<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیوا هدایت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_62257467</link>
        <description>من ساخته شدم از هر اشتباهی که انجام داده ام.🤍</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:43:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4845939/avatar/WC21CP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیوا هدایت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_62257467</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریخ تلخ وتکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mkratnikaexg</link>
                <description>امروز جمعه اول خردادماه ۱۴۰۵،ساعت دقیقا ۵:۲۰بامدادیک صبح دل انگیز بهاری، دیشب تهران کلی بارون بارید بارعد وبرق شدید،ونیمه های شب باد می وزید اونم نسبتا شدید ومن بیدار بودم ودر ویرگول چرخ میزدم وپست های جورواجور میخوندم.میشه از همه چیز نوشت،ازسیاست،جنگ،اقتصاد، آشوب از روزهای تلخ وسختی که مردم وطنم سپری می کنن ؛ومیشه از هیچ چیز ننوشت ،نه ازبهاری که چقدر بیهوده گذشت نه از ترنم عاشقانه باران نه از زندگی...‌قرار نبود زندگی اینطور پیش برود،انقدر عبوس وتلخ،مثل مزه گس یک خرمالوی نارس نمیدونم چرا یاد خرمالو افتادم!!!میشد تمام این بهار پرسه زد تو طبیعت، پارک و بوستان‌ها میشد‌ شعرها ی عاشقانه سرود واز صدای پرندگان لذت بردمیشد از بوی یاس امین الدوله غرق لذت شد وای که من عاشق یاسهای سپیدم وآن عطر دل انگیز صبحگاهی شون؛حیف که یک بهار دیگه با ترس و تردید وغم واینکه آخرش چی میشه گذروندیم صد حیف از زندگی و عمری که دیگه برنخواهد گذشت.یادم افتاد که زمستان تلخ تری برما گذشت، وطن یعنی نه آنچه ما در این زیست بوم تجربه کرديم، وطن یعنی ماوا یعنی مادر یعنی امنیت یعنی عشق وطن یعنی کوه های سر فراز چون دماوند وسهند وسبلان ،همچون الوند .دوران بیم وامید نامش همین است فقط باید صبر کرد،طاقت آورد هرچند میدانم این معنی زندگی نیست.واقعااا به آینده روشن و زیبا برای ایرانم امیدوارم وامید تنها سلاحی است که با آن میتوان این روزهای متلاطم رو پشت سر گذاشت .بازهم با هم خواهیم خندید وبهاران زیادی فرزندان ایران زمین در صلح وآرامش زیر درختان سرو همیشه افراشته به خوشی زندگی خواهند کرد ، واز روزگار تلخی که بر هم نسلان ما گذشتیاد خواهند کرد.</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه های موذی وکشدار....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B0%DB%8C-%D9%88%DA%A9%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-yseuzyolfq0o</link>
                <description>در این دنیا، همه چیزدست خود آدم است،حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس ...آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ...می تواند آب ها را بخشکاند ...می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ...آدمیزاد حکایتی است، می تواند همه جور حکایتی باشد؛ حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی!بدنِ آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرتِ نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!#سیمین_دانشور#سووشونبه گمانم سه بار سوشون رو خوندم،وهر دفه برام لذت خوندن اولین بار داشت ،خیلی ذهنم وروحم رو در گیر خودش کرد،واینکه اگه جای زری بودم چه تصمیمی می گرفتم بعد از مرگ یوسف ولی هرچه هست همه حواسم میدادم به یادگارهای که یوسف برام گذاشته بود ،خسرو ودوقلوها مینا ومرجان ونمیذاشتم آب تو دل شون تکون بخوره ،وبه قول خسرو ما زنها همه عمرمون ترسیدیم واین ترس نه واسه حفاظت از خودمون که تنها واسه از دست ندادن عزیزترین زندگی مون بوده وبسبگذار همه دنیا فکر کنن من ترسو هستم ،آره من شهامت یوسف رو نخواهم داشت چون میدونم قاطی شدن به بازی سیاست مزخرف ترین چیزی که عمر وجوونی آدم به باد میده،به قول سهراب وقطاری دیدم که سیاست میبرد وچه خالی می رفت.کاش یوسف به جای فکر کردن به مردم و ایل و فلاکت وبدبختی که حاصل ظلم واستعمار بود به زری و بچه هاش فکر می کرد ،که اونا بعد مرگ اش چطور زندگی خواهند کرد.کاش‌به تنها خواهرش فکر میکرد که چطور داغ یوسف رو باید تحمل کنه.مبارزه برای آرمان وهدف که حاصلش فنا شدن یه زندگی معنا نداره ،زندگی این درس بهم داده که هیچکس ارزش کار اونایی که رفتن نمیدونه وبعد مدتی همه چی رو فراموش می کنن وهمه سرگرم زندگی کوفتی شون می شن .زری فقط میخواست در کنار شوهرش وبچه هاش یه زندگی عادی داشته باشه که نشد ومیدونی چقدر یوسف ها خون پا ک شون ریخته شد وچقدر زری ها سوشون ها در دل دارند.اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 18:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد باد،آنکه زما وقت سفر یاد نکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-nbqsqdxspyap</link>
                <description>سکانس یک:داخلی ،اتوبوس،روززمان:خرداد ۱۳۷۶اردوی دانشجویی بچه های دانشگده دامپزشکی مسیر خرم آباد به سمت تهران اهنگ لری  یه شووی ،نیمه شویگار فرج علیپور،داره پخش میشه،همه دانشجوها باهاش همنوایی می کردنچه سفری ،کاش زمان توی همان اتوبوس متوقف می شد،سرپرست اردو دکتر حسام نورالهی استاد ومعاون دانشکده  بود.گاهی بر می گشت با نگاهی معنا دار به بچه ها نگاه میکرد ،یعنی که حواسم بهتون هست،اما تمام حواسش میدونیم به کی بود  ،تو اوج جوونی وهیجان بودیم  ولی من مدتها بود که از نگاهش خیلی چیز ها رو فهمیده بودم ،اما من از او بیقرار تر تمام کلاس ها وساعاتی که بود ،طپش قلبم رو حس میکردم ،هر شب تو خوابگاه پیش بچه ها حرف او بود،خوابگاه‌مون خیلی بزرگ بود ،یه سالن   بزرگ چند منظوره داشتعصرها اساتید برای تمرین میامدن  سالن،و او هر روز عصر میامد ،یه ماشین پژوسفید تازه خریده بود.یه روز عصر که رفته بودم سیب زمینی بخرم دم در خوابگاه ،جلویم سبز شد  بدون اینکه بخوام سرجام خشک شدم ،حتی یادم رفت سلام کنم ،همینطور چشم در چشم به هم می نگریستیم ،بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت،مدتها بود به خاطر او چادری شده بودم چون  میدونستم تو یه خانواده مذهبی زندگی میکنه،برادر بزرگترش  استاد دانشگاه اصفهان  بود،لر بود اما از یک خانواده با فرهنگ و مومن، خواهربزرگترش هم استاد الهیات بود، تو اعیاد ومراسم میومد خوابگاه واسه سخنرانیوبا خیلی از ما بچه های دامپزشکی دوست بود.سکانس  دوم:خارجی ،روز،پارک ملت تهرانبعد از بازدید دو روزه از دانشکده  کشاورزی  کرج عصر روز دوم قبل از برگشتن به خرم‌آباد،دکتر گفت :بچه ها میریم پارک ملت واسه تفریح ولی همه راس ساعت ۸دم در پارک باشید. ما پنج تا دختر بودیم که باهم خیلی جور بودیم ،من ومریم همشهری بودیم بقیه بچه ها از شهر های دیگه مثلا ،زیبا کرمانشاهی ،مهسا که بچه شمال بودومعصوم  که تهرانی بود، من نماینده دخترا بودم ،مهسا گفت بچه ها بیاد بریم قایق  بگیریم ،بدون هماهنگی با استاد رفتیم  قایق پاروی گرفتیم رفتیم رو دریاچه ،هیچکدوم بلد نبودیم پارو بزنیم ،من و مهسا پارو میزدیم  ومریم هی میخندید،به بدبختی تا وسط در یاچه رفتیم ،گیر کردیم وسط آب نه جلیقه نجات تنمون بود نه شنا بلد بودیم ،داشت هوا تاریک می شد، یه موقع من دیدم ،استاد و پسرا کنار دریاچه با بهت وایسادن و مارو نگاه میکننپاک هول شدم اون پارو زدن الکی رو هم یادم رفت،از دور میدم  اگه استاد رو چاقو می زدی خونش در نمی میو مد ،چه غلطی کردیم اگه قایق بر می گشت چی !از کنار دریاچه دادمیزد دور بزنید،چه کار میکنید! همکلاسی های پسرمون که مات مونده بودن کی ما رفتیم قایق کرایه کردیم ،زیبا  گفت: پاشو یالا من بهتر پارو میزنم ،هر طوری بود  با قایق دور زدیم وراست کوبیدنش به دیوار کناری دریاچه که استاد وبچه ها وایساده بودن،چنان نگاه معنا داری به من کرد،که یعنی میدونم همه اش زیر سر تو ،چی بگم وقتی پیاده شدیم  ،پاهام از ترس می لرزید،قلبم میخواست از سینه ام بیرون بزنه ،اگه میتونست یه سیلی میزد تو گوشم،هیچ وقت اونقدر عصبانی ندیده بودمش،دادمیزد:من دیگه غلط کنم با دانشجو جماعت بیام اردو، اگه می افتادین تو آب چی....حالا پسر ا رو بگو  که قند تو دلشون آب میکردن که مارو دعوا میکنه،نماینده پسرها با یه حالت حق به جانب گفت :استاد حق داری ما جرات نکردیم باید می گفتید یعنی چی...خلاصه با ناراحتی افتاد جلو وماپشت سرش،بازم مریم یواش می خندید ،من برگشتم بهش گفتم درد خفه شو دیگه...سکانس سوم : داخلی روز ،اتاق دکتر نور الهی من جلوی میزش وایساده بودم ،اصلا نگام نمیکرد ،مثلا داشت یه نامه اداری مینوشت،وای چه خطی داشت ،با دو دست چپ وراست پای تابلو به لاتین با حروف بهم چسبیده مینوشت ،یکی از سخت ترین واحد های درسیمون یعنی انگل شناسی با او بود ،انگار پای تابلو نقاشی  می کشید با گچ های رنگی ...همانطور که سرش پایین بود گفت :خانم من خیلی از دست شما عصبانیم ،میدونم کار شما بود ،اون بچه ها به عقلشون ای کار نمیرسه ،شما چی فکر کردینمثلا نماینده بودین ،گفتم استاد اصلا پیشنهاد من نبود خانم رحمانی گفت، ولی من و ببخشید  حق باشمابود من اون موقع  به عواقبش فکر نکردمخلاصه یه دعوای حسابی دیگه با من کرد  که نمره این ترم انگل شناسی روبهت نمیدم تا بفهمی دانشجو باید از استادش اجازه بگبره ،با گریه وعصبانیت از اتاقش زدم بیرون....کاش همه مون لحظه  بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم ،چقدر ارزش‌ قائلم واسه سوادش ،هنرش ،تار هم میزد،واسه مردانگی اش ،واسه نگاه  محجوبش ،اما نتونستم....سکانس چهارم داخلی ،روز:مکان سالن اجتماعات دانشکده  دامپزشکی،جشن فارغ التحصیلی با مریم‌ردیف جلو نشسته بودیم ،واسه سخنرانی رفت پشت تریبون ،یه کت وشلوار استخوانی رنگ داشت  با پیراهن آبی  آسمونی ،همیشه تنش بود ،با وجود اینکه ورزش میکرد تقریبا هیکلی وچاق بود، وجلوی موهاش کمی ریخته بود  اما صداش جادو میکرد،تو وجودش پاکی و مهر موج می زدبه تمام معنا انسان بود ،نمیدونم شب های زیادی رو بهش فکر می کردم ، همیشه نگاهش رو از من می دزدید. می ترسید گرفتار من بشه  فکر میکرد از نظر فرهنگی بهم نمی خوریم ،من  ده سال ازش کوچکتر بودم ،باخودش فکر میکرد من دختر شر وشیطونی هستم، البته پرشور بودم  ،میدونستم عاشق شعر های سهراب  یه عرفان شرقی تو وجودش موج می زد ،فکر میکرد ازدواج اونو ازش میگره،بایه شعر شروع کرد، رو به همه اما  نیم نگاهی هم به من داشت:بگذار تا بگریم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانهمون لحظه  من ومریم‌یواش زدیم زیر خنده... در گوش مریم‌گفتم  مگه میخوایم بریم بمیریم این چه شعری بود....دوبار پشت سرهم این شعر خوندبعد مراسم تو خوابگاه هی اداشو در می آوردم ....آخه هنوز از دستش عصبانی بودم ، دخترای دیگه بهش گفته بودن استاد تقصیر من نبوده مابهش گفتیم ،ولی اوناروهم دعوا کرده بود.براش یه قاب شعر از سهراب خریده بودم با یه نوار کاست از صدای خسرو شکیبایی بعد از مراسم بردم براش گذاشتم رومیز اومدوم بیرون نمیدونم نگاهش کرد یانه ،ولی تو اتاق برگشت رو به من گفت خانم من نیازی به هدیه شما ندارم، رو تابلو نوشته بود قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب...سکانس پنجم ،خارجی روز ،قبرستان خرم آبادهمه  جمع بودن،اساتید دانشجوهای رشته های دیگه  اما صاحب عزا مابودیم بچه ها ی دامپزشکی وردی ۷۴ شاید یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم همون لحظه و همون مکان بود ،هنوزم وقتی بهش فکر میکنم قلبم  آتیش میگیره ،از آمبولانس آوردنش بیرون  یه پارچه  سفید که خونی بود روش کشیده بودن  وای شلوار استخوانی رنگش با همون کفش های ورنی مشکی، از زیر ملافه سفید بیرون  بود  وقتی از جلوی ما بردنش با تماموجود جیغ میزدم ،استادم بود   مریدم بود ،عشقم بود عشق.....من با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود....بعداز جشن فارغ التحصیلی وآن وداع ناخواسته باما وهدیه که بهش دادم وپیش من اصلا دست بهش نزد ،همراه با خواهربزرگترش وبرادر کوچکتر و پسر خواهرش رو  واسه کنکور دانشگاه  آزاد اصفهان با ماشین  خودش میبره ،عصری راه میفتن ،که حدود آخرشب نزدیکای  نجف  آباد با یه کامیون تصادف میکنن ،از یه خانواده چهار جوون کشته شد، تیرماه سال ۷۶ بود، همون شب آخر به مریم گفتم :هفته ای  دیگه واسه کار فارغ‌التحصيلیم  که اومدممیرم اتاقش ،روبرو ش می ایستم وبهش میگم :که چقدر دوستش دارم ، همه چیز رو بهش میگم ،که به خاطر اون چادری شدم ، تو گشتارگاه وقتی پیش اون همه قصاب با بچه ها شوخی میکردم چپ چپ نگاهم میکرد ،میگفت اینجا محیط درستی نیست ،منم میخواستم حرص شو درآرم...فردا اون روز  کذایی تو اتاق تو تختم دراز شده بودم داشتم کتاب دیزره میخوندم ،لیلا  که  یزدی بود وترم بعدی ما  پرید تو اتاق باگریه وجیغ می گفت: ،دکتر نوراللهی مرد ،تو جاده دیشب تصادف کردمن مات ومبهوت نگاش کردم ،دروغ نگو میخوای منو اذیت کنی، اما گریه امانش نمی داد.....روی یه پلاکارد براش دادم نوشتیاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکردبه وداعی دل غم دیده ماشاد نکرد...اما او باما وداع کرده بود ما نفهمیدیممگه نگفت بگذار تا بگریم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...سکانس آخر ،قبرستان  بعداز دفنش تا  پنج روز  ،هر وز من وبچه ها بامریم میرفتیم  گل می بردیم وگلاببعد باهاش حرف میزدم حرف های  که در دلم مانده بود ،می پرسیدم یاد گاری منو دید،اصلا فهمید من چه احساسی بهش داشتم ،همه باهم براش خواهرانه اشک می ریختیم وبعد غروب با دلی غمبار اونم تو غروبای شهر دلگیری مثل خرم آباد بر میگشتیم خوابگاهاز همون تیرماه ۷۶ دیگه نرفتم خرم آباد و مدرکم هنوز بدون امضایی او تو بایگانی دانشکده  موندهاما دروغ گفت‌نمره اون ترم بهم داده  بود بیست ؛برگشتم خانه با کلی خاطرات تلخ وشیرین ،تمام مدت احساس خواهری رو داشتم  که برادر یزرگترش رو از دست داده و دلم دنبال یک ماوای بود که آرام بگیرد،به خدا گفتم  اون مرد چون سرنوشت من طوری دیگه باید رغم میخورد،میدونستی که تصمیم واسه ابراز علاقه ام حتمی...ومن هنوزم بعداز۲۵ سال به یاد تمام اون لحظات هستم ،وبارها بخواب دیدمش که هنوزم  از من ناراحته...پاییز ۱۴۰۱</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشیا جاندار🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%F0%9F%8C%BF-po3uyk8np1m7</link>
                <description>گفت: بروم چه می کنی؟!گفت:کتاب می خوانمگفت :بمانم چه میکنی؟گفت:موهایت را شانه  می زنم  می بوسمت و کتاب می خوانم،گفت: بمیرم  چه میکنی؟گفت:هستی را پرده سیاه می کشم و کتاب می خوانمتردیدش را دوست داشتم، یاباید به درونم می آمد و همنشین کافکا هدایت شوپنهاور عباس معروفی و داستایوفسکی میشد و هر دقیقه  یک عمر زندگی میکردیاباید می رفت  وما بین اشیا جاندار می مرد😔📚</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان معیاری است انکار ناپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-peuucja2pks8</link>
                <description>کودکیم در کوچه ای بن بست گذشت به نام طلوع🌄هیچ چیز رو نمی شه به عقب برگردون،هیچی رو ،یعنی هیچی مثل قبل نخواهد شد....زمان معیاری است انکار ناپذیرو پذیرش گذشت زمان و طی کردن دهه ها عمر که چگونه گذشت همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رد میشه ، همه اون لحظات تلخ وشیرین ،گریه هاو خنده ها  غم ها وشیرینی ها همه در ذهنم حک شده مثل حکاکی روی سنگ درست عین سنگ نگاره،  نمیدونم بپذیریم که تقدیر وسرنوشت خیلی تاثیر نداشت،حتی حسم میکنم که همه چی سرنوشتم بود،،، یک زمانی در جوونی فکر میکردم می‌توونم همه چی رو تغییر بدم مثلا طبقه اجتماعی مو یا باتحصیل ودانشگاه وکار خوب میتونم مثل قبل زندگی نکنم ولی اشتباه می کردم،تقدیر معیاری است انکار ناپذیر ....نمی‌گم مو به مو زندگیم بهم دیکته شد یا اجبار بود وخیلی شرایط دست داشتن تا به امروز ،خانواده ام ،جامعه، فرهنگ ،مذهب ،حکومت ،بعضی وقتها فکر می کنم چالش های سختی رو عاقلانه پشت سر گذاشتم وخیلی وقتها میگم بهتر از اینم می شد تصمیم گرفت ومن بیشتر از این بلد نبودم راهنمایی درستی نبود و بزرگتر آگاهی که من درست هدایت وحمایت کنه ،حمایت مالی تو اون سنین جوانی میتونست زندگی الان من تغییر بده،مثلا اینکه می‌تونستم رشته دانشگاهی بهتری رو بخوونم اگه خانواده شرایط مالی بهتری داشت.پس زندگی هر انسانی پیچیدگی خودش داره ،واینکه هیچکس به جای دیگری زندگی نکرده تا معلوم بشه آیا در شرایط محیطی اون شخص بازهم میتونست درست تصمیم بگیره یا نه ؟!هرچه هست اراده انسانی میتونه غلبه کنه بر خیلی از عوامل محیطی وزیستی فرد ولی گاهی نمی شود که نمی شود.به قول قیصر امین پور گاهی هم همه چیز خود به خود جور می شود....</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوچه باغ‌های خاطره🌿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_62257467/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%F0%9F%8C%BF-vdnekgpfzt68</link>
                <description>عشق خطهای موازی رو بهم میرسونهروی یک خط ایم واز هم گریز ونیم من وتو...من از تو میمُردم‏اما تو زندگانی من بودی‏تو با من میرفتی ‏تو در من می‌خواندی ‏وقتی که من خیابان‌ها رابی هیچ مقصدی می‌پیمودم ‏تو با من میرفتی‏تو در من می‌خواندی ‏تو از میان نارون ها، گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوتمی‌کردی ...‏وقتی که شب مکرر می‌شد ‏وقتی که شب تمام نمی‌شد …</description>
                <category>هیوا هدایت</category>
                <author>هیوا هدایت</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>