<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آراد رحمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62246028</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 01:47:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4185771/avatar/iZKRy1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آراد رحمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62246028</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روبرتو باجو؛ پادشاهی که در کمتر از یک دقیقه تاجش را از دست داد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62246028/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-nbzj0s2acdbw</link>
                <description>در دنیای بی‌رحم اما دوست‌داشتنی فوتبال، متعدد بودند شاهزادگانی که با عنوان جانشینی پادشاه شروع کرده‌اند و به گدا ختم شده‌اند. از شاهزاده‌ی اصیل بلژیکی گرفته تا پسر بد برزیلی و ستاره خط حمله آرژانتین. شاهزاده‌هایی که هیچ‌وقت قسمت نشد جشن تاج‌گذاری آن‌ها را در سانتیاگو برنابئو، نیوکمپ یا شاید جوزپه مه‌آتزا تماشا کنیم. از هازارد جادوگر بلژیکی و نیمار پسر طلایی سرزمین قهوه گرفته تا میلیتو دیوار آرژانتینی‌ای که اسب سفیدش خیلی تند رفت و به همان تندی هم خسته شد و به همین بهانه هم نشست ولی دیگر هیچ‌وقت برای دویدن بلند نشد.تا صبح بعدی هم می‌توانم از این ستارگان ناکام که خیلی زود خاموش شدند بگویم و تاریخ فوتبال چه بسیار است از شاهزادگانی که از اوج ماه به قعر چاه کشیده شدند.اما دقت کردید؟ این‌ها همگی شاهزاده بودند، کسی از پادشاهی که در کمتر از یک دقیقه تاج و تختش را باخت صحبتی نکرد. داستان شاه روبرتو به قدری غم‌انگیز که هر فوتبال‌دوستی فارغ از سن و ملیت، با دیدن چهره آن دم‌اسبی الهی، به اولین چیزی که فکر می‌کنند و روی پرده ذهنشان نقش می‌بندد، ۱۷ جولای ۹۴ است. حسرتی که نه فقط ملت ایتالیا بلکه کل دنیا هنوز برای ۳۲ سال و شاید تا دهه‌ها آن را در سینه محبوس دارند و خواهند داشت.سنگینی تاریخ فوتبال را جایی احساس می‌کنید که جایگاه روبرتو باجو، مسیح از آسمان برگشته آتزوری، از اعماق قلب ملت رنسانس به دیوارنویسه معروف «پروردگارا، همه ما را ببخش به جز روبرتو باجو» کمی آن‌طرف‌تر از ورودی واتیکان انتقال می‌یابد.چگونه ممکن است پادشاه فوتبال ایتالیا فقط ظرف ۳۱ روز از سنت باجو به یک گناه کبیره تبدیل شود؟ همه چیز بعد از آن فینال نحس سخت شد. حتی تحمل نام روبرتو باجو برای روح و کالبد او عذاب‌آور شده بود. احتمالاً خود او هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شود ۱۷ ژوئیه را نفرین می‌کند و احتمالاً روزی چند بار رز بول و پاسادنا را، حتماً ده‌ها بار اگر آن اتفاق شوم را لعنت نکند شب به خواب نمی‌رود.برخلاف تمامی آن ۶ بازی گذشته، هیچ چیز باب میل یاران ساکی نبود. ایتالیا که در آن جام حتی از خورشید سرزمین آفتاب هم بیشتر درخشید و به حق کامل شایسته عنوان قهرمان بود، انگار در آن فینال فقط آمده بود تا مدال نقره بدون صاحب نماند و عنوان نایب‌قهرمانی خالی نماند.هر چقدر مثل گلادیاتورها ضربه زدند، انگار زره و سپر برزیل قوی‌تر می‌شد. هر چقدر مثل سربازان روم باستان قوی‌تر و منسجم‌تر و سریع‌تر حمله می‌کردند، برخلاف زیبایی‌اش نتیجه زشتی می‌داد. انگار به راستی تمام شاگردان کارلوس آلبرتو پریرا فعل خواستن را صرف کرده بودند. هر چقدر از باجو اصرار گل زدن، از تافارل انکار. گویی روح مسیح از کالبد باجو به خط دفاعی برزیل پرواز کرده بود و برزیل در آن لحظات دوازده نفره بود.به نظرم روبرتو باجو تنها پادشاهی بود که فاصله از عرش به فرش رسیدنش حتی از فاصله دو دروازه در مستطیل سبز هم کمتر بود. وقتی آخرین پنالتی ایتالیا نوبت به باجو رسید، همه مردمان جهان حتی شده برای یک لحظه جام جهانی را در حالی که در دستان بارزی رو به خدا گرفته شده بود تصور کردند. همه مردمان ایتالیا از صمیم قلب مطمئن شدند که فاتح این کارزار آن‌ها هستند.برخی می‌گویند آن‌ها که در آن سال فینال را از تلویزیون تماشا می‌کردند، بعد از آن اتفاق تا هفته‌ها همان کابوس تکراری را در خواب می‌دیدند و از خواب می‌پریدند. بعضی‌ها که رادیو داشتند از شدت خشم و اندوه حتی به سیم‌پیچ‌های آن دستگاه بی‌گناه هم رحم نکردند.درست در کمتر از یک قدمی خوشبختی، دنیا در مقابل چشمان اهالی اردو لاجوردی‌ها سیاه شد. اتفاقی که قرار نبود و حتی غیرممکن بود افتاد. توپ روبرتو به جای تور در آغوش هواداران برزیلی آرام گرفت و باجو درست در اشتباه‌ترین زمان و مکان پنالتی‌اش را از دست داد. پنالتی‌ای که هیچ‌کس حتی مردم برزیل هم نمی‌خواستند خراب شود. و درست در همان لحظه آغاز پایان افسانه روبرتو باجو دم‌اسبی الهی شروع شد.</description>
                <category>آراد رحمانی</category>
                <author>آراد رحمانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 01:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یخ فروشِ جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62246028/%DB%8C%D8%AE-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-fbsaqaqzjyqg</link>
                <description>توی دانشگاه اسمشان را گذاشته بودند از ما بهترون! حالا بهشان می‌گوییم آقازاده. آن‎وقت این چیزها باب نبود. فکر می‌کردیم آدم هرچه دارد، صدقه سریِ تلاش خودش و نهایتا زمین دهات آقاجانش است. عقلمان نمی‌رسید چرا آن‎ها همیشه آن ورِ خط‎اند و ما همیشه این ورش. نمی‌خواستیم هم بدانیم. کاش آدم همیشه نخواهد بداند و بفهمد. اینطوری انگار برایش راحت تر است. دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی بودیم. از ما بهترون بهش می‌گفتند اِن بی اِی. شاید اینطوری راحت‌تر می‌توانستند پول و پله‌شان را بیندازند گردنِ این رشته‌ی خارجکی دهن پرکن. خدا می‎داند.من و زهره چند وقتی بود که رفته بودیم تو نخ‎شان. زهره از خوابگاه شرقی می‌پاییدشان و من از خوبگاه غربی. هربار با اسکورت کامل می‌آمدند. دو تا غول تشن از ماشین جلویی و دوتا از ماشین عقبی پیاده می‌شدند و بعد نوبت به از ما بهترون می‌رسید. سه تا دختر و سه تا پسر. ماشین‎هاشان آنقدر ضلع داشت که حتی نمی‌توانستی حدس بزنی چیست. خوب که نگاهشان می‌کردی می‌دیدی واقعا از ما بهترون هستند. عطرهاشان بوی مشک و سجاده نمی‌داد. نامجو گوش می‌کردند. گوش‌هاشان از مقنعه بیرون بود و موقع راه رفتن از نگاه هیز حراست نمی‌ترسیدند. آدم وقتی نمی‌ترسد چقدر باشکوه‌تر است.بین چاشت و نماز که همه در سلف بودیم و بعضی‌هامان در نمازخانه، آن‌ها برای خودشان اتاق غذاخوری اختصاصی داشتند. ما عدس پلو می‌خوردیم و آن‌ها کوبیده وزیری. ما چای را با نبات سق می‌زدیم و آن‌ها سان شاین سرو می‌کردند. خدا می‌داند که چقدر چشمم مانده بود روی آن ظرف‌هاشان که با یک لایه کیک و یک لایه بستنی و دوباره یک لایه ژله و یک لایه کیک پر میشد. یکی دو ماهی زیرنظر گرفته بودیمشان. نه از آن رو که عقلمان به وصل بودنشان برسد، از آن رو که می‌خواستیم تلاش کنیم شبیه آن‌ها باشیم. انگار یکی از پسرها این را فهمیده بود. همزمان با ما، او هم به جاسوسی مشغول بود. ما به جاسوسی آن‌ها و او به جاسوسی ما.یک روز ساعتِ آخرِ کلاس آخر زیر پایمان نیش ترمز زد. با آن ماشین چند ضلعی سیاه براق. گفت حرف دارم باهاتان. ما سوار نشدیم. آن وقت مثل حالا نبود که به این راحتی بتوانی اعتماد کنی. همین که سوار ماشینی میشدی، یعنی گور خودت را کنده‌ای. از فیلتر حراست و خانواده و همکلاسی اگر به سلامت عبور می‌کردی، وجدان خودت آسوده نبود که روی صندلی ماشین یک نامحرم نشسته‌ای. هرچه دست رد به سینه پسرک زدیم از رو نرفت. دست آخر گفت فکر کردید نمی‌دانم تعقیبان می‌کنید؟ می‌دانید اگر بچه‌ها بفهمند چه می‌شود؟ و ما از ترس آنکه بچه‌ها نفهمند، سوار ماشین از ما بهترون شدیم.پیکان آقاجانم کجا و این عروسک کجا. رنوی دایی عباد کجا و این عروسک کجا. همه ماشین‌های عالم کجا و ماشین این از ما بهترون کجا. کاش ما هم از همه بهترون که نه، دستکم از یکی دو نفر بهتر بودیم. پسرک خودش سر حرف را باز کرد. گفت نوه فلان وزیر معروف است. ما فکمان افتاده بود توی آن ماشین چند ضلعی. نگاهش پر از تحقیر بود. پوزخندهاش پر از حس تفاخر. با هر کلمه حرمت ما را می‌انداخت گوشه دهانش، می‌جوید و از پنجره پرت می‌کرد بیرون. ماشین مشغول حرکت بود و او مشغول چزاندن. پشت آن ماشین براق، جاده هم زشت نبود حتی. انگار خاصیت از ما بهترون بودن همین است. می‌روی در یک حباب شیشه‌ای و خودت را بزرگ‌تر از هرچه در اطرافت هست می‌بینی. حتی مرگ و مرض و عدم هم در برابرت حقیرند.آن روز هردوی ما تحقیر شدیم. تهدید شدیم. فهمیدیم که آن آدم ها از ما بهترون نیستند، آقازاده‌اند. واژه‌ای که از الف تا یایش پر از ضربان پوچی‎ست. پر از من بودن و ما را نفهمیدن. پر از ماشین‌های چندضلعی و عطرهای گران و نامجو و جاده‌های یکدست حبابی. کاش آدم همیشه عقلش به یک چیزهایی نمی رسید.</description>
                <category>آراد رحمانی</category>
                <author>آراد رحمانی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 18:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمبوجیه دروغین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62246028/%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-po9psiae8vfl</link>
                <description>کی فکرش را می‌کرد آن پسرک جوان خجالتی با لباس‌های مندرس و چشم‌های خیره به آسفالت، روزی تبدیل شود به این پسرکی که الان هست؟ امیر تا پا گذاشته بود دانشکده، همه فکر کرده بودند حمید گودرزی آمده. آن زمان مثل حالا نبود که بتوان دروغ چیزها را در کسری از ثانیه درآورد. علی به نقی گفته بود و میترا به حمیرا و بعدش کل دانشگاه پر شده بود. گفته بودند برادرِ حمید گودرزی است. برایش نامه نوشته بودند. روی نامه قلب کشیده بودند و از وسطش تیر رد کرده و پایین تیر چند قطره خون غلتانده بودند. امیر خجالتی بود. آنقدر که حتی نمی‌توانست با دختری همکلام شود و چرند بودن این حرف‌ها را اثبات کند. بدش هم نیامده بود انگار. پسرکِ شهرستانی با یک چمدان کهنه و دو پاکت پسته‌ی پوست‌دار دهات، حالا انقدر توجه دیده که خودش را گم کرده بود. کی بدش می‌آمد از این چیزها؟ پسرهای دانشکده فهمیده بودند نان در دشمنی با امیر نیست و بهتر است برای اینکه چیزی از ته مانده کشته‌های امیر گیرشان بیایید، پادوی او شوند. امیر عوض شد. در کسری از دو ترمِ اداری. کی فکرش را می‌کرد آن پسرک جوان خجالتی که از اتوبوس خط شیراز تهران پیاده شد و شرم کرد اطرافش را نگاه کند، تبدیل به این چیزی شود که حالا شده؟ باورش شده بود برادر حمید گودرزی است. ما را دور خودش جمع می‌کرد و چاخان می‌گفت. می‌گفت دیروز رفته بودم تئاتر برادرم، برای همین دیر آمدم. می‌گفت فامیلم را عوض کرده‌ام تا برادرم به دردسر نیفتد. می‌گفت اگر هوایش را داشته باشیم، ما را وارد سینما می‌کند. می‌گفت سینما خیلی کثیف است ولی حمیدِ ما اهل این چیزها نیست. ما چه ساده باور می‌کردیم. به دخترها قول دیگری می‌داد. قول دیدنِ حمید گودرزی با آن موهای ژل زده و فرقِ وسط باز کرده. با آن صدای نیمه کلفت طلبکار خسته. کم‌کم این دروغ‌ها شدند پولِ خوراک و شهریه و رفت و آمدش. یک روز دیدیم با رنوی سبزِ تر و تمیزی آمده دانشگاه. تهش را درآوردیم و فهمیدیم دختری از خاندان ثروتمند بازاری‌ها پیشکشش کرده. دخترکِ دلباخته به حمید گودرزی، در دامِ دروغ این آسمان جل افتاده بود و همینطور بی‌مهابا خرجش می‌کرد. دیدیم کلاه پس است. فهمیده بودیم دروغ  می‌گوید. با پسرهای دانشکده کامپیوتر قرار گذاشتیم تا دروغش را دربیاوریم. برایش دانه پاشیدیم. قرار شمال گذاشتیم در ویلای چندهزارمتریِ دروغین پارسا. توی جاده کم‌کم بحث را به برادر ساختگی‌اش ربط دادیم. آتش چاخان را دود کرد. پارسا گفت شنیده‌ام برادرت با خیلی‌ها توی سینما مراوده دارد. گفت مثلا کی؟ پارسا گفت مثلا شهاب حسینی. آقا چنان بادی به غبغبش انداخت که حمید ما اصلا شهاب حسینی را داخل آدم حساب نمی‌آورد و حتی من هم چند باری او را دیده‌ام ولی حمید نگذاشته محلش کنم. من گفتم اینطوری که خیلی بد می‌شود، چون ما شهاب حسینی را هم به ویلا دعوت کرده‌ایم. امیر رنگ عوض کرد. صدایش بالا پایین شد. مثل روباهِ رو به زایمان خودش را اینور و آنور کشاند و شروع به بهانه کرد. گفت چرا زودتر نگفتید، پس من نمی‌آیم. خواست مسیر را عوض کند نگذاشتیم. خواست راه را کج کند نگذاشتیم. توی جاده به هر دری زد که فرار کند، اما راه‌ها را به رویش بستیم. آخر به زبان آمد. گفت دروغ گفتم. خرِ ما از کره‌گی دم نداشت حمید گودرزی‌اَش کجا بود. گفتیم کمبوجیه دروغین، مچت را گرفتیم. شروع به گریه کرد. غلط کردم و گوه خوردم نثارمان کرد. اثری نکرد. گفتیم تا ماشین را پس نداده‌ای به آن دخترک بی‌گناه، قرارمان پاسگاه پاسداران تهران است. قبول کرد. تا رسیدیم تهران، با دخترک قرار گذاشتیم. گفت حداقل دروغم را درنیاورید، دیگر سوء استفاده نمی‌کنم. قبول کردیم. ماشین را پس داد و بعد از یک ماه، خبر انصرافش از دانشگاه آمد. دوباره خبرها پیچید. توی دانشکده پر شد که حمید گودرزی سرطان گرفته و امیر برای تامین خرج درمان برادرش انصراف داده. دخترک‌ها شروع به گریه و زاری کردند. توی دانشکده شمع روشن کردند. برایش اشک ریختند و شب‌ها قبل خواب، در حالی که دست‌هایشان زیر سرشان بود و آسمان را نگاه می‌کردند، او را از ته دل آرزو کردند. حالا از آن روزها خیلی گذشته. آنقدر که هرکدام از آن دخترها حالا خانه و زندگی خودشان را دارند. هرکدام از ما هم همینطور. بعضی روزها که با بچهها دورهم جمع می‌شویم، خاطره آن بازجوییِ اجباری در جاده را مرور می‌کنیم و تنها می‌گذاریم یک یادش بخیر کشدار، جور همه چیز را بکشد..</description>
                <category>آراد رحمانی</category>
                <author>آراد رحمانی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 19:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>