک می‌کند تا زندگی‌های نزیسته مان را تجربه کنیم. در این زندگی کوتاه، نوشتن و خواندن است که ما را به هم متصل می‌کند. بنویسیم تا زنده بمانیم. این نقل قولی از شرود اندرسون خالی از لطف نیست که می‌گوید: &quot; خیال می‌کنم جوزف کنراد بود که گفت نویسنده وقتی شروع می‌کند به نوشتن، زندگی را آغاز کرده است، این فکر مرا خوشحال کرد که پس برای چنین آدمی مجال فراوان است مجال به دور و بر خویش نگریستن، مجال فراوان برای دور و بر را پائیدن&quot;.پس بنویسیمنوشتن عالیه</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 23:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان تار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-pwzrmy8xd5yy</link>
                <description>میدویم...و گرد تاج پادشاهانی که فکر می‌کردند حکومتشان ابدیست به هوا بلند می‌شود...خاک شده‌اند آنان که آرزوهایمان را سربریدند و مجبورمان کردند خون های ریخته شده بر سنگفرش ها را خودمان پاک کنیم. مجبورمان کردند که در سکوت به آرزوهای بربادرفته مان بخندیم و قطره اشک سرازیر شده از گوشه چشممان را با آستین های چرک و پاره‌مان پاک کنیم.چشمهایمان تار شد و نتوانستیم ببینیم چگونهتمام حق مان از زندگیِ نقد را بردند و بهشتی نسیه نصیب‌مان شد...خسته ایم... میدویم و نمی‌رسیم...</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 18:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-cqzkcckpmls6</link>
                <description>آنروز سر کلاس بعد از حرف‌های معلمم دلم خواست بازیگری باشم که نقش آغوش را بازی می‌کند و در آغوش بکشم تمام هستی رادر چشمهایش بنگرم و در رد و بدل شدن نگاه ها ببینم آن صورت مطلق را و نباشم تا او بماند یا یکی شوم با او تا هر دو بمانیمدلم می خواست تمام آنچه که ما را از هم جدا میکرد بشکنم پاره کنم و پاک کنمو سجده کنم بر یکی بودنمانیکی بودن همه ی انسانها و وجودم را پاک کنم از شیطانی که نپذیرفت شباهتش و یکی بودنش را با دیگرانمعلم به ما گفت صدای خودمان را کم کنیم تا بشنویم صدای هستی را بشنویم صدای شاپرک را صدای برگ صدای آب صدای مرد معتاد صدای زن زندانی صدای سیاهپوست، صدای کودک بیمار ...و من امروز دوباره فکر میکنم به نقش آغوش و نقش مرحم برای زخم ها و به اینکه چگونه مثل خدا فکر کنم آنطور که معلمم ازمن خواسته بود...</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 23:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس دینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-wbe6u3lfcgci</link>
                <description>در کلاس دینی معلم ما از خدایی سخن می‌گفت که تمام دردها و مشکلات ما به گردن او بود چون حکمت او بود و وسیله آزمایش ما. می‌گفت از خدا بترسیم و حواسمان باشد که اگر  یکسری چیزها را اینجا چشم پوشی کنیم و خود را به گناهشان نیالاییم به بهشتی می‌رویم که همین ها را به پاداش به ما می‌دهند! آیا این سخن دیوانگان نیست!احساس گناه در ما رشد کرده بود و هربار فکر می‌کردیم آیا خدا ما را می‌بخشد و به بهشتی فکر می‌‌کردیم که چه کم مقدار بود، شیر و عسل و انگور و حوری و پری هم شد پاداش؟! و ما چیز بیشتری می‌‌خواستیم انگار...معلم می‌گفت و می‌گفت و ما بیشتر و بیشتر ناامید و ناتوان، ضعف های خود را به گردن خدایی می‌‌انداختیم و گناهان و وسوسه‌هایمان را به گردن شیطان که‌ما را گول می‌زد این وسط ما خودمان چکاره بودیم؟! گناهکارانی گول خورده و از خدا رانده شده.کلاس دینی تمام شد و ما ماندیم و یک دنیا سوال و یک دنیا احساس گناه.شیره مالیدند بر سرمان تا خود را گناهکار بپنداریم و گناهکاران واقعی نشستند و از گناهان ما سخن ها راندند...</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 15:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی گهنم بر زمین متجلی می شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_61801463/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-rsjt9uttmcbm</link>
                <description>وقتی گهنم بر زمین متجلی می شود! در قوم یهود یک مفهومی را بزرگترین و زشت ترین گناه به درگاه الهی می دانستند و آن جذام بود. به گونه ای که به فرد دچار جذام می گفتند دیگر به شهر نیاید. جایی که این افراد در آن جا به دور از شهر زندگی می کردند را جهنم یا «گهنم» می نامیدند. اینجا جایی بوده که آب های فاضلاب شهری واردش می شده است. زباله ها را نیز در همینجا می سوزاندند. همیشه در جهنم آتش بوده و آب گل آلود و لجن. همین مفهومی که [به عنوان جهنم] در تمام تفکرات دینی درباره اش صحبت می شود. اتفاق عجیبی که در اینجا می افتد این است که زنی که نتوانسته هزینه گناهانش را بدهد - مثلا فرض کنید سه بار باردار شده و بابت سه زایمانش نتوانسته هزینه بدهد - این فرد وارد جهنم می شد.پس ببینید این گهنم چه جور جایی می شود. حاشیه ای که در آن، دختران فراری، بچه های فراری، آدم هایی که نتوانسته اند قروضشان را بدهند و مهمتر از همه، آدم های جذامی و مریض زندگی می کنند. تورات را بخوانید و ببینید رفتار با جذامیان تا چه حد تلخ و تیره است. و البته آخرین قومی که در این جهنم پنهان می شدند، بزهکاران فراریان، سارقان و دزدان بودند.در این شرایط یک نفر به نام عیسی از روستای ناصره پیدا می شود و می بیند کارکرد خدا این قدر عوض شده که در جذام خانه و فحشا خانه و در حاشیه آلوده شهر، هزاران هزار کودک حاصلِ ازدواج های بی سند کنیسه ای زندگی می کنند. کودکانی که بابت حاملگی مادرانشان پولی به کنیسه ها پرداخت نشده است. هزاران کودک از ابتدای زندگی شان به گهنم تبعید شده اند و درباره شان به همه گفته می شود که این ها تیره و تاریک و جهنمی اند و ... من الان دارم ریشه تاریخی این قضایا را بازگو می کنم. الان اگر شما به کسی بگوئید ما در حال فعالیت در محله غربت هستیم، طرف تهِ دلش موافق شما نیست. با خود می گوید من قرار نیست به این بچه شناسنامه بدهم. این اِعمال محرومیت به حاشیه نشینان، یک ریشه تاریخی دارد. مسیح واقعا مردم را از جهنم بیرون می آوردقیام پیامبران نظیر حضرت مسیح، علیه این حرکت بوده است. یعنی مثلا مسیح می گفت خدا کارکرد است، خدا توهم نیست. و این قدر مسیح در بیان این امر و عمل به این باور، قوی بود و محکم رفتار کرد که مردم گفتند خداوند به روی زمین آمده است! این که می گویند مسیح، خدای روی زمین است و یا می گویند گناهان ما را بخشید و ما را از جهنم بیرون آورد، به خاطر این است که مسیح این کارها را به صورت عینی و واقعی انجام داده است.پس هر پیغمبری مِهرِ خدا را نشان می داد و آشکار می کرد. یک فاحشه می گفت من گناهکارم. مسیح می گفت چه کسی به تو گفته گناهکاری؟ زن می گفت خدا! مسیح می گفت خدا کو؟! من نماینده خدا هستم! من از سوی خدا آمدم. من یک بنده بالاشهری ام. آمدم به تو بگویم خدا تو را دوست دارد. آمدم پیام مهر و عشق خدا را برسانم. مسیح یک جزامی را می دید و می گفت: آمدم تو را در آغوش بکشم.مسیح می گفت بی واسطه بروید و دیگران را در آغوش بگیرید. بعدها ابلاغ این پیام مهر در پیامبر اسلام نیز هست. در مولا علی نیز همین ویژگی هست. ولی جامعه مرتبا می خواهد این تعادلی که در اثر مهر در شهر ایجاد می شود را به هم بریزد. مدام می خواهد یک گوشه شهرش تبدیل به جهنم شود و یک سری مردم خوش خیال در حال ثواب جمع کردن و غرق در الهیات و خدا و پیغمبر باشند. ......................................مفهوم گهنم و محله های غربت نوشته شده توسط شارمین میمندی نژادمنتشر شده در نشریه گل یخ شماره 10گل یخ نام نشریه داخلی جمعیت امام علی ا</description>
                <category>نوشتن عالیه</category>
                <author>نوشتن عالیه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 14:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>