<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bande_khoda</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62208512</link>
        <description>بنده خدا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/693078/avatar/L7rxzM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bande_khoda</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62208512</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواب دیشبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8%D9%85-l4jmwk2q6ajt</link>
                <description>سکوت در هم آمیخته با شر روزگار منزیاد که حرف می‌زنم داستان درست می‌شود فکر می‌کنند هیچ حقیقتی نیست که به زبان نیاورده باشم اما هر لحظه وجود انسان در دایره حقیقت می‌گذرد و وسعت پیدا می‌کند و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم نمی‌شود همه چیز را گفت حتی اگر آدمی باشی که بیست و چهار ساعت نطق می‌کنی بعضی چیزها برای خود انسان است و بعضی احساسات را نمی‌شود به رشته تحریر درآورد واقعیت انسان این است که همه چیزش حول محور خودش می‌گردد و این مرتبه دانی انسان است و تا برسد به مرحله عالی راه بسیار طولانی است... اما آنچه انسان دارد در وهله اول خود اوست انسان نه می‌تواند و نه می‌خواهد که از خودش دور شود چیزی که گهگاهی ما آن را عشق می‌نامیم هم همین است ما معشوق را نیز حول محور وجودی خود معنا می‌کنیم من باور نمی‌کنم انسان کسی را دوست بدارد اما در هر آیینه از آن چیز ، خود را نبیند... هر کسی عالم خود را دارد و تهی گشتن از این عالم بی‌معناست. اول محبوب انسان خود اوست و تا با این خود کمی کلنجار برود و برسد به خدا راه طولانیست .من نیز خیال می‌کنم از این قاعده مستثنی نیستم همه چیز را حول محور خویش معنا می‌کنم و در واقع این من هستم که برای خوشایند خودم و احساسی که قرار است از او بگیرم او را بزک می‌کنم تا چند مدتی هم آرامشی باشد بر قلب مجروحم من عشق را نچشیده‌ام حتی الفبای آن را نیز نمی‌دانم خسته‌تر از آن هستم که پیگیر عشق‌هایی باشم که سر و ته آن را نمی‌دانم.. البته منظورم از عشق همین عشق‌هایی است که انسانی را درگیر خود می‌کند نه آن عظمتی که هر آیینه از آن کمال است و مقصود هر وجودی است ..من دایره عشق را نمی‌دانم طول و قطر و وترش را هم نمی‌شناسم اما دلسوزی را چرا قلبم تکه پاره می‌شود از سختی‌هایی که برای خودم و دیگران حادث می‌شود دیشب با چشم درد و جرقه‌های وحشتناک و احساس اینکه قرار است چشم‌هایم از حدقه در بیایند به خواب رفتم خیال می‌کردم الان است که از حدقه خارج شود فشار روی چشم و پیشانی و صورت و گیجگاهم و گلویم را یکجا احساس می‌کردم ... گویی برای به خواب رفتن ساده هم باید امن یجیب می‌خواندم چند دقیقه ای گذشت و با بدبختی توانستم چشم روی هم بگذارم...خواب دیدم صبور بدنش به حدی لاغر شده که تنها پوستی است و استخوانی حقیقتا دلم برایش سوخت با آن چشمان مظلوم همیشگی‌اش به من نگاه کرد و گفت نرو بمان از او درباره لاغری مفرطش پرسیدم نیشخندی زد و گفت کار توست تو کرده‌ای از بس مرا اذیت می‌کنی بچه!!.. دلم برای بچه گفتن‌هایش و حتی برای فحش‌هایش هم می‌سوزد. اگر اکنون از من بپرسی عاشقش بودی که تا این حد تو را در خواب‌ها گرفتار ساخته است یک نه بزرگ با قاطعیت از من خواهی شنید... من به هر احساسم نام عشق نمی‌گذارم. البته نه اینکه خیال کنی دارم تعارف میکنم بی تعارف و حقیقتا هیچ کدام این‌ها مصداق حقیقی عشق در قاموس من نیستند من هر تجربه و احساس را اسمی می‌گذارم و از برچسب عشق خودداری می‌کنم مثلا برای یک تازه اشنایی، روانم بسته شده است و حقیقت امر نیز همین است مثل آدم‌های معتاد می‌شوم و به دنبال عکسی یا مطلبی از او می‌گردم تا با آن به احساساتم شاخ و برگ بدهم و این‌گونه گذری کنم از دردهایم ..احساسی که با او در آن لحظه به اوج می‌رسم احساس نابی است که با هر کسی چنین نیستم دوست دارم شاهد اتفاقات زندگی‌ام باشد و شهادت او قرصم می‌کند برای ادامه زندگی ...اما مع الاسف خیلی از آدم‌ها گنجایش این نوع احساس را ندارند و خودم نیز گاهی از این نوع احساسات خسته می‌شوم..اما سخنم خواب دیشبم بود صبور همیشه مظلومیت خاصی دارد اصلا نمی‌شود از مظلومیت او کاست نمی‌شود جور دیگری او را دید..دلم برایش می‌سوخت ولی عاشقش نبودم می‌خواست مرا نگه دارد اما دلم آنجا را نمی‌خواست...طبق معمول جسمم آنجا بود ولی روح و روانم در پی آن بود که چگونه از آنجا بگریزم اما او مرا می‌خواست درست مثل همان موقع‌هایی که تازه تبریز آمده بودم و هرازگاهی می‌ترسید که دل به کسی داده باشم ..دلم می‌خواست ای کاش می‌توانستم خواهرش باشم یا مادرش برایش دلسوزی می‌کردم و می‌گفتم الهه به جهنم به درکات بیا خوبت کنیم بیا برویم تا درمان شوی بیا از اضطراب‌های شبانه تهی شوی... بیا برادر بیا شانه های خواهری‌ام برای تو بگذار الهه برود به درک بگذار با هر که می‌خواهد باشد تو غصه او را نخور.. صبور کاش به جای آنکه عقد همسری مان با تو خوانده میشد رگ و ریشه‌مان یکی بود و می‌توانستم از تو در برابر غم‌ها محافظت کنم با آنکه خیلی مواقع هم رنجم می‌دادی اما ساعاتی دلم می‌خواست خواهرت باشم و الهه را به درک واصل کنم تا بتوانم تو را احیا کنم...با سردرد زیاد و چشم درد این بارقه از احساساتم را نوشتم بماند به یادگار شاید روزی آن‌ها را خواندم شاید...پ/ن : زنها وقتی تماما احساسات مادرانه را در یک رابطه تجربه میکنند یعنی هویت جنسی خود را در برابر آن فرد می‌بازند ..او برای من تنها برادریست که در بخشی از زندگی من به دست زمان به فراموشی سپرده خواهد شد اما این تجربه نیز از آن دست تجربه های وجودی ام بود که باز حول محور وجودی خویش می‌گذشت نه چیزی بیش از آن ...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 06:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملک و طبیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%D9%84%DA%A9-%D9%88-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%A8-gzgumft7rvmb</link>
                <description>آورده اند که در اقلیمی از اقالیم شخصی بود از رسته اطبا که نبض شناسی بدانستی و مرهم نهی بر جراحت تن آموخته بود اما وی را سودایی در سر افتاد که به جای علاج ابدان به اصلاح ملک و تدبیر بلاد پردازد بوالعجب آنکه بر منبر شدی و به بانگ بلند گفتی ای مردمان من نه از فن سیاست آگاهم و نه از رمز و راز ملک داری باخبر‼️دست من از تدبیر امور کوتاه است و فهمم از گره گشایی فروبسته سیاست ناچیز ..اما همو در پی این اقرار به لجاج می گفت با این همه قرعه بیعت به نام من افکنید...😒خلق را پرسش آمد که چون است که ناتوان را بر مسند توانایی می نشانی؟ پس جریده نویسان و منادیان مصلحت بین بر طبل بیم و هراس کوفتند که هان ای مردمان اگر این طبیب ناتوان بر کرسی ننشیند رقیبی بیاید که حضورش بهانه به دست دشمن دهد تا به ما حمله کند و جنگ و خونریزی راه اندازد پس میان بد و بدتر دست به دامن این طبیب لنگ پا زنید که اگرچه نمی تواند اما حضورش مانع حمله دشمن است..😳مردم از بیم جان و هراس نان عنان ملک به دست او دادند طبیب چون بر اریکه قدرت مستقر گشت تیغ جراحی برکشید و گفت کالبد اقتصاد این ملک فاسد گشته باید آن را جراحی کرد اما به جای آنکه غده فقر را برون آورد شاهرگ معیشت خلق را برید در عهد او قیمت ها چون مرغان بلندپرواز به آسمان شد و سفره مساکین چون پوست بازمانده از طعام خشک و منقبض گشتفساد و فحشا در کوی و برزن رخت گسترد و دختران فارغ از حیا خود را به رنگ و لعاب بیگانگان آراستند و گویی سربازان جبهه خصم گشتند در قلب بلاد و آن طبیب که نامش طبیبیان بود بر این همه بدبختی نظر می کرد و با لبخندی تلخ می گفت مراد من راحتی شماست ..و عجب که در سایه این راحتی رنج دوچندان می شد و او هر بار با زبان لکنتی می گفت من که گفته بودم نمی توانم پس چرا مرا بازخواست می کنیدقضا را همان جنگی که از آن بیم می دادند تا رای بستانند در زمانه خریت او شعله ور گشت در آن فتنه عظیم پیر امت و پدر ملک به همراه جمعی از سرداران و طفلان بی گناه به شهادت رسیدند جهان تیره گشت و دشمن خیره سر اما طبیب به جای آنکه تیغ کین برکشد در پی نخستین فشار خصم لرزه بر اندامش افتاد و پای میز مذاکره خزید..🤦آنجا همان مردی که مدام می گفت نمی دانم ناگهان دانای کل شد و پیمان هایی بست سست تر از تار عنکبوت و تعهد داد که گوهرهای رخشان ملک یعنی همان اورانیوم را به بهای هیچ رقیق کند و چنان تعهداتی داد که زین پس اگر دشمن قصد جان ملت کند تیغی برای دفاع نماند دشمن عهد می شکست و او می گفت این شکستن نیست عین مصلحت است صبوری کنید که ما در پی صلحیم😑😬علما فریاد برآوردند و نظامیان جامه دریدند اما گروهی خرباز و مقدس مآب دنیاپرست گرد او را گرفتند و گفتند هر که بر این طبیب خرفت طعنی زند اساس دین را لرزانده است اتحاد را مشکنید که او برگزیده مصلحت است🤥القصه چون کارد به استخوان خلق رسید خواستند تا به درگاه مجلس روند و نمایندگان را بگویند که این طبیب بی تدبیر را از اریکه به زیر کشید اما دیدند که بر درهای دارالشورا قفل های گران زده اند تا مبادا فریاد عزل او شنیده شود هر که دم برآورد مشتی شن در دهانش ریختند و گفتند هیس این کودتا نیست این وحدت است❌و چنین است که تاریخ گواهی خواهد داد بر روزگاری که در آن خریت را جامه مصلحت پوشاندند و ملک را به ثمن بخس به طبیبی دادند که جز جراحی جیب فقرا و جراحی عزت ملک هنری نداشت </description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 07:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ نیست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gkfzaww2biz9</link>
                <description>من چه بگویم از زندگی ام که هیچ گوشه اش به درد دلتنگی نمیخورد ...آدم هم اگر دلش برای گذشته اش تنگ شود برای روزهایی دلش تنگ میشود که یک بار بوی زندگی داده باشند من کدام روز را زندگی کرده ام که حالا بنشینم برایش آه بکشم و بگویم ای کاش زمان به عقب برگردد ؟کدام خوشی از ده قدمی این خانه رد شده است که حالا جای خالیش مصیبت عظما باشد ؟؟از اول انگار قسمت ما این بود که درد بکشیم و خم به ابرو نیاوریم...دنیا برای ما از اول هم سراشیبی بود .. تکه نان جنگ زده ای بود که آنهم سهم سگان ولگرد شد ...فقط همان سه ماههمان سه ماهی که آن طلبه جوان آمد و با آن سر و وضع مرتب و آن اداهای مردانه اش کاری کرد که خیال کنم شاید خدا یک نیم نگاه هم قرار است به این سمت ها بیندازد ...آنچنان از خواستن حرف میزد آنچنان پشتم می ایستاد و وقت بیچارگی به دادم میرسید که آدم دلش میخواست باور کند بالاخره یک نفر پیدا شده است که بلدم باشد مرد زندگی ام باشد ... البته من عاشق نشده بودم.. چرا دروغ !! اما احساس عشقش به خودم را باور کرده بودم .. و من باورمند شده بودم به امنیتی که میداد به حمایتگری اش به مردانگی ای که این روزها باید با ذره بین دنبالش گشت من فقط باور کرده بودم...و گاهی باور کردن از عاشق شدن هم خطرناک تر استسه ماههمه خوشبختی من شد سه ماهبه اندازه یک نفس عمیقبه اندازه یک خواب کوتاهبه اندازه برق زدنی در دل شببعدش انگار در جهنم را باز کردند و تمام بدبختی های عالم را ریختند روی سر من نه یکی نه دوتا همه با هم انگار زندگی با من رودربایستی نداشت هرچه زخم که داشت گذاشت کف دستم و گفت بفرما این هم سهم تو ..خوشبختی را هم مثل نان کوپنی آنقدر کم دادند تا فقط مزه اش زیر زبانم بماند و بعد تا آمدم بفهمم چه بود از دستم کشیدند بیرون من از کف زمین بلند شده بودم تا میان اتمسفر زمین سیر آفاق کنم اما همین که سرم کمی از خاک بالاتر آمد همین که دلم خواست یک بار هم من رنگ عشق را ببینم زندگی چنان پس گردنی ای به من زد که از آن بالا پرت شدم ته چاه و کسی که از ته زمین بیفتد ته چاه دیگر چیزی برای از دست دادن نداردفقط میماند با تنی کوفته و چشمی که دیگر حتی به دیدن های خودش هم اعتمادی ندارد ... و باورمندی اش را به همه چیز از دست می‌دهد ..حالا من ته چاهم و اگر روزی دلم جایی را بخواهد نه آن بالاست نه میان تکه #ابرنه حتی بر فراز یک آسمان خراش ...تنها شاید آن هم شاید دلم برای همان کف زمین تنگ شود برای همان جایی که دست کم آدم تکلیفش را با خودش میداند وقتی از اول چیزی نداشته باشی وقتی عمری با محرومیت سر کرده باشی دیگر حتی کمی نفس آسوده کشیدن هم فردوس برین است ....الان سردمسرد، از آن سردهایی که مثلش در چله زمستان پیدا نمیشود بلکه از بی پناهی می آیداز خالی شدن می آید از این می آید که یک بار خیال کردی کسی هست و بعد فهمیدی نه باز هم خودت هستی و خودت فقط فرقش این است که حالا مضطرب تر شده ام پیرتر شده ام فرسوده تر شده ام وگرنه اصل قصه همان است همان نداری همان کمبود همان دستی که هر بار دراز شد چیزی نصیبش نشد جز خالی ماندنمن دلتنگ چه باشمدلتنگ کدام بوسه کدام محبت کدام نوازش کدام پناه ؟؟مگر آدم برای چیزهایی که نداشته هم دلتنگ میشود...نهبرای ما دلتنگی هم زیادی است .. ما فقط جای خالی را خوب بلدیم فقط فقدان را خوب میشناسیم فقط یاد گرفته ایم چطور با یک دل خالی و یک جان خسته ادامه بدهیم بی آنکه کسی حتی بپرسد به کمک احتیاج نداری؟ کمی بوسه و کمی آغوش چطور ؟؟؟حالا دیگر از این زندگی چیزی نمیخواهم نه معجزه نه خوشبختی نه وعده های دهان پرکن فقط سلامتی فقط اینکه بتوانم راحت نفس بکشم اما انگار برای من همین هم زیادیست</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ماست که بر ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i5mr8eg6yubs</link>
                <description>همیشه نوشته هایم با این موضوعات جنجال بپا می‌کند ولی می‌نویسم تا بماند به یادگاربا آبجی الهامم در کوچه‌ها قدم می‌زدیم که یکی‌یکی خاطرات خودش و دوستانش را برایم تعریف می‌کرد 😔از اینکه در آن سن با یک بچه مجبور شده بود تنها زندگی کند واقعاً رنجیده خاطر بود و از اینکه می‌دید زنان دیگری نیز شرایطی مشابه او دارندو از من خواهش می‌کرد که به هیچ مردی اعتماد نکنم و اگر روزی خواستم ازدواج کنم با مردی بسیار مسن ازدواج کنم ...از نظر او بهتر است این رابطه در حد صیغه موقت بماند زیرا مردها دیر یا زود زن را کشف می‌کنند و وقتی این کشف رخ داد زن برای آن مرد به معمایی حل‌شده تبدیل می‌شود و دیگر جذابیت پیشین را ندارد و مرد برای کشفیات بعدی به گزینه‌های تازه‌تری نیاز پیدا می‌کندراستش این مسئله برایم بسیار دردآور بود که چرا ذهن خواهرم تا این اندازه درگیر شده که ازدواج موقت را بر ازدواج دائم ترجیح می‌دهد ❌❌پاسخ این پرسش را باید کجا جست‌وجو کرد؟؟!🔹در گذشته زنان خواستگارهای بسیاری داشتند.🔹در گذشته زنان عاشقان و دلباختگان بسیاری داشتند.پس چرا همه‌چیز ناگهان دود شد رفت هوا❓‼️به گمان من میان کاهش حجاب و رواج این‌گونه تنوع‌طلبی‌ها رابطه‌ای علی وجود دارد...زن جاذبه‌ای الهه‌وار دارد ✨این نکته را نمی‌توان انکار کرد زیرا هر کس اندکی با فیزیولوژی و روان زن و مرد و تفاوت‌های میان آن‌ها آشنا باشد به‌خوبی می‌داند که جنس زن چه اندازه برای جنس مرد جذابیت دارد..زن در این معنا همچون هنری است که باید به‌دست هنرمند قصه یعنی مرد کشف و پاسداری شود..اما آیا زنان امروز اصلاً مجال کشف شدن می‌دهند ؟آیا با این همه رنگ جلوه و نمایش هنوز می‌توان از کشف تدریجی سخن گفت ؟ آیا در بازاری که برخی زنان از ظاهر خود ساخته‌اند هنوز جایی برای معنای کشف باقی مانده است ؟دیگر کدام مردی برای دیدن موی زنی که آن را با هزار ناز و کرشمه پنهان کرده برایش شعر می‌سراید📚 و ساعت‌ها در عطش آن می‌ماند 💓من نمی‌گویم وجود زن کالا است ❌❌بلکه می‌گویم وجود زن به هنر کنده‌کاری شباهت دارد 🪞باید به‌تدریج از دل چوب نقش‌ها و برجستگی‌های زیبا آشکار شونداما زنانی که با بدن عریان یا نمایش‌گرانه ظاهر می‌شوند چه با سر برهنه و چه به شکل‌های دیگر مجال کشف شدن را از مرد می‌گیرند زیرا آسان به دست می‌آیندو همین آسان به دست آمدن ضربه‌ای است که هم به خودشان می‌زنند و هم به زنان دیگر ❌زیرا نه زیبایی‌ها یکسان‌اند و نه خلق و خوهاو از قدیم گفته‌اند هر گلی عطر و بوی خاص خود را دارد 🌸اما وقتی این زیبایی‌ها به‌راحتی در دسترس عموم قرار گیرد و به‌جای سادگی طبیعی با آرایش‌ها و عمل‌های گوناگون همراه شود در نهایت گزینه‌ها چنان زیاد می‌شوند که مرد دیگر برای کشف کردن زحمت نمی‌کشدافزون بر این وقتی در جامعه و فضای مجازی چهره‌های متعدد و به‌ظاهر بی‌نقص ارائه می‌شود قیاس شکل می‌گیردحتی اگر کسی بخواهد به باطن ماجرا توجه کند باز هم ممکن است نگاهش به سطح بدن و ظاهر منحرف شود.منظورم این نیست که زن مساوی با بدن است و چنین برداشتی نیز درست نیستاما اگر زن به‌جای ارائه حقیقت درونی و شخصیت خود صرفاً بر زیبایی‌های ظاهری تکیه کند نتیجه چیزی جز دم‌دستی شدن جسم زن نخواهد بوددر این صورت زن ساده و دلربا نیز دیگر به‌سادگی دیده نمی‌شود و بسیاری از زنان ناچار می‌شوند برای دیده شدن به عمل‌های گوناگون و تغییرات متعدد روی آورند تا در این رقابت فرساینده عقب نماننددر حالی که نه سرشت زن با چنین رقابتی سازگار است و نه این وضعیت به سلامت روحی و روانی او کمک می‌کند...یکی از چیزهایی که برخی را دچار کج‌فهمی می‌کند نادیده گرفتن تفاوت میان زن و مرد است ..👩‍🦳👱‍♂بعضی‌ها با نوعی بی‌خردی هیچ تفاوتی میان این دو جنس قائل نیستند 🤦‍♂اما چگونه می‌توان با چنین افرادی از بدیهیات سخن گفت در حالی که زن و مرد از نظر فیزیولوژیک و نیز از نظر روانی ورودی و خروجی یکسانی ندارنداگر این تفاوت‌ها درست شناخته شود آنگاه روشن می‌شود که چرا حجاب اهمیت دارد و چرا زن نباید به‌آسانی در دسترس عموم مردان قرار گیرددر همه این موارد نفع اصلی متوجه خود زنان است نه مردانیکی از این منافع آن است که زن تازه و دست‌نخورده بماند تا ذهن مرد با دیدن سادگی زنانه به اشتیاق بیفتد و برای شناخت و به دست آوردنش تلاش کندنه اینکه زنانگی به‌آسانی در دسترس قرار گیرد و در مقابل زن برای دیده شدن ناچار به تکاپو شود ❌❌نخستین ظلم زن‌های بی‌حجاب و نمایش‌گر بدن همین استظلمی به خودشان و به همه زنانمردها بدون زحمت زیبایی زن را در اختیار می‌گیرند و برایش زحمت نمی‌کشنداما زنان برای دیده شدن ناچارند به عمل‌های متعدد و تغییرات گوناگون تن دهند ...افزون بر این مسئله مقایسه نیز پدید می‌آیدهمان‌گونه که ممکن است زنی در زندگی عادی خود وقتی یک زوج پر از صمیمیت را می‌بیند در ذهنش مقایسه شکل بگیرد همسر او نیز در همین دام می‌افتد ❌❌و وقتی ذهن وارد فضای مقایسه می‌شود لذت آنچه در اختیار دارد در برابر آنچه ندارد کاهش می‌یابدو از آنجا که تنها شمار اندکی از افراد کنترل ذهنی کافی دارند نتیجه این روند می‌تواند دلسردی و حتی خیانت در خانواده باشد ❌❌❌و باز ریشه این مسئله از نگاه من همان بی‌حجابی و آسان‌شدن دسترسی به زنان است ❌یکی دیگر از معضل‌های بسیار خطرناک عشق‌های پوچ و دروغینی است که دختران در سنین پایین گرفتار آن می‌شوند ..و نتیجه‌اش می‌تواند یأس ناامیدی و انواع آسیب‌های روحی باشد 😔این وضعیت از کجا سرچشمه می‌گیرداز همین روابط رنگارنگی که آرام‌آرام رنگ باخته‌اند و از روابطی که به پیش از ازدواج و مسائل جنسی آلوده شده‌انداز سوی دیگر پسرانی هستند که شرایط ازدواج ندارند اما با دیدن زیبایی زنان عطش درونی‌شان افزایش می‌یابدالبته قوه جنسی نیرویی است که گاهی در انسان شدت می‌گیرد و برای آرام شدن به همسر نیاز پیدا می‌کنداما تنوع‌طلبی چیزی نیست که انسان را به‌سادگی رها کنددر یک جامعه سالم نیز انسان‌ها نباید بی‌همسر بمانند چه رسد به جامعه‌ای که در آن تنوع بسیار زیاد استجامعه‌ای که حتی اگر مردی تمام تلاش خود را بکند باز هم امکان لغزش در او بالا می‌رودو همین مسئله به زیان زنان تمام می‌شودچگونهمردی که دختری را به خود جذب می‌کند ممکن است پس از رسیدن به خواسته‌اش او را تنها بگذاردحتی ممکن است این کار را با آگاهی کامل انجام ندهداما نیازهای انسانی گاه چنان عمل می‌کنند که فرد را به خطا می‌کشانند ❌این روند می‌تواند به شکل‌گیری دل‌بری‌های فریبنده رها کردن دختران پس از رسیدن به رضایت و حتی تجاوزهای فراوان بینجامدزیرا این عطش ممکن است از مرزهای طبیعی عبور کند و حتی متوجه زن عفیف یا کودک شوددر چنین شرایطی جامعه به سوی نوعی جنون جنسی و عقده جنسی سوق پیدا می‌کنددر نهایت همه این‌ها از پیامدهای بی‌حجابی استاگر بپرسید سند این سخن چیست پاسخ من این است که وب‌سایت‌های خارجی نشان می‌دهند از سال‌های گذشته تا امروز شمار کودکان تک‌سرپرست افزایش یافته و آمار تجاوز نیز بالا رفته استو هنگامی که علت‌یابی می‌کنیم می‌بینیم این مسائل با مسئله حجاب پیوندی بسیار نزدیک دارندهرچه حجاب در آن جوامع کمتر شده آمار تجاوز نیز افزایش یافته استو آمار فرزندان تک‌سرپرست...حجاب باید برای سلامتی جامعه هم که شده قانونی باشد در غیر اینصورت ضربه ای که بی حجابی به جامعه میزند و جامعه را دچار تنش و آسیب های ذهنی میکند بسیار زیاد است 💔</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 03:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ بردرلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-uejfktnkfid0</link>
                <description>من یک شخصیت «مرزی» هستمکسی که همیشه بین دو دنیا معلق است.برای من آدم‌ها به مثابه موجودی با ویژگی های آدمیت و نقش های متفاوت نیستند آن‌ها مخدری هستند که من برای زنده ماندن به آن‌ها نیاز دارم.... آری برای زنده ماندن برای آنکه بتوانم هیجانات مغزم را آرام کنم ... و راهی بیابم برای آنکه به آن درد کشنده مغزم که صدای جیغ جیغش لای ماشین زمان کمر شکن است التیام بخشم و به دنبال عظمتی تا بکاهد از درد جانکاهم...من برای آرام شدن باید بوی آن آدمی که تا مغز استخوان در اعتیاد او غوطه ورم استشمام کنم هر روز و هر روز  و در نزدیکی‌ش باشم تا شاید فقط شایدآن هورمون‌های ولنگار مغزم کمی از این تلاطم بکاهند...اما گاهی...آه گاهی چنان در خودم فرو می‌روم که انگار هیچ‌کس نیست.یک پوچی عظیم یک خلاء سیاهتمام وجودم را می‌بلعد.آن‌قدر از خودم دور می‌شوم که دیگر نمی‌دانم که هستم از روحم جدا می‌شوم از تنم جدا می‌شومو در میانه‌ی این همه تنهایی فقط یک سردی مطلق باقی می‌ماند.می‌دانم برای من چارچوب ، جهنم است... قانون و شریعت باد هواست.. سخت است که متعهد بمانم به چیزی به نام قانون و چه ان قانون ، قانون شریعت باشد چه قانونی که به دست انسان وضع میشود ...امادر حالی که تمام وجودم از نیاز به دیگری فریاد می‌زندمن سعی می‌کنم در چارچوب دین و شریعت بمانم. نماز می‌خوانم و حجابم را می‌پوشمو در اوج درماندگی، وقتی دیگر هیچ تکیه‌گاهی ندارمفقط یک نام از اعماق قلبم می‌آید:یا زهرا...و من سالهاست که  راه سختی را انتخاب کرده‌ام. و چه سخت است در این سرای مهلک،  روزگار را با آدم ها پر نکنم و چه سخت است که تصمیم گرفته ام تا با کلمات پرش کنم.با فلسفه، با خدا، با شعر، با ادبیات...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 23:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزم دودی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-xla4btxh245m</link>
                <description>عجب گندی زده ام ! خودم را نمیشناسم . برچسب طلبگی و آدم خوب بودن هم مثل زنجیر به گردن‌ام افتاده است . هر روز آفتاب می‌زند توی سرم اما مغزم کار نمیکند آرام آرام دارم توی این رنج و اندوه غرق می‌شوم. به خاطر می اورم قبلا هر چه بودم و نبودم لااقل کمی عاقل بودم اما حالا خودم را توی آینه نمی‌شناسم. ایمان هم که سه ماهی است به گمانم سندش را زدیم به نام دیگری ... خدا هم که  رفته است سیزده بدر ..از این بلبشو هم که بگذریم بدبختیمان که یکی دو تا نیست تلفن را برداشتم تا نگاهی به پیامک ها بیندازم ببینم من بخت برگشته اینبار باید منتظر چه چیزی باشم . دیدم بلههه آقای نچندان محترمی که حتی نمی‌صرفد اسمش را بگویم شماره‌ مرا از یکی از آشنا ها گیر آورده و نوشته است: می‌خواهم پناهت باشم . گیر عجب خناس هایی می افتیم ها... دلم میخواهد برایش بنویسم من زیر این طوفان متعفن غرق شده ام توی نسناس که ابلیس هم از تو گریزان است میخواهی پناه من باشی ؟؟ خیلی هنر میخواهی بکنی پناه زن فلک زده ات باش که به قول خودش دو ماه است جز دعوا و دلخوری چیزی از تو نمی‌بیند .. بعد هم آخرش بنویسم : خیلی عنتری آقای د / ر‌این هم بلانسبت شما روزگار عن ماستهمینمان مانده بود مردزن دار تازه به دوران رسیده‌ بخواهد سایه سرمان باشد الهی سقط شوید بروید توی چاه و زنده زنده دفن شویدبنظرتان سرم را کجا بکوبم؟ تا هم دردم نیاد و هم راحت بشوم از این فلاکتستاناز مغزم دود است که بلند میشود . دلتنگی و عذاب وجدان و بی کسی ها به جانم زور شده است دیگر تحمل اینهمه بی کسی را ندارم .....</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 21:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خماری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mtnbm6yabpvu</link>
                <description>ساقی پیاله بدستم ای روشنی طلعت مناین بنده‌ی گناهکار الله را بیم آن می رود که چون سخن به زبان آورد یا برای ایمیل شخصیتان پیامی بگذارد خدای خود را آزرده کرده است پس سکوت را سر لوحه کارش میکند ... اما ناروا خیال نکنید که از ترس خویش است . این گناهکار دو عالم تمام ترسش آن است که ساقی خویش از کف بدهد و چه دردناک تر از این ؟ اما چون که پیاله‌ای از دست ساقی برگیرد جانش از هستی آکنده میگردد و دیگر خیالی جز یاد او در سر نمیپروراند با این همه تو بمن بگو خدای خود را چه کنم؟ که هر دم با او عهد می‌بندم که دل به ساقی نبندم، از کوی‌اش گذر نکنم و چشم از باده‌اش فرو بندم‌ اما  هنوز یک ساعت نگذشته خماری بر جان نحیفم رخنه می‌کند و دلتنگی چون سیلاب از دیدگانم جاری می‌شود و آن هنگام دیگر نه عهد می‌شناسم نه پیمان و پای‌برهنه و شیدا به دنبال قدحی و پیمانه ای از او سر پا نشناخته و چون دونده ای تا ناکجاآباد او میدوم .پس بیا و کاری کن که ما را معذور داری.ما که زنیم و باید در پس در حجره خاموش بنشینیم و از حرف‌های مردانه‌ی ساقی مان تنها در دل خویش ذوق کنیم و آهسته زیر لب قربان صدقه رویم ... اما شما که مردید بنویسید.هر روز بنویسید نه که عاشقانه نه از روزگار از خستگی‌ها از نشدن‌ها از هر چه که خود مصلحت میدانید بنویسید ...ما نیز خواهیم شنیدبا دلی مطمئن که در میان ناملایمات روزگار، هنوز کسی هست که چون نسیم خوش اواز از پی ما بوزد.و بدین سان ای ساقی، ای خورشید، ای ابر، ای عین ما .ایمانمان به شما همچنان مستدام استما خطا می‌کنیم اما کفر نمی‌ورزیم.</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 19:43:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشم ز تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%85-%D8%B2-%D8%AA%D9%88-tbcdlz1mqffo</link>
                <description>ساقی جانمدلم تکه ابر سیاه مفلوک ، اسمان است . از آن ابرهایی که زورشان می آیند ببارند راستش را بخواهی به وقت دلتنگی‌هایمان کلمات هم مرخصی می‌گیرند و میروند که بروند گم شوند زیر اندوه زمانه. حالا کی دوباره بهار بیاید یا که نیاید مهم نیست آن ها تا سال بعد رخت بر بسته اند. و ما تنها چیزی که از دو چشمِ مادر مرده مان سرازیر می‌شود همان خونابه ایست که چندی پیش نیز مهمان ناخوانده لحظاتمان شده بود و اینک نیز بی گدار به آب زده اند ...میدانی ساقی جانم ترسمان که از رسیدن یا نرسیدن نیست. ترسمان از این است که این روزهای پرشور یک روز تبدیل به عادت شود. می‌دانی که عادت ذاتا اعتیادآور است یک جور رضایت کاذب و تکرار بی‌خاصیت. اما لذت چیزیست ناهمگون و بی تکرارلذت از کهنگی بیزار است و طراوت لحظات را میخواند .لذات از هر نوعش که باشد در فاصله تعریف می‌شوند. فکرش را بکن؛ وقتی بعد از مدت‌ها فیلم ندیدن یکهو دلت بخواهد تازه فیلمی که رفیقت پیشنهاد داده را ببینی ... آن یک بار لذتش از لذت فیلم دیدن های پشت سر هم بیشتر است . اما مگر می‌شود روابط انسانی را اینگونه سنجید؟ یعنی ما هم باید بین خودمان فاصله بیندازیم تا حضورمان طعم بهتری بدهد؟ این منطق فاصله‌گذاری کجایش بدردمان میخورد اصلا کجایش شبیه عشق واقعیست ؟! عشق حقیقی به گمانم نیازی به این حیل و ترفندهای فاصله‌گذارانه نداشته باشد ...مادرم عاشق فیلم یوسف نبیست اگر هزار بار هم تلویزیون نشانش دهد دو چشم دارد دو چشم دیگر هم قرض میگیرد تا انتها عین عاشق سینه چاک به تماشایش مینشیند... به گمانم همین مثال برای پدر بزرگوار شما نیز صادق باشد یادم است یک جایی نوشتید ایشان چنان عاشق اش رشته اند که حتی اگر از خوردن آن اذیت شوند ولی از تکرار آن خسته نخواهند شد ..باید که میان این سه عادت و لذت و عشق حقیقتا مرزی و حایلی باشدنظرت را برایم بنویس ...آیا روزی می‌رسد که از هم منجمد شویم؟ تو مرا پس بزنی و من تو را صرفاً برای آنکه دوباره طعم لذت را با فاصله‌گیری بچشیم؟یا که نه عشق آنقدر در تار و پودمان ریشه می‌دواند که حتی سیاه‌ترین لحظاتمان هم برایمان حکم خال گوشه‌ی ابروی یار را پیدا میکند ؟ساقی الههبنویس از این سه مفهوم. فلسفه‌ی عشق و فلسفه‌ی لذت و فلسفه‌ی عادت و اعتیاد.خودت بهتر می‌دانی عادت مرگ تدریجی عشق است و لذت خام‌ترین مرحله‌ی آن. و باید که به پختگی رسید اما نه آنقدر که در این پختگی جزغاله شویم و خاکسترمان دود شود برود هوا. لذت‌ها با دوری تداوم می‌یابند و عادت‌ها در حضور مداوم معنای خود را گم می‌کنند و به پوچی می‌رسند. اما عشق سرزندگیِ محض است شبیه به ابدیتی که تمامی ندارد .تفاوت‌های این سه را برایم هر جا که مصلحت بود بنویس و بگذار بدانم مسیر ما کجا خواهد رفت ....اما ایمان ، بنویس تا من برایت از ایمان بنویسم....</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 03:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث گرانبها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%A7-a9mjcjqltbrc</link>
                <description>القصه قرآن پدربزرگمان هم رسید دست ما! بالاخره  قرآن پدر بزرگ خدا بیامرزمان نصیب ما شد. مردی که همه از آشنا تا غریبه به پاکی و حق بودن نفسش اذعان داشتند. باید که با این قرآن با خشوع رفتار کرد اخر از دست آدم‌های عارف وعابد باصفایی رد شده است تا برسد به دست من گناهکار ... حاصل رد دستان قاریانیست که در خوب بودنشان ملائک شاهدند حس می‌کنم با  (حجرالاسود) طرفم دستی به آن میکشم و از خدا میخواهم بحق همین قرآن نفیس مرا از آلودگی ها پاک کند .خودمانیم دیگر از خدا که پنهان نیست از شما هم گمان نمیکنم پنهان باشد آخر بهتر از هر کسی می‌دانید کار اول و اخرمان  وقتی قرآن بدستمان می‌رسد چیست!بله رفتیم  چند دقیقه در بحر ایندمان و چندی بعد با همین قرآن استخاره گرفتیم تا ببینیم خوب و بد تصمیمان چیست . البته بگویم برایتان همینطور یکهو که باز نکردیم خدارا قسم دادیم به همان قاریان قرآنش که بارها این قرآن را از اول تا آخر ختم کرده بودند ...جوابش را هم که میدانید .... آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ...پ/ن: این دومین قرآن قدیمی و نفیسی هست که به دستم می‌رسه. الحق میراث های زیبایی بمن می‌رسه ... مرحبا</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 02:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی نامه ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-ezmu3p2tmfbf</link>
                <description>الهی  این دل ویران و جان سرگشته ام در بادیه حیرت بر آستان قدس تو فرود آمده  بحق فرق شکافته آن حیدر کرار که سرّ عشق را نمایان کرد  بحق طهارت مادرم فاطمه که مظهر جمال و جلال توست بحق خشکی کام طفلان عطشان که تشنه عدالت بودنداز منِ مستغرق در ظلمت گناه کرمی بنمای و ظلمت بزدای الهی  تو خود مستحضری بر احوال این بنده فانی که سیر وجودش جز در ندامت و سیلاب اشکهای بی امان نگذشته است  با قطرات ناله دمیده‌ با آه سیر آفاق کرده است  این اشک‌ها را نظاره کن  که طنین  خوف از عظمت کبریایی توست.الهی  صبر از کفم بریده..... من ناچیز را چه مجال ایستادگی در برابر ازمون ابتلائات؟   قرآن را گشوده‌ام تا کلامت  مرهمی بر زخم هجران دیده روزهای بی‌قراری ام باشد  که تو خود نیک میدانی بازگشت من جز در سایه رحمت بی‌منتت ممکن نیست  این بنده اگر از در خانه تو رانده شود به کدامین ملکوت پناه برد ؟؟؟ بگو چه کس او را از حضیض ناملایمات و ابتلاء به دنائت نجات دهد؟الهی  بوی بندگی از من به مشام نمی‌رسد که هنوز در تو در توی حجاب نفس گرفتارم  .   لیک امید به مغفرتت مانع از گریز است...من ذره‌ام و تو خورشید  من فانی‌ام و تو باقی  من گم شده‌ام و تو عین هدایت  و ای یگانه پاک،  تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قد انار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-pjg5wvpakvx3</link>
                <description>قد انار العشقُ للعشّاقٍ منهاج الهداسالیک-ی راه-ی حقیقت عشقه ائیلر ایقتیداعشق دیر اول نشعه-یی کامیل کیم آندان‌دیر موداممئی‌ده تشویر-ی حرارت، نئی‌ده تاثیر-ی صداوادی وحدت حقیقت‌ده، مقام-ی عشق‌دیرکیم موشخخص اولماز اول وادی‌ده سولطان‌دان گَدا!ائیله‌مز خلوت سرای-ی سیرر-ی وحدت محرمیعاشیقی معشوق‌دن، معشوقو عاشیق‌دن جُداای کی اهلِ عشقه سؤیلرسن ملامت، ترکین ائتسؤیله کیم، مومکون مودور تغییر-ی تقدیر-ی خُدا؟عشق کلکی چکدی خط، حرف-ی وجود-ی عاشیقهکیم اولا ثابت، حق ایثباتینده نفی ماعدا!ای فضولی اینتهاسیز ذؤوق بولدون عشق‌دنبؤیله‌دیر هر ایش کی حق آدیله قیلسان ایبتداقد انار العشق للعشاق منهاج الهدیٰسالکان راه حقیقت را عشق بُوَد مقتدیٰعشق آن نشعه کامل کز آن مستیم مدامدر می تشویش حرارت، در نی بُوَد تاثیر نواوادی وحدت را حقیقت مقام عشق اوستکه مشخص نگردد در آن وادی شاه از گدامحرم خلوت سرای سرّ وحدت هرگز نی کندعاشقی را از معشوق و معشوقی را ز عاشق جداای که اهل عشق را ملامت می‌کنی هر دم، ترک کنگو شود تغییر تقدیر ذات کبریا ؟حرف هستیِ عاشق از عشق گشته اینچنین منحنیتا شود در اثبات حق نفی ماعدا ...ای فضولی یافته ای ز عشق ذوقی بی نهایت ؟آری چنین است هر کاری شود با نام او ابتدا ..من شعر سرودن و حتی برگرداندن بلد نیستم ولی انقدر این شعر و الباقی شعر های ملا فضولی برام گرانبهاست که مجبور شدم برای اینکه با رفقای فارس زبانم به اشتراک بگذارم دست به چنین کار کودکانه ای بزنم ....در عین درد از اینکارها کردن فقط کار من است ولا غیر ...البته برگردان اینها گشتم پیدا نشد</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 04:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخیال بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-j8k0byrnw6mr</link>
                <description>صدای بسته شدن در ،هیهات من بود . خانه شد قبرستانم. همین که در خانه روی پاشنه‌اش چرخید و مادرم از خانه به دل بازار گریخت ، دادم رفت که برود تا سقف و بعد هم بریزد روی سر فلک زده ام .گریه؟ نه جانم سیل بود که از چشم‌هایم به راه می افتاد و گونه هایم غرق میکرد .چنان زجه زدم که احساس کردم نفس هایم به شماره افتاده است چند نفس قورت دادم و بعد هم دست گذاشتم روی سینه ام ببینم این دل وامانده هنوز کار خود را میکند یا نه .افتاده‌ام وسط طوفان قلدر روزگار.پاهایم که بی نواها زیشه‌شان کنده شده. تاول زده اند از بس که به راه رفتن مجبورشان کرده ام چه کنم این مغز مریضم دستور راه رفتن می‌دهد.روزهایی که بر من گذشت انگار فقط تف و لعنت بود که نثار خود کرده و هیچ‌وقت هم آدم نشده‌ باشم.حسرت هم که چه عرض کنم . الهه ،عقد دائم اوست مبارکشان باشد شوهری که تازیانه بدست بالا سرش ایستاده و تا ته مانده شادی اش را هم از او طلب نکند ول کن ماجرا نیست .با دست‌های لرزان خود را از زمین بلند کردم انگار وزنم از آهن بود.امروز چندشنبه است؟ والله قسم حال فهمیدنش را هم ندارم. یعنی چه می‌شود اگر بفهمم؟ به قول مادرم شق القمری می‌شود یا مثلا اگر ندانی چراغ های مسجد کور میشود ؟می‌خواهم صد سال سیاه ندانم امروز چند شنبه است .پتویم کجاست؟ پتویم را بمن بدهید و بعد هم کفنم کنید و با ناز توی قبرم بگذارید. زنده باشم که چه؟ که دوباره از این و آن بریده شوم و باز هم برای گورم آه بکشم؟این همه عمر، حسرتِ یک عشق و آشتی با خودم شد این؟ نهایتش همین بود ؟ولش کن بابا . بیخیال بابابگذار همین‌طور بمانم سیاه و سفید مثل تخته نرد زمین‌خورده. این سرنوشت ماست که مخلوق پلید خدا باشیم. بدتر از این هم مگر می‌شود؟از سماق مکیدن برای چندرغاز آرامش صد بار بهتر است. آرامش که سفارت آمریکا نیست که بگوییم انقلابی ها در و تخته اش کرده اند .آرامش همین‌جاست در همین سکوت یقه بسته. گاهی باید خفه شد و نشست و برای خود طرحی نو انداخت . بقیه چیزها را هم بیندازیم گوشه‌ای که کسی نگاهشان نکند. بعضی چیزها در ویترین قشنگ است اما وقتی می‌ایند و مینشینند ور دلت می‌خواهی هستی‌ات از بیخ کنده شود.بله تنها نشسته‌ام و زیر لب زمزمه می‌کنم: هی الهه خانم دیوانه.. خالی شو فقیر شو بگذار ثروت واقعی بیاید دنبالت.از هر فکری از هر برچسبی لخت شو عریان شو.فقط بگو: من زنده هستمهمین هستم کافی‌ست.الباقی همه ته مانده شعر های دیشب است و کمی هم ادا و اطوار شاخه‌ی خشکی‌ست که امید به میوه دادنش کار آدم‌های ساده‌لوح است.هی هی... الله اکبر به وقت دلتنگی‌هایمان الله اکبر... الله اکبر...این اشک‌های بی‌حساب هم که تمام نمی‌شود... و این‌ها را جز با اشک ننوشته‌ایم. بماند در صفحه ویرگولمان به یادگارنوشته های یک زن دیوانه ...این را توی حالت بیخیال بابا نوشتم نمیدانم این بیخیال بابا ها یک دقیقه دوام داشته باشد یا یک ساعت و حتی روزهای طولانی ولی : بیخیال بابااینو الان ویرایش میزنم : ویرگول چرا ما هر چی چرت و پرت مینویسیم می‌نویسه مذهبی .. ناف ما رو با مذهب بریدن انگار ویرگول هم حالیش</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 18:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84-ywiwoxzeqrqe</link>
                <description>دوباره نیمه‌های شبهمه‌چیز چون پتک بر سرم آوار شودتنهایی و غم و عذابیک‌به‌یک بر دل خسته‌ام سوار شودخورشیدِ جان، ساقی من، نیستیتا بدانی چه بر احوالم گذر شودتنها نشسته‌ام، بی‌کسشرع مرا صبر گویداما قانون دلحکم کند که همه چیز بی‌ثمر شودکجایی؟می‌دانی حال زارم را؟دیده‌ای هرگزکس چنین بی‌یار و یاور شود؟کفاره گناهم؟؟ به گمانم سالهاست به اندازه ۲۶ سال کفاره گناهانی را پرداخته ام که این چند صباح به آن مبتلا گشته ام..بارها برگشتم ! با دل راحت که گناه نکرده ام .به خدایم عرضه میدارم ای حق تعالی ای نور الانوار اعمالی که ندارم شایستگی هم که فکر نکنمعملوا الصالحاتم نیز چند صباحیست لنگ میزند پس بپذیر گناهانم را بپذیر که جز با سرزنش خویش آلوده شان نشدم. گناهم را بپذیر که در پی آن جز ملامت خویش نیامده است و من میدانم اگر تو خدایی گناهان را هم بی حساب چون خیرات کثیر حساب میکنی.خلق الله نماز و روزه عرضه می‌دارند و ما گناهان خویش ... و من اینگونه به خدای خود ایمان دارم .من مومن به خدای خویشم !!!«در خرابات مغان نور خدا میبینم»« این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم »من در اوج گناه تو را دیدم ، دست تو را دیدم و حالتو بگو چگونه تو را نخوانمت ؟؟؟تو خدایی</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 01:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید حسنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%88%D9%86-exdstca2mfct</link>
                <description>ملا محمد فضولی بزرگگوردوم اول خورشید حسنون، اختیاریم قالمادیسایه تک بیر یئرده دورماغا قراریم قالمادیبیرگون اولماز طلعتین گورمک میسر، آه کیمذره جه اول گون یانیندا اعتباریم قالمادیپاک قیلدی صورتیمدن ضعف دهر آیینه سیناویله محو اولدوم کی ، بیر ذره غباریم قالمادیغم گونو همدم لریم غرق اولدولار گوز یاشیناسیلمگه گوز یاشیمی بیرغمگساریم قالمادیروزگاریم خوش کئچردی، آه کیم، دوران دونوباولدو احوالیم خراب ، اول روزگاریم قالمادیراه عشق ایچره منه آنجاق فنا مقصود ایدیشوکر کیم ، مقصودا یئتدیم ، انتظاریم قالمادیای فضولی، ائل هامو اغیاریم اولدو یار اوچونسوز دلدن غیر بیر دلسوز یاریم قالمادی:چون رُخَت دیدم ز خود رفتم، اختیارم نیست دیگرسایه سان در یک مکان ماندن ،قرارم نیست دیگرروزی محال است طلعتت بینم دریغا آه مندر بر آن خورشید ذره اعتبارم نیست دیگرضعفِ دوران آینهٔ روی مرا از من بِبُردآنچنان محو تو هستم غبارم نیست دیگردر غم و اندوه ، یارانم به گریه غرق شدنداشک مرا که پاک سازد ؟غمگسارم نیست دیگرروزگارم شاد میشد آه ای کاش ، اما فلک چرخیدحال من شد خراب و آن قرارم نیست دیگردر ره عشق فنا تنها مرا مقصود بودشکر کانجا رسیدم انتظارم نیست دیگرمردم شهر، بحر یارم همه مرا دشمن شدندبر سوز دلم جز یار دلسوز هیچم نیست دیگرامیدوارم بابت این برگرداندن شعر تورکی به فارسی بزرگان و اساتید زبان و ادبیات شیرین ترکی مرا ببخشند .سالها پیش بنده ملا محمد فضولی بزرگوار را از کلاس استادمان که جزو شاعران به نام خطه آذربایجان بودند شناختم و هرگاه سختی بر من عارض می‌شود به اشعار تورکی بویوک فضولی پناه میبرم ..یک خاطره ای از این شعر بگم : این شعر رو استادم وقتی می‌خواندند بسیار گریه میکردند دلیلش : صنم خانوم جوانی شانخدا بکشتت صنم خانوم چه گریه هایی که استاد ما در کلاس برایمان نمی‌کرد از فراغت .هر چند بماند که استادمان برای همسرشان نیز چیزی کم نمی‌گذاشتند ولی خب ..البته ما که طعم عشق را هیچگاه نچشیدیم تئورسینی بیش نیستیم اگر روزی از ما بپرسند عاشق که هستی بی ملاحظه خواهیم گفت خودمان و تو عجیب هارمونی خودم را میدهیما که به هوس های خود متعهدیم باشد که شما در عشق خود متعهد باشید ...صدبار من این پست رو ویرایش کردم هیچ وقت هیچ پستی رو انقدر ویرایش نکردم . خسته شدم به قرآن ....انگار چه تحفه ای هم شد آخرش ...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 20:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-n4yxtqelgduf</link>
                <description>امروز درد هایم همینطور قطار وار پشت سرهم بر جان خسته ام حواله میشدند . با خودم در جنگ و ستیز بودم یکی از دوستان قدیمی ام زنگ زد بی‌آنکه بداند چه حالی دارم بر سر مسئله ای که چندان هم به من مربوط نمیشد شروع کرد به گفتن از خدا از رحمتش از اینکه نگران فردا نباید بود چون خدا هنوز زنده است.حرف‌هایش زیاد برایم آرام کننده نبود تا وقتی که به‌ناگاه گفت: «الهه روزه‌ی سکوت بگیر...»نمی‌دانستم چرا چنین حرفی زد. تعجب کرده بودم. حرف هایش از یادم نرفت .اما تازگی هم برایم نداشت با خودم گفتم خب نسناس تو که نمیدانی چگونه تا مرز جنون رفته ام مرا چه به رحمت واسعه الله تبارک و تعالی بعد به رسم هر روزه ام بی‌اختیار قرآن را برداشتم تا چند آیه تصادفی بخوانم .کمال تعجبم آن جا بود که همان حرف‌ها، همان معناها را آن‌جا هم دیدم.انگار چندی پیش هم خدا بود که از زبان دیگری با من سخن می‌گفت :من تو را از این باتلاق بیرون می‌کشم فقط سکوت کن...نمی‌دانم اکنون چه حالی درست است که بمن دست دهد ؟ آیا این نشانه است؟ آیا خدا واقعاً دلش برایم سوخته است و از هر گوشه نشانی می‌فرستد؟یا فقط ذهن خسته‌ام دارد بازی درمی‌آورد و به هر تکراری معنا می‌چسباند؟</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-hagtud8yvim9</link>
                <description>دیگر در آن کابوس لعنتی به تنهایی راه رفتن کار من نیست .تا کِی باید این اطلال را جیحون کنم ؟نه رمقی در پاهایم مانده و نه فکری در مغزم که آرامم کند.کابوس‌هایم هر شب شتاب می‌گیرند تندتر از تپش قلبم.گاهی دلم می‌خواهد هرگز زاده نشده بودم که مجبور باشم این هراس را بچشمبالش سرد و نم‌کشیده‌ام صحنه‌ی ویرانی من است .آغشته به اشک و آب دهانم که از ترس جاری می‌شود.دیگر بر اشکم هم اختیار ندارم.و باز صدایی می‌آید همان صدای لعنتی اوج گرفته در خسس سینه به هنگام ترس:«من هرگز رهایت نمی‌کنم.»و من در تاریکی ناتوان از فریاد نفس‌نفس می‌زنم:«به خدا که توانی برای جنگ ندارم بگذار بروم...»اما صدایم در تمناها گم می‌شود.می‌خواهم گوشی را بردارم زنگ بزنم به کسی… تا شاید به دادم برسد اما گوشی لعنتی ام هنگ کرده است .می‌خواهم بلند شوم ولی پاهایم گرفتار زمینند.صدا از حنجره بلند نمیشود همانجا ته نشین شده و راه گلویم از امواج کور سد میکند اما توان سکوت نیز ندارم .او همچنان به حرف هایش ادامه میدهد: «تو محکومی و محبوس تو را تا ابد اینجا نگه خواهم داشتتو مال جهنمی. بهشت برایت زیادیست .»و من فقط می‌لرزم. تمام، بی‌رمق و ویران.وقتی از کابوس بیدار می‌شوم نیم‌ساعتی طول می‌کشد تا بفهمم زنده‌ام . خودم را همانند تازه مست ها بر روی زمین میکشم دنبال گوشی ام میگردم آخ برای تسلای اندوهم به واژه ها پناه میبرم .هیچ‌کس نیست کمکم کند. نه دستی و نه صدایی.فقط خودم می‌مانم و اشک‌هایی که باید خودم پاکشان کنم.خودم که باید خودم را آرام کنم تا شاید نفسی تازه کنم.گاهی نمی‌دانم کجا هستم.شما کیستید؟ من کی‌ام؟اصلاً چرا متولد شده ام؟ برای چه؟ برای این همه درد؟ برای دل‌بستن و بریدن؟ برای تاخت و تازه های جهنمی ؟ برای سرگشتگی؟ برای وهم و اضطراب پس خدا کجاستشاید هیچ فلسفه‌ای در کار نیست. همه‌چیز پوچ است.انگار تازه از مادر زاده شده‌ام بی‌هیچ خاطره‌ای.ذهنم سفید است و بی اثر. باید خودم را از نو به یاد بیاورم...خسته‌ام.خسته از دیدن خسته از خوابیدن. خسته از تمام کابوس‌های ناتمام.دعایم کنید چون من دیگر رمقی برای خواستن ندارم.شاید دعای جمعی کاری کند. شایدو خودم هستم خودم پر رنگ تر از همه ... به گمانم سرنوشتم تنهاییست به گمانم باید از قهرمان داستان اینگونه بنویسند : شکوه تنهایی به هنگام ترس زیباتر است .و صدایی اینگونه زمزمه ام می‌کند : از تنهایی ات نهراس که تو سالهاست این درس را پاس کرده ای . از آن بترس که در آیینه نیز نتوانی به خود نگاه کنی . و از آن بترس که آسیب مجدد تنت را زخمی کند پس تنهایی ات را در آغوش بکش که اوج داستانت با تنها مردنت زیبا تر خواهد شد . تنها و بی کس تراژدی گوش نواز</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 11:07:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنای زوجیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AC%DB%8C%D8%AA-wgj7982x5hog</link>
                <description>هوالحقضمیمه میکنم در ویرگول آنچه که نتوانستم برایت بازگو کنم ....سبحان الله طنین منزه دانستن ذات اقدس اوست از هر آنچه که بوی غیریت و کثرت می‌دهد. اوست که (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) نه شبیهی در ذات دارد و نه شریکی در صفات . تسبیح او یعنی تنزیه او از صفات خلقی و پیوستن به جلال صمدییعنی خداوندی که از ویژگی‌های ممکنات مبراست تا در بند شباهت با ماسوی‌الله گرفتار نیاید.نظام آفرینش بر مدار زوجیت بنا شده است چنان‌که فرموده است حق تعالی :(وَمِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) این زوجیت حکمتی است برای اهل تأمل نه آنان که در بند تعصب و قشری‌گری گرفتارند .در این میان، آسمان و زمین برترین زوج عالم شهودند .آسمان در مقام علوّ ایستاده تا بر زمین سیطره یابد و با نزول برکاتش زمین را بارور سازد و زمین در مقام خاکساری آغوش گشوده تا میوه حیات را بپروراند.زمین مظهر جنسیت و قبول است و آسمان نماد تجرد و فاعلیت.درک این معنا بر علم‌زدگان عصر مدرن گران می اید چرا که هجوم داده‌های مادی راه را بر عقل قدسی سد کرده و چشمان بصیرت را در پس پرده‌های ضخیم محاسبات پنهان ساخته است.آسمان سقف محفوظی است بر سر زمین (وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَحْفُوظًا) تا شریان حیات را از فساد و گزند غیرْ، ایمن دارد اگر آسمان را رب‌النوع و مربی زمین بخوانم گزافه نرفته ام. چرا که آسمان مظهر سبحان الله و تنزیه است و زمین مظهر جلال و جمال در بستر کثرتاما آیا زمین را مرتبتی پست است ؟هرگز زمین در عین افتادگی به واسطه تواضع به مقام قرب الهی نزدیک‌تر است. اگر آسمان نماد عقلانیت و رفعت است زمین نماد سجود و بندگی است.در پیشگاه او دوری و نزدیکی مکانی معنا ندارد (وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ)خداوند نه در حصار آسمان است و نه محدود به زمین.بلکه آسمان با تمام شکوهش در خطر سقوط است اگر تدبیر او نباشد (وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ)آنچه عیار انسان را تعیین می‌کند میزان رفعت او نیست بلکه عیار عبودیت اوست اینکه چقدر در ید قدرت او خود را شکسته و بنده دیده است.در آستان او تواضع زمین سپری است استوارتر از غرور آسمانآنچه آسمان در سه هزار سال عبادت انجام میدهد زمین یکبار با پذیرش آسمان پی میگیرید.(آیت الله شیرازی )ما همه بنده اوییم چه در هیئت آسمان تجلی کنیم و چه در قامت زمین که سرانجام همه به سوی او بازمی‌گردیممن با تمام این فلسفه‌ام تو را آسمان خود دیدم و همین زمین درونم را شکوفا کرد.و من مومن به آسمان خوبشم اگر تو باشی ...در لفافه نوشته در لفافه بخوانید باشد برای اهل یقین ....✍️الهه الهیانحوصله گزافه گویی هاتون رو ندارم اگر از مطلبم خوشتون نمیاد نخوانید . تچکر</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 19:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر و شر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-xnorc0dilguf</link>
                <description>نارسیسمم یا نارسیسم نیستم چندان اهمیت موضوعی ندارد .من سفت اسمانم اما هرازگاهی سقوط میکنند افلاکم .به باد میدهم تمام نماز هایم مست شده و سینه چاک به روی مین راه میروماما مگر زندگی من قرار نیست انتخاب میان خیر و شر باشد مگر نه آنکه هر لحظه ام کربلایی نو میزاید ؟؟پس قهرمان داستان من، باید که من باشمبا این حجم تراژدی شاید حق زندگی آسان داشته باشم و شاید نه حقیقتا آمده ام تا معنای فلسفه هگل باشم . پستی عین بلندی زیبایی عین زشتی . قدرت عین ضعفو همه آن ها از این ها نشات بگیرند .‌کسی چه میداند حقیقت عریان زندگی من چیست حتی خویش نیز ناآگاه از اینهمه تناقضم .عاشقم یا فارغ مستم یا عاقل . درد میکشم یا بی دردماحساس دارم یا بی احساسم؟نمیدانم اصلا نمیدانم ساعتی بعد چه تصمیمی خواهم گرفتهمچون پاکان راه رسم عاشقی خواهم ریخت و سربه دار خواهم شد یا که نه خیال جنونم زده دست به دست شیطان تا ناکجا آباد بشریت خواهم رفت ؟؟اما ظن و گمانم این است که خدا برای قهرمان این داستان ناپاکی و حضیض گناه نمیخواهد ... چرا که دیده ام دستش را لابه لای تمام تصمیمات بر گناهموالله دیده ام ..دیده ام و شما هم خواهید دید ...راستش کمی هم ترس دارم زیررا برای خوب ماندنم بسیار جنگیده ام اگر خراب کنم سالها پاکی را به چند لحظه باخته ام ...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 15:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز سر به مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-xpd0m2kf4r68</link>
                <description>ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شودگویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شودخواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شوداز هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شودای جان حدیث ما بر دلدار بازگولیکن چنان مگو که صبا را خبر شوداز کیمیای مهر تو زر گشت روی منآری به یمن لطف شما خاک زر شوددر تنگنای حیرتم از نخوت رقیبیا رب مباد آن که گدا معتبر شودبس نکته غیر حسن بباید که تا کسیمقبول طبع مردم صاحب نظر شوداین سرکشی که کنگره کاخ وصل راستسرها بر آستانه او خاک در شودحافظ چو نافه سر زلفش به دست توستدم درکش ار نه باد صبا را خبر شودمیخواستم تفسیری برای شعر حافظ بنویسم گفتم یکم شرحش رو بخونم آخه اینا رو از کجاشون در میارن کلی خندیدم بهش 🤣🤣</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 11:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار نمور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B1-zhttemuqxfe5</link>
                <description>حالم حال دیوار نمور است باران خورده و آفتاب ندیدهنه سقفی مانده نه تکیه گاهی و خوب میدانم وقتی دیوار فرو بریزد دل غمش را ته نشین میکند حقیقت عریان را مهمان بی کسی هایم کرده امحقیقتی که هر بار جامه از تنم میکندو مرا مینشاند کنار دیواری که دیگر نیستمیگویند وقتی دیوار باشد تکیه آسان استاما وقتی خدا دیوارم را برده باشدخودم را به کجا بسپارم؟؟خدا دیوارهایم را یکی یکی فرو ریختبی آنکه حکمتش را بر دلم روشن کندمثل مهی که آرام بر شانه های صبح می نشیندشاید میخواهد یادم بدهد آن که به دیوار کاهگلی تکیه کندبا اولین باران فرو میریزدشاید میخواهد بگوید تنها به من تکیه کنکه اگر خشت اول خدایی باشد تا ثریا کج نمی روداما امشب خدا از زبان او سخن گفتیا شاید او زبان خدا بودنه ای را که من جرئت گفتنش را نداشتمبی لکنت گفت نمیدانم صبر کردچون رفتن برایش آسان تر بود یا میخواستدوست داشتنمان صاحب اختیاریِ خدا را پیدا کندیا دلش لرزید و سکوت راسپر کردباقی همه شعر ...من خودم از خدا خواسته بودم اگر عاقبت بخیریمان در فاصله است میانمان فاصله بیندازدفاصله ای مصلحتی موقتیمثل زمستانی که وعده بهار میدهد اما چه کسی گفتهزمستان کوتاه است صبر ایوب میخواهدو من ایوب نیستم فقط زنی ام با شانه های افتاده و گونه های خیسمیترسم ماه ها قد بکشندمثل آجرهایی که روی هم سوار میشوندو او جای مرا با نامی دیگر پر کندمیترسم از دل برود آن که از دیده برفتو من در حافظه اش به اندازه سایه ای بمانمبی صدابی ادعابا این همه هر چه هست ارزشمند استچون دوست داشتن اگر برای خدا باشد نه کم میشود نه گم آن چه از دل برآید بر دل می نشیندحتی اگر فاصله میان دو تپش دیوار بکشدحالم نمور است اما هنوز میان آوار این دیوارهای ریختهدانه ای امید مانده است خدا اگر دیوار میگیردشاید پنجره ایرو به خودش باز کند</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 02:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>