<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سادات.۸۲</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62056549</link>
        <description>فاطمه السادات هاشمی نسب نویسنده پنج اثر رمانی و شش اثر داستانی، نویسنده ژانر فانتزی و ادبیات گمانه زن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:34:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1775219/avatar/Ltvait.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سادات.۸۲</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62056549</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانلود جلد دوم رمان تخیلی عصیانگر قرن به قلم سادات.82</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA82-tpckvkykb9ib</link>
                <description>رمان عصیانگر قرن جلد دومکارول با تمام شدن حرفش به طرف لبه صخره حرکت کرد، دیانا خواست سریع جلو برود و مانع رفتنش شود؛ اما با بالا آمدن ناگهانی یک اژدهای عظیم آن هم درست جلوی صخره از حرکت ایستاد. آتش زیادش که به سمت کارول روانه شد، فریاد دیانا در تمام صحنه‌ی نبرد پیچید و توجه همه را به خود جلب کرد. کارول جلوی چشم هایشان داخل آتش غرق شد و این صحنه را تمامی دشمنان و یارانش از پایین صخره دیدند. دیانا که تازه به خود آمده بود با حرکت دستش اژدها را خشمگین به عقب پرتاب کرد، نگران و وحشت‌زده به طرف بدن سوخته ی کارول دوید. آتنا بالای سرش ظاهر شد و گریان بدنش را تکان داد. آتنا او را بزرگ کرده بود. منطقی بود که بیشتر دلش برای او بسوزد. سال ها ازش نگهداری کرده بود و برایش حکم مادر را داشت و حال بچه‌اش مرده بود.  آتنا دستش را روی قلبش گذاشت، او نیز بخطار آسیب سوختگی کارول، داشت عود عمرش به پایان می رسید. اما نمی‌خواست مرگش بی هوده باشد و طاقت مرگ کارول را نداشت، بنابراین در یک تصمیم فوری سریع از جایش برخاست و با قاطعیت و بغض خطاب به دیانا گفت: - خودم رو فدا می‌کنم تا زنده بمونه. دیانا مواظبش باش، ملکه امید خیلی هاست. اون آخرین ببرینه ست پس نذار بازم حماقت کنه.  دیانا جلو آمد، مچ دست آتنا را فشرد و گفت: - این کار رو نکن! خواهش می کنم. آتنا لبخند گرمی زد، زمزمه گویان پاسخ داد: - این تاوانم بخاطر جنگ سال ها پیشه، یه دینی به ببرینه هاست که الان تموم میشه. او برای اخرین بار به چشم های اشک الود دوست همیشگی اش دیانا نگاه کرد و گفت: - دلم برات تنگ میشه، مواظب خودت باش. لطفا توی این جهنم زنده بمون، همه بهت نیاز دارن... دیانا سرش را پایین انداخت، طاقت نگاه کردن نداشت. آتنا روی برگرداند و به کارول که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. چشم هایش را با آخرین نفس عمیقش بست و به زرات ریز نور تبدیل گشت. در کمتر از چند دقیقه بالای سر کارول را نور های سبز رنگ فرا گرفتند و تقدیر تغییر کرد. ثانیه هایی گذشت که زرات به بدن کارول جذب گشتند و او به جسم انسانی خود تبدیل شد.  لحظه ای بعد، با درد بسیاری به هوش آمد. پوستش می سوخت اما انرژی کمی هنوز او را به هوش نگه داشته بود. گیج و خسته به دیانا و زجه هایش خیره شد، لحظه ای بعد متوجه شد که آتنا را دیگر در وجودش احساس نمی کند. اما هنوز آنقدری به خود نیامده بود که بفهمد چه شده است. چرا حسش نمی‌کرد؟ حتما باز هم برای مدتی از بدنش بیرون رفته بود و به زودی باز می‌گشت. آری او خوش خیال بود. کارول به سختی بلند شد و به سمت دیانا رفت، نگران به واکنش بد او خیره شد و پرسید: - چی شده؟ به خوبی یادمه که توی آتیش اون اژدها سوختم ولی الان چرا کاملا سالم هستم؟ بهم بگو دیانا! چرا داری گریه می‌کنی؟ آتنا کجا رفت؟  گریه های دیانا حتی برای لحظه ای هم بند نمی آمدند. کم کم اشک های کارول هم بخاطر این زجه های از ته دل اش شروع به ریختن کرد که دیانا با سکسکه و صورتی که غرق در اشک بود گفت: - بخاطر حماقت تو خودش رو فدا کرد! بهت چی گفته بودم؟ باید زنده بمونی تو نمی تونی بمیری کارول! باید همه‌شون رو نجات بدی. کمی مکث کرد و با دست‌هایش اشک‌هایش را پاک کرد. ولی هنوز هم سکسکه می‌کرد، دست های کارول را گرفت و گفت: - آتنا روحش رو برای همیشه داد تا تو رو نجات بده، اون گفت تو امید خیلی ها هستی. می‌فهمی کارول؟ تو باید زنده بمونی! باید یکبار برای همیشه همشون رو شکست بدی حتی اگه لازم باشه باید دوست هات رو هم بکشی. دیگه حق نداری راجب مرگ حرف بزنی! نه نداری! اتنا دینش رو به ببرینه ها ادا کرد، حالا نوبت توهه که دینت رو به همه ادا کنی! با هر جمله ای که از دهن دیانا بیرون می آمد؛ کارول بیشتر از قبل در خودش می شکست و فرو می ریخت. چشم هایش غرق در اشک شده بودند و باور این جمله بیشتر از آن چه که فکرش را می کرد برایش سخت بود، امکان نداشت که آتنا دیگر توی وجودش نباشد. چجوری ممکن بود؟ او الهه ی جنگ بود، او دختر زئوس بود چطور می توانست جانش را برای او فدا کند و بمیرد؟ عذاب وجدان، درد و ناراحتی کشته شدن تمام کسانی که گفته بودند تا پای جانشان از کارول محافظت می کنند و حال واقعا برای کارول جانشان را از دست داده بودند، خیلی زیاد بود. آنکه آتنا کسی که توی تمام لحظات زندگی اش باهاش بوده هم بخاطر او خودش را فدا کرده بود باعث میشد قلبش بیشتر از هزار تکه بشود و نتواند فراموشش کند.دانلود فایل جلد دوم با عذاب وجدان به زمین نگاه کرد و از ته دل جیغ کشید. انگار تحملش تمام شده بود. البته که صدای فریاد و همهمه ی جنگ نیز روانش را بهم ریخته بود. - همه‌ی این ها بخاطر منه، اگر من نبودم این اتفاق ها نمی‌افتاد!  به ناگاه با گریه به طرف صخره دوید، او که دیگر نمی توانست خود را قانع به زنده ماندن کند، حرف های دیانا را نشنیده گرفت. فداکاری آتنا را نادیده گرفت و خواست که خود را رها کند. هرچند با دیدن دایره ای نورانی و عجیب در جلوی صخره، سر جایش میخکوب شد. متعجب به آن خیره ماند؛ حیران به انسانی خیره بود که کنار دایره با یک شنل بر سرش ایستاده بود و آن ها را نظاره می کرد.  در آن تاریکی شب، ماه و ستارگان پشتش قرار گرفته بودند و او را همچون الهگان نشان می‌دادند. او که بود؟ چگونه روی هوا معلق مانده بود؟ پرنسس، اما بی خیال وی شد، او تنها می‌خواست بمیرد تا بقیه را از دست خودش نجات بدهد. نگاهش را از دل آسمان گرفت و بی توجه به آن فرد عجیب، به طرف لبه صخره دوید که با حرف آن ناشناس، از حرکت ایستاد. - با من بیاید پرنسس، من تاون[2]هستم!  کارول متعجب به او نگاه کرد، حیران خطاب به دیانا که در حال گریه بود گفت: - دیانا، اون شخص رو می‌بینی؟ تاون کیه؟ دیانا که اصلا متوجه قصد کارول نشده بود و همچنان گریه می کرد، متعجب اطراف را نگاهی انداخت و جواب منفی داد! غمگین گفت: - کسی که این‌جا نیست، کارول خوبی؟  این حرفش چه معنایی داشت؟ اینکه دیانا او را نمی دید مفهوم چه چیز بود؟ کارول قدمی به جلو برداشت و به او خیره شد. خواست حرفی بزند که به ناگاه، انفجاری جلوی صورتش رخ داد و دنیایش برای همیشه در تاریکی فرو رفت... .دیانا با شنیدن صدای انفجار، در شوک فرو رفت. او آن‌قدر به کارول تاکید کرد که باید زنده بماند، اکنون او کجا رفته بود؟ از جایش برخاست، حیران جلو آمد و آن اطراف را با نگاه گیجش کاووش کرد، او نبود! با ترس و لرز جلوتر آمد. پایین سخره را که نگاه کرد، زانوانش لرزیدند و خود را باخت.جسد ببری که پایین صخره، بر روی تمام اجساد دیگر افتاده بود، خبر از یک حقیقت تکان دهنده می‌داد. کارول مرده بود. دیانا اما سعی کرد ابتدا خود را آرام کند. نه اشتباه می‌کرد. احتمالا کارول تلپورت کرده بود، محال است که او آن‌قدر الکی و بی‌خود بمیرد! مثلا ببرینه بود.با ترس از صخره پایین آمد و خود را به بالای سر جسد رساند. راه رفتن روی اجساد دیگر سرباز ها اصلا احساس خوبی به او نمی‌داد. هنگامی که جسد سوخته شده را دید، نفس در سینه اش حبس گشت. او مرده بود... کارول را از دست داد و این خبر از یک حقیقت بزرگ می‌دهد. آخرین ببرینه نیز برای همیشه جهان امگاورس را ترک نمود.سرش را بالا گرفت. اشک‌هایش پشت سر هم سقوط می‌کردند. سرباز‌های دو طرف آرام گرفته بودند. زیرا طلسم با مردن ببرینه از بین رفته بود و اکنون تمام سربازهای دشمن قدرت اختیار و تصمیم‌گیری داشتند. جنگ به همین سادگی تمام شد!هکتور از راه دوری خود را به مرکز نبرد رساند، خونین و زخمی به نزدیک جسد کارول آمد. باورش سخت بود اما اینکه او مرده است، خوشحال و ناراحتش می‌کند. انگار خوشحال است زیرا دیگر جنگ تمام شده بود و ناراحت، بحر آن‌که احساسی از اعماق وجودش می‌گوید این حقش نبود... .هکتور جلوی جسد کارول نشست، آهی کشید و در ذهنش گفت:&quot;اینکه مرده همه‌چیز رو بهتر می‌کنه، مگر نه؟&quot;این را از پری جنگل پرسید و او بدون آن‌که جوابش را بدهد، نگاهش را از کارول گرفت. به تمام حضار چشم دوخت و با نفرت فریاد زد:- همه‌چیز تموم شد، می‌بینید؟ اون مرده و دیگه دلیلی برای جنگ نیست! شماها به خواستتون رسیدید حالا بهتره هرچه سریع‌تر جنگل هالربوس رو ترک کنید وگرنه بهتون رحم نخواهم کرد!الفا واران و کارانوس راضی از مرگ کارول، بالای سر جسد آمدند تا از مردنش مطمئن شوند. جسد هنوز گرم بود و این نشان از حقیقی بودن مرگ وی می‌داد. می‌خواهم بگویم در حقیقت آن‌ها خیالشان راحت شده بود. پس تمام نژادها آرام گرفتند و عقب نشینی کردند. اژدهایان به سرزمین خود بازگشتند، گرگ‌ها و گرگینه‌ها نیز هر کدام به گله های خود رفتند. روبینه‌ها به شدت آسیب دیده‌اند و تنها اندکی از آن‌ها باقی‌مانده است. آه تک‌شاخ‌ها هم همین‌طور، شاخ هایشان کنده شده یا آن‌قدری زخمی شده‌اند که به سختی ایستاده‌اند. دیانا با دیدن این وضعیت بهم ریخته، فردریک را صدا کرد. آن‌قدر افسرده بود که دیگر توان فکر کردن نداشت.فردریک کنار دیانا نشست، نگاهش را به کارول سوخته داد و گفت:- فکر نمی‌کردم این‌طوری تموم بشه.دیانا جوابی نداد، تنها نگاهش را به جسدها داد و گفت:- می‌خوام برم. همه‌چیز رو به خودت می‌سپارم؛ متاسفمفردریک متوجه‌ی منظور دیانا نشد، هرچند تا آمد بپرسد او ناپدید شده بود. فردریک سرش را پایین انداخت. هکتور هنوز هم جلویش نشسته بود. تا به حال فردریک را آن‌قدر درمانده و زخمی ندیده بود. از تمام پوستش داشت خون می‌چکید، زخم های زیادی برداشته بود. البته که هکتور هم زخمی بود اما نه آن‌قدر همچون فردریک، در افکارش غرق بود که بوی پاتریک را استشمام کرد. او نیز برای وداع با کارول آمده بود. کنار هکتور نشست و خیره به جنازه‌ی او گفت:- خب، احساس عجیبی دارم.آنار و آنالی پشت سرش رسیدند. آنار حق به جانب گفت:- برای همین به اینجا اومده بودیم، این‌طور نیست؟هکتور زوزه‌ای کشید تا دردش را نشان بدهد. پاتریشا در طرف دیگر هکتور ایستاد و زمزمه کرد:- اما خیلی احساس بدی دارم.آنالی سرش را تکان داد، همان‌طور که زخم روی پنجه‌اش را لیس میزد گفت:- اون دوستمون بود.پاتریک پوزخند صداداری زد و گفت:- اون یه ببرینه بود بچه‌ها!فردریک که صدایشان را می‌شنید، سرش را بالا آورد. غرغری کرد و همان‌طور که از کنارشان می‌گذشت گفت:- براش متاسفم، تا آخرین لحظه باور داشت شما ها هنوز هم دوستش هستین! بزرگ‌ترین اشتباهش اعتماد به شماها بود!فردریک رفت و عذاب‌وجدان بیشتری درون هکتور و آنالی ایجاد شد. پاتریک پوفی کرد و آنار جواب داد:- در هر حال الان مرده، بیاین بریم. این زخم‌ها خیلی دارن اذیتم می‌کنن.همه سر تکان دادند و با آخرین نگاه به کارول، با او وداع کردند. گله‌ها دسته‌دسته از مرزهای جنگل هالربوس بیرون می‌آمدند و به سمت خانه هایشان می‌رفتند. گله‌ی توماس، آخرین گله‌ای بود که از جنگل بیرون آمد و سپس مرز های جنگل هالربوس بسته شدند. رایکا با افتخار در جلوی گله حرکت می‌کند و آن‌قدر خوشحال است که حد و اندازه ندارد. از مردن کارول احساس به شدت خوبی دارد و این واقعا نیازی به بیان دلیل ندارد.خبرها سریع‌تر از آن‌چه گمان می‌رفت، به تمام امگاورس رسید. پری جنگل دیانا دیگر از بین آن‌ها رفته بود. او ناپدید گشته و اکنون کسی در امگاورس یار موجودات نبود. فردریک را جانشین او می‌خواندند اما همه می‌دانستند که نژاد جگوار هرگز نمی‌تواند به آن‌ها کمک کند. زیرا او نیز جزو دسته‌های برتری بود که هادس سعی داشت آن‌ را حذف کند.امگاورس در آرامش است. مخلوقات در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و جنگی در نگرفته است. ببرینه‌ها که رفتند، انگار امگاورس نفس عمیقی کشید و خیالش راحت شد. دیانا ناپدید شد و فردریک به جنگل‌های کاستاریکا بازگشت.روبینه‌ها آسیب زیادی در جنگ دیدند اما به رهبری امیلی، آن‌ها هم کمابیش سروسامان گرفتند. با این تفاوت که بیشتر ترد شدند؛ زیرا نژادهای دیگر هنوز هم بر ضد آن‌ها بودند. اسب‌های تک‌شاخ هم رفتند، آن‌ها هرچند اعلام کردند که برای مدتی هرگز از سرزمین‌شان بیرون نخواهند‌ آمد، چرایش را نمی‌دانم.***برای دانلود فایل PDF با نویسنده ارتباط بگیرید. </description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 17:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود جلد سوم رمان تخیلی کابوس افعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-mhwujlr73oph</link>
                <description> دانلود رمان کابوس افعی بالاخره پس از سه سال جلد سوم کابوس افعی هم منتشر شد و دیگه این مجموعه زیبا تموم شده.امیدوارم این رمان رو دوست داشته باشین. رمان بعدی من رمان جادوی کهن هست که خوشحال میشم بخونیدش.افرادی که بخوان هر سه جلد رو باهم داشته باشن تنها با مبلغ 100 تومن می تونن هر سه جلد رو از من بخرند. اینم تخفیف ویژه ی من به مناسبت تموم شدن رمان هست. جلد اول: 25.000جلد دوم: 60.000جلد سوم: 60.000افرادی که از قبل جلد اول و دوم رو خریدند جلد سوم براشون رایگان خواهد بود. دانلود جلد سوم رمان کابوس افعیبه شماره زیر پیام بدید. 09134559255</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 17:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود جلد دوم رمان کابوس افعی به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-nwfgrzhzokky</link>
                <description>جلد دوم مجموعه رمان کابوس افعی - وحشت در تنهاییدرود مجدد، من اینجام با جلد دوم کابوس افعی که با عنوان وحشت در تنهایی منتشر شده. امیدوارم این جلد هم مثل جلد اول رمان که با عنوان پیشگویی در رویا در دسترس هست، شما رو به وجد بیاره دوست عزیز، برای دانلود پی دی اف رمان کلید کنید.دانلود PDF جلد دوم رمان کابوس افعی به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 19:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می گویم پریود هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-rlb7q9lpdul4</link>
                <description>خانواده ای که در آن زندگی می کنم از آنهاییست که این مسائل را بد می دانند. اما آزادانه به یکدیگر فحش می دهند و در مورد روابط دیگر شوخی می کنن. گویا تنها در رابطه با پریود مشکل دارند که نمی دانم برای چیست!یک شب همه دور هم بودیم. من آنشب پریود شده بودم و خیلی حالم بد بود. از درد زیاد داشتم دق می کردم. فشارم افتاده بود (همیشه افت فشار دارم) و نمی توانستم بلند شوم. شوهر عمم جلوی من نشسته بود. مادرم چایی نبات آورد تا بهتر شوم. (معجون جادویی) شوهر عمم به خیال آن که من دارم مسخره بازی در می آورم گفت این دیگه چه کاریه بلند شو خودت بردار و داری لوس بازی در میاری و...اون لحظه این قدر حالم بد بود که نمی تونستم فکر کنم. نمی دونستم چی جواب بدم. اول بهش گفتم مریضم، خندید و گفت تو که نه سرفه می کنی و نه تب داری پس دروغ میگی راستش رو بگو!منم کلافه شدم، با خشم گفتم مشکل زنانگی دارم خوب شد؟ قانع شدی؟ اون لحظه همه دورم نشسته بودن و سکوت کردن. شوهر عمم سریع اهانی گفت و دیگر چیزی نگفت. شب که برگشتم خونه، حالم بد بود. چرا نتونستم آزادانه بگم من پریودم؟ مگه بد بود؟ خلاصه حس بدی از نگفتن کلمه پریود گرفتم. خیلی بد. یکجورایی آنقدر به ما گفتن بد است که خودمان هم نمی توانیم دیگر این پرده های زنجیر مانند را پاره کنیم.</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 20:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منم، فاطمه السادات هاشمی نسب یه فانتزی نویس دیوانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-l0zbmnocbuw5</link>
                <description>نویسنده مجموعه رمان کابوس افعی | فاطمه السادات هاشمی نسباین منم، فاطمه السادات هاشمی نسب، یه فانتزی نویس دیوونه که افکارش بی اجازه پروبال میگیرن. امروز، دقیقا امروز از روزی که اولین پارت رمان کابوس افعی رو نوشتم یک سال و سه ماه می گذره. از وقتی عصیانگرقرن تموم شده هم یک سال و هشت ماه می گذره. وقتی کابوس افعی رو می نوشتم، جلد اول پس از مدتی خیلی معروف شد. یادمه اون موقع ها بازدید هاش 95 هزار تا بود که خب به دلایلی از توی سایتی که بود حذف کردم. (بماند چرا)بعد از شروع جلد دوم، کامنت ها و نظرات بیشتری از خواننده ها به دستم رسید. همه فقط یه چیز می گفتن، یه شاهکار توی ژانر فانتزی، اما سوال های بعدی من رو ترسوند. رمان بعدی کی شروع میشه؟ خدای من این سوال خیلی وحشتناک بود. می دونین چرا؟ چون دیگه ایده ای توی ذهنم وجود نداشت! باور کنید این رو فقط یه نویسنده می فهمه. فقط یه نویسنده می دونه من چی میگم و چی کشیدم.ترسیده بودم. اغراق نمی کنم، شاید حتی وحشت کرده بودم. باید بعد کابوس افعی چی کار کنم؟ چی بهشون جواب بدم؟ من که دیگه ایده ای ندارم! خدای من هرچی داشتم رو توی کابوس افعی ریختم. تمام ایده هام توی کابوس افعی اجرا شدن الان چی بگم؟برام فاجعه بود. حقیقتا خیلی ترسیده بودم. اما امشب، بعد از یک سال و سه ماه، ایده جدیدی بهم رسید. یه جرقه کوچیک توی ذهنم زده شد. اونم کجا؟ توی آشپزخونه موقع شستن یه لیوان کمر باریک! خنده داره واقعا. ببینید ایده داشتم، زیاد هم دارم. ایده های ناب و خاص اما اونقدری قوی نبودن که بخوام ازش رمان بنویسم. در حد داستان کوتاه پتانسیل داشتن. اما با ایده ای که امشب بهم رسید، مطمئنم رمان بعدی کابوس افعی یه چیزی فراتر از این مجموعه خواهد بود. روی اون شرط می بندم! بیشتر توضیح نمیدم چون داستان لو میره، خلاصه که خواستم بگم رمانی بهتر توی راهه پس انتظاراتتون رو بالاتر برید. احتمالا یه چنل ایتا درست کنم که بتونید باهام ارتباط متوالی داشته باشید و نظر بدید. شاید از تخیلات شمام استفاده کنم. باحال میشه مگه نه؟اسم رمان بعدی فعلا جادوی کهن هست، البته تا ببینیم در نهایت چی میشه. هنوز از کوره در نیومده. زیاد نمیشه روی اسم های اولیه حساب کرد. یادمه کابوس افعی اول اسمش مرداب مرگ بود، اون کجا و این کجا واقعا؟ کلا فرق داره. خلاصه منتظرش باشید. فعلا دوستانم.</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 01:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان فانتزی سهو سحر به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D9%87%D9%88-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-uhzkb3nc6xbj</link>
                <description>داستان کوتاه سهو سحر | داستان فانتزی برترداستان کوتاه فانتزی سهو سحر به قلم فاطمه السادات هاشمی نسبعنوان: سهو سحرنویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب (سادات.82)ژانر: فانتزیخلاصه: جادو روزگاری در جهان‌مان آزادانه، همچون ماهی‌های قرمز عیدانه غوطه‌ور بود. روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم، جهانی که ابرهایش سبز، درختان‌اش بنفش و زمین‌اش آبی بود. دریاهایش از زرد لیمویی می‌درخشیدند و حیوانات‌اش قدرت سخن گفتن داشتند. انسان‌ها پرواز می‌کردند و پرندگان در دریاها شناور بودند. یادش بخیر، آن روزها پادشاهی بزرگ، حاکم کل جهان بود و جهان یک‌پارچگی زیبایی داشت. افسوس، وی بد موقع آمد. در بلندترین شب سال اتفاق افتاد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت.مقدمه: همه مَستند و مِی‌زنان، می‌رقصند. آوای سنتور و قانون در این حوالی پیچیده و مردمان‌اش به ضیافت شر*اب سرخ گوارایی رفته‌اند که هزار ساله است. زنان دَف می‌زنند و مردان نِی می‌نوازند، به راستی که چه شور و شوقی دارد امشب. اهالی شهر جمع گشته و گردهم آمده‌اند؛ در این شب سال، اهریمن بیشتر از همیشه نزدیک است اما مردم این شهر گویی دیگر برایشان اهمیتی ندارد. مردم سرخوش بودند و برای همان تاریخ تغییر کرد، همه چیز تمام شد. جهان برای همیشه در فضای مطلقا ساکت فرو رفت. رنگ‌ها تیره شدند و همه چیز به یک‌باره خاموش گشت!ایران باستان، 2500 سال پیش(سوم شخص)مضطرب از گوشه چشم، خود را کمی کنار کشید تا بتواند بهتر از پشت آن سنگ غول آسایی که به کمک‌اش پنهان گشته بود، آن را ببیند. باورش نمی‌شد توانسته تا این اندازه به وی نزدیک گشته و دقایقی بیشتر زنده بماند! اما او از این نیز بیشتر می‌خواهد، خواستار آن است که زنده پای به فرار بگذارد،  اما مگر می‌تواند؟ اهریمن درست در چند متری او ایستاده و مشغول خوردن یک آهوی بزرگ است. شانس آورده است که این اهریمن امشب قصد تنها شکار کردن کرده بود، وگرنه به حتم اکنون به جای آن آهوی بیچاره، جسد وی بود که تکه‌تکه شده و در میان دندان‌های آن اهریمن چندش، چپ و راست می‌شد.نفس آرام و تقریبا بی صدایش را بیرون داد و سپس با چرخاندن سرش، اطراف‌اش را کاوش کرد. اینکه یک اهریمن تنها به شکار آمده چه دلیلی می‌تواند داشته باشد؟ اصولا تا آن‌جایی که اطلاع دارد آن‌ها گروهی شکار می‌کنند. همچون گرگ‌ها، پس اکنون حضور یک اهریمن تنها در میان یک جنگل تاریک چه معنایی دارد؟!کنجکاوتر از همیشه، خواست بیشتر نزدیک شود که با شنیدن آوایی، نفس در سینه‌اش حبس شد. صدای فلوت رامونا (Ramona) بود! آوایی که به گوش می‌رسد، همان موسیقی‌ای است که آن‌ها برای فراخواندن اعضای ویژه گروه برای گردهمایی‌های ماهانه می‌نواختند! لعنت، او نمی‌تواند اکنون خود را به گردهمایی سِری جادوگران برساند! نه اکنون که در چند متری یک اهریمنی‌ست که سال‌ها در تلاش بوده تا به آن نزدیک شود!او اکنون... با بلندتر نواخته شدن فلوت، انگشت‌هایش را به یکدیگر فشرد، این یعنی حضور تمامی جادوگران منطقه در مراسم الزامیست! زیرلب با خود حرفی را غرغر کرد و مجدد نگاه‌اش را به اهریمن داد. آن موجود کثیف و وحشتناک نیز متوجه آوای فلوت شده بود، زیرا به سرعت بیخیال غذای لذیذش شده و با نگاه کردن به ماه کامل امشب، به سمت شمال شروع به دویدن کرد. عجیب است، بویایی آنان بسیار قوی است، باید چیزی را احساس کرده باشد که بیخیال یک جادوگر آن هم درست در کنارش شده و حتی آن جسد آبدار آهو را که در این سرما از خون‌های درون بدن‌اش گرمای زیادی بلند می‌شود، شد!کلافه از جایش برخاست، به سوی جسد آهو قدم نهاد و درست کنار سرش و آن چشم‌های بزرگ قلمبیده‌اش که از ترس و مرگ زود هنگام بی‌نهایت باز بودند، ایستاد. به آهو نگاه کرد و خیره به دهان باز مانده از ترس‌اش، زمزمه کرد:- آهوی بیچاره، باید کامل می‌خوردت تا اصراف نشی. اهریمنان بی‌خرد. همیشه همین‌طورن!سرش را به نشانه تأسف تکان داد و با شنیدن دوباره آن آوای فلوتی، این بار خمشگین خیره به افق که چراغ‌های شهرش همچون هاله‌های نور مشخص بودند، زمزمه کرد:- بسه. فهمیدم، دارم میام!کلافه لگدی به جسد آهو زد و در حالی که نگاه‌اش را از مگز‌ها و مورچه‌های گوشت‌خوار می‌گرفت، به سمت یکی از درخت‌ها قدم نهاد. در کنار نزدیک‌ترین درخت ایستاد و با گذاشتن کف دست‌اش بر روی تنه آن، چشم‌هایش را بست. هوا لحظه‌ای بسیار سرد‌تر از پیش گشته و لرزی بر اندام‌اش افتاد. خسته و بی‌ذوق چشم‌هایش را گشود که ناگهان بخاطر نور زیاد، مجدد آن‌ها را بست. با چندی پشت سر هم پلک زدن، چشم‌هایش به نور درون شهر عادت کرده و بالاخره دیدش عادی شد.با نارضایتی تمام، به سوی عمارت عظیم جادوگان راه افتاد و غرغرکنان از کنار مردم شهر که بی‌خبر از همه چیز و آن آوای گوش خراش با یکدیگر سخن می‌گفتند، گذشت. در سمت راست‌اش، دو مرد مشغول خرید یک دسته بیل برای کندن زمین هایشان بودند، یکی آن را با ده سکه خریدار بود و دیگری، اصرار داست تا آن را با یازده سکه بخرد. فروشنده بیچاره نیز میان آن دو، روی صندلی کهنه‌اش نشسته بود و سرش را میان دستان‌اش پنهان کرده بود تا از دعوای آن دو در امان بماند.در طرف دیگر، چهار زن نشسته و مشغول تعریف کردن از همسران، خانواده آنان و جاری هایشان بودند. مردم ایران زمین همیشه مشغول کسب اموال بیشتر یا دریافت و انتقال سخنان بسیار هستند. هیچگاه ندیده‌ام که یک زن ایرانی کناری بایست و به کسی کاری نداشته باشد، یک‌جورهایی خصلت زیبای ایرانیان است. بگویم تنها در زنان رایج است اغراق کرده‌ام.مردانشان نیز همین هستند، مردمانی مهربان، خوش‌رو و شیرین سخن که همیشه در حال کاشت و جست‌و‌جویند. جادوگران ایرانی نیز همیشه مشغول کسب مهارت‌های بیشتر و ارتقای خود هستند. هرچند...با ایستادن آن پسر، توجه‌ام از روی دیگر مردم شهر، مجدد به او جلب شد. به درب عمارت رسیده و درست جلوی آن ایستاده است. چرا وارد نمی‌شود؟ شاید چون از اینجا و ارباب‌هایش متنفر است. چه اصرای است وقتی یک نفر قادر به نزدیک شدن به اهریمنان است خود را دور از آنان نگه دارد؟ واقعا چرا؟! به راستی آنان با کدام منطق اجازه خروج از شهر را به او نمی‌دهند؟با خیس کردن لب‌هایش، قدمی به درون عمارت نهاد و بی‌درنگ به سوی تالار بزرگ آن که درست جلویش بود، رفت. درون تالار، پر از جادوگرانی بود که با تمام سرعت خودشان را از روستا‌ها و دهکده‌های اطراف به اینجا رسانده بودند. آن‌هم درست در چندین دقیقه کوتاه و خنده‌دارتر از همه آن بود که این پسر با نزدیک بودن‌اش، دیرتر از همه رسیده بود!شاید دلیل نگاه خشمگین رامونا که در بالای پله‌های انتهای تالار ایستاده بود نیز همین است! با ورود پسرک، همه به او نگاه کردند. وی اما بی‌توجه به آنان به سوی مهراب قدم نهاد و خود را به انتهای تالار رساند. از ده پله آن با نهایت خونسردی بالا رفت. درست هنگامی که در کنار رامونا قرار گرفت، صدای خمشگین خواهرش او را به خود آورد.- ژوبین! تا کی می‌خوای از دستورات شورا سرپیچی کنی؟!پسر با این سوال لبخند عمیقی بر روی لب‌هایش نشست، نیم رخش را به سوی رامونا چرخاند و با سرخوشی زمزمه کرد:- تا وقتی که شورا تسلیم بشه! تا وقتی که خودت رسما بهم اجازه خروج بدی خواهر عزیزتر از جانم!رامونا خشمگین از سرتقی ژوبین، لبش را به دندان گرفت و در حالی که عصای نقره‌ای در دستان‌اش را بر زمین می‌کوبید، پاسخ داد:- هرگز چنین روزی نمی‌رسه برادرم، بهت قول میدم!ژوبین با این حرف رامونا، ابروهایش را درهم کشیده و اخم میهمان صورتش گشت. رویش را از وی برگرداند و کاملا به طرف جمعیتی که تا کنون او را از پشت سرش نظاره می‌کردند، برگرداند. با دیدن آنان که مشتاقانه با آن چشم‌های گشاد به وی و خواهرش خیره بودند، بیشتر اخم کرد و سپس با تمسخر زمزمه کرد:- هرگز نمی‌تونی آینده واقعی رو پیش‌بینی کنی، خواهرم!رامونا اما بر خلاف دقایقی پیش که بسیار عصبانی بود، اکنون خونسرد همان‌طور که به پدرش نگاه می‌کرد، پاسخ داد:- من پیشگویی می‌کنم، ژوبین انگار رویاهات دارن حقیقت رو هم از جلوی چشم‌هات دور می‌کنن!پدر ژوبین (zhobin) و رامونا، جادوگر بزرگ شهر رِی، با رسیدن به پله‌ها، با آن بدن فرسوده‌اش به سختی بالا آمد و خود را به صندلی بزرگی که در کنار ژوبین بود، رساند. با نشستن او بر صندلی، رامونا سریع خطاب به ژوبین گفت:- برو سرجات، هرچی وِراجی کردی بسه.ژوبین شانه‌ای بالا انداخت و همان‌طور که از جلوی پدرش عبور می‌کرد تا به آن‌طرف صندلی برود، نسبتا بلند به گونه‌ای که تنها خواهر، پدر و اعضای شورا که پشت صندلی ایستاده بودند بشنوند گفت:- اوه، یادم رفت بگم امروز یه اهریمن رو از نزدیک دیدم، انگار بدجور گشنش بود که یه آهوی بزرگ رو به من جادوگر ترجیه داد!همه با شندین این حرف ژوبین، نفس در سینه هایشان حبس گشته و با شوک و بهت به او خیره شدند. ژوبین اما برعکس آن که الان باید ترسیده و از کار اشتباه‌اش همچون خطاکارها شرمگین باشد، بی‌نهایت به خود افتخار کرده و با شادی و شکوهی که در افکارش خود را این‌گونه تصور می‌کرد، درست در سمت دیگر صندلی پدرش ایستاد و به جمعیت جلویش که چیزی نشنیده بودند و همچنان مشغول سخن گفتن بودند، خیره شد.پدرش اردوان (Ardavan)، جادوگر بزرگ این حوالی، با شنیدن این سخن چشم‌هایش را خشمگین بست و با زمزمه چیزی زیر لب که متوجه آن نشدم، انگشت‌هایش را مشت کرد. رامونا نیز بی‌نهایت خشمگین گشته و به وضوح از چشمان‌اش نور قرمز رنگی ساطع می‌شد. آن‌قدر که کل حضار درون تالار متوجه عصبانی بودن وی شده و کنجکاو به او نگاه می‌کردند تا علت عصبانیت‌اش را جویا شوند.هرچند یکی از اعضای شورا سریع قدمی جلو نهاد و از پشت سر رامونا با صدایی آهسته، گفت:- رامونا خودت رو کنترل کن، نباید کسی از این موضوع بویی ببره! قدرتت رو همین الان خنثی کن!رامونا همان‌طور که به ژوبین خندان و مفتخر خیره بود، کلافه زمزمه کرد:- کاش می‌شد همین‌جا بکشمش!اردوان با این حرف رامونا چشم‌هایش را گشود و خیره به زمین جلوی پایش که از سنگ مرمر ایرانی بود، گفت:- بعدا حرف می‌زنیم.سپس سرش را بالا آورد و خیره به جمعیت جلویش بلند و با صدایی کاملا جدی گفت:- از همگی ممنونم که خودتون رو سریع به اینجا رسوندین.همه مطیع سر خود را تکان دادند و منتظر به ادامه سخنان جادوگر بزرگ گوش سپردند. اردوان سرش را به یک دست‌اش تکیه داد و اندوهگین ادامه داد:- نمی‌خواستم این رو بگم؛ در واقع امیدوار بودم هرگز این حرف‌ها رو بهتون نزنم، اما چاره‌ای جز این برام نمونده. جادوگران عزیز ایران، یلدا مثل هر سال باز فرا می‌رسه. خورشید بزرگ ما که از او قدرت می‌گیریم، مثل هر سال مجبوره ما رو ترک و دوباره خودش رو احیا کنه. ناچارم به گفتن این حقیقت تلخ، من رو ببخشین.همه با این حرف‌های اردوان، ترسیده و کنجکاو به یکدیگر نگاه کرده و پچ پچ‌ها بالا گرفت. چه خبر شده است؟ خورشید مگر تنها چندین ساعت برای احیا زمان نیاز ندارد؟ آن‌ها هر سال یلدا را به هر نحوی که شده می‌گذرانند، پس چه شده است؟!اردوان با غم بسیاری از روی صندلی بلند شد. قدمی جلو نهاد و میان دو فرزندش ایستاد. سپس خیره به سقف نصف شیشه و گرد تالار که آسمان شب به خوبی از پشت آن مشخص بود، ادامه داد:- جادوگران من، با نهایت تأسف باید به اطلاعتون برسونم که مِهر، یلدای امسال زودتر از همیشه غروب خواهد کرد!با اتمام سخن‌اش، همهمه عظیمی در تالار شکل گرفت. همه شوکه شده بودند، حتی ژوبین هم خنده از لبانش پر زده و به نیم‌رخ پدرش خیره بود. مِهر؛ خورشید قرار بود زودتر غروب کند؟ آن هم نه در هر روزی، بلکه در یلدایی که آنان تنها با همان هشت ساعت پیشین نیز به سختی دوام می‌آوردند و شب را صبح می‌کردند، اکنون چگونه ممکن است بتوانند ساعاتی بیشتر دوام بیاورند؟! مشعل و چوب زیادی لازم است، غلات بی‌نهایت و شراب‌های سرخ گوارایی که اگر نباشند، اهریمنان راحت به ذهن مردم نفوذ می‌کنند!تالار آن‌قدر شلوغ شده بود که هیچ‌کس متوجه حرف‌های دیگری نمی‌شد. رامونا خشمگین از وضعیت نابسامان جلسه، عصایش را محکم بر روی سنگ‌های مرمر کوبید که به خاطر اکوی بسیار قدرتمندش، همه به سرعت ساکت شده و در بهت و خاموشی به رامونا چشم دوختند.اردوان با کار رامونا، مجدد روی صندلی خود نشست و همان‌طور که سرش را مجدد به دست‌اش تکیه می‌داد، پرسید:- رامونا، پیشگوی اعظم. چیزی در مورد یلدای امسال دیدی؟ آینده‌ای که نتیجه رو مشخص کرده باشه.رامونا به پدرش نیم نگاهی انداخت، سرش را پایین آورد و با اندکی تعلل پاسخ داد:- نه پدر، چیزی ندیدم. اما تمام تلاشم رو می‌کنم تا آینده رو به اجبار ببینم. ما باید جون مردم رو نجات بدیم.اردوان راضی سرش را تکان داد و خطاب به جمعیت، با بالا آوردن سرش گفت:- گوش کنین، نباید بترسین، از الان پانزده روز فرصت داریم. تا جایی که می‌تونین غلات بیشتری نسبت به سال‌های پیش جمع کنین، آتیش و چوب‌های بسیاری مهیا کنین و شراب‌های سرخ زیرزمینی رو از انبارها بیرون بیارین، برای سال‌های بعدی بعدا فکر می‌کنیم، اول باید از یلدای امسال جون سالم به در ببریم!همه وحشتکزده سر هایشان را تکان دادند و با اجازه جادوگر بزرگ، در چشم بهم زدن ناپدید گشتند. با رفتن آنان، تنها اعضای شورا ماندند. ریش سفید کهن شورا جلو آمد. کنار صندلی در نزد ژوبین ایستاد و خطاب به اردوان گفت:- باید پسرت رو تنبیه کنی اردوان، اون این‌بار به وضوح قانون شورا رو شکست!اردوان در سکوت به سنگ‌ها خیره بود که صدای رامونا، به گوش رسید.- بس کنین جناب اشکان، الان موضوع مهم‌تری نسبت به این کار های بچگانه برادرم هست که باید بهش رسیدگی بشه!جناب اشکان، جادوگر قدرتمند شهر مارلیک به رامونا با آن چشم‌های سرد و برفیش خیره شد و با غضب بسیاری زمزمه کرد:- پیشگوی اعظم، به وضوح می‌دونین بچه بازی‌های برادرتون ممکنه چقدر برای ما خطرناک باشه!رامونا با اطمینانی که در چهره‌اش موج میزد، لبخند گرمی بر لب‌های خود نشاند و با کمی تعلل پاسخ داد:- جناب اشکان، مطمئن باشین برادرم مشکل دیگه‌ای درست نمی‌کنه.جادوگر پیر، چشم‌های سفیدش را از رامونا گرفت و در حالی که دستی بر ریش‌های برفی خود می‌کشید، متفکر زمزمه کرد:- من به شورای جادوگران کشور خبر میدم، هرچند باید تا حالا خبر بهشون رسیده باشه.اردوان راضی سرش را تکان داد و با لبخند گفت:- سفر به خیر جناب اشکان.پیرمرد در کسری از ثانیه در جلوی چشمان ژوبین ناپدید شد و این‌بار نیز اعضای شورا یکی پس از دیگری ناپدیدگشتند. اکنون تالار در سکوت عظیمی فرو رفته، زمین‌های سنگی آن برق می‌زنند از بس که صیقل خورده‌اند. مجسمه‌هایی که بر دیوارها چسبیده‌اند همگی انگار آماده فرار هستند، گویی با یکدیگر حرف می‌زنند، یک شیردال عظیم درست پشت سر صندلی اردوان است، گویی او سلطان تمام موجودات افسانه‌ای پارسیان می‌باشد.ژوبین نگاه‌اش را از روی شیردال عظیم پشت سر پدرش گرفت و به توبیخ‌های همیشگی و تمام نشدنی رامونا گوش سپرد.- ژوبین این دهمین باره که داری قوانین رو میشکنی!ژوبین پوفی کرده و خیره به رامونای عزیزش که همیشه او را به همه چیز ترجیه می‌داد گفت:- خواهرک من، این‌قدر حرص نخور، رفته بودم یه اهریمن رو از نزدیک ببینم.رامونا با این حرف ژوبین، بیشتر اخم کرد و خواست حرفی بزند که با ذوق ژوبین حرفش را در گلو خفه کرد. ژوبین شادمان از نزدیک شدن به یک اهریمن، گفت:- این‌بار واقعا بهش نزدیک‌تر بودم، فقط سه متر باهاش فاصله داشتم باورتون میشه؟ فقط سه متر!اردوان با این حرف ژوبین از جای خود برخاست و بهت‌زده به وی خیره گشت، رامونا نیز همین وضعیت را داشت، هر دو بی‌نهایت شوکه شده بودند. ژوبین که به خیال خودش شاهکاری انجام داده بود، سرش را مفتخر بالا گرفت و سینه‌هایش را باد کرد، سپس خواست حرفی بزند که رامونا با جیغ بلندی بر زمین افتاد، آن‌قدر صدایش بلند و تیز بود که ژوبین ناخواسته دست‌هایش را روی گوش‌هایش نهاد، اردوان نیز اخم بسیاری روی صورت‌تش از درد نشست.با تمام شدن جیغ، ژوبین به سرعت خود را کنار خواهرش رساند، شانه‌هایش را در آغوش گرفت و نگران به صورت بی‌حال رامونا خیره شد، مضطرب صدایش زد:- رامونا؟ خوبی؟رامونا بی‌جان، نگاه‌اش را از روی چشم‌های براق و نارنجی رنگ ژوبین برداشت و به پدرش نگاه کرد، اندکی دست‌تش را بالا آورد و سپس زمزمه کرد:- داره میره و اون میاد، اونا...سرفه امان‌اش نداده و خون بسیاری از دهان‌اش به بیرون پاشید، ژوبین که از دیدن خون‌ها شوکه شده بود، سریع شوکه زمزمه کرد:- هیس‌هیس، رامونا چیزی نگو، خواهش می‌کنم دیگه حرف نزن.اردوان اما با حرف‌های رامونا، به سوی او آمد و کنارش نشست، نگران دست‌اش را گرفت و پرسید:- بگو چی دیدی؟رامونا به سختی نفس می‌کشید، آینده بسیار مهمی را دیده بود و این یعنی انرژی بسیاری از او گرفته است. خطر کرده و این یعنی چقدر برای جان خانواده و مردم‌اش اهمیت قائل است. نفس دیگری کشید و با لب‌های خونین پاسخ داد:- یه دریاچه پر از خون... اونا ه..مه رو کشتن، نیم.ه شب بود. ب..اید از نی..مه شب عب..ور کنیم.خون‌های بیشتری به بیرون تف کرد که ژوبین با چشمانی اشک‌آلود خطاب به پدرش فریاد زد:-بس کن پدر اون خیلی ضعیفه که بتونه دوباره صحنه‌ها رو بازبینی کنه!اردوان خشمگین به ژوبین غرشی کرده و گفت:- اون بخاطر مردم جونش رو به خطر انداخته، تو هیچی نمی‌فهمی!سپس مجدد روی به رامونا پرسید:- بهم بگو رامونا، یه چیز کلیدی بهم بده تا بتونم همشون رو بکشم.رامونا، در حالی که قطره‌های سرد اشک تند‌تند از گوشه چشم‌اش می‌چکیدند، مجدد با تعلل زمزمه کرد:- اونا... مثل همیشه نبودن. قو..ی‌تر از هر سال ظاهر میشن. من... یه، یه نفر رو دیدم. او..ن... از چشم‌هاش خون می‌چکید، جادوی عظیمی داشت و...اردوان بدان آن‌که به بقیه حرف‌هایش گوش بسپارد، سریع از روی زمین برخاست و در حالی که وِرد جا‌به‌جایی را می‌خواند، خطاب به ژوبین گفت:- ژوبین پیش خواهرت بمون.ژوبین نگاه‌اش را از جای خالی پدرش گرفت و به خواهرش خیره شد، پیشانی‌اش را بر پیشانی او نهاد و آهسته زمزمه کرد:- رامونا، آروم باش. نفس عمیق بکش. زود خوب شو... لطفا.رامونای قوی اراده، همان‌طور که از حس عجیب خالی شدن قدرت، چشم‌هایش آرام.آرام بسته می‌شدند، خطاب به ژوبین با لطافت گفت:- ژوبین... فراموش نکن که تو، هرگز بی‌فایده نبودی...ژوبین با این حرف، قطره اشکی از چشم‌اش به پایین چکید و بر گونه رامونا نشست، چشم‌های رامونا بسته شد و ژوبین ناامیدانه زمزمه کرد:- رامونا، بر خلاف کار آمدی تو، من تنها یه جادوگر سطح پایینم که نهایت جادوش مخفی کردن هاله جادوییشه.غمگین پیشانی‌اش را از وی جدا کرد و از کنارش برخاست، در جیب‌های زیاد لباس و شلوارش کاوش کرد تا به یک گوی قرمز رسید، آن را محکم در دست‌اش فشرد و سپس مجدد کنار رامونا جای گرفت. او را در آغوش گرفت و با بستن چشم‌هایش، به خانه سنگی‌شان کنار فضای سبز مرکزی شهر، فکر کرد. سپس گوی قرمز را محکم بر زمین کوبید و نفس‌اش را در سینه حبس کرد.احساس عجیبی داشت، جا‌به‌جایی در بُعد های مختلف همیشه به او تهوع بدی تحمیل می‌کند، برای همین حدالامکان سعی می‌کند از جادوی جا‌به‌جایی استفاده نکند. این‌بار هم بخاطر حال وخیم رامونا دیگر چاره‌ای برایش نمانده بود.با ظاهر شدن‌شان درست جلوی درب خانه، سراسیمه رامونا را به داخل آورد و به سوی تخت‌اش دوید. او را آهسته روی تخت نرم‌اش نهاد و لحاف سنگین پشم را تا گردن‌اش بالا کشید، سردی بدن رامونا گواه خوبی نمی‌دهد، گویی تخلیه جادویش بیشتر از آن‌چه که انتظار می‌رفت، بوده.ژوبین مضطرب به آشپزخانه رفت و گزنه‌هایی که قبلا جمع کرده بود را آورد، با دستانی لرزان، برگ‌های گزنه را روی صورت رامونا گذاشت تا اعصاب‌اش تحریک شده و بدن‌اش از کار نیفتد. همین کار را در زیر لحاف برای پاها و دست‌هایش انجام داد. آخرین برگ بزرگ گزنه را نیز روی شکم رامونا نهاد و لباس‌تش را پایین کشید. نگران کنار تخت نشست و منتظر شد تا رامونا چشم‌های خرمایی رنگ‌اش را باز کند. استرس امان‌اش را بریده است، ترس از دست دادن رامونا، خواب را هم از چشمان‌اش ربوده. پاهایش تند‌تند به یکدیگر می‌خورند، نمی‌داند چه کند. جادویی ندارد که به او انتقال بدهد و حتی گوی‌ای برای درمان رامونا برایش باقی‌نمانده زیرا از آن گوی‌های جادویی برای کودکانی که در راه‌اش آسیب دیده بودند استفاده کرده بود.لعنتی به بی‌جادویی خود فرستاد. اگر رامونا نبود تا آن گوی‌ها را برایش درست کند به حتم در همان کودکی مرده بود و زنده نمی‌ماند، برای همان بسیار به رامونا وابسته است، نمی‌تواند تصور کند ممکن است او نیز همچون مادرش، بخاطر یک پیشگویی بی‌اهمیت بمیرد، نه!***چهار و پنجاه دقیقه بامدادبا شنیدن صدای پایی که نزدیک میشد، ژوبین وحشت‌زده در جایش تکانی خورده و خنجری که همیشه همراه‌اش بود را از درون جیب‌اش بیرون کشید. آن را با دستان سردش به سمت درگاه اتاقی که دربی نداشت گرفت و منتظر شد تا صاحب آن صدا برسد.با نور شمعی که لحظه به لحظه نزدیک‌تر میشد، بیشتر ترسید. او کیست؟ چرا به اینجا... با دیدن پدرش در درگاه اتاق، نفس‌اش را بیرون داد و خنجر را پایین آورد. سپس با تعجب پرسید:- چرا اینجایی؟!اردوان بی‌توجه به سوال‌اش، به رامونا چشم دوخت و پرسید:- حالش چطوره؟ژوبین متقابلا به رامونا نگاه کرد و پاسخ داد:- تغییری نکرده، حداقل ضعیف‌تر نشده. اما بهتر نیست.اردوان سرش را تکان داد و کنار تخت ایستاد، با اندوه بسیار رامونا را صدا زد.- رامونا پیشگوی اعظم، باید باهام حرف بزنی. صدام رو می‌شنوی؟ژوبین با خطاب شدن خواهرش به عنوان پیشگوی اعظم، خشمگین پدرش را از گوشه تخت کنار زد و عصبانی غرید:- اون حالش بده، چرا نمی‌فهمی؟! الان وقت این کارا نیست پدر!اردوان بی‌حوصله ژوبین را با جادو به کنار دیوار پرت کرد و خشمگین فریاد زد:- من باید اون جادوگر قدرتمندی که توی پیشگویی دیده شده رو پیدا کنم، تو نمی.فهمی ژوبین اگر اون پیدا نشه هممون توی آخرین یلدای عمرمون شراب می‌خوریم!ژوبین سراسیمه به طرف پدرش حمله‌ور شد و فریاد کشید:- واسم مهم نیست، اگر ادامه بدی اون می‌میره! اونم مثل مامان می‌میره!اردوان بی‌توجه به حرف‌های ژوبین، جادویش را روی او قفل کرد؛ به گونه‌ای که ژوبین از حرکت ایستاد. ژوبین با این جادو، فریاد های پی‌در‌پی سر داد تا بلکه پدرش را منصرف کند.- پدر بس کن، بس کن اون رو میکشی، اون تنها کسیه که براش با ارزشم، خواهش می‌کنم نکن...اردوان اما بی‌توجه به التماس‌های او، مجدد کنار تخت ایستاد و خطاب به رامونا زمزمه کرد:- باید به هوش بیای دخترم. باید.پس دست‌اش را روی پیشانی رامونا نهاد و انرژی بسیاری به او انتقال داد، خالی شدن انرژی در بدن‌اش را به خوبی احساس می‌کرد، تمام عضلات‌اش درد می‌کردند، استخان‌هایش فریاد می‌کشیدند و اعصاب بدن‌اش خنثی می‌شدند. رامونا به حتم درد بسیاری را تحمل کرده است.با انتقال انرژی، چشم‌های رامونا گشوده شد. نفس‌هایش منظم‌تر و آرام‌تر شده بودند. به پدرش نگاه کرد، به سختی با لب‌های خشکیده‌اش زمزمه کرد:- پدر، انرژی شما برام ارزش زیادی داره.اردوان لبخند گرمی زد و سپس خیره به چشمان رامونا گفت:- بهم بگو، بگو اون جادوگر قدرتمند که از چشم‌هاش خون می‌چکید کی بود؟ باید پیداش کنیم.رامونا با درخواست پدرش، لبخند تلخی زد. چرا لحظه‌ای گمان کرد این مرد بی‌احساس که تمام فکر و ذهن‌اش مردم است باید به او برای خیر خواهی نیرو قرض بدهد؟ چرا... نگاه‌اش را به سقف سنگی داد و زمزمه کرد:- نمی‌دونم.اردوان لب‌هایش را خشمگین به هم‌دیگر فشرد و زیرلب گفت:- باید بدونی، محاله تو کسی رو توی پیشگویی‌هات نشناسی!رامونا لبخند سردش را مجدد به روی او پاشید و پاسخ داد:- گاهی استثناست پدر!اردوان خشمگین از جایش برخاست و گفت:- باشه، اما دوباره سعی کن. باید یه نشونه ریز بهم بدی. باید...صدای فریاد ژوبین به گوش رسید که تقلا می‌کرد تا آن‌دو را منصرف کند.- نه رامونا، بهش گوش نده. این‌بار می‌میری خواهش می‌کنم بس کنین. من نمی‌خوام از دستت بدم، مامان رفت تو نرو رامونا!رامونا اندوهگین از التماس‌های برادر کوچک‌اش، نگاه‌تش را به اردوان داد و گفت:- فایده‌ای نداره، اما بخاطر زندگی ژوبین دوباره می‌بینمش.ژوبین با بهت به رامونا خیره شد، بخاطر زندگی او؟ مگر برایش مهم است؟ اگر مهم بود که خود را دستی دستی به کشتن نمی‌داد! فریادهایش بیشتر شدت گرفت. بغض‌اش شکسته و سعی داشت مانع از خودکشی خواهرش شود. چرا آن‌ها به یلدای امسال آن‌قدر اهمیت می‌دهند؟ مگر چه خبر است؟!رامونا، چشم‌هایش را بست. باری دیگر در بُعد‌های فراوان زمان سفر کرد و با آن روح خسته‌اش، به لحظه‌ای رسید که دریاچه‌ای خون در شهر رِی جاری شده و کوه اجساد اطراف ایجاد شده‌اند. مردی در مرکز آن دریاچه، در دشت مجاور ایستاده و با نفرت بسیاری به شهر نگاه می‌کند. رامونا سعی کرد جلو‌تر برود، آن‌قدر نزدیک شد که درست جلوی آن مرد ایستاد، غمگین به وی خیره شد. صورت‌اش پر از خون و زخم است، موهای مشکین‌تش آن‌قدر کثیف هستند که به هم‌دیگر چسبیده‌اند و دستان‌اش لرزش بسیاری دارند. رامونا جلوتر رفت و خیره در نگاه تمام سیاه مرد زمزمه کرد:&quot;...&quot;-ژوبین همچنان فریاد میزد که رامونا با جیغ دیگری چشم گشود، خون بسیاری بالا آورد و به سختی میان نفس‌های بی‌نهایت‌اش، زمزمه کرد:- اون پر از کینه بود، نفرت باعث شده بود تمرکزش رو از دست بده. اهریمنی اونجا نبود، همه مرده بودن، اون... چشم‌های کاملا سیاهی داره، نشونه اون چشم‌هاشه...خون‌های زیادی از دهان‌اش به بیرون پاشید که اردوان با ذوق از دستی زد و همان‌طور که وِردش را می‌خواند، با افتخار گفت:- مادرت بهت افتخار می‌کنه دخترم!ژوبین بهت‌زده به آن مرد بی‌احساسی خیره شد که اکنون دیگر اثری از وی باقی‌نمانده است! یک نفر تا چه اندازه می‌تواند بی‌احساس باشد؟! واقعا چطور می‌تواند دخترش را آن‌قدر راحت به کام مرگ بکشاند؟! اصلا دلیل‌اش چیست؟ سادست. علاقه بسیار به مادیات دنیوی، جز این چه می‌تواند باشد؟با ناپدید شدن اردوان، جادویش از روی ژوبین برداشته شد و او آزاد گشت. با گریه خود را به پایین تخت رساند و با سرزنش به رامونا چشم دوخت. رامونا میان سرفه‌های پی‌درپی و خون‌های غلیظ‌اش که کل لحاف را کثیف کرده بود، لبخند زد و با آرام گرفتن نفس‌اش، روی تخت دراز کشید. چشم‌هایش کم نور شده بودند، بدن‌اش لحظه به لحظه سردتر میشد تا آن‌که دیگر جانی برایش نمی‌ماند.ژوبین که فهمیده بود دیگر کار از کار گذشته، سرش را روی دستان سرد خواهرش نهاد و زمزمه گویان با گریه گفت:- چرا به حرفش گوش دادی؟ اگر تو نمی‌خواستی، اون نمی‌تونست مجبورت کنه.رامونا انگشت سردش را کمی تکان داد تا موهای خرمایی ژوبین را لمس کند. سپس با درد زمزمه کرد:- بخا...طر تو ژو..بین. بای..د آینده تو.. رو نجا..ت می‌دادم.ژوبین سرش را بالا گرفت و معترض پاسخ داد:- آینده‌ای که قراره تو همراهم نباشی رو نمی‌خوام رامونا، کاش این کار رو نمی‌کردی، بی تو من نمی‌تونم زندگی کنم. خواهرم چرا خودت رو فدا کردی؟ چرا...رامونا که احساس کرده بود دیگر وقتی برایش نمانده، چشم‌هایش را به سختی بر روی ژوبین خیره نگه داشت و زمزمه کرد:- ژوبین دوس..تت دارم...ژوبین سرش را بالا آورد و خواست جواب خواهرش را بدهد که با بسته شدن چشم‌های خواهرش و سرد شدن بدن‌اش برای همیشه، فریاد هایش به آسمان صعود کرد. خواهرش نیز همچون مادر مهربان‌اش بخاطر پیشگویی بیش از حد از دنیا رفت. مگر چقدر یک پیشگویی مهم است؟ آیا مهم‌تر از جان یک جادوگر صد ساله؟ این رسم‌های جادوگران وقیحانه است، آن‌که می‌گویند یک پیشگو باید در راستای کشف آینده جان بدهد دروغ است، به خدا که دروغ است...***خاک سپاری‌ای در کار نیست. برخلاف رسوم پارسیان، جادوگران رسم خود را دارند. بدن رامونا، به سنگ تبدیل گشته و در آغوش دریا برای همیشه به خواب رفت. زیر دریا صخره‌های زیادی وجود دارد که اکثر آن‌ها از بدن جادگران فدا شده شکل گرفته‌اند. همه با پذیرش جسد توسط دریا، به شهر های خود بازگشتند، اما ژوبین همچنان بر لبه صخره‌ای نزد دریای پارس ایستاده بود و خیره به امواج آرام آب، به خواهرش که اکنون تنها در دریا خوابیده بود فکر می‌کرد.کسی کنارش نیست، حتی پدرش نیز تنها چند قطره اشک ریخت و دوباره گریخت تا به ادعای خودش آن جادوگر قدرتمند را پیدا کند. پیشگویی رامونا خیلی مهم بود، زیرا تمام جهان به دنبال آن جادوگر در حال کاوش هستند. کسی نمی‌داند او کیست یا از کجا آمده است. اما امیدوارند تا پیش از یلدا یعنی آخرین شب پاییزی و بلندترین شب سال، او را پیدا کنند.ژوبین پس از مرگ رامونا، افسرده شده است. حال و احوال همیشگی را نداشته و حوصله حرف زدن هم ندارد. هرچند در لحظاتی پیش، متوجه دلیل اصرار پدرش بر تلاش رامونا و مرگ او شده بود. گویا پادشاه اهریمن مجدد متولد شده است. کسی که سال‌ها پیش اهورا مزدای بزرگ او را شکست داد. اکنون دوباره متولد گشته و درست در یلدا می‌آید.هر ساله در یلدا اهریمنان به خاطر مرگ خورشید بزرگ تا صبح در قوی‌ترین حالت خود هستند و مردم برای نجات یافتن از دست آنان به دور یکدیگر جمع گشته و در هر شهر و روستا مشعل‌های عظیمی از آتش روشن می‌کنند تا اهریمنان به خود اجازه نزدیک شدن را ندهند. اما امسال فرق دارد، پادشاه اهریمن پس از هزاران سال بازگشته است، او در یلدا ظهور خواهد کرد و اهریمنان برخلاف سال‌های پیش، قدرتشان چندین برابر می‌شود. جادوگران دیگر به آسانی حریف آنان نخواهند شد. اما طبق پیشگویی رامونا، اگر آن جادوگر بیاید، کسی که چشم‌هایی سیاه و اشکانی خونین دارد، همه نجات پیدا می‌کنند. هرچند... چه فایده. ژوبین دیگر کسی را ندارد. دیگر برای همیشه تنهاست.***امروز بیستم ماه است، تنها ده روز دیگر به یلدا باقی مانده و مردم بی‌نهایت مشغول هستند. شلوغ‌تر از آنان جادوگران هستند که بی‌محابا به اطراف سفر می‌کنند تا برای شهر های خود غلات و شراب جمع آوری کنند. یلدای امسال هیچکس نباید بخوابد، یک آتش کمتر، ممکن است همه را به کشتن بدهد.ژوبین بر روی سقف سنگی خانه نشسته و به مردم نگاه می‌کند. شهر پر از هیاهوی است و هرکس به دنبال چیزی می‌دود. یکی پسرش را گم کرده، دیگری دخترش را به حمام می‌برد و آن یکی کودک‌اش را خشک می‌کند. همه به زندگی ادامه می‌دهند، اما چرا ژوبین هدفی برای ادامه زندگی ندارد؟ چرا...هشت روز دیگر نیز به آسانی گذشت، خمره‌های شراب در تالار بزرگ عمارت جادوگان جمع‌آوری شده و آذوقه چندین ساله مردم ایران برای یلدا گردهم آورده شده است. در تمام شهر ها مردم آماده‌اند، جادوگران اکنون به استراحت و تمرین مشغول‌اند تا در دو روز آینده بتوانند از مردم‌شان محافظت کنند. ژوبین اما همچنان در اتاق رامونا به سر می‌برد و روی تختی که او پیش‌تر خوابیده بود، نشسته است. سرش را روی پاهایش نهاده و بی‌روح به گذشته می‌نگرد. خاطراتی که با خواهرش داشت همچون رعد از جلوی چشمان‌تش می‌گذرند. دو بار، سه بار و شاید ده بار آن‌ها را مرور کرده است. اندوهگین به وی خیره شده‌ام، دلم برایش می‌سوزد. پسرک بیچاره، کاش میشد برایش کاری انجام بدهم. کاش میشد... .شب موعوددر تالار بزرگ عمارت، مردم گردهم جمع شده‌اند. ساعت پنج است و خورشید در آستانه مرگ دوباره غروب می‌کند. هر سال در این روز خورشید بزرگ می‌میرد و تولد دیگری برای پاک ماندش انجام می‌دهد، مردم او را دوست دارند و بخاطر اهریمنان سعی می‌کنند تمام شب تا صبح را به رقص و پای کوبی بگذرانند تا خورشید بزرگ‌شان سرشار از پاکی بی‌نهایت مجدد متولد شود.به داخل تالار قدم می‌گذارم، زن و مرد در کنار یکدیگر می‌خندند و می‌نوشند. شراب‌های سرخ و گوارای چند صد ساله بیرون آورده شده‌اند و در حال سِرو شدن هستند. مرغ‌های بریانی، غلات شیرین ایرانی و انگورهای لذیذ همه بر سر سفره‌های ترمه‌ای جای دارند. مردم روی زمین‌های تالار نشسته‌اند و با شادی بر روی فرش‌های اصیل ایرانی گل می‌گویند و گل می‌شنوند.مادربزگ‌ها بچه‌ها را دور خود جمع کرده و از داستان‌های باستانی می‌گویند. پدربزرگ‌ها نوه‌های بزرگشان را دور خود جمع کرده و به آنان پسته اصیل ایرانی می‌دهند. پسته‌ای که نایاب است و خندان بودن‌اش معجزه‌ای توسط خورشید می‌باشد. اردوان را در انتهای تالار، درست جلوی آن شیردال بزرگ می‌بینم. لبخند بر لب دارد و شادان به شراب درون دست‌اش نگاه می‌کند. ژوبین کجاست؟ امشب نباید در خانه‌ای تاریک تنها بماند. البته که نیست، پدرش نمی‌گذارد. کنار اردوان جای دارد و سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه داده است. گه‌گاهی به مردم شاد نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. اما غم درون چشمان‌اش، پس از پانزده روز هنوز هم تازه است.بوی کیک و شیرینی در تالار پیچیده و مشام مجسمه‌های سنگی را تکان داده است. آن‌ها هم می‌خواهند حرکت کنند و به میهمانی پرشور ملحق شوند. اما بدان اجازه جادوگران حق حرکت ندارند و این آن‌ها را اندوهگین می‌کند. سرباز های جادوگر آماده هستند. مشعل‌های آتش در کنار یکدیگر در سرتاسر تالار روشن است. میان تالار مشعل‌های بزرگ‌تر از آتش خودنمایی می‌کنند و بیرون تالار نیز آتش‌های عظیمی از کوه چوب روشن شده‌اند تا اهریمنان را دور نگه دارند. آنان در امشب حتی ممکن است ریسک کرده و نزدیک آتش شوند. باید امشب مردم زنده از این تالار بیرون بروند. زیرا اگر همه کشته شوند، تبار پارسیان برای همیشه نابود خواهد شد. مردم کشورهای دیگر، گونه‌های برتر خود را دارند. خون‌آشام‌ها و گرگینه‌ها در اروپا آن‌ها را یاری می‌کنند، روباه‌های نه دم در شرق آسیا نیز استوار هستند. جادوگران نیز در ایران و خاورمیانه از مردم محافظت خواهند کرد. به یاری خداوندگار جهان اهورا مزدا، امروز مردم و موجودات جادویی در برابر پادشاه اهریمن پیروز خواهند شد.گذر زمان در امشب، از هر شب دیگر کند‌تر است. مردم خسته‌اند اما تازه دوازده شب است. آن‌قدر مست شده و انرژی سوزانده‌اند که دیگر نای تکان خوردن ندارند. آتش‌ها مدام ترمیم می‌شوند تا خاموش نشوند، عده‌ای از مرد‌ها خوابیده‌اند و بچه هایشان را در آغوش گرفته‌اند. زنان اما همچنان در کنار یکدیگر نشسته‌اند و قصد کرده‌اند تا خود صبح، هنگام تولد خورشید، حرف بزنند. غیبت کنند و بخندند. همه به چند دسته تقسیم شده و در دایره های نسبتا بزرگ دور هم نشسته‌اند. هر کدام از دایره دیگر بد می‌گویند. آن یکی غیبت عضو دایره بعدی را می‌کند و این چرخه تا خود صبح ادامه دارد. حقیقتا از حرف‌های زنان خوشم می‌آید. گاهی در مورد چیز های جالبی سخن می‌گویند، برای همان مردان اندکی کنارشان هنوز بیدارند، آن‌ها را درک می‌کنم.به طرف گروه اول قدم نهادم و کنارشان ایستادم. زنی لاغر اندام درون مرکز دایره نشسته بود و با اشتیاق، داستانی را تعریف می‌کرد:- یه پیشگو می‌گفت چندین سال دیگه دنیا عوضش میشه. می‌گفت دیده آدم‌ها لباس‌های کوتاه می‌پوشن!زنی دیگر کنجکاو پرسید:- یعنی دیگه این لباسای قشنگ از بین میرن؟ پناه بر اهورا مزدا، این خیلی بده.دختر جوانی خندید و در پاسخ گفت:- از دست این لباسای بلند و دست و پاگیر راحت شدن.همه با این حرف‌اش اخم کرده و به او چشم غره رفتند. اندوهگین سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. خندیدم و به سراغ دایره بعدی رفتم. دایره اول گویا اعضایش با جادوگران پیشگو ارتباط داشته‌اند که از آینده خبر دارند. دایره بعد دو مرد بیشتر از دایره اول داشت که این یعنی سخنان‌شان جذاب‌تر بوده است.زن پیری در شمال دایره نشسته بود و آرام سخن می‌گفت:- بهش گفتم تو زنی باید هرچی شوهرت بهت گفت گوش بدی. اما کو گوش شنوا؟ حرف تو این گوشش میره تو، توی اون یکی بیرون میاد.زنی نسبتا جوان‌تر از پیرزن، اندوهگین پاسخ داد:- آره بی‌بی، می‌دونم چی میگی، همین عروس خودم اصلا به حرف پسرم گوش نمیده. آترین بهش گفته بود بیا پاهام رو بمال، دختره برگشته بهش گفته خودت بمال من دستم درد می‌کنه! عروسم عروسای قدیم. دخترای این چند سال اخیر خیلی پررو شدن! فکر کردن ارباب خونه، خودشونن!بی‌بی سرش را به تایید تکان داد و آهی کشید. سرم را تکان دادم و به سمت دایره‌ی بعدی رفتم. مشخص است چرا مرد ها به این دایره علاقه بیشتری نشان داده بودند. هرجا که به نفع خودشان باشد برایشان اهمیت بیشتری دارد. در دایره بعدی، تنها یک مرد حضور دارد و گویی هر لحظه ممکن است به خواب برود و انگار بحث برایش اهمیت چندانی ندارد.زنی جوان که به سن‌اش سی سال می‌خورد، با شور و شوق حرف می‌زند:- بعد به مادر شوهرم گفتم مگه من نوکرتم که هی میگی لگن بیارم دست و صورتت رو بشوری. ای که یه روزی لگنت رو زیرت بندازم.همه با حرف‌اش خندیدند و زن دیگری با ذوق ادامه داد:- وای خیلی خوب بهش گفتی، خواهر شوهر من که از مادر شوهرم بدتره، دم به دقیقه میگه تو هنوز بچه‌ای نباید عروست می‌کردن. خوبه باز شش تا بچه براشون اوردم. نمی‌دونم کی قراره توی چشم اونا بزرگ بشم. بخاطر چیزای الکی بهونه می‌گیره. زنیک...خندیدم، آن‌طرف غیبت از عروسان است و این‌طرف غیبت از مادرشوهران و خواهرشوهران، چه چرخه جالب و شیرینی‌ست سخن گفتن در مورد اتفاقات تلخ و ترش زندگی. آیا در آینده، مردم هنوز هم این دورهمی‌ها را خواهند داشت؟ امیدوارم داشته باشند تا از آن لذت ببرند.به سراغ دایره بعدی رفتم. اینجا شور و نشاط متنوعی پا برجاست. جوانان در حال انجام بازی‌های متنوع هستند. دو نفر چترنگ بازی می‌کنند و ده نفر شاهد رقابت تنگاتنگ آنان هستند. دو نفر دیگر مشغول بازی بسیار سخت و مهیج نواردشیر‌اند و هیجان تماشاچیان آنان نسبت به قبلی بیشتر است.عده‌ای دیگر مشغول به بازی قاپ هستند و بی‌نهایت سرگرم می‌باشند. همه‌ی این انسان‌ها خواب از چشم‌هایشان رخت بسته است، زیرا شاد هستند. بی‌خود نیست می‌گویند انسان شاد را چه نیاز به خواب هزار ساله؟ اکنون پی به این جمله آیندگان می‌برم.هوا، ابریست. صدای هوهوی جغدان امشب بیشتر از همیشه بخاطر سکوت سنگین‌اش به گوش می‌رسد. نیمه‌شب است، چهار بامداد. خورشید تا ساعتی دیگر مجدد متولد شده و به جهان باز می‌گردد. اما اهریمنان بیشتر از همیشه قدرت دارند. پادشاه اهریمن بازگشته است. پس از هزار سال مجدد احیا شده و همه از ترس وی آتش هایشان را با تمام وجود روشن نگه داشته‌اند.ژوبین هنوز در انتهای تالار روی صندلی پدرش نشسته و به مردمی نگاه می‌کند که اکنون دیگر انرژی هایشان کاملا تمام شده و به خواب رفته‌اند. اغراق نمی‌کنم، همه خوابیده‌اند! ژوبین خسته و اندوهگین سرش را مجدد به صندلی تکیه داد. سکوت تالار، گوش‌هایش را آزار می‌دهد. بی‌حوصله از جایش برخاست، باید حداقل بتواند به مکانی برود که صدای طبیعت را بشنود. با کمک جادویش، هاله انسانی و جادویی خود را مخفی کرد و سپس مخفیانه از پله‌های تالار که به بام آن منتهی می‌شد بالا رفت. آهسته حرکت کرد و با رسیدن به بام گرد و زیبای تالار عظیم، به سختی بر روی سنگ‌هایش قدم نهاد تا در قله آن بایستد.دست و پاهایش مدام لیز می‌خورد اما هرطور که بود، در آن سرمای سرد پاییزی خود را به بالا‌ترین نقطه‌ی سقف رساند. روی سنگ‌های سیاه نشست و خیره به ماهی که در پشت ابرهای سیاه پنهان گشته بود، نفس‌اش را عمیقا بیرون داد. لب‌هایش را کمی با دندان‌هایش گاز گرفت و سپس خیره به جنگل تاریک کنار شهر، زمزمه کرد:- اهریمن اون‌قدر هم ترس نداره.سپس دستی بر لباس‌های ضخیم و خاکی‌اش کشید و ادامه داد:- اون اهریمن، اون روز انگار چیزی صداش می‌کرد. اما چی؟ یه اهریمن ارشد دیگه؟با به یاد آوردن موضوع آن روز و اتفاقی که رخ داد، اخم کرده و خشمگین زمزمه کرد:- به درک، اصلا مهم نیست!آهی کشید و از سرما به خود لرزید، واقعا باید دیوانه باشد که در این سرمای بسیار، آتش گرم را رها کرده و بیاید روی یک سقف یخ‌زده بنشیند. برای خود تأسف خورده و از جایش برخاست. به سختی سعی داشت تعادل‌اش را حفظ کند؛ زیرا سنگ‌ها بسیار لیز شده بودند. آرام‌آرام از شیب سقف پایین آمد. خواست به طرف پله‌ها برود که با شنیدن صدای صحبت چند نفر، از حرکت ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد تا سخنان‌شان را بشنود.- پیداش کردین؟نکند فهمیده‌اند او مخفیانه بیرون آمده است؟ صدایی ترسان پاسخ داد:- نه سرورم نتونستم. انگار پیشگویی اشتباه بوده.ابرویش را بالا داد. موضوع چیز دیگریست! صدای اول خمشگین غرید:- رامونا هرگز توی پیشگویی‌هاش اشتباه نکرده. اون گفت ژوبین هرگز نمی‌تونه جادو رو یاد بگیره، اونم درست وقتی بچه بود و ببین، الان واقعا به هیچ دردی نمی‌خوره!ژوبین با شنیدن این سخن، ابروان‌اش را در هم کشیده و انگشت‌هایش را مشت کرد. صاحب آن صدا کسی جزء پدرش نبود! می‌دانست هیچگاه بخاطر نداشتن جادو او را دوست نداشته است، اما باز هم برایش شنیدن این حرف از دهان وی شوکه کننده بود.کمی لب‌هایش را فشرد و خواست خود را نشان بدهد که صدایی دیگر، بهت‌زده او را در جای خود نگه داشت.- جادوگر، پادشاه اهریمن پیدا نشدن. ایشون ما رو احضار نمی‌کنن!ژوبین بهت‌زده، دست‌اش را جلوی دهان‌اش گرفت و به آن صدای ضخیم و وحشتناک گوش سپرد. او یک اهریمن است! یک اهریمن اینجا، درست جلوی پدرش ایستاده و او اهمیتی به کشتن وی نمی‌دهد! صدای پدرش او را بیشتر شوکه کرد و تقریبا متوجه موضوع گشت.- باید پیداش کنین، من این همه قربانی رو براش جمع کردم تا بتونه به دوران اوجش برگرده، این قرار ما نبود!اهریمن، بی‌رمق به اردوان نگاه کرد و زمزمه گویان گفت:- قرار نبود اما این دست ما نیست جادوگر! اینکه پادشاه ما رو احضار نکردن حتما دلیلی داره.اردوان خشمگین از این پاسخ، دست‌اش را بالا آورد، جلوی صورت اهریمن گرفت و با تهدید در حالی که نوری در دست‌اش جریان پیدا می‌کرد، زیر لب گفت:- کاری کن احضارتون کنه، قرار ما تنها در صورتی پا برجاست که اول شما به عهدتون وفا کنین!ژوبین که باورش نمی‌شد پدرش با اهریمنان هم دست باشد، کمی خود را جلوتر کشید تا آن‌ها را ببیند. به سختی و بدان سروصدا نزدیک لبه دیوار شد، با دیدن اهریمن بیشتر شوکه گشت. آن هاله سیاه رنگی که همچون سایه جلوی پدرش بدان صورت سخن می‌گفت، انگار همانی است که در جنگل پیدا کرده و مشغول خوردن آن آهوی بیچاره بود.حسی که ژوبین به آن دارد این را تایید می‌کند. نمی‌داند چگونه اما بسیار قوی است. ژوبین شروع به تحلیل موضوع کرد، چرا پدرش آن‌قدر اصرار داشت تا رامونا آن جادوگر را پیدا کند؟ مگر برایش بهتر نبود پیدا نشود تا قرارش پابرجا بماند؟ پس...- گوش کن، اگر پادشاهتون اون جادوگر رو برام پیدا نکنه، هرگز به دوران اوجش بر نمی‌گرده. می‌تونم همین الان تموم مردم رو از قرارمون باخبر کنم.ژوبین نگران به پدرش که از پشت همچون شیطان به نظر می‌آمد خیره شد. این انصاف نیست! اهریمن خنده‌ای سر داد و با صدای رعب‌انگیزش گفت:- خودت هم به دست اونا کشته میشی جادوگر!اردوان متقابلا لبخند زد و پاسخ داد:- مهم نیست!اهمریمن دست از خنده برداشت و با سکوت نسبتا طولانی‌اش گفت:- باشه. سعی می‌کنم دوباره با ایشو...کلام‌اش ناگهان با فریاد های بی‌نهایت که ترس را در دل هرکس می‌کاشتند، پایان یافت. ژوبین وحشت‌زده اطراف را نگریست، سایه‌ها حرکت می‌کردند، چشم‌های قرمزی داشتند که مستقیم به طرف تالار می‌آمدند، از تمام جهات به دست اهریمنان محاصره شده بودند و این اصلا خوب نبود. فریادها بسیار بلند بودند اما او به وضوح حرف پدرش را شنید:- اون به عهدش وفا نکرد! خیانتکار شیطانی!اهریمن مقابل‌اش، قهقه‌ای زد و همان‌طور که نزدیک می‌شد تا اردوان را بکشد، پاسخ داد:- اگر این‌طور نبود لیاقت پادشاهی اهریمنان رو نداشت، جادوگر احمق!جلوتر آمد، درست جلویش ایستاد و همان‌طور که چشم‌های قرمزش نمایان‌تر می‌شدند، در صورت وحشت‌زده اردوان غرید:- عطش قدرت تو رو کور کرد! اینم نتیجه زحماتت!و بی‌مهابا تمام بدن اردوان را بلعید و حتی به او مجال استفاده از جادو را نداد. ژوبین وحشت‌زده خود را از لبه دیوار عقب کشید تا دیده نشود. نگران و ماتم‌زده به سمت بلندی سقف حرکت کرد و با پاهای لرزان در آن‌جا جای گرفت. به وضوح صدای فریاد مردم را می‌شنید که یکی‌یکی فرار کرده یا خورده می‌شدند. صدای بلعیده شدن و تکه‌تکه شدن استخان هایشان را به وضوح می‌شنید و کاری از دست‌اش بر نمی‌آمد. لرزان سرش را درون سینه‌اش جمع کرد. مرگ رامونا تقصیر پدرش بود. او برای هیچی مرد در حالی که سعی داشت ژوبین را نجات بدهد!پدرش آن جادوگر قدرتمند را برای نجات مردم نمی‌خواست، می‌خواست او را بکشد! چرا؟ چه شد که او آن‌قدر تغییر کرد؟ پس از مرگ مادرش بود؟ شاید هم از همان اول جاه طلب به دنیا آمده! همه چیز به سرعت گذشت، چهار بامداد که نیم شد، دریاچه خون درست طبق پیشگویی رامونا، در شهر جاری شده و اطراف تالار را در برگرفته بود. اهریمنان با افتخار در آن سیل خون راه می‌رفتند و فریاد شادی سر می‌دادند. ژوبین ناامید و ترسیده به پایین نگاه کرد. گویا تنها فرد باقی‌مانده در این شهر بود! البته، او نمی‌دانست که هنوز کودکانی در لابه‌لای سوراخ‌های تالار و شهر قایم شده‌اند. اندوهگین لحظه‌ای گمان کرد نکند تمام مردم ایران مرده باشند. اما نه، مگر می‌شود؟چشم‌هایش را بست و خواست فریادی از درد سر بدهد که ناگهان چیزی در قلب‌اش به لرزش در آمد. چشم‌هایش را بهت‌زده به خود داد، از قلب‌اش هاله‌ای سیاه رنگ بیرون می‌آمد! آن‌قدر شوکه شد که لحظه‌ای تعادل‌اش را از دست داد و از بالای سقف به پایین افتاد. درست در بوته‌های خار دار گل رز فرود آمد. با سختی و بدن درد بلند شد، آن‌قدر هول کرده بود که متوجه آشفتگی موهایش و زخم و خون‌های صورت‌اش نشد. اهریمنان با افتادن او، به وی چشم دوختند. خشنود گشته و به سمت‌اش هجوم آوردند که ناگهان ژوبین از درد فریاد بلندی سر داد.فریادش آن‌قدر قدرتمند و عظیم بود که اهریمنان نزدیک‌اش را درجا کشته و همگی در زمان کوتاه پودر شدند! ژوبین شوکه و ناباور به این صحنه چشم دوخت. چه شد؟ چه اتفاقی...ناگهان به خون‌هایی که درون‌شان ایستاده بود نگاه کرد، امواج راکد مانده و گویی زمان متوقف شده است. آتش‌ها خاموش شده‌اند اما دود هایشان حرکت نمی‌کنند. ژوبین نفرت زیادی دارد، از اهریمنان و از پدرش متنفر است. تقصیر او بود که خواهرش را از دست داد. تقصیر او بود. احساسی در درون‌اش می‌گوید که او اکنون قدرت کشتن همه را دارد. جادوی عظیمی را در بدن‌اش احساس می‌کند. جادویی به شدت قوی که در رگ‌هایش با شدت بسیاری حرکت می‌کند.گویی بخاطر اندوه بسیار دیگر قلب‌اش سیاه شده و مهربانی همیشگی‌اش را ندارد. چشم‌هایش را مستقیم به جنگل دوخت و زمزمه کرد:- همه رو می‌کشم. هیچ موجودی نباید زنده بمونه! هم...صدایی او را شوکه کرد. سرش را شتابان به سمت صاحب صدا چرخواند و رامونا را دید که همچون قبل از ساعات مرگ‌اش آشفته است و همان لباس‌ها را به تن دارد. بهت‌زده خواست او را که نزدیک شده بود لمس کند، اما رامونا پیشی گرفت و صورت برادرش را با دو دست خود قاب گرفت. در چشم‌های نارنجی رنگ‌اش که اکنون کامل سیاه شده بودند، خیره شد و زمزمه کرد:- ژوبین، فراموش نکن که من بخاطر نجات جون تو و مردم مردم. همه گناه کار نیستن! اونا آرزو دارن! امید هاشون رو ازشون نگیر!ژوبین با بغضی که به گلویش چنگ انداخت، خطاب به رامونا لب زد:- اما پدر امید ما رو کشت. منم همه رو می‌کشم تا آسیب نبینن.رامونا لبخند گرم‌اش را به ژوبین هدیه داد و مجدد زمزمه گویان گفت:- پدر وقتی مادرمون مُرد امیدش رو از دست داد، عاقبت کسی که امید نداره اینه، نمی‌خوام تو رو این‌طوری ببینم!بغض ژوبین شکست و خون از چشم‌هایش جاری شد. با حسرت گفت:- نمی‌خواستم از دستت بدم، نمی‌خواستم این‌طوری بشم!رامونا برادرش را گرم در آغوش گرفت و کنار گوش‌اش زمزمه کرد:- باید برم، گوش کن. اهریمن‌ها حاصل نفرت پنهانی و کینه‌های جادوگر ها هستن، تو قدرت زیادی داری، به لطف پروردگار خورشید، سرنوشتت بود که امروز قدرتت فعال بشه، گوش کن ژوبین، جادو رو از همه بگیر. این‌طوری اهریمن‌ها ناپدید میشن. مردم حق دارن شب یلدا رو برای کمک خورشید بزرگ جشن بگیرن. پس این نعمت رو ازشون نگیر برادر عزیزم.ژوبین با کمی مکث سرش را تکان داد که رامونا ازش جدا شد و سپس همان‌طور که محو می‌شد گفت:- باید به گذشته برگردم، در آینده منتظرتم. تا لحظه مرگ خوب زندگی کن ژوبین. زندگی چیزیه که تنها یه بار به تو داده میشه. پس بخاطر حالی که در آینده افسانه خطاب میشه، خرابش نکن!رامونا ناپدید شد و ژوبین همان‌طور که خون از چشمان‌اش می‌چکید، دست‌هایش را به سوی آسمان دراز کرد. خواهرش هر چه می‌گوید درست است. مردم حق دارند شادی را داشته باشند، او نباید مثل پدرش باشد، آن‌گاه او نیز همچون شیطان خواهد بود! نه ژوبین این نیست. قلب‌اش ساده و مهربان‌تر از این حرف هاست.تمام قدرتش را جمع کرد، جادوی عظیمی را احساس می‌کند، اما حسی به او می‌گوید که حتی می‌تواند جادوی دیگران را نیز جذب کند. پس به احساس‌اش اطمینان کرده و تمام نیروی جادوگران را فرا می‌خواند. در کسری از ثانیه جادو های بسیاری از اجساد بلند شده و به سمت بدن‌اش آمدند. طوفان بزرگی بالای سرش شکل گرفت و همه چیز با یک رعد و برق عظیم که به بدن‌اش برخورد، تمام شد. ژوبین بر زمین افتاد و با بالا آوردن خون بسیاری، به دریاچه خونی خیره شد که ناپدید شده و جنازه‌ها در حال پودر شدن بودند. آهی کشید، لبخند سردی زد و در آخرین لحظات بیداری‌اش زمزمه کرد:- آرزو می‌کنم مردم هرگز این دوران سیاه رو به یاد نیارن. جادو دیگه هرگز برنمی‌گرده...بر زمین افتاد و سرش محکم به سنگ خورد، به وضوح احساس می‌کرد که جادو تماما از بدن‌اش رفته است، ضعف بسیاری داشت و این نشان خوبی نبود. سرش سنگین شده و کم‌کم دیدش محدود می‌شد. غمگین اما راضی چشم‌هایش را بست و قبل از آن‌که بی‌هوش شود، در دل گفت: (بالاخره سرنوشتم رو پیدا کردم. هدف وجود من پاک سازی پارس از جادو بود.)***راحیل، سرش را با ذوق بالا آورد و خطاب به مادربزرگ‌اش با شوق پرسید:- مامان‌بزرگ، یعنی واقعا ژوبین جادوگر کهنیه که چندین سال پیش مرده بود؟مادربزرگ لبخندی زد و خطاب به راحیل گفت:- نه عزیزم، ژوبین نواده اون جادوگر بود. هزار سال بعد از مرگ اون، با برگشتن پادشاه شیطان ژوبین هم قدرتش رو به دست آورد.نیوا از آن طرف مادربزرگ با کنجکاوی پرسید:- پس چرا زودتر قدرتش فعال نشد؟مادربزرگ لبخند زنان پاسخ داد:- چون پادشاه اهریمن هنوز خودش رو نشون نداده بود. اون به خیال پیدا نشدن جادوگری که در پیشگویی گفته شده بود، خودش رو صبح نشون داد و گول خورد.بچه‌ها همه با روشن شدن ماجرا هو کشیدند که مادر بزرگ خندان گفت:- می‌بینید، هرکس سرنوشتی داره. ژوبین هم وظیفش نجات آینده ایران بود. اگر ژوبین قلب پاکی نداشت، نمی‌تونست تصمیم درستی بگیره و به حرف خواهرش گوش نمی‌داد. اون موقع شاید دیگه هرگز یلدایی وجود نداشت یا مثل اون‌ها ماهم باید یلدا رو با ترس می‌گذروندیم.بچه‌ها همه سرشان را تکان دادند و با به صدا در آمدن زنگ خانه، شادان به سمت میز یلدا دویدند. زیرا پدربزرگ بالاخره از سرکار بازگشته بود و آن‌ها می‌توانستند آجیل‌ها را در کنار کل خانواده بخورند. با رفتن بچه‌ها، مادربزرگ کتاب بزرگ و کهنه‌اش را بست. به جلدش چشم دوخت. انار و جام شرابی که برق می‌زند. کتاب را در قفسه کتاب‌های کهن کتابخانه‌‌اش نهاد و آهسته در حالی که نگاه‌اش را از آن می‌گرفت، لب زد:- جهان بی‌جادو، امنیت بیشتری داره ژوبین. از تو و خواهرت ممنونم که این محبت دورهم جمع شدن رو بهمون برگردوندین.پایان.سخن نویسنده:سکوت می‌کنم که این سکوت منطقی‌تر است. چقدر این داستان و حرف‌های توش رو دوست داشتم. ایران باستان با جادو به حتم جای قشنگی بوده. منتظر نظرهای مفیدتون هستم.آثار نویسنده: داستان پلکان مرگ /  داستان شیشه شکسته / داستان ماژور / داستان زیر تخت / داستان آخرین لحظه / داستان  پرتوی خاکستری / داستان قبرستان راکد / مجموعه رمان عصیانگر قرن / مجموعه رمان  کابوس افعی / کتاب پس از تردید / رمان دیگه نیستم / کتاب تقدیر خونینراه های ارتباطی با نویسنده:شماره تماس من در تمام شبکه های اجتماعی: 09134559255آیدی اینستاگرام بنده: sadat_fantasyآیدی تلگرام بنده: SADAT.82_EXOLتا داستان بعدی بدرود دوستان</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 23:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود داستان ترسناک پلکان مرگ به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-o4repuv1utxm</link>
                <description>داستان ترسناک پلکان مرگبرای دانلود فایل داستان کلیک کنید!زهرا لبخندی به این ذوقش زد و گفت:- بابات بالا خوابیده. برو بیدارش کن، باهم بریم.سپهر نگاهی به پله‌ها انداخت و با اشتیاق خواست مجدد از آن‌ها بالا برود اما زهرا سریع مانعش شد. سپس با تردید گفت:- نیفتی ها!سپهر به سرعت سرش را به چپ و راست تکان داد و با شوق به چشم‌های مشکی زهرا نگاه کرد.- نه نه نمیفتم.زهرا مردد کنار رفت و تا آخرین لحظه به بالا رفتن سپهر نگاه کرد تا مبادا اتفاقی برایش نیفتد. با رسیدنش به آخرین پله نفس عمیقی کشید و به طرف آشپزخانه رفت تا چای دم کند. سپهر نیز به سمت اتاق‌ها رفت. با قدم های کوچک یکی-یکی از درب ها می گذشت و با نگاهی به درون اتاق‌ها سراغ اتاق بعدی می‌رفت.با رسیدن به آخرین اتاق، پدرش را روی تخت دید. خوشحال داخل شد و با ذوق خواست به طرف تخت برود که چیزی توجه‌اش را جلب کرد. از حرکت ایستاد و با تعجب به آن توپ پشمالو نگاه کرد. توپی سیاه رنگ که در زیر تخت پدرش تکان می‌خورد.شاد از پیدا کردن یک توپ پشمالو با موهای سیاه بلند که می‌تواند با آن بازی کند، جلو رفت. قدم‌هایش را بدان هیچ شکی برداشت تا به تخت رسید. خم شد و دستش را دراز کرد تا آن توپ را بردارد اما ناگهان توپ به زیر تخت کشیده شد!سپهر روی زانو نشست و خواست سرش را خم کند. سعی داشت به زیر تخت برود تا آن توپ را هرطور که شده بردارد. سرش را که خم کرد نگاهش به توپ افتاد که در وسط تخت ایستاده بود و هنوز تکان می خورد. از چپ به راست و از راست به چپ کمی قل می‌خورد. سپهر خندید، خوشحال از پیدا کردن توپ کامل روی فرش اتاق خوابید و سعی کرد خود را به زیر تخت هل بدهد.اضطراب و استرس قلبم را احاطه کرده بود. او کودک است و متوجه غیر طبیعی بودن این امر نیست. نگاهم به پشت توپ افتاد. دستی از انتهای توپ بیرون می‌آمد و آرام‌آرام سعی داشت به سپهر نزدیک شود. نگران به کودک نگاه کردم. کودکی که لحظه به لحظه بیتشر به مرکز تخت نزدیک میشد تا آن توپ را بردارد. دستش را دراز کرده بود و مدام خود را روی زمین می‌کشید.دست سیاه با آن ناخن‌های بلند و خونینش، از پشت توپ بیرون آمد. اما سپهر او را نمی‌دید زیرا تمام حواسش به توپ بود. دست بلندتر شد تا به دست دراز شده سپهر رسید و آهسته دور آن پیچید. دستی دیگر پای سپهر را که اکنون کاملا به زیر تخت رسیده بود را گرفت. لمس پاهایش با دست‌ها، او را قلقلک داد اما متوجه بد بودن وضیعت نشد. بیشتر تقلا کرد تا آن توپ را بردارد که ناگهان با جیغ بلندی از بیرون، از جا پرید و سرش به میله های زیر تخت خورد.نفس عمیقی کشیدم. سارا بود که در درگاه درب اتاق ایستاده و با تعجب به زیر تخت نگاه می‌کرد. به سرعت جلو آمد و روی زمین نشست. خم شد و دست‌هایش را به طرف سپهر دراز کرد. با اخم و عصبانیت او را به سختی از آن زیر بیرون کشید و با خشم گفت:- سپهر اون زیر چی کار می‌کردی؟سپهر بغض کرد. اکنون نه تنها توپی گیر نیاورده بود بلکه دعوا هم شده بود. پس سرش را پایین انداخت و خیره به آن توپی که هنوز از زیر تخت آن را می‌دید و نزدیک‌تر آمده بود گفت:- توپ می‌خوم. اوون...سپس به آن توپ، با انگشت های کوچکش اشاره کرد. سارا متعجب به زیر تخت نگاهی انداخت، توپی نبود پس او از چه حرف میزد؟ کلافه از جا برخاست و سپهر را در آغوش گرفت. با عصبانیت در حالی که او را به طرف درب می‌برد، گفت:- توپی نیست سپهر کی بهت یاد داده دروغ بگ...سپهر اما در حالی که در آغوش سارا بود، از پشت به وضوح دید که آن توپ پشت سرشان می‌آید و آن‌ها را دنبال می‌کند. چانه‌اش را روی شانه‌های سارا نهاد و با بغض و حسرت به آن توپ پشمالوی سیاه رنگ که در راهرو دنبالشان می‌آمد خیره شد.دلش می خواست توپ بازی کند اما سارا نگذاشت! با رسیدن به پلکان، سارا ایستاد و خطاب به مادرش با صدای بلندی گفت:- مامان سپهر بیداره!زهرا با شنیدن صدای سارا در حالی که قوری را روی کتری می‌گذاشت جواب داد:- می‌دونم، رفت بابات رو بیدار کنه.سارا نگاهی به سپهر انداخت و آهسته پرسید:- بابا رو بیدار کردی؟سپهر اندکی سکوت کرد. زیرا داشت فکر می‌کرد چرا به آن اتاق رفته بود. سپس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:- نه اون توپه زیر تختش بود، خو...سارا کلافه از حرف‌های پی‌درپی درباره آن توپ، سپهر را از پله‌ها پایین برد و روی زمین نهاد. سپس خودش باز از پله‌ها بالا رفت تا پدرش را صدا بزند. با قدم‌های بلندی به طرف آخرین اتاق بازگشت. کنجکاو شده بود. سپهر چرا آن‌قدر در مورد توپی که وجود نداشت حرف میزد؟با رسیدن به آن اتاق، به سوی تخت قدم نهاد. با تردید به زیرتخت که بسیار تاریک بود نگاهی انداخت. یک شیع تاریک، یک توپ؟ آن هم این زیر؟ شاید برای مسافر های قبلی بوده. خم شد و سرش را پایین‌تر آورد. با تاخیر به زیر تخت نگاه کرد. سیاهی مطلق چشم‌هایش را اذیت کرد اما مدتی بعد به آن عادت کرد. تنها چیزی که می‌بیند تاریکی‌ است. نه بیشتر و نه کمتر! در کمال تعجب حتی دیوار زیر تخت را هم نمی‌بیند! این حد تاریکی نرمال است؟ متعجب شانه‌ای بالا انداخت و خواست از روی زمین بلند شود که با شنیدن صدای فس فسی، با تردید دوباره به زیر تخت نگاه کرد. چیزی نیست! ابرو هایش را بالا انداخت و خیره به روتختی سیاه تخت با تعجب گفت:- صدای چی بود؟نگاه‌اش را باز به تاریکی زیر تخت داد که مجدد آن صدا به گوشش رسید. این‌بار مطمئن شد که اشتباه نشنیده و توهم نزده است! کمی در جای خود جابجا شد و ترسی به وجودش افتاد. زیرا گمان می‌کرد یک موش در زیر تخت است. او از موش بیشتر از هرچیز می‌ترسد. پس بالافاصله از روی زمین بلند شد و به طرف مرد خوابیده روی تخت خم شد. دستش را روی پهلوی پدرش نهاد و محکم او را تکان داد.محمد بیچاره با شوک ناگهانی، از خواب پرید و سریع در جای خود نشست. با ترس به سارا نگاه کرد و وحشت‌زده پرسید:- چی شده؟!سارا شرمنده ببخشیدی زیر لب زمزمه کرد و در حالی که نگران به پدر خواب آلودش نگاه می‌کرد، پاسخ داد:- مامان گفت بیدارت کنم...برای دانلود فایل کامل داستان کلیک کنید!داستان ترسناک پلکان مرگ به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب (سادات.82)</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 21:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان تخیلی عصیانگر قرن به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-dljadsk4will</link>
                <description>رمان تخیلی عصیانگر قرن جوری از پشت بهمون خنجر زدین؟ چرا اخه مگه چی‌کار کرده بودیم؟با بغض، در حالی که میون دریاچه ای از خون و وحشت، ایستاده بودم اروم زمزمه کردم:- چی شد.؟نگاهم رو به جلو دوختم. همه رو داشتن با بی رحمانه ترین روش ممکن قتل عام می کردن، خانواده ها و دوست هام، جلوی چشم هام با پنجه ها و دندون هاشون سلاخی می‌شدن و من به عنوان پرنسسشون، هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم، پنجه‌هایی که توی قلب‌هاشون فرو می‌رفت انگار توی قلب من فرو رفته بود چون به وضوح حسش می کردم. درد داشت، بدجور هم درد داشت! افراد ضعیفمون، از ناچاری دست از تقلا برداشته بودن و التماس می‌کردن تا زنده بمونن. می‌دونستن ممکن نیست پیروز بشیم، غم رو حتی از اون‌جاهم توی چشم‌هاشون می‌دیدم، چشم‌هام غرق در اشک شده بودن. اما اون لعنتی های خائن، حتی با وجود اون زجهگها ، بافرو کردن پنجه و دندون توی شاهرگ های خانوادم، به بی‌رحمانه ترین شکل ممکن، می‌کشتنشون.می خواستم غرش کنم و بگم بس کنید اما نمی‌تونستم، نمی‌تونستم از شوک کاری انجام بدم.دانلود جلد دوم رمانهر چی افراد قبیله ام فریاد می زدن و التماس می کردن، فایده ای نداشت، انگار گوش هاشون کر و ذهن هاشون سیاه شده بود، فقط می‌کشتن. گویی عطش کشتارشون بیدار شده بود!با شنیدن صدای غرش دردناکی، به پشتم بر گشتم، شوکه و ناباور به اون پنجه هایی خیره شده بودم که از بدنش بیرون زده بود. بابام، الفای قبیلم جلوی چشم هام از سینه اش خون فواره می‌زد! نگاهم از روی قلبش که پنجه ها درش فرو رفته بودن به طرف صاحبشون سوق پیدا کرد، کارانوس! زئوس من! گرگ‌ها، بهش حمله کرده بودن و اون، تنها میون یه گله گرگ گیرافتاده بود. درد بدی توی قلبم پیچید، دردی که از اون صحنه نشات می‌گرفت. با بغض نگاهم رو از صحنه گرفتم و چشم‌هام رو بستم. گلوم می‌سوخت، انگار که یه عالمه اسید توی گلوم ریخته بودن.با شنیدن زوزه‌ای بلند، چشم‌هام رو باز کردم، درد عجیبی توی تموم وجودم پیچید. حیوون ها و نژاد های  دیگه جنگل، مخصوصاً گرگینه‌ها با دیدن اون صحنه، زوزه‌هایی از سر خوشحالی کشیدن. با تنفر به اطرافم نگاه کردم. لعنتی ها! تموم خونه‌ام رو با دریاچه‌ای از خون خانوادم شست و شو دادید و الان، فریاد خوشحالی سر می‌دید؟یه روزی، امیدوارم یه روزی تقاصش رو پس بدید. سال‌های طولانی، از منطقمون بیرون نمی اومدیم تا شماها اسوده زندگی کنید اون وقت این جوری بهمون خیانت کردید!تموم وجودم پر از تنفر و عتش کشتن شده بود، پنجه‌هام بیرون زده بودن و آماده حمله بودم، جنگ دوباره شروع شده بود، از خانواده پونصد نفریم، تنها سی نفر باقی مونده بود. باید می‌جنگیدم. با شنیدن صدایی آشنا که اسمم رو زمزمه می‌کرد. گوش‌هام رو تیز کردم؛ در همون لحظه، گرگی به طرفم پرید، سریع پنجم رو بالا آوردم و با یه ضربه محکم به پوزش کوبیدم. با شدت به عقب پرت شد و زوزه‌هایی از سر درد کشید. چی فکر می‌کرد؟ با این‌که شکست خورده بودیم اما هنوزم نژاد برتر بودیم. هنوز هم خسته نشدم که بخوام انرژیم رو از دست بدم! خواستم به جلو بپرم که درد شدیدی توی دلم پیچید، چرا یادش نبودم. بچم! کاملا از یادم رفته بود. بچه عزیزم قرار بود سرنوشت بدی داشته باشه.صدا بازم اسمم رو زمزمه کرد، توی این وضعیت قادر نبودم صاحب آشنای صدا رو تشخیص بدم، گوش هام رو دوباره تیز کردم. توی این هیاهو و میون این همه اتیش،پیدا کردنش سخت بود،باید منبع این صدای آشنا که اسمم رو می‌دونست رو پیدا می‌کردم. اون کی بود؟ ما با کسی در ارتباط نبودیم! پس اسمم رو از کجا می‌دونست؟ صدا از طرف جنوب به گوش می‌رسید. با سرعت و درد زیادی که از دلم نشات می گرفت، به طرف صدا حرکت کردم، نمی‌تونستم زیاد تند بدوم، به شدت سنگین شده بودم و مدام بهم حمله میشد،در همین حین که می‌دویدم و می جنگیدم، تردید در وجودم رخنه کرد؛ اگر الان برم دنبال صدا، گروهم چی می‌شد؟ می‌رفتم و می‌ذاشتم همشون کشته بشن؟ اصلا از کجا معلوم تله نباشه ؟ نه، نه! من...صدا بازم از دور توی گوشم پیچید! اسمم رو زمزمه می‌کرد، تردید بیشتر از قبل توی وجودم رخنه کرد، برم؛ نرم؟ بخاطر بچه‌ام باید برم. به پشت سرم، همون جایی که پدرم یعنی آلفا بود نگاه کردم؛ هنوز زنده بود و نفس‌های آخرش رو می‌کشید. نگاهش بهم بود! متوجه تردید و حسم شده بود.چشم‌هاش رو آروم به معنای برو باز و بسته کرد. اشکی از گوشه چشمم چکید. اون گرگ لعنتی داشت تیکه- تیکه‌اش می‌کرد درست مثل کفتار ها! ولی حتی کفتار ها هم حاضر به تیکه-تیکه کردن آلفا ها نیستن حتی اگه قبیله اون نابود شده باشه. پدرم هنوز زنده بود ولی اون گرگ یه خون‌خوار به تمام معنا بود، کارانوس یه روزی ازت انتقام می‌گیرم، مطمئن باش! می خواستم بکشمشون، اما تواناییش رو نداشتم، نمی‌تونستم به اون طرف برم، چون اگه می رفتم چندین نژاد همزمان بهم حمله ور می‌شدن، اون جا مرکز نبرد بود. باید بچم رو نجات می‌دادم تا انتقام هممون رو بگیره. آره!گرگینه و گرگ ها، بابام رو از عمد، با خوردن گوشت‌هاش، زجر می دادن. خیلی درد داره زنده باشی و به وضوح حس کنی چطوری تموم بدنت رو با ولع می‌خورن! غرشی از ته دلم، که سرشار از خشم، درد و بغض بود، سر دادم و به طرف صدا دویدم‌. هیچ‌وقت این لحظه رو به فراموشی نمی‌سپرم. یه روزی همتون سزای کارتون رو می‌بینید!باید بچم رو نجات بدم. مطمئنم وقتی بزرگ بشه اون انتقام این روز هامون رو می‌گیره، آره مطمئنم می گیره! اون نوه بهترین الفای قرنه، زاده میشه برای انتقام! زاده میشه تا خون به پا کنه!  از میون هرج و مرج و دریای خون گذشتم و به طرف صدا دویدم؛ می‌رفتم تا قوی تر بر گردم.**** مدتی شده بود و از اون منطقه دور شده بودم،هیچی جز تاریکی مطلق، نبود؛ پس صدا کجا رفته بود؟ چرا دیگه اثری ازش نبود! سرگردان و حیران، دور خودم می چرخیدم و منتظر چیزی بودم که صدا بار دیگه ای به گوشم رسید، نزدیکم بود! انگار درست توی ده قدمیم بود، اروم توی تاریکی قدمی به جلو برداشتم. منتظر بودم جلوم ظاهر بشه که نوری در بیست متریم،چشمک زنان، توجه ام رو جلب کرد. با احتیاط به طرفش رفتم. اروم-اروم جلو رفتم که بلاخره تونستم ببینمش! متعجب و سریع، قدم های باقی مونده رو هم طی کردم و خودم رو بهش رسوندم؛ پری جنگل دیانا؟!  حیران و متعجب بهش خیره بودم که جلو اومد و بهم لبخندی زد، سرم رو برای احترام، کمی خم کردم و باز بالا اوردم .حیران بهش نگاه کردم. چطور نتونسته بودم صداش رو تشخیص بدم! اصلا چرا می‌خندید؟ متعجب اما با لحنی اروم گفتم:- شما بودید صدام می‌زدید؟ درونم غوغایی بود که با لحن آرومم هم خونی نداشت، اما با شنیدن صداش، تموم وجودم اروم شد! سری تکون داد و با صدای آرومش گفت:-  صدات زدم، تا خودت رو بکشتن ندی... غمگین نگاهم رو ازش گرفتم، درد شکمم لحظه به لحظه بیشتر میشد و من، از انواع درد ها، در حال له شدن بودم، غمیگن زمزمه کردم:- اونا بهمون خیانت...پری میون حرفم پرید و با آرامش و اطمینان گفت:- خیانت نکردن، طلسم شدن! حتی نمی‌فهمن دارن چی‌کار می‌کنن.متعجب و حیران نگاهم رو بهش دوختم. طلسم؟! با شک و تردید سئوالم رو به زبون آوردم:- کی؟ کی کرده؟ کی داره کنترلشون می‌کنه؟پری اهی کشید وغمگین جواب داد:- هادس...به شدت خشمگین شدم. پس تقصیر اون شیطان بود! تموم این قتل عام ها، باعث و بانی این دریاچه خون، هادس بود! باید... ناگهان با پیچیدن درد شدیدی توی شکمم، غرش بلندی کشیدم، حسی عجیب توی بدنم افتاده بود، تمرکز حواسم رو از دست داده بودم و از درد، متوجه اتفاقات اطرافم نبودم، با شدت روی زمین افتادم، از درد پنجه هام رو توی زمین فرو کردم، پری رو می‌دیدم که داشت به شکمم دست می‌کشید. نگران بودم. نکنه بچه آسیب دیده بود؟ الان موقع تولدش نبود! نه... بچم اون تموم امیدم برای زنده موندن بود! حالم به شدت بد بود، درد داشتم حتی نمی تونستم تغییر شکل بدم،از درد چشم هام کم- کم بسته شدن و دنیام به سیاهی رفت...با درد چشم هام رو باز کردم. همونجا بودم! اروم به اطراف نگاه کردم. پری کنارم نشسته بود و داشت با یه چیزی بازی می کرد. بوی عجیبی به مشامم می خورد! بوی یه.‌‌..!باید نزدیک شده باشن، حس خطر بهم دست داده بود، سریع، هرچند که بخاطر درد دلم زیاد سریع نبود، به سختی از جام بلند شدم. به طرف پری برگشتم! و یهو شوکه و متعجب نگاهم به توله ای خورد که داشت باهاش بازی می کرد! پری با دیدن اینکه بلند شدم، دستی به پیشونیم کشید و نوازشم کرد،دیگه دردی نداشتم و عجیب این بود که چی شده بود؟! این بچه از کجا اومده بود!؟برای مطالعه و دانلود پی دی اف رمان تخیلی عصیانگر قرن به نویسنده مراجعه کنید.@sadat_fantasy اینستاگرام۰۹۱۳۴۵۵۹۲۵۵ واتساپ رمان تخیلی عصیانگر قرن به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب و پرديس نیساری</description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Thu, 22 Sep 2022 03:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود PDF رمان کابوس افعی به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-pdf-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-zo6xbeeddvzw</link>
                <description>دانلود فایل PDF سانسور نشده رمان تخیلی جدید کابوس افعی دانلود جلد اول - پیشگویی در رویادانلود جلد دوم - وحشت در تنهایی دانلود جلد سوم - حسرت در شکوه نام مجموعه: کابوس افعیجلد اول: پیشگویی در رؤیانویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسبژانر : فانتزی، معمایی، عاشقانهخلاصه:در جهان حومورا درون خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه، پرنسسی متولد شد. با تولد پرنسس درخت‌ها اقاقیا پژمرده گشته و برگ هایشان همچون بارانی از شهاب سنگ سقوط کردند، حواصیل ها به همراهی پرستو ها کوچ کرده و خشکسالی همه جا را فرا گرفت، چشمه های آب مجدد در زمین فرو رفتند و از دید ها پنهان گشتند تا مبادا شاهد آن پرنسس باشند!مقدمه:آن بود که با خیره شدن در دیدگان‌اش، هرکس را به عالم اموات راهی می‌کرد!آن بود که نژاد بریل را سرافکنده و شرمسار کرد، به شایعات پر و بال تازه‌ای داد تا آزتلان را باری دیگر متحول کند.آن شخصی بود که به عنوان پرنسس یک خاندان اصیل زاده، از وی انتظارات فراوانی داشتند. هرچند افسوس که او تنها قاتلی در جلد یک طفل معصوم بود!سخن نویسنده:سلام و درود بر خوانندگان عزیزم.برای این رمان خیلی وقت گذاشتم و هشت ماه متوالی تایپش بی وقفه ادامه داشت. امیدوارم تونسته باشم براتون دلنشین و جذاب واقع بشه و ازش نهایت لذت رو ببرید. این رمان برام معنای خاصی داره، شاید بشه گفت از یه رمان برام فراتر رفتهو شخصیت ها واقعی شدن!(برای ایجاد استانداردی جدید، تنها چیزی که کمی متفاوت باشد کافی نیست، بلکه نیاز به چیزی واقعا تازه است که به راستی قدرت تخیل مردم را تحت تاثیر قرار دهد.)نکته:· حتما به یاد داشته باشید که دفترچه لغات را در سرزمین حومورا بخوانید تا در صورت رو به رو شدن با حیوانات خطرناک دست و پایتان را گم نکنید!به نام آن‌که تخیل را آفرید.(سوم شخص)قصر طلایی آزتلان در آتشی سیاه فرو رفته بود که لحظه به لحظه بیشتر از قبل به نابودی کشیده می‌شد. خدمه و سربازان همگی با فریاد و ترس از اتاق‌ها و سالن‌های قصر بیرون می‌آمدند و با گریه و نگرانی به همراه چاشنی ترس، دوان-دوان از دروازه شمالی قصر بیرون می‌رفتند تا جان خود را نجات بدهند.گویی در آن لحظه به یاد نداشتند که ملکه و پادشاهی هم وجود دارند و در تالار اصلی در میان آن آتش سیاه گیر کرده‌اند و راه فراری ندارند. آسمان قصر بخاطر آتش به سیاهی کشیده شده بود و پرندگان با استشمام دود بر زمین سقوط می‌کردند.پادشاه چشم‌هایش را به سختی گشود، پلک زد و به اطرافش نگاهی انداخت. حرارت زیاد آتش مانع درست دیدن‌ش می‌شد و این یعنی عمق فاجعه، او بالاخره آمده بود؛ گویا تهدید هایش پوچ و توخالی نبودند و چه اشتباه بزرگی کرد که آن‌ها را جدی نگرفت! شاید باید الان از کار و تصمیم اشتباه‌اش پشیمان شده باشد اما در چشم‌هایش چیز دیگری می‌بینم، انعکاس غم و عشق در چشم‌هایش موج می‌زند!همچون دریایی که در اواخر روز عجیب آرام می‌شود، به همسرش که در کنارش افتاده بود، چشم دوخت. لباس‌های ملکه پاره و سیاه شده بودند، با آن همه پارچه، اگر آتش می‌گرفت به حتم ملکه زنده-زنده کباب می‌شد و این در جلوی چشم‌های معشوق‌اش بسیار دردناک خواهد بود.پادشاه کمی خود را تکان داد تا به ملکه که در یک متری‌اش بود برسد، اما با احساس سنگینی بسیاری که پاهایش را اسیر کرده بود، سرش را به عقب برگرداند تا مانع را ببیند. با دیدن آن شیء، نفس عمیقی کشید و بغض‌اش را قورت داد. لوستر بزرگ طلایی قصر بر روی پاهایش افتاده و او را زمین گیر کرده بود. آن قدر نگران دختر و همسرش بود که به ناگاه درد را احساس نکرده و گویی فراموش‌اش شده بود.پادشاه با بستن چشم‌هایش آرام سرش را روی زمین‌های براق یشمی گذاشت و از گوشه چشم به همسرش خیره شد. ملکه هنوز داشت نفس می‌کشید اما انگار بی هوش شده بود. چرا که چشم‌هایش در این هیاهوی بسته بودند.قصر با صدا های دل‌خراش خود لحظه به لحظه بیشتر در آن آتش سیاه می‌سوخت و به سوی نابودی قدم بر می‌داشت، پادشاه که گویی از نجات ناامید شده بود این‌بار فکرش به طرف پرنسس پر کشید، پاره تنش که سال‌ها از او مواظبت کرد ولی اکنون گویی حماقت کرده و جانش را بیشتر به خطر انداخت. امیدوار بود اکنون در این آَشفته بازار جایش امن باشد و دست آن شیطان به او نرسد.قطره اشکی از گوشه چشم‌هایش چکید. خواست چشم‌هایش را برای وداع از این قصر ببندد که با صدای جیغ بلندی که در گوش‌هایش پیچید، چشم‌هایش‌اش را مجدد گشود. وحشت‌زده از دیدن صاحب آن صدا سرش را بالا گرفت و به دختری که در میان آتش می‌دوید و به او نزدیک می‌شد، چشم دوخت.در لحظه با دیدن آن دختر و دویدن‌اش میان آتش، قلب‌ش به لرزش در آمد، مگر دیوانه بود که با جان و دل بر آغوش آتش قدم می‌گذاشت؟ پادشاه که از آمدن و نزدیک شدن آن دختر ترسیده و وحشت کرده بود، به سختی نفس عمیقی کشید و از ته دل فریاد زد:- هایدرا برو! فرار کن، هایدرا فرار کن!پرنسس اما با چشم‌هایی اشک‌آلود و ترسیده، به سختی از مصالح خراب شده قصر می‌گذشت تا به پدر و مادرش برسد. پادشاه از درد دست زخمی‌اش را روی قلب‌اش نهاد و با خود زمزمه گویان گفت:- چرا کسی نیست...با رسیدن هایدرا به بالای سر پدرش، پادشاه به چشم‌های اشکی و گونه‌های سیاه‌اش نگاه کرد. موهای بلند و طلایی اش بهم ریخته و چشم‌های خاکستری‌اش از غم سیاه شده بودند. پادشاه آرام دست زخمی‌اش را با درد بسیار بالا آورد و بر گونه راست هایدرا نهاد. سپس زمزمه کرد:- هایدرا فرار کن، اون اینجاست به خاطر تو اومده. باید بری، برو دخترم اینجا نمون...پرنسس اما سریع سرش را به چپ و راست تکان داد و با گریه و هق-هق گفت:- بابا بلند شو، شماهام باید بیاید من بدون شماها نمیرم. مامان...هایدرا شتابان از جای خود برخاست و به سوی ملکه رفت، با لمس کردن صورت ملکه با دو دستش، پلکان ملکه تکان خوردند و لحظه ای بعد چشم گشود. سفیدی چشم هایش به قرمز خونین تغییر یافته بود. مردمک هایش لرزش زیادی داشتند و خبر از بد بودن اوضاع می داد. ملکه با طمانینه ارام زمزمه کرد:-  برو... د..یگه نمی تونیم ازت.. محافظت کنیم.. برو هایدرا.. برو.هایدرا که اصلا قصدی برای رفتن نداشت، مجدد جیغ کشید و با گریه گفت:-  چرا؟ برای چی میگین بدون شماها برم؟ نه نمیرم، بدون شماها هیچ جا نمیرم.ملکه غمگین، با نگاهی پر از درد و عشق چشم‌هایش را برای همیشه بست و نگاه آخرش را به دخترش تقدیم کرد. هایدرا با ظاهر شدن فلس قرمز بزرگ اژدها در بالای بدن مادرش، از ته دل جیغ بلندی کشید و خودش را روی بدن مادرش انداخت. شاید باورش نمی‌شد مادرش را برای همیشه از دست داده و اکنون دیگر مادری ندارد که از دستورات او نافرمانی کند!دل‌اش نمی‌خواست مادرش برود، می‌خواست هر روز صبح مثل قبل با عصبانیت مادرش بیدار شود و مثل همیشه مسخره بازی در بیاورد و مادرش حرص بخورد که یک پرنسس باید باوقار باشد. اما هایدرا که پرنسس نبود، او تنها دختر مادر و پدرش بود که او را بسیار لوس کرده بودند.با انفجار عظیمی در بالای قصر و لرزش شدید دیوار ها، هایدرا سرش را بالا آورد و به سقف نگاه کرد. گویی در این آشوب زلزله آمده بود. تکه‌های طلای سقف همه داغ شده و در حال ریزش بودند. اگر طلای داغ روی بدنش می‌چکید به حتم همچون گوشتی در کوره از درون می‌پخت و برشته می‌شد!هایدرا وحشت‌زده از جایش برخاست و به طرف پای پدرش رفت که میان راه شخصی از پشت، دست‌هایش را دور کمر او حلقه کرده و هایدرا را همچون شنلی از پشت در آغوش کشید تا مانع از ریزش قطرات طلا بر سر و بدن‌اش شود. هایدرا که از این کار شوکه شده بود، سریع به عقب بازگشت تا آن شخص را ببیند که با دیدن فرمانده قصر ادوارد، عصبی جیغ کشید:- فرمانده چی کار می‌کنی؟ ولم کن باید پدرم رو نجات بدم. ولم کن! بهت دستور میدم...هایدرا بی‌وقفه جیغ می‌کشید و در آغوش فرمانده دست و پا میزد. اما گویا فرمانده قصدی برای رها کردن او نداشت. ادوارد با اندوه به پادشاه چشم دوخت، پادشاهی که دیگر چیزی از ابهت‌اش باقی نمانده بود و تمام بدن‌اش در خون قرمز غرق شده بود.پادشاه با شنیدن جیغ‌های هایدار به سختی سرش را بالا آورد، او پاهای فرد جدیدی را دیده و اکنون با دیدن ادوارد بسیار خشنود گشته بود. ادوارد با نگاه خیره پادشاه به خودش، محکم‌تر از قبل پرنسس را با دست‌های قوی خود گرفت و گردن‌اش را برای احترام به شاه خم کرد، مصمم و غمگین گفت:-  پادشاه من، اعلیحضرت. عذرمی‌خوام که دیر رسیدم.شاه اما در دل خود او را از آمدن‌اش هرچند دیر تحسین می‌کرد. با سرفه‌ای آرام و همراه با مکث های پی‌در‌پی که ناشی از آسیب زیاد بدن‌اش بود، گفت:- ادوارد، های..درا رو ب..ببر، اون رو ببر... ن..نزار به دستش بیوفت..ه، دختر..م رو نجات بده. ا..ازت خواهش م..می‌کنم.فرمانده که بین نجات پادشاه و پرنسس گیر کرده بود، با بالا آمدن حجم بسیاری خون از دهان پادشاه، چشم‌هایش را با افسوس بست و با باز کردن آن‌ها، گردن‌اش را تا کمر به سختی در میان لگد و تکان های پرنسس به نشانه تعظیم خم کرد و با غم پاسخ داد:-  سرورم، پرنسس رو نجات میدم و برمی‌گردم تا شما و ملکه رو ببرم. لطفا دووم بیارین.شاه اما در حالی که طعم گس خون را می چشید، به سختی لب زد:- برنگرد... ای..ن آ..آخرین دستو..رم به توست.با بالا آوردن مجدد دریایی از خون قرمز، سکوت اختیار کرد و سرفه های پی‌در‌پی مجدد شروع شدند، شوری بسیار خون در دهان‌اش، به او حسی خفت‌بار داده بود. به سختی آن‌ها را قورت داد و با خس-خس میان سرفه‌های خود گفت:- ه..هایدرا ر..و به ا..رو..بام..با ببر. ا..لف ها و ان..سان ها ا..ون جان. ب..رو پیشه نیر..وانا جا..ش امنه. او..ن باید مخ..فی بشه.افسوس که شاه نتوانست حرف‌هایش را تمام کند و با آخرین نفس‌اش، برای همیشه از سرزمین حومورا جدا شد. هایدرا که با شوک به صحنه خیره مانده بود، با دیدن فلس اژدهای قرمز و طلایی پدرش، این‌بار بیشتر از پیش شکست و خواست به طرف پدرش حجوم ببرد که ادوارد با یک ضربه محکم به گردن‌اش، او را بی هوش کرده و هایدرا بی جان در آغوشش جای‌گرفت. ادوارد به اطراف نگاهی انداخت، قصر در حال فرو پاشی بود و دیگر جای ماندن نبود، او به سرعت پرنسس را در آغوش گرفت و با تبدیل شدن به اژدهایی مشکین و زیبا، بال‌های خونین‌اش را گشود.***ارتباط با نویسنده:@sadat_fantasy اینستاگرام۰۹۱۳۴۵۵۹۲۵۵ در تمام شبکه های اجتماعیمجموعه رمان کابوس افعی به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب </description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 06:30:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان های عاشقانه و کلیشه های همیشگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62056549/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-m3fubexpf456</link>
                <description>رمان های عاشقانه اون اوایل حدود سال ۹۴ تا ۹۷ خیلی توی اوج بودن و هر مدل رمان و داستانی سریع خونده میشد. از بازدید های بالا و بازخورد هاشون که دیگه نگم. اما از یه جایی به بعد رمانا کلیشه شدن. یعنی چی؟ یعنی به قدری تکراری و زننده شدن که دیگه واقعا رمقی برای مطالعه نمی موند. البته که عده ای بازم مشتاقانه این رمانای تکراری رو می خوندن.باز اونا خوب بود از یه جایی به بعد هرچی صحنه بود ریختن توی رمان تا باز مخاطب جذب کنن و البته که فایده داشت و بازدید های نجومی گیرشون اومد. اما توی دوره الان با نویسنده های مجازی بزرگ و معروف دیگه کسی طرف این رمان های الکی و بی سر و ته که فقط با صحنه پر شدن نمیره. خلاصه اینکه می خوام بگم اگر می بینید الان رمانا به جاهای خوبی رسیدن و نویسنده ها ایده زیاد دارن بخاطر پیشرفته. البته این تکراری و کلیشه بودن ها فقط برای رمان های عاشقانه نبود. صد البته توی ژانر فانتزی و پلیسی هم مشهود بودن و این مایع تاسفه که هنوزم هستن...اگر رمان می خونید به خودتون رحم کنید و رمان خوب و عالی بخونید. رمانی که نویسنده براش زحمت کشیده و وقت گذاشته نه رمانی که تنها هدف نویسنده پز دادن به اسم نویسنده رمان بودن باشه.خوشحال میشم رمان من رو هم بخونید چون خیلی واسش وقت گذاشتم و به نظرم ارزش خوندن رو داره?رمان کابوس افعی به قلم فاطمه السادات هاشمی نسب در ژانر ادبیات گمانه‌زن، فانتزی </description>
                <category>سادات.۸۲</category>
                <author>سادات.۸۲</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 06:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>