<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bande_khoda</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62208512</link>
        <description>بنده خدا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:57:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/693078/avatar/L7rxzM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bande_khoda</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62208512</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مغزم دودی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-xla4btxh245m</link>
                <description>عجب گندی زده ام ! خودم را نمیشناسم . برچسب طلبگی و آدم خوب بودن هم مثل زنجیر به گردن‌ام افتاده است . هر روز آفتاب می‌زند توی سرم اما مغزم کار نمیکند آرام آرام دارم توی این رنج و اندوه غرق می‌شوم. به خاطر می اورم قبلا هر چه بودم و نبودم لااقل کمی عاقل بودم اما حالا خودم را توی آینه نمی‌شناسم. ایمان هم که سه ماهی است به گمانم سندش را زدیم به نام دیگری ... خدا هم که  رفته است سیزده بدر ..از این بلبشو هم که بگذریم بدبختیمان که یکی دو تا نیست تلفن را برداشتم تا نگاهی به پیامک ها بیندازم ببینم من بخت برگشته اینبار باید منتظر چه چیزی باشم . دیدم بلههه آقای نچندان محترمی که حتی نمی‌صرفد اسمش را بگویم شماره‌ مرا از یکی از آشنا ها گیر آورده و نوشته است: می‌خواهم پناهت باشم . گیر عجب خناس هایی می افتیم ها... دلم میخواهد برایش بنویسم من زیر این طوفان متعفن غرق شده ام توی نسناس که ابلیس هم از تو گریزان است میخواهی پناه من باشی ؟؟ خیلی هنر میخواهی بکنی پناه زن فلک زده ات باش که به قول خودش دو ماه است جز دعوا و دلخوری چیزی از تو نمی‌بیند .. بعد هم آخرش بنویسم : خیلی عنتری آقای د / ر‌این هم بلانسبت شما روزگار عن ماستهمینمان مانده بود مردزن دار تازه به دوران رسیده‌ بخواهد سایه سرمان باشد الهی سقط شوید بروید توی چاه و زنده زنده دفن شویدبنظرتان سرم را کجا بکوبم؟ تا هم دردم نیاد و هم راحت بشوم از این فلاکتستاناز مغزم دود است که بلند میشود . دلتنگی و عذاب وجدان و بی کسی ها به جانم زور شده است دیگر تحمل اینهمه بی کسی را ندارم .....</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 21:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خماری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mtnbm6yabpvu</link>
                <description>ساقی پیاله بدستم ای روشنی طلعت مناین بنده‌ی گناهکار الله را بیم آن می رود که چون سخن به زبان آورد یا برای ایمیل شخصیتان پیامی بگذارد خدای خود را آزرده کرده است پس سکوت را سر لوحه کارش میکند ... اما ناروا خیال نکنید که از ترس خویش است . این گناهکار دو عالم تمام ترسش آن است که ساقی خویش از کف بدهد و چه دردناک تر از این ؟ اما چون که پیاله‌ای از دست ساقی برگیرد جانش از هستی آکنده میگردد و دیگر خیالی جز یاد او در سر نمیپروراند با این همه تو بمن بگو خدای خود را چه کنم؟ که هر دم با او عهد می‌بندم که دل به ساقی نبندم، از کوی‌اش گذر نکنم و چشم از باده‌اش فرو بندم‌ اما  هنوز یک ساعت نگذشته خماری بر جان نحیفم رخنه می‌کند و دلتنگی چون سیلاب از دیدگانم جاری می‌شود و آن هنگام دیگر نه عهد می‌شناسم نه پیمان و پای‌برهنه و شیدا به دنبال قدحی و پیمانه ای از او سر پا نشناخته و چون دونده ای تا ناکجاآباد او میدوم .پس بیا و کاری کن که ما را معذور داری.ما که زنیم و باید در پس در حجره خاموش بنشینیم و از حرف‌های مردانه‌ی ساقی مان تنها در دل خویش ذوق کنیم و آهسته زیر لب قربان صدقه رویم ... اما شما که مردید بنویسید.هر روز بنویسید نه که عاشقانه نه از روزگار از خستگی‌ها از نشدن‌ها از هر چه که خود مصلحت میدانید بنویسید ...ما نیز خواهیم شنیدبا دلی مطمئن که در میان ناملایمات روزگار، هنوز کسی هست که چون نسیم خوش اواز از پی ما بوزد.و بدین سان ای ساقی، ای خورشید، ای ابر، ای عین ما .ایمانمان به شما همچنان مستدام استما خطا می‌کنیم اما کفر نمی‌ورزیم.</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 19:43:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشم ز تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%85-%D8%B2-%D8%AA%D9%88-tbcdlz1mqffo</link>
                <description>ساقی جانمدلم تکه ابر سیاه مفلوک ، اسمان است . از آن ابرهایی که زورشان می آیند ببارند راستش را بخواهی به وقت دلتنگی‌هایمان کلمات هم مرخصی می‌گیرند و میروند که بروند گم شوند زیر اندوه زمانه. حالا کی دوباره بهار بیاید یا که نیاید مهم نیست آن ها تا سال بعد رخت بر بسته اند. و ما تنها چیزی که از دو چشمِ مادر مرده مان سرازیر می‌شود همان خونابه ایست که چندی پیش نیز مهمان ناخوانده لحظاتمان شده بود و اینک نیز بی گدار به آب زده اند ...میدانی ساقی جانم ترسمان که از رسیدن یا نرسیدن نیست. ترسمان از این است که این روزهای پرشور یک روز تبدیل به عادت شود. می‌دانی که عادت ذاتا اعتیادآور است یک جور رضایت کاذب و تکرار بی‌خاصیت. اما لذت چیزیست ناهمگون و بی تکرارلذت از کهنگی بیزار است و طراوت لحظات را میخواند .لذات از هر نوعش که باشد در فاصله تعریف می‌شوند. فکرش را بکن؛ وقتی بعد از مدت‌ها فیلم ندیدن یکهو دلت بخواهد تازه فیلمی که رفیقت پیشنهاد داده را ببینی ... آن یک بار لذتش از لذت فیلم دیدن های پشت سر هم بیشتر است . اما مگر می‌شود روابط انسانی را اینگونه سنجید؟ یعنی ما هم باید بین خودمان فاصله بیندازیم تا حضورمان طعم بهتری بدهد؟ این منطق فاصله‌گذاری کجایش بدردمان میخورد اصلا کجایش شبیه عشق واقعیست ؟! عشق حقیقی به گمانم نیازی به این حیل و ترفندهای فاصله‌گذارانه نداشته باشد ...مادرم عاشق فیلم یوسف نبیست اگر هزار بار هم تلویزیون نشانش دهد دو چشم دارد دو چشم دیگر هم قرض میگیرد تا انتها عین عاشق سینه چاک به تماشایش مینشیند... به گمانم همین مثال برای پدر بزرگوار شما نیز صادق باشد یادم است یک جایی نوشتید ایشان چنان عاشق اش رشته اند که حتی اگر از خوردن آن اذیت شوند ولی از تکرار آن خسته نخواهند شد ..باید که میان این سه عادت و لذت و عشق حقیقتا مرزی و حایلی باشدنظرت را برایم بنویس ...آیا روزی می‌رسد که از هم منجمد شویم؟ تو مرا پس بزنی و من تو را صرفاً برای آنکه دوباره طعم لذت را با فاصله‌گیری بچشیم؟یا که نه عشق آنقدر در تار و پودمان ریشه می‌دواند که حتی سیاه‌ترین لحظاتمان هم برایمان حکم خال گوشه‌ی ابروی یار را پیدا میکند ؟ساقی الههبنویس از این سه مفهوم. فلسفه‌ی عشق و فلسفه‌ی لذت و فلسفه‌ی عادت و اعتیاد.خودت بهتر می‌دانی عادت مرگ تدریجی عشق است و لذت خام‌ترین مرحله‌ی آن. و باید که به پختگی رسید اما نه آنقدر که در این پختگی جزغاله شویم و خاکسترمان دود شود برود هوا. لذت‌ها با دوری تداوم می‌یابند و عادت‌ها در حضور مداوم معنای خود را گم می‌کنند و به پوچی می‌رسند. اما عشق سرزندگیِ محض است شبیه به ابدیتی که تمامی ندارد .تفاوت‌های این سه را برایم هر جا که مصلحت بود بنویس و بگذار بدانم مسیر ما کجا خواهد رفت ....اما ایمان ، بنویس تا من برایت از ایمان بنویسم....</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 03:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث گرانبها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%A7-a9mjcjqltbrc</link>
                <description>القصه قرآن پدربزرگمان هم رسید دست ما! بالاخره  قرآن پدر بزرگ خدا بیامرزمان نصیب ما شد. مردی که همه از آشنا تا غریبه به پاکی و حق بودن نفسش اذعان داشتند. باید که با این قرآن با خشوع رفتار کرد اخر از دست آدم‌های عارف وعابد باصفایی رد شده است تا برسد به دست من گناهکار ... حاصل رد دستان قاریانیست که در خوب بودنشان ملائک شاهدند حس می‌کنم با  (حجرالاسود) طرفم دستی به آن میکشم و از خدا میخواهم بحق همین قرآن نفیس مرا از آلودگی ها پاک کند .خودمانیم دیگر از خدا که پنهان نیست از شما هم گمان نمیکنم پنهان باشد آخر بهتر از هر کسی می‌دانید کار اول و اخرمان  وقتی قرآن بدستمان می‌رسد چیست!بله رفتیم  چند دقیقه در بحر ایندمان و چندی بعد با همین قرآن استخاره گرفتیم تا ببینیم خوب و بد تصمیمان چیست . البته بگویم برایتان همینطور یکهو که باز نکردیم خدارا قسم دادیم به همان قاریان قرآنش که بارها این قرآن را از اول تا آخر ختم کرده بودند ...جوابش را هم که میدانید .... آنچه عیان است چه حاجت به بیان است ...پ/ن: این دومین قرآن قدیمی و نفیسی هست که به دستم می‌رسه. الحق میراث های زیبایی بمن می‌رسه ... مرحبا</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 02:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی نامه ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-ezmu3p2tmfbf</link>
                <description>الهی  این دل ویران و جان سرگشته ام در بادیه حیرت بر آستان قدس تو فرود آمده  بحق فرق شکافته آن حیدر کرار که سرّ عشق را نمایان کرد  بحق طهارت مادرم فاطمه که مظهر جمال و جلال توست بحق خشکی کام طفلان عطشان که تشنه عدالت بودنداز منِ مستغرق در ظلمت گناه کرمی بنمای و ظلمت بزدای الهی  تو خود مستحضری بر احوال این بنده فانی که سیر وجودش جز در ندامت و سیلاب اشکهای بی امان نگذشته است  با قطرات ناله دمیده‌ با آه سیر آفاق کرده است  این اشک‌ها را نظاره کن  که طنین  خوف از عظمت کبریایی توست.الهی  صبر از کفم بریده..... من ناچیز را چه مجال ایستادگی در برابر ازمون ابتلائات؟   قرآن را گشوده‌ام تا کلامت  مرهمی بر زخم هجران دیده روزهای بی‌قراری ام باشد  که تو خود نیک میدانی بازگشت من جز در سایه رحمت بی‌منتت ممکن نیست  این بنده اگر از در خانه تو رانده شود به کدامین ملکوت پناه برد ؟؟؟ بگو چه کس او را از حضیض ناملایمات و ابتلاء به دنائت نجات دهد؟الهی  بوی بندگی از من به مشام نمی‌رسد که هنوز در تو در توی حجاب نفس گرفتارم  .   لیک امید به مغفرتت مانع از گریز است...من ذره‌ام و تو خورشید  من فانی‌ام و تو باقی  من گم شده‌ام و تو عین هدایت  و ای یگانه پاک،  تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قد انار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-pjg5wvpakvx3</link>
                <description>قد انار العشقُ للعشّاقٍ منهاج الهداسالیک-ی راه-ی حقیقت عشقه ائیلر ایقتیداعشق دیر اول نشعه-یی کامیل کیم آندان‌دیر موداممئی‌ده تشویر-ی حرارت، نئی‌ده تاثیر-ی صداوادی وحدت حقیقت‌ده، مقام-ی عشق‌دیرکیم موشخخص اولماز اول وادی‌ده سولطان‌دان گَدا!ائیله‌مز خلوت سرای-ی سیرر-ی وحدت محرمیعاشیقی معشوق‌دن، معشوقو عاشیق‌دن جُداای کی اهلِ عشقه سؤیلرسن ملامت، ترکین ائتسؤیله کیم، مومکون مودور تغییر-ی تقدیر-ی خُدا؟عشق کلکی چکدی خط، حرف-ی وجود-ی عاشیقهکیم اولا ثابت، حق ایثباتینده نفی ماعدا!ای فضولی اینتهاسیز ذؤوق بولدون عشق‌دنبؤیله‌دیر هر ایش کی حق آدیله قیلسان ایبتداقد انار العشق للعشاق منهاج الهدیٰسالکان راه حقیقت را عشق بُوَد مقتدیٰعشق آن نشعه کامل کز آن مستیم مدامدر می تشویش حرارت، در نی بُوَد تاثیر نواوادی وحدت را حقیقت مقام عشق اوستکه مشخص نگردد در آن وادی شاه از گدامحرم خلوت سرای سرّ وحدت هرگز نی کندعاشقی را از معشوق و معشوقی را ز عاشق جداای که اهل عشق را ملامت می‌کنی هر دم، ترک کنگو شود تغییر تقدیر ذات کبریا ؟حرف هستیِ عاشق از عشق گشته اینچنین منحنیتا شود در اثبات حق نفی ماعدا ...ای فضولی یافته ای ز عشق ذوقی بی نهایت ؟آری چنین است هر کاری شود با نام او ابتدا ..من شعر سرودن و حتی برگرداندن بلد نیستم ولی انقدر این شعر و الباقی شعر های ملا فضولی برام گرانبهاست که مجبور شدم برای اینکه با رفقای فارس زبانم به اشتراک بگذارم دست به چنین کار کودکانه ای بزنم ....در عین درد از اینکارها کردن فقط کار من است ولا غیر ...البته برگردان اینها گشتم پیدا نشد</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 04:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخیال بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-j8k0byrnw6mr</link>
                <description>صدای بسته شدن در ،هیهات من بود . خانه شد قبرستانم. همین که در خانه روی پاشنه‌اش چرخید و مادرم از خانه به دل بازار گریخت ، دادم رفت که برود تا سقف و بعد هم بریزد روی سر فلک زده ام .گریه؟ نه جانم سیل بود که از چشم‌هایم به راه می افتاد و گونه هایم غرق میکرد .چنان زجه زدم که احساس کردم نفس هایم به شماره افتاده است چند نفس قورت دادم و بعد هم دست گذاشتم روی سینه ام ببینم این دل وامانده هنوز کار خود را میکند یا نه .افتاده‌ام وسط طوفان قلدر روزگار.پاهایم که بی نواها زیشه‌شان کنده شده. تاول زده اند از بس که به راه رفتن مجبورشان کرده ام چه کنم این مغز مریضم دستور راه رفتن می‌دهد.روزهایی که بر من گذشت انگار فقط تف و لعنت بود که نثار خود کرده و هیچ‌وقت هم آدم نشده‌ باشم.حسرت هم که چه عرض کنم . الهه ،عقد دائم اوست مبارکشان باشد شوهری که تازیانه بدست بالا سرش ایستاده و تا ته مانده شادی اش را هم از او طلب نکند ول کن ماجرا نیست .با دست‌های لرزان خود را از زمین بلند کردم انگار وزنم از آهن بود.امروز چندشنبه است؟ والله قسم حال فهمیدنش را هم ندارم. یعنی چه می‌شود اگر بفهمم؟ به قول مادرم شق القمری می‌شود یا مثلا اگر ندانی چراغ های مسجد کور میشود ؟می‌خواهم صد سال سیاه ندانم امروز چند شنبه است .پتویم کجاست؟ پتویم را بمن بدهید و بعد هم کفنم کنید و با ناز توی قبرم بگذارید. زنده باشم که چه؟ که دوباره از این و آن بریده شوم و باز هم برای گورم آه بکشم؟این همه عمر، حسرتِ یک عشق و آشتی با خودم شد این؟ نهایتش همین بود ؟ولش کن بابا . بیخیال بابابگذار همین‌طور بمانم سیاه و سفید مثل تخته نرد زمین‌خورده. این سرنوشت ماست که مخلوق پلید خدا باشیم. بدتر از این هم مگر می‌شود؟از سماق مکیدن برای چندرغاز آرامش صد بار بهتر است. آرامش که سفارت آمریکا نیست که بگوییم انقلابی ها در و تخته اش کرده اند .آرامش همین‌جاست در همین سکوت یقه بسته. گاهی باید خفه شد و نشست و برای خود طرحی نو انداخت . بقیه چیزها را هم بیندازیم گوشه‌ای که کسی نگاهشان نکند. بعضی چیزها در ویترین قشنگ است اما وقتی می‌ایند و مینشینند ور دلت می‌خواهی هستی‌ات از بیخ کنده شود.بله تنها نشسته‌ام و زیر لب زمزمه می‌کنم: هی الهه خانم دیوانه.. خالی شو فقیر شو بگذار ثروت واقعی بیاید دنبالت.از هر فکری از هر برچسبی لخت شو عریان شو.فقط بگو: من زنده هستمهمین هستم کافی‌ست.الباقی همه ته مانده شعر های دیشب است و کمی هم ادا و اطوار شاخه‌ی خشکی‌ست که امید به میوه دادنش کار آدم‌های ساده‌لوح است.هی هی... الله اکبر به وقت دلتنگی‌هایمان الله اکبر... الله اکبر...این اشک‌های بی‌حساب هم که تمام نمی‌شود... و این‌ها را جز با اشک ننوشته‌ایم. بماند در صفحه ویرگولمان به یادگارنوشته های یک زن دیوانه ...این را توی حالت بیخیال بابا نوشتم نمیدانم این بیخیال بابا ها یک دقیقه دوام داشته باشد یا یک ساعت و حتی روزهای طولانی ولی : بیخیال بابااینو الان ویرایش میزنم : ویرگول چرا ما هر چی چرت و پرت مینویسیم می‌نویسه مذهبی .. ناف ما رو با مذهب بریدن انگار ویرگول هم حالیش</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 18:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84-ywiwoxzeqrqe</link>
                <description>دوباره نیمه‌های شبهمه‌چیز چون پتک بر سرم آوار شودتنهایی و غم و عذابیک‌به‌یک بر دل خسته‌ام سوار شودخورشیدِ جان، ساقی من، نیستیتا بدانی چه بر احوالم گذر شودتنها نشسته‌ام، بی‌کسشرع مرا صبر گویداما قانون دلحکم کند که همه چیز بی‌ثمر شودکجایی؟می‌دانی حال زارم را؟دیده‌ای هرگزکس چنین بی‌یار و یاور شود؟کفاره گناهم؟؟ به گمانم سالهاست به اندازه ۲۶ سال کفاره گناهانی را پرداخته ام که این چند صباح به آن مبتلا گشته ام..بارها برگشتم ! با دل راحت که گناه نکرده ام .به خدایم عرضه میدارم ای حق تعالی ای نور الانوار اعمالی که ندارم شایستگی هم که فکر نکنمعملوا الصالحاتم نیز چند صباحیست لنگ میزند پس بپذیر گناهانم را بپذیر که جز با سرزنش خویش آلوده شان نشدم. گناهم را بپذیر که در پی آن جز ملامت خویش نیامده است و من میدانم اگر تو خدایی گناهان را هم بی حساب چون خیرات کثیر حساب میکنی.خلق الله نماز و روزه عرضه می‌دارند و ما گناهان خویش ... و من اینگونه به خدای خود ایمان دارم .من مومن به خدای خویشم !!!«در خرابات مغان نور خدا میبینم»« این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم »من در اوج گناه تو را دیدم ، دست تو را دیدم و حالتو بگو چگونه تو را نخوانمت ؟؟؟تو خدایی</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 01:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید حسنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%88%D9%86-exdstca2mfct</link>
                <description>ملا محمد فضولی بزرگگوردوم اول خورشید حسنون، اختیاریم قالمادیسایه تک بیر یئرده دورماغا قراریم قالمادیبیرگون اولماز طلعتین گورمک میسر، آه کیمذره جه اول گون یانیندا اعتباریم قالمادیپاک قیلدی صورتیمدن ضعف دهر آیینه سیناویله محو اولدوم کی ، بیر ذره غباریم قالمادیغم گونو همدم لریم غرق اولدولار گوز یاشیناسیلمگه گوز یاشیمی بیرغمگساریم قالمادیروزگاریم خوش کئچردی، آه کیم، دوران دونوباولدو احوالیم خراب ، اول روزگاریم قالمادیراه عشق ایچره منه آنجاق فنا مقصود ایدیشوکر کیم ، مقصودا یئتدیم ، انتظاریم قالمادیای فضولی، ائل هامو اغیاریم اولدو یار اوچونسوز دلدن غیر بیر دلسوز یاریم قالمادی:چون رُخَت دیدم ز خود رفتم، اختیارم نیست دیگرسایه سان در یک مکان ماندن ،قرارم نیست دیگرروزی محال است طلعتت بینم دریغا آه مندر بر آن خورشید ذره اعتبارم نیست دیگرضعفِ دوران آینهٔ روی مرا از من بِبُردآنچنان محو تو هستم غبارم نیست دیگردر غم و اندوه ، یارانم به گریه غرق شدنداشک مرا که پاک سازد ؟غمگسارم نیست دیگرروزگارم شاد میشد آه ای کاش ، اما فلک چرخیدحال من شد خراب و آن قرارم نیست دیگردر ره عشق فنا تنها مرا مقصود بودشکر کانجا رسیدم انتظارم نیست دیگرمردم شهر، بحر یارم همه مرا دشمن شدندبر سوز دلم جز یار دلسوز هیچم نیست دیگرامیدوارم بابت این برگرداندن شعر تورکی به فارسی بزرگان و اساتید زبان و ادبیات شیرین ترکی مرا ببخشند .سالها پیش بنده ملا محمد فضولی بزرگوار را از کلاس استادمان که جزو شاعران به نام خطه آذربایجان بودند شناختم و هرگاه سختی بر من عارض می‌شود به اشعار تورکی بویوک فضولی پناه میبرم ..یک خاطره ای از این شعر بگم : این شعر رو استادم وقتی می‌خواندند بسیار گریه میکردند دلیلش : صنم خانوم جوانی شانخدا بکشتت صنم خانوم چه گریه هایی که استاد ما در کلاس برایمان نمی‌کرد از فراغت .هر چند بماند که استادمان برای همسرشان نیز چیزی کم نمی‌گذاشتند ولی خب ..البته ما که طعم عشق را هیچگاه نچشیدیم تئورسینی بیش نیستیم اگر روزی از ما بپرسند عاشق که هستی بی ملاحظه خواهیم گفت خودمان و تو عجیب هارمونی خودم را میدهیما که به هوس های خود متعهدیم باشد که شما در عشق خود متعهد باشید ...صدبار من این پست رو ویرایش کردم هیچ وقت هیچ پستی رو انقدر ویرایش نکردم . خسته شدم به قرآن ....انگار چه تحفه ای هم شد آخرش ...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 20:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-n4yxtqelgduf</link>
                <description>امروز درد هایم همینطور قطار وار پشت سرهم بر جان خسته ام حواله میشدند . با خودم در جنگ و ستیز بودم یکی از دوستان قدیمی ام زنگ زد بی‌آنکه بداند چه حالی دارم بر سر مسئله ای که چندان هم به من مربوط نمیشد شروع کرد به گفتن از خدا از رحمتش از اینکه نگران فردا نباید بود چون خدا هنوز زنده است.حرف‌هایش زیاد برایم آرام کننده نبود تا وقتی که به‌ناگاه گفت: «الهه روزه‌ی سکوت بگیر...»نمی‌دانستم چرا چنین حرفی زد. تعجب کرده بودم. حرف هایش از یادم نرفت .اما تازگی هم برایم نداشت با خودم گفتم خب نسناس تو که نمیدانی چگونه تا مرز جنون رفته ام مرا چه به رحمت واسعه الله تبارک و تعالی بعد به رسم هر روزه ام بی‌اختیار قرآن را برداشتم تا چند آیه تصادفی بخوانم .کمال تعجبم آن جا بود که همان حرف‌ها، همان معناها را آن‌جا هم دیدم.انگار چندی پیش هم خدا بود که از زبان دیگری با من سخن می‌گفت :من تو را از این باتلاق بیرون می‌کشم فقط سکوت کن...نمی‌دانم اکنون چه حالی درست است که بمن دست دهد ؟ آیا این نشانه است؟ آیا خدا واقعاً دلش برایم سوخته است و از هر گوشه نشانی می‌فرستد؟یا فقط ذهن خسته‌ام دارد بازی درمی‌آورد و به هر تکراری معنا می‌چسباند؟</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-hagtud8yvim9</link>
                <description>دیگر در آن کابوس لعنتی به تنهایی راه رفتن کار من نیست .تا کِی باید این اطلال را جیحون کنم ؟نه رمقی در پاهایم مانده و نه فکری در مغزم که آرامم کند.کابوس‌هایم هر شب شتاب می‌گیرند تندتر از تپش قلبم.گاهی دلم می‌خواهد هرگز زاده نشده بودم که مجبور باشم این هراس را بچشمبالش سرد و نم‌کشیده‌ام صحنه‌ی ویرانی من است .آغشته به اشک و آب دهانم که از ترس جاری می‌شود.دیگر بر اشکم هم اختیار ندارم.و باز صدایی می‌آید همان صدای لعنتی اوج گرفته در خسس سینه به هنگام ترس:«من هرگز رهایت نمی‌کنم.»و من در تاریکی ناتوان از فریاد نفس‌نفس می‌زنم:«به خدا که توانی برای جنگ ندارم بگذار بروم...»اما صدایم در تمناها گم می‌شود.می‌خواهم گوشی را بردارم زنگ بزنم به کسی… تا شاید به دادم برسد اما گوشی لعنتی ام هنگ کرده است .می‌خواهم بلند شوم ولی پاهایم گرفتار زمینند.صدا از حنجره بلند نمیشود همانجا ته نشین شده و راه گلویم از امواج کور سد میکند اما توان سکوت نیز ندارم .او همچنان به حرف هایش ادامه میدهد: «تو محکومی و محبوس تو را تا ابد اینجا نگه خواهم داشتتو مال جهنمی. بهشت برایت زیادیست .»و من فقط می‌لرزم. تمام، بی‌رمق و ویران.وقتی از کابوس بیدار می‌شوم نیم‌ساعتی طول می‌کشد تا بفهمم زنده‌ام . خودم را همانند تازه مست ها بر روی زمین میکشم دنبال گوشی ام میگردم آخ برای تسلای اندوهم به واژه ها پناه میبرم .هیچ‌کس نیست کمکم کند. نه دستی و نه صدایی.فقط خودم می‌مانم و اشک‌هایی که باید خودم پاکشان کنم.خودم که باید خودم را آرام کنم تا شاید نفسی تازه کنم.گاهی نمی‌دانم کجا هستم.شما کیستید؟ من کی‌ام؟اصلاً چرا متولد شده ام؟ برای چه؟ برای این همه درد؟ برای دل‌بستن و بریدن؟ برای تاخت و تازه های جهنمی ؟ برای سرگشتگی؟ برای وهم و اضطراب پس خدا کجاستشاید هیچ فلسفه‌ای در کار نیست. همه‌چیز پوچ است.انگار تازه از مادر زاده شده‌ام بی‌هیچ خاطره‌ای.ذهنم سفید است و بی اثر. باید خودم را از نو به یاد بیاورم...خسته‌ام.خسته از دیدن خسته از خوابیدن. خسته از تمام کابوس‌های ناتمام.دعایم کنید چون من دیگر رمقی برای خواستن ندارم.شاید دعای جمعی کاری کند. شایدو خودم هستم خودم پر رنگ تر از همه ... به گمانم سرنوشتم تنهاییست به گمانم باید از قهرمان داستان اینگونه بنویسند : شکوه تنهایی به هنگام ترس زیباتر است .و صدایی اینگونه زمزمه ام می‌کند : از تنهایی ات نهراس که تو سالهاست این درس را پاس کرده ای . از آن بترس که در آیینه نیز نتوانی به خود نگاه کنی . و از آن بترس که آسیب مجدد تنت را زخمی کند پس تنهایی ات را در آغوش بکش که اوج داستانت با تنها مردنت زیبا تر خواهد شد . تنها و بی کس تراژدی گوش نواز</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 11:07:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنای زوجیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AC%DB%8C%D8%AA-wgj7982x5hog</link>
                <description>هوالحقضمیمه میکنم در ویرگول آنچه که نتوانستم برایت بازگو کنم ....سبحان الله طنین منزه دانستن ذات اقدس اوست از هر آنچه که بوی غیریت و کثرت می‌دهد. اوست که (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) نه شبیهی در ذات دارد و نه شریکی در صفات . تسبیح او یعنی تنزیه او از صفات خلقی و پیوستن به جلال صمدییعنی خداوندی که از ویژگی‌های ممکنات مبراست تا در بند شباهت با ماسوی‌الله گرفتار نیاید.نظام آفرینش بر مدار زوجیت بنا شده است چنان‌که فرموده است حق تعالی :(وَمِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) این زوجیت حکمتی است برای اهل تأمل نه آنان که در بند تعصب و قشری‌گری گرفتارند .در این میان، آسمان و زمین برترین زوج عالم شهودند .آسمان در مقام علوّ ایستاده تا بر زمین سیطره یابد و با نزول برکاتش زمین را بارور سازد و زمین در مقام خاکساری آغوش گشوده تا میوه حیات را بپروراند.زمین مظهر جنسیت و قبول است و آسمان نماد تجرد و فاعلیت.درک این معنا بر علم‌زدگان عصر مدرن گران می اید چرا که هجوم داده‌های مادی راه را بر عقل قدسی سد کرده و چشمان بصیرت را در پس پرده‌های ضخیم محاسبات پنهان ساخته است.آسمان سقف محفوظی است بر سر زمین (وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَحْفُوظًا) تا شریان حیات را از فساد و گزند غیرْ، ایمن دارد اگر آسمان را رب‌النوع و مربی زمین بخوانم گزافه نرفته ام. چرا که آسمان مظهر سبحان الله و تنزیه است و زمین مظهر جلال و جمال در بستر کثرتاما آیا زمین را مرتبتی پست است ؟هرگز زمین در عین افتادگی به واسطه تواضع به مقام قرب الهی نزدیک‌تر است. اگر آسمان نماد عقلانیت و رفعت است زمین نماد سجود و بندگی است.در پیشگاه او دوری و نزدیکی مکانی معنا ندارد (وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ)خداوند نه در حصار آسمان است و نه محدود به زمین.بلکه آسمان با تمام شکوهش در خطر سقوط است اگر تدبیر او نباشد (وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ)آنچه عیار انسان را تعیین می‌کند میزان رفعت او نیست بلکه عیار عبودیت اوست اینکه چقدر در ید قدرت او خود را شکسته و بنده دیده است.در آستان او تواضع زمین سپری است استوارتر از غرور آسمانآنچه آسمان در سه هزار سال عبادت انجام میدهد زمین یکبار با پذیرش آسمان پی میگیرید.(آیت الله شیرازی )ما همه بنده اوییم چه در هیئت آسمان تجلی کنیم و چه در قامت زمین که سرانجام همه به سوی او بازمی‌گردیممن با تمام این فلسفه‌ام تو را آسمان خود دیدم و همین زمین درونم را شکوفا کرد.و من مومن به آسمان خوبشم اگر تو باشی ...در لفافه نوشته در لفافه بخوانید باشد برای اهل یقین ....✍️الهه الهیانحوصله گزافه گویی هاتون رو ندارم اگر از مطلبم خوشتون نمیاد نخوانید . تچکر</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 19:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر و شر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1-xnorc0dilguf</link>
                <description>نارسیسمم یا نارسیسم نیستم چندان اهمیت موضوعی ندارد .من سفت اسمانم اما هرازگاهی سقوط میکنند افلاکم .به باد میدهم تمام نماز هایم مست شده و سینه چاک به روی مین راه میروماما مگر زندگی من قرار نیست انتخاب میان خیر و شر باشد مگر نه آنکه هر لحظه ام کربلایی نو میزاید ؟؟پس قهرمان داستان من، باید که من باشمبا این حجم تراژدی شاید حق زندگی آسان داشته باشم و شاید نه حقیقتا آمده ام تا معنای فلسفه هگل باشم . پستی عین بلندی زیبایی عین زشتی . قدرت عین ضعفو همه آن ها از این ها نشات بگیرند .‌کسی چه میداند حقیقت عریان زندگی من چیست حتی خویش نیز ناآگاه از اینهمه تناقضم .عاشقم یا فارغ مستم یا عاقل . درد میکشم یا بی دردماحساس دارم یا بی احساسم؟نمیدانم اصلا نمیدانم ساعتی بعد چه تصمیمی خواهم گرفتهمچون پاکان راه رسم عاشقی خواهم ریخت و سربه دار خواهم شد یا که نه خیال جنونم زده دست به دست شیطان تا ناکجا آباد بشریت خواهم رفت ؟؟اما ظن و گمانم این است که خدا برای قهرمان این داستان ناپاکی و حضیض گناه نمیخواهد ... چرا که دیده ام دستش را لابه لای تمام تصمیمات بر گناهموالله دیده ام ..دیده ام و شما هم خواهید دید ...راستش کمی هم ترس دارم زیررا برای خوب ماندنم بسیار جنگیده ام اگر خراب کنم سالها پاکی را به چند لحظه باخته ام ...</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 15:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز سر به مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-xpd0m2kf4r68</link>
                <description>ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شودگویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شودخواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شوداز هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شودای جان حدیث ما بر دلدار بازگولیکن چنان مگو که صبا را خبر شوداز کیمیای مهر تو زر گشت روی منآری به یمن لطف شما خاک زر شوددر تنگنای حیرتم از نخوت رقیبیا رب مباد آن که گدا معتبر شودبس نکته غیر حسن بباید که تا کسیمقبول طبع مردم صاحب نظر شوداین سرکشی که کنگره کاخ وصل راستسرها بر آستانه او خاک در شودحافظ چو نافه سر زلفش به دست توستدم درکش ار نه باد صبا را خبر شودمیخواستم تفسیری برای شعر حافظ بنویسم گفتم یکم شرحش رو بخونم آخه اینا رو از کجاشون در میارن کلی خندیدم بهش 🤣🤣</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 11:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار نمور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B1-zhttemuqxfe5</link>
                <description>حالم حال دیوار نمور است باران خورده و آفتاب ندیدهنه سقفی مانده نه تکیه گاهی و خوب میدانم وقتی دیوار فرو بریزد دل غمش را ته نشین میکند حقیقت عریان را مهمان بی کسی هایم کرده امحقیقتی که هر بار جامه از تنم میکندو مرا مینشاند کنار دیواری که دیگر نیستمیگویند وقتی دیوار باشد تکیه آسان استاما وقتی خدا دیوارم را برده باشدخودم را به کجا بسپارم؟؟خدا دیوارهایم را یکی یکی فرو ریختبی آنکه حکمتش را بر دلم روشن کندمثل مهی که آرام بر شانه های صبح می نشیندشاید میخواهد یادم بدهد آن که به دیوار کاهگلی تکیه کندبا اولین باران فرو میریزدشاید میخواهد بگوید تنها به من تکیه کنکه اگر خشت اول خدایی باشد تا ثریا کج نمی روداما امشب خدا از زبان او سخن گفتیا شاید او زبان خدا بودنه ای را که من جرئت گفتنش را نداشتمبی لکنت گفت نمیدانم صبر کردچون رفتن برایش آسان تر بود یا میخواستدوست داشتنمان صاحب اختیاریِ خدا را پیدا کندیا دلش لرزید و سکوت راسپر کردباقی همه شعر ...من خودم از خدا خواسته بودم اگر عاقبت بخیریمان در فاصله است میانمان فاصله بیندازدفاصله ای مصلحتی موقتیمثل زمستانی که وعده بهار میدهد اما چه کسی گفتهزمستان کوتاه است صبر ایوب میخواهدو من ایوب نیستم فقط زنی ام با شانه های افتاده و گونه های خیسمیترسم ماه ها قد بکشندمثل آجرهایی که روی هم سوار میشوندو او جای مرا با نامی دیگر پر کندمیترسم از دل برود آن که از دیده برفتو من در حافظه اش به اندازه سایه ای بمانمبی صدابی ادعابا این همه هر چه هست ارزشمند استچون دوست داشتن اگر برای خدا باشد نه کم میشود نه گم آن چه از دل برآید بر دل می نشیندحتی اگر فاصله میان دو تپش دیوار بکشدحالم نمور است اما هنوز میان آوار این دیوارهای ریختهدانه ای امید مانده است خدا اگر دیوار میگیردشاید پنجره ایرو به خودش باز کند</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 02:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-koj4isvbcxuw</link>
                <description>تلاش می‌کنم از چشمم بیفتیتا دوباره درگیر چیزی نشوم…برای همین می‌روم سراغ خواندن نوشته‌های قدیمی‌اتانگار با مرورشان قدم‌به‌قدم خودم را عقب می‌کشم.راستش دیگر حتی عشق هم نمی‌خواهمفقط می‌خواهم کمی دور شوم… همین.هرچند این مغز همیشه شلوغمهیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد دلم وسط این همه هیاهو به عشق فکر نکند اماباز هم تصمیم گرفته ام راه تنهایی را پیش بگیرم .و صادقانه بگویم برایش برنامه دارماز تنهایی‌ام مراقبت می‌کنمحفاظتش می‌کنم صیانتش میکنم همچون مامور پاسبانی که از شی گرانبها پاسبانی میکندمثل چیزی که به‌سختی به دست آمده باشد.امروز رفته بودم دفتر پیشخوان دولتیرفیقم تازه دفترش را راه انداختهاز خوشحالی چشمان زیبایش برق می‌زدآن‌قدر که نزدیک بود بغلم کند برای باز کردن دفترش ۴ ماه تلاش کرده بود گرم صحبت بودم کهخانمی هم آمد برای مشورت.با پسر یازده‌ساله‌اش.رو به من گفت:شوهرم اهل خیانت است… تو را خدا ازدواج نکن ازدواج مصیبت است.نمی‌دانمشاید هم راست می‌گفت.تصمیم گرفته‌ام حرفش را آویزه گوشم کنم.جهان آنچنان ناامن و دوزخی مسلک استکه دلم نمیخواهد دل بسپارم…اینطوری پیش رفتن درست نیست . هر کاری کردم تا از استخاره و حافط نه بشنوم چون میدونستم این ماجرا به نفع هیچ کس نیست .... و باز معتقدم حتی اگر هزار نفر بگه هست من میگم نیست . نیست چون زمان ثابت خواهد کرد نیست . هر دفعه گفتم نیست درست از آب در اومده . نیست که نیستپ/ن: چرا وسط این همه بلبشو یک صدایی میگه : باور کن برای هم ساخته شدید روح و جسمتون در تلاقی باهم رشد کرده و اینهمه حرف بخاطر اینکه شبیه هم فکر میکنید احساس میکنید و رفتار میکنید ... اگر تونستی خودت رو ببخشید یک فرصتی هم به اون بدهنمی‌دونم این صدای منه خداست یا شیطان هر چی هست دلم میخواد خفش کنم .... به ضرس قاطع دلم میخواد خفش کنم .....</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 06:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعای جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-daudqwxtroty</link>
                <description>یعنی می‌شود صبح از خواب بلند نشوم؟یعنی می‌شود طلوع آفتاب را نبینم؟مثلاً بیماری‌ای بگیرم که دکتر جوابم کند…؟؟و بعد آخر عمری توبه‌ای کرده باشم؟! سختی کشیده باشم؟!که گناهانم دود شود و برود هوا؟!آخ که چه شود.به خدا گاهی خیال می‌کنم هیچ ارتباطی با این دنیا ندارم.سراسیمه‌ام دنبال چیزی می‌گردمکه مرا به این دنیا وصل کند.گاه در همین سراسیمگیگند می‌زنم به همه‌چیز با اینکه از همان کودکی هیچ خیری از این دنیا ندیده‌ام مثل هیچ دختری خاله‌بازی نکرده‌ام به‌جایش همیشه در ترس غوطه‌وربوده‌ام.اما با همه این‌ها برای وصل ماندن به این دنیا تمام تلاشم را می‌کنم.اما شاید نبودنت بهتر از این باشد که باشی اما با نبودنت هیچ تفاوتی نکند .خدا خدا می‌کنم فردا صبح که از خواب بلند نشدم روحم بالای سر جسمم بایستد عمر گران را تماشا کند و به خدا بگوید: حالا وقت استراحت است.خسته‌ از دویدن‌ها از جنگیدن‌هاو شاید از تنهایی سیر کردن اینهاحالا روحم به سوی سرای ابدیت رهسپار گشته است .کاش فردا صبح طلوع آفتاب را نبینم. و چه کسی خواهد فهمید دردهای مرا؟چه کسی؟!کاش فردا صبح طلوع آفتاب را نبینم.دعایم کردی بمیرم کاش خدا دعایت بشنود رفیق 🙏 ممنون که چنین دعایی در حقم کردی خدا اجابتت کند ... با تو همیشه موافق بودم الان نیز هستمهمینم مانده بود تو رفیق چند ساله ام از ته وجود برایم آرزوی مرگ بخواهی ... یادم است خاله ام نیز چند ماه قبل همین آرزو را داشت و چه مقدار آرزو های شما آرزوی من است ... این اگر دعای جمعی نیست پس چیست به گمانم خدا به جمعمان نگاه میکند و حاجت همه مان را میدهد . ان شالله </description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 03:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریبم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-bys8dlgvjgux</link>
                <description>راستش را بخواهی در این سن و سال دیگر حتی به عشق واقعی هم فکر نمی‌کنم.بیست‌وشش سالگی‌ام را که ورق میزنم می‌بینم سهمم از دنیا فقط چند تیکه واقعیت تلخ بوده و بس.حالا دیگر از تو چیز بزرگی نمی‌خواهم.فقط دروغ بگو.‌دروغ بگو «دوستت دارم»و بگذار من ساده‌دلانه باور کنم.خسته‌ام از این همه حقیقت عریان بی‌رحم.بگذار یک بار هم که شده فریب بخورم و دلم خوش باشد.برایم مهم نیست پشت آن قلبی که نشانم می‌دهی چه می‌گذرد.نمی‌خواهم هم بدانم.نمی‌خواهم پرده را کنار بزنم.من فقط می‌خواهم مزه‌ی عشقی را بچشم که تا امروز سهمم نشده.همین.نه بیشتر. چه غریبانه زندگی میکنم😭الهه بیچاره منمی‌دانی؟گاهی خیال می‌کنم کاش مثلا همین‌طور الکی با هم ازدواج کنیم.تو فریب بدهیمن فریب بخورمو زندگی چند سالی روی خوشش را نشانم بدهد.فرزندانی به دنیا بیاورم و بشود سی و پنج سالگی امپنج سال شش سال…همین قدر کافی است.بعد اگر قرار است تمام شود، بشود.اگر قرار است سی‌وپنج سالگی‌ام را هم نبینم نبینم.فقط بگذار پیش از آن یک بار عاشق باشم.یک بار با خیال راحت سرم را روی شانه‌ی کسی بگذارم و باور کنم که دوست داشته می‌شوم.دیوانه شده‌ام؟شاید.اما عمر طولانی به چه کار می‌آید وقتی سهم آدم از زندگی فقط حسرت باشد؟من عمر زیاد نمی‌خواهم.من یک تکه عشق می‌خواهم.همین.آخر تو هم خسته میشوی از دروغ گفتن من نیزاز دروغ شنیدنپساگر قرار است سنگ لحد بالای سرم بیایدبیاید بعد از آن‌که بالاخره یک‌بار گفته باشند حتی دروغ«دوستت دارم».دلم خیلی گرفته خیلی خیلی خیلی ...حتی مرگ به دادم نمیرسداخ اخاز مرگ که از ما گریخت ویرایش شده : «متن مخاطب دار هست شما به دروغ به ما نگو دوستت دارم اح ممنون »</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 01:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مدح آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%AD-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-hlojusv5rgsg</link>
                <description>تازگی‌ها فیلمی دیدم با اینکه اصولاً اهل فیلم دیدن نیستم مخصوصاً فیلم‌های رمانتیک. اما این یکی برایم حال و هوای فلسفی داشت. انگار از دل روایت‌های دینی آدم و عیسی را بیرون کشیده و مصور انسانی باشند که پرومتئوس‌وار مشعلی را می‌دزدد و می‌خواهد خدای خود را به بند بکشد. و در نهایت خداوند برای آفرینش انسان و رنج‌هایی که بر او رفته عذری را که سال‌ها بدهکارش بوده بپردازد.شاید ایده‌ای نامتعارف و حتی بی‌بدیل به نظر برسد، اما در یکی از سکانس‌ها نامزد ویلیام و (زن‌برادر ویکتور) جمله‌ای می‌گوید که حقیقتا برایم تامل برانگیز بود: «ویکتور، انتخاب جایگاه و محل روح انسانی‌ست.» چه تعبیر تأمل‌برانگیزی. حقیقتاً همین انتخاب است که روح انسان را از روح‌های مادون متمایز می‌کند.انسان انتخاب می‌کند و انتخابش از آزادی سرچشمه می‌گیرد و همین آزادی را دوباره به او بازمی‌گرداند.انتخاب زاده آگاهی‌ست. موجودی که از آزادی و انتخاب آگاه نیست، در واقع بهره‌ای از آزادی هم ندارد. حیوان شاید در بند نباشد اما آزاد هم نیست چون معنای انتخاب را نمی‌داند.آن‌ها که آگاهانه برای خود حد و مرزی قائل نمی‌شوند دیر یا زود با مرزهایی روبه‌رو می‌شوند که جامعه و دیگران برایشان ترسیم می‌کنند. آنچه بعضی‌ها آزادی می‌نامند حتی در آنارشیستی‌ترین مکتب‌ها هم جایی ندارد. تنها مرز آزادی خود آزادی‌ست.(انسان تا جایی آزاد است که آزادی را تهدید نکند.) « باور درست یک لیبرال است »مسئله شاید خود آزادی نباشد بلکه فهم انسان از خویش است. اینکه انسان چیست و آزادی‌اش چه معنایی دارد. پاسخ به این پرسش می‌تواند بسیاری از گره‌های فکری را باز کند. چه‌بسا چیزی که انسان مدرن آزادی می‌پندارد، در نگاه دین نوعی ولنگاری باشد که آزادی حقیقی او را در بند می‌کشد.پس بجای حل مسئله آزادی باید حقیقت انسان را موشکافی کرد ....انسان چیست ؟#در_مدح_آزادی✍الهیان</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 23:08:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت به وقت افکار مزاحم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62208512/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85-howdgaaz5gje</link>
                <description>ساعت دو و هفده دقیقه‌ی شب است.با تهوع بسیار و ایضا دل‌درد کشنده از خواب کنده می‌شوم. انگار یکی مشت کرده توی معده‌ام و می‌گوید: بیدار شو ساعت به وقت افکار مزاحم است ..خدایا آنقدر  صدقه داده ام تا بلا از سرم بگذرانی . جیب هایم عین کف دست شده اند نهیبم میزنند : اگر میتوانی بِکنالبته از قدیم گفته اند« غم نان برود غم جان که نمیرود »غصه‌ ام از پول نیست حقیقتش آمده است تا برود چرک کف دست است  من بیش از این‌ها هم از دست داده‌ام و آب از آب تکان نخورده. من برای اینها  گریه نمی‌کنم.آن‌چه جانم را می‌جود چیز دیگری‌ست.پدرم را که می‌بینم حالم بدتر می‌شود. آن سرفه‌های خشکِ ممتد و خسخس سینه آن چشم‌های سرخ از بی‌خوابی، آن دست‌های ترک‌خورده. مردی که همه عمرش دویده بی‌آنکه سهمی از دویدن نصیبش شود. جز پدری چه کرده؟ جز این‌که خودش را خرج کرده برای ما؟مادرم می‌گوید: «پدرت دستش را می‌دهد تا تو سیر شوی.»شوخی نیست. حقیقت تلخی‌ست که هر شب توی صورتم می‌خورد.نمی‌دانم دختر خوبی بوده‌ام یا نه. اما می‌دانم این مرد این روزها دارد زیر بار نگرانی برای خوشبختی من خورد می‌شود. و من از خودم می‌پرسم: مگر خوشبختی من قرار بود این‌همه تاوان داشته باشد؟آدم بعضی وقت‌ها احساس  می‌کند خودش شده بلای جانِ خانه.مادرم هم طاقت ندارد. او ادم صبوری نیست اگر دلش بشکند برایش دنیا یا سفید است یا سیاه. اگر این کار نشود اگر این گره باز نشود می‌ترسم همه چیز در نظرش رنگ خون بگیرد.و آن وقت من می‌مانم و دو آدم شکسته خودم و مادرم و هر دو را باید رتق و فتق کنم .خودم؟من هم دیگر خسته‌ام از نقش بازی کردن. از قوی بودنِ اجباری. از این‌که همیشه باید ستون باشم وقتی خودم دیوار ترک‌خورده‌ام چه ستونی از قواره ام در می آید بیشتر شبیه مترسک ها شده ام به وقت بارش ملخ هاشاید سکوت کنم. شاید دهانم را بدوزم. شاید وانمود کنم هیچ چیز نشده.اما آخرش چه؟آخرش آدم می‌ماند و تنهایی. تنهایی‌ای که شب‌ها گلویت را می‌گیرد و می‌گوید: حالا نفس بکش اگر می‌توانی.خدایا، تعارف که نداریم.اگر قرار است امتحان بگیری اندازه نگه دار. این خانه دیگر جانی برای تاوان دادن ندارد.یک خانواده را از زیر بار این همه ترس و غم بیرون بکش.معجزه میخواهم آری معجزه میخواهم عصای موسی و نفس حق عیسی میخواهم ظن و گمانم را خوب بسته ام . خوب بسته ام خدایم خوبی ها را حواله راهم خواهم کرد . پس ناامیدم نکن ....هر که این را می‌خواند اگر دلش نرم شد، دعایی بخواند بر این دل خسته «دعایی که در خلال آن خدا رابه بانوی دو عالم حضرت زهرا  قسم بدهد»می‌گویند دعای آدم درمانده زودتر بالا می‌رود.شاید این یکی هم رفت.و من‌الله التوفیق.</description>
                <category>Bande_khoda</category>
                <author>Bande_khoda</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 02:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>