<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62066901</link>
        <description>منم از بد لحظه ها دلخورم
منم گاهی از آدما می برم
شبیه تو از درد بودن پرم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2872483/avatar/rCwhN4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62066901</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوار چرخ و فلک احساسات من شو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%D9%81%D9%84%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88-iav0ypwitqsn</link>
                <description>بیا و نفوذ کن به داخل ذهنم ، ذهن کوچک و حقیرم . بیا ببین چه حقیرانه وجود ناچیزم ناشی از اونه. بیا و وجود غیر واقعی منو ببین . بیا و این دورغ های کثیف رو ببین . برات با لبخند دورغینم غذای درست میکنم که حتی درست کردنش با اختیار خودم نبوده. لب هام دوخته شده تا به تو نگاه های شیرین بندازم و لب هام تکون میخورن تا شیرین زبونی کنم تا که تو‌خوشت بیاد.بامزم چون خالق(نویسنده) اینطور میخواد. بیا و برگرد نزار وجودم زنگ بخوره من فقط بخاطر تو خالق شدم . خالق خلقم کرده تا برای تو مثل طوطی چه چه بزنم و شیرین زبونی کنم . تا که تو خوشت بیاد . خالق وجودت رو نمی‌خواد اما من می‌خوام بیا و سرمیز حقیرم بشین . نزار از یاد برم . من فقط برای تو خلق شدم تنها برای تو .دنیام کوچیکه چون فقط برای توئه. بی تو دارم نفس های آخرم رو میکشم چون تو نیستی و من بی مصرفم خالق داره فراموشم می‌کنه داره رهام می‌کنه چون دیگه تو نیستی که برات بنویسه.بیا و قلم رو حرکت بده . عزیزم قسم به قلم که بی تو میمیرم این یه دورغ نیست. در بین دنیای دورغینی کن خالق ساخت که تو خوشت بیاخالق عزیزم د این حقیقته . هنر من. جوهر وجود من . کاغذ بی تو بی معنیه. تو نباشی من وجود خارجی ندارم . مرگ برام خیلی زود نیست عزیزم؟ نمیخوای دوباره برات چه چه بزنم؟ شیرینی زبونی کنم ؟‌ حرف های بامزه بزنم و تعریف کنم؟ عروسکی بشم که بهش دورغ میگی و فکر می‌کنه هیچی نمیدونه قافل از اینکه خالق همچی می‌دونه و با چشم های مشکی و نافذش از دور بهت نشخند میزنه و به دورغ هات لبخند گشاد و پهنی میزنه.و انگشت های جادویش تکون میخورن تا بهت پاسخی بدن که معمولا هم دوست داری.  خالق عزیزم نزار که بمیرم. باور کن هنوز بدرد میخورم لطفا اینطوری نگام نکن بهم نگو اشغال و بدرد نخورم . بله بله در مقابل ذهن خلاق و نوآورانه تو هیچی نیستم .فراپندار این منم که پیش پاافتاده ام . تو زیبایی .‌چشم های مشکی و موهای چتری کوتاهت بی نهایت زیباست چشم هات منو‌ در تاریکی خودشون غرق میکنن اونا هم میتونن بدجنس باشن هم مهربون و غمخوار. لب هات برخلاف چیزی که برای من خالق کردی هست . اما هزار برابر بهتره .لبخندت روشنایی جهانه با یه لبخند بهم جون میدی و جون میگیری . تو از آسمونی و من حتی روی زمین هم نیستم من هیچی نیستم من فقط گوشه تاریکی از ذهن توئم .‌ خالق مقتدربازم برام بنویس اجازه بده توی مغزت با شادابی اینور و اونور بپرم. بزار که جسم بی‌جان و بی بنیادم برات هزار بار بمیره و زنده بشه . قول بده که ننویسی از درد که سلول به سلول بدن دورغین و بی احساسم از درد تیکه تیکه میشه و بیمار و مریض میشم مریضی که تو درمان اونی . منو عاشق آفریدی . منو با عشقی آفریدی که طاقت آوردن در اون رابطه با چاشنی سم و عشق من دووم آوردم چون تو خواستی بیارم .‌چون تو خواستی اینجا باشم . منو رها نکن. نه! نزار که بمیرم . خالق عزیزم بهش یه فرصت بده . برگرد اینجا . بزار که زنده بمونم . خوش به حالت ، تو حقیقی هستی و من در نهایت میرا اما تو خالق داری . کسی رو داری که اگه برگردی بهت فکر کنه. البته این دورغی شیرینه خالق دیگه تو رو نمی‌خواد .تو از دور برای خالق .. خیلی زیبا بودی . اون عاشقت بود . احساسات پاک و خاموش برات چیزهای جدیدی خالق میکرد که دوست داشتی ! اما تو یهو ماسک دوست داشتنیت رو در آوردی . خالق با گشاده روی به سمت اومد اما تو چیکار کردی ؟ تو خلق رو نیش زدی !ای ناسپاس . تو چشم های خالق رو تر کردی. ‌و اون دیگه تو رو نمی‌خواد .بنابراین من محکم به مرگم. مشکل بزرگی نیستی با خواب حل و من حذف میشم.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 00:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلق ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-zzkwcjumkest</link>
                <description> طبیعت . جواب برای من طبیعت بود. البته که چیزهای که میتونم بهشون احساس تعلق میکردم زیاد نبودن ولی طبیعت می‌تونست بهم احساس زنده بودن بده . نه اینکه احساس کنم خونه هستم ، وقتی اونجام احساس زنده بودن میکردم . اخیرا ، وقتی اونجا بودم احساس شعف زیادی میکردم . وقتی باد از بین موهای کوتاه شده نامرتبی که به دست اون چیده شده بود ، رد میشد احساس بی نظیری داشتم ..احساسی که همیشه دنبالش می گشتم و سعی میکردم خودم رو مشغول کنم با چیزی که کمی بهم احساس تعلق داشتن میداد حداقل به یک چیزی . خودم رو با چیزهای نظیر باغبونی ، نقاشی و.. سرگرم میکردم توی دنیای آبرنگی خودم غرق میشدم و با لبخندی از جنس چند لایه رنگ های جواجور شنا میکردم .I hide my true self in paintingsوقتی داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم موهای رنگ‌شده من برخلاف همیشه اون چیزی نبود که باید باشه . نامرتب بود اما به طرز عجیبی دل نشین . شاید هم به این اهمیت نمیدادم که کج و کوله چیدن اون باعث شده که دیگه زیبا نباشه ، بنظرم هرچیزی در نوع خودش زیباست..هر انسانی.. هر جانوری .. هر حشره ای . حتی آدم های که از نظر ما زشتن .. از نوع خودشون زیبا به حساب میان. چشم هام روی صورتم گشت میخورد تا معنی واقعی زیبایی رو در خودش پیدا کنه . نه اینکه من خودم رو برتر حساب میکنم .‌ تفاوت من و تو خوشگله،اینطور نیست ؟ وقتی کنار رکسانا قدم برمی داشتم تفاوت ما منو شگفت زده کرده بود .‌ پوست برنزه و چشم های مشکی اون در کنار تفاوتهای من خیلی زیباتر از قبل بنظر میرسیدن انگار که یادآوری میکرد از وجود پرمهر و عزیزش فقط یکی هست .من در کنار اونم احساس زنده بودن میکنم ، من با اون زبونشو یاد گرفتم ، زبون اشاره دوست داشتنی. اخیرا توش پیشرفت داشتم و اونا رو خلاصه میکنم .. فکر کنم فقط خودمو متوجهش بشیم .طبیعت.من در مدتی که گم و گور شده بودم بارون های زیادی رو تجربه کردم . با سازهای زیادی رقصیدم . با اقیانوس های زیاد شنا کردم . جاهایی مختلفی رو نصف شب پیاده رویی کردم . در دریایی حس های زیادی غرق شدم و در آخر اونا رو بالا آوردم . افکارم زیادی رو همراهی کردم که در آخر اونا برام دست تکون دادن و باهام خدافظی کردن و زیر لب گفتند:«بهمون فکر نکن تهش مثل آرمان روزبه میشی هااا» منم در جواب به خاطر اینکه داشتن ازم دور میشدن داد زدم«اما اون بخاطر عشق اینکارو با خودش کرد » اونا هم پوزخند تمسخر آمیزی زدند و گفتند :«مگه‌ تو عاشق نیستی؟» این سوال باعث شد به خودم نگاه کنم . و مات و مبهوت از احساسات فعلی خودم بگم :«نه!»اوه عزیزم . عشق عزیزی که همیشه در کنار من بود حالا منو‌ رها کرده . عشق عزیز پیرم . زخم کهنه سمی‌ که همیشه روی سینه ام جا داشت حالا رفته ، پاک‌شده و این من ، یک من با یک دنیای عجیب و غریبه .‌ منی که هویت فعلی خودشو از دست داده و به یک باره با دنیا غریبه شده . چون اون با عشق قد کشیده، خودشو شناخته، و بزرگ شده و حالا در کنار وقتی نمی‌دونم که کیم ، احساس تعلق کنم؟ </description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 16:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>No CPR</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/no-cpr-e9pdkesbyz7i</link>
                <description>وقتی توی این طبیعتم .. با مجسمه ها و آبرنگ .. احساس زنده بودن میکنم .. وقتی که دست هام پر از رنگ میشن احساس زنده بودن و شادابی میکنم . وقتی که تنهام و صدای به گوش نمی‌رسه بجز برخورد آب به زمین احساس خوبی دارم.. وقتی که شروع به کاشتن میکنم و به چیزی جون میدم احساس بهتری دارم . وقت های که تنهام احساس بی نظیری دارم . وقت های که تمام کار هام رو انجام دادم و میتونم بی دغدغه شروع کنم به کار های مورد علاقم ... اما .. همه چیز بهم می ریزه با دیدن تو ..با دیدن چشم های مشکی و خونسردت .. ترابایات ها خاطره برام یادآور میشن و سردرد شدیدی میگیرم انگار که مغزم ظرفیت مهمون نوازی از این حجم خاطره رو نداره . با دیدن من سرت رو کج‌ می‌کنی و لبخند میزنی اما لبخندت دوستانه و مهربانه نیست. زیباست اما..محیل و مکار .. وقتی که پشت میز میشینم خیلی  از هم دیگه فاصله داریم .. خیلی زیاد ... اما از اون فاصله هم نگاهت پوستم رو میسوزه و من رو می‌بلعه.« چرا نمیخوای قبولش کنی ؟»صدات وسوسه برانگیز و برانگیزنده است . خیلی ملایم و شیرین.. نفسم رو توی سینه حبس می‌کنه و اجازه تنفس بهم نمی‌ده . ولی تو هنوزم خونسرد و آرومی . خیلی خیلی آروم .. بی تشویش . پوستم لبم رو میجوم و زیر لب آروم میگم:« این همه مدت کجا بودی ؟‌» هشیار و بی پروا نگاهم می‌کنی .‌ از حقیقتی که من ازش میترسم و فرار میکنم .. تو فرار نمیکنی و اون رو قبول داری . تو همیشه حقایق تلخ رو ترجیح به دروغ های شیرین میدادی . برای همین میخواستی همیشه راستین و روراست باشم . با اضطراب نگاهت کردم . نمی‌خواستم حقیقتی که ازش فرار میکنم رو بهم بگی . نمی‌خواستم این مکان زیبا و ‌خوش منظر رو برام تبدیل به یه مکان مذموم و بکنی . میخواستم اینجا برام زیبا باقی بمونه .‌ نمی‌خواستم که قبول کنم که..« عزیزم.. من خیلی وقته که دیگه حتی استخوانی هم ازم باقی نمونده.»کار خودت رو کردی . همه چیز رنگ باخت  آبرنگ ها دیگر رنگ سفید رو برای جان بخشی نداشتند. فاصله تو از من بهم ثابت میکرد همه چیز در راستین ترین حالت خودشه . درخت ها بی جون و حزین شدند .‌ و من برآشفته و نژند . موهای مصنوعی و بلوندم زیر نگاه سوزان تو آب شدن و چشم هایم همراه با اندوه و حسرت به سوزش افتادند. و گرمی اشک روی گونه ام حس کردم .نگاهت پراکنده و پریشان روی صورتم چرخید . شونه هایم کم کم به لرزش افتادند و نفسم بریده بریده بیرون آمد .‌ دست هام با حسرت به سمت تو دراز شدند ولی سرت را تکون دادی و ظالمانه بهم فهموندی که باید بسنده کنم .</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 18:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-l7rnafspxdib</link>
                <description>اولین نامی که بر زبان آوردم نام او بود . چشمانم بی رمق و خمار باز شدند . از طریق بینی ام نمی‌توانستم نفس بکشم و این برای من طاقت فرسا بود و سخت . چرا که همیشه از طریق بینی ام‌‌.. نفس میکشیدم. چشم هایم اولین چیزی که دیدند چشم های طوسی رنگ تو بود . نگاهت سرد و محزون بود. احتمالا چون نام اون را شنیده بودی کامت تلخ شده بود .چیز سردی روی پیشانی ام جای گرفت که با حس سرمای شدیدش . ناله ریزی از میان لب هایم خارج شد . استخون هایم طوری درد می‌کردند که انگار روی آن ها چکشی کوبیده بودند . دست های بی جونم رو بالا بردم و روی صورتت گذاشتم . نرم و آرام با انگشت هایم گونه ات را نوازش کردم که بر اثر بالا بردن دستم کتفم تیری کشید ولی به آن اهمیتی ندادم به نوازش کردن تو ادامه دادم. لبخندی به شیرینی عسل روی صورتت ظاهر شد . نگاهم با شگفتی روی صورتت چرخید . تو .. زیبا بودی . بیش از حد تصورم . اگر با تو عکس می‌گرفتم مطئمنا در آن عکس جایی نداشتم و تنها به حضور تو در آن عکس توجه میشد . بدنم تیری کشید و این به یادم افتاد که بله. عکسی با تو داشتم . ولی آن را تا زده بودم و تنها تصویر چهره معرکه تو در آن پیدا بود و من در آن گوشه یخ زده پنهان شده بودم . با صدای گوش نوازت آرام گفتی :«بهتری ؟»به سختی آب زدم «بله»و مالکانه به شونه ات چنگ زدم. فهمیدی چه میخواهم ‌. تو خوب مرا بلد بودی . یه جور مرا بلد بودی که حتی خودم هم آنطور خودم رو نمی‌شناختم . چیز های بدون آنکه به زبان آورم فهمیدی که هیچ وقت کسی نفهمید‌. هیچکس نفهمید که تمام مدت هیچ دردی را بر دوش داشتم . ولی تو فهمیدی . در هیاهوی افکار آزار دهنده من اومدی و بهم نوشیدنی تعارف کردی . باید از همان موقعه می‌فهمیدم که دوباره بر دام افتادم . البته کمتر دیوانه وار و آزاردهنده. بهم گفتی که « رنگ مشکی و پوتین قهوه ای خیلی بهم میاد »با خم شدنت تو را در میان بدنم جای دادم و با اندک زوری که داشتم فشارت دادم به خودم . تو برام معنای خونه رو تغییر دادی . بهم یاد دادی خونه می‌تونه میان چندین استخون و خون و گوشت باشه . می‌تونه گرمای بدن تو باشه . مثل اینکه کلمه خونه دیگه نمیتونه محدود به یک مکان باشه. تو باعث شدی وقتی که آدرس خونم رو ازم میپرسن زیرکی زیرکی توی دلم به آغوش تو فکر کنم . .میتونم .. بعد از تجربه ای مزخرف و تلخم .. واقعا  کسی رو دوست داشته باشم .آه خدای من تو آخرین منظره ای هستی که دلم میخواد چشم هام قبل از اینکه برای همیشه بسته بشن ثبت کنن.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 13:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>It&#039;s me..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/its-me-rebqimcswdhe</link>
                <description>من واقعی رو میتونی توی اتاقم درحالی که لم دادم روی صندلی بادی نرمم پیدا کنی . احتمالا جیکوب روی پام خوابیده و روی هر دومون پتو نازکی کشیده شده. و به احتمال زیاد در حال کتاب خوندنم و مثل همیشه شیر کاکائوم کنارم قرار داره.من واقعی رو میتونی وقتی که دارم انیمشن میبنم و حسابی غرقش شدم پیدا کنی .(حالا اینو فاکتور بگیریم که کلی هم کار سرم ریخته) و بعدش هم کلی نقدش میکنم و اگه خیلی خوشم اومده باشه حتما اسمشو می نویسم تا بعدا دوباره ببینمش.دیگه این گفتن ندارم که کورالین چقدر خوبههه.همچنین من واقعی رو میتونی توی اتاقم ولی وقتی که دارم نقاشی میکنم ببینی! (مخصوصا با ابرنگ) و همیشه خدا هم دست و صورتم پر از رنگ مثل وقتی که از خودکار استفاده میکنم و دست هام پر میشه از جوهرش.میتونی من واقعی رو وقتی ببینی که دارم به گربه ها غذا میدم .(اولا یکم بد اخلاق بودن ولی الان یکم بهتر شدن ) و وقتی که میان و خودشون رو به پام میمالن عمییییقا ذوق میکنم و هیجان زده میشم .من واقعی رو میتونی وقتی ببینی که دارم آشپزی میکنم. هر چی می‌تونه باشه .  اگه چیزی باشه که تاحالا درستش نکرده باشم حسابی واسه انجامش هیجان دارم .عاشق درست کردن کوکی، انواع کیک‌های میوه‌ای‌ام هلو، پرتقال، لیمو، هویج..،اونجایی که موقع بریدن‌شون دست‌هات بوی تازگی و شیرینی می‌گیره و وقتی داغه دماغت رو نزدیکش می‌کنی و قلبت گرم می‌شه. میتونی من رو درحالی .. (به جز وقتی که ناراحتم ، درد دارم) در حال کتاب خوندن پیدا کنی ! من عاشق کتاب خوندنم. چه قدیمی و چه جدید . و چقدر وقتی تمامش می‌کنی ناراحت کنندست. انگار یه مدت با کلی آدم زندگی کردی و خوش گذروندی ولی الان.. تمام شده. و خب خدافظی برای من همیشه دردناک بوده.من واقعی رو میتونی در حال کاشتن گیاه و باغبونی کردن پیدا کنی ! من عاشق گل و گیاهم. کلا جون دادن به هر چیزی و خالق کردن برای من زیباست.از گذروندن در خانه لذت میبرم،پنجره رو نیمه باز میکنم تا بوی نم هوای بارونی امروز با بوی کتاب ها ادغام شود،از وقتی یادمه هوای بارونی با کتاب‌ها خوب جور در‌میاد،من به پتو و مبل راحتی و یه لیوان بزرگ چایی تعلق دارم.من واقعی رو وقتی ناراحتم میتونی توی تخت خواب پیدا کنی .‌ من به راحتی نمیتونم بخوابم . ولی وقتی ناراحتم هر جور که شده به هر زوری که شده باید بخوابم تا خوب بشم . وقتی بیدار بشم.. خیلی بهترم . من خوشحال رو میتونی وقتی پیدا کنی که یه کار مورد علاقم رو انجام داده باشم . مورد علاقه هام همیشه منو‌ خوشحال میکنم. مخصوصا وقت گذروندن با بهترین دوستم .اگه رویای تورو در پیش داشته باشم، جای خواب، یک کمای ابدی آرزو میکنم.صدای برخورد دونه‌های برف روی شیشه بخار کرده‌ی ماشین ،بوی قهوه ،‏بوی یه عطر آشنا ،‏گرمای دست‌ها.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 17:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه خیلی کوچیک برای شما</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-gceflvkq4s3b</link>
                <description>برای شما اعضای بدنم که با من بزرگ شدید و رشد کردید. با من قد کشیدید و بهم حیات هدیه کردید‌.برای شما ، قلبم،استخونم،شش های من و‌..تنها چیزی که میتونم بهتون بدم کلمه های ناچیز و افکار خودم هستند . فقط یه نامه کوچولو برای تشکر کردن .خیلی ممنونم که با من موندین. بهم نفس هدیه دادین . برای اینکه منو زنده نگه داشتید .برای اینکه توی این صعود بهم صدمه ای نزدی. اما حالا که دیگه تو متعلق به من نیستی .و من مالک تو نیستم . می‌خوام برای تو میراث قشنگی بسازم.قلب با تمام احمق بازی هات ، درد های بی موقع و سورناکت، بابت تمام عشق و توجه ای که نشون دادی متشکرم. متشکرم که بهم طعم عشق رو چشوندی . متشکرم که کاری کردی زندگی رو قشنگ تر از چیزی که هست ببینم . بهم یک زندگی نشون دادی با یک رنگ متفاوت و زیبا . غیر قابل لمس اما ظریف و تماشایی .ممنون از پانکراس که هیچوقت ازم نا امید نشد و منو توی این مسیر .. همراهی کرد.ممنونم که از ریه که بهم اجازه داد نفس بکشم . با طراوت و شاد بنظر برسم و راحت بدوم و..شما تا اینجا بهترین همراه های من بودید ولی حالا دیگه باید برید .چون من دارم میرم .میرم جایی که نمیتونم ازتون استفاده کنم. نیازی نیست نفس بکشم،نیازی نیست قلبم بتپه، مغزم دستور بده ، ستون فقراتم پیام ارسال کنه و..ولی به جای من .. اجساد بیشتری به شما نیاز دارن . برای اینکه بتونن باقی عمرشون رو بگذرونند.  زندگی های زیادی وجود داره که میتونید نجات بدید .  جسم های بی وجون زیادی وجود داره که میتونید بهشون جون بدین.و دیگه نیازی نیست نگرانم باشید . حال من اینجا خوبه.دیگه به اکسیژن نیست ندارم . من آزاد و رهام..اینکه به آب نیاز دارم دیگه هشدار نیست . چون من  آب هستم.دیگه به هوا نیاز ندارم چون هوا میشم.حالا من به تو رو برمیگردونم .روح شکننده ظریف عزیز که منظور معجزه ای ..چشم هاتو بازکن و ادامه بده چون هیچی تمام نشده .اسمتو نمی‌دونم. چهرت رو هرگز ندیدم ..                         اما من میدونم زندگی چه چیزی رو از تو دزدیده.نفست رو زمانی که ترسیدی بهت برمیگردونم. مراقبت باش که مبادا گم بشه. بخاطر تو قلبم نمی ایستد دوباره به عشق بر میگرده و توی قلب تو میکوبه.شش هام نفس می‌کشند و میتونی دوباره اونا روی توی آغوش خودت بگیری . با خیال راحت نفس بکشی و زندگی کنی .میتونی دوباره زندگی رو توی آغوش خودت داشته باشی .من میشم فرشته ای که مراقبت تو هست. میشم ستاره تو .برای آماده حیاتت..من در کنارتم تا بخشی از وجودم برای همیشه توی وجودت بدرخشه.  پردازش چیزی بغیر از تو، جزوی از امیال ذهنم نیست.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 16:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمای کهنه، تو شهر نو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88-we9niocnv9ne</link>
                <description>«دردونه یکی یدونه قلب من سلام. می‌دونم که این نامه رو نمیخونی . یعنی نمیتونی که بخوانی ولی من می‌نویسم برات چون ..شاید.. می‌خوام فکر کنم که هنوز هستی و من هنوزم کسی رو دارم که بتونم غم هام رو باهاش تقسیم کنم. آخه میدونی ؟ من بعد از تو خیلی تنها شدم. و کسایی هم که میتونم باهاشون درد و دل کنم. خودشون هزار تا مشکل و دغدغه دارن پس من نمی‌خوام که اونا هم بخاطر خودم ناراحت کنم. پس.. مثل بچه ها دوباره به سمت تو رو میارم چرا که اولین و آخرین کسی هستی که دارم. یا می‌خوام فکر کنم که دارم. عزیزدورم می‌دونم که از استعداد فوق العاده من توی ناراحت بودن مطلعی. ولی بعضی وقتا فرق می‌کنه. آدم ها جوری با من رفتار میکنند که انگار من قلب ندارم . اونا قلب منو مثل یک گنجشک که زخمی و ترسیده ست زیر پا له میکنن. و حتی لحظه ای .. فقط یک لحظه .. به این فکر نمیکنن که این کار چه بلایی به سر من میاره. در حقیقت تنها کسی که بهم اهمیت میداد تو بودی . متوجه پدیداومدن سایه غم و اندوه روی صورتم هستم . و متاسفانه متوجه این هستم قلبم چطوری داره له میشه . مغز من، یه درخت همگانیه و آدمای رهگذر، یه مشت عشق یادگاری نوشتن، با چاقوهای پهن و تیز.از همه این ها که بگذریم . چقدر جای خالی تو زشت و ناجوره. شبیه نقاشی هایه که وقتی ناراحت و بی حوصلم میکشم . همونقدر بهم ریخته و درهم. بعضی اوقات به چیز های که برام گذاشتی نگاه میکنم. و با خودم زیر لب میگم:«یعنی خواب نبود؟» اون ها تنها چیز های هستند که باعث میشن باور کنم تو واقعی بودی ! صرفا جهت سلام به دوست عشق لندنم. تو اینقدر زیبا و رویایی بودی که نمیتونم باور کنم توهم نزنم . همه داستان ها پایان خوشی ندارن. مخصوصا اونایی که افسانه نیستند . تو منو از تنهاییم کشیدی بیرون و بهم نوشیدنی تعارف کردی . بهم یه سرخوشی ساعتی دادی و با بودنت یک سرمستی جاودانه و همیشگی . جزییاتم رو به خاطر سپردی و دوستم داشتی . وقتی که مردم میگن به عشق اعتقادی ندارن. احساس واقعی بودن ندارم. انگار که وجود ندارم . آخه من نمونه تمام و کمال یک عاشق بداقبالم.»تو مثل چشم های ونگوگ زیبایی.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 16:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نم گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-rgtrbhteuevw</link>
                <description>بدنم هیستریک وار می‌لرزد و چشمانم میزبان اشک های مزاحم است. نفسم‌ بریده بریده بیرون می آید و به درستی نمیتوانم نفسم بکشم. با چشمان اشک آلود به تو نگاه میکنم. و تمام این ها بی صداست تا صدای من تو را از خوب نازنینت بیدار نکند .چشمانت را باز کردی و با لبخند محو و کم جونی گفتی:«خواب دیدی مردم؟»بغضم پر صدا می‌ترکد و خودم را داخل بغلت می اندازم. مالکانه بدنت را چنگ میزنم گویی میخواهم تو را از چیزی خوف ناک نجات دهم. سرم را در گردنت فرو میکنم و لرزان نفس میکشم.نمیتوانم به درستی نفس بکشم و تو میدانی من چقدر روی تو حساسم. با زور مرا از خودت جدا می‌کنی و قرص های آرام بخش را به خوردم میدهی و من مثل همیشه اطاعت میکنم و هرکاری که میگویی انجام میدهم.مرا در بغل خودت گرفتی و با محبت گفتی:«پرنده کوچولوی من .فقط یک خواب بود. من که واقعا نمردم »هنوز هم ناآرامم و تو سعی در آرام کردنم داری. نمیدانم چقدر طول کشید ..نیم ساعت؟ یک ساعت؟دو ساعت؟چند ساعت؟ هرچه .مهم آن است که من بالاخره آرام شدم. صدایت کمی غمگین و خسته است..«هیچکس تا حالا اینقدر دوستم نداشته. هیچ کس تاحالا از تصور نبودنم به این حال نیوفته.فکر نمیکنم لیاقت این عشق و توجه رو داشته باشم  » صدایت کم کم تحلیل میرود و تبدیل به یک زمزمه نامفهوم می‌شود . با دست و پاهای کریخت شده بی جون دستم را بالا می آوردم و به کمرت چنگ میزنم میخواهم سرم را عقب بکشم تا بتونم صورتت را ببینم .اما تو این اجازه را نمیدهی و سرم را محکم تر در گردنت فرو می‌بری. صدایت محزون تر میشود و باعث میشود دلم بیشتر بخواهد صورتت را ببینم .«نمیدونم از کجا یهویی پیدات شد . نمی‌دونم چرا منه بد اخلاق رو‌ تحمل کردی . نمی‌دونم چطوری خودت رو توی زندگیم جا کردی. »زمزمه وار و آرام گفتی :«خودت رو توی قلبم جا کردی»انگار همه چیز درموردت برام دوست داشتنیه، حتی چیزایی که نمی‌تونم درکشون کنم.دستت ملایم و نرم روی کمرم حرکت میکند . خواب آلودگی به سراغم آمده و می‌خواهد مرا از رویای زیبا و دلنشینم بیرون بندازه. ولی نمید هیچ وقت .. این رویای شیرین را رها نمیکنم .  گفتی:«فکر کنم منم دارم به مرض تو‌ دچار میشم . نمیخوام بری .نمیخوام حتی یک لحظه هم اینجا نباشی .به محبت هات،مهربونی هات،غر زدن هات،تنبل بازی هات،به وجودت توی این خونه عادت کردم .نمیخوام بری .»مرا مالکانه و محکم به خودت فشار دادی و با خشونت بیشتری مشغول نوازش کردنم شدی .قلبم پر از هیاهو شد .در آن چنان پایکوبی به پا شد که اگر میتوانستی آن را ببینی حض میکردی . پروانه ها در شکمم اوج گرفتند و زیاد تر شدند .رنگ آنها به طرز عجیبی براق تر شده بود.و با هر بال زدنی از آنها گرد طلایی رنگی می‌ریخت . چشمانم‌ آروم آروم روی هم افتاد و همزمان قطره اشکی از چشمانم پایین چکید. صدایت دستورانه و محکم تر شد ولی تنها من می‌دانستم که پشت این لحن محکم و خشن..تنها یک پسربچه آسیب دیده مهربان است. پشت این همه خشونت و تندخویی یک پسر بچه مظلوم و باعاطفه قایم شده بود . نمی‌خواستی کسی بهت آسیب بزند .نمی‌خواستی دیگر شکست بخوری .نمی‌خواستی چیز های که از نو ، از صفر، ساختی ویران شود . نمی‌خواستی کسی نزدیک بیاید و با تو خو بگیرد . آخر عزیز جانم اگر من تو را نشناسم که باید بمیرم .«اصلا حق هم نداری بری .‌مگه دست خودته؟ من بخوام هم نمیتونم تو رو ول کنم . میری یه کاری دست خودت میدی دست از پا دراز تر بر میکردی پیش من. بخوام هم افتادی گردنم نخوام هم افتادی گردنم . دیگه خودتو انداختی گردنم بخوام هم نمیتونم ولت کنم»لبخندی بی جون روی لبم از این خواستن زیرزیرکی و خاله خرسی می‌نشیند .صدایت..ملایم تر می شود و مهربانانه تر..ولی چشم هایم.. چشم های لعنتی ام.. یاری نمیکند و خواب مرا با خود می‌برد..آنِ منی...کجا رَوی؟</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 20:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرد و غبار. . .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-zntnyo14wi2z</link>
                <description> اظهارت هیولا ها باعث دردم میشود . خورد و خاکشیرم می‌کند . آینه بهم نگاه میکرد و سوال میپرسد:«برای امروز چه کار کرده ای؟ کارمفید و مثبتی انجام داده ای؟» لب هایم را جلو میدهم و موهایم را کنار میزنم و بیخیال و متکبرانه میگویم:«چرا باید کار مفید برای یک دنیای بی ارزشی که هیچی ازش نمونده، انجام بدم ؟» اینه جوابم را نمی‌دهد.انگار که ناراحت شده! ولی متعجبم که از چی ..! تصویر روبرویم گنگ و مات شده.انگار که عینک زده ام و عینکم کثیف شده است. ثانیه ها به ساعت ها تبدیل می‌شود و ساعت ها به دقیقه ها .گربه خیابانی با بی خیالی در خانه پرسه میزد و دنبال چیزی میگردد تا شکم بی چاره اش را سیر کند . سگ روبرویم سیاه و سفید است. و خیلی هم ترسو و گمانم  از گربه در خانه میترسد که آمده است پیش من و با صدای کوچک «میو»گربه هربار از جا می‌پرد.مزخرف است.سگ ها مزخرفن. کلمات از فارسی به عربی تغییر می‌کنند و شروع به رقص و آواز خواندن میکنند و کلمات زیبای فارسی به کلمات منزجر کننده عربی تغییر می‌کند و باعث میشود چشمانم تار تر شوند. مواد غذایی یخچالم سال هاست که استفاده نشده اند و بی افتضاح آن چشمانم را تار تر و تار تر میکند تا جایی که چشمانم به سوزش وحشتناکی می افتد.دلش نمیخواست بمیرد؛  زندگی خوب بود ، خورشید داغ بود  اما آدمها چه؟خورشید با قلب یخی اش بهم لبخندی هدیه داد و منم سعی کردم چیزی شبیه لبخند به اون تحویل دهم ولی حقیقت این بود که بیشتر شبیه یک دهن کجی مسخره بود . خورشید حال چشمانم را بهتر کرد و پوست تنم را تیره و گرم تر کرد. از گردنم پایین تر رفت و پوستم را نوازش کرد. قلبم را گرم کرد و من دوباره یاد تو افتادم .اما اینبار لبخند زدم .نمیدانم چرا.فقط میدانم دیگر بابت نبود تو ناراحت نبودم . امشب همه چیز عجیب شده بود . . .دستی گردنم را به تندی می‌چرخاند و گمانم که گردنم میشکند ولی به طرز عجیبی حس خوشایندی بایت چرخاندنش داشتم . اینه صدایم میزد و من با نیش باز به سراغش میروم ولی با دیدن گربه خیابانی مشکی رنگ که بهم زل زده است .از حرکت ایستادم. چشمانش بزق میزد و به طور اسرار آمیزی نگام میکند.  و احتمالا قلبم از هیجان خواهد ایستاد. و صدای آینه رو به خاموشی می‌رفت. . .ما دوباره سبز می‌شویم، در اوجِ آوارگی.خورشید از میان برداشته میشود و ماه جای خودش را به او می‌دهد .گربه حرکت میکند و من هم بی اختیار به دنبال او میروم. هر چه بیشتر به دنبال گربه میروم قلبم تند تر میکوبد. و نفسم نامنظم تر میشود . نه از ترس.نه هیجانی که داشت دیوانه ام میکرد ! صدای خنده های غیر آشنایی را می شنوم. صدای خنده زن هایی.با جلو تر رفتن آن خانم را دیدم .یکی از آنها با آب و تاب در حال تعریف کردن بود و بنظر من متکبر بنظر می‌رسید.البته این فقط نظر من است و ممکن است درست هم نباشد.ولی به هرحال ... حدودا شش یا هفت نفری بودند .و بنظر جمع کسل کننده و مزخرفی داشتند و از قرار معلوم بساط غیبت هم بار گذاشته بودند.لباس هایشان مال عهد بوق بود اما قشنگ بود ولی به موبایل های آخرین مدلشان نمیخورد. زیر لب متحیرزمزمه کردم«یعنی اسپری اسم هم دارند هم دارند؟» و بعدش به خودم گفتم :«نه احمق اسپری اسم فقط برای پولدارهاست» وبعد از خود راضی و خشنود به راهی که نمی‌دانستم به کجا ختم میشد ادامه دادم.غمگینت خواهند کرد؛
بسیار غمگین .
آن وقت حتما مرا به یاد خواهی آورد !
</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 00:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح ازت بیدار شدم. میشه تعبیرتو بهم بگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C-y4bsvippxcwo</link>
                <description>دیشب هراسان از خواب پریدم.گویی در خواب دیو دوسری را دیده بودم که قصد یک لقمه چپ کردن مرا داشت.ولی من در خواب دیوی ندیده بودم.تو را دیده بودم .برای همین بود که نمیتونستم درست نفس بکشم.من آسم نداشتم.من مبتلا به مریضی شده بودم که علاج نداشت و من مبتلا بودم به آن تا وقتی که زمان مرگم فرا رسد. قلب تند تند به قفسه سینه ام میکوبید . و دوباره قلب دردم شروع شد بود و راه چاره آن تنها یک قرص زیر زبانی بود .عشق تو به سرعت مرا مبتلای خودش کرد . تمام بدنم را به این مرض گرفتار شد و به سرعت دچار عفونت شد. از نشانه هایش باید می‌فهمیدم که به چه مرضی گرفتار شدم. اول از شکمم شروع شد . در آن پر از پروانه های رنگارنگ شد . آنقدر خوش رنگ و زیبا که حض میکردی از آن همه رنگ های درخشان و چشم نوازش. بعد از آن . نوبت به تخیل رسید .که همیشه و هرجا با من بود .انگار که قصد دیوانه کردن مرا داشت. هر وقت هم که می‌رفتی به همراهت می آمد و من هم چاره ای نداشتم جز اینکه بگویم :«برو، تخیلم به همراهت.» و هزار نشانه های عجیب غریب دیگری که به آنان توجه نکردم .اصلا چه اهمیتی داشت ؟ قلب من با بودن کنار تو خوش بود . اصلا بهم دورغ بگو .بذار احمقانه لبخند بزنم و گریه هامو برای بعد نگه دارم . بهم از پشت خنجر بزن و بزار که اون جای زخم رو برای همیشه به یادگار نگه دارم .بهم زخم بزن .آنچنان قوی که هیچ‌ وقت از از روی بدنم پاک نشود.بزار از تو چیزی به یادگار داشته باشم .بزار بخشی از تو در وجودم باقی بمونه . ولی الان که تو نیستی . هیچ چیز برای من معنای نداره.بازی با کلمات دیگه برایم خوشایند نیست و طراحی های من بی رنگ و بی روح شده .درست مانند چشم های تو . چشم هایم بی فروغ و تیره شده.‌ به بد گرفتاری اسیر شدم.کاش هیچ وقت از من دفاع نمی‌کردی .کاش هیچ وقت حامی نبودی .کاش هیچ وقت حرف های قشنگ و دلنشینی که قلبم را به اعماق اقیانوس ها میبرد و دفن میکرد به من نمیزدی  . عزیز دور من. ای کاش میتونستم این فاصله را تمام کنم و دوباره خودم را به آغوش گرم و پر مهرت فرو ببرم .جوری بغلت کنم، جوری محکم و با شدت که در بدن تو فرو برم .برم توی قلبت و تا همیشه اونجا بمونم . بعد از بلند شدن از تخت خواب .چند ساعتی رو به شهر خلوت و بی سروصدا خیره شدم .همونجا نشستم و فکر کردم به تو ،تو،تو،تو،تو و فقط تو .ولی به این بسنده نکردم.بلند شدم و شروع به کشیدن تصویرت کردم. همه چیز را دقیق کشیدم.همه چیز را به اندازه کشیدم .همه چیز را درست شبیه صورت خودت کشیدم. و باز هم مات و مبهوت به صورت تو موندم و فکر کردم به تو ،تو،تو،تو،تو،تو ولی باز هم کافی نبود . باید یک چیز واقعی تر میداشتم .ولی حیف که وجود مردانه تو محروم بودم . و در آخر ..شاید چهار و پنج صبح خوابیدم..</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 16:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-pgvyftpwyxex</link>
                <description>اگر رنگ بودم .احتمالا از بدو تولد تا نوجوانی ام طوسی میشدم .بی رنگ و بی روح و بی حالت .ولی وقتی در زندگی من پا گذاشتی ..من یک رنگ نه چند رنگ شدم و به دست تو یک رنگ جدید خلق میشد .میشدم همان رنگی که برای بدست آوردش باید هزارن رنگ قاطی کرد تا جان ببخشد به بوم بی رنگ و روح و نوید زندگی بخش بدهد .اگر نقاش بودم .تو رو هزاران بار در روز میکشیدم . اینقدر میکشیدم که کل خانه از صورت زیبا و دیدنی است پر شود .تا که صورتت جان ببخشد به خانه بی رنگ و روحم .جان ببخشد به قلب و زندگی ام.به روحم.به جسم تکیده ام .به چشمان بی حالت و پف آلودم.لبخند ببخشد به لبم. و می‌توانستم به عنوان بخاری هم ازش استفاده کنم تا قلبم را گرم کند. ولی نه فقط قلبم. تمام زندگیم.هرچیزی که دارم و ندارم. تو را بهترین آثار هنری خودم می نامیدم.و هر روز دوباره و دوباره و دوباره خلقت میکردم. رنگ میپاشیدم به بوم تا لبخندت را خلق کنم.‏به من نگو مراقب خودت باش، خودت پاشو بیا مراقبم باش.اگر حیوان بودم .یک گربه کوچولوی سریش میشدم. هرجا که می‌رفتی دنبالت می‌آمدم و خودم را به تو میچسباندم و به این توجه نمی‌کردم که از من(گربه)خوشت نمی آید .اینقدر به تو میچسباندم تا بالاخره در دلت جای پیدا کنم . ولی نه هرجای من آن قلب سرخ و زیبایت رو میخواستم میخواستم جایی در میان قلبت پنهان شوم میخواستم با رگ هایت سفر کنم‌.میخواستم کل بدنت را در بربگیرم و همسفر شوم با خون در بدنت. اگر یک توریست بودم سفر میکردم به اعماق وجودت‌. به تاریکی های درونت. و مهم نیست که چقدر زشت و کثیف می بود. خدای من ! تو حتی با آن تاریکی ها چنان زیبایی که چشمانم از این همه زیبایی به درد آمده .قلبم .قلبم..چه بلایی به سر قلبم آمده؟ چه بلایی به سرم آوردی ؟ من که اینطور نبودم! اینقدر سر به هوا و بازیگوش نبودم . تو مرا شبیه خرگوشی کردی که مدام در حال بازیگوشی است .ولی ای کاش اجازه میدادی که این خرگوش کمی هم در مغز و قلبت بازیگوشی کند.میخواهم تا آخر عمر اینجا باشم .میخواهم بهت خیره بشم .میخواهم پیش تو باشم.نمیخواهم بروم‌.کسی جز تو توجه مرا جلب نمی‌کردند و برایم زیبا و جالب نیست .من شخص دیگری هم نمی‌خواهم .من تورا میخواهم.فقط و فقط توهیچ روزی قرار نیست دست از دوست داشتنت بردارم.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 17:12:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمیق ترین معنایِ زندگی منی؛🩶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C%F0%9F%A9%B6-a53lb0xdyytw</link>
                <description>از همه چیز خسته ام عزیزم .لطفا پذیرای آشفتگی من باش.اشفتگی که خودت ان را به وجود اوردی !              نمی‌خواهم باهام مهربون باشی .                                   نمی‌خواهم باهات صمیمی بشوم.که اگر بشوم منو مثل یک شکوفه ای که هنوز گل نداده رها خواهی کرد .منو توی کابوس هام رها میکنی و میگذاری انها منو ببلعند و تاریکی بی انتهایی منو فرا بگیرد ...                                   قلب من بی طاقت شنیدن صدای توست و با شنیدن صدای تو ..می‌تواند پر از شادی شود و در ان جشن و پایکوبی راه بیوفتد .شکم من پر از پروانه های زیبای خوش رنگ در حال رقص میشه .که با حرکت زیبای بال هاشون میتونی به این پی ببری که چقدر در دل من جای پیدا کردی و چقدر عزیز و بزرگواری..مرا باز گردان  به جایی که بودم‌ام، پیش از دیدارت سپس، سفر کن.دنیا بی تو رنگ های درخشان و زیبایش را به من نشان نمی‌دهد .اینقدر عزیز و دوست داشتنی هستی که او هم بخاطر تو با من قهر کرده است !                                آخر اینقدر مهربان و دلسوزی که قلب من گنجایش این همه زیبایی را ندارد.چطور میتوانم از بخشندگی های بی نهایت تو سخن بگویم! آخر زبان من از این همه قاصر است! عزیزم به من بگو .با من سخن بگو از همه چیز که دلم میخواهد فقط به ترانه ملایم و شیرین صدایت گوش‌کنم.به چشم های زیبا و مشکی بی انتهایت نگاه کنم .مردم هنوز این راز را نمی‌دانند نه؟اینکه میشود در چشم هایت گم‌ شود را میگویم! نگران نشو عزیزجانم اگر بخواهم از از تمام ویژگی هایت بگویم که مردم نمیگذراند تو زنده بمانی .اگر مردم می‌دانستند که با آن چشم ها چه بلایی به سرم آورده ای مجازاتت که حبس ابد بود ..                                      دوستت دارم .آنقدر دوستت دارم که میگذارم برویی.میگذارم برویی آن بیرون ..در آن دنیای خطرناک و پر هیاهو ..میان دزد های دلفریب و خوش برو رو‌... میگذارم برویی و خوشحال باشی و قلب مرا با خوشحالی خودت پر از شادی کنی ..وقتی که تو‌ خوشحال باشی  دختر جانت هم خوشحال است!      مهم نیست اگر با دخترت نباشی .دخترت فقط خوشحالی تو را میخواهد..دوستت دارم، آن‌قدر دوستت دارم که نمی‌توانم ازت بگذرم می‌فهمی؟ گاهی آن‌قدر دلم می‌خواهد تو را ببینم که خشم عشق می‌خواهد من را دیوانه‌ام کند.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 23:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکی که راه رفتن در اون حس زنده بودن به من میداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-du6pnuwrthkw</link>
                <description>ابیگل درهم و بی حس راه می‌رفت ...او امروز یک غول را شکست داده بود ولی شاید..حتی خوشحال هم نشده بود .او احساس خستگی بیش از حدی میکرد و بنظر خودش هم این طبیعی نبود .البته او از هفت صبح تا به حال بیدار بود ولی احساس خستگی که میکرد ناشی از خوب آلودگی نبود او..فقط..حتی نمی‌دانست مشکلش کجاست بادی که به صورتش میخورد را دوست داشت ،یادش افتاد به وقتی که درک نمی‌کرد چرا آدم ها دوست دارند پرواز کنند،اول باری که دلش همچین چیزای را خواست وقتی بود که دوست داشت باد را لا به لای موهایش حس‌کند، با شدت بسیار زیاد .دوست داشت صورتش یخ بزند و موهای کوتاهش به این طرف و آن طرف پراکنده شونددوست داشت با دست هایش چیزی های زیادی را لمس کند ،از بچگی علاقه زیادی به خاک داشت فکر میکرد اگر زیادی خاک را لمس کند زیر انگشتانش گیاه رشد میکرد و او میتواند آن گیاه را همه جا داشته باشد.اگه من نه،پس کی؟او به نقاش مورد علاقه اش فکر میکرد ،به اینکه چهره تیسوت چقدر او را یاد هیتلر می اندازد،به اثر های زیادی او فکر میکرد و با یاد آن نقاشی ها لبخند ناخواسته ای روی لبش ظاهر میشد ، ولی تنها چیزی که او میکشید هیولا ها بودند. به هرحال او لذت غیر قابل وصوفی از آن شاهکار ها میبرد .و همچنان او عاشق کتاب ها بود عاشق دنیای میشد توی آن غرق شویی بی هیچ محدودیتی ..کتاب تو را در داخل خود میکشد و تو درگیر چیزی های می شوی که عجیب و حس خوشایند و لطیفی دارند مثل یک باد خنک در تابستان گرم و طاقت فرسا .....</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 19:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوال نامه این هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-gg5mcnvr4r2x</link>
                <description>خودم را روی تخت میدازم و به اتفاق های گوناگون هفته فکر میکنم ،به تمام شکست ها..به هفته سختی که داشته ام.احساس های بد و مزخرفی که بهم احساس ناکافی بودن میداد.. احساس یک عروسک خراب بودن..مثل اینکه تو دست و پا داشته باشی اما سر نداشته باشی و خب این..یه نقصه و فکر نمیکنم بتونیم بگیم این زیباست ،اگر روراست باشیم هیچ وقت درک نکردم که بعضی ها چطوری چیزای زشت را زیبا می نامند و بهشون میگن قشنگ ! درحالی که فقط احساس ناکافی بودن به اون شخص میده ولی احساسی که من تجربه کردم ناشی از یک شکست عمیق بود که وقتی ان را شنیدم همان لحظه احساس کردم که قلبم یخ کرده است،چشمانم تر شدند و بدنم سرد و بی حس به طوری که احساس کردم برای لحظه ای مرده ام .نگاهم به سقف پر ستاره دوخته شده بود و ذهنم به هزاران جا سرک میکشید ..به دوست های که واقعا دوست نبودند،به عزیز های که که دیگر عزیز نبودند به افرادی که دوستشان داشتم و چه ساده از چشمم افتادن..شب بر یاد آنان بخیر که در وجودمان گل هایی به زیبایی رنگین کمان کاشتند و بی مراقبت رهایشان کردند؛احساس گرم های که روی گونه ام میکنم بهم میگوید که زیاده روی کردم ولی واقعا می‌خوام بهش ادامه بدم ،دوست دارم تمام دردهای که کشیدم را شرح دهم ولی حیف که حتی طرز بیان کردنش هم نمیدانم!مثل احساس سقوط ..وقتی که چشم هایت از وحشت گشاد شده اند و می‌دانی که راه نجاتی نیست در هر حال تو خواهی مرد تقلا فایده ای ندارد .و اون سکوت،اون احساس سردی ،اون درد،اون تپش قلب.      همه و همه رو میتوانم برای وقتی که آن خبر را شنیدم توصیف کنم،عذاب آور و شوکه کننده اجازه بده بیشتر از احوال این هفته شرح دهم تا بهتر درکم کنی رفیق                                                            احساس سقوط و بهت زدگی که تجربه می‌کنی ناآشنا و غم انگیزه..احساس ناکافی بودن،خنگ بودن. احمق بودنمن اخیرا بشدت آدم شکننده و به تار مویی وصلم، لطفا در برخورد رفتار با من نهایت دقت را داشته باشید؛اگر در چیزی استعداد یا مهارت نداشته باشی ،به مراتب غمگین تر میشویی به طوری که گم میشی و تنها راه فرار از این احساس فقط و فقط خوابه ..یادم میآید وقتی که آمدم به خانه فقط دلم میخواست بخوابم پس با همان لباس ها برخلاف همیشه که به پیامک هایم توجه میکردم آنها را رها کردم و خوابیدن چون تنها راه فرار من همین بود..‏از انسان بودن و تمام احساسات خوب و بدش خسته بود؛ می‌خواست خود را جایی جا بگذارد و برود در اقیانوسی دور‌ حل شود.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 18:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب احمقم برای تو،اونو قبول می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%88-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-fvulzgqjnis6</link>
                <description>لب هام با یاد تو کش میان و چشم هام برق میزنند،از اینکه قرار دوباره ببینمت احساس شادی و سرمستی میکنم،تو منو اونجای میبری که شراب هم نمیبرد.         به چشم های مشکی ،موهای که لا به لای آن تارهای سفید است فکر میکنم و قلبم پر از شادی میشهبا یاد تو تمام شب رو ذوق میکنم و میخندم و خوشحالم ،به عکس هات نگاه میکنم،به عکس هامون و تو رو میبنم که میخندی و خوشحالی ..به چینی که وقتی میخندی گوشه چشمت میوفته فکر میکنم ،و با خودم میگم ..یه آدم چقدر می‌تونه زیبا باشه؟چقدر دوست داشتنی و دلچسب ؟مثل بستنی توی زمستون، مثل قطره های بارون که روی سر و صورتت میریزه، مثل هر حس قشنگی که تاحالا داشتم!شاید باید قلبم رو بندازم دور..اگه بخوام تو رو توصیف میکنم میتونم صدها کلمه راجب تو بنویسم،راجب اینکه بعضی وقتا واقعا دلم رو می‌کشی،بهم عشق میورزی،وقتی بهت نیاز دارم آغوشت رو به روم باز میکنی و میگی «هی،ما از پسش بر میایم»،تو با کارهات،رفتارهات زیبایی نه با قیافت یا هیکلتباعث میشی خودم رو دوست داشته باشم و این زیباست..احساسی که تو میتونی بهم بدی رو هیچ کس دیگه ای نمیتونه بهم بده و این خیلی زیبا و منحصر به فرده!. . .اما..تو بهم اسیب میزنی و به این معنیه که ..باید ماری جوانای جوانای عزیزم رو ترک کنم،اما چطوری میتونم ترکت کنم؟تو باعث میشی از زمین جدا بشم و جسمم سبک و روحم آزاد بشه،پس چطوری باید دست بردارم از تو ؟چطوری میتونم این دوری رو تحمل کنم؟این سخت و طاقت فرساست ،منم آدم دوری از ماری جوانا نیس قرصتم پس کلی خودم رو توجیح میکنم و بهانه میارم تا خودم رو قانع کنم،ولی در نهایت..می‌دونم که باید ماری جوانا رو ترک کنم،اینکارو میکنم..چون که...خب..پس خودم چی؟حتی تو هم به فکر من نیستی مدام درگیر چیز های دیگه ای پس کی به فکر منه؟کی منو دوست داره؟...ولی هنوزم قلبم برای تو هست و برای همیشه میمونه،میدونم که دیگه کسی رو نمیتونم عین تو دوست داشته باشم..و عاشقش باشم از اعماق وجودم..ولی امیدوارم درک کنی که رفتنم مصلحتی نیست من مجبورم ،بخاطرخودم!برای تو باشه،دیگه لازمش ندارم اون همینطوریش هم فقط برای تو و به امید تو میتپه!?</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 00:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود بی جود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%AF-cijjgj5yryia</link>
                <description> گیر کردم ،اینجا تاریک و تنگ است ..احساس خفگی زیادی میکنم..و به سختی میتوانم نفس بکشم ..گیج و بی حواسم ،و با خودم می‌گویم من کجام؟چطوری سر از اینجا دراوردم ؟کجا گیر کردم؟ مرور میکنم..سعی میکنم به یاد آوردم که کجام؟اخرین بار کجا بودم..؟                                     ...  صدای جر و بحث مامان و بابا دوباره بلند شد ،شدید تر از قبل ..خشمگین تر..نفرت انگیزتر ، همیشه از صدای دعوا و کتک کاری آنها متنفر بودم و تا ساعت ها مرا غمگین و ناراحت میکرد.صد البته که دعوای آنها به خودشان مربوط است اما تا زمانی که موجب اختلال آرامش من نشه.. صدای شکستن میاد و سرم را بیشتر در بالشت فرو میکنم،یادم می آید که تکلیفم را ننوشتم،مطعنم که روی هم تلمبار شده ان..ولی حوصله نوشته آنها را ندارم .ترجیح میدم بابتش ازم کم بشه..                                     ...گاهی باید به اعماق وجود خودت بری تا بتونی مشکلاتتو حل کنی. یادم‌ می آید که میخواستم برای جانسن نامه بنویسم،مثل همیشه ..دوست عزیزم که بخاطر عوض شدن شهرش تبدیل به یک دوست مکاتبه ای شده،ولی با این حال ما هنوزم به همون شدت با هم دوستیم!«جانسن عزیزم                                                         سلام ،دلم برات اندازه جوراب مورچه شده.دل توی دلم نیست تا تابستون بشه و بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم و اون وقت میتونم اون‌ چشمای براق مشکیت رو از نزدیک ببینم..جانسن مگه نباید همه چیز رو به بچه ها نگفت ؟پس چرا همه چیز رو به من اینقدر زود گفتن؟                                                                      میدونی فکر میکردم هیجده سالگی خیلی خاص باشه ولی الان میبنم که هیچ چیز خاصی نیست ،یعنی من تمام عمرم رو منتظر این روز بودم ،فکر میکردم کمی هیجان انگیز تر باشه ،یا باشکوه تر ولی هیچکی حتی یادش نبود ..!   »                                      ... اگه نمی‌تونم دوستت باشم، حداقل بذار یادگاری نگهت دارم.همه چیز را مرور کردم ،و حالا احساس میکنم ..در خودم گیر کردم ...خلا بزرگی که درون من است..انگار که اصلا وجود ندارم ..احساس میکنم یک شخصیت تخیلی هستم در دستان یک نویسنده تازکار و بی رحم که بی رحمانه بهم ضربه میزد فقط برای اینکه یک..تنوع و جذابیتی به داستان خودش بدهد!             در احساس عروسک بودن‌ میکنم در دستان یک کودک که هرکاری می‌خواد باهام میکند،چشم هایم را در میآورد..موهایم را میکشد..و نوازش های خشنی که بنظر خودش ملایم و ..مهربانست..یکم دیر ولی تازه فهمیدم برای رفع یا حتی فهمیدن چیزهای ..باید ..خودم را دنبال..در وجود خودم بگردم..نه دیگران را</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 19:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای پاییزی من ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-d2jygoylamdh</link>
                <description>اکتبر8«عزیزم؟ نامه هایم به دست تو می‌رسید ؟پس چرا هرچی بیشتر منتظر تو میمانم جواب کمتری میگیرم!      دوست عزیزم لطفاً منو تحمل کن که جز تو کسی رو ندارم ،میدونم که از دست من خسته شدی ،میدونم که دیگه صبر تو سر اومده ،میدونم که دیگه همون دختر روز های اول نیستم!                                             ولی این دلیل نمیشه که از تو دست بکشم ،هرچند که تو خیلی وقته منو کنار گذاشتی ،ولی راستش هنوزم بهت فکر میکنم عزیزمهربان و زیبا .به چشم هات فکر میکنم ،به اخلاقت که گاهی بهم می‌ریخت .ساعت ها و ساعت ها و یهو به خودم میام و میبنم کاغذ بی رنگ روی روبروم از تصویر صورت زیبای تو پر شده!                 دلم خیلی برات تنگ شده ،میشه جواب منو بدی ؟»غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست ....اکتبر16دیروز که در حال رفتن به خونه بودم ،اروم آروم قدم برمیداشتم و چشم هایم را بسته بودم .از هوای پاییزی لذت می‌بردم و هدف هام فکر میکردم و برای اونا برنامه ریزی میکردم ،البته! من آدم کارهای حساب شده نیستم،نمیتونم طبق برنامه پیش برم و می‌دونم که فقط به اندازه یک فکر میمونه ولی..حتی فکرش هم لذت بخشه..به روابط اجتماعی خوبی که نداشتم فکر میکردم ،به اینکه چقدر ارتباط گرفتن با آدما برام سخته ..به اینکه چقدر خوشحالم که غول های که مانعم می شدند رو کشتم ..از نوازش باد ملایم روی پوست یخ زده گونه ام لذت می‌بردم و بی دلیل آسوده و سرمست بودم ،البته هنوزم نتونستم راز چگونه در لحظه زیستن رو پیدا کنم !...اکتبر27«دفتر خاطرات عزیزم.                                              دارم سخت میگذرونم ولی ادامه میدم ،میدونم که اوضاع ها قرار نیست همیشه بر وقف مراد بگذره پس چاره ای جز ادامه نیست ..                                          به چیزهای مختلف ساعت ها فکر میکنم و به خودم میام و میبنم ساعت ها گذشته .هرجا که باشم به سراغ من میان و جزیی از زندگی من شدن توی اتاق،کتابخونه،اشپزخونه،مرکز خرید ،ماشین،رستوران..     ولی خودم هم بهشون اجازه و راه میدم ! اغلب غمگینم میکنند ولی دوستشون دارن ..بوی‌ یه عطر قدیمی سرد رو میدن از یک کیلومتری اونا بوشون رو حس می‌کنید و عاشقشون میشی ،همه چیز های خوشبو رو‌ دوست دارن ..احتمالا باید تصویر قهویی و گرمی داشته باشند...احساس لطیف و ظریفی دارن و ولی با یک بند پاره میشن..دوستت دارم، با اینکه منو نمیشناسی بهرحال من میخوامت.</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 17:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هوا اول صبح سخت هوایت کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-myxm7ibh2vmg</link>
                <description>من تو رو به خاطر دارم ،با بوی عطر دلپذیر و سردت!         با صدای بم و کلفتت،با موهای تیره و پرشتت،با تیپ و استایل کلاسیکت،با کتاب های فلسفی و عجیبت،با خونه بهم ریخته و بروز ات،با غذا های بی مزه و بی رنگ...با اینکه رفته ای اما هنوزم به تو فکر میکنم ،ساعت ها راجب تو فکر میکنم و نبودت بعد از سال ها اذیتم میکند ،هنوزم به رفتن تو عادت نکرده ام ،هنوزم وقتی به خونه میایم صدایت میزنم و با نشنیدن جواب تازه یادم میوفتاد که تو خیلی وقت هست که رفته ای من هم خیلی وقت است که تنهام...نبود تو آراز دهنده و تلخ است ولی جسم مرا نمی‌کشد پس من هر روز از اعماق وجودم آرام آرام میمیرم،زهر نبودنت از گلوی پر بغضم به به کل بدنم میرود و قلبم بی جان تر از همیشه می تپد..شبیه یک کابوس تکراری و زجر آور است ..به باغ کوچولوی دو نفرمان رفتم ..ولی آنجا هم نبودی ..انگار که گمشده ای و من احمقانه امید دارم که تو برگردی ..به گیاه ها ،گل ها،درخت های نگاه میکنم که با هم کاشته ای و حالا آنها قد کشیده اند ولی تو هنوز نیامده ای و خبری ازت نیست ..البته میدانم کجا ملاقاتت کنم و با تو حرف بزنم ولی از من نخواه که باور کنم رفتن تو بی بازگشت استتو هرگز نرفته ای از قلبم پس ..با این حال که میدانم رفتن تو بی بازگشت است ..بازم در این بی کسی ها و تنهایی ها به تو امید دارم!شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی </description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 18:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باله..رقص زیبا ولی دردناک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62066901/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-m457uqgf6z2l</link>
                <description>نشسته بود و با حسرت به دختر های در حال رقص نگاه میکرد ..هر چقدر هم سعی می‌کرد نمی‌توانست مثل آنها برقصد ..باله تمرین های سخت و زیادی میخواست که او توانش را نداشت ‌....باله را همیشه دوست داشت ،رقص سختی که از اعماق قلبش عاشقش بود !خیلی ظریف و زیبا بنظر می‌رسید ...ولی سخت..پا درد های شدید بعدش بسیار دردناک بود ولی او این درد را دوست داشت و شب بی‌نهایت بود شبیه زخم‌های من بودپاهای واقعی یک بالرین با درد و زخم های زیادی همراه بود ...مثل پاهای او ولی او یک بالرین نبود ..هنوز نه..ولی او سرسختانه روزی هفت ساعت تمرین می‌کرد بسیار بسیار کم غذا می‌خورد ولی هیچ وقت نقش اصلی برای او نبود ..چون او به اندازه کافی خوب..و کافی نبود اطرافیان او ،او را بخاطر این علاقه افراطی مسخره میکردند ..میگفتند:«تو نمیتوانی»  ولی او سرسختانه ادامه میداد..با غم..با قضاوت.‌.باتحقیر ..تا فقط به موردعلاقش برسد ..این برای جوزفین یک رویا بود..یک رویای دست نیافتی اما شیرین تو اولین فکر من هر روزی ..!اما او سرسختانه و لجوجانه ادامه میداد ..بی توجه ادامه میداد که فقط به هدفش برسد ‌..جوزفین به ساعت نگاه کرد و متوجه شد وقتش تمام شده..بلند شد و  جوزفین به ساعت نگاه کرد و متوجه شد وقتش تمام شده ..بلند شد وسایلش را جمع کرد و بیرون زد!در طول راه ایرپادش را بیرون آورد و آهنگ مورد علاقه اش را پلی کرد ...آرام آرام راه می‌رفت و خیال بافی میکرد ..خودش رو تصور میکرد که نقش اصلی را به اون داده بودند ‌‌..یک رویا بود ..یک ..یک خیال دست نیافتنی ،در نظر جوزفین آنقدر دست نیافتنی بود که اگه از مدرسه جادویی هری پاتر برایش نامه می‌فرستادند منطقی تر بود ..!به هر حال جوزفین این خیال را هم حتی دوست داشت ...شاید اگر بیشتر تلاش میکرد می‌توانست ...فقط شاید شاید</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 21:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور شخص مورد علاقه من..</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-irocsbs1g2h9</link>
                <description>زیر این آسمون تاریک غول پیکر بی انتها میمیرم و کسی به دادم نمیرسد..اصلا کسی وجود ندارد که به من هم اهمیت دهد !انگار که من آدم بده داستان بودم ..مرا پس زدند و یکی خوش قیافه تر ،خوش صدا تر،خوش اخلاق تر،و..هزاران خوش تر دیگه چرا کسی به درون ما اهمیت نمی‌دهد و فقط بهتر های ظاهری را انتخاب میکنند؟ما را ترک میکنند..پس میزنند..و به ما خیانت میکنند..و فراموشمان می‌کنند!زندگی منصفانه نیست ..هیچ وقت نبودهچشم هایم رو بسته نگه میدارم و به امید او می‌شینم یعنی فرشته نجاتم دوباره به دادم میرسد؟هرچند از آخرین رفتارش مشخص بود که دوباره مرا فراموش کرده . آهی میکشم و چشم هایم رو باز میکنم،خنکی چمن را زیر بدنم حس میکنم ..آسمان خوشحال بنظر نمی آمد ولی ماه مثل همیشه زیبا بود ..اشک هایم فرو میریزد و به اون فکر میکنم .دوبارهو دوباره..و با خودم فکر میکنم من از اون خوشم می آمد یا چیزی که در ذهنم در او ساخته بودم ؟او در ذهن من مردی ..زیبا نه..اون زیبا نبود ولی بی نهایت مهربان بود مودب و صبور ..دوباره اشک هایم فرو میریزد ..به ..خاطرات گذشتمان فکر میکنم...به او.. چگونه شخص مورد علاقه من تبدیل به یک درس شد؟در دنیای تو ساعت چند است؟</description>
                <category>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</category>
                <author>𝐩𝐢𝐱𝐢𝐞</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 04:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>