<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه شهاب‌الدین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62061626</link>
        <description>شهاب آتشی است که در قلب آب می‌سوزد. شعله‌ای است که جان می‌گیرد تا شاید تاریکی، بزم رویا نشود...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2223488/avatar/nINRR7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه شهاب‌الدین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62061626</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سپینود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%AF-xwupw3h9u5p7</link>
                <description>من ناجی این شهر می‌مانم...مشتش را به طرف فردی که رو به رویش فریاد می‌کشید نشانه رفت. اما در کمال تعجب مشتش باز شد و دستش را به نشانه دوستی بر شانه مرد گذاشت. بعد بی‌اختیار گفت: باشه داداش! جوش نزن... فدای سرت! همین که تنمون سالمه و هیچ کدوم صدمه جدی ندیدیم، جای شکر داره.صدایش برای خودش هم ناآشنا بود. او قصد داشت راننده‌ای که باعث این تصادف شده بود را سرجایش بنشاند، اما... .رانندۀ بی‌احتیاط که می‌خواست دست پیش را بگیرد، با شنیدن حرف‌های مرد مقابلش انگار که آب سردی روی سرش ریخته باشند، با صدای آرامی گفت: حق با شماست. شرمنده بابت خسارتی که به ماشینتون زدم. الآن با بیمه تماس می‌گیرم. این روزا خیلی فکرم درگیره! با این حواس پرتی شما رو هم اسیر کردم._ نه داداش این حرفا چیه؟! پیش میاد دیگه... اگه مشکلت جوریه که می‌تونم کمکت کنم، بگو که باهم حلش کنیم.و بعد دستش را از شانه او برداشت و مقداری از گرد سپید که بر شانه مرد مقابلش نشسته بود در هوا پراکنده شد.سپینود نگاهی به صحنه پیش رویش انداخت و لبخند زد. یک قدم به هدف نزدیک‌تر شده بود. وقتی چند روز پیش تاریکی زوزه کشید، لرزه شدیدی بر جان کوه نشست و قلۀ بلند غرید: «عمر این شهر به سر آمده! »دشت شقایق پژمرد و درختان سیب از تصور سوختن، خشک شدند. اما سپینود با تمام قدرتی که از پدرش، دماوند، به ارث برده بود، از جای خود برخاست. تیرگی را از دامنش زدود و با صدایی زیباتر از موسیقی نسیم، گفت: «هنوز امیدی هست!»هیچ‌کس تا آن زمان سپینود را ندیده بود. دختری که در پس قلۀ مه گرفته، پنهان بود. همه وصفش را شنیده بودند، می‌دانستند که اگر سپینود نبود، دماوند دیو آتشین درونش را آزاد می‌کرد و تمام شهر را می‌سوزاند. حال هجوم تاریکی، این روح سپید را واداشته بود تا از پس پرده مه بیرون بیاید. خروش دماوند با صدای دخترش آرام گرفت: «دیدی چطور لرزیدیم؟!»«این اتفاق تازه‌ای نبود!»«اما دیگر تحملم تمام شده!»سپینود دستش را بر قلب پدر گذاشت: «رحم داشته باش و باز هم مهلت بده.»دماوند با غمی که صدایش را سنگین کرده بود، گفت: «اما این شهر تغییر نمی‌کند. آلودگی آن را بلعیده! راهی جز فوران آتشفشان نیست... شاید آتش، این شهرِ پرگناه را تقدیس کند!»شهر در چشمان سپینود نشست. بزرگ و شلوغ و هراس انگیز، با آن برج‌های بلندی که قلب ابرها را زخمی می‌کرد، اما... شاید می‌شد از گنبد بلندترین برجش، بر سر مردم شهر نور پاشید! شاید آن برج که مانند کبوتری سپید، میان آن میدان بزرگ نشسته، پیامبر صلح باشد.«من به شهر می‌روم!»«کاری از تو ساخته نیست، دختر!»«من سپینودم!مظهر عشق و پاکی بلندترین قلۀ ایران! آتشفشان خشم می‌خواهد بر سر مردم ببارد... از من نخواه که شاهد ویرانی شهری باشم که زندگی در آن شب و روز نمی‌شناسد! کجا را می‌شناسی که با طلوع خورشید زنده شود و با غروبش زنده‌تر؟!»دماوند نفس سختی کشید و گفت: «دیگر وقتی نمانده! نمی‌دانم چقدر می‌توانم این آتش را در وجودم نگه دارم.»سپینود پدرش را در آغوش گرفت: «تا غروب! تا آن زمان به من مهلت بده.»دماوند نفس سختی کشید. نمی‌توانست از دخترش دل بکند.«برو اما پیش از هر چیز به دنبال دلیلی قانع کننده برای نجات‌شان باش!»سپینود بر بال ابرها نشست و همراه با نسیم پرواز کرد. به هیاهوی شهر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. در سرخه حصار بر زمین قدم گذاشت. هنوز وارد اولین خیابان نشده بود که آن تصادف رخ داد. دید که تاریکی اطراف آن دو مرد چرخ می‌زند؛ آن‌ها نمی‌دانستند که دارند چه هیزمی به آتش می‌ریزند. سپینود بدون معطلی کمی از معجزه صلح خود را به سمت آن‌ها روانه کرد. معجزه مانند دانه‌های ریز برف در دستان باد لرزید و با کمی تردید بر شانه‌های آن دو مرد نشست. وقتی صلح و دوستی‌شان قطعی شد، سپینود نفس راحتی کشید و به راه خود ادامه داد. باید بر تمام شهر معجزه می‌بارید، وگرنه آتشفشانِ خشم، جز خاکستری از آن باقی نمی‌گذاشت. اما همان‌طور که پدرش گفته بود، باید می‌فهمید که چرا می‌خواهد این شهر را نجات دهد.در این فکر بود که به میدانی رنگارنگ و زیبا رسید. جایی که محلی‌ها به آن هفت‌حوض می‌گفتند. میدان شلوغ بود و زندگی همه جا موج می‌زد. تصمیم گرفت سوالش را از کسی بپرسد. _ ببخشید خانوم! شما میدونین برجی که مثه یه کبوتر میون یه میدون نشسته، کجاست؟زن با گنگی او را نگاه کرد و خطاب به همراهش گفت: فکر کنم بیچاره مشاعرش رو از دست داده!و بعد بدون هیچ کلامی رفت. کمی بعد به مردی رسید و همان سؤال را تکرار کرد. مرد حتی نایستاد تا حرفش تمام شود، راه خود را گرفت و رفت. سپینود شانس خود را چند بار دیگر هم امتحان کرد، اما جز کلماتی از سر دلسوزی، تمسخر یا واکنشی ناشی از بی‌توجهی ندید. دست آخر به گروهی از جوان‌ها رسید که روی نیمکتی نشسته بودند، وقتی سوالش را تکرار کرد، یکی از آن‌ها خندید و گفت: مطمئنی این جایی که دنبالشی رو تو خواب ندیدی؟! و باعث شد تا بقیه دوستانش هم بخندند. ناگهان صدایی از پشت سر سپینود گفت: مسخره نکنین! من همچین جایی رو دیدم.سپینود برگشت تا صاحب صدا را ببیند. یک پسربچه کوچک آفتاب سوخته بود. جعبه‌ای پلاستیکی در دست داشت که در آن تعدادی بسته دستمال کاغذی و چسب زخم بود.وقتی دید سپینود با کنجکاوی به او نگاه می‌کند، ادامه داد: دستمال کاغذی و چسب زخم نمی‌خواین؟ ارزون می‌فروشما!سپینود نگاهی به دست کوچکی که جعبه پلاستیکی را می‌فشرد انداخت. انگشتانی که زخمی بود... رو به پسرک گفت: تو می‌دونی برجی که مثه یه کبوتر میون یه میدون نشسته، کجاست؟پسرک با اطمینان گفت: آره! من دیدمش! ولی اسمش رو نمی‌دونم. _ می‌تونی منو تا اونجا ببری؟پسرک این پا و آن پا کرده و گفت: من باید کار کنم. اگه بدون پول برگردم، اونوقت مامانم خوب نمی‌شه!مامانت؟! آره! مامانم مریضه. من کار می‌کنم تا پول دوا و درمونش رو بدم. بابا و خواهرمم کار می‌کنن وگرنه گشنه می‌مونیم.آرزوت چیه؟ مامانم خوب شه و انقدر پولدار شم که دیگه مجبور نباشم به جای مدرسه رفتن، کار کنم.سپینود دستش را بر شانه پسرک گذاشت و گفت: من آرزوت رو برآورده می‌کنم، به شرطی که بهم کمک کنی به اون برج برسم. _ دکتری؟ یا می‌خوای همینجوری بهم پول بدی؟! من صدقه قبول نمی‌کنم!_ نه! این یه معامله‌اس! تو کار امروزت رو تعطیل می‌کنی که به من کمک کنی، منم خسارتش رو می‌دم. پسرک کمی فکر کرد. حرف سپینود به نظرش منطقی رسید، پس گفت: باشه! فقط من همین طوری چشمی راه رو بلدم! ممکنه گم بشیما!سپینود لبخند گرمی زده و گفت: عیبی نداره! نه تا وقتی که تو جا نزنی.پسرک بادی به غبغب انداخته و گفت: کم آوردن تو مرام ما نیست، آبجی!پس بزن بریم.  بیا اول سوار مترو شیم. هرجا بخوایم بریم، این سریع‌تر ما رو می‌رسونه.آن‌ها وارد ایستگاه سرسبز شدند. سپینود به چشمان کسانی که اطرافش ایستاده بودند، نگاه کرد. آن‌ها به نظر خسته و درمانده می‌رسیدند. انگار تسلیم شده بودند. در این میان نگاه‌های جوان و امیدواری هم موج می‌زد، اما... عاقبت به یک ایستگاه بزرگ و شلوغ رسیدند، پسرک فریاد زد: امام خمینیه! پیاده شو! و بعد با خیل جمعیت از درهای باز قطار عبور کردند. سپینود تمام عمرش را بر بالای کوه گذرانده بود، بنابراین تعجب می‌کرد که چنین زندگی عظیمی زیرزمین جاری است. اگر آن نگاه‌های خسته می‌دانستند که فقط چند ساعت از عمر این شهر باقی مانده، شاید همین زندگی زیرزمینی را هم جشن می‌گرفتند.آن‌ها از پله‌های مترو بالا رفته و از آن فضای غار مانند وارد خیابانی روشن شدند. جایی که همه چیز رنگ تاریخ و اصالت داشت. انگار سنگ‌فرش‌ها هم قصه می‌گفتند. کمی که جلوتر رفتند، موزه ملی ایران را دیدند که با تمام فخر باستانی اش در گوشه خیابان نشسته بود. سپینود پرسید: «ای بنای زیبا، چند سال داری؟»موزه گفت: «من ۱۳۱۶ به دنیا آمدم.»«چه شد که تو را ساختند؟» «برای نگهداری غنیمت‌های تاریخی که باستان‌شناسان کشف کرده و می‌کنند، بنا شده‌ام.»«پس باید غنی‌ترین منبع تاریخ باشی.»«قرار بود این‌طور باشد، تا زمانی که بیشترین کشفیات باستان‌شناسی ایران به تاراج رفت!»سپینود سکوت کرد. نمی‌دانست چه بگوید... عاقبت سؤال اصلی را پرسید: «باید این شهر و مردمش را از تاریکی نجات داد؟»«آن‌ها سال‌هاست که آنچه بودند را به فراموشی سپرده‌اند و از آن چه هستند، گریزان‌اند! فکر نمی‌کنم بخواهند نجات پیدا کنند...»سپینود با شنیدن جواب موزه، غمگین شد. یعنی ناامیدی تمام شهر را بلعیده بود؟! صدای گفت و گوی آن‌ها، آنقدر بلند نبود که به گوش پسربچه برسد، او فقط می‌دید که سپینود چند دقیقه‌ای به ساختمان بزرگ خیره شده است.عاقبت طاقتش طاق شده و گفت: این اون برجه نیستا!_ می‌دونم پسر! بیا بریم.آن‌ها به راه خود ادامه دادند تا به یک دروازه رسیدند. به آن سر در باغ ملی می‌گفتند. می‌خواستند از آن گذر کنند که سپینود احساس کرد، این بنا هم حرفی برای گفتن دارد. پس ایستاد و گوش سپرد: «حرف‌هایتان با موزه ملی را شنیدم! روزگارانی من نماد تهران بودم...» سپینود شگفت‌زده شد و پرسید: «چطور؟! مگر چه زمانی ساخته شده‌ای؟» «مرا به دستور ناصرالدین شاه قاجار ساخته‌اند. حتی نام من در ابتدا سردر ناصری بود. جایی که شاه سربازانی که آموزش می‌دیدند را نظاره می‌کرد.»«مگر تو راه ورود به کجا بودی؟ سربازخانه؟»«نامش میدان مشق بود. سربازخانه مرکزی. زمینی که در آن نظامیان مشق نظام می‌کردند.»«چه می‌خواستی به من بگویی؟»«سال‌هاست که اشتباه، مشق مردم این شهر شده... من همان‌ دروازه‌ام که شیخ فضل‌الله نوری و میرزا رضا کرمانی را اعدام کردند. تا بیش از این خون عدالت خواهی ریخته نشده، بگذار نابود شویم!»سپینود بازهم سکوت کرد. شاید پدرش درست می‌گفت و راه نجاتی نمانده بود. ناگهان صدای آهی از میدان مشق برخاست.«آن‌ها دیگر قدر فرهنگ و هنر نمی‌شناسند!»سپینود به اطرافش نگاه کرد. بعد متوجه شد صدا از کتابخانه و موزه ملک می‌آید. «چرا این را می‌گویی؟»«چون حتی یکی از هزار داستانم هم عبرت این شهر نشد...»پسرک نگاهی به سپینود کرد که چند دقیقه‌ای بود بی‌حرکت به آن ساختمان‌های قدیمی زل زده بود. شاید عقلش را از دست داده بود! به هر حال با آن ردای سفید بلند و چهره مهربانش، شبیه بقیه مردم شهر نبود.آن‌ها عادت داشتند پریشان به نظر برسند. حتی اگر لباس‌های گران قیمتی پوشیده بودند، بلد نبودند چطور در آن‌ها خوب به نظر برسند! پسرک می‌دانست حتی با لباس‌های خاکی هم چطور می‌توان خوب به نظر رسید... کافی بود لبخند بزنی و کمتر دعوا کنی! این‌طور صورتت تمیز می‌ماند و یک حس خوب داشتی... مثل... مثل این که خورشید را قورت داده‌ای! همان‌قدر روشن و خوشمزه!سپینود همچنان محو سخنان کتابخانه قدیمی بود که پسرک با صدای نگرانی گفت: خانوم! خانوم! حالت خوبه؟سپینود با لحن غمگینی گفت: فکر کنم دیگه نیازی نیست به اون برج برم...پسرک جا خورد: اصلاً از اول چرا می‌خواستی بری؟سپینود نمی‌دانست اگر حقیقت را بگوید پسرک باور می‌کند یا نه... اما او دروغ را نمی‌شناخت، پس گفت: می‌خواستم... می‌خواستم شهر رو نجات بدم.پسرک با چشم‌های گرد شده گفت: اینجا رو؟ تهرون؟! مگه تو خطره؟_  یه خطر بزرگ! _ چجوری؟ می‌خوای از برج لیزر پرت کنی برا فضاییا؟!بعد هم خودش به حرفش خندید. وقتی دید سپینود نمی‌خندد، فهمید ممکن است او را ناراحت کرده باشد. پس گفت: حالا جدی، از کجا می‌دونی تهرون توی خطره؟سپینود به جای آن که پاسخ دهد، نگاهش را به شرق دوخت و گفت: تا غروب فرصت داریم تا شهر رو از خاکستر شدن نجات بدیم، اما...پسرک گیج شد. نمی‌دانست چرا بعد از غروب، تهران به آن بزرگی باید در خطر خاکستر شدن باشد! احتمالاً بازهم شایعۀ بی‌اساسی در سطح شهر پخش شده بود... ولی یک چیز واضح بود، دخترِ رو به رویش تا گریه فاصله‌ای نداشت.پسرک با خود فکر کرد، فقط یک چیز می‌تواند حالش را خوب کند... کمی بو کشید، شکمش غنج رفت. معمولاً بیرون از خانه چیزی نمی‌خورد چون خیلی گران تمام می‌شد؛ اما آنجا سی تیر بود. خیابانی پر از غذا! رو به سپینود کرده و گفت: همین‌جا وایسا الآن بر می‌گردم.و بدون آن که منتظر جواب بماند به طرف یکی از ماشین‌های غذا دوید. سپینود از دور به پسرک نگاه کرد. او دست‌هایش را در جیب فرو برده و هرچه پول داشت را بیرون کشید تا دو همبرگر بخرد. وقتی برگشت، یکی را به سمت سپینود گرفت و با مهربانی گفت: بفرما آبجی! هیچ غمی نیست که غذا درمونش نکنه! آخه کی با شکم خالی می‌ره شهر رو نجات می‌ده؟!سپینود لبخندی زده و گفت: تو تموم پولت رو دادی تا این دو تا همبرگر رو بخری!پسرک پشت سرش را خاراند و گفت: قرار نبود بفهمی!سپینود که تحت تأثیرِ معرفت آن مرد کوچک قرار گرفته بود، گفت: دستت درد نکنه! چی شد یهو رفتی و برای من غذا خریدی؟و همبرگر را گرفت. پسرک در حالی که با اشتها غذایش را می‌خورد، جواب داد: وقتی مامانم یا خواهرم ناراحتن، خوراکی خوردن، خوشحالشون می‌کنه. شما ناراحت بودی، بعد هم دیدم داره از وقت ناهار می‌گذره... وقتی آدم ناراحته، گشنه بودن فقط وضعیت رو بدتر می‌کنه!سپینود سری تکان داد و همان طور که گازی به همبرگر می‌زد، گفت: درست فکر کردی! الآن دیگه واقعاً می‌خوام به اون برج برم!پسرک با احساس رضایت و لپ‌های پر سر تکان داد. بالاخره باهم راه افتادند تا برجی که «مثه یه کبوتر میون یه میدون نشسته» را پیدا کنند. در راه آینه‌های کاخ گلستان خاطرات قاجار و پهلوی را نشان‌شان دادند. مسجد سپه‌سالار با گلدسته‌هایش نوازش‌شان کرد و دارالفنون از خردمندی امیرکبیر برایشان روایت‌ها سرود. آن‌ها هم از مردم شهر دل‌خون بودند، اما سپینود می‌دانست که چرا می‌خواهد تهران را از آتش خشم دماوند، حفظ کند. آن‌ها سوار بر اتوبوس‌هایی شدند که در خط ویژه حرکت می‌کردند. روی نواری در جلوی شیشه آن نوشته شده بود، «تهرانپارس_آزادی».وقتی در آخرین ایستگاه از اتوبوس پیاده شدند، فقط چند دقیقه تا غروب مانده بود. برج سپیدی که میان میدان بال گشوده و آماده پرواز بود، گفت: «به تهران خوش آمدی! تو باید سپینود باشی. برف بهشتی دماوند!» سپینود که کم‌کم گردباد آتشفشان را احساس می‌کرد، با نگرانی گفت: «می‌خواهم شهر را نجات دهم. وقت اندک است.» «می‌دانم... لرزش بی‌سابقه‌ای زیر پاهایم احساس می‌کنم.» «دماوند نمی‌تواند بیش از این تاریکی شهر را ببلعد! آلودگی گناه نفس شهر را بریده... باید کاری کنیم!»«پس آتشفشان در راه است!»«باید به من کمک کنی... به نظرت می‌توانیم از دریچه‌های آخرین طبقه‌ات بر شهر معجزه بباریم؟»«چرا امتحان نمی‌کنی؟»سپینود رو به پسرک که از طوفان عجیب و زمین لرزه‌ای که گویا هر لحظه شدت می‌گرفت، ترسیده بود، گفت: چطوری باید بریم بالای برج؟پسرک بریده بریده گفت: چ‌چ‌چ...چی؟! می‌خوای بری اون بالا؟! داره زلزله میاد!سپینود بی‌اهمیت به حرف پسرک راه افتاد. از ورودی برج گذشت. راهروهای تو در تو را پشت سر گذاشت و با آسانسور بالا رفت. مردمی که در میدان یا اطراف آن بودند وحشت زده بر جایشان خشک شده و به طوفان سهمگینی که از شمال شرق به سمت شهر می‌آمد چشم دوخته بودند. پسرک دو دل بود، اما دست آخر به دنبال سپینود راه افتاد. وقتی به بالای برج رسید، دید که دخترِ سپید پوش زیر دریچه رو به آسمان ایستاده و ذکر پروردگار بر لب دارد. پسرک گفت: داری چیکار می‌کنی؟سپینود در حالی که دستانش رو به آسمان بود، لبخندی به پسرک زده و گفت: مطمئن می‌شم که به آرزوهات برسی. لحظه‌ای بعد تاریکی اطراف برج زوزه کشید. گردبادی شروع به چرخیدن کرد و دختر دماوند شنید که برج گفت: «حالا زمان آزادی است!»ابرهای تاریک به سرعت از دریچه عبور می‌کردند. سپینود رو به پسر گفت: مرد کوچک! مراقب شهر باش.سپس به سمت تاریکی رفت و خود را به گردباد سپرد. پسرک توان حرف زدن نداشت. فقط با چشم‌هایی که از تعجب سه برابر اندازه معمول‌شان بودند، دید که آن دختر با گردباد از دریچه بیرون رفت! لحظه‌ای نگذشته بود که آسمان غرید. رعد و برقی ترسناک، آخرین لرزه‌های شهر را به جان خرید و پلشتی‌ها خاموش شدند. کمی بعد تگرگ تندی باریدن گرفت. پسرک از آخرین طبقه برج به شهر نگاه کرد. تاریکی کم‌کم فرو می‌نشست. وقتی پسر به پایین برج رسید، تگرگ تبدیل به برف نرم و ریزی شده بود. انگار کسی برای تمام مردم شهر گریسته بود و حالا داشت دعا می‌خواند. سپینود جوی شد و چنان غمی ماندگار از چشمان دماوند فرو ریخت... و شهر نفهمید که چگونه کوه بزرگ، شهادت دخترش را، با فرونشاندن آن آتش مهیب، جشن گرفت. آنکه هر روز در این شهر جان می‌سپارد:فاطمه شهاب‌الدین </description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 13:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nhb4xvypvfdb</link>
                <description>برای خواندن این دفترچه، باید چشم‌هایت را ببندی..._«نمی‌تونم این کار رو بکنم!»آنقدر بلند این جمله را فریاد زدم که آوا چند قدمی عقب پرید. با چشمانی که از پشت پرده اشک می‌لرزید نگاهم می‌کرد... دردی که حرف نشد، تا عمق استخوانم را سوزاند. احساس می‌کردم اگر التماسم می‌کرد و به پایم می‌افتاد، برای جوابم، عذاب وجدان کم‌تری می‌گرفتم!وقتی از نگاهش آزادم کرد، چشمانش را به وسیله‌های روی میز دوخت...واقعاً درکش نمی‌کردم... هرچند به ظاهر همدردش بودم... هم‌پایش گریه کرده بودم و واقعاً قلبم برای غمش به درد آمده بود، اما... فرق دارد...خیلی هم فرق دارد...بین تجربه و همدردی، بیشتر از هزاران دریا اشک و میلیون‌ها زخم فاصله است.آوا در سکوتش به طرف میز رفت و دستش را روی دفترچه خاطرات مادربزرگ کشید. کم‌کم انگشتانش را حرکت داد و به دستمال گلدوزی شده و جعبهٔ موسیقی قدیمی رسید. قبل از آن که کاغذ کهنهٔ پاکت‌نامه‌های دسته شده را لمس کند دوباره به طرفم برگشت و گفت:«کاش می‌تونستم جای تو باشم...»شاید این اولین باری بود که از درمیان گذاشتن رازم با او پشیمان می‌شدم.سه سالی می‌شد که آوا صمیمی‌ترین دوستم بود. از روزی که کنار هم روی نیمکت دبیرستان نشسته بودیم تا امروز که روزهای آخر دوران مدرسه را می گذراندیم، همه‌چیز را باهم به اشتراک می‌گذاشتیم.آوا در سکوتِ اتاق کیفش را چنگ زد و سرش را پایین انداخت. وقتی بدون خداحافظی درحال رفتن بود، دیدم که با پشت دست صورتش را پاک می‌کند. حتماً نتوانسته بود حریف اشک‌های سمجش شود.صدای ساعت دیواری در خانهٔ خالی مانند یک مترونوم عمل می‌کرد. انگار ارکستری که افکارم در سرم برگزار کرده بودند، نیاز به رهبری داشت!پشت میز نشستم و به وسیله‌های روی آن زل زدم. شاید همین حالا هم بیش از سهمم اثر پروانه‌ای ساخته بودم! هرچند وقتی برای اولین بار دستمالی که مادربزرگ به دستم داده بود را آوردم، چنین حسی نداشتم.می‌دانستم آوا چقدر برادر بزرگش را دوست داشت و چقدر داغش برایش تازه است. بی‌تابی‌هایش را دیده بودم. من آرمان را از نزدیک نمی‌شناختم اما برای مرگش پا به پای آوا اشک ریخته بودم... آه اصلاً... اصلاً نمی‌دانم چنین کاری امکان دارد یا نه!صدای مادر که تازه وارد خانه شده بود رشتۀ افکارم را پاره کرد._«تارا! کجایی؟ بیا این کیسه‌ها رو بگیر... نکنه بازم خوابیدی؟!»از جایم پریدم و به کمک مادر رفتم. بعد از آن که نفسش بالا آمد گفت: «چه عجب خواب نیستی! نکنه خدای نکرده داشتی درس می‌خوندی؟!»با همان لحن بیخیال همیشگی‌ام جواب دادم: «نه! آوا اومده بود بعد مدرسه...»_«آهان بگو پس چرا از رخت خواب فاصله گرفته بودی!»_«بله و الآن که حرفش رو زدین فکر می‌کنم می‌خوام برم و استراحت کنم!»و قبل از این که مادر فرصت اعتراض پیدا کند به اتاقم رفتم. ناگهان متوجه وسایل روی میز شدم! چرا آن‌ها را به سرجایشان برنگردانده بودم؟! همه را در کشوی میزم ریخته و آن را قفل کردم. کلیدش را هم درون گلدان روی میز فرو کردم! واقعاً امیدوار بودم روزی نرسد که بخواهم برای مادرم توضیح دهم آن وسایل دست من چه می‌کنند؟! حتی نمی‌خواستم اتفاقات بعدش را پیش‌بینی کنم!بالأخره روی تخت افتادم و نفس راحتی کشیدم. به سقف خیره شده بودم و سعی می‌کردم با دلایلم به آوای خیالی توضیح دهم که خواسته‌اش معقول و ممکن نیست اما کم‌کم پلک‌هایم سنگین شد و برای اولین بار او را دیدم...وقتی از قصرهای خیالی و حباب‌های فانتزی ذهنم گذشتم، وارد دنیای قابل لمس شدم. منظرۀ نفس‌گیری بود. انگار بالای تپه‌ای تیز و بلند، پوشیده از سبزه و گل ایستاده بودم. نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد و چیزی باعث می‌شد به جلو حرکت کنم. وقتی به لبۀ صخره رسیدم تازه متوجه شدم که تنها صدای باد نیست که سکوت فضا را شکسته، پایین تپه موج‌های خروشان اقیانوس زوزه می‌کشیدند. نمی‌دانم گرگ و میش بود یا ابرهای مترصد باران، ولی لحظه‌ای بعد همه چیز رنگ پریده و خاکستری شد. با ترسی که در وجودم افتاده بود شروع به دویدن کردم، از میان مه غلیظ، چاهی سنگی را تشخیص دادم. هنوز آنقدر به آن نردیک نشده بودم که صدایی از آن بلند شد:«کمک!» با عجله خود را به کنار چاه رسانده و خم شدم تا ببینم صاحب صدا چه کسی است. به چشم برهم زدنی خود را داخل یک اتاقک سنگی و نمور با دیوارهای خیلی بلند دیدم! انگار ناخواسته به داخل چاه دعوت شده بودم! در خاکستریِ عمیقی که فضا را دربر گرفته بود می‌توانستم شمایل انسانی بزرگ‌تر از خودم را ببینم.مردد گفتم:«شما کمک می‌خواستین؟»صدای پسرانه‌ای گفت:«آره من بودم! ولی تو اونقدر مهربون نیستی که کمکی کنی!» اخم کردم:«مگه من‌و می‌شناسین؟! چرا درباره‌ام این جوری فکر می‌کنین؟!»با دلخوری جواب داد:«تو به خواهرم گفتی کمکم نمی‌کنی!»آرمان! من داشتم با برادر بزرگ آوا حرف می‌زدم. هنوز نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم اما صدایش شفاف و واضح بود._«آرمان، درسته؟»بدون این که منتظر جواب بمانم با دلسوزی ادامه دادم:«آخه من واقعاً نمی‌تونم کاری بکنم...»هنوز حرفم تمام نشده بود که ناگهان به سنگ‌های تیز دیوار برخورد کردم. پوست دستم خراشیده شد و پشت سرم تیر کشید. آنقدر دیدم تار بود که نمی‌توانستم تشخیص دهم چه عاملی مرا به سمت دیوار پرت کرده.صدای آرمان دوباره بلند شد:«مطمئنی؟ اون دفترچه قدیمی رو دیدی؟ همه‌اش تقصیر شماست!»حدس زدم او نفهمیده که من آسیب دیدم برای همین با این بی‌خیالی مرا بازجویی می‌کند. از شدت دردی که در سرم نشسته بود دستم را دور یک سنگ کوچک گره کردم و آن را در مشتم فشار دادم. منظورش چیست که «تقصیر شماست!» سعی کردم درد را نادیده بگیرم و جوابش را بدهم اما لحظه‌ای بعد پلک‌هایم باز شد و من داشتم به سقف اتاقم نگاه می‌کردم.دستم را بلند کرده و سنگی که در مشتم بود را جلوی صورتم گرفتم. خراش دستم هم نمی‌توانست واقعی‌تر از این باشد. هرچند درد سرم کمی آرام‌تر شده بود. پس غیر از وسیله‌ها، دردها و زخم‌ها را هم می‌توان از دنیای خواب به واقعیت آورد!کشف جدیدم را گوشه ذهنم یادداشت کرده و از اتاق بیرون رفتم تا چسب زخم پیدا کنم! در همین حال با خودم فکر می‌کردم، چرا روح آرمان باید ته یک چاه گرفتار شده باشد؟! واضح بود که داشت زجر می‌کشید. اما پسری بیست ساله به جزای چه گناهی آنجا بود؟! دربارۀ کدام دفترچه حرف می‌زد؟! چرا باید چیزی تقصیر ما باشد؟!ناگهان به یاد دفترچه خاطرات مادربزرگ افتادم. وقتی دیشب اصرار کرده بودم آن را به من بدهد چهره‌اش نگران بود. هنوز گرمای دستش که دستم را محکم گرفته بود به یاد دارم. آخرین دفعه‌ای که خواب مادربزرگ و خانۀ قدیمی را دیده بودم. با لحن مهربانش چندبار خواسته بود که دو صفحۀ آخر را نخوانم! مگر از چه چیزی خبر داشت؟!به سرعت به اتاقم برگشتم و کلید را از داخل گلدان برداشته و کشوی میز را باز کردم. دفترچۀ کهنه را بیرون کشیدم و با احتیاط برگه زدم. مادربزرگ گفته بود که توانایی من ارثیه‌ای قدیمی است که تا دو نسل پیش ادامه داشته... یعنی آخرین کسی که خواب‌هایی شبیه من داشته، مادرِ مادربزرگ بوده و این دفتر هم متعلق به اوست. نوشته‌های دفتر کم و بیش محو شده بود و برخلاف انتظارم شبیه دفترچۀ خاطرات نبود. بیشتر حکم یک دفترچۀ راهنما را داشت و حسم می‌گفت خیلی بیشتر از مادرِ مادربزرگ قدمت دارد...«... به بنده رسیده است که این قوّه و مقدرت که از عالم رؤیا چیزی به عالم صحو توان آورد، هماره و فقط به کسی می‌رسد که روح او به نهایتِ صفا و پاکی مقرون باشد، و سیرت وی از هر آلودگی منزّه و مبرّا. چنین اشخاص را دل از مِهر و شفقت خالی نباشد و هر آنچه به دست آرند، در راه خیر و صلاح صرف نمایند.گویند آن دلِ نازک که بر داغ دیگران بندِ دل می‌نهد و از آهِ بیوه‌زنی یا اشک یتیمی بلرزد، اثر عظیم در حقیقتِ خواب‌ها دارد. چه، هرچه دل به رأفت مایل‌تر باشد، مدارج کشف و شهود نیز برایش هموارتر گردد...»من آنقدرها هم آدم خوبی نبودم اما از زمانی که یادم می‌آمد نمی‌توانستم ناراحتی کسی را تاب بیاورم... برای همین هم وقتی درخواست آوا را رد کردم احساس کردم قلبم با عذاب وجدان مچاله شده...سعی کردم سریع‌تر برگه بزنم و به صفحات آخر برسم.«...امروز، طفل معصومم که از چندی پیش گرفتار سینه‌پهلو گشته بود، به حکم قضا و قدر، دارفانی را وداع گفت و جان به جان‌آفرین تسلیم نمود. از کثرت اندوه و شدّت مصیبت، اشکِ چشم را فراغت ندادم و دل را قرار و آرام نبود، بلکه پیوسته ناله و فغان سر می‌دادم و به هیچ‌روی چشم بر هم نتوانستم نهاد.چه خوش بودی اگر مشیّت الهی چنان می‌رفت که این بندهٔ ناتوان را به جای آن طفل بی‌گناه می‌بردی، و این داغ جانکاه را از سینه‌ام می‌زدودی. از آن ساعت تا کنون، جان بر لب و دل از غم ریش است...»از غمش اشک در چشمانم نشست... نکند خواب بچه‌‎اش را دیده و او را... سریع چشمانم را گرداندم و خط‌ها را از نظر گذراندم و متوجه شدم حدسم درست بوده، اما...«چنین اندیشیده‌ام که چون بار دگر خوابِ او را مشاهده نمایم، عزم بر آن خواهم داشت که وی را بازگردانم. شنیده‌ام که اگر به وقت خواب جعبه موسیقی در دست باشد، رشته اتصال میان دو عالم برقرار گردد و بازآمدن او ممکن افتد. چنین نیز به گوشم رسیده که هرگاه مرده‌ای را از عالم خواب به عرصهٔ واقع برگردانیم، در مشیت الهی و گردش تقدیر و قضا و قدر دخل و تصرف کرده‌ایم و شاید موجب رخدادهای ناخواسته و ناگوار گردیم که از ابتدا مقدّر نبوده است.این را نیز می‌دانم که حیات مجدّد او شاید به قیمت زوال جان من تمام گردد، لیکن باک ندارم. رضا دادم که وی به جای من زیستن گیرد و مرا در عالم خواب و خاموشی واگذارد. چه، زندگیِ من بی حضور او صورت ندارد و اگر حیات او در گرو مرگ من و تغییر قضا باشد، من آن را به طیب خاطر پذیرفته‌ام.»و این آخرین کلماتی بود که در دفتر نوشته شده بود. دست برده و جعبه موسیقی را از کشو بیرون کشیدم. جعبۀ نقره کاری شده را بالا گرفتم و با دقت به نقش‌های روی آن نگاه کردم. پیش از این آن را باز کرده بودم ولی بازهم این کار را کردم و موسیقی حزن‌انگیز آن سکوت اتاق را درهم شکست. ناگهان متوجه چشمانم شدم که از آینه‌ای که درون درِ جعبه تعبیه شده بود، نگاهم می‌کرد. چند لحظه‌ای به تصویرم در آینه چشم دوختم تا این که احساس کردم این چشم‌ها فقط شبیه چشم‌های من است. نت‌های موسیقی به قدری غمگین بودند که حس می‌کردم هرلحظه ممکن است اشک‌هایم سرازیر شوند. اما همین که غم آهنگ در وجودم نشست چشم‌هایی که در آینه بودند شروع به گریه کردند. با ترس جعبه را روی میز رها کردم و دستم را روی گونه‌هایم کشیدم... خشک بودند! من گریه نمی‌کردم... بازهم با تردید به آینه نگاه کردم اما اینبار بازتاب ساده‌ای از من و هر چیزی که به سمت آن می‌چرخاندمش نشان می‌داد. پس چرا..._«تارا! بیا شام!»صدای مادر باعث شد جعبه و دفترچه را دوباره پنهان کنم و به زندگی عادی برگردم با این تفاوت که حالا از یک چیز مطمئن بودم... می‌توانستم آرمان را برگردانم!***قبل از خواب دفترچه مادرِ مادربزرگ را با خود به رخت‌خواب بردم. شاید می‌توانستم اطلاعات بیشتری از آن بیرون بکشم... هنوز چند خطی نخوانده بودم که پلک‌هایم سنگین شد و دوباره به عالم رؤیا دعوت شدم. در خانۀ مادربزرگ بودم اما یک چیزهایی فرق داشت. وسایل خانه انگار قدیمی‌تر از آن چیزی بودند که به یاد داشتم. مبلمان جایش را با پشتی عوض کرده بود. عکس‌های روی طاقچه سرجایشان نبودند و به جایشان چراغی که فکر کنم به آن پیه سوز می‌گفتند، گذاشته بودند. ناگهان دستی روی شانه‌ام نشست. وقتی به عقب برگشتم انگار داشتم به آینه نگاه می‌کردم! همان صورت، همان موها، همان اندام... تنها تفاوت ما لباسی بود که به تن داشتیم و چشم‌ها! آن چشم‌ها غمگین بودند درست مانند همان چشم‌هایی که در آینۀ جعبه موسیقی دیده بودم! ناگهان او را شناختم... مادرِ مادربزرگ! نیاز به راهنمایی بیشتر نبود... سرش را در تأیید فرضیه‌ام تکان داد و دستم را گرفت.ناگهان فضای اطراف با مه سنگینی پوشیده شد و تصاویری به سرعت از جلوی چشمانمان گذشت... زنی که دستم را گرفته بود، دفترچه‌ای را به دختربچه‌ای که می‌دانستم مادربزرگم است می‌سپارد و گویا درحال گفتن رازی بزرگ به اوست. صحنۀ بعد کودکی که مرده، زنده می‌شود درحالی که مادر جوانش در کنار پیکر او جان داده است. پسربچۀ نجات یافته بزرگ می‌شود. ازدواج می‌کند و و سه بچه از او به جا می‌ماند. اما از جایی به بعد فقط داستان یک بچه مهم است. پسری که بزرگ می‌شود و گویا راننده تاکسی است. هر روز را با خستگی بیشتری می‌گذراند تا روزی که از فرط خستگی و عصبانیت با جوانی تصادف می‌کند. جوان آشنا به نظر می‌رسد اما هنوز نمی‌توانم تشخیص دهم او چه کسی است. پایش آسیب دیده و ناله می‌کند. راننده او را به بیمارستان می‌رساند ولی پای پسر آسیب جدی دیده. ناگهان خانوادۀ پسر را می‌بینم، آن‌ها با نگرانی به او نگاه می‌کنند که سعی دارد با عصا راه برود. آوا را می‌بینم که کنارش ایستاده و سعی می‌کند تا به او کمک کند.چشمانم گرد می‌شود و بلند می‌گویم: «آرمان!»صحنۀ دیگری رو به روی چشمانم گشوده می‌شود و آرمان را می‌بینم که روی تخت افتاده و ناسزا می‌گوید. هرچه خانواده‌اش در تلاش‌اند تا به او روحیه دهند، با عصبانیت بیشتری آن‌ها را می‌راند. در صحنۀ بعد آرمان را می‌بینم که در اتاقش نشسته و شیشۀ قرصی در دست دارد و... و تمام آن را در دهانش می‌ریزد! بلند فریاد می‌زنم «نه!» و دست دراز می‌کنم، گویا می‌خواهم هرچند دیر، به کمکش بشتابم.وقتی دلیل مرگ آرمان برایم روشن می‌شود. دوباره خودمان  را در خانۀ مادرِ مادربزرگ می‌بینم. او دستم را رها می‌کند و به طرف پنجره می‌رود. لحظه‌ای مکث می‌کند و با چشمان غمگینش دوباره به من نگاه می‌کند و لحظه‌ای بعد، دیگر در اتاق نیست...درحالی از خواب بیدار شدم که نفس نفس می‌زدم و بدنم از عرق خیس بود. انگار کیلومترها دویده بودم. من نمی‌دانستم آرمان خودکشی کرده! آوا گفته بود که دلیل مرگش سکتۀ قلبی بوده...شاید... شاید خوابم واقعی نباشد.  ***با چشمانی سرخ و سردردی وحشتناک به خاطر خواب دیشب، به مدرسه رسیدم. باید به نحوی از واقعی بودن این خواب مطمئن می‌شدم. وقتی آوا را در حیاط دیدم به طرفش رفتم، نمی‌توانستم وقت را برای ناراحتی‌ای که از دیروز برایش مانده بود، هدر کنم! پس قبل از آن که حتی سلام و احوال پرسی کنم یکراست سر اصل مطلب رفتم: «دیشب خواب آرمان رو دیدم!»چشمان آوا گرد شد و با نگرانی پرسید: «چی دیدی؟ حالش خوبه؟ واقعاً راهی نیست که بیاریش؟»نیاز نبود کل داستان را برای آوا تعریف کنم اما باید سؤالم را هم با احتیاط می‌پرسیدم: «آوا! آرمان واقعاً به خاطر سکته قلبی فوت شده؟»آوا نگران‌تر شد، اما هنوز هم سعی می‌کرد راز خانواده را حفظ کند: «چطور؟ چی دیدی مگه؟»صادقانه گفتم: «صحنه مرگش رو...»آوا عقب عقب رفت. گویا برایش یادآوری آن صحنه بیش از توانش باشد... روی سکوی کنار باغچۀ حیاط نشست و گفت: «از همون اول زیاد از خودکشی حرف می‌زد، ولی کسی جدیش نمی‌گرفت، همه‌مون فکر می‌کردیم اینم از لوس‌بازیشه... اما بعد از تصادفش که پاش به شدت آسیب دید... پنج شیش ماهی خونه‌نشین شد. یادته که این اواخر همیشه می‌گفتم آرمان خونه‌اس، تو هم به همین خاطر روت نمی‌شد بیای پیش ما...»_«آره ولی هیچ وقت نگفتی که تصادف کرده!»-«به خاطر این که آرمان دوست نداشت کسی بفهمه! نمی‌دونم به چی فکر می‌کرد. ولی هیچ وقت طاقت درد نداشت، برای همینم اون همه قرص خورد و...»آوا نتوانست حرفش را ادامه دهد و به گریه افتاد.حالا می‌توانستم منظور آرمان را از «تقصیر شماست» بفهمم. واقعاً هم تقصیر ما بود. تقصیر مادرِ مادربزرگ که فرزند مرده‌اش را از مرگ برگرداند و نوه‌اش باعث این تصادف شد. شاید این من بودم که باید بار این اشتباه را به دوش می‌کشید. این توانایی چرا باید مستقیماً از مادرِ مادربزرگ به من می‌رسید؟! مگر نه این که من باید تاوان اثر پروانه‌ای که جدم ایجاد کرده بود را بپردازم؟! هرچند هرچه بیشتر در افکارم می‌گشتم دلیل کمتری برای سرزنش او پیدا می‌کردم... اگر بچۀ من جلوی چشمم از بیماری می‌مرد و می‌توانستم جانم را برای بازگرداندنش بدهم، درنگ نمی‌کردم. اما تصمیم او مرا بر سر دوراهی سختی گذاشته بود. آیا من حاضر بودم، زندگیم را با آرمان معاوضه کنم؟!***هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم که چطور می‌میرم، اما مردن در راه عدالت و بازگرداندن چرخۀطبیعت به حالت اصلی خود، آنقدرها هم بد به نظر نمی‌رسد. هرچند هنوز هم شک دارم که نتیجه‌گیری درستی از تمام این ماجرا داشته‌ام... یعنی تمام این اتفاقات چیده شده بودند تا مرا به مرگ خود راضی کنند؟!تا شب تمام دفترچه مادرِ مادربزرگ را خوانده بودم. هنوز نمی‌دانستم غیر از در دست داشتن جعبه موسیقی موقع خواب، چه چیز دیگری برای بازگرداندن آرمان لازم است؛ اما امشب می‌فهمیدم. البته اگر دوباره خواب او را می‌دیدم...به آوا گفته بودم که شاید راهی برای برگرداندن برادرش باشد و وقتی به خانه رسیدم مادر را در آغوش گرفتم و در دلم با او وداع کردم، هرچند که او معتقد بود خواب زیاد دیوانه‌ام کرده، وگرنه هیچ بچه‌ای یکهو مادرش را آنقدر سفت بغل نمی‌کند! به سختی جلوی اشک‌هایم را گرفته و به اتاقم رفته بودم چون هیچ وقت نمی‌دانستم کی آخرین باری است که به خواب می‌روم...پشت میزم نشسته و به برگۀ جلوی رویم خیره شده بودم. خودکار را در دستم می‌چرخاندم و به رؤیایی که از کودکی داشتم فکر می‌کردم. همیشه دوست داشتم روزی جان انسان‌ها را نجات دهم. در مدرسه نمره‌های خوبی می‌گرفتم و دیگران معتقد بودند می‌توانم روزی پزشک ماهری شوم، هرچند از چندماه پیش که توانایی‌ام را کشف کرده بودم همه چیز در هالۀ ابهام قرار گرفته بود. دیگر نتوانسته بودم آینده را آن طور که می‌خواهم ببینم. حالا هم که تصمیم به این کار گرفته بودم تنها یک دلیل داشت، می‌خواستم اشتباه گذشتگان را جبران کنم و حتی به قیمت جان خودم، به کسی زندگی ببخشم. اگر به رؤیاهای آرمان اجازۀ رشد می‌دادم، شاید آنقدرها هم مرگم بیهوده نبود.با این فکرها شروع به نوشتن کردم و همه چیز را برای مادرم توضیح دادم و نامه را زیر دفترچه مادرِ مادربزرگ، روی میز گذاشتم.جعبۀ موسیقی را در دستانم گرفتم و به رخت‌خواب رفتم. آن را باز کردم و گذاشتم صدای حزن‌انگیزش در فضا بپیچد و لحظه‌ای بعد من در عالم خواب بودم.همان چاه بود. این‌بار تاریک‌تر. مه عمیق جای خود را به سایه‌های شب داده بود. بازهم نمی‌توانستم آرمان را واضح ببینم اما انکار وجودش در آن فضای تنگ با سنگ‌هایی که انگار تیزتر شده بودند غیرممکن بود. جعبۀ موسیقی را در دستانم فشردم و سعی کردم شجاعتم را جمع کنم. هنوز نمی‌دانستم دقیقاً چطور باید این کار را انجام دهم..._«اومدی اینجا که چی بشه؟!» لحن تند آرمان باعث شد از جا بپرم.نفس تندی بیرون داده و گفتم:«اومدم نجاتت بدم!»_«رو خودت اسم ناجی نذار! من به خاطر تو و جدت اینجام!»با خودم فکر کردم شاید این لحن تلخ طبیعی باشد. او زمان زیادی را در این چاه گذرانده... اما..._«تو خودکشی کردی!»با عصبانیت مضاعفی جواب داد:«می‌خوای بگی که شما مقصر نیستین؟!»_«اگه باور داشتم مسئولیتی نداریم، الآن اینجا نبودم!» بلافاصله با لحن آرامی ادامه دادم:«اما قبل از این که روی زندگیم ریسک کنم باید از چیزی مطمئن بشم... چرا؟ بهم بگو چرا خودکشی کردی؟»ناگهان دوباره به سنگ‌های دیواره چاه برخورد کردم. این‌بار مطمئن بودم که آرمان هُلم داده بود. از درد روی زمین افتادم. آرمان لگدی به پهلویم زد و سعی کرد جعبۀ موسیقی را از دستم بگیرد اما در کمال تعجب دستش از جعبه رد شد! انگار جعبه به بُعد او تعلق نداشت. چندبار تلاش کرد اما هربار دست روح مانندش از لمس نقره‌کاری‌ها بی‌نصیب می‌ماند.درد در تمام بدنم پیچیده بود اما دستانم بی‌اراده به سمت جعبه رفت و آن را باز کرد. موسیقی فضای اطرافمان را دربر گرفت و تصاویری در آینه نمایان شد. انگار خبر از آینده‌ای نزدیک داشت. آرمان زنده بود و کنار خانواده‌اش به رویۀ گذشتۀ خود برگشته بود با این تفاوت که هرروز ناامیدی و خشم بیشتری از خود بروز می‌داد و رفتارش با خانواده، از آن هم بدتر بود. اما ضربه اصلی زمانی بود که صحنۀ آخر مقابل چشمانم نمایان شد؛ آرمان پشت فرمان اتوموبیلی نشسته بود که همۀ اعضای خانواده‌اش سوار آن بودند، لحظه به لحظه بیشتر داد می‌کشید و در آخر از روی عصبانیت ماشین را به قعر دره فرستاده و خودش و تمام سرنشینان جانشان را از دست دادند.همین کافی بود تا در جعبه را محکم ببندم. نجات انسانی مانند او فقط اثر پروانه‌ای را به وحشتناک‌ترین شکل ممکن تشدید می‌کرد. چشمانم را بستم و آرزو کردم تا از آن چاه فلاکت‌بار رها شوم. ناگهان دستانی مرا در آغوش گرفتند، صدای مادربزرگ در گوشم طنین افکند:«اون گناه خودش رو انتخاب کرد. اون از دردی فرار کرد که خودش ساخته بود. تو ناجی نبودی، چون اون نمی‌خواست نجات پیدا کنه. هیچ‌چیز تقصیر تو نبوده و نیست.»و من با زخم‌هایی که از تجربۀ تازه‌ام در تنم حک شده بود، بیدار شدم...آن که در رؤیایی همیشگی پرسه می‌زند:فاطمه شهاب‌الدین </description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 13:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای شکستن کد داوینچی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C-pwoyfy9von4u</link>
                <description>سلام دوست عزیزم!امیدوارم این نامه به دستت برسد...چون در آن، کتاب جالبی را معرفی کرده‌ام!بگذار مختصر و مفید بگویم...مونالیزا با لبخند مرموزش به مرد ویتروویانو نگاه کرد و او را به دنبال بانوی صخره‌ها فرستاد. شاید این بار، آن‌ها هم سهمی در شام آخر داشته باشند! به خصوص حالا که ساندرو بوتچلی، پوسن، برنینی، موتزارت، ویکتور هوگو، ژان کوکتو، والت دیزنی، آیزاک نیوتن و چندین نخبه دیگر هم با لئوناردو هم دست هستند.فکر کردی قرار است خیلی ساده خلاصه‌ای از کتاب را در اختیارت بگذارم؟! سخت در اشتباهی...! راز داوینچی مخصوص کسی نیست که دنبال یک داستان (یا بهتر است بگویم حقیقتی) سرراست می‌گردد. اگر دست من بود، بر جلدش می‌نوشتم:«فقط نمادشناسان و کسانی که می‌خواهند بیشتر فکر کنند، وارد شوند!»من می‌دانم که تو جزو این افرادی!حالا سعی کن رابطه اعداد زیر را شناسایی کنی:۰، ۱، ۱، ۲، ۳، ۵، ۸، ۱۳، ۲۱، ۳۴، ۵۵، ۸۹، ۱۴۴، ۲۳۳، ۳۷۷، ۶۱۰، ۹۸۷، ۱۵۹۷، ۲۵۸۴، ۴۱۸۱، ۶۷۶۵، ۱۰۹۴۶، ۱۷۷۱۱، ۲۸۶۵۷ ، ۴۶۳۶۸...اگر داری نام این توالی را در ذهنت تکرار می‌کنی، شاید بتوانی با سوفی نوو دوست شوی یا همراه پروفسور لنگدان ماجراجویی را شروع کنی!اگر کنجکاوی چه کسانی باعث شدند تا برایت این نامه را بنویسم، بهتر است ادامه این نوشته را با دقت بخوانی:رابرت لنگداندن براون می‌گوید: «رابرت لنگدان مردی است که آرزو داشتم، روزی به آن تبدیل شوم.»باید در جوابش بگویم، دوست عزیز! بیشتر نویسندگان آرزوی زندگی در مقام شخصیت اصلی کتابشان را دارند. اما هیچ کدام از آن‌ها نمی‌توانند شخصیتی مانند رابرت لنگدان خلق کنند تا دیگران هم آرزو کنند به جای او باشند!هوش، عادات رفتاری، اطلاعات و حتی ظاهر او مناسب یک استاد دانشگاه هاروارد است. قهرمانی که براون با الهام از جوزف کمپبل خلق کرده، توانسته آنقدر واقعی باشد که خواننده با او همزادپنداری کند. حتی ضعف‌های رابرت لنگدان، از او شخصیتی قوی‌تر ساخته که باعث نفوذ بیشترش بر مخاطب می‌شود.حقیقت آن است که نقش او در برخی مواقع میان حجم اطلاعات بیرونی و روند داستان، گم شده؛ اما حتی این به حاشیه راندن کاراکتر اصلی، باعث می‌شود تا داستان واقعی‌تر به نظر برسد!بیا صادق باشیم، ما نیز در تمام ماجراهایی که زندگی بر سر راهمان قرار می‌دهد، شخصیت اصلی نیستیم.سوفی نووآقای براون ما از آشنایی بیشتر با سوفی خوشحال می‌شدیم!دختر باهوش و شجاع داستان!این تصوری است که سوفی با ورودش به داستان در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. اما در کمال تعجب هرچه ماجرا پیش می‌رود، این شخصیت دچار افول می‌شود! گویا نویسنده فراموش کرده، دختر پلیسِ راز داوینچی، که از قضا نقش اساسی در داستان دارد، نیازمند پرورش بیشتر است.ژاک سونیرقدرت بعضی از پیرمردها را نباید دست کم گرفت!ژاک سونیر کسی است که می‌تواند همه را دور انگشت کوچک خود بچرخاند! او نخبه‌ای است که قدرت ذهنش را در نگهداری از رازی دیرینه به کار می‌بندد و نسبت به باورهای خود تا پای جان، وفادار است. هرچند زنگ هشداری درباره او وجود دارد: «نباید زیاد برایش دلسوزی کرد!»(اگر چرایش را می‌خواهی، کتاب را بخوان، بعد باهم حرف می‌زنیم!)سیلاسانسان می‌تواند شما را شگفت زده کند!احتمالاً سیلاس نمود بارز جمله بالاست. او شخصیتی طرد شده دارد که با نخستین جرقه‌های انسانیت، زنده می‌شود. او تنها به دین کسی است که او را گرامی داشته و خلأ وجودیش را پر می‌کند. شاید سیلاس قانع کننده‌ترین کاراکتر راز داوینچی باشد، اما هنوز پرسشی درباره‌اش باقی می‌ماند: چرا او باید زال باشد...؟!کمی هم از راز داوینچی پرده بر می‌دارم...«لنگدان اندیشید: من توی یکی از نقاشی‌های سالوادور دالی گیر افتادم!»آثار هنرمندان و نقاشان بزرگ، عدد فی و تناسب طلایی در ریاضیات، تاریخ و نمادهای پیچیده و پنهان مصر و روم باستان، مسیحیت و کلیسا، اسرار انجمن‌های مخفی و حتی بیست و دو کارت تاروت به علاوه یک درصد تخیل و داستان پردازی و طرح معماهای خود ساخته، دقیقاً دنیایی فرای واقع گرایی را ترسیم می‌کنند.این که در یک نقاشی سوررئال با هزار نماد و معمای پیچیده اسیر باشی با وجود جذابیت، تا حدود زیادی ترسناک به نظر می‌رسد! اما قسمت عجیب داستان این است که تمام این‌ها در خدمت یک آرمان به کار گرفته شده‌اند، احیای نقش زن!نویسنده شخصیت‌هایش را بسیج کرده و چنان برای این هدف می‌جنگد که به عنوان یک زن، همین‌جا از او تشکر می‌کنم! به راستی چه قلب مهربانی دارد که برای مظلومیت ما می‌تپد و اینگونه به سختی تلاش می‌کند تا جایگاهمان را در جامعه مردسالار، با قدرت قلمش، بازیابد! هرچند خواننده‌ای که کمی به پازل داستان توجه کند، متوجه خواهد شد، این تنها محتوای نهفته در داستان نیست. احیای جایگاه زنان در خدمت تولد یک منجی است! حقیقتش این را خود نویسنده یاد داده، پاسخ‌های آماده، لزوماً جواب مسئله نیستند...احتمالاً همین جاست که واژه Sang Real (خون سلطنتی) باید در گوشم به صدا دربیاید و به یاد علاقه براون به بازی کلمات شکسپیر بیفتم! چراکه San Greal (جام مقدس) هم نقش خود را در داستان دارد و در حقیقت این San Greal است که Sang Real را حمل کرده و از آن محافظت می‌کند.فکر کنم بخواهی درباره قلم نویسنده بیشتر بدانی...دن براون از پای تدریس ادبیات بلند شده تا برای ما داستانی را با چاشنی پیچیدگی، از زبان سوم شخص، روایت کند. قلم جذاب او باعث می‌شود تا مخاطب، دانستنی‌های بسیار یا در برخی موارد سخت را، به راحتی دریافت کند و در عین حال از داستان جا نماند.معمولاً نویسندگانی که مایلند اطلاعات زیادی را در قالب داستان بگنجانند، درگیر ارائه مطالب خود شده و از روند داستان جا می‌مانند، اما دن براون توانسته به زیبایی قلمش را هدایت کرده و داستان پردازی کند.همانطور که گفتم، او از طرفداران بازی با کلمات شکسپیر است، این باعث شده تا خواندن ترجمه این اثر به اندازه نسخه اصلی، جذاب نباشد. هرچند برخی مترجمان نسخه قابل قبولی را به زبان فارسی ارائه کرده‌اند که تا جای ممکن به متن اصلی وفادار است.وقتی آخرین صفحه کتاب از زیر انگشتانم می‌لغزید، با خودم گفتم، راز داوینچی هزارتویی است که ارزش سفر و حتی گم شدن را داشت! اما می‌دانستم که این هزارتو، به موزه لوور یا ماجراجویی‌های نهفته در داستان محدود نیست، حقیقتی است که در میان ما جریان داشته و دارد.با احترامهمانی که کتاب را زیر و رو کرده!فاطمه شهاب‌الدینP.S. ( Jacques Saunière&#x27;s style): Do not take this book and the mysteries behind it, so seriously. Your mind is the main power of your world.این پانویس را هم من نوشتم، تا بعد از خواندن کتاب رمزگشایی کنی! مطمئنم که در آشوب ذهنی آینده به کارت می‌آید...</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 14:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر بال فرشتگان، همسفر شیاطین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%86-ot7lpf2ucakb</link>
                <description>هواپیما در ارتفاع شصت هزار پایی اوج گرفت، کمی به پایین آمد و بعد کمی به چپ و راست متمایل شد! با اینکه وحشت زده بودم، اما با خودم فکر کردم،هواپیما روی آسمان صلیب کشید...!بگذار بگویم به کجا دعوت شدم...وقتی بالاخره هواپیما به زمین نشست، نگاهی به دنیای اطرافم انداختم. من با اتفاقات زیادی مواجه بودم... صدای دادگاه تفتیش عقاید گالیله در سرم سایه انداخته و تنها چند ثانیه تنفس کافی بود تا بوی تکفیر و آتش، ریه‌هایم را سوراخ کند. روزگاری هنرِ برنینی، میکل آنژ، رافائل و ورشافلت آرامش ساده سنت پیتر را تحت تأثیر قرار داده و حتی باعث شده بود تا صدای بال‌های میکائیل برای همیشه بر فراز قلعه سنت آنجلو ماندگار شود.دن براون دعوتم کرده بود تا بیست و چهار ساعت را در دنیای فرشتگان و شیاطین، از معماهای جدید لذت ببرم. معماهایی که برای حل آن‌ها، آب، هوا، آتش و خاک را باید به خدمت می‌گرفتم!من در این سفر تنها نبودم. همسفرانی داشتم که هر کدام با ضمانت نویسنده، همراهی‌ام می‌کردند:رابرت لنگداندن براون می‌گوید: «رابرت لنگدان مردی است که آرزو داشتم، روزی به آن تبدیل شوم.»وقتی این را شنیدم از او تشکر کردم که به من این فرصت را داده تا با آرزویش، همسفر شوم. رابرت لنگدان استاد دانشگاه هاروارد است. شخصی که هرچه بیشتر نگاهش می‌کنم، بیشتر مرا به یاد جوزف کمپبل می‌اندازد. او اتفاقاتی را در کودکی پشت سر گذاشته که باعث شده، یک شناگر ماهر و قهرمان واترپلو شود. شخصی بی‌نهایت باهوش که دانش نمادها، تمام زندگیش را تحت تأثیر قرار داده است؛ اما یک چیز در موردش درست به نظر نمی‌رسد...ساعت میکی ماوس کودکانه‌ای که دور مچش بسته...!راستش را بخواهید زمان زیادی را به آن ساعت زل زدم و تنها توجیهی که توانستم بیابم، والت دیزنی، موش و دستکش‌های سفید بود. شاید بگویید بیش از حد وسواسی شده‌ام، اما در ذهنم نمی‌گنجد یک پروفسور نمادشناسی مذهبی، نتواند بی‌خیال ساعت میکی موس کودکی‌اش شود!ویتوریا وترابعضی همسفرها می‌توانند جذاب و دوست داشتنی باشند اما بعید است یک دانشمندِ ورزشکارِ مخترع، جذاب و دوستداشتنی باشد! به قول کهلر، او یک زیست شناسِ درگیر شده با فیزیک است. شخصیتی که چند دقیقه با او کافی است تا با ماده، ضد ماده و اطلاعات پیرامون آن‌ها، بمباران شوید. ویتوریا اسرار زیادی دارد. پیش از این سفر، او رازی را برملا کرد که باعث شد همگی تا واتیکان بسیج شویم!لئوناردو وتراوقتی دن براون از من خواست تا در این سفر حاضر شوم، فکر می‌کردم که باید با شخصی به نام لئوناردو ملاقات کنم! راستش را بخواهید او عاشق این اسم است، می‌گویید نه، کتاب‌های دیگرش را بخوانید!وترا شخصی بود که آرزو داشتم او را بیشتر بشناسم. متأسفانه نتوانست با ما به واتیکان بیاید! هرچند ویتوریا که دختر خوانده لئوناردو است، بیوگرافی کاملی از پدرش ارائه داد. برای همین هم مطمئنم، تمام اتفاقاتی که بعد از این می‌افتد از اهداف و آرزوهای لئوناردو وترا ناشی می‌شود. مرد بلند پروازی که حتی دیگران هم به خاطر آرزوهایش، پرواز می‌کنند!مرد حشیشیاشتباه نکنید! او همسفر ما نیست! هرچند حدس می‌زنم زیر مجموعه فرشتگان مرگ حسن صباح باشد. شاید حتی براون هم چندان اطلاعات صحیح و دقیقی درباره او نداشت، وگرنه واضح‌تر درباره‌اش توضیح می‌داد. تنها چیزی که از اسمش برمی‌آید این است: یک قاتل حرفه‌ای!چرا به این سفر آمدم...؟حقیقتش پاسخ این پرسش به زمان گذشته باز می‌گردد... شاید خردسالی... زمانی که پدر و مادرم اولین کتاب درباره دایناسورها یا کهکشان‌ها را برایم می‌خواندند و نخستین پنجره‌های علم به رویم گشوده می‌شد.مدت زیادی فکر می‌کردم کتاب‌های آسمانی هم جزئی از دنیای علم هستند، هرچند متعالی‌تر و وسیع‌تر، اما وقتی بزرگ‌تر شدم، پی بردم دیگران مانند من نمی‌اندیشند! آن‌ها تفاوت‌های علم و دین را به شمشیر تبدیل کرده و به جان یکدیگر می‌افتند! با آن که هیچ وقت خود را درگیر این بحث ظاهری نمی‌کردم، اما پس از اتفاقی که در سرن افتاد، تصمیم گرفتم تا بیش از پیش در راه اثبات آن‌چه باور دارم، مبارزه کنم.سفر به واتیکان با همسفرانی که براون پیشنهاد کرد، فرصتی بود تا بیشتر درباره آن‌چه در این مسیر انتظارم را می‌کشد، بدانم. دوستان و دشمنان را بشناسم و بفهمم چرا به این دنیا، فرشتگان و شیاطین می‌گویند.احتمالاً اگر این دنیا را مانند من تجربه کنید، خواهید فهمید که هر فرشته‌ای، واقعاً معصوم و بی‌گناه نیست و هر شیطانی هم لزوماً از ابلیس زاده نشده، هرچند که آبلیسک تبدیل به نمادی جدایی ناپذیر از میدان سنت پیتر شده باشد!فکر کنم برنینی نتوانسته خودش را راضی کند تا چیز دیگری برای آراستن میدان بیضی شکلش بیابد! هرچند از حق نگذریم اگر او و مجسمه‌هایش نبودند، احتمالاً از انقلاب ماده و ضد ماده و بیگ بنگ دوم، جان سالم به در نمی‌بردیم و من می‌دانم که معجزه دنیای مدرن، ارزش سختی کشیدن را دارد.بگذار بیش از این چیزی نگویم...دن براون سفرنامه ما را با نهایت دقت و جذابیت نوشته است، با اینکه این سفر را تجربه کرده‌ام، اما هنوز هم مشتاقم آن را دوره کنم.سفر چگونه گذشت...؟حقیقتش را بخواهید من در بیشتر سفرهایی که دن براون طی این سال‌ها ترتیب داده است، شرکت کرده‌ام. او بیشتر اوقات به یک نحو برنامه ریزی می‌کند. ترتیب مکان‌هایی که می‌رویم یا اتفاقاتی که تجربه می‌کنیم تقریباً به یک شکل است. همسفرها هم همینطور...رابرت لنگدان که پای ثابت تمام سفرهاست، اما بقیه افرادی هم که برای مقصدهای بعدی انتخاب شدند، بی‌شباهت به همسفران دنیای فرشتگان و شیاطین نیستند. مثلا در سفری که برای حل راز داوینچی به پاریس داشتیم، به جای ویتوریا، سوفی با ما بود و ژاک سونیر هم به جای لئوناردو وترا نشسته بود. سیلاس را هم می‌توان بدل مرد حشیشی دانست. تیبینگ هم شبیه کامرلنگو بود و حتی می‌توان گفت که همان فراز و فرودها را در سفر پشت سر گذاشت. هرچند شخصیت همسفران و معماهای سفر به قدری جذاب بود که این تکرارها به چشم نمی‌آمدند.سفرهایی که به همراه رابرت لنگدان برنامه ریزی می‌شوند، به اندازه کشف‌های فیزیک هیجان‌انگیزند. زیبایی آن‌ها به وسعت تاریخ هنر گسترده است و همیشه رازی برای افشا شدن، در پس انفجارِ اطلاعاتی نو، انتظارمان را می‌کشد.انسانی از دنیای فرشتگان و شیاطینفاطمه شهاب‌الدینپانویس(به سبک ایلومیناتی):شکافتن رمز این کلمه پس از این سفر خالی از لطف نیست. به خصوص آن که باعث می‌شود به عنوان یک ایرانی جای خود را در این ماجرای هیجان‌انگیز پیدا کنی!</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 21:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و حالا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-vs96fqkthecm</link>
                <description>در بوسه آب و آتشنابودی می‌خرامیدآنجا«من» متولد شدفرای حقیقت سوختنبی‌تابی ستارهیا درد ماه...و دانستمشهاب بودنسرنوشت سنگی است که با هر تپشفریاد نیستی می‌زند...گمشدهمیان چشمان ابری خورشیدترنم رنگ برگ‌ها می‌تراویدشاید بعد از تمام رعدهاباران غم‌هایش را شسته بود... تولد کویر بی‌ستاره‌ای زوزه می‌کشیدبر پشت بام ذهن من اماخورشید بر شن‌هاصبح می‌بارید...باران نوردرد مجنونش بودهر روز پشت پنجره دلش می‌نشستاما لبخند می‌زدتا بگویدشیرین‌ترین لیلی زمین است...دخترکلمات را حرف به حرف می‌بافتزمستان شعرنزدیک بود...گرما</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 17:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: کمیک استریپ</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%BE-lk34btckbret</link>
                <description>هه هه هه هه!بله...! امروز در خدمت یک فرد خوش خنده هستیم...هه هه... ها ها ها ها...بله، قهقهه می‌فرمایند! ایشان کمیک استریپ هستند و امروز آمده‌اند تا بیشتر با کمالاتشان آشنا شویم! بفرمایید جناب کمیک استریپ...بگذارید اول کمی دماغم را بخارانم! این قرمزی دماغ به خاطر حساسیت یا سرما خوردگی نیست، مدتی زیر دست رودولف بودم که این بلا سرم آمد!رودولف... گوزن مشهور دماغ قرمزی؟رودولف تاپفر! پدر کمیک استریپ! ولی شک نکنید که کنایه دماغ قرمزم به همان گوزن برمی‌گردد... شما کارتونیست‌ها را نمی‌شناسید! آن‌ها تا کاری نکنند کل دنیا به من بخندد، دست بردار نیستند! یکبار دماغم را بزرگ می‌کشند، یکبار چشمان تا به تا دارم! اگر هم قیافه درستی داشته باشم آنقدر داستان‌های خنده دار برایم می‌نویسند که هر بار احساس می‌کنم درصد خنگی‌ام بیشتر شده است... هه هه هه!نه! اختیار دارید! شما تقریباً به اندازه مهمان قبلی ما سن دارید!حالا واقعاً ناراحت شدم! مرا با آن کمیک بوک پیر مقایسه نکنید، من سنی ندارم! آخرِ آخرِ قرن نوزدهم به دنیا آمده‌ام. تازه من بچه ژیگول آمریکایم! فقط وقتی نوزاد بودم یکم زردی داشتم، برای همین سری اول که روانه بازار شدم به من «بچه زرد» می‌گفتند! اما بعد از آن ویلیام هیث مرا به تپه‌های سرسبز اسکاتلند دعوت کرد و باعث شد حالم حسابی جا بیاید! هرچند بین خودمان باشد، با اوضاع سیاسی‌ و اجتماعی که در داستان «شیشه‌های گلاسکو» می‌گذشت، خیلی وقت گشت و گذار برایم نمی‌ماند! کمی بعد هم ویلهلم بوش مرا به آلمان کشاند و میان قافیه‌ها گیر انداخت. از حق هم نگذریم مکس و موریتز طرافداران زیادی داشتند.شما آلبومی ندارید که به ما نشان دهید؟نه آلبوم ندارم، اما یک قابلیت خاص دارم؛ نام هر کمیک استریپی را بگویید می‌توانم به آن تبدیل شوم.چقدر جالب! پس الآن آماده‌اید تا تغییر شکل دهید؟من آماده به دنیا آمده‌ام!کالوین و هابز...خیلی ممنون که همین اول کار مرا تبدیل به یک بچه شش ساله با ببر عروسکی‌اش کردی! راستش را بخواهی وقتی کالوین و هابز باشم، هیچ اتفاقی نیست که شما را به خنده نیندازد.حالا گارفیلد!چه چیز اینکه یک گربه چاقِ تنبل روزمرگیش رو به اشتراک می‌گذارد، جذاب است؟! هیچ وقت درک نکردم شما چرا مزاحم استراحتم می‌شوید؟! تازه نمی‌گذارید با خیال راحت خُر خُر کنم! اصلاً این پتوی من کجاست...باید یک کاری کنم، دارد می‌رود... بادام زمینی‌ها!آخیش! چارلی براون و داستان‌هایش با اسنوپی! من حدوداً پنجاه سال موهایم را در داستان بادام زمینی‌ها سفید کرده‌ام. اما از حق نگذریم آنقدر که اسنوپی مرا در این داستان‌ها سرکار گذاشته، هیچ کس دیگری اینکار را با من نکرده... مدام می‌گفت یک سگ حرف نمی‌زند اما هر چه دل تنگش می‌خواست...ببخشید وسط حرفتان می‌پرم... نیت بزرگ!چشمانم دارد از شدت شرارت می‌سوزد. من همیشه نقشه‌ای برای شیطنت دارم. اصلاً نیت بودن یعنی اینکه آتش بسوزانی! حالا بگذار ببینم آن جعبه تی ان تی را کجا گذاشتم...!خدا رحم کند! Pearls Before Swine!چی شد انگلیسی شدی؟!هول شدم!عیب ندارد! موش و خوک و بز و تمساح و...! باغ وحشی‌ام برای خودم! اما شاید باورت نشود، در این داستان همانطور که می‌توانم مانند موش باهوش، بد ذات و زرنگ باشم، مثل خوک، کم هوش، خوش بین و مهربان هستم. جناب هنرمند هم سعی کرده تا جایی که می‌تواند سوراخ دماغ‌ها را شبیه غار بکشد! احتمالاً قصد داشته کاراکترها با یک نفس همدیگر را بالا بکشند! چه عجیب! من خیلی وقت است متوجه این گل نشدم بگذار ببینم چه عطری دارد...هــَ... هــَ... هــَ... هچَه!انگار به تنظیمات کارخانه برگشتم! کمیک استریپ در خدمت شماست!چقدر خوب! نگرانتان بودیم! ممنون از اینکه به چند کمیک استریپ مشهور تبدیل شدید. حرف آخری ندارید؟ممنون از شما که نگذاشتید این استعدادهای درخشان هدر بروند! یادتان باشد من نوار کوتاهی از داستانم، اما خلاقیت کارتونیست‌ها از منِ کوچک یک دنیای بزرگ و موفق می‌سازد. خلاصه به قول شما ایرانی‌ها، «فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه!»هرکس می‌تواند به اندازه‌ای که فکر می‌کند، بزرگ شود.بعد از این جمله عمیق شما را به خدا می‌سپارم!فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 15:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-t38magdcgmcf</link>
                <description>اسیر غصه موج بود و قصه‌اش خط به خطاشک می‌شددریا گفت:بادبان‌هایت کجاست؟آرام زمزمه کرد:من بر بال قطره‌هاکشتی شدم...اسیرزمین سازش ناکوک بوداو خندیدخاک رقصید...آسمان دلش گرفتاو خندیدرنگین کمان بارید...او گریستزمین به آسمان آمدو آسمان به زمینتا دوباره بخندد.شادیگم شده در خاکستر روزهاذراتش خاطره‌ها را فریاد می‌زدو او هرجا می‌رسیدزوزه کشان می‌پرسید:تنهایی‌ام کجاست؟!تنهاییپینه دست‌هایش را جا گذاشته بودجایی میان زمانکسی نهیب می‌زد:تو همان کودکی!یک طراحی قدیمیدیوانگی قلم رافقط خط‌ها می‌شناسندهمان‌هایی کهنگاه‌ می‌بافند...نگاهفریاد رنگ‌‌ها را می‌شنیدماما دنیای منباغی خاکستری بودخاکستر آبرنگیپرهایش را در رنگی می‌شستکه با آن به دنیا آمده بودو هیچ وقت نفهمیدبرای چه مهاجر است...؟مهاجرلندن هیاهوی خود را گم کرده شاید زمانش رسیدهبداندقلم‌های زیادیداستان‌هایش را برای کتاب‌هایی ماندنیدزدیده‌اند!لندناین رسم طهرونهکه خیابونشپاییز روبا بارون جشن بگیره...طهروناشک میان رنگ‌ها شعله می‌کشیدو نگاهی منتظرتا آسمان می‌رقصیداو می‌دانستتا بهشتِ لبخندراه زیادیمانده...انتظاربه یاد توتمام منمنزه ازجهان شود...سبحان اللهنقاش و نویسنده: فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 17:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62061626/%D9%88-tkhivu4nvpy3</link>
                <description>شروع یک شعرنمی‌دانم در کدام تپشِ صبحاما...رنگین کمان،باران شد...***شعور یک عشقبگذار زیر سایبان منشور برف عاشق شومتو خود می‌دانی کهخورشیدی...***سوز یک فراقتنهایی آواز آغاز بوداما من می‌دانمجایی آن سوی بودنمرا می‌بیندمرا می‌خواندو تمام منجواب خواهد شد،اگر...کلمه از نفس بیفتد....جایی که معنا خود را از ورای چشمانی سرودهکه خاموش نمی‌شوند...کاش می‌شناختم،آنجا را که اشک، مردمک را می‌ربایدو در غزلی خاموشدرخشش هجی می‌شود...***تعریف یک منخیلی سادهمن همانم که کلمات ترکم می‌کنند...***داستان یک شهاباو از آب و آتش بوداما آن‌ها خاک را می‌پرستیدند..._ ملالی نیستمن که خاموشمی‌شکنم...***ماهیت یک زندگیوقتی می‌نوشتمرنگ صدایم گم شدسکوتم را نواختمهمه گوش شدند...***</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 17:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: کمــــیک</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C%DA%A9-gs3cqak6mfam</link>
                <description>Hi guys!  What’s upسلام جناب کمیک! ممنون که امروز تشریف آوردید. لطفاً خودتان را برای دوستان ما معرفی کنید. البته به فارسی...اوه! بله! من فارسی کِیلی کِیلی(خیلی خیلی) کم!من اصالتاً اهل لندنم و سنم بالاست... قبل از تمام پدربزرگ‌هایی که می‌شناسید متولد شدم. آنقدر پیرم که خودم هم دقیق یادم نیست کی به دنیا آمده‌ام.حدودش را هم نمی‌دانید؟فکر می‌کنم اواخر قرن نوزدهم باشد. تقریبا همزمان با عصر رومانتیسم و ویلیام بلیک... آه! یادش بخیر(آهنگ «شد خزان» لطفاً!)، او اولین کسی بود که کلام را با نقاشی همراه کرد. بیایید گشتی این اطراف بزنیم تا تابلوهای قدیمی را نشانتان دهم.این عکس را ببینید! جوانی کجایی... شیطنت از سر و کولم می‌بارد! آن موقع هفته نامه‌های مختلفی منتشر می‌شد که من هم جزئی از آن‌ها بودم. مثلاً پنی دردفول(پنی وحشتناک) که کلی افسانه‌های محلی روایت می‌کرد، این داستان‌ها معمولاً بر اساس یک رخداد واقعی بودند. مثلاً جک پاشنه بهاری، با آن اسم مسخره‌اش کابوس بیشتر دخترهای آن زمان بود.  هفته نامه «پسرانه» یا «نیم پنی مارول» هم مخصوص نوجوانان منتشر می‌شد.خب این هم از history من!من شنیدم شما به چند کشور سفر کرده‌اید! به چه زبان‌هایی مسلط هستید؟من به بیشتر کشورها سفر کرده‌ام و به زبان آن‌ها صحبت می‌کنم. اما اگر بخواهم معروف‌ترین آن‌ها را بگویم احتمالاً باید به آمریکا، اسپانیا، ایتالیا، فرانسه، آلمان، لهستان، هند و برزیل اشاره کنم. به ایران هم آمده بودم، آن زمان که گل آقا منتشر می‌شد؛ برای همین است که یکم فارسی بلدم. البته ناگفته نماند که ایلیا، مرز و... هم که الآن منتشر می‌شوند باعث شده تا امروز پیش شما باشم.می‌توانید آلبوم قدیمی خود را به ما دهید؟حتماً...تن‌تن و میلواینجا داستان‌های هرژه خیلی معروف بود. تن‌تن و میلو و کاپیتان هادوک با ماجراجویی‌های جذاب خود غوغا می‌کردند. شاید باورتان نشود اما من هنوز هم کسی به خوش شانسی پروفسور تورنسل نمی‌شناسم!لیگ عدالتاین قسمت مربوط به عکس‌های دی سی است. مال سال 1938 است که شعار «حقیقت، عدالت» می‌دادم و چشمانم لیزر می‌انداخت! سوپرمنی بودم برای خودم! جری سیگل و جو شوستر خیلی برای خلق سوپرمن تلاش کرده بودند و دی سی کمیکس آن را منتشر کرد. وقتی سوپرمن متولد شد من فهمیدم که وقتی ابرقهرمانم، می‌توانم دنیا را تصرف کنم!به به! این تیپ خفاشی را هم که دیگر همه می‌شناسند. سال 1939، بتمن که آمد، فهمیدم غار می‌تواند مکان پیشرفته‌ای باشد!می‌دانم اینجا لبخند خاص و ترسناکی دارم. این خاصیت جوکربودن است! وقتی بتمن به وجود آمد، همه فکر کردند نیاز به یک ضد قهرمان خاص داریم که ویژگی‌های روانی قابل تأملی دارد.این عکس که یکم تار افتاده، مربوط به دورانی است که فلش بودم! واندروومن، بت گرل، کت وومن و لوئیس لین هم که اینجا می‌بینید، الآن سنی ازشان گذشته و پیر شدند. عکس‌های دی سی تمامی ندارند، بیا بریم قسمت بعدی...انتقام جویاناینجا عکس‌های مارول را نگه می‌دارم. آه! این اولین باری بود که لباس مردآهنی را می‌پوشیدم. کلی ذوق کرده بودم که می‌خواهم به گروه انتقام جویان بپیوندم.کاپیتان آمریکا هم که با آن سپر ضد گلوله‌اش، نوستالژی جنگ جهانی است. همه می‌دانند که او اولین انتقام‌جوست.این عکس که یکم متفاوت است مال خدایان اسکاندیناوی، ثور و لوکی است. آن‌ها نقش زیادی در موفقیت انتقام جویان داشتند.مرد عنکبوتی هم که دیگر تعریف ندارد. وقتی لباسش را می‌پوشیدم، سعی می‌کردم همیشه شعارش را با خودم تکرار کنم: «قدرت زیاد، مسئولیت زیادی به همراه دارد.»این غول سبز هم شرک نیست، هالک است. با این شخصیت، من خودِ نابودی‌ام! درحالی که هالک با این هیکل بزرگش قهرمان است، تانوس که در تایتان(قمر زحل) متولد شده و هیکلش شبیه هالک است، باعث می‌شود ابرشروری شوم که دومی ندارد!(هرچند درگوشی بگویم، ممکن است کانگ فاتح جایگاهش را تصرف کند!)مردان ایکسلباس پروفسور ایکس من را که می‌پوشم، همیشه احساس مسئولیت می‌کنم. مخصوصاً دربرابر مردهای ایکس! شاید وقتی هنری مک کوی(وحشی) می‌شوم، ترسناک به نظر برسم، اما باور کنید در دلم هیچی نیست! به خصوص وقتی دیالوگ معروفم همه را به خنده می‌اندازد: «یا حضرت کمربند کش‌دار!»چهار شگفت انگیزچهار نفری که در این عکس‌ها به آن‌ها تبدیل شدم یکی از خاطره‌انگیزترین سال‌های کاری من بوده‌اند. هیچ وقت نمی‌توانم زمانی را که به عنوان آقای شگفت انگیز، زن نامرئی، مشعل انسانی و تینگ در معرض پرتوهای آسمانی قرار گرفتم را از یاد ببرم. بعد از آن مأموریت‌های زیادی را از سر گذراندم.جنگ ستارگانوقتی قرار بود لوک اسکای‌واکر، لیا اورگانا، هان سولو، چوباکا و... بشوم، واقعاً استرس داشتم. این شخصیت‌ها پیش از این دنیای سینما را تصرف کرده بودند. برای من که همیشه شروع کننده داستان یک شخصیت بودم، این به تجربه تازه و جالبی تبدیل شد که طرفداران گسترده‌ای پیدا کرد. جنگی به راه افتاد به بزرگی جنگ ستارگان!این عکس‌ها هم مال زمانی است که در داستان دختران کاغذی بودم. این‌ها سندمن، لوسیفر مورنینگ استار و وی هستند. مردگان متحرک هم باید به گوشتان خورده باشد.فکر کنم دیگر خیلی خسته شدید! بهتر است بیشتر استراحت کنید...شاید خسته باشم اما هرگز استراحت نمی‌کنم! مخصوصاً الآن که دارم به کشور‌های بیشتری سفر می‌کنم. در ضمن یادتان باشد، این صفحه‌های خالی آلبوم را برای کمیک‌های ایرانی نگه داشته‌ام. می‌خواهم اینجا هم کلی خاطره بسازم...Thank you!And see you soon!قهرمان‌های خوبم! ممنون از اینکه تا اینجا همراه من بودید.تا برنامه بعد مراقب خودتون باشید.فاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 11:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ویژه امروز: مــــانگا</title>
                <link>https://virgool.io/bajeketab/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7-fqtmhy7my4fb</link>
                <description>مانگا جان، خودت را معرفی می‌کنی؟کُنیچیوا!گِنکی دِسکا؟فکر کنم از همین الآن فهمیدی من از کجا هستم!ژاپن؟آفرین! درست حدس زدی!سرزمین خورشید تابان: ژاپن.نامم مانگاست و مانگاکا مرا به دنیا می‌آورد. سال‌هاست که جزئی از بزرگ‌ترین صنعت کشورم هستم و تقریباً بچه جنگ محسوب می‌شوم، چون بعد از جنگ جهانی کلی طرفدار پیدا کردم.شاید باورت نشود اما بیشتر قصه‌های جذابی که فیلم یا سریال آن‌ها را تماشا کردی، برمبنای من ساخته شده‌اند. بگذار درگوشی بگویم، حتی خواهر کوچک‌ترم، انیمه، را از روی من می‌سازند. خلاصه که خیلی کلّه گنده‌ام اما خیلی‌ها نمی‌دانند.می‌توانی کمی از ظاهرت برایمان بگویی؟نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم، اما آنقدر زیبایم که نگو و نپرس! تصاویر جذابی دارم که با حباب‌هایی در کنارشان، قصه می‌گویند. همه طوری نگاهم می‌کنند، انگار از قلب یک فیلم کلاسیک و با کلاس سیاه و سفید درآمده‌ام. درست است که مانند رقیب‌های خارجی‌ام، مانهوا، مانها و کمیک تصاویرم رنگی نیستند، اما اصولاً جزئیات زیادی دارم. شخصیت‌هایی که در من قدم می‌زنند، چشم‌های درشت، زیبا و خاصی دارند که برای طراحی، وقت زیادی از مانگاکا گرفته‌اند.تازه می‌توانم لباس‌های ژانرهای خاص و متفاوتی را بپوشم. نمی‌توانی تصور کنی در هر لباس چقدر خوش تیپ و اصیل می‌شوم! می‌توانم برای هرکسی همانطور تیپ بزنم که دوست دارد! می‌خواهی لباس‌هایم را ببینی؟حتماً! من دوست دارم بیشتر با تو آشنا شوم...پس با من بیا تا کمد لباس‌هایم را نشانت دهم:کودومو: با نمک‌ترین و کوچک‌ترین لباسم کودوموست. وقتی این را می‌پوشم شبیه یک بچه شش تا ده ساله با ادب می‌شوم و با تای و سورا دیجیمون‌هایم را کنترل می‌کنم. گاهی هم همراه پوکمون در دل داستان می‌دوم.شونن: این لباس پسرانه را خیلی دوست دارم. بارها آن را پوشیده‌ام و می‌توانم بگویم که هیچ وقت از آن خسته نمی‌شوم. شونن احساس هیجان و ماجراجویی دارد. وقتی آن را می‌پوشم یک پسر ده تا هجده ساله در من متولد می‌شود که قهرمان بزرگی است. او مبارزه می‌کند و دوستان زیادی دارد؛ کسانی که در کنارشان بزرگ می‌شود و کلی چیزهای مختلف یاد می‌گیرد. وقتی این لباس را بر تن دارم، گاهی مانند سوباسا شوت می‌زنم و گاهی مانند گوکو احساس قدرت می‌کنم. من می‌توانم با لوفی کش بیایم و همراه ناروتو یا ایزوکو میدوریا مبارزه کنم. البته ناگفته نماند که گاهی کاری می‌کنم از خنده دل درد بگیری، مانند زمانی که گینتاما شخصیت اصلی می‌شود! گاهی هم کاری می‌کنم، در تلاش برای حل یک معمای غم‌انگیز، اشک به سراغت، بیاید. مخصوصاً وقتی به سرزمین موعود می‌رسی... .شوجو: بیا این لباس را با احتیاط بپوشیم! پرنسسی و زیباست، پس باید حواسم باشد که پاره نشود! دخترهای نوجوان ده تا هجده سال، این را خیلی دوست دارند. وقتی با لباس شوجو وارد یک مهمانی می‌شوم باید حواسم باشد خیلی خودم را در خیال و احساسات رها نکنم، وگرنه ممکن است یک لحظه غافل شوی و ببینی، عاشقم شدی! مانند یونا، دختری از سپیده دم، که با موهای قرمز و آتشین و داستان جالب و خنده‌دارش همه را با خود همراه می‌کند. وقتی با میساگی آن لباس خوشگل خدمتکاری را می‌پوشم، احساس می‌کنم انگیزه و تلاشم چند برابر شده است. مایای ماسک شیشه‌ای هم که دیگر نگو و نپرس، وقتی شروع به بازی می‌کند، قلبت را می‌لرزاند.سنین: حالا بگذار کمی به سن واقعی‌ام نزدیک‌تر شویم! کمی واقعی‌تر و خشن‌تر به نظر می‌آیم، اینطور نیست؟ مردهای بالای هجده سال طرفدار این تیپ هستند.می‌توانم یک قهرمان تاریخی_حماسی، مانند ماکوتو باشم یا مثل مرد تک مشتی در عین اینکه همه را می‌خندانم، ابرقهرمانی خاص و قدرتمند شوم. می‌توانم یک داستان فلسفی عالی مانند به سوی ابدیت را پرورش دهم یا همراه ریوک، اِل و لایت، انسان بودن را زیر و رو کنم.وقتی لباس سنین می‌پوشم یعنی می‌توانم با شمارش‌های کانکی وقتی در توکیو غول شکنجه می‌شود، کنار بیایم. شاید باورت نشود اما به تازگی آنقدر با لباس سنین قدرتمند شده‌ام که نه تنها به تایتان‌ها، بلکه به تمام رده بندی‌ها حمله کرده و رتبه اول را کسب کرده‌ام.حالا بیا نگاه سریعی به دیگر لباس‌های کمدم بیندازیم. این زره را با تفنگم برای اکشن بودن می‌پوشم و این کفش‌ها برای ماجراجویی است. این کیمونو و یوکاتا را هم برای قدم زدن در تاریخ کنار گذاشته‌ام. این ماسک ترسناک هم خیلی برایم مناسب است. آن لباس کاراته را هم برای مبارزه‌هایم کنار گذاشته‌ام. یک لباس راحت هم دارم که برای جلسه‌های روانشناسی می‌پوشم. یونیفرم مدرسه‌ام هم که مشهور است. این لباس فضایی را هم برای بودن در دنیای علمی_تخیلی نگه داشته‌ام. گاهی این لباس‌ها را باهم سِت می‌کنم که نتیجه اصولاً عالی است، چون من سلیقه بی‌نظیری دارم!مانگا جان، حرف آخری نداری؟خب! فکر کنم توانستی تا حدودی با من آشنا شوی. اگر سوالی داشتی سری به مجله‌های معروفی مثل شونن جامپ بزن که خیلی وقت است برای چاپ با آن‌ها همراه شده‌ام.آریگاتو گُزاشیماس!سایونارا!ممنون از اینکه تا اینجا با ما همراه بودید، امیدوارم از آشنایی با مانگا لذت برده باشید.با تشکرفاطمه شهاب‌الدین</description>
                <category>فاطمه شهاب‌الدین</category>
                <author>فاطمه شهاب‌الدین</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 16:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>